شهرزاد
3.45K subscribers
678 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
شهرزاد
[تنهایی پرهیاهو]
[تنهایی پر هیاهو ۲]
صبح. یک نمایش‌نامه‌ی خوب. رقص نور.
تمام بدبختی ما از همین‌جا ناشی می‌شود. از کلمات. هر کدام از ما برای خودمان دنیایی داریم و این دنیاها همه با هم فرق دارند. و ما چطور می‌توانیم مقصود هم‌دیگر را درک کنیم؟ چون کلماتی را که من می‌گویم معنا و ارزش به‌خصوصی دارد که مربوط به دنیای خود من است در حالی‌که برای شنونده‌ی من معنا و ارزش دیگری پیدا می‌کند. چون این کلمات به دنیای خود او مربوط می‌شود. مردم خیال می‌کنند که هم‌دیگر را می‌فهمند در صورتی که هرگز این‌طور نیست.

[شش شخصیت در جست‌و‌‌جوی نویسنده، لوئیجی پیراندللو]
بشر هیچ‌وقت بیشتر از آن زمانی که درد می‌کشد قادر نیست فکر کند. می‌خواهد بداند چرا درد می‌کشد؟! مسئول درد او کیست؟! آیا مستحق این درد هست یا نه؟! در حالی‌که وقتی خوش‌بخت است عقلش را به کار نمی‌اندازد. فکر می‌کند این خو‌ش‌بختی حق مسلم اوست.

[شش شخصیت در جست‌و‌جوی نویسنده، لوئیجی پیراندللو]
تهران زیبای پائیزی 🍁
همین حالا کتاب 'تاتار خندان' را تمام کردم. بالاخره با یک کتاب ایرانی به استقبال شب‌های بلند پائیز رفتم. نسیم ملایمی از گوشه‌ی باز پنجره به داخل اتاق می‌وزد و سرمای دل‌چسبی من را در خود جمع می‌کند. هر بار که صدای گذر ماشین‌ها و ضبط‌شان قطع می‌شود، صدای قدم‌های چند عابر پیاده را می‌شنوم؛ یک شب زنده‌ی دل‌فریب.

شب به‌خیر.
امروز می‌بایست ساعت ۱۷ بعدازظهر جایی حضور پیدا می‌کردم. از یک ساعت زودتر آماده نشستم روی مبل و تا رسیدن زمان مناسبی برای ترک خانه مشغول خواندن کتاب شدم، اما در آن حالت انتظار خوابم برد.
وقتی چشم باز کردم ساعت ۱۷:۴۵ بود. اضطراب وحشتناکی به جان‌م افتاده بود. قلب‌م بیرون از سینه درست مثل ماهی از تُنگ بیرون افتاده‌ای بالا و پائین جست می‌زد، اما جان نمی‌داد. صدای سرزنش‌گر ذهن‌م خاموش نمی‌شد؛ مثل رادیوی پیرزن همسایه‌ی رو به رویی‌ خانه‌ی قبلی‌مان که تا صبح روشن می‌ماند؛ سرود ملی پخش می‌شد و بعد بوق ممتد. تا ساعت‌ها در سرم بوق ممتد پخش می‌شد.

'فرار' و 'اجتناب' اولین واکنش دفاعی من در برابر کاه‌هایی‌ست که ذهن قدرتمندم از آن‌ها رشته‌کوهی می‌سازد. می‌توانم تا مدت‌ها در غار‌های این رشته‌کوه پنهان شوم تا آب‌ها از آسیاب بیافتد. امروز یکی دو ساعتی زمان برد تا پیام کسی که باید ۱۷ می‌دیدم را چک کنم. عذرخواهی کنم و در یک جمله توضیح بدهم که خواب مانده‌ام. ساعت‌ها مقابل رادیو ایستاده بودم و با شنیدن بوق ممتد خودم را عذاب می‌دادم. در حالی‌که تمام مدت 'فدای سرت عزیزم، چهارشنبه می‌بینمت.' انتظارم را می‌کشیده است.
Readers.
بدترین شکل دل‌تنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

[کارت پستال، روح‌انگیز شریفیان]
زندگی مثل یک استکان چای است. به ندرت پیش می‌آید که هم رنگش درست باشد، هم طعمش و هم داغیش. اما هیچ لذتی از آن بالاتر نیست.

[کارت پستال، روح‌انگیز شریفیان]
- روزها این‌جا بیش از حد تحمل من کوتاه است و سال به سال هم کوتاه‌تر می‌شود.
پروا خنده‌ای کرد و گفت: مگر روزها با هم فرق می‌کنند؟ تقویم هر سال مانند سال پیش می‌چرخد و روزها بلند و کوتاه می‌شوند.
_اما من کوتاه شدن روزها را می‌بینم. هر سال بیشتر از سال پیش. می‌ترسم یک روز بیدار شوم و شب‌ها به هم چسبیده باشند.

[کارت پستال، روح‌انگیز شریفیان]
سلام🧳
روح‌انگیز شریفیان در نظرم یکی از آندرریتدترین نویسندگان خانم ایرانی‌ست. 'کارت پستال' سومین رمانی بود که از ایشان خواندم. کشش، غمی ظریف، زندگی خانوادگی شیرین و در عین حال پیچیده و بالاتر از همه مهاجرت، اجزای جدانشدنی داستان‌های او هستند.
احساس می‌کنم گلویم چنان متورم است که تا نیمه‌ی داخلی دهان و گوش‌هایم را اشغال کرده و کوفتگی مشت محکمی‌‌ست بر بدن نزارم که اجازه سر پا بودن نمی‌دهد. در خانواده‌ی ما همیشه من آن اولین نفری بوده‌ام که با تغییر فصل در هر رفت و برگشت ویروس جدیدی را پشت سر خود راه انداخته و به خانه آورده‌ام. وقتی حین مریض‌احوالی کتاب می‌خوانم، انگار که در رویا فرو رفته باشم در داستان حضور پیدا می‌کنم. در لحظاتی که تحت تأثیر دارو چرتم می‌گیرد با شخصیت‌های کتاب سناریوهای جدیدی خلق می‌کنیم که اغلب اوقات به جاهای ترسناکی کشیده می‌شود. این بار با 'وای بر مغلوب' ساعدی کابوس‌هایم را آغاز کردم.

معلم ادبیات سال آخر دبیرستان‌م خانم بسیار زیبا و بااصالتی بود و با تمام وجود سپر بلای تأثیر کنکور بر منفور شدن ادبیات. کلاس‌های ادبیات برای‌مان لذت‌بخش، روح‌نواز و مثل چشم بر هم زدنی می‌گذشت. یکی از جلسات که داستان 'گاو' ساعدی را زودتر خوانده بودم، مقابل او و همه ایستادم و 'گاو' را در قالب قصه برای بچه‌ها تعریف کردم. در تمام مدت سنگینی نگاه و لبخند او بر نیم‌رخ خودم را حس می‌کردم. این صحنه یکی از افتخارآمیزترین لحظات زندگی من است. بعد از آن به درجه‌ای ارتقا پیدا کردم که با او مکالمات عمیق‌تری داشته باشیم و از این بابت همیشه خود را مدیون 'ساعدی' دانسته‌ام. معلم من در اوج جوانی از دنیا رفت و البته هرگز در هیچ مراسمی از او چه در مدرسه و بیرون از آن حضور پیدا نکردم. من قدرت مشایعت عزیزان از دست رفته را ندارم. امشب که از ساعدی می‌خوانم سنگینی نگاه و لبخند آن روز را حس می‌کنم. شاید هم تب دارم و هذیان می‌گویم.
برای نوشتن از تهران نباید زیاد دنبال کلمات گشت؛ انگار اسم این قفس سیمانی را که می‌آوری، واژه‌ها خودشان یک به یک قطار می‌شوند. تهران یعنی پیراهن سفیدی که در تهِ کمد لباس‌هایت خاک می‌خورد، تهران یعنی پیرمردی که گذشته‌های دور و دراز را بهتر از این روزهایش به‌یاد می‌آورد، تهران یعنی قدم زدن بر تاریخی پرحادثه اما غم‌انگیز، تهران یعنی آخرین کام از آخرین نخِ سیگارِ توی پاکت، تهران یعنی خماریِ بعد از بدمستی، تهران یعنی یک کثافتِ دوست‌داشتنی. بعضی شهرها را نمی‌شود دوست داشت، نمی‌شود هم دوست نداشت؛ تهران یکی از همان‌هاست و شاید هم فقط همان یکی باشد. برای دوست نداشتن تهران که دلیل کم نیست؛ از ازدحام متروها و خیابان‌هایش بگیر تا آلودگی همیشگی و گرفتاری‌های روزمره‌اش اما برای دوست داشتن پایتخت؛ باید پایِ صحبت آن‌ها که مهاجرت کرده‌اند بنشینی. پروازهای خروجی از تهران اکثراً در ساعات اولیه صبح هستند. باید در گرگ‌ومیش نیمه‌شب چمدان‌هایت را دانه به دانه برداری و از خانه بیرون بزنی، آن‌جاست که می‌بینی شب است و همه‌جا ساکت، مهتاب نور سفیدش را به همه خیابان‌های خلوت شهر تابیده و خنکای بامدادی دست و پایت را گیر می‌اندازد؛ آن‌وقت است که دوست نداری بروی، می‌بینی دلیل‌هایی برای دوست داشتن تهران هم هست، یادت می‌آید چه‌قدر از این سیگارِ لعنتی که عُمری در آن زیسته‌ای، کام نگرفته‌ای؛ تهران یک‌باره برایت می‌شود مثل آخرین لقمه غذای سحری قبل از اذان صبح؛ حریصانه نگاهش می‌کنی، از پرواز جا می‌مانی.

م.ن.
زیر پوست شهر.