حجم کارهایم این روزها خیلی بالاست؛ تا ساعتها پس از رسیدن به خانه نیاز دارم احدی با من صحبت نکند، حتی کتاب. باید به سکوت پناه ببرم تا طوفان مغزم فرو بنشیند، سر و صداها بخوابند تا قابل معاشرت باشم. در غیر این صورت خشم زندهای میشوم که راه میرود که در این موارد خیلی از خودم متنفر میشوم. رابطهی عجیبی با کتابی که در دست دارم بر هم زدهایم؛ هر شب سعی میکنم بخوانمش، اما باز در صفحهی ۱۵۴ چشمانم گرم میشود و میخوابم. صبح طبق روال هفته، کتاب را در کیف میگذارم و با هم میرویم سر کار تا شب که در صفحهی ۱۵۴ مجدد کتاب را باز میکنم، چشمانم گرم میشود و میخوابم.
امروز دیگر بند و بساطم را زدم زیر بغل و آمدم کتابخانه؛ اینجا روی میزها تنها کتابهای قطور تست کنکور به چشم میخورند. فضای کسالتبار و دلهرهآوری در فضا پراکنده است. یکی سرش را گذاشته روی کتاب تست ریاضی و به دیوار رو به رویش خیره شده، دختر درشتاندامی که میز کناری من نشسته چند دقیقه یکبار نفس پر سوزی میکشد، میایستد و دستانش را کش میدهد و دوباره مینشیند. لپتاپ را باز میکنم تا بالاخره روبان افتتاح دومین داستان کوتاهم را قیچی کنم؛ کاری که هفتههاست پشت گوش میاندازم. نوشتن سر حوصلهام میآورد. حالا دوست دارم همه با من صحبت کنند، بهخصوص کتابها.
امروز دیگر بند و بساطم را زدم زیر بغل و آمدم کتابخانه؛ اینجا روی میزها تنها کتابهای قطور تست کنکور به چشم میخورند. فضای کسالتبار و دلهرهآوری در فضا پراکنده است. یکی سرش را گذاشته روی کتاب تست ریاضی و به دیوار رو به رویش خیره شده، دختر درشتاندامی که میز کناری من نشسته چند دقیقه یکبار نفس پر سوزی میکشد، میایستد و دستانش را کش میدهد و دوباره مینشیند. لپتاپ را باز میکنم تا بالاخره روبان افتتاح دومین داستان کوتاهم را قیچی کنم؛ کاری که هفتههاست پشت گوش میاندازم. نوشتن سر حوصلهام میآورد. حالا دوست دارم همه با من صحبت کنند، بهخصوص کتابها.
تمام بدبختی ما از همینجا ناشی میشود. از کلمات. هر کدام از ما برای خودمان دنیایی داریم و این دنیاها همه با هم فرق دارند. و ما چطور میتوانیم مقصود همدیگر را درک کنیم؟ چون کلماتی را که من میگویم معنا و ارزش بهخصوصی دارد که مربوط به دنیای خود من است در حالیکه برای شنوندهی من معنا و ارزش دیگری پیدا میکند. چون این کلمات به دنیای خود او مربوط میشود. مردم خیال میکنند که همدیگر را میفهمند در صورتی که هرگز اینطور نیست.
[شش شخصیت در جستوجوی نویسنده، لوئیجی پیراندللو]
[شش شخصیت در جستوجوی نویسنده، لوئیجی پیراندللو]
بشر هیچوقت بیشتر از آن زمانی که درد میکشد قادر نیست فکر کند. میخواهد بداند چرا درد میکشد؟! مسئول درد او کیست؟! آیا مستحق این درد هست یا نه؟! در حالیکه وقتی خوشبخت است عقلش را به کار نمیاندازد. فکر میکند این خوشبختی حق مسلم اوست.
[شش شخصیت در جستوجوی نویسنده، لوئیجی پیراندللو]
[شش شخصیت در جستوجوی نویسنده، لوئیجی پیراندللو]
همین حالا کتاب 'تاتار خندان' را تمام کردم. بالاخره با یک کتاب ایرانی به استقبال شبهای بلند پائیز رفتم. نسیم ملایمی از گوشهی باز پنجره به داخل اتاق میوزد و سرمای دلچسبی من را در خود جمع میکند. هر بار که صدای گذر ماشینها و ضبطشان قطع میشود، صدای قدمهای چند عابر پیاده را میشنوم؛ یک شب زندهی دلفریب.
شب بهخیر.
شب بهخیر.
امروز میبایست ساعت ۱۷ بعدازظهر جایی حضور پیدا میکردم. از یک ساعت زودتر آماده نشستم روی مبل و تا رسیدن زمان مناسبی برای ترک خانه مشغول خواندن کتاب شدم، اما در آن حالت انتظار خوابم برد.
وقتی چشم باز کردم ساعت ۱۷:۴۵ بود. اضطراب وحشتناکی به جانم افتاده بود. قلبم بیرون از سینه درست مثل ماهی از تُنگ بیرون افتادهای بالا و پائین جست میزد، اما جان نمیداد. صدای سرزنشگر ذهنم خاموش نمیشد؛ مثل رادیوی پیرزن همسایهی رو به رویی خانهی قبلیمان که تا صبح روشن میماند؛ سرود ملی پخش میشد و بعد بوق ممتد. تا ساعتها در سرم بوق ممتد پخش میشد.
'فرار' و 'اجتناب' اولین واکنش دفاعی من در برابر کاههاییست که ذهن قدرتمندم از آنها رشتهکوهی میسازد. میتوانم تا مدتها در غارهای این رشتهکوه پنهان شوم تا آبها از آسیاب بیافتد. امروز یکی دو ساعتی زمان برد تا پیام کسی که باید ۱۷ میدیدم را چک کنم. عذرخواهی کنم و در یک جمله توضیح بدهم که خواب ماندهام. ساعتها مقابل رادیو ایستاده بودم و با شنیدن بوق ممتد خودم را عذاب میدادم. در حالیکه تمام مدت 'فدای سرت عزیزم، چهارشنبه میبینمت.' انتظارم را میکشیده است.
وقتی چشم باز کردم ساعت ۱۷:۴۵ بود. اضطراب وحشتناکی به جانم افتاده بود. قلبم بیرون از سینه درست مثل ماهی از تُنگ بیرون افتادهای بالا و پائین جست میزد، اما جان نمیداد. صدای سرزنشگر ذهنم خاموش نمیشد؛ مثل رادیوی پیرزن همسایهی رو به رویی خانهی قبلیمان که تا صبح روشن میماند؛ سرود ملی پخش میشد و بعد بوق ممتد. تا ساعتها در سرم بوق ممتد پخش میشد.
'فرار' و 'اجتناب' اولین واکنش دفاعی من در برابر کاههاییست که ذهن قدرتمندم از آنها رشتهکوهی میسازد. میتوانم تا مدتها در غارهای این رشتهکوه پنهان شوم تا آبها از آسیاب بیافتد. امروز یکی دو ساعتی زمان برد تا پیام کسی که باید ۱۷ میدیدم را چک کنم. عذرخواهی کنم و در یک جمله توضیح بدهم که خواب ماندهام. ساعتها مقابل رادیو ایستاده بودم و با شنیدن بوق ممتد خودم را عذاب میدادم. در حالیکه تمام مدت 'فدای سرت عزیزم، چهارشنبه میبینمت.' انتظارم را میکشیده است.
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
[کارت پستال، روحانگیز شریفیان]
[کارت پستال، روحانگیز شریفیان]
- روزها اینجا بیش از حد تحمل من کوتاه است و سال به سال هم کوتاهتر میشود.
پروا خندهای کرد و گفت: مگر روزها با هم فرق میکنند؟ تقویم هر سال مانند سال پیش میچرخد و روزها بلند و کوتاه میشوند.
_اما من کوتاه شدن روزها را میبینم. هر سال بیشتر از سال پیش. میترسم یک روز بیدار شوم و شبها به هم چسبیده باشند.
[کارت پستال، روحانگیز شریفیان]
پروا خندهای کرد و گفت: مگر روزها با هم فرق میکنند؟ تقویم هر سال مانند سال پیش میچرخد و روزها بلند و کوتاه میشوند.
_اما من کوتاه شدن روزها را میبینم. هر سال بیشتر از سال پیش. میترسم یک روز بیدار شوم و شبها به هم چسبیده باشند.
[کارت پستال، روحانگیز شریفیان]
روحانگیز شریفیان در نظرم یکی از آندرریتدترین نویسندگان خانم ایرانیست. 'کارت پستال' سومین رمانی بود که از ایشان خواندم. کشش، غمی ظریف، زندگی خانوادگی شیرین و در عین حال پیچیده و بالاتر از همه مهاجرت، اجزای جدانشدنی داستانهای او هستند.
شهرزاد
از آنجایی که میم «گیلهگل» صدایم میزند، پیادهروی در این محله صفای دیگری داشت.
دومین فیلمنامهی محبوبم از سینمای ایران
احساس میکنم گلویم چنان متورم است که تا نیمهی داخلی دهان و گوشهایم را اشغال کرده و کوفتگی مشت محکمیست بر بدن نزارم که اجازه سر پا بودن نمیدهد. در خانوادهی ما همیشه من آن اولین نفری بودهام که با تغییر فصل در هر رفت و برگشت ویروس جدیدی را پشت سر خود راه انداخته و به خانه آوردهام. وقتی حین مریضاحوالی کتاب میخوانم، انگار که در رویا فرو رفته باشم در داستان حضور پیدا میکنم. در لحظاتی که تحت تأثیر دارو چرتم میگیرد با شخصیتهای کتاب سناریوهای جدیدی خلق میکنیم که اغلب اوقات به جاهای ترسناکی کشیده میشود. این بار با 'وای بر مغلوب' ساعدی کابوسهایم را آغاز کردم.
معلم ادبیات سال آخر دبیرستانم خانم بسیار زیبا و بااصالتی بود و با تمام وجود سپر بلای تأثیر کنکور بر منفور شدن ادبیات. کلاسهای ادبیات برایمان لذتبخش، روحنواز و مثل چشم بر هم زدنی میگذشت. یکی از جلسات که داستان 'گاو' ساعدی را زودتر خوانده بودم، مقابل او و همه ایستادم و 'گاو' را در قالب قصه برای بچهها تعریف کردم. در تمام مدت سنگینی نگاه و لبخند او بر نیمرخ خودم را حس میکردم. این صحنه یکی از افتخارآمیزترین لحظات زندگی من است. بعد از آن به درجهای ارتقا پیدا کردم که با او مکالمات عمیقتری داشته باشیم و از این بابت همیشه خود را مدیون 'ساعدی' دانستهام. معلم من در اوج جوانی از دنیا رفت و البته هرگز در هیچ مراسمی از او چه در مدرسه و بیرون از آن حضور پیدا نکردم. من قدرت مشایعت عزیزان از دست رفته را ندارم. امشب که از ساعدی میخوانم سنگینی نگاه و لبخند آن روز را حس میکنم. شاید هم تب دارم و هذیان میگویم.
معلم ادبیات سال آخر دبیرستانم خانم بسیار زیبا و بااصالتی بود و با تمام وجود سپر بلای تأثیر کنکور بر منفور شدن ادبیات. کلاسهای ادبیات برایمان لذتبخش، روحنواز و مثل چشم بر هم زدنی میگذشت. یکی از جلسات که داستان 'گاو' ساعدی را زودتر خوانده بودم، مقابل او و همه ایستادم و 'گاو' را در قالب قصه برای بچهها تعریف کردم. در تمام مدت سنگینی نگاه و لبخند او بر نیمرخ خودم را حس میکردم. این صحنه یکی از افتخارآمیزترین لحظات زندگی من است. بعد از آن به درجهای ارتقا پیدا کردم که با او مکالمات عمیقتری داشته باشیم و از این بابت همیشه خود را مدیون 'ساعدی' دانستهام. معلم من در اوج جوانی از دنیا رفت و البته هرگز در هیچ مراسمی از او چه در مدرسه و بیرون از آن حضور پیدا نکردم. من قدرت مشایعت عزیزان از دست رفته را ندارم. امشب که از ساعدی میخوانم سنگینی نگاه و لبخند آن روز را حس میکنم. شاید هم تب دارم و هذیان میگویم.