شهرزاد
3.45K subscribers
678 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
آخرین شلیل؛ [چرا ایموجی شلیل نداریم؟!]
امروز ظهر در حالی‌که از خستگی روی مبل راحتی به پهلو دراز کشیده‌ام و بوی مطبوع غذایی که‌ پخته‌ام در خانه پیچیده، جلد دوم خاطرات سیمون دوبووار را تمام می‌کنم. حالا سیمون زنی ۳۶ ساله است و جنگ جهانی دوم نفس‌های آخر خود را می‌کشد. مدت زیادی از چاپ اولین رمان او تحت عنوان 'میهمان' نمی‌گذرد. احساس می‌کنم در طول یکی دو هفته به اندازه‌ی ۳۶ سال زیسته‌ام؛ این جادوی مطالعه‌ی زندگی‌نامه‌ی آدم‌هاست.

از ذهنم می‌گذرد که محیط زندگی، خانواده، جامعه و افراد نزدیک بسیار بیشتر از آن‌چه ما فکر می‌کنیم بر شکل‌گیری عادت‌ها، استعدادها و خط فکری‌مان تأثیر می‌گذارند. مثلن اگر شما در جامعه‌ای زندگی کنید که ترم بالایی شما در دانشگاه 'ژان پل سارتر' باشد و در مدت کوتاهی از دوستان بسیار صمیمی شما شود و اثری به نام 'تهوع' را خلق کند، از آن‌ سو 'کافکا'، 'همینگوی'، 'سلین' و 'فاکنر' و... برای اولین بار کتابی منتشر کنند و شما داغ داغ آن‌ها را بخوانید، از سویی دیگر وقتی روزی هوس ملاقات 'آندره ژید' به دل شما افتاد به در خانه‌ی او بروید، 'سالوادور دالی' اولین نمایشگاه نقاشی‌اش را برگزار کند و شما به تماشای آثار او از خانه خارج شوید و در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم با 'آلبر کامو' رابطه‌ی دوستانه و صمیمانه‌ای بهم بزنید، نویسنده و فرد تأثیرگذاری نخواهید شد؟ اگر 'سیمون دوبووار' چنین نمی‌شد جای تعجب می‌داشت!
یک مرتبه از تکاپو برای آیین پرشور تعویض فصل‌ها افتاده‌ام؛ برای‌م فرقی نمی‌کند که تابستان نیست و پائیز است؛ هر چند که هوا هنوز این حقیقت را نپذیرفته. با همان مسئولیت‌های محل کار، همان روحیات، همان عادات و همان عطش خواندن، چه فرقی می‌کند که چه فصلی باشد. شاید اگر اولین کدوحلوایی را بخرم و عطر کیک‌ش در خانه بپیچد، اگر با میم زیر اولین باران پائیزی بایستیم و با دهان‌مان مثل پلیکان قطرات باران صید کنیم، اگر اولین لیوان‌های هزل‌نات چاکلت را در دستانی با انگشتان سرخ شده از سرما نگه داریم، اگر با هم تک تک کوچه‌های بن‌بست‌ رشت را زیر پا بگذاریم و از زن مهربان سر میدان، یک استکان کمرباریک چای شمالی بگیریم بشود گفت ارزش این‌همه هیاهو را داشته باشد. شاید در این صورت جانی برای بزرگداشت فصل‌ها داشته باشم.

حالا در اولین روز پائیز، زیر باد کولر و در اتاقی که آفتاب سوزانی پشت پنجره‌اش تابیدن گرفته، از آن‌جا که فرصت نکرده‌ام سری به کتاب‌خانه بزنم تا دو جلد آخر 'خاطرات' را از سر بگیرم، فرصتی دوباره به کتاب 'بازگشت' از 'آندری نیکولایدیس' داده‌ام. بار اول در صفحه‌ی سی کنار گذاشتمش. این بار موفق شده‌ام با داستان ارتباط بگیرم و تکه‌های پازل را درست کنار هم بچینم. قسمت‌های خواندنی بسیار دارد، اما هم‌چنان مورد علاقه‌ام نیست. از این شاخه به آن شاخه زیاد می‌پرد؛ برای فهمیدن منظورش خیلی باید دقت به خرج دهی. مشکل این‌جاست که نمی‌دانی این امر را به ترجمه مربوط بدانی یا سبک خود نویسنده یا هر دو. من دوست ندارم کار خواندن را برای‌م سخت کنند. همین دیگر.
پائیز به‌خیر.
پائیز سال ۰۳
میزان بدوی بودن آدمی را در بستری شهری می‌توان با بی‌تفاوتی‌اش به بقیه آدم‌ها و نیازهایشان سنجید، با میزان راسخ بودن باورش به این‌که هیچ‌کس در جهان لنگه‌ی او نیست و حق دارد بی‌توجه به مصائبی که شاید دامن‌گیر بقیه‌ی مردم شود در لحظه هر کار دلش خواست بکند.
قانون نمی‌تواند در برابر بدوی‌ها ازمان محافظت کند؛ بدوی‌هایی که چیزی نیستند جز مصیبت متحرک.

[بازگشت، آندری نیکولایدیس]
[روز همه به‌خیر]
حجم کارهای‌م این روزها خیلی بالاست؛ تا ساعت‌ها پس از رسیدن به خانه نیاز دارم احدی با من‌ صحبت نکند، حتی کتاب‌. باید به سکوت پناه ببرم تا طوفان مغزم فرو بنشیند، سر و صداها بخوابند تا قابل معاشرت باشم. در غیر این صورت خشم زنده‌ای می‌شوم که راه می‌رود که در این موارد خیلی از خودم متنفر می‌شوم. رابطه‌ی عجیبی با کتابی که در دست دارم بر هم زده‌ایم؛ هر شب سعی می‌کنم‌ بخوانمش، اما باز در صفحه‌ی ۱۵۴ چشمانم گرم می‌شود و می‌خوابم. صبح طبق روال هفته، کتاب را در کیف می‌گذارم و با هم می‌رویم سر کار تا شب که در صفحه‌ی ۱۵۴ مجدد کتاب را باز می‌کنم، چشمانم گرم می‌شود و می‌خوابم.

امروز دیگر بند و بساطم را زدم زیر بغل و آمدم کتاب‌خانه؛ این‌جا روی میزها تنها کتاب‌های قطور تست کنکور به چشم می‌خورند. فضای کسالت‌بار و دلهره‌آوری در فضا پراکنده است. یکی سرش را گذاشته روی کتاب تست ریاضی و به دیوار رو به روی‌ش خیره شده، دختر درشت‌‌اندامی که میز کناری من نشسته چند دقیقه یک‌بار نفس پر سوزی می‌کشد، می‌ایستد و دستان‌ش را کش می‌دهد و دوباره می‌نشیند. لپ‌تاپ را باز می‌کنم تا بالاخره روبان افتتاح دومین داستان کوتاه‌م را قیچی کنم؛ کاری که هفته‌هاست پشت گوش می‌اندازم. نوشتن سر حوصله‌ام می‌آورد. حالا دوست دارم همه با من‌ صحبت کنند، به‌خصوص کتاب‌ها.
شهرزاد
[تنهایی پرهیاهو]
[تنهایی پر هیاهو ۲]
صبح. یک نمایش‌نامه‌ی خوب. رقص نور.
تمام بدبختی ما از همین‌جا ناشی می‌شود. از کلمات. هر کدام از ما برای خودمان دنیایی داریم و این دنیاها همه با هم فرق دارند. و ما چطور می‌توانیم مقصود هم‌دیگر را درک کنیم؟ چون کلماتی را که من می‌گویم معنا و ارزش به‌خصوصی دارد که مربوط به دنیای خود من است در حالی‌که برای شنونده‌ی من معنا و ارزش دیگری پیدا می‌کند. چون این کلمات به دنیای خود او مربوط می‌شود. مردم خیال می‌کنند که هم‌دیگر را می‌فهمند در صورتی که هرگز این‌طور نیست.

[شش شخصیت در جست‌و‌‌جوی نویسنده، لوئیجی پیراندللو]
بشر هیچ‌وقت بیشتر از آن زمانی که درد می‌کشد قادر نیست فکر کند. می‌خواهد بداند چرا درد می‌کشد؟! مسئول درد او کیست؟! آیا مستحق این درد هست یا نه؟! در حالی‌که وقتی خوش‌بخت است عقلش را به کار نمی‌اندازد. فکر می‌کند این خو‌ش‌بختی حق مسلم اوست.

[شش شخصیت در جست‌و‌جوی نویسنده، لوئیجی پیراندللو]
تهران زیبای پائیزی 🍁
همین حالا کتاب 'تاتار خندان' را تمام کردم. بالاخره با یک کتاب ایرانی به استقبال شب‌های بلند پائیز رفتم. نسیم ملایمی از گوشه‌ی باز پنجره به داخل اتاق می‌وزد و سرمای دل‌چسبی من را در خود جمع می‌کند. هر بار که صدای گذر ماشین‌ها و ضبط‌شان قطع می‌شود، صدای قدم‌های چند عابر پیاده را می‌شنوم؛ یک شب زنده‌ی دل‌فریب.

شب به‌خیر.
امروز می‌بایست ساعت ۱۷ بعدازظهر جایی حضور پیدا می‌کردم. از یک ساعت زودتر آماده نشستم روی مبل و تا رسیدن زمان مناسبی برای ترک خانه مشغول خواندن کتاب شدم، اما در آن حالت انتظار خوابم برد.
وقتی چشم باز کردم ساعت ۱۷:۴۵ بود. اضطراب وحشتناکی به جان‌م افتاده بود. قلب‌م بیرون از سینه درست مثل ماهی از تُنگ بیرون افتاده‌ای بالا و پائین جست می‌زد، اما جان نمی‌داد. صدای سرزنش‌گر ذهن‌م خاموش نمی‌شد؛ مثل رادیوی پیرزن همسایه‌ی رو به رویی‌ خانه‌ی قبلی‌مان که تا صبح روشن می‌ماند؛ سرود ملی پخش می‌شد و بعد بوق ممتد. تا ساعت‌ها در سرم بوق ممتد پخش می‌شد.

'فرار' و 'اجتناب' اولین واکنش دفاعی من در برابر کاه‌هایی‌ست که ذهن قدرتمندم از آن‌ها رشته‌کوهی می‌سازد. می‌توانم تا مدت‌ها در غار‌های این رشته‌کوه پنهان شوم تا آب‌ها از آسیاب بیافتد. امروز یکی دو ساعتی زمان برد تا پیام کسی که باید ۱۷ می‌دیدم را چک کنم. عذرخواهی کنم و در یک جمله توضیح بدهم که خواب مانده‌ام. ساعت‌ها مقابل رادیو ایستاده بودم و با شنیدن بوق ممتد خودم را عذاب می‌دادم. در حالی‌که تمام مدت 'فدای سرت عزیزم، چهارشنبه می‌بینمت.' انتظارم را می‌کشیده است.
Readers.
بدترین شکل دل‌تنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

[کارت پستال، روح‌انگیز شریفیان]
زندگی مثل یک استکان چای است. به ندرت پیش می‌آید که هم رنگش درست باشد، هم طعمش و هم داغیش. اما هیچ لذتی از آن بالاتر نیست.

[کارت پستال، روح‌انگیز شریفیان]