نمیدانم چه کسی اول بار این حقیقت را که 'آدمها درنهایت تنها هستند' احساس کرد و بعد به اطلاع عموم رساند. سودجوی دیگری هم فرصت را غنیمت شمرد و نان را به تنور داغ چسباند که باید بند ناف توقع و انتظار را کند و دور انداخت؛ حتی از نزدیکترین کسان. به درستی و صحت این حقایق مشکوکم. اطراف من را کسانی احاطه کردهاند که انتخاب اولشان در نشان دادن همدلی، تنها گذاشتن من است. 'تنهایی' یگانه داروی تجویزی تلخی میشود که در بهبود حال من مؤثر خواهد افتاد. اطرافیانم که اینطور فکر میکنند. یکی از سنن بزرگسالی که باید حتی در سختترین روزهای زندگی شخصی به جا آورده شود، درک مشغلههای اطرافیان و احترام به فضای پرمشغله ذهنی آنهاست. از جایی به بعد حتی اگر تلاش کنی مسئلهای را با دوستی درمیان بگذاری عذاب وجدان اتلاف وقت گرانبهای او خودش مشکلی به مشکلاتت اضافه خواهد کرد و تو تصمیم میگیری عطای آن را به لقایش ببخشی.
بازار داغ نیاز مبرم افراد به تراپی در این چند سال اخیر و فرهنگسازی این مسئله که متخصصی در کنارت داشته باشی که ضمن ساماندهی افکار و هیجانات، زوایای دیگری از تفکرات و تصمیمها را به تو بنمایاند و در فائق آمدن بر لژیون تروماها، ترسها، نفرتها و... تا رسیدن به لحظهای که کسی پرچم سفید صلح را درونت به اهتزاز درآورد، دست تو را بگیرد اتفاق بسیار مبارکیست اما کسی متوجه بعد منفی این قضایا هست که برای شنیده شدن باید حتمن مبلغی نه چندان خرد پرداخت کنیم؟ این فرهنگسازی روی آوار رفاقتهای صمیمی و امن که روزی مکالمات عمیقی را در خود پناه میدادند، شکل گرفته است.
بازار داغ نیاز مبرم افراد به تراپی در این چند سال اخیر و فرهنگسازی این مسئله که متخصصی در کنارت داشته باشی که ضمن ساماندهی افکار و هیجانات، زوایای دیگری از تفکرات و تصمیمها را به تو بنمایاند و در فائق آمدن بر لژیون تروماها، ترسها، نفرتها و... تا رسیدن به لحظهای که کسی پرچم سفید صلح را درونت به اهتزاز درآورد، دست تو را بگیرد اتفاق بسیار مبارکیست اما کسی متوجه بعد منفی این قضایا هست که برای شنیده شدن باید حتمن مبلغی نه چندان خرد پرداخت کنیم؟ این فرهنگسازی روی آوار رفاقتهای صمیمی و امن که روزی مکالمات عمیقی را در خود پناه میدادند، شکل گرفته است.
از سلامت و جوانی انباشته بودم ولی به خانه و کتابخانه محدود میشدم: تمام این نیروی زندگی که به مصرف نمیرساندم به صورت گردبادهای بیهودهای در مغز و قلبم عنان میگسیخت.
[خاطرات، جلد اول- سیمون دوبووار]
[خاطرات، جلد اول- سیمون دوبووار]
شهرزاد
چیزی حدود شش، هفت ماه است که در کتابخانهای عضو هستم؛ کتابخانهی کوچکی که یکتنه میتواند سرانهی مطالعهی کشور را به حداقل ممکن برساند. متصدی کتابخانه خانم مسنیست از بازماندگان مدیران مدارس دخترانه اوایل انقلاب؛ صاحب نگاهی سرد، بینیای نوکتیز که وظیفهاش…
تمام کتابهای امانت گرفته از کتابخانه را خواندهام. زودتر از موعد. و امروز اولین کاری که پس از ترک محل کار انجام میدهم رفتن به دفتر اصلی کتابخانه است. خانمی که به نظر میرسد از دوستان متصدی نامهربان اینجا باشد، کرم دور چشمی را تبلیغ میکند و در طول مدتی که من با طمأنینه میان قفسهها قدمرو میروم تا کتابها صدایم بزنند بالاخره خانم متصدی قانع میشود که برای چین و چروکهای دور چشم خود کاری کند و دو عدد از آن کرم جادویی را سفارش دهد. سیستم طبق معمول قطع است، بدون پرسش، نام من و کتابهای جدید را روی کاغذی ثبت میکند. از اینکه چهره و نامم در حافظهاش ثبت شده احساس عجیبی دارم. بلافاصله به سالن مطالعه میروم و خواندن جلد دوم خاطرات سیمون دوبووار را از سر میگیرم.
مدتها بود تصویری در ذهنم مجسم میشد؛ من پشت میز طویل کتابخانه در انتهاییترین بخش سالنی که طول و عرض آن یکیست و پنجرههای باریکی در نزدیکی سقف، سهم ما از تماشای فضای سبز و گلهای صورتی کمرنگ باغچه را زایل میکنند، در حال یادداشتبرداری از کتاب تاریخ تمدن و نگارش داستان کوتاهی هستم. تصمیم گرفتهام خواندن رمان را به حداقل برسانم و درعوض مطالعهی کتابهای تاریخی را در اولویت قرار دهم. تحقق این تصویر مدام به تعویق میافتاد، تا پیش از امروز. از سن تأثیرپذیریام سالهاست که میگذرد اما نمیدانم تا چه میزان اینجا بودنم تحت تأثیر سیمونیست که ساعتهای بسیاری را در سالنهای مطالعه میگذرانده. این مسئله به یکی از بزرگترین دغدغههای اخیرم بدل شده؛ من تا چه حد خودم هستم؟ کدام قسمت از ماهیت، شخصیت و تفکرات من مستقلن مال من است و کدام قسمت وامگرفته از کتابها؟
تصادفن همزمان با خواندن مو به موی دوران نوجوانی سیمون دوبووار، جولیا کامرون در تمرین جدید میخواهد که منِ جوانتر دست به قلم شوم و سرگذشت نوجوانی و جوانی خود را روی کاغذ بیاورم؛ همهچیز را. در بیراهه میافتم و خودم را در مقام مقایسه قرار میدهم. در حد او نخواندهام. نام بسیاری از نویسندگانی که در کتاب نام برده، پیش از آن هیچ به گوشم نخوردهاند. هیچ فیلسوف و نویسنده و پروفسوری را از نزدیک ملاقات نکردهام. تمام شب در تباهی و ناامیدی غرق میشوم. امروز انجام این تمرین را تکرار میکنم؛ با رعایت انصاف و به این میرسم که حداقل خوشبختم که میدانم از زندگی چه میخواهم.
مدتها بود تصویری در ذهنم مجسم میشد؛ من پشت میز طویل کتابخانه در انتهاییترین بخش سالنی که طول و عرض آن یکیست و پنجرههای باریکی در نزدیکی سقف، سهم ما از تماشای فضای سبز و گلهای صورتی کمرنگ باغچه را زایل میکنند، در حال یادداشتبرداری از کتاب تاریخ تمدن و نگارش داستان کوتاهی هستم. تصمیم گرفتهام خواندن رمان را به حداقل برسانم و درعوض مطالعهی کتابهای تاریخی را در اولویت قرار دهم. تحقق این تصویر مدام به تعویق میافتاد، تا پیش از امروز. از سن تأثیرپذیریام سالهاست که میگذرد اما نمیدانم تا چه میزان اینجا بودنم تحت تأثیر سیمونیست که ساعتهای بسیاری را در سالنهای مطالعه میگذرانده. این مسئله به یکی از بزرگترین دغدغههای اخیرم بدل شده؛ من تا چه حد خودم هستم؟ کدام قسمت از ماهیت، شخصیت و تفکرات من مستقلن مال من است و کدام قسمت وامگرفته از کتابها؟
تصادفن همزمان با خواندن مو به موی دوران نوجوانی سیمون دوبووار، جولیا کامرون در تمرین جدید میخواهد که منِ جوانتر دست به قلم شوم و سرگذشت نوجوانی و جوانی خود را روی کاغذ بیاورم؛ همهچیز را. در بیراهه میافتم و خودم را در مقام مقایسه قرار میدهم. در حد او نخواندهام. نام بسیاری از نویسندگانی که در کتاب نام برده، پیش از آن هیچ به گوشم نخوردهاند. هیچ فیلسوف و نویسنده و پروفسوری را از نزدیک ملاقات نکردهام. تمام شب در تباهی و ناامیدی غرق میشوم. امروز انجام این تمرین را تکرار میکنم؛ با رعایت انصاف و به این میرسم که حداقل خوشبختم که میدانم از زندگی چه میخواهم.
امروز در بحبوحه حجم کار نوتیفی از گوگل فوتو دریافت کردم؛ ویدئویی از تصاویر ۲۰ شهریور دو سال قبل. اولین سفر من به رشت. از تماشای تصاویری که با گذشت زمان از خاطرم رفته بودند به وجد میآیم. به یاد میآورم که قطار تهران-رشت همچون ماشین زمان عمل کرده بود. گرگ و میش گرفتهی تهران بود که بدرقهام کرد، اما وقتی از قطار خارج شدم جادوی سبز و نم باران بود که در آغوشم کشید. هوا ملس بود و شعف همچون جانوری از سر تا پایم بالا میرفت. روی بند استقلال مطلق راه میرفتم؛ هیجان، ترس، شادی و بالاتر از آن حس آزادی در تمام جانم جاری بود. صفر تا صد هزینههای بلیط، هتل و ... با خودم بود. بالاخره درآمدم کفاف اینچنین تجربههایی را میداد. عزتنفسی وصفناشدنی را تجربه میکردم.
ما از آدمهای مورد علاقهمان، مکانهای زیبا، غذاهای خوش رنگ و لعاب و هر جایی که اتفاقات خوبی در آن برایمان رقم خورده از سر در دانشگاه گرفته تا یک بیآرتی چرکمرد عکس میگیریم تا لذت و شادی آن لحظه در شاتی که ثبت میکنیم منجمد شود، اما به نظر میرسد رسالت این تصاویر به رو آوردن جای خالی کسانی باشد که دیگر به هر دلیلی نیستند. دلتنگی نیشگون کوچکی از قلبم میگیرد؛دلتنگی برای دو همسفری که نیستند، برای خانم مسن محجوبی با نام 'فریده شیرزاد' که در آرامگاه میرزاکوچکخان ملاقات کردم، برای پیرمردی که خودخواسته مقابل دوربین من ژست گرفت، برای محله منظریه که ساعتها از پنجرهی اتاق هتل از نظر میگذراندم. یک دلتنگی کوتاه و گذرا. بلافاصله پس از تماشای تصاویر به ادامهی کار برمیگردم. از جایی به بعد فرصتی برای کش دادن دلتنگیها باقی نمیماند.
ما از آدمهای مورد علاقهمان، مکانهای زیبا، غذاهای خوش رنگ و لعاب و هر جایی که اتفاقات خوبی در آن برایمان رقم خورده از سر در دانشگاه گرفته تا یک بیآرتی چرکمرد عکس میگیریم تا لذت و شادی آن لحظه در شاتی که ثبت میکنیم منجمد شود، اما به نظر میرسد رسالت این تصاویر به رو آوردن جای خالی کسانی باشد که دیگر به هر دلیلی نیستند. دلتنگی نیشگون کوچکی از قلبم میگیرد؛دلتنگی برای دو همسفری که نیستند، برای خانم مسن محجوبی با نام 'فریده شیرزاد' که در آرامگاه میرزاکوچکخان ملاقات کردم، برای پیرمردی که خودخواسته مقابل دوربین من ژست گرفت، برای محله منظریه که ساعتها از پنجرهی اتاق هتل از نظر میگذراندم. یک دلتنگی کوتاه و گذرا. بلافاصله پس از تماشای تصاویر به ادامهی کار برمیگردم. از جایی به بعد فرصتی برای کش دادن دلتنگیها باقی نمیماند.
من نشانهها را جدی میگیرم؛ مثلن همزمان با تکرار نام 'سروانتس' در کتاب عالیجناب کیشوت، مجلهای از دکه خریدم که جدولی را منحصرن به زندگی سروانتس اختصاص داده بود. من این نشانه را جدی گرفتم. دیگر تنها فلسفهی معروف تمرکز بر رنگ ماشینها مطرح نبود. این تصادف را مقدس تعبیر کردم و تصمیم گرفتم حتمن دنکیشوتِ سروانتس را هم بخوانم.
مدتیست ناسازگاریهایم با محیط و آدمها به سرحد خود رسیده است. تعبیرهایم از پیشامدها بر روابطم اثر سوء میگذارند. دلآزردگیها جای گذشت را میگیرند و انزوا میشود تنها دستآورد اینچرخهی محنتآلود. همزمان در جلد دوم خاطرات میخوانم که 'سیمون دوبووار' از بحرانهای روحی 'سارتر' ترسیده و به خشم آمده است؛ [بحرانش خیلی کمتر از آنچه مرا به خشم آورد دچار ترس کرد؛ بحث کردم، استدلال کردم، او را از اینکه خوشش میآید خود را محکوم بپندارد مورد سرزنش قرار دادم. در این امر نوعی خیانت میدیدم: سارتر حق نداشت خود را گرفتار کجخلقیهایی کند که ساختارهای مشترکمان را مورد تهدید قرار دهد...روشنبینی چندان به کارم نمیآمد؛ مسائل واقعی سارتر را من نمیتوانستم به جای او برایش حل کنم. اگر در ترسهای سارتر با او شریک میشدم قطعن کمکی به او نمیکردم. خشم من بدون شک عکسالعملی سالم بود.] خواندن چندباره این صفحات برای من نتیجهای سازنده به همراه داشت.
اینکه با فضاسازیهای کتاب یا تجربههای شخصیتها هم ذاتپنداری کنم یا دنبال راهحلی در میان سطور کتاب باشم، همیشه پیش نمیآید، اما وقتی خواندم شبی بارانی در کاستلانو-دو-مونمیرای سارتر میگوید" از دیوانه بودن خسته شدهام و امشب بحرانها را پی کارشان میفرستم." تکان خوردم. [خوشخلقی سارتر از آن پس تزلزلی نیافت.]
مدتیست ناسازگاریهایم با محیط و آدمها به سرحد خود رسیده است. تعبیرهایم از پیشامدها بر روابطم اثر سوء میگذارند. دلآزردگیها جای گذشت را میگیرند و انزوا میشود تنها دستآورد اینچرخهی محنتآلود. همزمان در جلد دوم خاطرات میخوانم که 'سیمون دوبووار' از بحرانهای روحی 'سارتر' ترسیده و به خشم آمده است؛ [بحرانش خیلی کمتر از آنچه مرا به خشم آورد دچار ترس کرد؛ بحث کردم، استدلال کردم، او را از اینکه خوشش میآید خود را محکوم بپندارد مورد سرزنش قرار دادم. در این امر نوعی خیانت میدیدم: سارتر حق نداشت خود را گرفتار کجخلقیهایی کند که ساختارهای مشترکمان را مورد تهدید قرار دهد...روشنبینی چندان به کارم نمیآمد؛ مسائل واقعی سارتر را من نمیتوانستم به جای او برایش حل کنم. اگر در ترسهای سارتر با او شریک میشدم قطعن کمکی به او نمیکردم. خشم من بدون شک عکسالعملی سالم بود.] خواندن چندباره این صفحات برای من نتیجهای سازنده به همراه داشت.
اینکه با فضاسازیهای کتاب یا تجربههای شخصیتها هم ذاتپنداری کنم یا دنبال راهحلی در میان سطور کتاب باشم، همیشه پیش نمیآید، اما وقتی خواندم شبی بارانی در کاستلانو-دو-مونمیرای سارتر میگوید" از دیوانه بودن خسته شدهام و امشب بحرانها را پی کارشان میفرستم." تکان خوردم. [خوشخلقی سارتر از آن پس تزلزلی نیافت.]
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
[شمعها را من روشن میکنم.]
امروز ظهر در حالیکه از خستگی روی مبل راحتی به پهلو دراز کشیدهام و بوی مطبوع غذایی که پختهام در خانه پیچیده، جلد دوم خاطرات سیمون دوبووار را تمام میکنم. حالا سیمون زنی ۳۶ ساله است و جنگ جهانی دوم نفسهای آخر خود را میکشد. مدت زیادی از چاپ اولین رمان او تحت عنوان 'میهمان' نمیگذرد. احساس میکنم در طول یکی دو هفته به اندازهی ۳۶ سال زیستهام؛ این جادوی مطالعهی زندگینامهی آدمهاست.
از ذهنم میگذرد که محیط زندگی، خانواده، جامعه و افراد نزدیک بسیار بیشتر از آنچه ما فکر میکنیم بر شکلگیری عادتها، استعدادها و خط فکریمان تأثیر میگذارند. مثلن اگر شما در جامعهای زندگی کنید که ترم بالایی شما در دانشگاه 'ژان پل سارتر' باشد و در مدت کوتاهی از دوستان بسیار صمیمی شما شود و اثری به نام 'تهوع' را خلق کند، از آن سو 'کافکا'، 'همینگوی'، 'سلین' و 'فاکنر' و... برای اولین بار کتابی منتشر کنند و شما داغ داغ آنها را بخوانید، از سویی دیگر وقتی روزی هوس ملاقات 'آندره ژید' به دل شما افتاد به در خانهی او بروید، 'سالوادور دالی' اولین نمایشگاه نقاشیاش را برگزار کند و شما به تماشای آثار او از خانه خارج شوید و در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم با 'آلبر کامو' رابطهی دوستانه و صمیمانهای بهم بزنید، نویسنده و فرد تأثیرگذاری نخواهید شد؟ اگر 'سیمون دوبووار' چنین نمیشد جای تعجب میداشت!
از ذهنم میگذرد که محیط زندگی، خانواده، جامعه و افراد نزدیک بسیار بیشتر از آنچه ما فکر میکنیم بر شکلگیری عادتها، استعدادها و خط فکریمان تأثیر میگذارند. مثلن اگر شما در جامعهای زندگی کنید که ترم بالایی شما در دانشگاه 'ژان پل سارتر' باشد و در مدت کوتاهی از دوستان بسیار صمیمی شما شود و اثری به نام 'تهوع' را خلق کند، از آن سو 'کافکا'، 'همینگوی'، 'سلین' و 'فاکنر' و... برای اولین بار کتابی منتشر کنند و شما داغ داغ آنها را بخوانید، از سویی دیگر وقتی روزی هوس ملاقات 'آندره ژید' به دل شما افتاد به در خانهی او بروید، 'سالوادور دالی' اولین نمایشگاه نقاشیاش را برگزار کند و شما به تماشای آثار او از خانه خارج شوید و در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم با 'آلبر کامو' رابطهی دوستانه و صمیمانهای بهم بزنید، نویسنده و فرد تأثیرگذاری نخواهید شد؟ اگر 'سیمون دوبووار' چنین نمیشد جای تعجب میداشت!
یک مرتبه از تکاپو برای آیین پرشور تعویض فصلها افتادهام؛ برایم فرقی نمیکند که تابستان نیست و پائیز است؛ هر چند که هوا هنوز این حقیقت را نپذیرفته. با همان مسئولیتهای محل کار، همان روحیات، همان عادات و همان عطش خواندن، چه فرقی میکند که چه فصلی باشد. شاید اگر اولین کدوحلوایی را بخرم و عطر کیکش در خانه بپیچد، اگر با میم زیر اولین باران پائیزی بایستیم و با دهانمان مثل پلیکان قطرات باران صید کنیم، اگر اولین لیوانهای هزلنات چاکلت را در دستانی با انگشتان سرخ شده از سرما نگه داریم، اگر با هم تک تک کوچههای بنبست رشت را زیر پا بگذاریم و از زن مهربان سر میدان، یک استکان کمرباریک چای شمالی بگیریم بشود گفت ارزش اینهمه هیاهو را داشته باشد. شاید در این صورت جانی برای بزرگداشت فصلها داشته باشم.
حالا در اولین روز پائیز، زیر باد کولر و در اتاقی که آفتاب سوزانی پشت پنجرهاش تابیدن گرفته، از آنجا که فرصت نکردهام سری به کتابخانه بزنم تا دو جلد آخر 'خاطرات' را از سر بگیرم، فرصتی دوباره به کتاب 'بازگشت' از 'آندری نیکولایدیس' دادهام. بار اول در صفحهی سی کنار گذاشتمش. این بار موفق شدهام با داستان ارتباط بگیرم و تکههای پازل را درست کنار هم بچینم. قسمتهای خواندنی بسیار دارد، اما همچنان مورد علاقهام نیست. از این شاخه به آن شاخه زیاد میپرد؛ برای فهمیدن منظورش خیلی باید دقت به خرج دهی. مشکل اینجاست که نمیدانی این امر را به ترجمه مربوط بدانی یا سبک خود نویسنده یا هر دو. من دوست ندارم کار خواندن را برایم سخت کنند. همین دیگر.
پائیز بهخیر.
حالا در اولین روز پائیز، زیر باد کولر و در اتاقی که آفتاب سوزانی پشت پنجرهاش تابیدن گرفته، از آنجا که فرصت نکردهام سری به کتابخانه بزنم تا دو جلد آخر 'خاطرات' را از سر بگیرم، فرصتی دوباره به کتاب 'بازگشت' از 'آندری نیکولایدیس' دادهام. بار اول در صفحهی سی کنار گذاشتمش. این بار موفق شدهام با داستان ارتباط بگیرم و تکههای پازل را درست کنار هم بچینم. قسمتهای خواندنی بسیار دارد، اما همچنان مورد علاقهام نیست. از این شاخه به آن شاخه زیاد میپرد؛ برای فهمیدن منظورش خیلی باید دقت به خرج دهی. مشکل اینجاست که نمیدانی این امر را به ترجمه مربوط بدانی یا سبک خود نویسنده یا هر دو. من دوست ندارم کار خواندن را برایم سخت کنند. همین دیگر.
پائیز بهخیر.
میزان بدوی بودن آدمی را در بستری شهری میتوان با بیتفاوتیاش به بقیه آدمها و نیازهایشان سنجید، با میزان راسخ بودن باورش به اینکه هیچکس در جهان لنگهی او نیست و حق دارد بیتوجه به مصائبی که شاید دامنگیر بقیهی مردم شود در لحظه هر کار دلش خواست بکند.
قانون نمیتواند در برابر بدویها ازمان محافظت کند؛ بدویهایی که چیزی نیستند جز مصیبت متحرک.
[بازگشت، آندری نیکولایدیس]
قانون نمیتواند در برابر بدویها ازمان محافظت کند؛ بدویهایی که چیزی نیستند جز مصیبت متحرک.
[بازگشت، آندری نیکولایدیس]