شهرزاد
3.41K subscribers
679 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
بل‌آمی به معنای دوست قشنگ، دوست دل‌پذیر. دل‌تنگ بل‌آمی خودم هستم.
اگر بخش اعظم ادبیات کلاسیک فرانسه را نقشه‌ای بزرگ روی دیواری سفید در نظر بگیریم، صدها جوانک مامانی، جاه‌طلب و بلندپرواز در قالب پونزهای قرمزی روی نقشه، روستای دورافتاده‌ی زادگاه‌شان یا مرز فرانسه با کشورهای همسایه که محل گذران دوره‌ی خدمت‌شان بوده را ترک گفته و در حال عزیمت به پاریس هستند. این‌جاست که نویسندگانی هم‌چون بالزاک، فلوبر، دوما، هوگو، دوده، گنکور، زولا و... وارد عمل شده و سرنوشت هر یک از این پسرکان جوان را به دست می‌گیرند. وفور پونزهای قرمز خلق شده توسط نویسندگان فرانسوی، پاریس، این شهر آرزوها را به رنگ سرخ درآورده.
'گی‌.دو موپاسان' هم که دوره‌ای از شاگردان فلوبر بوده، عینن همین فن نوشتن را به کار گرفته است. در کتاب 'بل‌آمی' جوانکی زیبا و زیاده‌خواه را به پاریس رسانده و ماجراهای هیجان‌انگیزی برایش ترتیب می‌دهد. روایتی بسیار شبیه به آن‌چه در تربیت احساسات فلوبر می‌خوانیم، با این تفاوت که گی.دو موپاسان روی دست استاد خود بلند شده و با اختلاف دست به خلق رمان بهتری زده است.

به گمانم تیتر کلاس‌های آموزش نوشتن آثار کلاسیک فرانسوی چیزی مثل این بوده‌:
اول یک شخصیت آقای جوان خوش بر و رو خلق کن که آهی در بساط نداشته باشد.
حالا در مرحله‌ی دوم به سلیقه‌ی خودت یا از طریق ملاقات دوستی قدیمی یا مرگ عمه‌ای که تا دیروز از وجودش خبر نداشته به ثروت و درآمدی بالغ بر پنجاه هزار فرانک در سال برسانش.
و سه. حواست باشد این جوانک از حیث معشوقه و زن هیچ کم و کسری‌ای در زندگی نداشته باشد.
گه‌گداری هم جوانک در داستان به ول‌خرجی بیافتد و زیر بار قرض برود بدک نیست.
باور بفرمایید که همین است.

پ.ن: میان نوشته‌های گی‌.دو موپاسان 'دل ما' خواندنی‌تر است.(از زاویه دیدن من)
متفاوت‌ترین آثار فرانسوی‌ای که تا این‌جا خوانده‌ام:(متفاوت از سبک و سیاق بالا):
۱. قلعه مالویل، روبر مرل
۲. چرم ساغری، اونوره دو بالزاک
۳. باباگوریو، اونوره دو بالزاک
۴. گابریل لامبر، الکساندر دوما
۵. سدی برابر اقيانوس آرام، مارگریت دوراس🤍
۶. همه می‌میرند، سیمون دوبووار
۷. تریلوژی دوقلوها، آگاتا کریستوف
۸. سفر به انتهای شب، لویی فردینان سلین🤍
۹. یک اندوه گذرا، فرانسواز ساگان

معرفی شما:
سالامبو، فلوبر
آتالا و رنه، شاتوبریان
نقشه و قلمرو، میشل اوئلبک
شهریور از حیث خبرهای ناگواری که به همراه داشته تا مدت‌ها برای من‌ ماه بدیمنی به حساب می‌آمد. یکی از همین شهریورهای کذایی بود که مادرم بغ‌کرده و هراسان در حالی که در صندلی شاگرد فرورفته بود، برگه‌ی آزمایش پدربزرگم را بلند خواند و همان یک خط گزارش پایین برگه‌ی آزمایش که خبر از سرطانی بدخیم می‌داد، زورش به تمام زندگی پدربزرگ‌ چربید و تابستان سال بعد دیگر او را نداشتیم.

۱۰ شهریور سال یک هم، در راه برگشت از باشگاه بودم که پیامک داد "عباس معروفی رفت." از تمام دور و بری‌ها با سماجت خواسته بودم پشت‌بند نام من، نام عباس معروفی باشد که در ذهن‌شان نقش می‌بندد و حالا چپ و راست خبر درگذشت بود که از کانال‌های تلگرامی فوروارد می‌شد. کل مسیر برگشت از خانه را اشک ریختم. در کودکانه‌ترین حالت ممکن یک ویدئومسج هم ضبط کردم که در آن میان هق‌هق گریه با کلمات مقطعی که فقط خودم متوجه می‌شوم می‌گویم این‌ صبح لعنتی دهم شهریور را هرگز فراموش‌ نخواهم کرد و حسرت هفت کتاب نیمه‌کاره ایشان قلب‌م را آتش می‌زند. دهم شهریور را فراموش نکرده‌ام.
[صبح به‌خیر]
Audio
[برای‌تان کتاب خوانده‌ام.]
نفس‌های آخر تابستان یک سالی بود؛ بعد از چپاول صندلی کنار پنجره‌ی کوپه‌ی قطار از دیگر هم‌سفرانم، رو به شالیزارهای گیلان، کرت‌های لبالب سیراب، جنگل‌های هیرکانی و درختانی که ثقل شاخ و برگ‌ها و خزه‌ها تنه‌ها را خم می‌کرد و قطاری که روی ریل رکاب می‌زد 'تنهایی پرهیاهو' از بهومیل هرابال را دست گرفتم. در استتیک‌ترین حالت ممکن حین نوشیدن یک فنجان‌ نسکافه با آب‌جوشی که جوش نبود. عوامل برهم‌زننده‌ی حواس بسیار بودند و شخصیت کتاب باید حداقل سه، چهار بار تکرار می‌کرد "سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم.'' تا بالاخره پی ببرم که این مرد بی‌نوا سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله است. کتاب را به هر مناسبتی بود خواندم. خطوط زیادی از آن هم هایلایت شدند اما هرگز برای من کافی نبود.

اکنون مجدد 'تنهایی پرهیاهو' را دست گرفته‌ام. در غیراستتیک‌ترین وضعیت ممکن، در عوض با نوشیدنی‌ای در دست که هر هورت ناغافل آن می‌تواند یکی دو لایه از سقف دهان‌م را با خود ببرد. بالاتر از فضا، منظره‌ و نوشیدنی‌ سردی که نیست، بالاتر از دوستان و همسفرانی که هیچ‌کدام دیگر نیستند، منِ تابستان آن سال است که نیست. فکر می‌کنم‌ آیینه‌ای چیره‌دست‌تر از کتابی که در گذشته خوانده‌ای نمی‌تواند تغییرات تو را به رخ‌ت بکشد؛ ماشین‌ زمانی که می‌تواند در عرض چند ثانیه صحنه‌های آن‌ روزگاران را هم‌چون فیلمی روی پرده به نمایش بگذارد؛ شمه‌ای خرد از لحظات پیش از مرگ.
مرد بی‌نوا تکرار می‌کند "سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم." همان بار اول سر تکان می‌دهم که‌ "می‌دانم، تنها هستی. در زیرزمینی سرد و نمور، در مجاورت موش‌ها و عدل‌های کاغذ باطله و کتاب‌ها، کتاب‌ها، کتاب‌ها." و می‌دانم که هرگز مطرود نیستم، فقط جسمن تنها هستم تا بتوانم در تنهایی‌ای به سر ببرم که ساکنان‌ش اندیشه‌ها هستند.
[ایشان‌ خالق کتاب 'تنهایی پرهیاهو' هستند، از خواندن این کتاب پشیمون‌ نخواهید شد.]
[خورشید من کجائی؟]
اکثر مواقع در مسیر برگشت به خانه از محل کار، از مقابل مدرسه‌ی دوره‌ی دبیرستان‌م می‌گذرم. حس خاصی به این مدرسه ندارم. چرا، دارم. از این مکان متنفرم. مدیر ما شبیه به احساس غم در انیمیشن درون و برون، هم‌چون تیله‌‌ی صیقلی سیاهی پوشیده در چادر مشکی مدام در امتداد کلاس‌ها و راه‌پله‌ها قل می‌خورد تا دانش‌آموزی را در تله بیندازد. از آن مدیرهایی بود که ناغافل روزی در ماه دستان‌ گرد و کوچکش را زیر چانه‌هایمان حائل کند تا در زیر نور تند خورشید موهای روییده در صورت‌مان و بعد درازای ناخن‌های دست‌مان را بررسی کند. با انگشتانی که بی‌شباهت به سوسیس نبودند. در این میان دخترهایی بودند که در صف حیاط در انتظار عبور از این مخمصه ناخن‌ها را می‌جویدند، سنجاب‌هایی در تکاپو برای فرار از تنبیه و مؤاخذه. هر بار از مقابل این مدرسه رد می‌شوم حسی تحقیرآمیز درون‌م می‌جوشد. مدیر مدرسه ما فکر می‌کرد، به ما القا می‌کرد آن بیرون تمام دختران بالغ ترک موتوری نشسته‌اند و به قهقرا می‌روند.

رو به روی مدرسه دیواری بسیار عریض، تمامن سفید، به پهنای آن دیواری که در سریال گیم آو ثرونز وظیفه‌اش مقابله با نایت‌واکرهاست کشیده شده؛ دیواری که از شهریور مرگ‌بار بارها رویش شعارها نوشتند و هر بار شهرداری رنگ سفیدی روی آن پاشید. این‌بار در مسیر برگشت متوجه شدم کسی روی دیوار نوشته:" پروین..."با قلبی که تیری کوتاه و بی‌شکل از آن عبور کرده. از آخرین‌باری که نام معشوقی پروین بوده باید سال‌ها گذشته باشد. این‌کار از مرد میان‌سالی هم برنمی‌آید. فکر کردم شاید پسرکی خرد عاشق زن شوهردار همسایه شده، یا شاید خانم معلم دلش را برده باشد. در هر حال مقابل دیوار مدرسه‌ی بی‌عاطفه‌ی قدیمی من بزرگ نوشته شده است:"پروین..." با قلبی سوراخ. این نام مرا به دورانی می‌برد که مدیر ترس بدبخت شدن با دوست‌پسرها را القا می‌کرد. فتوا می‌داد که هر کسی با پسرها رابطه‌ای دوستانه برقرار کند از زندگی زناشویی خوب و سالم محروم خواهد شد. چندنفر از هم‌نسل‌های من برای تجربه‌ی عشق و عاشقی‌های نوشکفته و پرسوز و گداز جوانی، کوله‌باری از گناه را روی شانه‌هایشان حمل کردند؟ یاد دختری از هم‌کلاسی‌هایم‌ می‌افتم که تحت‌تأثیر این تفکرات روی ساعد، دیوار و هر جای خالی روی صفحات کتاب درسی حرف اول نام معشوق‌‌ش را به انگلیسی می‌نوشت، در مجاورت با قلبی که از آن خون‌ می‌چکید؛ چون ازدواج در سن پایین را تنها راه رسیدن به پسری می‌دانست که آهی در بساط نداشت. یک نام مرا به کجا می‌برد؟! باید جلوی فکر کردن‌م را بگیرم.
[شب به‌خیر]
نمی‌دانم چه کسی اول بار این حقیقت را که 'آدم‌ها درنهایت تنها هستند' احساس کرد و بعد به اطلاع عموم رساند. سودجوی دیگری هم فرصت را غنیمت شمرد و نان را به تنور داغ چسباند که باید بند ناف توقع و انتظار را کند و دور انداخت؛ حتی از نزدیک‌ترین کسان. به درستی و صحت این حقایق مشکوکم. اطراف من را کسانی احاطه کرده‌اند که انتخاب اول‌شان در نشان دادن هم‌دلی، تنها گذاشتن من‌ است. 'تنهایی' یگانه داروی تجویزی تلخی می‌شود که در بهبود حال من مؤثر خواهد افتاد. اطرافیانم که این‌طور فکر می‌کنند. یکی از سنن بزرگ‌سالی که باید حتی در سخت‌ترین روزهای زندگی شخصی به جا آورده شود، درک مشغله‌های اطرافیان و احترام به فضای پرمشغله ذهنی آن‌هاست. از جایی به بعد حتی اگر تلاش کنی مسئله‌ای را با دوستی درمیان بگذاری عذاب وجدان اتلاف وقت گران‌بهای او خودش مشکلی به مشکلاتت اضافه خواهد کرد و تو تصمیم می‌گیری عطای آن را به لقایش ببخشی.

بازار داغ نیاز مبرم افراد به تراپی در این چند سال اخیر و فرهنگ‌سازی این‌ مسئله که متخصصی در کنارت داشته باشی که ضمن‌ سامان‌دهی افکار و هیجانات، زوایای دیگری از تفکرات و تصمیم‌ها را به تو بنمایاند و در فائق آمدن بر لژیون تروماها، ترس‌ها، نفرت‌ها و... تا رسیدن به لحظه‌ای که کسی پرچم سفید صلح را درون‌ت به اهتزاز درآورد، دست تو را بگیرد اتفاق بسیار مبارکی‌ست اما کسی متوجه بعد منفی این قضایا هست که برای شنیده شدن باید حتمن‌ مبلغی نه چندان خرد پرداخت کنیم؟ این فرهنگ‌سازی روی آوار رفاقت‌های صمیمی و امن که روزی مکالمات عمیقی را در خود پناه می‌دادند، شکل گرفته است.
[خاطرات]
[حریصانه این کتاب را می‌خوانم.]
از سلامت و جوانی انباشته بودم ولی به خانه و کتابخانه محدود می‌شدم: تمام این نیروی زندگی که به مصرف نمی‌رساندم به صورت گردبادهای بیهوده‌ای در مغز و قلبم عنان می‌گسیخت.

[خاطرات، جلد اول- سیمون دوبووار]
صبح به‌خیر ⏳
شهرزاد
چیزی حدود شش، هفت ماه است که در کتاب‌خانه‌ای عضو هستم؛ کتاب‌خانه‌ی کوچکی که یک‌تنه می‌تواند سرانه‌ی مطالعه‌ی کشور را به حداقل ممکن برساند. متصدی کتاب‌خانه خانم مسنی‌ست از بازماندگان مدیران مدارس دخترانه اوایل انقلاب؛ صاحب نگاهی سرد، بینی‌ای نوک‌تیز که وظیفه‌اش…
تمام کتاب‌های امانت گرفته از کتاب‌خانه را خوانده‌ام. زودتر از موعد. و امروز اولین کاری که پس از ترک محل کار انجام می‌دهم رفتن به دفتر اصلی کتاب‌خانه است. خانمی که به نظر می‌رسد از دوستان متصدی نامهربان این‌جا باشد، کرم دور چشمی را تبلیغ می‌کند و در طول مدتی که من با طمأنینه میان قفسه‌ها قدم‌رو می‌روم تا کتاب‌ها صدای‌م بزنند بالاخره خانم متصدی قانع می‌شود که برای چین و چروک‌های دور چشم خود کاری کند و دو عدد از آن کرم جادویی را سفارش دهد. سیستم طبق معمول قطع است، بدون پرسش، نام من و کتاب‌های جدید را روی کاغذی ثبت می‌کند. از این‌که چهره و نامم در حافظه‌اش ثبت شده‌ احساس عجیبی دارم. بلافاصله به سالن مطالعه می‌روم و خواندن جلد دوم خاطرات سیمون دوبووار را از سر می‌گیرم.

مدت‌ها بود تصویری در ذهنم مجسم می‌شد؛ من‌ پشت میز طویل کتاب‌خانه در انتهایی‌ترین‌ بخش سالنی که طول و عرض آن یکی‌ست و پنجره‌های باریکی در نزدیکی سقف، سهم ما از تماشای فضای سبز و گل‌های صورتی کم‌رنگ باغچه را زایل می‌کنند، در حال یادداشت‌برداری از کتاب تاریخ تمدن و نگارش داستان کوتاه‌‌ی هستم. تصمیم گرفته‌ام خواندن رمان را به حداقل برسانم و درعوض مطالعه‌ی کتاب‌های تاریخی را در اولویت قرار دهم. تحقق این تصویر مدام به تعویق می‌افتاد، تا پیش از امروز. از سن تأثیرپذیری‌ام سال‌هاست که می‌گذرد اما نمی‌دانم تا چه میزان این‌جا بودن‌م تحت تأثیر سیمونی‌ست که ساعت‌های بسیاری را در سالن‌های مطالعه می‌گذرانده. این مسئله به یکی از بزرگ‌ترین دغدغه‌های اخیرم بدل شده؛ من تا چه حد خودم هستم؟ کدام قسمت از ماهیت، شخصیت و تفکرات من مستقلن مال من است و کدام‌ قسمت وام‌گرفته از کتاب‌ها؟

تصادفن هم‌زمان با خواندن مو به موی دوران نوجوانی سیمون دوبووار، جولیا کامرون در تمرین جدید می‌خواهد که منِ جوان‌تر دست به قلم شوم و سرگذشت نوجوانی و جوانی خود را روی کاغذ بیاورم؛ همه‌چیز را. در بی‌راهه می‌افتم و خودم را در مقام مقایسه قرار می‌دهم. در حد او نخوانده‌ام. نام بسیاری از نویسندگانی که در کتاب نام برده، پیش از آن هیچ به گوشم نخورده‌اند. هیچ فیلسوف و نویسنده‌ و پروفسوری را از نزدیک ملاقات نکرده‌ام. تمام شب در تباهی و ناامیدی غرق می‌شوم. امروز انجام این تمرین‌ را تکرار می‌کنم؛ با رعایت انصاف و به این می‌رسم که حداقل خوش‌بختم که می‌دانم از زندگی چه می‌خواهم.
[تنهایی پرهیاهو]
امروز در بحبوحه حجم کار نوتیفی از گوگل فوتو دریافت کردم؛ ویدئویی از تصاویر ۲۰ شهریور دو سال قبل. اولین سفر من‌ به رشت. از تماشای تصاویری که با گذشت زمان از خاطرم رفته بودند به وجد می‌آیم. به یاد می‌آورم که قطار تهران-رشت هم‌چون‌ ماشین زمان عمل کرده‌ بود. گرگ و میش گرفته‌ی تهران بود که بدرقه‌ام کرد، اما وقتی از قطار خارج شدم جادوی سبز و نم باران بود که در آغوشم کشید. هوا ملس بود و شعف هم‌چون جانوری از سر تا پای‌م بالا می‌رفت. روی بند استقلال مطلق راه می‌رفتم؛ هیجان، ترس، شادی و بالاتر از آن حس آزادی در تمام‌ جان‌م جاری بود. صفر تا صد هزینه‌های بلیط، هتل و ... با خودم بود. بالاخره درآمدم کفاف این‌چنین تجربه‌هایی را می‌داد. عزت‌نفسی وصف‌ناشدنی را تجربه می‌کردم.

ما از آدم‌های مورد علاقه‌مان، مکان‌های زیبا، غذاهای خوش رنگ و لعاب و هر جایی که اتفاقات خوبی در آن برای‌مان رقم خورده از سر در دانشگاه گرفته تا یک بی‌آرتی چرک‌مرد عکس می‌گیریم تا لذت و شادی آن لحظه در شاتی که ثبت می‌کنیم منجمد شود، اما به نظر می‌رسد رسالت این تصاویر به رو آوردن جای خالی کسانی باشد که دیگر به هر دلیلی نیستند. دل‌تنگی نیشگون کوچکی از قلبم می‌گیرد؛دل‌تنگی برای دو هم‌سفری که نیستند، برای خانم مسن محجوبی با نام 'فریده شیرزاد' که در آرامگاه میرزاکوچک‌خان ملاقات کردم، برای پیرمردی که خودخواسته مقابل دوربین من ژست گرفت، برای محله منظریه که ساعت‌ها از پنجره‌ی اتاق هتل از نظر می‌گذراندم. یک دل‌تنگی کوتاه و گذرا. بلافاصله پس از تماشای تصاویر به ادامه‌ی کار برمی‌گردم. از جایی به بعد فرصتی برای کش دادن دل‌تنگی‌ها باقی نمی‌ماند.
[خانم فریده شیرزاد و پیرمرد]