شهرزاد
3.41K subscribers
679 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
قلم کارلوس فوئنتس و ترجمه‌ی اسدالله امرایی باعث شدند چشم‌بسته 'اینس' را از قفسه‌های کتاب‌خانه بقاپم. بعد از خواندن ۹۰ صفحه حس کردم که نه، یک جای کار می‌لنگد! ترجمه ثقیل است. متن‌ها یک‌طوری‌اند. در گوگل‌کردن‌هایم دیدم که بله! جناب عبدالله کوثری چه نقدهایی به این ترجمه وارد کرده‌اند. حالا دست و دل‌م به خواندن ادامه‌ی کتاب نمی‌رود. کتابی که داستان خیلی قشنگی دارد، عشق و موسیقی را در هم می‌آمیزد و از زیبایی صخره و هم‌آغوشی‌اش با امواج اقیانوس نمی‌گذرد. نسخه زبان اصلی هم در دسترس نیست، یا من نتوانستم پیدا کنم. گابریل و اینس در پشت میز هنگام نوشیدن قهوه به خواب رفته‌اند.

پ.ن: کتاب را به هر سختی‌ای که بود تا انتها خواندم، چون سرانجام عشق گابریل و اینس برای‌م مهم بود. ترجمه را به هیچ‌وجه پیشنهاد نمی‌کنم.
امروز صبح هم مثل سه روز گذشته اولین کاری که می‌کنم سر زدن به این‌جاست. حوصله‌ی خودم را هم ندارم اما وقتی می‌بینم کانال را ترک می‌کنید دلم می‌گیرد. حسی درونم می‌جوشد که "کم‌کاری بس است، به تکاپو بیفت." حس مادری که در نزاری و کسالت هم ملزم به رسیدگی به کار خانه و بچه است.
صبح قبل از رفتن به محل کار، چای دم می‌کنم و یادم می‌رود که چای دم کرده‌ام. چای می‌جوشد؛ به قل‌قل می‌افتد. از همان‌هایی می‌شود که مادرم با حالت مسخره می‌گوید: "به‌به! چه آب‌گوشتی بار گذاشته‌ای." همان چای جوشیده را می‌ریزم در یک ماگ زیبا و تصویری از آن ثبت می‌کنم تا این‌جا بگذارم و بنویسم: صبح همه به‌خیر!
نور خوب نیست. لیوان چای را روی سرامیک‌های کرمی تراس می‌گذارم که باریکه‌های نور به زیبایی در امتداد هم به صف شده‌اند، بعد از فکرم می‌گذرد که آخر کدام آدم عاقلی در سگ گرما می‌نشیند در تراس و چای می‌نوشد. این وضع مایه‌ی خجالتم می‌شود؛ همه‌چیز را می‌ریزم درون سینک و می‌آیم سر کار. در سرم رخت می‌شورند، بله در سرم.

پ.ن: صبح همه به‌خیر!
[بل‌آمی، گی‌.دو موپاسان]
تا یک سنی فکر می‌کنیم فنجانی چای یا ساعات طولانی خواب می‌توانند درمان هر دردی باشند؛ اولین‌باری که امتحان ریاضی را خراب کردم و مادرم حسابی از دستم عصبانی شد بالغ‌ بر ۱۰ ساعت خوابیدم و وقتی بیدار شدم شام، پیتزا بود. چهارشنبه‌سوری‌ها که از عصر زمزمه‌ی ترقه‌های کوچک برمی‌خاست، پیش از این‌که دل‌شوره‌ی انفجارها و فریادهای جنون‌آمیز آدم‌بزرگ‌ها حین پریدن از روی شراره‌های بلند آتش امان‌م را ببرد تا صبح چهارشنبه می‌خوابیدم؛ صبح آرامی که مثل دریایی که توفانی سهم‌گین به خودش دیده در سکوت محض به سر می‌برد، اما زمانی می‌رسد که هیچ‌کدام این‌ها افاقه نمی‌کنند.

از همان سنی که پی می‌بریم پدرها و مادرها قهرمان نیستند و همه‌کاری ازشان برنمی‌آید، بی‌اثر بودن آن شگردها هم لو می‌روند. هرگاه مسئله‌‌ای اساسی‌ در محل کار یا بیرون از خانه گریبا‌ن‌ پدرم را می‌گرفت، می‌گفت:"دهان‌م تلخ شده." و دیگر چیزی در نظرش خوش‌مزه نبود. از سنی به بعد دهان تلخ می‌شود.
آوار حقایق دردآوری که پس از بیداری دوباره روی سر می‌ریزند هم قدرت خواب را بی‌اثر می‌کنند. خواب موحش می‌شود. دیگر شام پیتزا نیست و صبح، آرامش پس از توفان را با خود ندارد.

انگار در چنین لحظاتی راه فراری نیست؛ ادبیات، سینما، موسیقی، چای، خواب. انگار کاری از هیچ‌کدام ساخته نیست.
شهرزاد
[بل‌آمی، گی‌.دو موپاسان]
:"خوب می‌دانم که عشق برای شما جز نوعی اشتها چیز دیگری نیست، حال آن‌که برای من، گونه‌ای...گونه‌ای ارتباط روحی‌ست که در مرام‌ مردها نمی‌گنجد."

[بل‌آمی، گی‌.دو موپاسان]
[با این‌همه یادداشت از کتاب‌ها قراره چی‌کار کنم؟]
امروز یک رمان حدودن ۵۰۰ صفحه‌ای را به دست گرفتم. همین امشب هم خواندن این رمان را به پایان رساندم. نه برای این‌که کتاب خیلی خواندنی باشد، کتاب خوبی بود ولی نیاز وافر من‌ به فرار و پنهان شدن در لابلای سطور کتاب بود که نگذاشت لحظه‌ای از دستان‌م بیافتد. اکنون کتاب تمام شده و این سنگر ناکارآمد افتاده است یک گوشه‌ی اتاق در فاصله‌ی کمی از من که افتاده‌ام گوشه‌ی دیگر اتاق؛ بی‌قرار، بی‌رمق و به تنگنارسیده؛ هم‌چون عروسکی که صاحبش بزرگ شده و دیگر دوستش ندارد. درست مثل عروسک زیبای خودم که در کارتون سبزرنگی خاک می‌خورد تا روزی هم‌بازی دختربچه‌‌ی خودم شود. فکری‌ام کتاب دیگری شروع کنم. سنگر تازه‌ای دست و پا کنم. این‌چنین بی‌پناه مقابل حجمه‌ی افکار تند و آزاردهنده‌ تاب آوردن، جان کندن است. خاطرم هست روز مهاجرت کسی که زمانی می‌شناختم، در یک شبانه‌روز دو کتاب با حجمی متوسط خواندم و فردای آن روز دو کتاب دیگر. خودم این مواجهه را جنون کتاب‌خوانی می‌نامم؛ جنونی غیرقابل کنترل برای فرار از واقعیات که باز به سراغم آمده و رهایم نمی‌کند. باید سنگر تازه‌ای دست و پا کنم.
بل‌آمی به معنای دوست قشنگ، دوست دل‌پذیر. دل‌تنگ بل‌آمی خودم هستم.
اگر بخش اعظم ادبیات کلاسیک فرانسه را نقشه‌ای بزرگ روی دیواری سفید در نظر بگیریم، صدها جوانک مامانی، جاه‌طلب و بلندپرواز در قالب پونزهای قرمزی روی نقشه، روستای دورافتاده‌ی زادگاه‌شان یا مرز فرانسه با کشورهای همسایه که محل گذران دوره‌ی خدمت‌شان بوده را ترک گفته و در حال عزیمت به پاریس هستند. این‌جاست که نویسندگانی هم‌چون بالزاک، فلوبر، دوما، هوگو، دوده، گنکور، زولا و... وارد عمل شده و سرنوشت هر یک از این پسرکان جوان را به دست می‌گیرند. وفور پونزهای قرمز خلق شده توسط نویسندگان فرانسوی، پاریس، این شهر آرزوها را به رنگ سرخ درآورده.
'گی‌.دو موپاسان' هم که دوره‌ای از شاگردان فلوبر بوده، عینن همین فن نوشتن را به کار گرفته است. در کتاب 'بل‌آمی' جوانکی زیبا و زیاده‌خواه را به پاریس رسانده و ماجراهای هیجان‌انگیزی برایش ترتیب می‌دهد. روایتی بسیار شبیه به آن‌چه در تربیت احساسات فلوبر می‌خوانیم، با این تفاوت که گی.دو موپاسان روی دست استاد خود بلند شده و با اختلاف دست به خلق رمان بهتری زده است.

به گمانم تیتر کلاس‌های آموزش نوشتن آثار کلاسیک فرانسوی چیزی مثل این بوده‌:
اول یک شخصیت آقای جوان خوش بر و رو خلق کن که آهی در بساط نداشته باشد.
حالا در مرحله‌ی دوم به سلیقه‌ی خودت یا از طریق ملاقات دوستی قدیمی یا مرگ عمه‌ای که تا دیروز از وجودش خبر نداشته به ثروت و درآمدی بالغ بر پنجاه هزار فرانک در سال برسانش.
و سه. حواست باشد این جوانک از حیث معشوقه و زن هیچ کم و کسری‌ای در زندگی نداشته باشد.
گه‌گداری هم جوانک در داستان به ول‌خرجی بیافتد و زیر بار قرض برود بدک نیست.
باور بفرمایید که همین است.

پ.ن: میان نوشته‌های گی‌.دو موپاسان 'دل ما' خواندنی‌تر است.(از زاویه دیدن من)
متفاوت‌ترین آثار فرانسوی‌ای که تا این‌جا خوانده‌ام:(متفاوت از سبک و سیاق بالا):
۱. قلعه مالویل، روبر مرل
۲. چرم ساغری، اونوره دو بالزاک
۳. باباگوریو، اونوره دو بالزاک
۴. گابریل لامبر، الکساندر دوما
۵. سدی برابر اقيانوس آرام، مارگریت دوراس🤍
۶. همه می‌میرند، سیمون دوبووار
۷. تریلوژی دوقلوها، آگاتا کریستوف
۸. سفر به انتهای شب، لویی فردینان سلین🤍
۹. یک اندوه گذرا، فرانسواز ساگان

معرفی شما:
سالامبو، فلوبر
آتالا و رنه، شاتوبریان
نقشه و قلمرو، میشل اوئلبک
شهریور از حیث خبرهای ناگواری که به همراه داشته تا مدت‌ها برای من‌ ماه بدیمنی به حساب می‌آمد. یکی از همین شهریورهای کذایی بود که مادرم بغ‌کرده و هراسان در حالی که در صندلی شاگرد فرورفته بود، برگه‌ی آزمایش پدربزرگم را بلند خواند و همان یک خط گزارش پایین برگه‌ی آزمایش که خبر از سرطانی بدخیم می‌داد، زورش به تمام زندگی پدربزرگ‌ چربید و تابستان سال بعد دیگر او را نداشتیم.

۱۰ شهریور سال یک هم، در راه برگشت از باشگاه بودم که پیامک داد "عباس معروفی رفت." از تمام دور و بری‌ها با سماجت خواسته بودم پشت‌بند نام من، نام عباس معروفی باشد که در ذهن‌شان نقش می‌بندد و حالا چپ و راست خبر درگذشت بود که از کانال‌های تلگرامی فوروارد می‌شد. کل مسیر برگشت از خانه را اشک ریختم. در کودکانه‌ترین حالت ممکن یک ویدئومسج هم ضبط کردم که در آن میان هق‌هق گریه با کلمات مقطعی که فقط خودم متوجه می‌شوم می‌گویم این‌ صبح لعنتی دهم شهریور را هرگز فراموش‌ نخواهم کرد و حسرت هفت کتاب نیمه‌کاره ایشان قلب‌م را آتش می‌زند. دهم شهریور را فراموش نکرده‌ام.
[صبح به‌خیر]
Audio
[برای‌تان کتاب خوانده‌ام.]
نفس‌های آخر تابستان یک سالی بود؛ بعد از چپاول صندلی کنار پنجره‌ی کوپه‌ی قطار از دیگر هم‌سفرانم، رو به شالیزارهای گیلان، کرت‌های لبالب سیراب، جنگل‌های هیرکانی و درختانی که ثقل شاخ و برگ‌ها و خزه‌ها تنه‌ها را خم می‌کرد و قطاری که روی ریل رکاب می‌زد 'تنهایی پرهیاهو' از بهومیل هرابال را دست گرفتم. در استتیک‌ترین حالت ممکن حین نوشیدن یک فنجان‌ نسکافه با آب‌جوشی که جوش نبود. عوامل برهم‌زننده‌ی حواس بسیار بودند و شخصیت کتاب باید حداقل سه، چهار بار تکرار می‌کرد "سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم.'' تا بالاخره پی ببرم که این مرد بی‌نوا سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله است. کتاب را به هر مناسبتی بود خواندم. خطوط زیادی از آن هم هایلایت شدند اما هرگز برای من کافی نبود.

اکنون مجدد 'تنهایی پرهیاهو' را دست گرفته‌ام. در غیراستتیک‌ترین وضعیت ممکن، در عوض با نوشیدنی‌ای در دست که هر هورت ناغافل آن می‌تواند یکی دو لایه از سقف دهان‌م را با خود ببرد. بالاتر از فضا، منظره‌ و نوشیدنی‌ سردی که نیست، بالاتر از دوستان و همسفرانی که هیچ‌کدام دیگر نیستند، منِ تابستان آن سال است که نیست. فکر می‌کنم‌ آیینه‌ای چیره‌دست‌تر از کتابی که در گذشته خوانده‌ای نمی‌تواند تغییرات تو را به رخ‌ت بکشد؛ ماشین‌ زمانی که می‌تواند در عرض چند ثانیه صحنه‌های آن‌ روزگاران را هم‌چون فیلمی روی پرده به نمایش بگذارد؛ شمه‌ای خرد از لحظات پیش از مرگ.
مرد بی‌نوا تکرار می‌کند "سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم." همان بار اول سر تکان می‌دهم که‌ "می‌دانم، تنها هستی. در زیرزمینی سرد و نمور، در مجاورت موش‌ها و عدل‌های کاغذ باطله و کتاب‌ها، کتاب‌ها، کتاب‌ها." و می‌دانم که هرگز مطرود نیستم، فقط جسمن تنها هستم تا بتوانم در تنهایی‌ای به سر ببرم که ساکنان‌ش اندیشه‌ها هستند.
[ایشان‌ خالق کتاب 'تنهایی پرهیاهو' هستند، از خواندن این کتاب پشیمون‌ نخواهید شد.]
[خورشید من کجائی؟]
اکثر مواقع در مسیر برگشت به خانه از محل کار، از مقابل مدرسه‌ی دوره‌ی دبیرستان‌م می‌گذرم. حس خاصی به این مدرسه ندارم. چرا، دارم. از این مکان متنفرم. مدیر ما شبیه به احساس غم در انیمیشن درون و برون، هم‌چون تیله‌‌ی صیقلی سیاهی پوشیده در چادر مشکی مدام در امتداد کلاس‌ها و راه‌پله‌ها قل می‌خورد تا دانش‌آموزی را در تله بیندازد. از آن مدیرهایی بود که ناغافل روزی در ماه دستان‌ گرد و کوچکش را زیر چانه‌هایمان حائل کند تا در زیر نور تند خورشید موهای روییده در صورت‌مان و بعد درازای ناخن‌های دست‌مان را بررسی کند. با انگشتانی که بی‌شباهت به سوسیس نبودند. در این میان دخترهایی بودند که در صف حیاط در انتظار عبور از این مخمصه ناخن‌ها را می‌جویدند، سنجاب‌هایی در تکاپو برای فرار از تنبیه و مؤاخذه. هر بار از مقابل این مدرسه رد می‌شوم حسی تحقیرآمیز درون‌م می‌جوشد. مدیر مدرسه ما فکر می‌کرد، به ما القا می‌کرد آن بیرون تمام دختران بالغ ترک موتوری نشسته‌اند و به قهقرا می‌روند.

رو به روی مدرسه دیواری بسیار عریض، تمامن سفید، به پهنای آن دیواری که در سریال گیم آو ثرونز وظیفه‌اش مقابله با نایت‌واکرهاست کشیده شده؛ دیواری که از شهریور مرگ‌بار بارها رویش شعارها نوشتند و هر بار شهرداری رنگ سفیدی روی آن پاشید. این‌بار در مسیر برگشت متوجه شدم کسی روی دیوار نوشته:" پروین..."با قلبی که تیری کوتاه و بی‌شکل از آن عبور کرده. از آخرین‌باری که نام معشوقی پروین بوده باید سال‌ها گذشته باشد. این‌کار از مرد میان‌سالی هم برنمی‌آید. فکر کردم شاید پسرکی خرد عاشق زن شوهردار همسایه شده، یا شاید خانم معلم دلش را برده باشد. در هر حال مقابل دیوار مدرسه‌ی بی‌عاطفه‌ی قدیمی من بزرگ نوشته شده است:"پروین..." با قلبی سوراخ. این نام مرا به دورانی می‌برد که مدیر ترس بدبخت شدن با دوست‌پسرها را القا می‌کرد. فتوا می‌داد که هر کسی با پسرها رابطه‌ای دوستانه برقرار کند از زندگی زناشویی خوب و سالم محروم خواهد شد. چندنفر از هم‌نسل‌های من برای تجربه‌ی عشق و عاشقی‌های نوشکفته و پرسوز و گداز جوانی، کوله‌باری از گناه را روی شانه‌هایشان حمل کردند؟ یاد دختری از هم‌کلاسی‌هایم‌ می‌افتم که تحت‌تأثیر این تفکرات روی ساعد، دیوار و هر جای خالی روی صفحات کتاب درسی حرف اول نام معشوق‌‌ش را به انگلیسی می‌نوشت، در مجاورت با قلبی که از آن خون‌ می‌چکید؛ چون ازدواج در سن پایین را تنها راه رسیدن به پسری می‌دانست که آهی در بساط نداشت. یک نام مرا به کجا می‌برد؟! باید جلوی فکر کردن‌م را بگیرم.
[شب به‌خیر]
نمی‌دانم چه کسی اول بار این حقیقت را که 'آدم‌ها درنهایت تنها هستند' احساس کرد و بعد به اطلاع عموم رساند. سودجوی دیگری هم فرصت را غنیمت شمرد و نان را به تنور داغ چسباند که باید بند ناف توقع و انتظار را کند و دور انداخت؛ حتی از نزدیک‌ترین کسان. به درستی و صحت این حقایق مشکوکم. اطراف من را کسانی احاطه کرده‌اند که انتخاب اول‌شان در نشان دادن هم‌دلی، تنها گذاشتن من‌ است. 'تنهایی' یگانه داروی تجویزی تلخی می‌شود که در بهبود حال من مؤثر خواهد افتاد. اطرافیانم که این‌طور فکر می‌کنند. یکی از سنن بزرگ‌سالی که باید حتی در سخت‌ترین روزهای زندگی شخصی به جا آورده شود، درک مشغله‌های اطرافیان و احترام به فضای پرمشغله ذهنی آن‌هاست. از جایی به بعد حتی اگر تلاش کنی مسئله‌ای را با دوستی درمیان بگذاری عذاب وجدان اتلاف وقت گران‌بهای او خودش مشکلی به مشکلاتت اضافه خواهد کرد و تو تصمیم می‌گیری عطای آن را به لقایش ببخشی.

بازار داغ نیاز مبرم افراد به تراپی در این چند سال اخیر و فرهنگ‌سازی این‌ مسئله که متخصصی در کنارت داشته باشی که ضمن‌ سامان‌دهی افکار و هیجانات، زوایای دیگری از تفکرات و تصمیم‌ها را به تو بنمایاند و در فائق آمدن بر لژیون تروماها، ترس‌ها، نفرت‌ها و... تا رسیدن به لحظه‌ای که کسی پرچم سفید صلح را درون‌ت به اهتزاز درآورد، دست تو را بگیرد اتفاق بسیار مبارکی‌ست اما کسی متوجه بعد منفی این قضایا هست که برای شنیده شدن باید حتمن‌ مبلغی نه چندان خرد پرداخت کنیم؟ این فرهنگ‌سازی روی آوار رفاقت‌های صمیمی و امن که روزی مکالمات عمیقی را در خود پناه می‌دادند، شکل گرفته است.
[خاطرات]