شهرزاد
3.41K subscribers
679 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
انتخاب کتاب برای سفر می‌تواند به سختی انتخاب یک هندوانه‌ی قرمز و شیرین باشد. وقتی به مقصد برسی و کتاب آنی نباشد که انتظار داشته‌ای، دیگر دستت از همه‌جا کوتاه خواهد بود. خیلی اتفاقی سراغ این کتاب رفتم که با رانندگی دن کیشوت در هوایی دم‌کرده و زبانه کشیدن هرم گرما در کشتزارهای خشک شروع می‌شد و چند صفحه جلوتر دیدم که عالی‌جناب خطاب به مردی که از سر شوخی سانچو صدای‌ش می‌زند، می‌گوید: "هنوز فکر می‌کنی که ما بتوانیم با هم سفر کنیم؟ شک دارم که تو و من هم‌سفران خوبی برای هم باشیم." و بعد سفرشان آغاز می‌شود؛ سفری اکتشافی که مقاصد آن هربار در طول مسیر مشخص می‌شود. از بهترین کتاب‌هایی بود که در سفری تابستانی همراه خود داشته‌ام.
شکی مشترک، ای بسا که بیش از ایمانی مشترک انسان‌ها را به هم نزدیک می‌کند. معتقدان با اندک اختلافی به جان یک‌دیگر میفتند، اما انسانی که شک می‌کند تنها با خویشتن می‌جنگد.

[عالی‌جناب دن‌کیشوت، گراهام گرین]
چگونه است که نفرت از یک انسان با مرگ او می‌میرد و به فراموشی سپرده می‌شود، در حالی‌که عشق، عشقی که او به پدرکیشوت داشت، گویی که به رغم جدایی واپسین و سکوت واپسین هم‌اکنون زنده شده و بالیدن آغاز کرده است.

[عالی‌جناب دن‌کیشوت، گراهام گرین]
مدتی‌ بود سقف پارکینگ سوم مجتمع نم می‌داد. قطره‌ها مثل آن‌ها که از دوش حمام سقوط می‌کنند و صدای تالاپی از خود به جا می‌گذارند فرو می‌افتادند. در سکوت پارکینگ صدای موحشی می‌شد. اگر کمی بیشتر به قدرت تخیلم میدان می‌دادم تجسم‌ می‌کردم آن قطرات قیرگونه، خون هستند و من در پلان مربوط به پارکینگ فیلم ترسناک Evil dead rise گیر افتاده‌ام.

از سفر که برگشتیم کار از نم گذشته بود و دریاچه‌ای شبق‌گونه در نزدیکی درب آسانسور شکل گرفته بود. قطره‌ها با سرعت بالاتری به هم می‌پیوستند. در نقشه‌ی ذهنی‌ام این دریاچه‌ با فاصله‌ی ۷ طبقه زیر اتاق من، درست زیر تخت‌خواب من قرار گرفته‌است. دیشب خواب دیدم نم تا طبقات بالا سرایت کرده و زمین دهان باز می‌کند و من و تخت با هم از این طبقه تا پایین در حالی‌که هنوز روی تخت میان ملافه‌های سفید خوابیده‌ام سقوط می‌کنیم. مثل آلیس که از چاه سیاه پایین می‌آمد، با این تفاوت که من دست و پایی نمی‌زنم، آرام روی تخت پایین می‌آیم. اسباب اتاق در هوا معلق‌اند، سقوطی که انتها ندارد و زمانی که هم‌چنان روی تخت در راستای قانون جاذبه پایین می‌روم از خواب می‌پرم.
قلم کارلوس فوئنتس و ترجمه‌ی اسدالله امرایی باعث شدند چشم‌بسته 'اینس' را از قفسه‌های کتاب‌خانه بقاپم. بعد از خواندن ۹۰ صفحه حس کردم که نه، یک جای کار می‌لنگد! ترجمه ثقیل است. متن‌ها یک‌طوری‌اند. در گوگل‌کردن‌هایم دیدم که بله! جناب عبدالله کوثری چه نقدهایی به این ترجمه وارد کرده‌اند. حالا دست و دل‌م به خواندن ادامه‌ی کتاب نمی‌رود. کتابی که داستان خیلی قشنگی دارد، عشق و موسیقی را در هم می‌آمیزد و از زیبایی صخره و هم‌آغوشی‌اش با امواج اقیانوس نمی‌گذرد. نسخه زبان اصلی هم در دسترس نیست، یا من نتوانستم پیدا کنم. گابریل و اینس در پشت میز هنگام نوشیدن قهوه به خواب رفته‌اند.

پ.ن: کتاب را به هر سختی‌ای که بود تا انتها خواندم، چون سرانجام عشق گابریل و اینس برای‌م مهم بود. ترجمه را به هیچ‌وجه پیشنهاد نمی‌کنم.
امروز صبح هم مثل سه روز گذشته اولین کاری که می‌کنم سر زدن به این‌جاست. حوصله‌ی خودم را هم ندارم اما وقتی می‌بینم کانال را ترک می‌کنید دلم می‌گیرد. حسی درونم می‌جوشد که "کم‌کاری بس است، به تکاپو بیفت." حس مادری که در نزاری و کسالت هم ملزم به رسیدگی به کار خانه و بچه است.
صبح قبل از رفتن به محل کار، چای دم می‌کنم و یادم می‌رود که چای دم کرده‌ام. چای می‌جوشد؛ به قل‌قل می‌افتد. از همان‌هایی می‌شود که مادرم با حالت مسخره می‌گوید: "به‌به! چه آب‌گوشتی بار گذاشته‌ای." همان چای جوشیده را می‌ریزم در یک ماگ زیبا و تصویری از آن ثبت می‌کنم تا این‌جا بگذارم و بنویسم: صبح همه به‌خیر!
نور خوب نیست. لیوان چای را روی سرامیک‌های کرمی تراس می‌گذارم که باریکه‌های نور به زیبایی در امتداد هم به صف شده‌اند، بعد از فکرم می‌گذرد که آخر کدام آدم عاقلی در سگ گرما می‌نشیند در تراس و چای می‌نوشد. این وضع مایه‌ی خجالتم می‌شود؛ همه‌چیز را می‌ریزم درون سینک و می‌آیم سر کار. در سرم رخت می‌شورند، بله در سرم.

پ.ن: صبح همه به‌خیر!
[بل‌آمی، گی‌.دو موپاسان]
تا یک سنی فکر می‌کنیم فنجانی چای یا ساعات طولانی خواب می‌توانند درمان هر دردی باشند؛ اولین‌باری که امتحان ریاضی را خراب کردم و مادرم حسابی از دستم عصبانی شد بالغ‌ بر ۱۰ ساعت خوابیدم و وقتی بیدار شدم شام، پیتزا بود. چهارشنبه‌سوری‌ها که از عصر زمزمه‌ی ترقه‌های کوچک برمی‌خاست، پیش از این‌که دل‌شوره‌ی انفجارها و فریادهای جنون‌آمیز آدم‌بزرگ‌ها حین پریدن از روی شراره‌های بلند آتش امان‌م را ببرد تا صبح چهارشنبه می‌خوابیدم؛ صبح آرامی که مثل دریایی که توفانی سهم‌گین به خودش دیده در سکوت محض به سر می‌برد، اما زمانی می‌رسد که هیچ‌کدام این‌ها افاقه نمی‌کنند.

از همان سنی که پی می‌بریم پدرها و مادرها قهرمان نیستند و همه‌کاری ازشان برنمی‌آید، بی‌اثر بودن آن شگردها هم لو می‌روند. هرگاه مسئله‌‌ای اساسی‌ در محل کار یا بیرون از خانه گریبا‌ن‌ پدرم را می‌گرفت، می‌گفت:"دهان‌م تلخ شده." و دیگر چیزی در نظرش خوش‌مزه نبود. از سنی به بعد دهان تلخ می‌شود.
آوار حقایق دردآوری که پس از بیداری دوباره روی سر می‌ریزند هم قدرت خواب را بی‌اثر می‌کنند. خواب موحش می‌شود. دیگر شام پیتزا نیست و صبح، آرامش پس از توفان را با خود ندارد.

انگار در چنین لحظاتی راه فراری نیست؛ ادبیات، سینما، موسیقی، چای، خواب. انگار کاری از هیچ‌کدام ساخته نیست.
شهرزاد
[بل‌آمی، گی‌.دو موپاسان]
:"خوب می‌دانم که عشق برای شما جز نوعی اشتها چیز دیگری نیست، حال آن‌که برای من، گونه‌ای...گونه‌ای ارتباط روحی‌ست که در مرام‌ مردها نمی‌گنجد."

[بل‌آمی، گی‌.دو موپاسان]
[با این‌همه یادداشت از کتاب‌ها قراره چی‌کار کنم؟]
امروز یک رمان حدودن ۵۰۰ صفحه‌ای را به دست گرفتم. همین امشب هم خواندن این رمان را به پایان رساندم. نه برای این‌که کتاب خیلی خواندنی باشد، کتاب خوبی بود ولی نیاز وافر من‌ به فرار و پنهان شدن در لابلای سطور کتاب بود که نگذاشت لحظه‌ای از دستان‌م بیافتد. اکنون کتاب تمام شده و این سنگر ناکارآمد افتاده است یک گوشه‌ی اتاق در فاصله‌ی کمی از من که افتاده‌ام گوشه‌ی دیگر اتاق؛ بی‌قرار، بی‌رمق و به تنگنارسیده؛ هم‌چون عروسکی که صاحبش بزرگ شده و دیگر دوستش ندارد. درست مثل عروسک زیبای خودم که در کارتون سبزرنگی خاک می‌خورد تا روزی هم‌بازی دختربچه‌‌ی خودم شود. فکری‌ام کتاب دیگری شروع کنم. سنگر تازه‌ای دست و پا کنم. این‌چنین بی‌پناه مقابل حجمه‌ی افکار تند و آزاردهنده‌ تاب آوردن، جان کندن است. خاطرم هست روز مهاجرت کسی که زمانی می‌شناختم، در یک شبانه‌روز دو کتاب با حجمی متوسط خواندم و فردای آن روز دو کتاب دیگر. خودم این مواجهه را جنون کتاب‌خوانی می‌نامم؛ جنونی غیرقابل کنترل برای فرار از واقعیات که باز به سراغم آمده و رهایم نمی‌کند. باید سنگر تازه‌ای دست و پا کنم.
بل‌آمی به معنای دوست قشنگ، دوست دل‌پذیر. دل‌تنگ بل‌آمی خودم هستم.
اگر بخش اعظم ادبیات کلاسیک فرانسه را نقشه‌ای بزرگ روی دیواری سفید در نظر بگیریم، صدها جوانک مامانی، جاه‌طلب و بلندپرواز در قالب پونزهای قرمزی روی نقشه، روستای دورافتاده‌ی زادگاه‌شان یا مرز فرانسه با کشورهای همسایه که محل گذران دوره‌ی خدمت‌شان بوده را ترک گفته و در حال عزیمت به پاریس هستند. این‌جاست که نویسندگانی هم‌چون بالزاک، فلوبر، دوما، هوگو، دوده، گنکور، زولا و... وارد عمل شده و سرنوشت هر یک از این پسرکان جوان را به دست می‌گیرند. وفور پونزهای قرمز خلق شده توسط نویسندگان فرانسوی، پاریس، این شهر آرزوها را به رنگ سرخ درآورده.
'گی‌.دو موپاسان' هم که دوره‌ای از شاگردان فلوبر بوده، عینن همین فن نوشتن را به کار گرفته است. در کتاب 'بل‌آمی' جوانکی زیبا و زیاده‌خواه را به پاریس رسانده و ماجراهای هیجان‌انگیزی برایش ترتیب می‌دهد. روایتی بسیار شبیه به آن‌چه در تربیت احساسات فلوبر می‌خوانیم، با این تفاوت که گی.دو موپاسان روی دست استاد خود بلند شده و با اختلاف دست به خلق رمان بهتری زده است.

به گمانم تیتر کلاس‌های آموزش نوشتن آثار کلاسیک فرانسوی چیزی مثل این بوده‌:
اول یک شخصیت آقای جوان خوش بر و رو خلق کن که آهی در بساط نداشته باشد.
حالا در مرحله‌ی دوم به سلیقه‌ی خودت یا از طریق ملاقات دوستی قدیمی یا مرگ عمه‌ای که تا دیروز از وجودش خبر نداشته به ثروت و درآمدی بالغ بر پنجاه هزار فرانک در سال برسانش.
و سه. حواست باشد این جوانک از حیث معشوقه و زن هیچ کم و کسری‌ای در زندگی نداشته باشد.
گه‌گداری هم جوانک در داستان به ول‌خرجی بیافتد و زیر بار قرض برود بدک نیست.
باور بفرمایید که همین است.

پ.ن: میان نوشته‌های گی‌.دو موپاسان 'دل ما' خواندنی‌تر است.(از زاویه دیدن من)
متفاوت‌ترین آثار فرانسوی‌ای که تا این‌جا خوانده‌ام:(متفاوت از سبک و سیاق بالا):
۱. قلعه مالویل، روبر مرل
۲. چرم ساغری، اونوره دو بالزاک
۳. باباگوریو، اونوره دو بالزاک
۴. گابریل لامبر، الکساندر دوما
۵. سدی برابر اقيانوس آرام، مارگریت دوراس🤍
۶. همه می‌میرند، سیمون دوبووار
۷. تریلوژی دوقلوها، آگاتا کریستوف
۸. سفر به انتهای شب، لویی فردینان سلین🤍
۹. یک اندوه گذرا، فرانسواز ساگان

معرفی شما:
سالامبو، فلوبر
آتالا و رنه، شاتوبریان
نقشه و قلمرو، میشل اوئلبک
شهریور از حیث خبرهای ناگواری که به همراه داشته تا مدت‌ها برای من‌ ماه بدیمنی به حساب می‌آمد. یکی از همین شهریورهای کذایی بود که مادرم بغ‌کرده و هراسان در حالی که در صندلی شاگرد فرورفته بود، برگه‌ی آزمایش پدربزرگم را بلند خواند و همان یک خط گزارش پایین برگه‌ی آزمایش که خبر از سرطانی بدخیم می‌داد، زورش به تمام زندگی پدربزرگ‌ چربید و تابستان سال بعد دیگر او را نداشتیم.

۱۰ شهریور سال یک هم، در راه برگشت از باشگاه بودم که پیامک داد "عباس معروفی رفت." از تمام دور و بری‌ها با سماجت خواسته بودم پشت‌بند نام من، نام عباس معروفی باشد که در ذهن‌شان نقش می‌بندد و حالا چپ و راست خبر درگذشت بود که از کانال‌های تلگرامی فوروارد می‌شد. کل مسیر برگشت از خانه را اشک ریختم. در کودکانه‌ترین حالت ممکن یک ویدئومسج هم ضبط کردم که در آن میان هق‌هق گریه با کلمات مقطعی که فقط خودم متوجه می‌شوم می‌گویم این‌ صبح لعنتی دهم شهریور را هرگز فراموش‌ نخواهم کرد و حسرت هفت کتاب نیمه‌کاره ایشان قلب‌م را آتش می‌زند. دهم شهریور را فراموش نکرده‌ام.