ما در حال از دست دادن چیزی هستیم. حرکت میکنیم و تکههای مردهی پوست را میاندازیم توی پیادهرو، کلمات مرده را میاندازیم توی گفتوگو. شهرها، مثل بدنهایمان، مثل زبان، ویرانیهایی در دست ساختاند. ولی این خطر همیشگیِ زلزله تنها چیزیست که برایمان مانده. فقط چنین صحنهای -منظرهای از آوار روی آوار- است که هلمان میدهد برویم و دنبال آخرینچیزهای باقیمانده بگردیم.
[اگر به خودم برگردم، والریا لوئیزلی]
[اگر به خودم برگردم، والریا لوئیزلی]
شب وقتی چراغ اتاق نشیمن را روشن میکنم پنجرهها به جای اینکه بیرون را نشان دهند تصویر داخل آپارتمان را برمیگردانند. پنجرهها مجبورتان میکنند هر بار که از پشت میز بلند میشوید تا بروید دستشویی یا بروید یک فنجان قهوه دیگر درست کنید خودتان را ببینید.
اینکه آدم شبها در پنجره بازتاب خودش را ببیند و هیچوقت جهان بیرون را نبیند به احتمال زیاد استراتژی معماریست. این استراتژی میخواهد در شهری که همیشه دارد آدمها را به سرک کشیدن در زندگی دیگران دعوت میکند سرابی از فضای خصوصی ایجاد کند.
[اگر به خودم برگردم، والریا لوئیزلی]
اینکه آدم شبها در پنجره بازتاب خودش را ببیند و هیچوقت جهان بیرون را نبیند به احتمال زیاد استراتژی معماریست. این استراتژی میخواهد در شهری که همیشه دارد آدمها را به سرک کشیدن در زندگی دیگران دعوت میکند سرابی از فضای خصوصی ایجاد کند.
[اگر به خودم برگردم، والریا لوئیزلی]
کتابی که این یکی دو روزه در دست داشتم، حس خواندن وبلاگی خاکخورده و تارزده از زنی ظریف و زیبا را داشت؛ زنی که در خیال من هر بار با بهجا آوردن مراسماتی پشت کامپیوتر قدیمی خود مینشسته؛ موهایش را با بیخیالی به شکل گوجهای بیریخت میبسته، گردنش را دورانی میچرخانده، با قفل کردن انگشتانش در هم قلنج تکتکشان را میشکسته و بعد از هورت کشیدن آخرین قلوپ قهوهی صبحگاهی، بیمعطلی کلمات را به شکلی موزون پشت هم ردیف میکرده است. زنی که در هر خط آرزو کردم کاش من میبودم و همچنان آرزو دارم روزی در نوشتههای کسی چنین توصیف شوم.
'اگر به خودم برگردم' مدام من را به خودم برمیگرداند؛ به سالهایی پراکنده از زندگی. برگشتهایی که گاه تمام من را زیر سوال میبرد و گاه صرفِ بودنم را افتخارآمیز میدید. از روی مبل بلندم میکرد و میکشاندم پای کتابخانه، مقابل قفسهها؛ کاری میکرد کتابها را یکی یکی بیرون بیاورم و خطوطی را که روزی زیرشان خط کشیدهام، چندباره بخوانم. در صفحات ابتدایی بسیاری از کتابها، یادداشتی از احوالاتم حین خواندنشان ثبت کرده بودم؛ مثلن در صفحه اول کتاب 'آفتابپرستها' از ژوزه ادوآردو نوشتهام: "دیروز نینا گفت سه سال پس از تجربهی سوگ که رمان آفتابپرستها را خوانده، به اهمیت به اشتراک گذاشتن خاطرات پی برده و البته به خطر هرگز به اشتراک نگذاشتن آنها. حالا من که حتی هنوز تکههای خودم را کشف نکردهام تو را میخوانم؛ در روزی شبهتابستانی و گرم." این یادداشت را به کل فراموش کرده بودم، از یاد برده بودم که با نینا -نویسندهی کتاب تولستوی و مبل بنفش- مکاتباتی داشتهام. اما امروز دیدم که در این سه سال، هم تکههای بسیاری در خودم کشف کردهام و هم به قداست به اشتراک گذاشتن خاطرات پایبند ماندهام.
زن پشت مانیتور از کتابهایی که در سفر خوانده میگفت و من "عکاسی، بالنسواری، عشق و اندوه" را از قفسهها بیرون آوردم. این کتاب را در اتوبوسی به مقصد فیلبند شروع کردم؛ در اولین سفر مستقلم. نمیدانم چه سالی بود؛ بسیار گرم بود، اتوبوس بوی نامطبوعی میداد و همسفرهایم یکی از یکی ناجورتر بودند. چند نفری مانند دانشآموزان شلوغی که نیمکتهای انتهایی کلاس را از آن خود میکنند و نارنگی پوست میگیرند، صندلیهای انتهایی اتوبوس را قرق کرده، ناشتا آبجو و نوشیدنیهای دیگر سر میکشیدند. تورلیدر هم سعی داشت با موزیکهای بندری و هرچه بیشتر تکاندهنده روابط صمیمانهای میان مسافران شکل دهد. من که سخت با آدمها اخت میشوم مثل برج زهرمار روی صندلی کنار شیشه که اصرار داشتند با پردهی چرکمرد زرشکی پوشیده بماند، مشغول خواندن نوشتههای جولین بارنز بودم. با ورق زدن کتاب تمام آن لحظات را به خاطر آوردم. در کتاب 'اگر به خودم برگردم' آمده که به گفته متخصصان ریشهشناسی لغات، 'به خاطر آوردن' همان 'بازگرداندن به قلب' است.
حالا تلی کمارتفاع از کتابهایی که جزئی از من در تک تک آنها جا مانده، دور و برم پخش و پلا هستند. کتابها را یکی یکی ورق میزنم و سعی میکنم خودم را در آنها پیدا کنم. با برگها، تکهکاغذها و گلهای خشکشدهای که پاک فراموششان کرده بودم روبهرو میشوم. کتابها من را یاد خودی میاندازند که دیگر نیست، یاد آدمهایی میاندازند که دیگر نیستند و بهاندازهی یادآوری دلتنگکنندهی عکسها و آهنگها، برای کسری از ثانیه دلم میگیرد. حالا به کتابها، 'به قلب بازگشتهها' و خودم برگشتهام.
'اگر به خودم برگردم' مدام من را به خودم برمیگرداند؛ به سالهایی پراکنده از زندگی. برگشتهایی که گاه تمام من را زیر سوال میبرد و گاه صرفِ بودنم را افتخارآمیز میدید. از روی مبل بلندم میکرد و میکشاندم پای کتابخانه، مقابل قفسهها؛ کاری میکرد کتابها را یکی یکی بیرون بیاورم و خطوطی را که روزی زیرشان خط کشیدهام، چندباره بخوانم. در صفحات ابتدایی بسیاری از کتابها، یادداشتی از احوالاتم حین خواندنشان ثبت کرده بودم؛ مثلن در صفحه اول کتاب 'آفتابپرستها' از ژوزه ادوآردو نوشتهام: "دیروز نینا گفت سه سال پس از تجربهی سوگ که رمان آفتابپرستها را خوانده، به اهمیت به اشتراک گذاشتن خاطرات پی برده و البته به خطر هرگز به اشتراک نگذاشتن آنها. حالا من که حتی هنوز تکههای خودم را کشف نکردهام تو را میخوانم؛ در روزی شبهتابستانی و گرم." این یادداشت را به کل فراموش کرده بودم، از یاد برده بودم که با نینا -نویسندهی کتاب تولستوی و مبل بنفش- مکاتباتی داشتهام. اما امروز دیدم که در این سه سال، هم تکههای بسیاری در خودم کشف کردهام و هم به قداست به اشتراک گذاشتن خاطرات پایبند ماندهام.
زن پشت مانیتور از کتابهایی که در سفر خوانده میگفت و من "عکاسی، بالنسواری، عشق و اندوه" را از قفسهها بیرون آوردم. این کتاب را در اتوبوسی به مقصد فیلبند شروع کردم؛ در اولین سفر مستقلم. نمیدانم چه سالی بود؛ بسیار گرم بود، اتوبوس بوی نامطبوعی میداد و همسفرهایم یکی از یکی ناجورتر بودند. چند نفری مانند دانشآموزان شلوغی که نیمکتهای انتهایی کلاس را از آن خود میکنند و نارنگی پوست میگیرند، صندلیهای انتهایی اتوبوس را قرق کرده، ناشتا آبجو و نوشیدنیهای دیگر سر میکشیدند. تورلیدر هم سعی داشت با موزیکهای بندری و هرچه بیشتر تکاندهنده روابط صمیمانهای میان مسافران شکل دهد. من که سخت با آدمها اخت میشوم مثل برج زهرمار روی صندلی کنار شیشه که اصرار داشتند با پردهی چرکمرد زرشکی پوشیده بماند، مشغول خواندن نوشتههای جولین بارنز بودم. با ورق زدن کتاب تمام آن لحظات را به خاطر آوردم. در کتاب 'اگر به خودم برگردم' آمده که به گفته متخصصان ریشهشناسی لغات، 'به خاطر آوردن' همان 'بازگرداندن به قلب' است.
حالا تلی کمارتفاع از کتابهایی که جزئی از من در تک تک آنها جا مانده، دور و برم پخش و پلا هستند. کتابها را یکی یکی ورق میزنم و سعی میکنم خودم را در آنها پیدا کنم. با برگها، تکهکاغذها و گلهای خشکشدهای که پاک فراموششان کرده بودم روبهرو میشوم. کتابها من را یاد خودی میاندازند که دیگر نیست، یاد آدمهایی میاندازند که دیگر نیستند و بهاندازهی یادآوری دلتنگکنندهی عکسها و آهنگها، برای کسری از ثانیه دلم میگیرد. حالا به کتابها، 'به قلب بازگشتهها' و خودم برگشتهام.
در مطب دندانپزشک در سوگ وقت گرانبهایم معطل نشستهام؛ کمِ کم دو ساعتی انتظار کشیدهام و انگار یک نفر دو دستی عقربهها را سفت چسبیده تا پیش نروند. یکجا خوانده بودم معادل ضربالمثل "علف، زیر پاهایم سبز شده" در روسیه میشود "برف، روی کلاهم جمع شده". دلم میخواست حالا برف بود که روی کلاهم جمع میشد اما در آخرین اتاق انتظار کوچک با این دیوارهای خالی و مبلهای راحتی سبز ناجور تنها کسالت است که سر تا پایم را میپوشاند. میان اینهمه آدم منتظر، مراجعی که عازم خاک دیگریست از میز منشی آویزان شده، اصرار دارد سریع کار دندانش فیصله پیدا کند. زن، فردا خاک ایران را ترک میکند.
روی میز پذیرایی با شیشههای لبپر و خط و خشهای بسیار که مقابل مبلهای راحتی قرار گرفته، یک گلدان کوچک به شکل دندان و سه چهار مجلهی تاریخ گذشته با جلدهای پاره و برگههای گسسته میبینم. عنوان مجلهی اول "اندیشهی پویا. شماره ۸۱" با عکس بزرگی از جوانیهای هوشنگ ابتهاج توجهم را جلب میکند. بالای اولین صفحه با فونت درشتی نوشته شده: "تراژدی تبعید، به مناسبت درگذشت نویسنده و سردبیر مجلهی گردون"؛ مصاحبهای با عباس معروفی عزیز:
خبرنگار: "اگر روزی به ایران برگردید اولین کاری که میکنید چیست؟"
عباس معروفی: "آدمی که دارید باهاش حرف میزنید تکهپاره شده است. خسته، بیمار و بیحوصله است. همیشه غمگین است، تقریبا هر روز صبح وقتی از خواب بیدار میشود، گریه امانش را میبرد و نمیداند چرا. گاهی فکر میکنم برای نویسنده بودن بایستی آیا چنین بهایی پرداخت؟" "در آرزوی ایران آب میشوم."
سقف هر خانه را که بلند کنی پای نقص عضوی در میان است؛ یکی برای زندگی آزاد و رها از اینجا رفته. مگر خاک ایران که روز به روز خالیتر میشود چقدر تنگ بود که نتوانست عباس معروفی را در خود جای دهد. کسی که دوستانش در آلمان گفتهاند وسیلهای برای خانهاش نمیخریده چون فکر میکرده حمل آن به ایران مشکل خواهد بود. در نهایت هرآنچه سیمین دانشور روزی گفته بود نکند، کرد و همه شد سرطان. در آرزوی ملاقات عباس معروفی آب میشوم.
ویزیت من و آن خانم تمام میشود. هر دو از مطب بیرون میزنیم، من برمیگردم خانه و او میرود که برود.
روی میز پذیرایی با شیشههای لبپر و خط و خشهای بسیار که مقابل مبلهای راحتی قرار گرفته، یک گلدان کوچک به شکل دندان و سه چهار مجلهی تاریخ گذشته با جلدهای پاره و برگههای گسسته میبینم. عنوان مجلهی اول "اندیشهی پویا. شماره ۸۱" با عکس بزرگی از جوانیهای هوشنگ ابتهاج توجهم را جلب میکند. بالای اولین صفحه با فونت درشتی نوشته شده: "تراژدی تبعید، به مناسبت درگذشت نویسنده و سردبیر مجلهی گردون"؛ مصاحبهای با عباس معروفی عزیز:
خبرنگار: "اگر روزی به ایران برگردید اولین کاری که میکنید چیست؟"
عباس معروفی: "آدمی که دارید باهاش حرف میزنید تکهپاره شده است. خسته، بیمار و بیحوصله است. همیشه غمگین است، تقریبا هر روز صبح وقتی از خواب بیدار میشود، گریه امانش را میبرد و نمیداند چرا. گاهی فکر میکنم برای نویسنده بودن بایستی آیا چنین بهایی پرداخت؟" "در آرزوی ایران آب میشوم."
سقف هر خانه را که بلند کنی پای نقص عضوی در میان است؛ یکی برای زندگی آزاد و رها از اینجا رفته. مگر خاک ایران که روز به روز خالیتر میشود چقدر تنگ بود که نتوانست عباس معروفی را در خود جای دهد. کسی که دوستانش در آلمان گفتهاند وسیلهای برای خانهاش نمیخریده چون فکر میکرده حمل آن به ایران مشکل خواهد بود. در نهایت هرآنچه سیمین دانشور روزی گفته بود نکند، کرد و همه شد سرطان. در آرزوی ملاقات عباس معروفی آب میشوم.
ویزیت من و آن خانم تمام میشود. هر دو از مطب بیرون میزنیم، من برمیگردم خانه و او میرود که برود.
انتخاب کتاب برای سفر میتواند به سختی انتخاب یک هندوانهی قرمز و شیرین باشد. وقتی به مقصد برسی و کتاب آنی نباشد که انتظار داشتهای، دیگر دستت از همهجا کوتاه خواهد بود. خیلی اتفاقی سراغ این کتاب رفتم که با رانندگی دن کیشوت در هوایی دمکرده و زبانه کشیدن هرم گرما در کشتزارهای خشک شروع میشد و چند صفحه جلوتر دیدم که عالیجناب خطاب به مردی که از سر شوخی سانچو صدایش میزند، میگوید: "هنوز فکر میکنی که ما بتوانیم با هم سفر کنیم؟ شک دارم که تو و من همسفران خوبی برای هم باشیم." و بعد سفرشان آغاز میشود؛ سفری اکتشافی که مقاصد آن هربار در طول مسیر مشخص میشود. از بهترین کتابهایی بود که در سفری تابستانی همراه خود داشتهام.
شکی مشترک، ای بسا که بیش از ایمانی مشترک انسانها را به هم نزدیک میکند. معتقدان با اندک اختلافی به جان یکدیگر میفتند، اما انسانی که شک میکند تنها با خویشتن میجنگد.
[عالیجناب دنکیشوت، گراهام گرین]
[عالیجناب دنکیشوت، گراهام گرین]
چگونه است که نفرت از یک انسان با مرگ او میمیرد و به فراموشی سپرده میشود، در حالیکه عشق، عشقی که او به پدرکیشوت داشت، گویی که به رغم جدایی واپسین و سکوت واپسین هماکنون زنده شده و بالیدن آغاز کرده است.
[عالیجناب دنکیشوت، گراهام گرین]
[عالیجناب دنکیشوت، گراهام گرین]
مدتی بود سقف پارکینگ سوم مجتمع نم میداد. قطرهها مثل آنها که از دوش حمام سقوط میکنند و صدای تالاپی از خود به جا میگذارند فرو میافتادند. در سکوت پارکینگ صدای موحشی میشد. اگر کمی بیشتر به قدرت تخیلم میدان میدادم تجسم میکردم آن قطرات قیرگونه، خون هستند و من در پلان مربوط به پارکینگ فیلم ترسناک Evil dead rise گیر افتادهام.
از سفر که برگشتیم کار از نم گذشته بود و دریاچهای شبقگونه در نزدیکی درب آسانسور شکل گرفته بود. قطرهها با سرعت بالاتری به هم میپیوستند. در نقشهی ذهنیام این دریاچه با فاصلهی ۷ طبقه زیر اتاق من، درست زیر تختخواب من قرار گرفتهاست. دیشب خواب دیدم نم تا طبقات بالا سرایت کرده و زمین دهان باز میکند و من و تخت با هم از این طبقه تا پایین در حالیکه هنوز روی تخت میان ملافههای سفید خوابیدهام سقوط میکنیم. مثل آلیس که از چاه سیاه پایین میآمد، با این تفاوت که من دست و پایی نمیزنم، آرام روی تخت پایین میآیم. اسباب اتاق در هوا معلقاند، سقوطی که انتها ندارد و زمانی که همچنان روی تخت در راستای قانون جاذبه پایین میروم از خواب میپرم.
از سفر که برگشتیم کار از نم گذشته بود و دریاچهای شبقگونه در نزدیکی درب آسانسور شکل گرفته بود. قطرهها با سرعت بالاتری به هم میپیوستند. در نقشهی ذهنیام این دریاچه با فاصلهی ۷ طبقه زیر اتاق من، درست زیر تختخواب من قرار گرفتهاست. دیشب خواب دیدم نم تا طبقات بالا سرایت کرده و زمین دهان باز میکند و من و تخت با هم از این طبقه تا پایین در حالیکه هنوز روی تخت میان ملافههای سفید خوابیدهام سقوط میکنیم. مثل آلیس که از چاه سیاه پایین میآمد، با این تفاوت که من دست و پایی نمیزنم، آرام روی تخت پایین میآیم. اسباب اتاق در هوا معلقاند، سقوطی که انتها ندارد و زمانی که همچنان روی تخت در راستای قانون جاذبه پایین میروم از خواب میپرم.
قلم کارلوس فوئنتس و ترجمهی اسدالله امرایی باعث شدند چشمبسته 'اینس' را از قفسههای کتابخانه بقاپم. بعد از خواندن ۹۰ صفحه حس کردم که نه، یک جای کار میلنگد! ترجمه ثقیل است. متنها یکطوریاند. در گوگلکردنهایم دیدم که بله! جناب عبدالله کوثری چه نقدهایی به این ترجمه وارد کردهاند. حالا دست و دلم به خواندن ادامهی کتاب نمیرود. کتابی که داستان خیلی قشنگی دارد، عشق و موسیقی را در هم میآمیزد و از زیبایی صخره و همآغوشیاش با امواج اقیانوس نمیگذرد. نسخه زبان اصلی هم در دسترس نیست، یا من نتوانستم پیدا کنم. گابریل و اینس در پشت میز هنگام نوشیدن قهوه به خواب رفتهاند.
پ.ن: کتاب را به هر سختیای که بود تا انتها خواندم، چون سرانجام عشق گابریل و اینس برایم مهم بود. ترجمه را به هیچوجه پیشنهاد نمیکنم.
پ.ن: کتاب را به هر سختیای که بود تا انتها خواندم، چون سرانجام عشق گابریل و اینس برایم مهم بود. ترجمه را به هیچوجه پیشنهاد نمیکنم.
امروز صبح هم مثل سه روز گذشته اولین کاری که میکنم سر زدن به اینجاست. حوصلهی خودم را هم ندارم اما وقتی میبینم کانال را ترک میکنید دلم میگیرد. حسی درونم میجوشد که "کمکاری بس است، به تکاپو بیفت." حس مادری که در نزاری و کسالت هم ملزم به رسیدگی به کار خانه و بچه است.
صبح قبل از رفتن به محل کار، چای دم میکنم و یادم میرود که چای دم کردهام. چای میجوشد؛ به قلقل میافتد. از همانهایی میشود که مادرم با حالت مسخره میگوید: "بهبه! چه آبگوشتی بار گذاشتهای." همان چای جوشیده را میریزم در یک ماگ زیبا و تصویری از آن ثبت میکنم تا اینجا بگذارم و بنویسم: صبح همه بهخیر!
نور خوب نیست. لیوان چای را روی سرامیکهای کرمی تراس میگذارم که باریکههای نور به زیبایی در امتداد هم به صف شدهاند، بعد از فکرم میگذرد که آخر کدام آدم عاقلی در سگ گرما مینشیند در تراس و چای مینوشد. این وضع مایهی خجالتم میشود؛ همهچیز را میریزم درون سینک و میآیم سر کار. در سرم رخت میشورند، بله در سرم.
پ.ن: صبح همه بهخیر!
صبح قبل از رفتن به محل کار، چای دم میکنم و یادم میرود که چای دم کردهام. چای میجوشد؛ به قلقل میافتد. از همانهایی میشود که مادرم با حالت مسخره میگوید: "بهبه! چه آبگوشتی بار گذاشتهای." همان چای جوشیده را میریزم در یک ماگ زیبا و تصویری از آن ثبت میکنم تا اینجا بگذارم و بنویسم: صبح همه بهخیر!
نور خوب نیست. لیوان چای را روی سرامیکهای کرمی تراس میگذارم که باریکههای نور به زیبایی در امتداد هم به صف شدهاند، بعد از فکرم میگذرد که آخر کدام آدم عاقلی در سگ گرما مینشیند در تراس و چای مینوشد. این وضع مایهی خجالتم میشود؛ همهچیز را میریزم درون سینک و میآیم سر کار. در سرم رخت میشورند، بله در سرم.
پ.ن: صبح همه بهخیر!
تا یک سنی فکر میکنیم فنجانی چای یا ساعات طولانی خواب میتوانند درمان هر دردی باشند؛ اولینباری که امتحان ریاضی را خراب کردم و مادرم حسابی از دستم عصبانی شد بالغ بر ۱۰ ساعت خوابیدم و وقتی بیدار شدم شام، پیتزا بود. چهارشنبهسوریها که از عصر زمزمهی ترقههای کوچک برمیخاست، پیش از اینکه دلشورهی انفجارها و فریادهای جنونآمیز آدمبزرگها حین پریدن از روی شرارههای بلند آتش امانم را ببرد تا صبح چهارشنبه میخوابیدم؛ صبح آرامی که مثل دریایی که توفانی سهمگین به خودش دیده در سکوت محض به سر میبرد، اما زمانی میرسد که هیچکدام اینها افاقه نمیکنند.
از همان سنی که پی میبریم پدرها و مادرها قهرمان نیستند و همهکاری ازشان برنمیآید، بیاثر بودن آن شگردها هم لو میروند. هرگاه مسئلهای اساسی در محل کار یا بیرون از خانه گریبان پدرم را میگرفت، میگفت:"دهانم تلخ شده." و دیگر چیزی در نظرش خوشمزه نبود. از سنی به بعد دهان تلخ میشود.
آوار حقایق دردآوری که پس از بیداری دوباره روی سر میریزند هم قدرت خواب را بیاثر میکنند. خواب موحش میشود. دیگر شام پیتزا نیست و صبح، آرامش پس از توفان را با خود ندارد.
انگار در چنین لحظاتی راه فراری نیست؛ ادبیات، سینما، موسیقی، چای، خواب. انگار کاری از هیچکدام ساخته نیست.
از همان سنی که پی میبریم پدرها و مادرها قهرمان نیستند و همهکاری ازشان برنمیآید، بیاثر بودن آن شگردها هم لو میروند. هرگاه مسئلهای اساسی در محل کار یا بیرون از خانه گریبان پدرم را میگرفت، میگفت:"دهانم تلخ شده." و دیگر چیزی در نظرش خوشمزه نبود. از سنی به بعد دهان تلخ میشود.
آوار حقایق دردآوری که پس از بیداری دوباره روی سر میریزند هم قدرت خواب را بیاثر میکنند. خواب موحش میشود. دیگر شام پیتزا نیست و صبح، آرامش پس از توفان را با خود ندارد.
انگار در چنین لحظاتی راه فراری نیست؛ ادبیات، سینما، موسیقی، چای، خواب. انگار کاری از هیچکدام ساخته نیست.
شهرزاد
[بلآمی، گی.دو موپاسان]
:"خوب میدانم که عشق برای شما جز نوعی اشتها چیز دیگری نیست، حال آنکه برای من، گونهای...گونهای ارتباط روحیست که در مرام مردها نمیگنجد."
[بلآمی، گی.دو موپاسان]
[بلآمی، گی.دو موپاسان]