شهرزاد
3.45K subscribers
679 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
روز به‌خیر🦆
سایه‌ی برگشتن به شهر از حالا مثل بختک روی احوالات خوبم افتاده است. انگار به نیمه‌شب نزدیک می‌شوم و جادوی فرشته‌ی مهربان در حال بی‌اثر شدن است؛ خلقیات، حساسیت‌ها و اضطراب‌های شهری‌ام یکی یکی دارند رو می‌شوند و زمان حال، مدام مانند ماهی کوچکی از دستان‌م لیز می‌خورد. حس آن دختربچه‌ای را دارم که پس‌ از ساعت‌ها تاب‌بازی و سرسره‌بازی در پارک کوچک سر خیابان، از میله‌های فلزی زنگ‌زده‌‌ای آویزان شده و بزرگتری قاطعانه دستان‌اش را می‌کشد تا دختربچه را به خانه برگرداند.

"انسان‌ها به‌طور غریزی تمایل دارند که در گذشته و آینده سیر کنند و این فرهنگ‌سازی باارزش که باید در زمان حال زندگی کرد و تنها از اکنون لذت برد، در خلاف با طبیعت ماست." این مطلب را در کتابی به نام "نشخوار ذهنی" به قلم "اتان کراس" خواندم. البته از آن‌‌جایی که کتاب‌ها در ژانر روان‌شناسی، زیر تیغ زرد بودن می‌روند، اشاره به این موضوع برای‌م کار راحتی نیست. می‌بینم که رو به رو شدن با طبیعت درونی‌‌ که چند روزی مغلوب طبیعت بکر و زیبایی شده بود، من را متحمل این اندوه کرده است.
جاده، جادو می‌کند. تا چشم کار می‌کند درخت است؛ درختانِ مزین به خزه‌‌، با ریشه‌هایی که محکم به زمین چنگ زده‌اند و شاخ و برگ‌هایی که هم‌چون سقفی آسمان را به دو نیم تقسیم کرده‌اند و ما در دل این جاده پیش می‌رویم. از چپ و راست تنه‌های باریک و قطور درختان‌اند که در امتداد آسمان کشیده شده‌اند، مانند ملازمینی که مسافران را بدرقه می‌کنند. حس حیات از رگ‌ها و ریه‌هامان عبور می‌کند و از خود برق در چشمان‌مان به جا می‌گذارد. این برق را ذخیره می‌کنم برای روزهای خاکستری تهران. جدیدترین قسمت پادکست دیالوگ‌باکس از مجموعه‌ی "آدم‌ها، خاطرات و موسیقی" در حال پخش است. در نظرم بهترین ایده‌ی دنیا برای پادکست‌ همین است؛ آدم‌هایی معمولی که از خاطرات عزیز و موسیقی موردعلاقه‌ی خاص خود می‌گویند. برای آدم‌هایی که نمی‌شناسم بغض می‌کنم، برای تنهایی‌شان اشک می‌ریزم، برای عاشقانه‌های ماندگارشان لب‌خند می‌زنم و نفس راحت می‌کشم برای آن‌هایی که هنوز قلب رابطه‌شان می‌تپد.

یاد خاطره‌ی مشابه عزیزی از ذهن‌م می‌گذرد؛ یکی از همین شب‌های داغ مرداد ماه بود. من و میم در تنگنای نفس‌های آخر یک دیدار بودیم؛ آخرین دیدار.
میم مستأصل ماشین را در یکی از کوچه‌های عریض خیابان ولی‌عصر نگه داشت. ضبط ماشین روشن بود و در آن لحظه بدون هیچ برنامه‌ریزی قبلی‌ای، پادکست 'گل‌سا' از رادیو موزیک پخش شد؛ ریتم موزیک 'جهان بدون تو' از 'ابی' در فضای کسالت‌بار ماشین پیچید و مابین این موسیقی و موسیقی‌های دیگر که به‌درستی گل‌چین شده بودند، دیالوگ‌هایی از فیلم زیبای 'بمب یک عاشقانه'. در سکوت گوش سپردیم به لیلا حاتمی که با پریشانی‌ خاطر می‌گفت "یه دقیقه دیگه تو این شهر معلوم نیست کی زنده‌اس، کی مرده." و صدای واضح پیمان معادی که "اگه قرار باشه من یه دقیقه دیگه زنده باشم، فکر کردم دلم می‌خواد یه چیزایی بهت بگم که هیچ‌وقت بهت نگفتم؛ این‌که من چقد قیافه‌تو، صداتو، لحن حرف زدنتو، خنده‌هاتو، همین آرایش ناشیانه قشنگی که کردی رو دوست دارم." و این شب، آغاز من و جهانی با میم بود.
امروز درست می‌شود یک‌سال که از آن شب می‌گذرد.
از ۲۰ مرداد سال دو تا ۲۰ مرداد سال سه🤍
روز همه به‌خیر 🍒
ظهر تابستان. هندوانه. یک مجموعه جستار خواندنی.
روزی روزگاری شخصی به نام 'جعفر برمکی' در کابین دولت 'هارون‌الرشید' به وزارت مشغول بوده است. وقتی یکی از اشراف‌زادگان بدهی بالا آورده و نیاز مبرمی به پول داشته، از جعفر برمکی کمک طلب می‌کند. برمکی هم از کیسه‌ی خلیفه به او می‌بخشد و بدهی‌های او را به نام حاکم پرداخت می‌کند. حالا در این روزگار، در این کشور پرحاشیه‌ و پرسهمیه‌ی خاورمیانه از کیسه‌ی کسانی که با جان و دل تلاش می‌کنند، مباحث علمی و بیشتر غیرعلمی بی‌معنی به ذهن خود می‌سپارند، مثل نقل و نبات صندلی پزشکی، صندلی دانشگاه‌های دولتی و پست شغلی می‌بخشند.

سهمیه در لغت به معنی بهره، نصیب و سهم، در عمل اما معنای قدرت‌مندتری دارد؛ سکوی پرتاب، جهش، صندلی دانشگاه.
عدالت در لغت به معنای انصاف، داد و دادگری، اما در عمل به معنای دار مکافات کسانی‌ که مخالف 'از ما بهتران' باشند و این روزها به معنای تحقق آرزوی نابجای ورزش‌کاری‌ که هزاران راه دیگر برای قدردانی از او وجود داشته و دارد.
دادخواهی در لغت به معنای فریادخواهی، شکایت و تلاش برای احقاق حق، در عمل اما معنایی بسیار پوچ دارد. در بهترین حالت به پر کردن فرم شکایت‌نامه‌ و در منفورانه‌ترین و پست‌ترین حالت به ناسزاگویی در کامنت‌ها ختم می‌شود که"نوش‌جان ورزش‌کار" و "از دماغ ورزش‌کار در بیاید".

فقط می‌توانم سر تکان دهم و به زندگی پر تحسر خود در این خاک کرم‌خورده ادامه دهم. گرد گذر زمان این‌ موضوع را هم کم‌رنگ خواهد کرد، تا فردا که موضوع جدیدی، -خوراک ناسزاگویی مردم- تأمین شود.
روز همه به‌خیر 🪶
ما در حال از دست دادن چیزی هستیم. حرکت می‌کنیم و تکه‌های مرده‌‌ی پوست را می‌اندازیم توی پیاده‌رو، کلمات مرده را می‌اندازیم توی گفت‌و‌گو. شهرها، مثل بدن‌هایمان، مثل زبان، ویرانی‌هایی‌ در دست ساخت‌اند. ولی این خطر همیشگیِ زلزله تنها چیزی‌ست که برای‌مان مانده. فقط چنین صحنه‌ای -منظره‌ای از آوار روی آوار- است که هل‌مان می‌دهد برویم و دنبال آخرین‌چیزهای باقی‌مانده بگردیم.

[اگر به خودم برگردم، والریا لوئیزلی]
شب وقتی چراغ اتاق نشیمن را روشن می‌کنم پنجره‌ها به جای این‌که بیرون را نشان دهند تصویر داخل آپارتمان را برمی‌گردانند. پنجره‌ها مجبورتان می‌کنند هر بار که از پشت میز بلند می‌شوید تا بروید دست‌شویی یا بروید یک فنجان قهوه دیگر درست کنید خودتان را ببینید.

این‌که آدم شب‌ها در پنجره بازتاب خودش را ببیند و هیچ‌وقت جهان بیرون را نبیند به احتمال زیاد استراتژی معماری‌ست. این استراتژی می‌خواهد در شهری که همیشه دارد آدم‌ها را به سرک کشیدن در زندگی دیگران دعوت می‌کند سرابی از فضای خصوصی ایجاد کند.

[اگر به خودم برگردم، والریا لوئیزلی]
کتابی که این‌ یکی دو روزه در دست داشتم، حس خواندن وبلاگی خاک‌خورده و تارزده از زنی ظریف و زیبا را داشت؛ زنی که در خیال من هر بار با به‌جا آوردن مراسماتی پشت کامپیوتر قدیمی خود می‌نشسته؛ موهای‌ش را با بی‌خیالی به شکل‌ گوجه‌‌ای بی‌ریخت می‌بسته، گردن‌ش را دورانی می‌چرخانده، با قفل کردن انگشتان‌ش در هم قلنج تک‌تک‌شان را می‌شکسته و بعد از هورت کشیدن آخرین قلوپ قهوه‌ی صبح‌گاهی، بی‌معطلی کلمات را به شکلی موزون پشت هم ردیف می‌کرده است. زنی که در هر خط آرزو کردم کاش من می‌بودم و هم‌چنان آرزو دارم روزی در نوشته‌های کسی چنین توصیف شوم.

'اگر به خودم برگردم' مدام من را به خودم برمی‌گرداند؛ به سال‌هایی پراکنده از زندگی. برگشت‌هایی که گاه تمام من را زیر سوال می‌برد و گاه صرفِ بودن‌م را افتخارآمیز می‌دید. از روی مبل بلندم می‌کرد و می‌کشاندم پای کتاب‌خانه، مقابل قفسه‌ها؛ کاری می‌کرد کتاب‌ها را یکی یکی بیرون بیاورم و خطوطی را که روزی زیرشان خط کشیده‌‌ام، چندباره بخوانم. در صفحات ابتدایی بسیاری از کتاب‌ها، یادداشتی از احوالاتم حین خواندن‌شان ثبت کرده‌‌ بودم؛ مثلن در صفحه اول کتاب 'آفتاب‌پرست‌ها' از ژوزه ادوآردو نوشته‌ام: "دیروز نینا گفت سه سال پس از تجربه‌ی سوگ‌ که رمان آفتاب‌پرست‌ها را خوانده، به اهمیت به اشتراک‌ گذاشتن خاطرات پی برده و البته به خطر هرگز به اشتراک نگذاشتن آن‌ها. حالا من که حتی هنوز تکه‌های خودم را کشف نکرده‌ام تو را می‌خوانم؛ در روزی شبه‌تابستانی و گرم." این یادداشت را به کل فراموش کرده بودم، از یاد برده بودم که با نینا -نویسنده‌ی کتاب تولستوی و مبل بنفش- مکاتباتی داشته‌ام. اما امروز دیدم که در این سه سال، هم تکه‌های بسیاری در خودم کشف کرده‌ام و هم به قداست به اشتراک گذاشتن خاطرات پای‌بند مانده‌ام.

زن پشت مانیتور از کتاب‌هایی که در سفر خوانده می‌گفت و من‌ "عکاسی، بالن‌سواری، عشق و اندوه" را از قفسه‌ها بیرون‌ آوردم. این کتاب را در اتوبوسی به مقصد فیلبند شروع کردم؛ در اولین سفر مستقل‌م. نمی‌دانم‌ چه سالی بود؛ بسیار گرم بود، اتوبوس بوی نامطبوعی می‌داد و هم‌سفرهای‌م یکی از یکی ناجورتر بودند. چند نفری مانند دانش‌آموزان شلوغی که نیم‌کت‌های انتهایی کلاس را از آن خود می‌کنند و نارنگی پوست می‌گیرند، صندلی‌های انتهایی اتوبوس را قرق کرده، ناشتا آب‌جو و نوشیدنی‌های دیگر سر می‌کشیدند. تورلیدر هم سعی داشت با موزیک‌های بندری و هرچه بیشتر تکان‌دهنده روابط صمیمانه‌ای میان مسافران شکل دهد. من که سخت با آدم‌ها اخت می‌شوم مثل برج زهرمار روی صندلی کنار شیشه که اصرار داشتند با پرده‌ی چرک‌مرد زرشکی پوشیده بماند، مشغول خواندن نوشته‌های جولین بارنز بودم. با ورق زدن کتاب تمام آن لحظات را به خاطر آوردم. در کتاب 'اگر به خودم برگردم' آمده که به گفته متخصصان ریشه‌‌شناسی لغات، 'به خاطر آوردن' همان 'بازگرداندن به قلب' است.

حالا تلی کم‌ارتفاع از کتاب‌هایی که جزئی از من‌ در تک تک آن‌ها جا مانده، دور و برم پخش و پلا هستند. کتاب‌ها را یکی یکی ورق می‌زنم و سعی می‌کنم‌ خودم را در آن‌ها پیدا کنم. با برگ‌ها، تکه‌کاغذها و گل‌های خشک‌شده‌ای که پاک فراموش‌شان کرده بودم روبه‌رو می‌شوم. کتاب‌ها من را یاد خودی می‌اندازند که دیگر نیست، یاد آدم‌هایی می‌اندازند که دیگر نیستند و به‌اندازه‌ی یادآوری دلتنگ‌کننده‌ی عکس‌ها و آهنگ‌ها، برای کسری از ثانیه دلم می‌گیرد. حالا به کتاب‌ها، 'به قلب‌ بازگشته‌ها' و خودم برگشته‌ام.
یک صبح دیگر. سرویس چای‌خوری مادربزرگ.
در مطب دندان‌پزشک در سوگ وقت گران‌بهایم معطل نشسته‌ام؛ کمِ کم دو ساعتی انتظار کشیده‌ام و انگار یک نفر دو دستی عقربه‌ها را سفت چسبیده تا پیش نروند. یک‌جا خوانده بودم معادل ضرب‌المثل "علف، زیر پاهای‌م سبز شده" در روسیه می‌شود "برف، روی کلاه‌م جمع شده". دلم می‌خواست حالا برف بود که روی کلاه‌‌م جمع می‌شد اما در آخرین اتاق انتظار کوچک با این دیوارهای خالی و مبل‌های راحتی سبز ناجور تنها کسالت است که سر تا پای‌م را می‌پوشاند. میان این‌همه آدم منتظر، مراجعی که عازم خاک دیگری‌ست از میز منشی آویزان شده، اصرار دارد سریع کار دندان‌ش فیصله پیدا کند. زن، فردا خاک ایران را ترک می‌کند.

روی میز پذیرایی با شیشه‌‌های لب‌پر و خط و خش‌های بسیار که مقابل مبل‌های راحتی قرار گرفته، یک گل‌دان‌ کوچک به شکل‌ دندان و سه‌ چهار مجله‌ی تاریخ گذشته با جلدهای پاره و برگه‌های گسسته می‌بینم. عنوان مجله‌ی اول "اندیشه‌ی پویا. شماره ۸۱" با عکس بزرگی از جوانی‌های هوشنگ ابتهاج توجه‌م را جلب می‌کند. بالای اولین صفحه با فونت درشتی نوشته شده: "تراژدی تبعید، به مناسبت درگذشت نویسنده و سردبیر مجله‌ی گردون"؛ مصاحبه‌ای با عباس معروفی عزیز:
خبرنگار: "اگر روزی به ایران برگردید اولین کاری که می‌کنید چیست؟"
عباس معروفی: "آدمی که دارید باهاش حرف می‌زنید تکه‌پاره شده است. خسته، بیمار و بی‌حوصله است. همیشه غمگین است، تقریبا هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می‌شود، گریه امان‌ش را می‌برد و نمی‌داند چرا. گاهی فکر می‌کنم برای نویسنده بودن بایستی آیا چنین بهایی پرداخت؟" "در آرزوی ایران آب می‌شوم."

سقف هر خانه را که بلند کنی پای نقص عضوی در میان است؛ یکی برای زندگی آزاد و رها از این‌جا رفته. مگر خاک ایران که روز به روز خالی‌تر می‌شود چقدر تنگ بود که نتوانست عباس معروفی را در خود جای دهد. کسی که دوستان‌ش در آلمان گفته‌اند وسیله‌ای برای خانه‌اش نمی‌خریده چون فکر می‌کرده حمل آن به ایران مشکل خواهد بود. در نهایت هرآن‌چه سیمین دانشور روزی گفته بود نکند، کرد و همه شد سرطان. در آرزوی ملاقات عباس معروفی آب می‌شوم.

ویزیت من و آن خانم تمام می‌شود. هر دو از مطب بیرون می‌زنیم، من‌ برمی‌گردم خانه و او می‌رود که برود.