لابد زندگی قشنگیست. لابد قهوه و رُمی که میخوری مزهاش بهتر است، سیگارت طعم بهتری دارد، شنا توی اقیانوس در یک روز گرم، فیلمی که شنبهها میبینی، مرنگهای که از رادیو پخش میشود، لابد همهچیز در جسم و روح احساس لذتبخشتری را بیدار میکند، وقتی چیزی را داشته باشی که تروخیو سی و یک سال پیش از دومینیکنیها گرفته، یعنی "ارادهٔ آزاد".
[سور بز، ماریو بارگاس یوسا]
[نشر علم، ترجمه عبدالله کوثری]
[سور بز، ماریو بارگاس یوسا]
[نشر علم، ترجمه عبدالله کوثری]
ساعت ۲ و ۵۳ دقیقهی صبح بیدار شدم. بلافاصله بعد از بیداری بدون توجه به ساعت مچی، انگشتانم را به سوی گوشی داغ در حال شارژ دراز کردم؛ مثل انگشتان کسی که برای نجات دوستی لب پرتگاه دستان عرقکردهاش را کش میدهد. ساعت ۲ و ۵۳ دقیقه بود. انتظار داشتم ساعات بیشتری را خوابیده باشم، تشنگی امانم را بریده بود. میترسیدم در تاریکی مطلق مسیر اتاق تا آشپزخانه را طی کنم. تمام لامپهای خانه را یکییکی روشن کردم. لیوان را پر از آب خنک کردم. با لیوان دویدم تا اتاق. با هر یک کلید برقی که پشت سرم خاموش میشد، قلبم تندتر به سینه میکوبید. من با تکنولوژی میانهی خوبی ندارم ولی این ساعت هوشمند هم چیز جالبیست؛ هر بار ضربان قلبم را چک میکنم. ۹۷ بود. بعد از فرو دادن آب در سکوت سوتناک شب، یک آن صدای بلعیده شدن زمین را شنیدم؛ حس کردم دنیا دارد تمام میشود. کورمال کورمال رفتم سمت پنجره، پرده را کنار بزنم. انتظار داشتم آسمان قرمز آتشین باشد یا هالهای شبیه به آنها که دختر بزرگ خانوادهی شگفتانگیزان درست میکرد به بزرگی کرهی زمین در حال مکیدن همهچیز درون خود باشد اما شب تیره و تاری بود، مثل شبهای دیگر و در این حین هواپیمایی هم در امتداد ابری باریک میگذشت. به صفحهی ساعت نگاه کردم. ضربان قلبم روی ۵۶ بود. خیالم راحت شد که دنیا فعلن قصد تمام شدن ندارد؛ کتاب "سور بز" تمام نشده، از میم دورم و داستان کوتاهم را نیمه رها کردهام. خیال راحت را در آغوش گرفتم و در فکر داستان هر یک از مسافرین آن هواپیما به خواب رفتم.
یک روز تابستانی داغ است. اهل استخر و آفتاب گرفتن نیستم، چند دقیقه بیشتر در آفتاب بمانم مثل شرک تغییر ماهیت میدهم؛ آفتابپرستی قرمز میشوم که روی خاک سرخ به پیش میخزد، اهل هیچکاری مخصوص تابستان نیستم. همان کارهایی را میکنم که در بهار میکردم و در پائیز و در زمستان؛ میروم سر کار و کتاب میخوانم.
با اینحال تابستان را دوست دارم.
بیان جملهی "تابستان را دوست دارم." دل شیر میخواهد، آنوقت چنان مورد آماج ناسزاها قرار میگیری که انگار کلید تنظیم اشعه UV دست توست؛ حقیقت این است که من آفتابپرست سرخ را به کوژپشت افسردهی زمستان ترجیح میدهم. گرما، نور و آفتاب چنان سرحالم میآورند که لیوانها کافئین. عیش من در این فصل همین است که آفتاب خون را در رگهایم به جریان در بیاورد و بتوانم شلیل در دست کتاب بخوانم.
با اینحال تابستان را دوست دارم.
بیان جملهی "تابستان را دوست دارم." دل شیر میخواهد، آنوقت چنان مورد آماج ناسزاها قرار میگیری که انگار کلید تنظیم اشعه UV دست توست؛ حقیقت این است که من آفتابپرست سرخ را به کوژپشت افسردهی زمستان ترجیح میدهم. گرما، نور و آفتاب چنان سرحالم میآورند که لیوانها کافئین. عیش من در این فصل همین است که آفتاب خون را در رگهایم به جریان در بیاورد و بتوانم شلیل در دست کتاب بخوانم.
برق تمام روستا قطع شده، مقابل کلبه دور میز مربع چهارنفرهای نشستهایم. به هر سو نگاه میافکنی سیاهی محض است. صدای پارس گاه و بیگاه سگها هر بار نزدیکتر مینماید، ببینی حالاست که سگ ولگردی از حصار اطراف کلبه بگذرد و این تیلهی براق چشمان سیاه آن باشد که در نگاه بعدی در این ظلمات با چشمان من تلاقی میکند. این صحنه را بارها در ذهن تجسم میکنم و از ترس به خود میلرزم.
"کلهکتابی!" پدرم است که رشتهی اوهام ترسآورم را میشکافد. اول بار است که به این نام صدایم میزند. ادامه میدهد که: "حرف زدن با تو خطرناک است، چون کلهت،" انگشت اشارهاش را به شقیقه میچسباند، "پر از کتاب است." خندهی کوتاهی میکنم و بعد دوباره جیرجیرکها هستند که تریبون را به دست میگیرند.
عنصر تولد من و پدرم آتش است؛ اصطکاک میان ما سالها محرک شعلههای خاموشناشدنیای بودهاند. چند باری اشتعال تا ویرانی ارتباط میان ما پیش رفته ولی باز از نو برای آبادی آن قدم برداشتهایم، پدرم بیشتر. برای همین هر حرکت و کلام مهرآمیز و لحظه طلاییای که میان ما شکل میگیرد، بلافاصله در بایگانی ذهنم ثبت و ضبط میشود.
طبیعت در شب قدرتمندتر است.
اصلن شبها همهچیز بالاتر از قدرت ماست؛ مثلن افکاری که در روز با یک "هیس!" ته مغز پناه میگرفتند، شب با گستاخی تمام از پشت پیشانی در امتداد شقیقهها و گیجگاهت رژه میروند و در نهایت بهانه به دست کابوسهای شبانهات میدهند. حالا هم صدای طبیعت، چنان خوفی به جانمان میاندازد که به کلبه پناه میبریم.
"کلهکتابی!" پدرم است که رشتهی اوهام ترسآورم را میشکافد. اول بار است که به این نام صدایم میزند. ادامه میدهد که: "حرف زدن با تو خطرناک است، چون کلهت،" انگشت اشارهاش را به شقیقه میچسباند، "پر از کتاب است." خندهی کوتاهی میکنم و بعد دوباره جیرجیرکها هستند که تریبون را به دست میگیرند.
عنصر تولد من و پدرم آتش است؛ اصطکاک میان ما سالها محرک شعلههای خاموشناشدنیای بودهاند. چند باری اشتعال تا ویرانی ارتباط میان ما پیش رفته ولی باز از نو برای آبادی آن قدم برداشتهایم، پدرم بیشتر. برای همین هر حرکت و کلام مهرآمیز و لحظه طلاییای که میان ما شکل میگیرد، بلافاصله در بایگانی ذهنم ثبت و ضبط میشود.
طبیعت در شب قدرتمندتر است.
اصلن شبها همهچیز بالاتر از قدرت ماست؛ مثلن افکاری که در روز با یک "هیس!" ته مغز پناه میگرفتند، شب با گستاخی تمام از پشت پیشانی در امتداد شقیقهها و گیجگاهت رژه میروند و در نهایت بهانه به دست کابوسهای شبانهات میدهند. حالا هم صدای طبیعت، چنان خوفی به جانمان میاندازد که به کلبه پناه میبریم.
سایهی برگشتن به شهر از حالا مثل بختک روی احوالات خوبم افتاده است. انگار به نیمهشب نزدیک میشوم و جادوی فرشتهی مهربان در حال بیاثر شدن است؛ خلقیات، حساسیتها و اضطرابهای شهریام یکی یکی دارند رو میشوند و زمان حال، مدام مانند ماهی کوچکی از دستانم لیز میخورد. حس آن دختربچهای را دارم که پس از ساعتها تاببازی و سرسرهبازی در پارک کوچک سر خیابان، از میلههای فلزی زنگزدهای آویزان شده و بزرگتری قاطعانه دستاناش را میکشد تا دختربچه را به خانه برگرداند.
"انسانها بهطور غریزی تمایل دارند که در گذشته و آینده سیر کنند و این فرهنگسازی باارزش که باید در زمان حال زندگی کرد و تنها از اکنون لذت برد، در خلاف با طبیعت ماست." این مطلب را در کتابی به نام "نشخوار ذهنی" به قلم "اتان کراس" خواندم. البته از آنجایی که کتابها در ژانر روانشناسی، زیر تیغ زرد بودن میروند، اشاره به این موضوع برایم کار راحتی نیست. میبینم که رو به رو شدن با طبیعت درونی که چند روزی مغلوب طبیعت بکر و زیبایی شده بود، من را متحمل این اندوه کرده است.
"انسانها بهطور غریزی تمایل دارند که در گذشته و آینده سیر کنند و این فرهنگسازی باارزش که باید در زمان حال زندگی کرد و تنها از اکنون لذت برد، در خلاف با طبیعت ماست." این مطلب را در کتابی به نام "نشخوار ذهنی" به قلم "اتان کراس" خواندم. البته از آنجایی که کتابها در ژانر روانشناسی، زیر تیغ زرد بودن میروند، اشاره به این موضوع برایم کار راحتی نیست. میبینم که رو به رو شدن با طبیعت درونی که چند روزی مغلوب طبیعت بکر و زیبایی شده بود، من را متحمل این اندوه کرده است.
جاده، جادو میکند. تا چشم کار میکند درخت است؛ درختانِ مزین به خزه، با ریشههایی که محکم به زمین چنگ زدهاند و شاخ و برگهایی که همچون سقفی آسمان را به دو نیم تقسیم کردهاند و ما در دل این جاده پیش میرویم. از چپ و راست تنههای باریک و قطور درختاناند که در امتداد آسمان کشیده شدهاند، مانند ملازمینی که مسافران را بدرقه میکنند. حس حیات از رگها و ریههامان عبور میکند و از خود برق در چشمانمان به جا میگذارد. این برق را ذخیره میکنم برای روزهای خاکستری تهران. جدیدترین قسمت پادکست دیالوگباکس از مجموعهی "آدمها، خاطرات و موسیقی" در حال پخش است. در نظرم بهترین ایدهی دنیا برای پادکست همین است؛ آدمهایی معمولی که از خاطرات عزیز و موسیقی موردعلاقهی خاص خود میگویند. برای آدمهایی که نمیشناسم بغض میکنم، برای تنهاییشان اشک میریزم، برای عاشقانههای ماندگارشان لبخند میزنم و نفس راحت میکشم برای آنهایی که هنوز قلب رابطهشان میتپد.
یاد خاطرهی مشابه عزیزی از ذهنم میگذرد؛ یکی از همین شبهای داغ مرداد ماه بود. من و میم در تنگنای نفسهای آخر یک دیدار بودیم؛ آخرین دیدار.
میم مستأصل ماشین را در یکی از کوچههای عریض خیابان ولیعصر نگه داشت. ضبط ماشین روشن بود و در آن لحظه بدون هیچ برنامهریزی قبلیای، پادکست 'گلسا' از رادیو موزیک پخش شد؛ ریتم موزیک 'جهان بدون تو' از 'ابی' در فضای کسالتبار ماشین پیچید و مابین این موسیقی و موسیقیهای دیگر که بهدرستی گلچین شده بودند، دیالوگهایی از فیلم زیبای 'بمب یک عاشقانه'. در سکوت گوش سپردیم به لیلا حاتمی که با پریشانی خاطر میگفت "یه دقیقه دیگه تو این شهر معلوم نیست کی زندهاس، کی مرده." و صدای واضح پیمان معادی که "اگه قرار باشه من یه دقیقه دیگه زنده باشم، فکر کردم دلم میخواد یه چیزایی بهت بگم که هیچوقت بهت نگفتم؛ اینکه من چقد قیافهتو، صداتو، لحن حرف زدنتو، خندههاتو، همین آرایش ناشیانه قشنگی که کردی رو دوست دارم." و این شب، آغاز من و جهانی با میم بود.
امروز درست میشود یکسال که از آن شب میگذرد.
یاد خاطرهی مشابه عزیزی از ذهنم میگذرد؛ یکی از همین شبهای داغ مرداد ماه بود. من و میم در تنگنای نفسهای آخر یک دیدار بودیم؛ آخرین دیدار.
میم مستأصل ماشین را در یکی از کوچههای عریض خیابان ولیعصر نگه داشت. ضبط ماشین روشن بود و در آن لحظه بدون هیچ برنامهریزی قبلیای، پادکست 'گلسا' از رادیو موزیک پخش شد؛ ریتم موزیک 'جهان بدون تو' از 'ابی' در فضای کسالتبار ماشین پیچید و مابین این موسیقی و موسیقیهای دیگر که بهدرستی گلچین شده بودند، دیالوگهایی از فیلم زیبای 'بمب یک عاشقانه'. در سکوت گوش سپردیم به لیلا حاتمی که با پریشانی خاطر میگفت "یه دقیقه دیگه تو این شهر معلوم نیست کی زندهاس، کی مرده." و صدای واضح پیمان معادی که "اگه قرار باشه من یه دقیقه دیگه زنده باشم، فکر کردم دلم میخواد یه چیزایی بهت بگم که هیچوقت بهت نگفتم؛ اینکه من چقد قیافهتو، صداتو، لحن حرف زدنتو، خندههاتو، همین آرایش ناشیانه قشنگی که کردی رو دوست دارم." و این شب، آغاز من و جهانی با میم بود.
امروز درست میشود یکسال که از آن شب میگذرد.
روزی روزگاری شخصی به نام 'جعفر برمکی' در کابین دولت 'هارونالرشید' به وزارت مشغول بوده است. وقتی یکی از اشرافزادگان بدهی بالا آورده و نیاز مبرمی به پول داشته، از جعفر برمکی کمک طلب میکند. برمکی هم از کیسهی خلیفه به او میبخشد و بدهیهای او را به نام حاکم پرداخت میکند. حالا در این روزگار، در این کشور پرحاشیه و پرسهمیهی خاورمیانه از کیسهی کسانی که با جان و دل تلاش میکنند، مباحث علمی و بیشتر غیرعلمی بیمعنی به ذهن خود میسپارند، مثل نقل و نبات صندلی پزشکی، صندلی دانشگاههای دولتی و پست شغلی میبخشند.
سهمیه در لغت به معنی بهره، نصیب و سهم، در عمل اما معنای قدرتمندتری دارد؛ سکوی پرتاب، جهش، صندلی دانشگاه.
عدالت در لغت به معنای انصاف، داد و دادگری، اما در عمل به معنای دار مکافات کسانی که مخالف 'از ما بهتران' باشند و این روزها به معنای تحقق آرزوی نابجای ورزشکاری که هزاران راه دیگر برای قدردانی از او وجود داشته و دارد.
دادخواهی در لغت به معنای فریادخواهی، شکایت و تلاش برای احقاق حق، در عمل اما معنایی بسیار پوچ دارد. در بهترین حالت به پر کردن فرم شکایتنامه و در منفورانهترین و پستترین حالت به ناسزاگویی در کامنتها ختم میشود که"نوشجان ورزشکار" و "از دماغ ورزشکار در بیاید".
فقط میتوانم سر تکان دهم و به زندگی پر تحسر خود در این خاک کرمخورده ادامه دهم. گرد گذر زمان این موضوع را هم کمرنگ خواهد کرد، تا فردا که موضوع جدیدی، -خوراک ناسزاگویی مردم- تأمین شود.
سهمیه در لغت به معنی بهره، نصیب و سهم، در عمل اما معنای قدرتمندتری دارد؛ سکوی پرتاب، جهش، صندلی دانشگاه.
عدالت در لغت به معنای انصاف، داد و دادگری، اما در عمل به معنای دار مکافات کسانی که مخالف 'از ما بهتران' باشند و این روزها به معنای تحقق آرزوی نابجای ورزشکاری که هزاران راه دیگر برای قدردانی از او وجود داشته و دارد.
دادخواهی در لغت به معنای فریادخواهی، شکایت و تلاش برای احقاق حق، در عمل اما معنایی بسیار پوچ دارد. در بهترین حالت به پر کردن فرم شکایتنامه و در منفورانهترین و پستترین حالت به ناسزاگویی در کامنتها ختم میشود که"نوشجان ورزشکار" و "از دماغ ورزشکار در بیاید".
فقط میتوانم سر تکان دهم و به زندگی پر تحسر خود در این خاک کرمخورده ادامه دهم. گرد گذر زمان این موضوع را هم کمرنگ خواهد کرد، تا فردا که موضوع جدیدی، -خوراک ناسزاگویی مردم- تأمین شود.