فیلم hours روایت زندگی ویرجینیا وولف، خانم دلوی-تنها اقتباسی از کتاب است- و خانم لارا براون(کسی که نمیتواند دست از خواندن کتاب خانم دلوی بردارد.) در سه دورهی زمانی متفاوت است.
پ.ن: هیچکس جز مریل استریپ شایستهی نقشآفرینی کلاریسا دلوی نیست.
گریم نیکل کیدمن هم برای ایفای نقش ویرجینیا وولف فوقالعادهست، فوقالعاده.
بخشهای مرتبط با زندگی وولف در این فیلم را خیلی دوست دارم؛ روزهایی که در این خانه سپری میشود.
پ.ن: هیچکس جز مریل استریپ شایستهی نقشآفرینی کلاریسا دلوی نیست.
گریم نیکل کیدمن هم برای ایفای نقش ویرجینیا وولف فوقالعادهست، فوقالعاده.
بخشهای مرتبط با زندگی وولف در این فیلم را خیلی دوست دارم؛ روزهایی که در این خانه سپری میشود.
چیزی حدود شش، هفت ماه است که در کتابخانهای عضو هستم؛ کتابخانهی کوچکی که یکتنه میتواند سرانهی مطالعهی کشور را به حداقل ممکن برساند.
متصدی کتابخانه خانم مسنیست از بازماندگان مدیران مدارس دخترانه اوایل انقلاب؛ صاحب نگاهی سرد، بینیای نوکتیز که وظیفهاش ثابت نگهداشتن عینکی مستطیلی در همان نقطه است. هر بار اونیفورم سرمهای تیره به تن دارد با مقنعهی بلند چانهداری که حین صحبتکردنش مرتب جابجا میشود.
بار اول که پا به کتابخانه گذاشتم از خلال اصوات سرد به من فهماند که سیستم قطع است و نمیتوانم عضو شوم. با تجربهی زیسته در این مملکت و ۴ سال بالا و پایین کردن پلههای دانشگاه، دیگر حساب کار دستم آمده که سیستم تنها در ۱ درصد مواقع قطع است و در ۹۹ درصد باقی در واقع این میل متصدی برای راه انداختن کار ارباب رجوع است که قطع شده. من هم آنقدر در کتابخانه ماندم و زیر نگاه تند او از بالای عینک، کتابهای قفسهی ادبیات کلاسیک را بالا و پایین کردم تا بالاخره سیستم بعد از ۱۰ دقیقه وصل شد. به مناسبت دههی فجر رایگان ثبتنام شدم (۳۰۰۰۰ تومان میهمان انقلاب)، چون به هر حال این نظام به مطالعهی مردم بسیار اهمیت میدهد!
از آن روز تا بهحال هر دو هفته یکبار یک مکالمهی تکراری میان ما جریان دارد؛ بعد از ۲ هفته تماس میگیرم و موعد برگرداندن کتابها را به تعویق میاندازم. این کار تا ۳، ۴ بار مجاز است.
۱۷ تیر یعنی دو روز پیش موعد برگرداندن کتابها بود و وقتی جهت تمدید تماس گرفتم، خانم تناردیه گفت سقف مجاز من پر شده و دیگر فقط ۱ بار میشود با تماس مهلت برگرداندن کتابها را تمدید کرد. ۵ کتاب، ۴ هفته. هر چه هم توضیح میدهی این زمان محدود منطقی نیست گوش و پذیرش مغزش قطع است که قطع است. حالا صفحهی ۴۰۰ کتاب تربیت احساسات هستم و ۲۲۲ صفحه دیگر تا پایان آن مانده و وقت برگرداندن کتابها هم گذشته و فردریک لعنتی-شخصیت کتاب تربیت احساسات- در ۴۰۰ صفحه هیچ گلی به سرش نزده و باعث شده من بخاطر او با آن خانم عنق و تلخ بحث کنم.
پ.ن: هر روز دیرکرد چیزی حدود ۳۰۰، ۴۰۰ تکتومان میشود. تصمیم گرفتهام تا برگرداندن آن ۳۰۰۰۰ تومان، کتابها را نزد خودم نگه دارم:)
متصدی کتابخانه خانم مسنیست از بازماندگان مدیران مدارس دخترانه اوایل انقلاب؛ صاحب نگاهی سرد، بینیای نوکتیز که وظیفهاش ثابت نگهداشتن عینکی مستطیلی در همان نقطه است. هر بار اونیفورم سرمهای تیره به تن دارد با مقنعهی بلند چانهداری که حین صحبتکردنش مرتب جابجا میشود.
بار اول که پا به کتابخانه گذاشتم از خلال اصوات سرد به من فهماند که سیستم قطع است و نمیتوانم عضو شوم. با تجربهی زیسته در این مملکت و ۴ سال بالا و پایین کردن پلههای دانشگاه، دیگر حساب کار دستم آمده که سیستم تنها در ۱ درصد مواقع قطع است و در ۹۹ درصد باقی در واقع این میل متصدی برای راه انداختن کار ارباب رجوع است که قطع شده. من هم آنقدر در کتابخانه ماندم و زیر نگاه تند او از بالای عینک، کتابهای قفسهی ادبیات کلاسیک را بالا و پایین کردم تا بالاخره سیستم بعد از ۱۰ دقیقه وصل شد. به مناسبت دههی فجر رایگان ثبتنام شدم (۳۰۰۰۰ تومان میهمان انقلاب)، چون به هر حال این نظام به مطالعهی مردم بسیار اهمیت میدهد!
از آن روز تا بهحال هر دو هفته یکبار یک مکالمهی تکراری میان ما جریان دارد؛ بعد از ۲ هفته تماس میگیرم و موعد برگرداندن کتابها را به تعویق میاندازم. این کار تا ۳، ۴ بار مجاز است.
۱۷ تیر یعنی دو روز پیش موعد برگرداندن کتابها بود و وقتی جهت تمدید تماس گرفتم، خانم تناردیه گفت سقف مجاز من پر شده و دیگر فقط ۱ بار میشود با تماس مهلت برگرداندن کتابها را تمدید کرد. ۵ کتاب، ۴ هفته. هر چه هم توضیح میدهی این زمان محدود منطقی نیست گوش و پذیرش مغزش قطع است که قطع است. حالا صفحهی ۴۰۰ کتاب تربیت احساسات هستم و ۲۲۲ صفحه دیگر تا پایان آن مانده و وقت برگرداندن کتابها هم گذشته و فردریک لعنتی-شخصیت کتاب تربیت احساسات- در ۴۰۰ صفحه هیچ گلی به سرش نزده و باعث شده من بخاطر او با آن خانم عنق و تلخ بحث کنم.
پ.ن: هر روز دیرکرد چیزی حدود ۳۰۰، ۴۰۰ تکتومان میشود. تصمیم گرفتهام تا برگرداندن آن ۳۰۰۰۰ تومان، کتابها را نزد خودم نگه دارم:)
امشب رفتیم امامزاده صالح. تجریش را در هر حال و هوایی دیده بودم الی ایام محرماش. تجریش و ولیعصر همیشه عیدتر، زمستانتر و پاییزتر بودهاند. بازار سبزیجات شده بود همان تکیّهی قدیمی؛ تکیّهی کوچکی که در آن چند پیرمرد بازاری دور هم روی صندلیهای فلزی تاشو نشسته بودند و به نقطهی نامعلومی در زمین خیره شده و تسبیحهای رنگارنگشان را در دست میچرخاندند. در یک دکان چای نذری میدادند و دکان دیگری آب خنک.
نشستیم پشت امامزاده روی پلهها، زیر نورهای قرمز و زیارت عاشورا را که از باندهای تعبیهشده در سرتاسر خیابان به گوش میرسید زیر لب زمزمه کردیم. من زیارت عاشورا را حفظ هستم. دعاها و سورههای دیگر را هم. همه از دوران مدرسه در ذهنم ماندهاند. ایام محرم جمع میشدیم نمازخانه و به روضهی خانمی بسیار محجبه در مورد عاشورا گوش میسپردیم، فکر نمیکنم چیز زیادی از روضه سر درآورده باشیم ولی تمام زور خود را میزدیم که گریه کنیم، چون خانم روضهخوان گفته بود تنها اشک بر امام حسین است که ما را در روز قیامت نجات میدهد و ما تمام غصههای آمده و نیامده زندگیمان، مرگ نیامده عزیزمان را تجسم میکردیم که اشک بریزیم. یک بار یکی از دخترها چنان در تخیلات خود غرق شد و چنان گریه کرد که برایش آبقند آوردند.
در خانهی پدربزرگ من هم همیشه دههی اول محرم صفای دیگری داشت. در یکی از اتاقهای خانه هیئت جوانان محل برگزار میشد. میدانستم پسرها آخر شب پیراهنهایشان را در میآورند و سینه میزنند ولی من حق نداشتم نزدیک آنجا شوم. حلیم هم میپختیم؛ محرمها در کودکی من همیشه سرد بود. حلیم گرم میپختیم و تا ساعتها پس از نیمهشب خانهی پدربزرگ بودیم.
حالا زیارت عاشورایی که از حفظ هستم میخوانم. احساس غریبی دارم؛ در واقع نمیدانم با شنیدن این دعا چه احساسی باید داشته باشم. نمیدانم بانی سِر بودن حالایم روضههای بازارگرمی مدرسه و صداوسیما هستند یا مظلومان به قتل رسیدهی روزگار خودم، مادران داغدیدهی آن جوانانِ بهناحق اعدامشده هستند یا سیاهنماییهای آخوندها که هر بار روایت جدیدی از عاشورا به دستشان میرسد، شاید هم همهی اینها با هم.
نمیدانم به چه چیزی باور دارم، فقط میدانم دیگر خیلیوقت است مظلوم، تنها امام حسین نیست.
نشستیم پشت امامزاده روی پلهها، زیر نورهای قرمز و زیارت عاشورا را که از باندهای تعبیهشده در سرتاسر خیابان به گوش میرسید زیر لب زمزمه کردیم. من زیارت عاشورا را حفظ هستم. دعاها و سورههای دیگر را هم. همه از دوران مدرسه در ذهنم ماندهاند. ایام محرم جمع میشدیم نمازخانه و به روضهی خانمی بسیار محجبه در مورد عاشورا گوش میسپردیم، فکر نمیکنم چیز زیادی از روضه سر درآورده باشیم ولی تمام زور خود را میزدیم که گریه کنیم، چون خانم روضهخوان گفته بود تنها اشک بر امام حسین است که ما را در روز قیامت نجات میدهد و ما تمام غصههای آمده و نیامده زندگیمان، مرگ نیامده عزیزمان را تجسم میکردیم که اشک بریزیم. یک بار یکی از دخترها چنان در تخیلات خود غرق شد و چنان گریه کرد که برایش آبقند آوردند.
در خانهی پدربزرگ من هم همیشه دههی اول محرم صفای دیگری داشت. در یکی از اتاقهای خانه هیئت جوانان محل برگزار میشد. میدانستم پسرها آخر شب پیراهنهایشان را در میآورند و سینه میزنند ولی من حق نداشتم نزدیک آنجا شوم. حلیم هم میپختیم؛ محرمها در کودکی من همیشه سرد بود. حلیم گرم میپختیم و تا ساعتها پس از نیمهشب خانهی پدربزرگ بودیم.
حالا زیارت عاشورایی که از حفظ هستم میخوانم. احساس غریبی دارم؛ در واقع نمیدانم با شنیدن این دعا چه احساسی باید داشته باشم. نمیدانم بانی سِر بودن حالایم روضههای بازارگرمی مدرسه و صداوسیما هستند یا مظلومان به قتل رسیدهی روزگار خودم، مادران داغدیدهی آن جوانانِ بهناحق اعدامشده هستند یا سیاهنماییهای آخوندها که هر بار روایت جدیدی از عاشورا به دستشان میرسد، شاید هم همهی اینها با هم.
نمیدانم به چه چیزی باور دارم، فقط میدانم دیگر خیلیوقت است مظلوم، تنها امام حسین نیست.
این مدت مجموعهی داستان کوتاه dance of the happy shades از Alice Munro رو میخوندم.
پ.ن: مناسب سطح زبان متوسط
پ.ن: مناسب سطح زبان متوسط
بعضی صبحها هم فقط غمگین از خواب بیدار میشوی. نمیدانی روحت در طول شب کجاها ویلان و سیلان بوده؛ در خواب عاشقی قدیمی، در خاطر کسی که ترکت کرده، همراه عزیزی که مرده و دیگر نیست، در خواب معشوقی که دوستت ندارد یا تنها متحسّر و آواره هزارتوهای ذهنت را گز میکرده.
تو از همهجا بیخبر، غمگین از خواب بیدار میشوی و میل شدیدت به گریه را فرو میخوری و دم نمیزنی، تا این هم بگذرد.
تو از همهجا بیخبر، غمگین از خواب بیدار میشوی و میل شدیدت به گریه را فرو میخوری و دم نمیزنی، تا این هم بگذرد.
تمام امروز مشغول خواندن یک رمان پلیسی، ماجرایی به نام قاتل، روباه است بودم؛ اولین موضوع جالب در مورد این کتاب این است که دو نویسنده دارد؛ فردریک دنی و منفرد بی. لی که سالها با نام مستعار الری کویین به نوشتن پرداختهاند. چطور دو نفر میتوانند با هم کتاب بنویسند؟!
این کتاب یکی از آنهاییست که به تازگی از کتابخانه امانت گرفتهام. دو سه روز پیش برای برگرداندن کتابها رفته بودم و دقیقهی نود چشمم به این کتاب افتاد. تمام مدت من را درگیر خود کرد، حتی با وجود اینهمه سر و صدای بیرون. تا فصل آخر فکر میکردم این هم یک رمان پلیسی عادیست مثل رمانهای پلیسی دیگر. یک نفر در goodreads نوشته بود داستان را نیمه رها کرده، چون به نظرش آبکی بوده؛ کاش میتوانستم به او بگویم به خواندنش ادامه بدهد. فصل آخر تمام داستان را عوض کرد، تمام داستان. پایانبندی یک کتاب میتواند از شروع آن هم مهمتر باشد. نویسنده(ها) با یک حرکت میتوانند بازی را عوض کنند.
این کتاب یکی از آنهاییست که به تازگی از کتابخانه امانت گرفتهام. دو سه روز پیش برای برگرداندن کتابها رفته بودم و دقیقهی نود چشمم به این کتاب افتاد. تمام مدت من را درگیر خود کرد، حتی با وجود اینهمه سر و صدای بیرون. تا فصل آخر فکر میکردم این هم یک رمان پلیسی عادیست مثل رمانهای پلیسی دیگر. یک نفر در goodreads نوشته بود داستان را نیمه رها کرده، چون به نظرش آبکی بوده؛ کاش میتوانستم به او بگویم به خواندنش ادامه بدهد. فصل آخر تمام داستان را عوض کرد، تمام داستان. پایانبندی یک کتاب میتواند از شروع آن هم مهمتر باشد. نویسنده(ها) با یک حرکت میتوانند بازی را عوض کنند.
پسر جوانی را آورده بودند اورژانس؛ بخش مسمومیتها. اقدام کرده بود به خودکشی. مرد مسنی ایستاده بود پشت در بخش مسمومیتها؛ کوتاه و سیهچرده. چشمان بیحالتش را به نقطهای نامعلوم در آن راهروی طویل دوخته بود. پدر آن جوان بود. نمیدانم پسرش در کدام یک از آن اتاقها بود، به نظر نمیآمد خودش هم بداند. خانم پرستار سر پیرمرد فریاد میکشید" آقا پسرت میخواسته خودش را بکشد، چرا؟ میدانی؟ حالیات هست داشته چهکار میکرده؟"
مرد همچنان خیره به آن نقطهی نامعلوم ایستاده بود. هر چه میگذشت قدش کوتاهتر مینمایاند، شانههایش افتادهتر میشدند؛ انگار به درون خودش پناه میبرد.
جوانش از مرگ برگشته بود. کسی که اقدام به خودکشی کرده مگر زنده برمیگردد؟ من خودم بارها از مرگ برگشتهام؛ از شبی که تا دیروقت فکر مردن بودهام. به خیالشان جوان را نجات داده بودند و پرستار همچنان فریاد میکشید که "باید ببریدش پیش روانشناس، حالیتان هست؟"
مرد همچنان خیره به آن نقطهی نامعلوم ایستاده بود. هر چه میگذشت قدش کوتاهتر مینمایاند، شانههایش افتادهتر میشدند؛ انگار به درون خودش پناه میبرد.
جوانش از مرگ برگشته بود. کسی که اقدام به خودکشی کرده مگر زنده برمیگردد؟ من خودم بارها از مرگ برگشتهام؛ از شبی که تا دیروقت فکر مردن بودهام. به خیالشان جوان را نجات داده بودند و پرستار همچنان فریاد میکشید که "باید ببریدش پیش روانشناس، حالیتان هست؟"
احساس میکردم که گویی حجاب سنگینی بر جاذبهها و زیباییهای زندگیام فرو افتاده و تمام راهها را، سوای سوختن و ساختن، به رویم بسته است.
[آرزوهای بزرگ، چارلز دیکنز]
[ انتشارات دوستان، ترجمه ابراهیم یونسی]
[آرزوهای بزرگ، چارلز دیکنز]
[ انتشارات دوستان، ترجمه ابراهیم یونسی]
تا هفت، هشت سالگی تصوری از طعم قهوه نداشتم. در خانهی ما هرگز کسی اهل نوشیدن قهوه نبوده و همچنان هم نیست. یک بار زندایی مادرم ما را به صرف قهوه به خانهشان دعوت کرد.
از شب قبل برای امتحان آن طعم لحظهشماری میکردم، سعی میکردم طعمش را حدس بزنم. خواب از چشمانم ربوده بود. فردایش رفتیم میهمانی؛ دور میز گرد آشپزخانه نشسته بودیم و زندایی مادرم دانههای آسیابشدهی قهوه را در یک توری ریخته، بعد آن را در یک قوری زیبای شیشهای با حاشیهی قهوهای پررنگ ریخت و گفت باید سر حوصله دم بکشد. چشم از قوری برنمیداشتم. دستانم را مشت کرده و فشار میدادم تا آن دقایق طولانی هم بگذرند.
بالاخره فنجانهای زیبای چینی تمامن سفید، پر شدند و من بعد از تذکرهای مادرم که صبر کنم تا خنک شود یک قلوپ قهوه خوردم و...
از تلخی شدید تمام صورتم جمع شد و تا آن قلوپ لعنتی پایین برود جمعشدگی به بازوها و ران پاهایم نیز سرایت کرد. برای ثانیهای مچاله شدم. چشمانم اشکآلود بودند و دندانهایم را روی زبانم میکشیدم تا آن تلخی غیرقابل تحمل از من دور شود. تماممدت با خودم فکر میکردم این بود قهوه؟ اینکه زهرمار بود.
تا سالها بعد از آن تجربه جرئت نداشتم سراغ قهوه بروم؛ هنوز هم اسپرسو برایم تلخ است، با استشمام بوی اسپرسو مچاله میشوم. اما یادگرفتهام با شیر و کمی سیروپ کارامل و در تابستانها یخ طعم بسیار دلپذیری خلق کنم.
این تجربه را به مسائل دیگری در زندگی هم تعمیم دادهام؛ تجربهی تلخ اولینها پس از انتظار کشیدنها و شببیداریهای قبلش که در نهایت تنها به ناامیدی ختم شدهاند؛ از درس و دانشگاه گرفته تا روابط با آدمها.
همه هم از آن دسته یادآوریهایی که حین رانندگی، حین همزدن غذا، حین سیر در هپروتی درست وسط مطالعه کتابی از ذهنت میگذرند و تو از این یادآوری سرت را چنان تکان میدهی که خاطره به انتهاییترین لایههای مغزیات منتقل شود. تجسم چنین تجربههایی هنوز هم برایم تلخ هستند؛ میتوانند روزها مچالهام کنند اما یاد گرفتهام با حفظ حریم، با تلاش برای دوست داشتن خودم تجربههای دلپذیری را جایگزین کنم. نه، نه، اگر بگویم یاد گرفتهام دروغ است، اما از صبح علیالطلوع تا خود شب دارم جان میکَنم این خود واقعیام را دوست بدارم؛ سختترین کار دنیا.
از شب قبل برای امتحان آن طعم لحظهشماری میکردم، سعی میکردم طعمش را حدس بزنم. خواب از چشمانم ربوده بود. فردایش رفتیم میهمانی؛ دور میز گرد آشپزخانه نشسته بودیم و زندایی مادرم دانههای آسیابشدهی قهوه را در یک توری ریخته، بعد آن را در یک قوری زیبای شیشهای با حاشیهی قهوهای پررنگ ریخت و گفت باید سر حوصله دم بکشد. چشم از قوری برنمیداشتم. دستانم را مشت کرده و فشار میدادم تا آن دقایق طولانی هم بگذرند.
بالاخره فنجانهای زیبای چینی تمامن سفید، پر شدند و من بعد از تذکرهای مادرم که صبر کنم تا خنک شود یک قلوپ قهوه خوردم و...
از تلخی شدید تمام صورتم جمع شد و تا آن قلوپ لعنتی پایین برود جمعشدگی به بازوها و ران پاهایم نیز سرایت کرد. برای ثانیهای مچاله شدم. چشمانم اشکآلود بودند و دندانهایم را روی زبانم میکشیدم تا آن تلخی غیرقابل تحمل از من دور شود. تماممدت با خودم فکر میکردم این بود قهوه؟ اینکه زهرمار بود.
تا سالها بعد از آن تجربه جرئت نداشتم سراغ قهوه بروم؛ هنوز هم اسپرسو برایم تلخ است، با استشمام بوی اسپرسو مچاله میشوم. اما یادگرفتهام با شیر و کمی سیروپ کارامل و در تابستانها یخ طعم بسیار دلپذیری خلق کنم.
این تجربه را به مسائل دیگری در زندگی هم تعمیم دادهام؛ تجربهی تلخ اولینها پس از انتظار کشیدنها و شببیداریهای قبلش که در نهایت تنها به ناامیدی ختم شدهاند؛ از درس و دانشگاه گرفته تا روابط با آدمها.
همه هم از آن دسته یادآوریهایی که حین رانندگی، حین همزدن غذا، حین سیر در هپروتی درست وسط مطالعه کتابی از ذهنت میگذرند و تو از این یادآوری سرت را چنان تکان میدهی که خاطره به انتهاییترین لایههای مغزیات منتقل شود. تجسم چنین تجربههایی هنوز هم برایم تلخ هستند؛ میتوانند روزها مچالهام کنند اما یاد گرفتهام با حفظ حریم، با تلاش برای دوست داشتن خودم تجربههای دلپذیری را جایگزین کنم. نه، نه، اگر بگویم یاد گرفتهام دروغ است، اما از صبح علیالطلوع تا خود شب دارم جان میکَنم این خود واقعیام را دوست بدارم؛ سختترین کار دنیا.
برای من تماشا کردن «رفتن»ها یه مازوخیسم حیاتیه؛ انگار که اگه نبینم که یکی داره برای همیشه میره، یهچیزایی توی بدنم کم بیان. همیشه منتظر و چشمبهراه «رفتن»ها بودم و به این آزار دلچسب، معتاد. مثل وَر رفتن با زخمی که تازه دَلَمه بسته تا دوباره خون بیفته، مثل کَندن پوست کنار ناخن.
نشستن روی صندلی ترمینال و خیرهشدن به «رفتن»ها خیلی اعتیادآوره. چشمات رو ببند و تجسم کن؛ نشستی روی صندلی سرد ترمینال فرودگاه و تماشا میکنی آدمهایی رو که چمدونهاشون رو بهدست گرفتن، چمدونهایی که شاید کل زندگی ۲۰ یا ۳۰ سالهشون رو توش جا دادن و با انبوه بیشماری از دلتنگی، برای همیشه میرن. تماشا میکنی خداحافظیها رو، اشکهای بیوقفه رو، نگاههای منتظر رو، اتاق سیگارِ پُر از سیگاریهایی که شاید این آخرین سیگارِ «اینجا»شون باشه. من زیاد تصورش کردم. روزی که اون داشت میرفت، نرفتم که رفتنش رو ببینم اما صدها بار رفتم و روی اون صندلی سوراخسوراخِ سردِ لعنتی نشستم و هر بار دیدم که داره میره.
اونقدر «رفتن»ها رو نگاه کردم که دیگه هیچ «رفتن»ای منو بهتزده نکنه؛ اونقدر که دلم تنگ شده برای حیرتِ بعد از ترک شدن، بُهتِ بعد از تنها موندن، شکستنِ بعد از موندن. «رفتن» بعضیوقتا آخرین گلولۀ خشابته، مجبوری بری و شلیک کنی تا بمونی و کشته بشی. من هم شلیک کردم، هم کشته شدم. هم زخم زدم، هم زخم برداشتم؛ مثل همۀ آدمهای معمولیِ این شهر دَرندشت که دروازههاش نفرینشدهن. گذشتن و «رفتنِ» پیوسته برای زنده موندن، برای بقا، برای اون صندلیهای سردِ لعنتی، برای همیشه.
م.ن.
نشستن روی صندلی ترمینال و خیرهشدن به «رفتن»ها خیلی اعتیادآوره. چشمات رو ببند و تجسم کن؛ نشستی روی صندلی سرد ترمینال فرودگاه و تماشا میکنی آدمهایی رو که چمدونهاشون رو بهدست گرفتن، چمدونهایی که شاید کل زندگی ۲۰ یا ۳۰ سالهشون رو توش جا دادن و با انبوه بیشماری از دلتنگی، برای همیشه میرن. تماشا میکنی خداحافظیها رو، اشکهای بیوقفه رو، نگاههای منتظر رو، اتاق سیگارِ پُر از سیگاریهایی که شاید این آخرین سیگارِ «اینجا»شون باشه. من زیاد تصورش کردم. روزی که اون داشت میرفت، نرفتم که رفتنش رو ببینم اما صدها بار رفتم و روی اون صندلی سوراخسوراخِ سردِ لعنتی نشستم و هر بار دیدم که داره میره.
اونقدر «رفتن»ها رو نگاه کردم که دیگه هیچ «رفتن»ای منو بهتزده نکنه؛ اونقدر که دلم تنگ شده برای حیرتِ بعد از ترک شدن، بُهتِ بعد از تنها موندن، شکستنِ بعد از موندن. «رفتن» بعضیوقتا آخرین گلولۀ خشابته، مجبوری بری و شلیک کنی تا بمونی و کشته بشی. من هم شلیک کردم، هم کشته شدم. هم زخم زدم، هم زخم برداشتم؛ مثل همۀ آدمهای معمولیِ این شهر دَرندشت که دروازههاش نفرینشدهن. گذشتن و «رفتنِ» پیوسته برای زنده موندن، برای بقا، برای اون صندلیهای سردِ لعنتی، برای همیشه.
م.ن.