شهرزاد
3.3K subscribers
642 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
• کتاب‌خانه سلطنتی و پذیرایی اصلی کاخ نیاوران
کاش این سرویس‌های چای‌خوری برای من می‌بود.
گاهی از کتاب خواندن خسته می‌شوم. انگار تنها کاری‌ست که بلدم. تنها کاری‌‌ست که گورهای خالی زمان را پر می‌کند و احساس می‌کنم آن زمان نمرده است. با این حال گاهی ترجیح می‌دهم زمان فقط بمیرد، بی‌ثمر. آن‌قدرها هم عرضه ندارم که تنها بروم طبیعت؛ البته چندان هم به عرضه ربطی ندارد. تنهایی در طبیعت یعنی نهایت فرصتی برای اندیشیدن و واکاوی و تنها ماندن در این حد اصلن برای من خوب نیست؛ می‌تواند به جنون ختم شود.
دلم برای زمان‌هایی که ۲۴ ساعت شبانه‌روز کافی‌ام نبود تنگ شده است، اما حالا دوست دارم ساعت‌های کرخت زندگی را میان دیگران قسمت کنم.
فیلم hours روایت زندگی ویرجینیا وولف، خانم دلوی-تنها اقتباسی از کتاب است- و خانم لارا براون(کسی که نمی‌تواند دست از خواندن کتاب خانم دلوی بردارد.) در سه دوره‌ی زمانی متفاوت است.

پ.ن: هیچ‌کس جز مریل استریپ شایسته‌ی نقش‌آفرینی کلاریسا دلوی نیست.
گریم نیکل کیدمن هم برای ایفای نقش ویرجینیا وولف فوق‌العاده‌‌ست، فوق‌العاده.
بخش‌های مرتبط با زندگی وولف در این فیلم‌ را خیلی دوست دارم؛ روزهایی که در این خانه سپری می‌شود.
صبح به‌خیر 🤍
چیزی حدود شش، هفت ماه است که در کتاب‌خانه‌ای عضو هستم؛ کتاب‌خانه‌ی کوچکی که یک‌تنه می‌تواند سرانه‌ی مطالعه‌ی کشور را به حداقل ممکن برساند.
متصدی کتاب‌خانه خانم مسنی‌ست از بازماندگان مدیران مدارس دخترانه اوایل انقلاب؛ صاحب نگاهی سرد، بینی‌ای نوک‌تیز که وظیفه‌اش ثابت نگه‌داشتن عینکی مستطیلی‌ در همان نقطه است. هر بار اونیفورم سرمه‌ای تیره به تن دارد با مقنعه‌‌ی‌ بلند چانه‌داری که حین صحبت‌کردنش مرتب جابجا می‌شود.

بار اول که پا به کتاب‌خانه گذاشتم از خلال اصوات سرد به من‌ فهماند که سیستم قطع است و نمی‌توانم عضو شوم. با تجربه‌ی زیسته در این مملکت و ۴ سال بالا و پایین کردن پله‌های دانشگاه، دیگر حساب کار دست‌م آمده که سیستم تنها در ۱ درصد مواقع قطع است و در ۹۹ درصد باقی در واقع این میل متصدی برای راه انداختن کار ارباب رجوع است که قطع شده. من هم آن‌قدر در کتاب‌خانه ماندم و زیر نگاه تند او از بالای عینک، کتاب‌های قفسه‌‌ی ادبیات کلاسیک را بالا و پایین کردم تا بالاخره سیستم بعد از ۱۰ دقیقه وصل شد. به مناسبت دهه‌ی فجر رایگان ثبت‌نام شدم (۳۰۰۰۰ تومان میهمان انقلاب)، چون به هر حال این‌ نظام به مطالعه‌ی مردم بسیار اهمیت می‌دهد!
از آن روز تا به‌حال هر دو هفته یک‌بار یک مکالمه‌ی تکراری میان ما جریان دارد؛ بعد از ۲ هفته تماس می‌گیرم و موعد برگرداندن کتاب‌ها را به تعویق می‌اندازم. این کار تا ۳، ۴ بار مجاز است.

۱۷ تیر یعنی دو روز پیش موعد برگرداندن کتاب‌ها بود و وقتی جهت تمدید تماس گرفتم، خانم تناردیه گفت سقف مجاز من پر شده و دیگر فقط ۱ بار می‌شود با تماس مهلت برگرداندن کتاب‌ها را تمدید کرد. ۵ کتاب، ۴ هفته. هر چه هم توضیح می‌دهی این زمان محدود منطقی نیست گوش و پذیرش مغزش قطع است که قطع است. حالا صفحه‌ی ۴۰۰ کتاب تربیت احساسات هستم و ۲۲۲ صفحه دیگر تا پایان آن مانده و وقت برگرداندن کتاب‌ها هم گذشته و فردریک لعنتی-شخصیت کتاب تربیت احساسات- در ۴۰۰ صفحه هیچ گلی به سرش نزده و باعث شده من‌ بخاطر او با آن خانم عنق و تلخ بحث کنم.

پ.ن: هر روز دیرکرد چیزی حدود ۳۰۰، ۴۰۰ تک‌تومان می‌شود. تصمیم گرفته‌ام تا برگرداندن آن ۳۰۰۰۰ تومان، کتاب‌ها را نزد خودم نگه دارم:)
صبح به‌خیر 🦦
امشب رفتیم اما‌م‌زاده صالح. تجریش را در هر حال و هوایی دیده بودم الی ایام‌ محرم‌اش. تجریش و ولی‌عصر همیشه عیدتر، زمستان‌تر و پاییزتر بوده‌اند. بازار سبزیجات شده بود همان تکیّه‌ی قدیمی؛ تکیّه‌ی کوچکی که در آن چند پیرمرد بازاری دور هم روی صندلی‌های فلزی تاشو نشسته بودند و به نقطه‌ی نامعلومی در زمین خیره شده و تسبیح‌های رنگارنگ‌شان را در دست می‌چرخاندند. در یک دکان چای نذری می‌دادند و دکان دیگری آب خنک.

نشستیم پشت امام‌زاده روی پله‌ها، زیر نورهای قرمز و زیارت عاشورا را که از باندهای تعبیه‌شده در سرتاسر خیابان به گوش می‌رسید زیر لب زمزمه کردیم. من زیارت عاشورا را حفظ هستم. دعاها و سوره‌های دیگر را هم. همه از دوران مدرسه در ذهنم مانده‌اند. ایام محرم‌ جمع می‌شدیم نمازخانه و به روضه‌ی خانمی بسیار محجبه در مورد عاشورا گوش می‌سپردیم، فکر نمی‌کنم چیز زیادی از روضه سر درآورده باشیم ولی تمام زور خود را می‌زدیم که گریه کنیم، چون خانم‌ روضه‌خوان گفته بود تنها اشک بر امام حسین است که ما را در روز قیامت‌ نجات می‌دهد و ما تمام غصه‌های آمده و نیامده زندگی‌مان، مرگ نیامده عزیزمان را تجسم می‌کردیم که اشک بریزیم. یک بار یکی از دخترها چنان در تخیلات خود غرق شد و چنان گریه کرد که برای‌ش آب‌قند آوردند.

در خانه‌ی پدربزرگ من هم همیشه دهه‌ی اول محرم صفای دیگری داشت. در یکی از اتاق‌های خانه هیئت جوانان محل برگزار می‌شد. می‌دانستم پسرها آخر شب پیراهن‌های‌شان را در می‌آورند و سینه می‌زنند ولی من حق نداشتم نزدیک آن‌جا شوم. حلیم هم می‌پختیم؛ محرم‌ها در کودکی من همیشه سرد بود. حلیم گرم می‌پختیم و تا ساعت‌ها پس از نیمه‌شب خانه‌ی پدربزرگ بودیم.

حالا زیارت‌ عاشورایی که از حفظ هستم می‌خوانم. احساس غریبی دارم؛ در واقع نمی‌دانم با شنیدن این دعا چه احساسی باید داشته باشم. نمی‌دانم بانی سِر بودن حالای‌م روضه‌های بازارگرمی مدرسه و صداوسیما هستند یا مظلومان به قتل رسیده‌ی روزگار خودم، مادران داغ‌دیده‌ی آن جوانانِ به‌ناحق اعدام‌شده‌ هستند یا سیاه‌نمایی‌های آخوندها که هر بار روایت جدیدی از عاشورا به دست‌شان می‌رسد، شاید هم همه‌ی این‌ها با هم.
نمی‌دانم به چه چیزی باور دارم، فقط می‌دانم دیگر خیلی‌وقت است مظلوم، تنها امام حسین نیست.
جمعه.
روز همه به‌خیر🧳
این‌ مدت مجموعه‌ی داستان‌ کوتاه dance of the happy shades از Alice Munro رو می‌خوندم.

پ.ن: مناسب سطح زبان‌ متوسط
بعضی صبح‌ها هم فقط غمگین از خواب بیدار می‌شوی. نمی‌دانی روح‌ت در طول شب کجاها ویلان و سیلان بوده؛ در خواب عاشقی قدیمی، در خاطر کسی که ترک‌ت کرده، همراه عزیزی که مرده و دیگر نیست، در خواب معشوقی که دوستت ندارد یا تنها متحسّر و آواره هزارتوهای ذهن‌ت را گز می‌کرده.
تو از همه‌جا بی‌خبر، غمگین از خواب بیدار می‌شوی و میل شدیدت به گریه را فرو می‌خوری و دم نمی‌زنی، تا این هم بگذرد.