شهرزاد
۲/ بزرگسالی زمین حاصلخیز این ترسهاست؛ گاهن شبیه آن رباتی که مخترع با نیت خدمت به بشریت ساخته ولی افسار ربات از دستش در رفته است، مهار ترسها هم دشوار میشوند. در مسیر برگشت به خانه بودیم، ساعت از نیمهشب گذشته بود. هیچ ستارهای در آسمان به چشم نمیخورد؛…
۳/ نخستین سفر من هم اعتماد بود؛ همچون میلیونها نوزاد دیگر. در اوج نیازمندی، ع. و م. دیوارهای آجری محکمی شدند برای بالندگی و قد کشیدن من.
خرداد ۸۳ بود، یک سال پس از فاجعهی بم که مجدد تهران لرزید. آنروزها تکفرزند بودم. مادر در خواب قیلوله بود و من قایمکی رفته بودم سر وقت کفشها و کیف عروسی مامان؛ کفشهای ۲۰ سایز بزرگتر درخشان و تقتقی را پوشیده بودم با چادر نماز سفیدی روی سرم و نقش مامان را برای عروسکم "نیکی" بازی میکردم. ناگهان کسی زنگ خانه را ممتد زد، چندین و چند بار. کسی در کوچه فریاد کشید" زلزله" و بعد مجسمههای اردک از روی میزتلوزیون سقوط کردند. بخاطر دارم مامان یک آن من را در هوا بلند کرد و از خانه خارج شدیم و پدر مثل قهرمانی با سرعت خود را به خانوادهی کوچکش رساند و ما در تهرانی که آنروزها آسمانخراشهایش از درازای درختان تجاوز نمیکردند پناه گرفتیم. عین و میم آنجا بودند و از زلزله برای من تجربهای هیجانآور در دفتر خاطرات ذهنم ثبت کردند.
اردیبهشت سال ۸۴ روز جشن الفبا بود. روی اولین نیمکت از ردیف وسط کلاسی دخمه در انتهای راهروی طبقه اول نشسته بودم. جای دانشآموزان در کلاس ما هر روز تغییر میکرد و بالاخره روز آخری قسمت شده بود من هم روی اولین نیمکت بنشینم. بغلدستیام دختری سبزه و پرمو بود که خیلی هم میانهی خوشی با من نداشت. اولین لحظات جانشینی خطاب به دخترک گفتم چقدر دستخطش افتضاح است و معلم که دست به بیرون انداختن دانشآموزانش عالی بود با اولین گریههای او برای کل روز مرا به جنب سطل زباله هدایت کرد. من با چهرهای آلوده به لکههای خشکشده از اشک همانجا ماندم و بقیه راهی سالن جشن شدند. بعد ناگهان مادرم که همهجا را دنبالم گشته بود سر رسید و با نوازش و فدای سرت گویان من را راهی جشنی که دل خوشی از آن نداشتم کرد. در تصویر ثبتشده از جشن الفبا با لباس فارغالتحصیلی هم میتوانید غم چشمان این دختر ۷ ساله را عمیقن احساس کنید، با اینهمه آغوش گرم و خوشبوی مادرم آب پاکی بر تیرگی روز جشن بود.
خاطرات دیگر آن سالها برایم مبهم هستند. هر چه بزرگتر شدم خودم را بیشتر از اعتماد به آنها محروم کردم. مخصوصن از ع. که هر بار با دستان خودش درهای عمیق تا آن دیوار اتکا حفر کرد. من هم برای پر کردن این خلأ به دیگران رو آوردم؛ دوستان وغریبهها. تا همین یکی دو سال پیش احساس میکردم در ماز ملفوفی محبوس ماندهام؛ کابوسی که اغلب میدیدم. گرفتار در میان دیوارهایی که ارتفاعشان به ناکجاآباد میرسید، هوایی که جریان نداشت و دیوارهایی که برای اتکار بسیار سست بودند، به سستی ورقهای یونولیتیای که تا ذرهای سنگینیام رویشان میافتاد محو میشدند.
میم من را از این کابوسها نجات داد؛ اصلن رجهای اول شکلگیری رابطهمان همین اعتماد بود، وقتی در لرزههای چند ده ریشتری احساسات متنقاض گرفتار بودم من را زیر بغل زد و از آن موقع تا حالا تکیهگاه محکمی مانده؛ سنگری در مقابل جایگاه تلخ جنب سطل زبالهی زندگی.
خرداد ۸۳ بود، یک سال پس از فاجعهی بم که مجدد تهران لرزید. آنروزها تکفرزند بودم. مادر در خواب قیلوله بود و من قایمکی رفته بودم سر وقت کفشها و کیف عروسی مامان؛ کفشهای ۲۰ سایز بزرگتر درخشان و تقتقی را پوشیده بودم با چادر نماز سفیدی روی سرم و نقش مامان را برای عروسکم "نیکی" بازی میکردم. ناگهان کسی زنگ خانه را ممتد زد، چندین و چند بار. کسی در کوچه فریاد کشید" زلزله" و بعد مجسمههای اردک از روی میزتلوزیون سقوط کردند. بخاطر دارم مامان یک آن من را در هوا بلند کرد و از خانه خارج شدیم و پدر مثل قهرمانی با سرعت خود را به خانوادهی کوچکش رساند و ما در تهرانی که آنروزها آسمانخراشهایش از درازای درختان تجاوز نمیکردند پناه گرفتیم. عین و میم آنجا بودند و از زلزله برای من تجربهای هیجانآور در دفتر خاطرات ذهنم ثبت کردند.
اردیبهشت سال ۸۴ روز جشن الفبا بود. روی اولین نیمکت از ردیف وسط کلاسی دخمه در انتهای راهروی طبقه اول نشسته بودم. جای دانشآموزان در کلاس ما هر روز تغییر میکرد و بالاخره روز آخری قسمت شده بود من هم روی اولین نیمکت بنشینم. بغلدستیام دختری سبزه و پرمو بود که خیلی هم میانهی خوشی با من نداشت. اولین لحظات جانشینی خطاب به دخترک گفتم چقدر دستخطش افتضاح است و معلم که دست به بیرون انداختن دانشآموزانش عالی بود با اولین گریههای او برای کل روز مرا به جنب سطل زباله هدایت کرد. من با چهرهای آلوده به لکههای خشکشده از اشک همانجا ماندم و بقیه راهی سالن جشن شدند. بعد ناگهان مادرم که همهجا را دنبالم گشته بود سر رسید و با نوازش و فدای سرت گویان من را راهی جشنی که دل خوشی از آن نداشتم کرد. در تصویر ثبتشده از جشن الفبا با لباس فارغالتحصیلی هم میتوانید غم چشمان این دختر ۷ ساله را عمیقن احساس کنید، با اینهمه آغوش گرم و خوشبوی مادرم آب پاکی بر تیرگی روز جشن بود.
خاطرات دیگر آن سالها برایم مبهم هستند. هر چه بزرگتر شدم خودم را بیشتر از اعتماد به آنها محروم کردم. مخصوصن از ع. که هر بار با دستان خودش درهای عمیق تا آن دیوار اتکا حفر کرد. من هم برای پر کردن این خلأ به دیگران رو آوردم؛ دوستان وغریبهها. تا همین یکی دو سال پیش احساس میکردم در ماز ملفوفی محبوس ماندهام؛ کابوسی که اغلب میدیدم. گرفتار در میان دیوارهایی که ارتفاعشان به ناکجاآباد میرسید، هوایی که جریان نداشت و دیوارهایی که برای اتکار بسیار سست بودند، به سستی ورقهای یونولیتیای که تا ذرهای سنگینیام رویشان میافتاد محو میشدند.
میم من را از این کابوسها نجات داد؛ اصلن رجهای اول شکلگیری رابطهمان همین اعتماد بود، وقتی در لرزههای چند ده ریشتری احساسات متنقاض گرفتار بودم من را زیر بغل زد و از آن موقع تا حالا تکیهگاه محکمی مانده؛ سنگری در مقابل جایگاه تلخ جنب سطل زبالهی زندگی.
گاهی از کتاب خواندن خسته میشوم. انگار تنها کاریست که بلدم. تنها کاریست که گورهای خالی زمان را پر میکند و احساس میکنم آن زمان نمرده است. با این حال گاهی ترجیح میدهم زمان فقط بمیرد، بیثمر. آنقدرها هم عرضه ندارم که تنها بروم طبیعت؛ البته چندان هم به عرضه ربطی ندارد. تنهایی در طبیعت یعنی نهایت فرصتی برای اندیشیدن و واکاوی و تنها ماندن در این حد اصلن برای من خوب نیست؛ میتواند به جنون ختم شود.
دلم برای زمانهایی که ۲۴ ساعت شبانهروز کافیام نبود تنگ شده است، اما حالا دوست دارم ساعتهای کرخت زندگی را میان دیگران قسمت کنم.
دلم برای زمانهایی که ۲۴ ساعت شبانهروز کافیام نبود تنگ شده است، اما حالا دوست دارم ساعتهای کرخت زندگی را میان دیگران قسمت کنم.
فیلم hours روایت زندگی ویرجینیا وولف، خانم دلوی-تنها اقتباسی از کتاب است- و خانم لارا براون(کسی که نمیتواند دست از خواندن کتاب خانم دلوی بردارد.) در سه دورهی زمانی متفاوت است.
پ.ن: هیچکس جز مریل استریپ شایستهی نقشآفرینی کلاریسا دلوی نیست.
گریم نیکل کیدمن هم برای ایفای نقش ویرجینیا وولف فوقالعادهست، فوقالعاده.
بخشهای مرتبط با زندگی وولف در این فیلم را خیلی دوست دارم؛ روزهایی که در این خانه سپری میشود.
پ.ن: هیچکس جز مریل استریپ شایستهی نقشآفرینی کلاریسا دلوی نیست.
گریم نیکل کیدمن هم برای ایفای نقش ویرجینیا وولف فوقالعادهست، فوقالعاده.
بخشهای مرتبط با زندگی وولف در این فیلم را خیلی دوست دارم؛ روزهایی که در این خانه سپری میشود.
چیزی حدود شش، هفت ماه است که در کتابخانهای عضو هستم؛ کتابخانهی کوچکی که یکتنه میتواند سرانهی مطالعهی کشور را به حداقل ممکن برساند.
متصدی کتابخانه خانم مسنیست از بازماندگان مدیران مدارس دخترانه اوایل انقلاب؛ صاحب نگاهی سرد، بینیای نوکتیز که وظیفهاش ثابت نگهداشتن عینکی مستطیلی در همان نقطه است. هر بار اونیفورم سرمهای تیره به تن دارد با مقنعهی بلند چانهداری که حین صحبتکردنش مرتب جابجا میشود.
بار اول که پا به کتابخانه گذاشتم از خلال اصوات سرد به من فهماند که سیستم قطع است و نمیتوانم عضو شوم. با تجربهی زیسته در این مملکت و ۴ سال بالا و پایین کردن پلههای دانشگاه، دیگر حساب کار دستم آمده که سیستم تنها در ۱ درصد مواقع قطع است و در ۹۹ درصد باقی در واقع این میل متصدی برای راه انداختن کار ارباب رجوع است که قطع شده. من هم آنقدر در کتابخانه ماندم و زیر نگاه تند او از بالای عینک، کتابهای قفسهی ادبیات کلاسیک را بالا و پایین کردم تا بالاخره سیستم بعد از ۱۰ دقیقه وصل شد. به مناسبت دههی فجر رایگان ثبتنام شدم (۳۰۰۰۰ تومان میهمان انقلاب)، چون به هر حال این نظام به مطالعهی مردم بسیار اهمیت میدهد!
از آن روز تا بهحال هر دو هفته یکبار یک مکالمهی تکراری میان ما جریان دارد؛ بعد از ۲ هفته تماس میگیرم و موعد برگرداندن کتابها را به تعویق میاندازم. این کار تا ۳، ۴ بار مجاز است.
۱۷ تیر یعنی دو روز پیش موعد برگرداندن کتابها بود و وقتی جهت تمدید تماس گرفتم، خانم تناردیه گفت سقف مجاز من پر شده و دیگر فقط ۱ بار میشود با تماس مهلت برگرداندن کتابها را تمدید کرد. ۵ کتاب، ۴ هفته. هر چه هم توضیح میدهی این زمان محدود منطقی نیست گوش و پذیرش مغزش قطع است که قطع است. حالا صفحهی ۴۰۰ کتاب تربیت احساسات هستم و ۲۲۲ صفحه دیگر تا پایان آن مانده و وقت برگرداندن کتابها هم گذشته و فردریک لعنتی-شخصیت کتاب تربیت احساسات- در ۴۰۰ صفحه هیچ گلی به سرش نزده و باعث شده من بخاطر او با آن خانم عنق و تلخ بحث کنم.
پ.ن: هر روز دیرکرد چیزی حدود ۳۰۰، ۴۰۰ تکتومان میشود. تصمیم گرفتهام تا برگرداندن آن ۳۰۰۰۰ تومان، کتابها را نزد خودم نگه دارم:)
متصدی کتابخانه خانم مسنیست از بازماندگان مدیران مدارس دخترانه اوایل انقلاب؛ صاحب نگاهی سرد، بینیای نوکتیز که وظیفهاش ثابت نگهداشتن عینکی مستطیلی در همان نقطه است. هر بار اونیفورم سرمهای تیره به تن دارد با مقنعهی بلند چانهداری که حین صحبتکردنش مرتب جابجا میشود.
بار اول که پا به کتابخانه گذاشتم از خلال اصوات سرد به من فهماند که سیستم قطع است و نمیتوانم عضو شوم. با تجربهی زیسته در این مملکت و ۴ سال بالا و پایین کردن پلههای دانشگاه، دیگر حساب کار دستم آمده که سیستم تنها در ۱ درصد مواقع قطع است و در ۹۹ درصد باقی در واقع این میل متصدی برای راه انداختن کار ارباب رجوع است که قطع شده. من هم آنقدر در کتابخانه ماندم و زیر نگاه تند او از بالای عینک، کتابهای قفسهی ادبیات کلاسیک را بالا و پایین کردم تا بالاخره سیستم بعد از ۱۰ دقیقه وصل شد. به مناسبت دههی فجر رایگان ثبتنام شدم (۳۰۰۰۰ تومان میهمان انقلاب)، چون به هر حال این نظام به مطالعهی مردم بسیار اهمیت میدهد!
از آن روز تا بهحال هر دو هفته یکبار یک مکالمهی تکراری میان ما جریان دارد؛ بعد از ۲ هفته تماس میگیرم و موعد برگرداندن کتابها را به تعویق میاندازم. این کار تا ۳، ۴ بار مجاز است.
۱۷ تیر یعنی دو روز پیش موعد برگرداندن کتابها بود و وقتی جهت تمدید تماس گرفتم، خانم تناردیه گفت سقف مجاز من پر شده و دیگر فقط ۱ بار میشود با تماس مهلت برگرداندن کتابها را تمدید کرد. ۵ کتاب، ۴ هفته. هر چه هم توضیح میدهی این زمان محدود منطقی نیست گوش و پذیرش مغزش قطع است که قطع است. حالا صفحهی ۴۰۰ کتاب تربیت احساسات هستم و ۲۲۲ صفحه دیگر تا پایان آن مانده و وقت برگرداندن کتابها هم گذشته و فردریک لعنتی-شخصیت کتاب تربیت احساسات- در ۴۰۰ صفحه هیچ گلی به سرش نزده و باعث شده من بخاطر او با آن خانم عنق و تلخ بحث کنم.
پ.ن: هر روز دیرکرد چیزی حدود ۳۰۰، ۴۰۰ تکتومان میشود. تصمیم گرفتهام تا برگرداندن آن ۳۰۰۰۰ تومان، کتابها را نزد خودم نگه دارم:)
امشب رفتیم امامزاده صالح. تجریش را در هر حال و هوایی دیده بودم الی ایام محرماش. تجریش و ولیعصر همیشه عیدتر، زمستانتر و پاییزتر بودهاند. بازار سبزیجات شده بود همان تکیّهی قدیمی؛ تکیّهی کوچکی که در آن چند پیرمرد بازاری دور هم روی صندلیهای فلزی تاشو نشسته بودند و به نقطهی نامعلومی در زمین خیره شده و تسبیحهای رنگارنگشان را در دست میچرخاندند. در یک دکان چای نذری میدادند و دکان دیگری آب خنک.
نشستیم پشت امامزاده روی پلهها، زیر نورهای قرمز و زیارت عاشورا را که از باندهای تعبیهشده در سرتاسر خیابان به گوش میرسید زیر لب زمزمه کردیم. من زیارت عاشورا را حفظ هستم. دعاها و سورههای دیگر را هم. همه از دوران مدرسه در ذهنم ماندهاند. ایام محرم جمع میشدیم نمازخانه و به روضهی خانمی بسیار محجبه در مورد عاشورا گوش میسپردیم، فکر نمیکنم چیز زیادی از روضه سر درآورده باشیم ولی تمام زور خود را میزدیم که گریه کنیم، چون خانم روضهخوان گفته بود تنها اشک بر امام حسین است که ما را در روز قیامت نجات میدهد و ما تمام غصههای آمده و نیامده زندگیمان، مرگ نیامده عزیزمان را تجسم میکردیم که اشک بریزیم. یک بار یکی از دخترها چنان در تخیلات خود غرق شد و چنان گریه کرد که برایش آبقند آوردند.
در خانهی پدربزرگ من هم همیشه دههی اول محرم صفای دیگری داشت. در یکی از اتاقهای خانه هیئت جوانان محل برگزار میشد. میدانستم پسرها آخر شب پیراهنهایشان را در میآورند و سینه میزنند ولی من حق نداشتم نزدیک آنجا شوم. حلیم هم میپختیم؛ محرمها در کودکی من همیشه سرد بود. حلیم گرم میپختیم و تا ساعتها پس از نیمهشب خانهی پدربزرگ بودیم.
حالا زیارت عاشورایی که از حفظ هستم میخوانم. احساس غریبی دارم؛ در واقع نمیدانم با شنیدن این دعا چه احساسی باید داشته باشم. نمیدانم بانی سِر بودن حالایم روضههای بازارگرمی مدرسه و صداوسیما هستند یا مظلومان به قتل رسیدهی روزگار خودم، مادران داغدیدهی آن جوانانِ بهناحق اعدامشده هستند یا سیاهنماییهای آخوندها که هر بار روایت جدیدی از عاشورا به دستشان میرسد، شاید هم همهی اینها با هم.
نمیدانم به چه چیزی باور دارم، فقط میدانم دیگر خیلیوقت است مظلوم، تنها امام حسین نیست.
نشستیم پشت امامزاده روی پلهها، زیر نورهای قرمز و زیارت عاشورا را که از باندهای تعبیهشده در سرتاسر خیابان به گوش میرسید زیر لب زمزمه کردیم. من زیارت عاشورا را حفظ هستم. دعاها و سورههای دیگر را هم. همه از دوران مدرسه در ذهنم ماندهاند. ایام محرم جمع میشدیم نمازخانه و به روضهی خانمی بسیار محجبه در مورد عاشورا گوش میسپردیم، فکر نمیکنم چیز زیادی از روضه سر درآورده باشیم ولی تمام زور خود را میزدیم که گریه کنیم، چون خانم روضهخوان گفته بود تنها اشک بر امام حسین است که ما را در روز قیامت نجات میدهد و ما تمام غصههای آمده و نیامده زندگیمان، مرگ نیامده عزیزمان را تجسم میکردیم که اشک بریزیم. یک بار یکی از دخترها چنان در تخیلات خود غرق شد و چنان گریه کرد که برایش آبقند آوردند.
در خانهی پدربزرگ من هم همیشه دههی اول محرم صفای دیگری داشت. در یکی از اتاقهای خانه هیئت جوانان محل برگزار میشد. میدانستم پسرها آخر شب پیراهنهایشان را در میآورند و سینه میزنند ولی من حق نداشتم نزدیک آنجا شوم. حلیم هم میپختیم؛ محرمها در کودکی من همیشه سرد بود. حلیم گرم میپختیم و تا ساعتها پس از نیمهشب خانهی پدربزرگ بودیم.
حالا زیارت عاشورایی که از حفظ هستم میخوانم. احساس غریبی دارم؛ در واقع نمیدانم با شنیدن این دعا چه احساسی باید داشته باشم. نمیدانم بانی سِر بودن حالایم روضههای بازارگرمی مدرسه و صداوسیما هستند یا مظلومان به قتل رسیدهی روزگار خودم، مادران داغدیدهی آن جوانانِ بهناحق اعدامشده هستند یا سیاهنماییهای آخوندها که هر بار روایت جدیدی از عاشورا به دستشان میرسد، شاید هم همهی اینها با هم.
نمیدانم به چه چیزی باور دارم، فقط میدانم دیگر خیلیوقت است مظلوم، تنها امام حسین نیست.