گذشته غنی میکرد و تجربه؛ به یکی دونفری علاقهمند بودن و در نتیجه کسب قدرتی که جوانان ندارند؛ قدرت نیمهکاره رها کردن، کردن کاری که آدم دوست دارد، سر سوزنی اهمیت ندادن به حرف مردم و آمدن و رفتن بدون هیچگونه انتظارات بزرگی.
[خانم دلوی، ویرجینیا وولف]
[خانم دلوی، ویرجینیا وولف]
این دهشت، این عجز مقهورکننده که پدر و مادر در دستان آدم میگذارند، این زندگی که باید تا انتها آن را زیست، باید با طمأنینه آن را راه برد؛ در اعماق قلبش ترسی هولناک بود.
[خانم دلوی، ویرجینیا وولف]
[خانم دلوی، ویرجینیا وولف]
شهرزاد
دیشب خواب پدربزرگم را دیدم. در طول این سه چهار سال تنها با شمایل بعد از شیمیدرمانیاش به خوابم میآمد؛ لاغر، با موهایی کمپشت و صورتی استخوانی. دیشب اما در خوابم سرحال بود، مثل همان روزهای کودکی که دست در دست هم میرفتیم پیادهروی؛ چهارشانه، زورمند با موهایی…
دلگرفتگی عجیبی دارم؛ تنها خودم میدانم چه مرگم است. آخرین روزهای فرجهی امتحانات آن سال لعنتی بود؛ کنار بستر پدربزرگ شیمی عمومی میخواندم.
هفتههای آخر، تمام وقت خانهی او میماندیم. اواخر دیگر لب به غذا نمیزد، دریغ از یک قاشق آب گوشت بینمک.
تنها به سقف خیره میشد و هیچ حرفی نمیزد، دریغ از یک کلمه.
یک سال قبلتر کنار پدربزرگ بودم که تلفنهمراهام زنگ خورد؛ نتایج انتخاب رشته مشخص شده بود. دقایقی بعد به نتیجه نگاه کردم، بدون هیچ احساسی. نپرسید کدام دانشگاه، چه رشتهای، فقط پیشانیام را بوسید و با خوشحالی آهنگینی تکرار کرد" دخترم دانشگاه قبول شده، دخترم بزرگ شده" و من باورم شد که بزرگ شدهام.
روزهای آخر لبخند هم نمیزد، دریغ از یک منحنی کج. از فردای روزی که ما اول پاهایش را حنا گذاشتیم و بعد ناگهان دستخوش جنونی هر جایی که دستمان آمد حنا زدیم و خندیدیم، دیگر لبخند نزد. و من حسرت میخورم که چرا از پاهای حناییاش، از آخرین خندههایش و انگشتان کشیدهاش، هیچکدام...عکسی ثبت نکردم.
چند روز دیگر سالگرد رفتن پدربزرگ است. هرگز نتوانستهام آن واژهی سهحرفی که با میم شروع و به گاف ختم میشود را در مورد او بهکار بگیرم. حالا تاریخ هیولای سهحرفی دارد تکرار میشود تا جای خالیاش را به رخ بکشد.
هفتههای آخر، تمام وقت خانهی او میماندیم. اواخر دیگر لب به غذا نمیزد، دریغ از یک قاشق آب گوشت بینمک.
تنها به سقف خیره میشد و هیچ حرفی نمیزد، دریغ از یک کلمه.
یک سال قبلتر کنار پدربزرگ بودم که تلفنهمراهام زنگ خورد؛ نتایج انتخاب رشته مشخص شده بود. دقایقی بعد به نتیجه نگاه کردم، بدون هیچ احساسی. نپرسید کدام دانشگاه، چه رشتهای، فقط پیشانیام را بوسید و با خوشحالی آهنگینی تکرار کرد" دخترم دانشگاه قبول شده، دخترم بزرگ شده" و من باورم شد که بزرگ شدهام.
روزهای آخر لبخند هم نمیزد، دریغ از یک منحنی کج. از فردای روزی که ما اول پاهایش را حنا گذاشتیم و بعد ناگهان دستخوش جنونی هر جایی که دستمان آمد حنا زدیم و خندیدیم، دیگر لبخند نزد. و من حسرت میخورم که چرا از پاهای حناییاش، از آخرین خندههایش و انگشتان کشیدهاش، هیچکدام...عکسی ثبت نکردم.
چند روز دیگر سالگرد رفتن پدربزرگ است. هرگز نتوانستهام آن واژهی سهحرفی که با میم شروع و به گاف ختم میشود را در مورد او بهکار بگیرم. حالا تاریخ هیولای سهحرفی دارد تکرار میشود تا جای خالیاش را به رخ بکشد.
این روزها خورشید زمین را دو دستی چسبیده وگرنه این همه گرما از فاصلهی ۱۹۴.۶ میلیون کیلومتری با عقل جور در نمیآید و قطع به یقین یکی از دستانش را هم درست گذاشته روی بخش جنوب غربی آسیا. در حجمهی گرما و کلافگی به مترو پناه میبرم. انگار یک عمر است که منتظر آمدن قطار هستم. قطارهای خط بنفش خیلی دیر سر میرسند، شاید هم این کشش زمان تنها در مورد من صادق است؛ زمان برای هیچ دونفری یکسان نمیگذرد. خانمی دارد از آنها که پشت خط زرد ایستادهاند آدرس میپرسد.
اولین باری که تنها به مترو آمدم سوم دبیرستان بودم؛ آزمون آزمایشی قلمچی در حوالی انقلاب بود، زیر پل کالج. مادرم تأکید کرده بود از هیچ احدی آدرس نپرسم و از نقشه کمک بگیرم، چون ممکن بود کسی برای سوءاستفاده از دختری نوجوان که نمیداند مقصدش کجاست، آن حوالی کمین کرده باشد. البته چندان از نقشه سر در نیاوردم و در خطوط رنگارنگ گم شدم. با حفظ آرامش کل آن روز را متروسواری کردم و در نهایت یک تاکسی کیلومترها راند تا من را به خانه برگرداند.
سعی میکنم با ایرپاد از همهمهی آدمها فرار کنم. تنها شاهد جنبش لبها، خستگیها و حتی هوارهای مردی خطاب به کاربر پشت تلفن هستم: هواری که زورش بر صدای Palaye Royale در گوشم میچربد.
بالاخره از میان خیل جمعیت که هنگام سوار شدن به واگن، دکمهی تمدن را غیرفعال میکنند میگذرم. خانمی با دو فرزند خود رو به روی من مینشینند. خانمی که به نظرم سالهای آخر دههی سی زندگیاش را میگذراند، انگار که در خانهی خودش باشد کفشهایش را در میآورد و پاهای بیجورابش را بالا میگیرد. سعی میکنم نگاه نکنم، حرص نخورم، واکنشی نشان ندهم تا متهم به قضاوت نشوم. پسربچهی بسیار شلوغش با کفش روی بخشهای خالی صندلیها میپرد و گرد و خاکی به پا میکند. از میلهها آویزان میشود و مادر؟ سرش در گوشیست. نچنچ عامدانهی زنی دیگر، مادر را به خود میآورد؛ زن ناگهان شروع میکند با صدای بلند و جیغش ناخن کشیدن روی روح ما که بچه آبرویش را برده، که بیاید پایین مثل آدم بنشیند و من سعی میکنم که نگاه نکنم، قضاوت نکنم. از خونسردی پسربچه مشخص است که آن جیغها تکراری شدهاند.
از دلچسبترین خاطرات کودکی خودم متعلق به زمانیست که با مامان سوار اتوبوس میشدیم. مامان دستان کوچکم را میگرفت و هر بار نگاهش میکردم با لبخند مهربانی از من استقبال میکرد. در آن دقایق هم بهترین همصحبت دنیا بود.
اگر هم در موقعیتی شلوغکاریای از من یا خواهرم سر میزد تنها با یک نگاه حساب کار دستمان میآمد.
اما آن زن؟ دخترش که ایستاده بود کنار میلهها و با تهدیدهای زن از جا جنب نمیخورد و پسر هم که حرکات تارزانوارش تمامی نداشت. آنجا صحنه به اوج خود رسید که پسرک ویفرفروش سر رسید و این خانواده یکی، یک ویفر دست گرفتند و در زمان کوتاهی واگن ما همچون گوی برفیای میان ذرات ویفر غرق شد.
به مقصد رسیدم و درهای مترو که پشت سرم بسته شدند، این فکر را که چقدر مادر بودن شایستهی این زن نیست از ذهنم پاک کردم.
اولین باری که تنها به مترو آمدم سوم دبیرستان بودم؛ آزمون آزمایشی قلمچی در حوالی انقلاب بود، زیر پل کالج. مادرم تأکید کرده بود از هیچ احدی آدرس نپرسم و از نقشه کمک بگیرم، چون ممکن بود کسی برای سوءاستفاده از دختری نوجوان که نمیداند مقصدش کجاست، آن حوالی کمین کرده باشد. البته چندان از نقشه سر در نیاوردم و در خطوط رنگارنگ گم شدم. با حفظ آرامش کل آن روز را متروسواری کردم و در نهایت یک تاکسی کیلومترها راند تا من را به خانه برگرداند.
سعی میکنم با ایرپاد از همهمهی آدمها فرار کنم. تنها شاهد جنبش لبها، خستگیها و حتی هوارهای مردی خطاب به کاربر پشت تلفن هستم: هواری که زورش بر صدای Palaye Royale در گوشم میچربد.
بالاخره از میان خیل جمعیت که هنگام سوار شدن به واگن، دکمهی تمدن را غیرفعال میکنند میگذرم. خانمی با دو فرزند خود رو به روی من مینشینند. خانمی که به نظرم سالهای آخر دههی سی زندگیاش را میگذراند، انگار که در خانهی خودش باشد کفشهایش را در میآورد و پاهای بیجورابش را بالا میگیرد. سعی میکنم نگاه نکنم، حرص نخورم، واکنشی نشان ندهم تا متهم به قضاوت نشوم. پسربچهی بسیار شلوغش با کفش روی بخشهای خالی صندلیها میپرد و گرد و خاکی به پا میکند. از میلهها آویزان میشود و مادر؟ سرش در گوشیست. نچنچ عامدانهی زنی دیگر، مادر را به خود میآورد؛ زن ناگهان شروع میکند با صدای بلند و جیغش ناخن کشیدن روی روح ما که بچه آبرویش را برده، که بیاید پایین مثل آدم بنشیند و من سعی میکنم که نگاه نکنم، قضاوت نکنم. از خونسردی پسربچه مشخص است که آن جیغها تکراری شدهاند.
از دلچسبترین خاطرات کودکی خودم متعلق به زمانیست که با مامان سوار اتوبوس میشدیم. مامان دستان کوچکم را میگرفت و هر بار نگاهش میکردم با لبخند مهربانی از من استقبال میکرد. در آن دقایق هم بهترین همصحبت دنیا بود.
اگر هم در موقعیتی شلوغکاریای از من یا خواهرم سر میزد تنها با یک نگاه حساب کار دستمان میآمد.
اما آن زن؟ دخترش که ایستاده بود کنار میلهها و با تهدیدهای زن از جا جنب نمیخورد و پسر هم که حرکات تارزانوارش تمامی نداشت. آنجا صحنه به اوج خود رسید که پسرک ویفرفروش سر رسید و این خانواده یکی، یک ویفر دست گرفتند و در زمان کوتاهی واگن ما همچون گوی برفیای میان ذرات ویفر غرق شد.
به مقصد رسیدم و درهای مترو که پشت سرم بسته شدند، این فکر را که چقدر مادر بودن شایستهی این زن نیست از ذهنم پاک کردم.
شهرزاد
۲/ بزرگسالی زمین حاصلخیز این ترسهاست؛ گاهن شبیه آن رباتی که مخترع با نیت خدمت به بشریت ساخته ولی افسار ربات از دستش در رفته است، مهار ترسها هم دشوار میشوند. در مسیر برگشت به خانه بودیم، ساعت از نیمهشب گذشته بود. هیچ ستارهای در آسمان به چشم نمیخورد؛…
۳/ نخستین سفر من هم اعتماد بود؛ همچون میلیونها نوزاد دیگر. در اوج نیازمندی، ع. و م. دیوارهای آجری محکمی شدند برای بالندگی و قد کشیدن من.
خرداد ۸۳ بود، یک سال پس از فاجعهی بم که مجدد تهران لرزید. آنروزها تکفرزند بودم. مادر در خواب قیلوله بود و من قایمکی رفته بودم سر وقت کفشها و کیف عروسی مامان؛ کفشهای ۲۰ سایز بزرگتر درخشان و تقتقی را پوشیده بودم با چادر نماز سفیدی روی سرم و نقش مامان را برای عروسکم "نیکی" بازی میکردم. ناگهان کسی زنگ خانه را ممتد زد، چندین و چند بار. کسی در کوچه فریاد کشید" زلزله" و بعد مجسمههای اردک از روی میزتلوزیون سقوط کردند. بخاطر دارم مامان یک آن من را در هوا بلند کرد و از خانه خارج شدیم و پدر مثل قهرمانی با سرعت خود را به خانوادهی کوچکش رساند و ما در تهرانی که آنروزها آسمانخراشهایش از درازای درختان تجاوز نمیکردند پناه گرفتیم. عین و میم آنجا بودند و از زلزله برای من تجربهای هیجانآور در دفتر خاطرات ذهنم ثبت کردند.
اردیبهشت سال ۸۴ روز جشن الفبا بود. روی اولین نیمکت از ردیف وسط کلاسی دخمه در انتهای راهروی طبقه اول نشسته بودم. جای دانشآموزان در کلاس ما هر روز تغییر میکرد و بالاخره روز آخری قسمت شده بود من هم روی اولین نیمکت بنشینم. بغلدستیام دختری سبزه و پرمو بود که خیلی هم میانهی خوشی با من نداشت. اولین لحظات جانشینی خطاب به دخترک گفتم چقدر دستخطش افتضاح است و معلم که دست به بیرون انداختن دانشآموزانش عالی بود با اولین گریههای او برای کل روز مرا به جنب سطل زباله هدایت کرد. من با چهرهای آلوده به لکههای خشکشده از اشک همانجا ماندم و بقیه راهی سالن جشن شدند. بعد ناگهان مادرم که همهجا را دنبالم گشته بود سر رسید و با نوازش و فدای سرت گویان من را راهی جشنی که دل خوشی از آن نداشتم کرد. در تصویر ثبتشده از جشن الفبا با لباس فارغالتحصیلی هم میتوانید غم چشمان این دختر ۷ ساله را عمیقن احساس کنید، با اینهمه آغوش گرم و خوشبوی مادرم آب پاکی بر تیرگی روز جشن بود.
خاطرات دیگر آن سالها برایم مبهم هستند. هر چه بزرگتر شدم خودم را بیشتر از اعتماد به آنها محروم کردم. مخصوصن از ع. که هر بار با دستان خودش درهای عمیق تا آن دیوار اتکا حفر کرد. من هم برای پر کردن این خلأ به دیگران رو آوردم؛ دوستان وغریبهها. تا همین یکی دو سال پیش احساس میکردم در ماز ملفوفی محبوس ماندهام؛ کابوسی که اغلب میدیدم. گرفتار در میان دیوارهایی که ارتفاعشان به ناکجاآباد میرسید، هوایی که جریان نداشت و دیوارهایی که برای اتکار بسیار سست بودند، به سستی ورقهای یونولیتیای که تا ذرهای سنگینیام رویشان میافتاد محو میشدند.
میم من را از این کابوسها نجات داد؛ اصلن رجهای اول شکلگیری رابطهمان همین اعتماد بود، وقتی در لرزههای چند ده ریشتری احساسات متنقاض گرفتار بودم من را زیر بغل زد و از آن موقع تا حالا تکیهگاه محکمی مانده؛ سنگری در مقابل جایگاه تلخ جنب سطل زبالهی زندگی.
خرداد ۸۳ بود، یک سال پس از فاجعهی بم که مجدد تهران لرزید. آنروزها تکفرزند بودم. مادر در خواب قیلوله بود و من قایمکی رفته بودم سر وقت کفشها و کیف عروسی مامان؛ کفشهای ۲۰ سایز بزرگتر درخشان و تقتقی را پوشیده بودم با چادر نماز سفیدی روی سرم و نقش مامان را برای عروسکم "نیکی" بازی میکردم. ناگهان کسی زنگ خانه را ممتد زد، چندین و چند بار. کسی در کوچه فریاد کشید" زلزله" و بعد مجسمههای اردک از روی میزتلوزیون سقوط کردند. بخاطر دارم مامان یک آن من را در هوا بلند کرد و از خانه خارج شدیم و پدر مثل قهرمانی با سرعت خود را به خانوادهی کوچکش رساند و ما در تهرانی که آنروزها آسمانخراشهایش از درازای درختان تجاوز نمیکردند پناه گرفتیم. عین و میم آنجا بودند و از زلزله برای من تجربهای هیجانآور در دفتر خاطرات ذهنم ثبت کردند.
اردیبهشت سال ۸۴ روز جشن الفبا بود. روی اولین نیمکت از ردیف وسط کلاسی دخمه در انتهای راهروی طبقه اول نشسته بودم. جای دانشآموزان در کلاس ما هر روز تغییر میکرد و بالاخره روز آخری قسمت شده بود من هم روی اولین نیمکت بنشینم. بغلدستیام دختری سبزه و پرمو بود که خیلی هم میانهی خوشی با من نداشت. اولین لحظات جانشینی خطاب به دخترک گفتم چقدر دستخطش افتضاح است و معلم که دست به بیرون انداختن دانشآموزانش عالی بود با اولین گریههای او برای کل روز مرا به جنب سطل زباله هدایت کرد. من با چهرهای آلوده به لکههای خشکشده از اشک همانجا ماندم و بقیه راهی سالن جشن شدند. بعد ناگهان مادرم که همهجا را دنبالم گشته بود سر رسید و با نوازش و فدای سرت گویان من را راهی جشنی که دل خوشی از آن نداشتم کرد. در تصویر ثبتشده از جشن الفبا با لباس فارغالتحصیلی هم میتوانید غم چشمان این دختر ۷ ساله را عمیقن احساس کنید، با اینهمه آغوش گرم و خوشبوی مادرم آب پاکی بر تیرگی روز جشن بود.
خاطرات دیگر آن سالها برایم مبهم هستند. هر چه بزرگتر شدم خودم را بیشتر از اعتماد به آنها محروم کردم. مخصوصن از ع. که هر بار با دستان خودش درهای عمیق تا آن دیوار اتکا حفر کرد. من هم برای پر کردن این خلأ به دیگران رو آوردم؛ دوستان وغریبهها. تا همین یکی دو سال پیش احساس میکردم در ماز ملفوفی محبوس ماندهام؛ کابوسی که اغلب میدیدم. گرفتار در میان دیوارهایی که ارتفاعشان به ناکجاآباد میرسید، هوایی که جریان نداشت و دیوارهایی که برای اتکار بسیار سست بودند، به سستی ورقهای یونولیتیای که تا ذرهای سنگینیام رویشان میافتاد محو میشدند.
میم من را از این کابوسها نجات داد؛ اصلن رجهای اول شکلگیری رابطهمان همین اعتماد بود، وقتی در لرزههای چند ده ریشتری احساسات متنقاض گرفتار بودم من را زیر بغل زد و از آن موقع تا حالا تکیهگاه محکمی مانده؛ سنگری در مقابل جایگاه تلخ جنب سطل زبالهی زندگی.
گاهی از کتاب خواندن خسته میشوم. انگار تنها کاریست که بلدم. تنها کاریست که گورهای خالی زمان را پر میکند و احساس میکنم آن زمان نمرده است. با این حال گاهی ترجیح میدهم زمان فقط بمیرد، بیثمر. آنقدرها هم عرضه ندارم که تنها بروم طبیعت؛ البته چندان هم به عرضه ربطی ندارد. تنهایی در طبیعت یعنی نهایت فرصتی برای اندیشیدن و واکاوی و تنها ماندن در این حد اصلن برای من خوب نیست؛ میتواند به جنون ختم شود.
دلم برای زمانهایی که ۲۴ ساعت شبانهروز کافیام نبود تنگ شده است، اما حالا دوست دارم ساعتهای کرخت زندگی را میان دیگران قسمت کنم.
دلم برای زمانهایی که ۲۴ ساعت شبانهروز کافیام نبود تنگ شده است، اما حالا دوست دارم ساعتهای کرخت زندگی را میان دیگران قسمت کنم.