۱/ چیز چندانی تحت عنوان ترس از دوران کودکی به خاطر ندارم؛ در چهاردیواری محبت، امکانات، توجه و صداقت در امنیت کامل به سر میبردم و از همه بالاتر خانواده به عنوان سقف این چهاردیواری عیشم را کامل میکرد. همه کنارم بودند؛ مادر همیشه برایم وقت داشت؛ ما هر روز نقاشی تازهای برای کشیدن، کتاب تازهای برای خواندن، شعر تازهای برای حفظ کردن و حرفهای بسیار برای زدن داشتیم. پدر مرا با بوسههای آرام میخواباند و هر چه از ذهنم میگذشت فراهم میشد. نور چشم پدربزرگ و عزیز کردهی خالهها و داییها بودم. شاید نهایتن از تجربهی ترس در دوران کودکی چیزی در جعبه سیاه ناخودآگاهم یافت شود؛ مثلن در جلسهی صد و یکم واکاویها اطلاعاتی به دست بیاید از دلایل ترس از گربهها چون تصویر تیره و تاری در خاطرم هست از انتهاییترین کوچهی خیابان محلهی قدیمی که مادرم گربهای را که با لذت نگاه میکردم با ترس کیش میکند.
نمیدانم نطفهی ترسها از کجا درون ما شکل میگیرند، البته تصورم این است که دانهی ترس مانند باقی احساسات اعم از خشم و آرامش، غم و شادی و ...از بدو خلقت در گل ما کاشته شدهاند و این دانههای احساس با بزرگ شدن ما رشد میکنند. تجاربی که در طول زندگی کسب میکنیم، آدمهایی که طی سالها با آنها برخورد داریم آب و کود پای این احساسات میشوند.
12، 13 ساله شدم. بزرگسالی داشت چهرهی زشت خودش را نشان میداد. بدتر از آن حضور اهریمنِ توهم بزرگسالی بود؛ آنروزها در نظرم زشت بودم؛ زشت و نخواستنی. ریشههای ترسِ دیگر سوگلی نبودن، دیگر در مرکز جهان نبودن از آنجا که پی برده بودم دیگر جهان در خانوادهام خلاصه نمیشود گریبانم را تنگ گرفته بودند.
باز بزرگتر شدم و متوهمتر؛ هرچه ترس از اشتباه کردن و آینده بزرگتر میشد توهمِ تنها روی پای خودم ایستادن هم قوت میگرفت. تغییرات جسمی شکافی عمیق میان من و پدرم بوجود آورده بود و عدم اعتماد و قلبهای هر روز دورتر از هم میان آجرهای چهاردیواری رسوخ کرده بودند. دیوارها در شرف فروریختن بودند و در نهایت این کنکور بود که نقطه عطف ویرانی تمام و کمال آن شد.
نمیدانم نطفهی ترسها از کجا درون ما شکل میگیرند، البته تصورم این است که دانهی ترس مانند باقی احساسات اعم از خشم و آرامش، غم و شادی و ...از بدو خلقت در گل ما کاشته شدهاند و این دانههای احساس با بزرگ شدن ما رشد میکنند. تجاربی که در طول زندگی کسب میکنیم، آدمهایی که طی سالها با آنها برخورد داریم آب و کود پای این احساسات میشوند.
12، 13 ساله شدم. بزرگسالی داشت چهرهی زشت خودش را نشان میداد. بدتر از آن حضور اهریمنِ توهم بزرگسالی بود؛ آنروزها در نظرم زشت بودم؛ زشت و نخواستنی. ریشههای ترسِ دیگر سوگلی نبودن، دیگر در مرکز جهان نبودن از آنجا که پی برده بودم دیگر جهان در خانوادهام خلاصه نمیشود گریبانم را تنگ گرفته بودند.
باز بزرگتر شدم و متوهمتر؛ هرچه ترس از اشتباه کردن و آینده بزرگتر میشد توهمِ تنها روی پای خودم ایستادن هم قوت میگرفت. تغییرات جسمی شکافی عمیق میان من و پدرم بوجود آورده بود و عدم اعتماد و قلبهای هر روز دورتر از هم میان آجرهای چهاردیواری رسوخ کرده بودند. دیوارها در شرف فروریختن بودند و در نهایت این کنکور بود که نقطه عطف ویرانی تمام و کمال آن شد.
شهرزاد
۱/ چیز چندانی تحت عنوان ترس از دوران کودکی به خاطر ندارم؛ در چهاردیواری محبت، امکانات، توجه و صداقت در امنیت کامل به سر میبردم و از همه بالاتر خانواده به عنوان سقف این چهاردیواری عیشم را کامل میکرد. همه کنارم بودند؛ مادر همیشه برایم وقت داشت؛ ما هر روز نقاشی…
۲/ بزرگسالی زمین حاصلخیز این ترسهاست؛ گاهن شبیه آن رباتی که مخترع با نیت خدمت به بشریت ساخته ولی افسار ربات از دستش در رفته است، مهار ترسها هم دشوار میشوند. در مسیر برگشت به خانه بودیم، ساعت از نیمهشب گذشته بود. هیچ ستارهای در آسمان به چشم نمیخورد؛ شبها همینطوری غمگین هستند چه رسد به شبهای بیستاره؛ انگار که کورسوهای امید همه رفته باشند. مادر بغکرده نشسته بود و جواب آزمایش پدربزرگ در دستانش بود. آن را بلند خواند؛ سرطان معدهی بدخیم. آن شب مهار ترس از دست همهی ما خارج شد. هیولای ترس، ترس "از دست دادن" تا خانه راند. ریشههای ترس "از دست دادن" دور دست و پای ما را چسبیده بود. این ترس فلجکننده را تنها خودِ "از دست دادن" است که از بین میبرد؛ ۱ سال بعد همه در اتاقی مربعی دور تخت پدربزرگ نشسته بودیم و انتظار احتضار او را میکشیدیم و بعد از رفتن او ترس "از دست دادنش" را گذاشتیم در همان اتاق و برگشتیم خانه. البته در شمایل آدمهایی غیر از سابق.
تازه اینها که تمام زندگی نیست؛ ابعاد زندگی تمامی ندارند. فقط کافیست یک بار فعل "نشدن" را صرف کنی. از آن به بعد تابلوی ترس از "نشدن" است که سر درِ تمام کارها و تصمیمگیریها سبز میشود. با آغاز سال نو تصمیم میگیری بروی باشگاه تا به وزن ایدهآلت برسی؛ همان سال جدید، آدم جدید و این حرفها و میترسی نشود و یا طول بکشد که بشود پس شروع نمیکنی. مثلن من سالها در تکاپوی یافتن استعدادم کلاسها و کارهایی را تجربه کردم، در واقع خودم را واردار به تجربهی کارهایی کردم که در بهترین حالت تنها سرخوردگیام را بیشتر کردند. تحت تأثیر کتاب "استاد عشق" پروفسور حسابی بودم؛ اینکه سالها در رشتههای متفاوت، مراتب عالی را طی کردند و در نهایت پی بردند که علم فیزیک تنها علمیست که اغنایشان میکند، خیال کردم قرار است استعدادم را کشف کنم در حالیکه نداشتن نبوغ را لحاظ نکرده بودم.
در تکاپوی نوشتن از سرخوردگیها پی بردم که تمام مدت آب در کوزه بوده و من گرد جهان میگشتم؛ یعنی نوشتن تمام مدت حیّ و حاضر وجود داشته و همیشه لازم نیست زندگی بزرگان را سرلوحه قرار داد.
حالا در ابتدای بزرگسالی به تجربهای دست پیدا کردهام: یافتن دلیلی برای زندگی، کاری که احساس کنی برای آن ساخته شدهای اولین قدم برای فائق آمدن بر سگ سیاه "نشدن" است و شیشهی عمر آن هم چیزی نیست جز "استمرار" .
تازه اینها که تمام زندگی نیست؛ ابعاد زندگی تمامی ندارند. فقط کافیست یک بار فعل "نشدن" را صرف کنی. از آن به بعد تابلوی ترس از "نشدن" است که سر درِ تمام کارها و تصمیمگیریها سبز میشود. با آغاز سال نو تصمیم میگیری بروی باشگاه تا به وزن ایدهآلت برسی؛ همان سال جدید، آدم جدید و این حرفها و میترسی نشود و یا طول بکشد که بشود پس شروع نمیکنی. مثلن من سالها در تکاپوی یافتن استعدادم کلاسها و کارهایی را تجربه کردم، در واقع خودم را واردار به تجربهی کارهایی کردم که در بهترین حالت تنها سرخوردگیام را بیشتر کردند. تحت تأثیر کتاب "استاد عشق" پروفسور حسابی بودم؛ اینکه سالها در رشتههای متفاوت، مراتب عالی را طی کردند و در نهایت پی بردند که علم فیزیک تنها علمیست که اغنایشان میکند، خیال کردم قرار است استعدادم را کشف کنم در حالیکه نداشتن نبوغ را لحاظ نکرده بودم.
در تکاپوی نوشتن از سرخوردگیها پی بردم که تمام مدت آب در کوزه بوده و من گرد جهان میگشتم؛ یعنی نوشتن تمام مدت حیّ و حاضر وجود داشته و همیشه لازم نیست زندگی بزرگان را سرلوحه قرار داد.
حالا در ابتدای بزرگسالی به تجربهای دست پیدا کردهام: یافتن دلیلی برای زندگی، کاری که احساس کنی برای آن ساخته شدهای اولین قدم برای فائق آمدن بر سگ سیاه "نشدن" است و شیشهی عمر آن هم چیزی نیست جز "استمرار" .
امروز بعد از مدتها سر از مرکز شهر درآوردم. با ن. برای بار نمیدانم چندم از خیابان کارگر شمالی گذشتیم. میوهفروشی نبش خیابان هنوز همانجا بود، چرخ عطرفروشی با آن فروشندهی سمج که حتی به خود زحمت میدهد چند قدمی دنبالت راه بیافتد تا با کاغذ عطرآلودی متقاعدت کند یکی از آن آبهای اسانسدار را بخری کما فیالسابق سر جای خود بود، شیرینی فروشی کوچک با آن کیکهای نوتلای خوشمزهاش هم آنجا بود. چقدر با ن. آنجا چایهای لیوانی خورده بودیم؛ در سرما و گرما.
برای بار نمیدانم چندم از در سرمهای کتابفروشی دماوند گذشتم؛ صفا (گربهی توسی ساکن کتابفروشی) روی پلهها لم داده بود و خانمهای کتابفروش مثل سابق در حیاط سیگار میکشیدند.
همهچیز مثل سابق بود اما نبود؛ احساس مسافری را داشتم که پس از سالها دوری از وطن به محلهی کودکیهایش بازمیگردد.
لحظاتی چند مقابل این تابلو ایستادم. لبریز از حس غربت در مکانهایی آشنا مقابل تابلو ایستادم و به این درخت پناه بردم مثل محمود که در غم نبودن میم به درخت گلابی پناه برد. خسته شدم و این خستگی فسردهترم کرد. دست از پا درازتر از خیابانها و کوچههایی که شاهد خاطرات خوب و بد من بودهاند، پناه بدبیاریها و اولین دیدارهای من بودهاند گذشتم و برای همیشه ترکش گفتم.
همهچیز سر جای خود بود، اما انگار من دیگر تافتهی جدابافته بودم.
برای بار نمیدانم چندم از در سرمهای کتابفروشی دماوند گذشتم؛ صفا (گربهی توسی ساکن کتابفروشی) روی پلهها لم داده بود و خانمهای کتابفروش مثل سابق در حیاط سیگار میکشیدند.
همهچیز مثل سابق بود اما نبود؛ احساس مسافری را داشتم که پس از سالها دوری از وطن به محلهی کودکیهایش بازمیگردد.
لحظاتی چند مقابل این تابلو ایستادم. لبریز از حس غربت در مکانهایی آشنا مقابل تابلو ایستادم و به این درخت پناه بردم مثل محمود که در غم نبودن میم به درخت گلابی پناه برد. خسته شدم و این خستگی فسردهترم کرد. دست از پا درازتر از خیابانها و کوچههایی که شاهد خاطرات خوب و بد من بودهاند، پناه بدبیاریها و اولین دیدارهای من بودهاند گذشتم و برای همیشه ترکش گفتم.
همهچیز سر جای خود بود، اما انگار من دیگر تافتهی جدابافته بودم.
دیشب خواب دیدم "آلیس مونرو" هستم؛ زنی مسن با قد و وزنی متوسط، موهایی کوتاه و یکدست سفید و چهرهای که به ماتیک قرمزی مزین بود.
در سرسرای سفیدی مسکن داشتم، خانهای که بخش اعظم آن را آشپزخانه تشکیل میداد و خدمتکار سنگینوزن و بدونچهرهای مدام در حال آشپزی بود؛ آخرین وعدهای که آماده کرد گوسالهای بود به کوچکی مرغ بریان که در سس عجیبی میجوشید.
من برای زن خدمتکار داستانکوتاه میخواندم؛ چون "آلیس مونرو" برندهی جایزهی نوبل و بهترین داستان کوتاه نویس زمان بودم. داستان را میخواندم و خدمتکار مدام مرا تحسین میکرد و اشک شعف در چشمان خودم میجوشید.
صبح وقتی بیدار شدم کتاب "آلیس مونرو" در آغوشم بود؛ همان صفحهای که در خواب برای خدمتکار میخواندم و او مرا تحسین میکرد.
در سرسرای سفیدی مسکن داشتم، خانهای که بخش اعظم آن را آشپزخانه تشکیل میداد و خدمتکار سنگینوزن و بدونچهرهای مدام در حال آشپزی بود؛ آخرین وعدهای که آماده کرد گوسالهای بود به کوچکی مرغ بریان که در سس عجیبی میجوشید.
من برای زن خدمتکار داستانکوتاه میخواندم؛ چون "آلیس مونرو" برندهی جایزهی نوبل و بهترین داستان کوتاه نویس زمان بودم. داستان را میخواندم و خدمتکار مدام مرا تحسین میکرد و اشک شعف در چشمان خودم میجوشید.
صبح وقتی بیدار شدم کتاب "آلیس مونرو" در آغوشم بود؛ همان صفحهای که در خواب برای خدمتکار میخواندم و او مرا تحسین میکرد.
"خانم دلوی" کتاب راحتی برای خواندن نیست؛ مملو از تمثیل، تحلیل و واژگان پرطمطراق. به هیچوجه نمیتواند گزینهای برای گذران اوقات فراغت، یا انتخابی برای فرار از دلمشغولیات باشد. باید در مناسبترین حالت روحی و متمرکزترین وضعیت ذهنی سراغ این کتاب رفت.
در این کتاب تمام شخصیتها مهمند، افکار و برداشتهای تکتک شخصیتها محترمند و به همه پرداخته میشود؛ از سپتیموس رهگذر گرفته تا دوستان دوران جوانی کلاریسا و حتی دوستان دوستانش.
در این کتاب تمام شخصیتها مهمند، افکار و برداشتهای تکتک شخصیتها محترمند و به همه پرداخته میشود؛ از سپتیموس رهگذر گرفته تا دوستان دوران جوانی کلاریسا و حتی دوستان دوستانش.
شهرزاد
"خانم دلوی" کتاب راحتی برای خواندن نیست؛ مملو از تمثیل، تحلیل و واژگان پرطمطراق. به هیچوجه نمیتواند گزینهای برای گذران اوقات فراغت، یا انتخابی برای فرار از دلمشغولیات باشد. باید در مناسبترین حالت روحی و متمرکزترین وضعیت ذهنی سراغ این کتاب رفت. در این…
و در آدمها تشخصی هست؛ تنهاییای؛ حتی بین زن و شوهر مفارقتی هست؛ که کلاریسا، تماشایش که میکرد که در را باز میکند در دل گفت آدم باید به آن احترام بگذارد.
آخر نمیشد خود آدم از آن دست بکشد یا آن را به رغم میل شوهرش از او بگیرد بیآنکه استقلالش، عزتنفسش، خلاصه چیزی گرانبها را از دست بدهد.
[خانم دلوی، ویرجینیا وولف]
آخر نمیشد خود آدم از آن دست بکشد یا آن را به رغم میل شوهرش از او بگیرد بیآنکه استقلالش، عزتنفسش، خلاصه چیزی گرانبها را از دست بدهد.
[خانم دلوی، ویرجینیا وولف]
با همان آه شعفناک که زن برمیآورد آنگاه که زیرپوشها را از تن فرو میریزد، روز هم خاک، گرما، رنگ را فروریخت.
[خانم دلوی، ویرجینیا وولف]
[خانم دلوی، ویرجینیا وولف]
گذشته غنی میکرد و تجربه؛ به یکی دونفری علاقهمند بودن و در نتیجه کسب قدرتی که جوانان ندارند؛ قدرت نیمهکاره رها کردن، کردن کاری که آدم دوست دارد، سر سوزنی اهمیت ندادن به حرف مردم و آمدن و رفتن بدون هیچگونه انتظارات بزرگی.
[خانم دلوی، ویرجینیا وولف]
[خانم دلوی، ویرجینیا وولف]
این دهشت، این عجز مقهورکننده که پدر و مادر در دستان آدم میگذارند، این زندگی که باید تا انتها آن را زیست، باید با طمأنینه آن را راه برد؛ در اعماق قلبش ترسی هولناک بود.
[خانم دلوی، ویرجینیا وولف]
[خانم دلوی، ویرجینیا وولف]
شهرزاد
دیشب خواب پدربزرگم را دیدم. در طول این سه چهار سال تنها با شمایل بعد از شیمیدرمانیاش به خوابم میآمد؛ لاغر، با موهایی کمپشت و صورتی استخوانی. دیشب اما در خوابم سرحال بود، مثل همان روزهای کودکی که دست در دست هم میرفتیم پیادهروی؛ چهارشانه، زورمند با موهایی…
دلگرفتگی عجیبی دارم؛ تنها خودم میدانم چه مرگم است. آخرین روزهای فرجهی امتحانات آن سال لعنتی بود؛ کنار بستر پدربزرگ شیمی عمومی میخواندم.
هفتههای آخر، تمام وقت خانهی او میماندیم. اواخر دیگر لب به غذا نمیزد، دریغ از یک قاشق آب گوشت بینمک.
تنها به سقف خیره میشد و هیچ حرفی نمیزد، دریغ از یک کلمه.
یک سال قبلتر کنار پدربزرگ بودم که تلفنهمراهام زنگ خورد؛ نتایج انتخاب رشته مشخص شده بود. دقایقی بعد به نتیجه نگاه کردم، بدون هیچ احساسی. نپرسید کدام دانشگاه، چه رشتهای، فقط پیشانیام را بوسید و با خوشحالی آهنگینی تکرار کرد" دخترم دانشگاه قبول شده، دخترم بزرگ شده" و من باورم شد که بزرگ شدهام.
روزهای آخر لبخند هم نمیزد، دریغ از یک منحنی کج. از فردای روزی که ما اول پاهایش را حنا گذاشتیم و بعد ناگهان دستخوش جنونی هر جایی که دستمان آمد حنا زدیم و خندیدیم، دیگر لبخند نزد. و من حسرت میخورم که چرا از پاهای حناییاش، از آخرین خندههایش و انگشتان کشیدهاش، هیچکدام...عکسی ثبت نکردم.
چند روز دیگر سالگرد رفتن پدربزرگ است. هرگز نتوانستهام آن واژهی سهحرفی که با میم شروع و به گاف ختم میشود را در مورد او بهکار بگیرم. حالا تاریخ هیولای سهحرفی دارد تکرار میشود تا جای خالیاش را به رخ بکشد.
هفتههای آخر، تمام وقت خانهی او میماندیم. اواخر دیگر لب به غذا نمیزد، دریغ از یک قاشق آب گوشت بینمک.
تنها به سقف خیره میشد و هیچ حرفی نمیزد، دریغ از یک کلمه.
یک سال قبلتر کنار پدربزرگ بودم که تلفنهمراهام زنگ خورد؛ نتایج انتخاب رشته مشخص شده بود. دقایقی بعد به نتیجه نگاه کردم، بدون هیچ احساسی. نپرسید کدام دانشگاه، چه رشتهای، فقط پیشانیام را بوسید و با خوشحالی آهنگینی تکرار کرد" دخترم دانشگاه قبول شده، دخترم بزرگ شده" و من باورم شد که بزرگ شدهام.
روزهای آخر لبخند هم نمیزد، دریغ از یک منحنی کج. از فردای روزی که ما اول پاهایش را حنا گذاشتیم و بعد ناگهان دستخوش جنونی هر جایی که دستمان آمد حنا زدیم و خندیدیم، دیگر لبخند نزد. و من حسرت میخورم که چرا از پاهای حناییاش، از آخرین خندههایش و انگشتان کشیدهاش، هیچکدام...عکسی ثبت نکردم.
چند روز دیگر سالگرد رفتن پدربزرگ است. هرگز نتوانستهام آن واژهی سهحرفی که با میم شروع و به گاف ختم میشود را در مورد او بهکار بگیرم. حالا تاریخ هیولای سهحرفی دارد تکرار میشود تا جای خالیاش را به رخ بکشد.
این روزها خورشید زمین را دو دستی چسبیده وگرنه این همه گرما از فاصلهی ۱۹۴.۶ میلیون کیلومتری با عقل جور در نمیآید و قطع به یقین یکی از دستانش را هم درست گذاشته روی بخش جنوب غربی آسیا. در حجمهی گرما و کلافگی به مترو پناه میبرم. انگار یک عمر است که منتظر آمدن قطار هستم. قطارهای خط بنفش خیلی دیر سر میرسند، شاید هم این کشش زمان تنها در مورد من صادق است؛ زمان برای هیچ دونفری یکسان نمیگذرد. خانمی دارد از آنها که پشت خط زرد ایستادهاند آدرس میپرسد.
اولین باری که تنها به مترو آمدم سوم دبیرستان بودم؛ آزمون آزمایشی قلمچی در حوالی انقلاب بود، زیر پل کالج. مادرم تأکید کرده بود از هیچ احدی آدرس نپرسم و از نقشه کمک بگیرم، چون ممکن بود کسی برای سوءاستفاده از دختری نوجوان که نمیداند مقصدش کجاست، آن حوالی کمین کرده باشد. البته چندان از نقشه سر در نیاوردم و در خطوط رنگارنگ گم شدم. با حفظ آرامش کل آن روز را متروسواری کردم و در نهایت یک تاکسی کیلومترها راند تا من را به خانه برگرداند.
سعی میکنم با ایرپاد از همهمهی آدمها فرار کنم. تنها شاهد جنبش لبها، خستگیها و حتی هوارهای مردی خطاب به کاربر پشت تلفن هستم: هواری که زورش بر صدای Palaye Royale در گوشم میچربد.
بالاخره از میان خیل جمعیت که هنگام سوار شدن به واگن، دکمهی تمدن را غیرفعال میکنند میگذرم. خانمی با دو فرزند خود رو به روی من مینشینند. خانمی که به نظرم سالهای آخر دههی سی زندگیاش را میگذراند، انگار که در خانهی خودش باشد کفشهایش را در میآورد و پاهای بیجورابش را بالا میگیرد. سعی میکنم نگاه نکنم، حرص نخورم، واکنشی نشان ندهم تا متهم به قضاوت نشوم. پسربچهی بسیار شلوغش با کفش روی بخشهای خالی صندلیها میپرد و گرد و خاکی به پا میکند. از میلهها آویزان میشود و مادر؟ سرش در گوشیست. نچنچ عامدانهی زنی دیگر، مادر را به خود میآورد؛ زن ناگهان شروع میکند با صدای بلند و جیغش ناخن کشیدن روی روح ما که بچه آبرویش را برده، که بیاید پایین مثل آدم بنشیند و من سعی میکنم که نگاه نکنم، قضاوت نکنم. از خونسردی پسربچه مشخص است که آن جیغها تکراری شدهاند.
از دلچسبترین خاطرات کودکی خودم متعلق به زمانیست که با مامان سوار اتوبوس میشدیم. مامان دستان کوچکم را میگرفت و هر بار نگاهش میکردم با لبخند مهربانی از من استقبال میکرد. در آن دقایق هم بهترین همصحبت دنیا بود.
اگر هم در موقعیتی شلوغکاریای از من یا خواهرم سر میزد تنها با یک نگاه حساب کار دستمان میآمد.
اما آن زن؟ دخترش که ایستاده بود کنار میلهها و با تهدیدهای زن از جا جنب نمیخورد و پسر هم که حرکات تارزانوارش تمامی نداشت. آنجا صحنه به اوج خود رسید که پسرک ویفرفروش سر رسید و این خانواده یکی، یک ویفر دست گرفتند و در زمان کوتاهی واگن ما همچون گوی برفیای میان ذرات ویفر غرق شد.
به مقصد رسیدم و درهای مترو که پشت سرم بسته شدند، این فکر را که چقدر مادر بودن شایستهی این زن نیست از ذهنم پاک کردم.
اولین باری که تنها به مترو آمدم سوم دبیرستان بودم؛ آزمون آزمایشی قلمچی در حوالی انقلاب بود، زیر پل کالج. مادرم تأکید کرده بود از هیچ احدی آدرس نپرسم و از نقشه کمک بگیرم، چون ممکن بود کسی برای سوءاستفاده از دختری نوجوان که نمیداند مقصدش کجاست، آن حوالی کمین کرده باشد. البته چندان از نقشه سر در نیاوردم و در خطوط رنگارنگ گم شدم. با حفظ آرامش کل آن روز را متروسواری کردم و در نهایت یک تاکسی کیلومترها راند تا من را به خانه برگرداند.
سعی میکنم با ایرپاد از همهمهی آدمها فرار کنم. تنها شاهد جنبش لبها، خستگیها و حتی هوارهای مردی خطاب به کاربر پشت تلفن هستم: هواری که زورش بر صدای Palaye Royale در گوشم میچربد.
بالاخره از میان خیل جمعیت که هنگام سوار شدن به واگن، دکمهی تمدن را غیرفعال میکنند میگذرم. خانمی با دو فرزند خود رو به روی من مینشینند. خانمی که به نظرم سالهای آخر دههی سی زندگیاش را میگذراند، انگار که در خانهی خودش باشد کفشهایش را در میآورد و پاهای بیجورابش را بالا میگیرد. سعی میکنم نگاه نکنم، حرص نخورم، واکنشی نشان ندهم تا متهم به قضاوت نشوم. پسربچهی بسیار شلوغش با کفش روی بخشهای خالی صندلیها میپرد و گرد و خاکی به پا میکند. از میلهها آویزان میشود و مادر؟ سرش در گوشیست. نچنچ عامدانهی زنی دیگر، مادر را به خود میآورد؛ زن ناگهان شروع میکند با صدای بلند و جیغش ناخن کشیدن روی روح ما که بچه آبرویش را برده، که بیاید پایین مثل آدم بنشیند و من سعی میکنم که نگاه نکنم، قضاوت نکنم. از خونسردی پسربچه مشخص است که آن جیغها تکراری شدهاند.
از دلچسبترین خاطرات کودکی خودم متعلق به زمانیست که با مامان سوار اتوبوس میشدیم. مامان دستان کوچکم را میگرفت و هر بار نگاهش میکردم با لبخند مهربانی از من استقبال میکرد. در آن دقایق هم بهترین همصحبت دنیا بود.
اگر هم در موقعیتی شلوغکاریای از من یا خواهرم سر میزد تنها با یک نگاه حساب کار دستمان میآمد.
اما آن زن؟ دخترش که ایستاده بود کنار میلهها و با تهدیدهای زن از جا جنب نمیخورد و پسر هم که حرکات تارزانوارش تمامی نداشت. آنجا صحنه به اوج خود رسید که پسرک ویفرفروش سر رسید و این خانواده یکی، یک ویفر دست گرفتند و در زمان کوتاهی واگن ما همچون گوی برفیای میان ذرات ویفر غرق شد.
به مقصد رسیدم و درهای مترو که پشت سرم بسته شدند، این فکر را که چقدر مادر بودن شایستهی این زن نیست از ذهنم پاک کردم.
شهرزاد
۲/ بزرگسالی زمین حاصلخیز این ترسهاست؛ گاهن شبیه آن رباتی که مخترع با نیت خدمت به بشریت ساخته ولی افسار ربات از دستش در رفته است، مهار ترسها هم دشوار میشوند. در مسیر برگشت به خانه بودیم، ساعت از نیمهشب گذشته بود. هیچ ستارهای در آسمان به چشم نمیخورد؛…
۳/ نخستین سفر من هم اعتماد بود؛ همچون میلیونها نوزاد دیگر. در اوج نیازمندی، ع. و م. دیوارهای آجری محکمی شدند برای بالندگی و قد کشیدن من.
خرداد ۸۳ بود، یک سال پس از فاجعهی بم که مجدد تهران لرزید. آنروزها تکفرزند بودم. مادر در خواب قیلوله بود و من قایمکی رفته بودم سر وقت کفشها و کیف عروسی مامان؛ کفشهای ۲۰ سایز بزرگتر درخشان و تقتقی را پوشیده بودم با چادر نماز سفیدی روی سرم و نقش مامان را برای عروسکم "نیکی" بازی میکردم. ناگهان کسی زنگ خانه را ممتد زد، چندین و چند بار. کسی در کوچه فریاد کشید" زلزله" و بعد مجسمههای اردک از روی میزتلوزیون سقوط کردند. بخاطر دارم مامان یک آن من را در هوا بلند کرد و از خانه خارج شدیم و پدر مثل قهرمانی با سرعت خود را به خانوادهی کوچکش رساند و ما در تهرانی که آنروزها آسمانخراشهایش از درازای درختان تجاوز نمیکردند پناه گرفتیم. عین و میم آنجا بودند و از زلزله برای من تجربهای هیجانآور در دفتر خاطرات ذهنم ثبت کردند.
اردیبهشت سال ۸۴ روز جشن الفبا بود. روی اولین نیمکت از ردیف وسط کلاسی دخمه در انتهای راهروی طبقه اول نشسته بودم. جای دانشآموزان در کلاس ما هر روز تغییر میکرد و بالاخره روز آخری قسمت شده بود من هم روی اولین نیمکت بنشینم. بغلدستیام دختری سبزه و پرمو بود که خیلی هم میانهی خوشی با من نداشت. اولین لحظات جانشینی خطاب به دخترک گفتم چقدر دستخطش افتضاح است و معلم که دست به بیرون انداختن دانشآموزانش عالی بود با اولین گریههای او برای کل روز مرا به جنب سطل زباله هدایت کرد. من با چهرهای آلوده به لکههای خشکشده از اشک همانجا ماندم و بقیه راهی سالن جشن شدند. بعد ناگهان مادرم که همهجا را دنبالم گشته بود سر رسید و با نوازش و فدای سرت گویان من را راهی جشنی که دل خوشی از آن نداشتم کرد. در تصویر ثبتشده از جشن الفبا با لباس فارغالتحصیلی هم میتوانید غم چشمان این دختر ۷ ساله را عمیقن احساس کنید، با اینهمه آغوش گرم و خوشبوی مادرم آب پاکی بر تیرگی روز جشن بود.
خاطرات دیگر آن سالها برایم مبهم هستند. هر چه بزرگتر شدم خودم را بیشتر از اعتماد به آنها محروم کردم. مخصوصن از ع. که هر بار با دستان خودش درهای عمیق تا آن دیوار اتکا حفر کرد. من هم برای پر کردن این خلأ به دیگران رو آوردم؛ دوستان وغریبهها. تا همین یکی دو سال پیش احساس میکردم در ماز ملفوفی محبوس ماندهام؛ کابوسی که اغلب میدیدم. گرفتار در میان دیوارهایی که ارتفاعشان به ناکجاآباد میرسید، هوایی که جریان نداشت و دیوارهایی که برای اتکار بسیار سست بودند، به سستی ورقهای یونولیتیای که تا ذرهای سنگینیام رویشان میافتاد محو میشدند.
میم من را از این کابوسها نجات داد؛ اصلن رجهای اول شکلگیری رابطهمان همین اعتماد بود، وقتی در لرزههای چند ده ریشتری احساسات متنقاض گرفتار بودم من را زیر بغل زد و از آن موقع تا حالا تکیهگاه محکمی مانده؛ سنگری در مقابل جایگاه تلخ جنب سطل زبالهی زندگی.
خرداد ۸۳ بود، یک سال پس از فاجعهی بم که مجدد تهران لرزید. آنروزها تکفرزند بودم. مادر در خواب قیلوله بود و من قایمکی رفته بودم سر وقت کفشها و کیف عروسی مامان؛ کفشهای ۲۰ سایز بزرگتر درخشان و تقتقی را پوشیده بودم با چادر نماز سفیدی روی سرم و نقش مامان را برای عروسکم "نیکی" بازی میکردم. ناگهان کسی زنگ خانه را ممتد زد، چندین و چند بار. کسی در کوچه فریاد کشید" زلزله" و بعد مجسمههای اردک از روی میزتلوزیون سقوط کردند. بخاطر دارم مامان یک آن من را در هوا بلند کرد و از خانه خارج شدیم و پدر مثل قهرمانی با سرعت خود را به خانوادهی کوچکش رساند و ما در تهرانی که آنروزها آسمانخراشهایش از درازای درختان تجاوز نمیکردند پناه گرفتیم. عین و میم آنجا بودند و از زلزله برای من تجربهای هیجانآور در دفتر خاطرات ذهنم ثبت کردند.
اردیبهشت سال ۸۴ روز جشن الفبا بود. روی اولین نیمکت از ردیف وسط کلاسی دخمه در انتهای راهروی طبقه اول نشسته بودم. جای دانشآموزان در کلاس ما هر روز تغییر میکرد و بالاخره روز آخری قسمت شده بود من هم روی اولین نیمکت بنشینم. بغلدستیام دختری سبزه و پرمو بود که خیلی هم میانهی خوشی با من نداشت. اولین لحظات جانشینی خطاب به دخترک گفتم چقدر دستخطش افتضاح است و معلم که دست به بیرون انداختن دانشآموزانش عالی بود با اولین گریههای او برای کل روز مرا به جنب سطل زباله هدایت کرد. من با چهرهای آلوده به لکههای خشکشده از اشک همانجا ماندم و بقیه راهی سالن جشن شدند. بعد ناگهان مادرم که همهجا را دنبالم گشته بود سر رسید و با نوازش و فدای سرت گویان من را راهی جشنی که دل خوشی از آن نداشتم کرد. در تصویر ثبتشده از جشن الفبا با لباس فارغالتحصیلی هم میتوانید غم چشمان این دختر ۷ ساله را عمیقن احساس کنید، با اینهمه آغوش گرم و خوشبوی مادرم آب پاکی بر تیرگی روز جشن بود.
خاطرات دیگر آن سالها برایم مبهم هستند. هر چه بزرگتر شدم خودم را بیشتر از اعتماد به آنها محروم کردم. مخصوصن از ع. که هر بار با دستان خودش درهای عمیق تا آن دیوار اتکا حفر کرد. من هم برای پر کردن این خلأ به دیگران رو آوردم؛ دوستان وغریبهها. تا همین یکی دو سال پیش احساس میکردم در ماز ملفوفی محبوس ماندهام؛ کابوسی که اغلب میدیدم. گرفتار در میان دیوارهایی که ارتفاعشان به ناکجاآباد میرسید، هوایی که جریان نداشت و دیوارهایی که برای اتکار بسیار سست بودند، به سستی ورقهای یونولیتیای که تا ذرهای سنگینیام رویشان میافتاد محو میشدند.
میم من را از این کابوسها نجات داد؛ اصلن رجهای اول شکلگیری رابطهمان همین اعتماد بود، وقتی در لرزههای چند ده ریشتری احساسات متنقاض گرفتار بودم من را زیر بغل زد و از آن موقع تا حالا تکیهگاه محکمی مانده؛ سنگری در مقابل جایگاه تلخ جنب سطل زبالهی زندگی.