شهرزاد
3.29K subscribers
642 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
دارم داستان‌ می‌نویسم! و جز چند برگ کاغذ و مداد و خودکار بیک چیز دیگری در دست و بالم نیست. این قاب‌ها تنها تصاویری هستند که هر روز در خانه می‌بینم، در واقع تنها تصاویری هستند که می‌خواهم در خانه ببینم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خانه‌ی ویرجینیا و لئونارد وولف🤍
شهرزاد
Fever 1973, L.H.A.pdf
تب ۱۷۹۳ روایت روزهای داغ تابستان در فیلادلفیا- پایتخت آمریکا در آن روزگاران- است؛ روزهایی غیرمعمول که آدم‌ها از پس چشمان زردشان نظاره‌گر مرگ عزیزان و آشنایان‌ هستند.
در این‌شهر با خانواده‌ی متی از نزدیک‌تر آشنا می‌شویم. دختری که با مادر، پدربزرگ و دو پیش‌خدمت؛ یکی خانمی جاافتاده و سیاه‌پوست به نام لیزا و دخترکی تقریبن هم‌سن و سال متی با نام پولی، کافه‌‌‌ی پر رفت‌ و آمد شهر را می‌گردانند. این خانواده در اولین روزهای تابستانی با خبر مرگ غریب‌الوقوع دخترک پیش‌خدمت رو به رو می‌شوند و ناقوس‌های مکرر کلیسا مهر تأییدی بر سایه‌ی مرگ‌هایی هستند که چپ و راست بر سر خانه‌های شهر گسترده می‌شوند.

علاوه بر سیر روایی داستان که بسیار روان است، سیر بلوغ متی هم کاملن مشهود است؛ دخترکی که در ابتدای داستان غلبه بر کاهلی و انجام کار روزانه برایش دشوار می‌آید، در انتها به حدی از مسئولیت‌پذیری می‌رسد که آسایش عزیزانش را اولویت قرار می‌دهد و خودش اداره‌ی امور را دست می‌گیرد. -سختی‌ها و تجارب دردناک همیشه بهترین آموزگاران بوده‌اند.-

این داستان تراژدیک حاوی بخش‌های بسیار ظریفی‌ست که قلب هر خواننده‌ای را می‌لرزاند؛ از کودکی خردسال که قدرت تمییز خراب بودن عروسک و مادرش به عنوان یک انسان را ندارد، یتیم‌خانه‌هایی که از در و پنجره‌هایشان کودکان معصوم قربانی بیرون می‌زنند گرفته تا روایت خاک‌سپاری اجساد بدون غسل، دعا و حضور عزیزانشان که این‌‌ مورد آخر را ما که با سال‌ها با ویروس کرونا دست و پنجه نرم کردیم خوب می‌فهمیم.


پ.ن: اگر سطح زبان انگلیسی‌تون متوسطه و دوست دارید کتاب زبان اصلی بخونید، این کتاب نوجوان می‌تونه گزینه‌ی خوبی باشه.
آقایان برای باز کردن سر صحبت با من از علاقه‌‌ی بسیارم به کتاب‌ها وام می‌گیرند. "این روزها چه می‌خوانید؟" "نویسنده‌ی مورد علاقه‌تان کیست؟" "فلان کتاب را خوانده‌اید؟"
کم‌صبرها به سرعت مسیر سؤالات را به "شما با کسی در رابطه هستید؟" تغییر می‌دهند و صبورترهای‌شان کمین می‌کنند تا از بررسی رفتار و سبک زندگی‌ام به این موضوع پی ببرند تا احیانن در صورت نداشتن شانسی برای بیان درخواست، غرورشان خدشه برندارد.
صبورترین این‌ها دوستم 'شاندل' بود. البته نام اصلی‌اش که شاندل نبود، لقب‌ش این بود. مردی در دهه‌ی سوم زندگی‌اش؛ آرام، متین، صبور، عزیز، بی‌نهایت قابل احترام و بسیار کتاب‌خوان. هر چه کتاب حسابی در زندگی‌ام خوانده‌ام متعلق به دوران هم‌خوانی با او بوده است. او تمام مدت صبر کرد. یک‌سال، دو سال، شاید هم سه سال و هر دو بدون این‌که کلامی رد و بدل شود فهمیدیم حرف دل‌ش چیست و باز بدون این‌که کلامی رد و بدل شود فهمید که آخر کار است و نمی‌شود و چون شاندل هم مثل همه طاقت دل‌سوزیِ من را به‌ ادعای خود نداشت رفت. طوری رفت که انگار هرگز نبوده‌است؛ همین رفتن درست و حسابی‌اش هم قابل احترام است.

نوار زمان در ذهنم به عقب‌تر برمی‌گردد. به دوران دانشجویی. من و پسری هم‌دوره‌ی خودم آن‌قدر در ایستگاه بی‌آرتی می‌نشستیم تا بالاخره یک اتوبوس که از تمام پنجره‌هایش آدم بیرون می‌زد از راه برسد و ما غیرمتمدنانه خود و کوله‌ی پرمان را بچپانیم میان آدم‌ها. کوله پر بود چون ترم ۱ به‌قدری جوگیر بودیم که تمام کتاب‌های به‌درد نخور علوم پایه را خریده بودیم، با دست خودمان البته به‌جز استاد زبان خارجه که ما را مجبور کرده بود کتابش را بخریم. غالب اساتید زبان با پول فروش کتاب‌های به درد نخورشان به دانشجویان بی‌زبان امرار معاش می‌کنند.
من و همکلاسی‌ام روی صندلی‌های فلزی ناراحت ایستگاه بی‌آرتی می‌نشستیم. روز اول چند بار تا نزدیکی صندلی قدم زد اما جلو نیامد. روز دوم آمد و سر دیگر صندلی نشست اما حرفی نزد. سومین بار تصمیم گرفت برای باز کردن سر حرف با من از کتاب‌ها وام بگیرد. "ببخشید، چی می‌خونید؟" آن موقع ۱۸، ۱۹ ساله بودم و غیراجتماعی؛ صحبت کردن با جنس مخالف و عضو اکیپی بودن در خانواده‌ی ما قفل بود، هنوز هم قفل است. من دختر حرف‌گوش‌کنی بودم اما خیلی وقت است که دیگر نیستم.
جلد کتاب را رو به او نگه داشتم. خوب خاطرم هست که آن موقع چه می‌خواندم، شرم دارم عنوان کتاب را بگویم. راستش گول معرفی سوشال مدیا را خورده بودم، همان‌جا هم پشت دستم را داغ کردم تا از کتابی که هر چه بیشتر سر زبان‌ها می‌افتاد، بیشتر دوری کنم. گفت در زندگی‌اش تنها کتاب سینوهه را خوانده، دفعه‌ی دیگر کتاب را می‌آورد تا برای خواندن با هم جابجایشان کنیم. قبول کردم. دفعه بعد کتاب‌ها مثل محموله‌ جابجا شدند؛ مثل حاملان مواد بی‌هیچ حرفی و سریع. البته از این‌که من چنان جدی و ساکت بودم که صاحب سخن بر سر ذوق نمی‌آمد هم نمی‌شود گذشت!
کتاب سینوهه را بردم خانه و با ورق زدن کتاب با لکه‌های جدیدی از پفک مواجه شدم و تا روزی که کلاس سر برسد از استرس برای سلامت کتابی که امانت سپرده بودم خواب و خوراک نداشتم. بعد از گذشت چند روز کتاب را سالم دریافت کردم و بعد.. سینوهه هم همراه با جواب رد به دست او رسید و ما دیگر هرگز کتاب و کلامی جابجا نکردیم. ترم سوم دانشگاه هم‌زمان با شیوع ویروس کرونا بود، کلاس‌ها مجازی شدند و دیگر هیچ‌وقت او را ندیدم. البته این‌که با اخلاق آن روزهای‌م با خود گفته باشد این دختره مشکل دارد هم چندان عجیب نمی‌نماید.

داشتن هم‌صحبت برای حرف زدن از کتاب‌ها، نویسنده‌ها، فیلم‌ها و نوشتن خیلی خوب است، من که از صحبت درباره‌ی این موضوعات سر باز نمی‌زنم، اما در اکثر مواقع در مغایرت با سایر وجهه‌های ارتباط است. در مغایرت.
پیش از آفتاب که برمی‌خیزی انگار پیش از خلقت برخاسته‌ای.

[خسی در میقات، جلال آل احمد]
در نوجوانی کشش عجیبی به خواندن بخش حوادث روزنامه‌ها داشتم. پدرم هر روز در مسیر برگشت به خانه از دکه روزنامه می‌خرید؛ بخش حوادث برای من بود و جدول شرح در متن متعلق به مادرم. سعی می‌کردم در خلوتم مانند یک گزارش‌گر اخبار روایات قتل، دزدی و کلاهبردی‌ را بلند بخوانم. حتی یک‌بار مجله‌ای با مضمون حوادث خریدم؛ چیز زیادی از ماجراهای درون‌ مجله خاطرم نیست اما کشتن فردی یا افرادی دیگر نقطه اشتراک تمام آن روایات بود. نمی‌دانم چرا چنین مجله‌ای وجود داشت و چرا برای فروختن آن به من، نرسیدن به سن قانونی را لحاظ نکردند. هنوز هم دلایل منطقی‌ای برای این علاقه‌ی عجیب در ذهن ندارم، اما هرگز شهامت این را نداشتم که حتی در خیالاتم با قاتل رو‌به‌رو شوم و از او بپرسم در لحظات پیش از ارتکاب قتل دقیقن به چه فکر می‌کرده، حالا پس از گذشت چیزی حدود ۱۰ سال می‌بینم کسی به نام امانوئل کارِر پس از خواندن وقوع یک جنایت تصمیم می‌گیرد زندگی‌نامه‌ی قاتل را بنویسد؛ البته چیزی که کارر نوشته‌ با نام خصم بین گزارش چند قتل و زندگی‌نامه درجا می‌زند.

اگر روحیه‌ی حساسی دارید از این‌جا به بعد را نه بخوانید، نه ببینید.
در ژانویه‌ی ۱۹۹۳ مردی به نام ژان‌کلود رومان ابتدا همسر و سپس دو فرزندش را به قتل می‌رساند. بعد برای صرف ناهار در خانه‌ی پدر و مادرش حاضر شده و آن دو را هم به قتل می‌رساند. سپس برای سرپوش گذاشتن بر این جنایت و بی‌گناه نشان دادن خود، خانه را به آتش‌ می‌کشد.
کارر پس از خواندن پرونده، کتابی با نام اردوی زمستانی را تحت تأثیر شخصیت ژان‌کلود نوشته‌ که ادعا می‌کند بنا بر اعتراف خود قاتل، خیلی به دوران کودکی او نزدیک است.

• فرق این پرونده با هزاران پرونده‌ی قتل دیگر که در سرتاسر جهان رخ می‌دهند چیست؟
خود ژان‌کلود. اگر حرفی بزنم لذت کشف این‌ موضوع را زایل کرده‌ام.
تفاوت دیگر هم نحوه‌ی نگارش این قتل است؛ این‌‌که نویسنده در هر دو کتاب، تحلیلی از دلایل رفتارها و عمل‌کردها ارائه داده است و بر تأثیر محیط تربیتی کودک در شکل‌گیری شخصیت او در بزرگ‌سالی تأکید می‌کند.

• آیا خواندن این کتاب را پیشنهاد می‌کنم؟
من‌ پاسخ سرراستی برای این سوال ندارم. اگر به ماجراهای جنایی علاقه‌مند هستید، بله اما انتظار نداشته باشید کتاب شما را غافلگیر کند. خصم، حیرت و نفرت تنها احساساتی هستند که در لابلای سطور کتاب جریان دارند.
نفرت از برای این‌که این مرد با وجود این‌که به حبس ابد محکوم می‌شود، پس از ۲۶ سال به دلیل نشان دادن پشیمانی و دین‌داری خالصانه آزاد می‌شود.
حیرت از برای این‌که اعضای انجمن‌ طرفداران و علاقه‌مندان به ژان‌کلود او را هدایت یافته می‌دانند! فردی مشمول لطف پرودگار و مسیح. امان از دست این دین‌داران متعصب، امان.

• با این حساب آيا از جنایات دیگر هم کتابی در می‌آید؟
بی‌شک بله، اما من دیگر حاضر به سفر در ذهن مالیخولیایی قاتلی دیگر نخواهم بود.
روز شما به‌خیر
[درد که کسی را نمی‌کشد، جاناتان فرنزن]
هر چه از بدنامی اجتماعی افسردگی کم شده، بدنامی زیبایی‌شناختی‌اش بیشتر شده. فقط هم این نیست که افسردگی دیگر در حد ابتذال مد شده. مسئله این است در فرهنگی زندگی می‌کنیم که همه‌چیز را به صفر و یک تقلیل می‌دهد: تو یا سالمی یا مریض، یا گلیمت را از آب بیرون می‌کشی یا نه.

[درد که کسی را نمی‌کشد، جاناتان فرنزن]
داستان کوتاه "خارج از محدوده" از "عزیز نسین" را خوانده‌اید؟
زن و مردی به خانه‌ای که تازه اجاره کرده‌اند نقل‌مکان‌ می‌کنند. همسایه‌ها به نوبت به دیدنشان می‌آیند و همه یک جمله را تکرار می‌کنند "خانه‌ی زیبایی‌ست فقط حیف که دزد ها زیاد به این خانه دست‌برد می‌زنند."
این حرف‌ها زن و مرد را شاکی می‌کند و حتی همسایه‌ها را به حسادت متهم‌ می‌کنند.
در نیمه‌های شب سر و کله‌ی دزد پیدا می‌شود، آن‌ها هر چه تلاش می‌کنند با شکایت راه به جایی نمی‌برند و در آخر مجبور به هم‌زیستی با دزدها می‌شوند.
امشب دیدم یک‌نفر خاطرات و تصاویر من را در کانال‌ش به نام خود! نشر داده است؛ به خاطرات‌ و احساسات شخصی‌سازی‌شده‌ی من دست‌برد زده. متأسفانه عمومی بودن کانال چیزی شبیه به همان خانه‌ی اجاره‌ای بی‌در و پیکر است؛ نمی‌توانی قانونی راه به جایی ببری. من پایان کار آن زن و مرد را برای خودم‌ نمی‌خواهم.
خاطرات من‌ را به نام خودتان نزنید.
صبح زیباتون به‌خیر🪻
۱/ چیز چندانی تحت عنوان ترس از دوران کودکی به خاطر ندارم؛ در چهاردیواری محبت، امکانات، توجه و صداقت در امنیت کامل به سر می‌بردم و از همه بالاتر خانواده به عنوان سقف این چهاردیواری عیشم را کامل می‌کرد. همه کنارم بودند؛ مادر همیشه برایم وقت داشت؛ ما هر روز نقاشی تازه‌ای برای کشیدن، کتاب تازه‌ای برای خواندن، شعر تازه‌ای برای حفظ کردن و حرف‌های بسیار برای زدن داشتیم. پدر مرا با بوسه‌های آرام می‌خواباند و هر چه از ذهنم می‌گذشت فراهم می‌شد. نور چشم پدربزرگ و عزیز کرده‌ی خاله‌ها و دایی‌ها بودم. شاید نهایتن از تجربه‌ی ترس در دوران کودکی چیزی در جعبه سیاه ناخودآگاهم یافت شود؛ مثلن در جلسه‌ی صد و یکم واکاوی‌ها اطلاعاتی به دست بیاید از دلایل ترس از گربه‌ها چون تصویر تیره و تاری در خاطرم هست از انتهایی‌ترین کوچه‌ی خیابان محله‌ی قدیمی که مادرم گربه‌ای را که با لذت نگاه می‌کردم با ترس کیش می‌کند.
نمی‌دانم نطفه‌ی ترس‌ها از کجا درون ما شکل می‌گیرند، البته تصورم این است که دانه‌ی ترس مانند باقی احساسات اعم از خشم و آرامش، غم و شادی و ...از بدو خلقت در گل ما کاشته شده‌اند و این دانه‌های احساس با بزرگ شدن ما رشد می‌کنند. تجاربی که در طول زندگی کسب می‌کنیم، آدم‌هایی که طی سال‌ها با آن‌ها برخورد داریم آب و کود پای این احساسات می‌شوند.
12، 13 ساله شدم. بزرگسالی داشت چهره‌ی زشت خودش را نشان می‌داد. بدتر از آن حضور اهریمنِ توهم بزرگسالی بود؛ آن‌روزها در نظرم زشت بودم؛ زشت و نخواستنی. ریشه‌های ترسِ دیگر سوگلی نبودن، دیگر در مرکز جهان نبودن از آن‌جا که پی برده بودم دیگر جهان در خانواده‌ام خلاصه نمی‌شود گریبانم را تنگ گرفته بودند.
باز بزرگ‌تر شدم و متوهم‌تر؛ هرچه ترس از اشتباه کردن و آینده بزرگ‌تر می‌شد توهمِ تنها روی پای خودم ایستادن هم قوت می‌گرفت. تغییرات جسمی شکافی عمیق میان من و پدرم بوجود آورده بود و عدم اعتماد و قلب‌های هر روز دورتر از هم میان آجرهای چهاردیواری رسوخ کرده بودند. دیوارها در شرف فروریختن بودند و در نهایت این کنکور بود که نقطه عطف ویرانی تمام و کمال آن شد.
شهرزاد
۱/ چیز چندانی تحت عنوان ترس از دوران کودکی به خاطر ندارم؛ در چهاردیواری محبت، امکانات، توجه و صداقت در امنیت کامل به سر می‌بردم و از همه بالاتر خانواده به عنوان سقف این چهاردیواری عیشم را کامل می‌کرد. همه کنارم بودند؛ مادر همیشه برایم وقت داشت؛ ما هر روز نقاشی…
۲/ بزرگسالی زمین حاصل‌خیز این ترس‌هاست؛ گاهن شبیه آن رباتی که مخترع با نیت خدمت به بشریت ساخته ولی افسار ربات از دستش در رفته است، مهار ترس‌ها هم دشوار می‌شوند. در مسیر برگشت به خانه بودیم، ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. هیچ ستاره‌ای در آسمان به چشم نمی‌خورد؛ شب‌ها همین‌طوری غمگین هستند چه رسد به شب‌های بی‌ستاره؛ انگار که کورسوهای امید همه رفته باشند. مادر بغ‌کرده نشسته بود و جواب آزمایش پدربزرگ در دستانش بود. آن را بلند خواند؛ سرطان معده‌ی بدخیم. آن شب مهار ترس از دست همه‌ی ما خارج شد. هیولای ترس، ترس "از دست دادن" تا خانه راند. ریشه‌های ترس "از دست دادن" دور دست و پای ما را چسبیده بود. این ترس فلج‌کننده را تنها خودِ "از دست دادن" است که از بین می‌برد؛ ۱ سال بعد همه در اتاقی مربعی دور تخت پدربزرگ نشسته بودیم و انتظار احتضار او را می‌کشیدیم و بعد از رفتن او ترس "از دست دادنش" را گذاشتیم در همان اتاق و برگشتیم خانه. البته در شمایل آدم‌هایی غیر از سابق.

تازه این‌ها که تمام زندگی نیست؛ ابعاد زندگی تمامی ندارند. فقط کافی‌ست یک بار فعل "نشدن" را صرف کنی. از آن به بعد تابلوی ترس از "نشدن" است که سر درِ تمام کارها و تصمیم‌گیری‌ها سبز می‌شود. با آغاز سال نو تصمیم می‌گیری بروی باشگاه تا به وزن ایده‌آل‌ت برسی؛ همان سال جدید، آدم جدید و این حرف‌ها و می‌ترسی نشود و یا طول بکشد که بشود پس شروع نمی‌کنی. مثلن من سال‌ها در تکاپوی یافتن استعدادم کلاس‌ها و کارهایی را تجربه کردم، در واقع خودم را واردار به تجربه‌ی کارهایی کردم که در بهترین حالت تنها سرخوردگی‌ام را بیشتر کردند. تحت تأثیر کتاب "استاد عشق" پروفسور حسابی بودم؛ این‌که سال‌ها در رشته‌های متفاوت، مراتب عالی را طی کردند و در نهایت پی بردند که علم فیزیک تنها علمی‌ست که اغنایشان می‌کند، خیال کردم قرار است استعدادم را کشف کنم در حالی‌که نداشتن نبوغ را لحاظ نکرده بودم.
در تکاپوی نوشتن از سرخوردگی‌ها پی بردم که تمام مدت آب در کوزه بوده و من گرد جهان می‌گشتم؛ یعنی نوشتن تمام مدت حیّ و حاضر وجود داشته و همیشه لازم نیست زندگی بزرگان را سرلوحه قرار داد. 

حالا در ابتدای بزرگسالی به تجربه‌ای دست پیدا کرده‌ام: یافتن دلیلی برای زندگی، کاری که احساس کنی برای آن ساخته شده‌ای اولین قدم برای فائق آمدن بر سگ سیاه "نشدن" است و شیشه‌ی عمر آن هم چیزی نیست جز "استمرار" .
امروز بعد از مدت‌ها سر از مرکز شهر درآوردم. با ن. برای بار نمی‌دانم چندم از خیابان کارگر شمالی گذشتیم. میوه‌فروشی نبش خیابان هنوز همان‌جا بود، چرخ عطرفروشی با آن فروشنده‌ی سمج که حتی به خود زحمت می‌دهد چند قدمی دنبالت راه بیافتد تا با کاغذ عطرآلودی متقاعدت کند یکی از آن آب‌های اسانس‌دار را بخری کما فی‌السابق سر جای خود بود، شیرینی فروشی کوچک با آن کیک‌های نوتلای خوش‌مزه‌اش هم آن‌جا بود. چقدر با ن. آن‌جا چای‌های لیوانی خورده بودیم؛ در سرما و گرما.
برای بار نمی‌دانم چندم از در سرمه‌ای کتاب‌فروشی دماوند گذشتم؛ صفا (گربه‌ی توسی ساکن کتاب‌فروشی) روی پله‌ها لم‌ داده بود و خانم‌های کتاب‌فروش مثل سابق در حیاط سیگار می‌کشیدند.
همه‌چیز مثل سابق بود اما نبود؛ احساس مسافری را داشتم که پس از سال‌ها دوری از وطن به محله‌ی کودکی‌هایش بازمی‌گردد.
لحظاتی چند مقابل این تابلو ایستادم. لب‌ریز از حس غربت در مکان‌هایی آشنا مقابل تابلو ایستادم و به این درخت پناه بردم مثل محمود که در غم نبودن میم به درخت گلابی پناه برد. خسته شدم و این خستگی فسرده‌ترم‌ کرد. دست از پا درازتر از خیابان‌ها و کوچه‌هایی که شاهد خاطرات خوب و بد من بوده‌اند، پناه بدبیاری‌ها و اولین دیدارهای من بوده‌اند گذشتم و برای همیشه ترکش گفتم.
همه‌چیز سر جای خود بود، اما انگار من دیگر تافته‌ی جدابافته بودم.
دیشب خواب دیدم "آلیس مونرو" هستم؛ زنی مسن با قد و وزنی متوسط، موهایی کوتاه و یک‌دست سفید و چهره‌ای که به ماتیک قرمزی مزین بود.
در سرسرای سفیدی مسکن داشتم، خانه‌ای که بخش اعظم آن را آشپزخانه تشکیل می‌داد و خدمت‌کار سنگین‌وزن و بدون‌چهره‌ای مدام در حال آشپزی بود؛ آخرین وعده‌ای که آماده‌ کرد گوساله‌ای بود به کوچکی مرغ بریان که در سس عجیبی می‌جوشید.
من‌ برای زن خدمت‌کار داستان‌کوتاه می‌خواندم؛ چون "آلیس مونرو" برنده‌ی جایزه‌ی نوبل و بهترین داستان‌ کوتاه نویس زمان بودم. داستان را می‌خواندم و خدمت‌کار مدام مرا تحسین می‌کرد و اشک‌ شعف در چشمان خودم می‌جوشید.

صبح وقتی بیدار شدم کتاب "آلیس مونرو" در آغوشم بود؛ همان صفحه‌ای که در خواب برای خدمت‌کار می‌خواندم و او مرا تحسین می‌کرد.