شهرزاد
3.29K subscribers
642 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
دیروز دیدم کسی در کانال خود نوشته بود" تعطیلات برای کارمندها و پول‌دارهاست، هنرمندها و معمولی‌ها همیشه کاری برای انجام دادن دارند." این خیلی هم نمی‌تواند درست باشد چون من کارمند معمولی‌ایم که لذت بردن از تعطیلات را بلد نیستم. الگوی ذهنی‌ من این بوده که اگر بیکار بمانم به مرض فکر دچار می‌شوم. بابا همیشه قبل از بازنشستگی، تعطیلات را با سردرد از سر می‌گذراند، حالا به نظر می‌رسد من هم جا پای جای او گذاشته‌ام.
خانواده‌ی من هرگز از آن‌هایی نبوده‌اند و نیستند که روزهای تعطیل، سریع چمدان را بگذراند پشت ماشین و ویلای شمال را مقصد قرار دهند، ما همیشه چهارچشمی نگهبان تهرانِ خلوت و خالی از سکنه در تعطیلات بوده‌ایم؛ در تعطیلاتِ لعنتی ناتمام این مملکت.
باید ده دقیقه از خودم می‌نوشتم. نوشتن از خودم چنان دشوار است که مدام‌ مترصد دست‌آویزی برای به تعویق انداختن این کار هستم. اول بار در پاسخ به دوستی از قلم بهمن فرسی در 'شب یک، شب دو' وام گرفتم و برایش نوشتم؛ تن° ظریف است، صدا آرام ولی قاطع است، صاحب خنده‌ای پیروزمندانه هستم و کتاب روزها را پر کرده‌ است، آن‌قدر پر که بسیار پیش می‌آید در هر شبانه‌روز یک کتاب بخوانم. حالا در نیمه‌ی دهه‌ی بیستم زندگی‌ام هستم و نمی‌توانم‌ چنان شاعرانه خودم را توصیف کنم؛ انگار که بزرگسالی هم‌زمان با گذاشتن عینک بدبینی روی چشم و پوشیدن لباس اندهناکی باشد.

کتاب جدیدی شروع کرده‌ام تحت عنوان "بی‌سوادی و فرقی نمی‌کند" به قلم آگاتا کریستوف.
"بی‌سوادی" یادداشت‌هایی پراکنده از زندگی شخصی خود آگاتاست. احساس نزدیکی زیادی با این زن دارم، حس می‌کنم در یک سبک می‌نویسیم. ممکن است اعتراف گستاخانه‌ای باشد، می‌دانم، اما میان قلم ساده و پراحساس او و خودم شباهت‌هایی یافت می‌شود. شاید من هم در آینده یادداشت‌های پراکنده‌ام را کنار هم گذاشته‌م و کتابی از آن درآمد.

موازی با این کتاب، با جمعیتی قریب به ۸۰۰ نفر، کتاب نوجوان "fever 1793" را می‌خوانم، روایتی از شیوع اپیدمی "تب زرد" که جان آدم‌ها را می‌گیرد و تعداد کشته‌ها با به صدا درآمدن ناقوس کلیسا اعلام می‌گردد تا آن‌جا که صدا دیگر متوقف نمی‌شود. داستان، من را به روزهای هم‌زیستی با ویروس کرونا می‌بر‌َد؛ روزهای خاکستری که کره‌ی زمین بوی مرگ و ترس می‌داد و به نوبت‌ ویتامین C، سیر، لیمو و حتی عنبرنسا کلید پیش‌گیری و درمان تلقی می‌شدند. آن روزهای طویلی که از سر بیکاری در خانه انواع اقسام کیک‌ها، نان‌ها، رسپی‌های ملل را می‌پختیم، تعداد جان‌باختگان را می‌شماردیم و هم‌چنان ۲۴ ساعت از شبانه‌روز باقی مانده بود. روزهای عجیبی را پشت سر گذاشته‌ایم، روزهای عجیبی را.
دارم داستان‌ می‌نویسم! و جز چند برگ کاغذ و مداد و خودکار بیک چیز دیگری در دست و بالم نیست. این قاب‌ها تنها تصاویری هستند که هر روز در خانه می‌بینم، در واقع تنها تصاویری هستند که می‌خواهم در خانه ببینم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خانه‌ی ویرجینیا و لئونارد وولف🤍
شهرزاد
Fever 1973, L.H.A.pdf
تب ۱۷۹۳ روایت روزهای داغ تابستان در فیلادلفیا- پایتخت آمریکا در آن روزگاران- است؛ روزهایی غیرمعمول که آدم‌ها از پس چشمان زردشان نظاره‌گر مرگ عزیزان و آشنایان‌ هستند.
در این‌شهر با خانواده‌ی متی از نزدیک‌تر آشنا می‌شویم. دختری که با مادر، پدربزرگ و دو پیش‌خدمت؛ یکی خانمی جاافتاده و سیاه‌پوست به نام لیزا و دخترکی تقریبن هم‌سن و سال متی با نام پولی، کافه‌‌‌ی پر رفت‌ و آمد شهر را می‌گردانند. این خانواده در اولین روزهای تابستانی با خبر مرگ غریب‌الوقوع دخترک پیش‌خدمت رو به رو می‌شوند و ناقوس‌های مکرر کلیسا مهر تأییدی بر سایه‌ی مرگ‌هایی هستند که چپ و راست بر سر خانه‌های شهر گسترده می‌شوند.

علاوه بر سیر روایی داستان که بسیار روان است، سیر بلوغ متی هم کاملن مشهود است؛ دخترکی که در ابتدای داستان غلبه بر کاهلی و انجام کار روزانه برایش دشوار می‌آید، در انتها به حدی از مسئولیت‌پذیری می‌رسد که آسایش عزیزانش را اولویت قرار می‌دهد و خودش اداره‌ی امور را دست می‌گیرد. -سختی‌ها و تجارب دردناک همیشه بهترین آموزگاران بوده‌اند.-

این داستان تراژدیک حاوی بخش‌های بسیار ظریفی‌ست که قلب هر خواننده‌ای را می‌لرزاند؛ از کودکی خردسال که قدرت تمییز خراب بودن عروسک و مادرش به عنوان یک انسان را ندارد، یتیم‌خانه‌هایی که از در و پنجره‌هایشان کودکان معصوم قربانی بیرون می‌زنند گرفته تا روایت خاک‌سپاری اجساد بدون غسل، دعا و حضور عزیزانشان که این‌‌ مورد آخر را ما که با سال‌ها با ویروس کرونا دست و پنجه نرم کردیم خوب می‌فهمیم.


پ.ن: اگر سطح زبان انگلیسی‌تون متوسطه و دوست دارید کتاب زبان اصلی بخونید، این کتاب نوجوان می‌تونه گزینه‌ی خوبی باشه.
آقایان برای باز کردن سر صحبت با من از علاقه‌‌ی بسیارم به کتاب‌ها وام می‌گیرند. "این روزها چه می‌خوانید؟" "نویسنده‌ی مورد علاقه‌تان کیست؟" "فلان کتاب را خوانده‌اید؟"
کم‌صبرها به سرعت مسیر سؤالات را به "شما با کسی در رابطه هستید؟" تغییر می‌دهند و صبورترهای‌شان کمین می‌کنند تا از بررسی رفتار و سبک زندگی‌ام به این موضوع پی ببرند تا احیانن در صورت نداشتن شانسی برای بیان درخواست، غرورشان خدشه برندارد.
صبورترین این‌ها دوستم 'شاندل' بود. البته نام اصلی‌اش که شاندل نبود، لقب‌ش این بود. مردی در دهه‌ی سوم زندگی‌اش؛ آرام، متین، صبور، عزیز، بی‌نهایت قابل احترام و بسیار کتاب‌خوان. هر چه کتاب حسابی در زندگی‌ام خوانده‌ام متعلق به دوران هم‌خوانی با او بوده است. او تمام مدت صبر کرد. یک‌سال، دو سال، شاید هم سه سال و هر دو بدون این‌که کلامی رد و بدل شود فهمیدیم حرف دل‌ش چیست و باز بدون این‌که کلامی رد و بدل شود فهمید که آخر کار است و نمی‌شود و چون شاندل هم مثل همه طاقت دل‌سوزیِ من را به‌ ادعای خود نداشت رفت. طوری رفت که انگار هرگز نبوده‌است؛ همین رفتن درست و حسابی‌اش هم قابل احترام است.

نوار زمان در ذهنم به عقب‌تر برمی‌گردد. به دوران دانشجویی. من و پسری هم‌دوره‌ی خودم آن‌قدر در ایستگاه بی‌آرتی می‌نشستیم تا بالاخره یک اتوبوس که از تمام پنجره‌هایش آدم بیرون می‌زد از راه برسد و ما غیرمتمدنانه خود و کوله‌ی پرمان را بچپانیم میان آدم‌ها. کوله پر بود چون ترم ۱ به‌قدری جوگیر بودیم که تمام کتاب‌های به‌درد نخور علوم پایه را خریده بودیم، با دست خودمان البته به‌جز استاد زبان خارجه که ما را مجبور کرده بود کتابش را بخریم. غالب اساتید زبان با پول فروش کتاب‌های به درد نخورشان به دانشجویان بی‌زبان امرار معاش می‌کنند.
من و همکلاسی‌ام روی صندلی‌های فلزی ناراحت ایستگاه بی‌آرتی می‌نشستیم. روز اول چند بار تا نزدیکی صندلی قدم زد اما جلو نیامد. روز دوم آمد و سر دیگر صندلی نشست اما حرفی نزد. سومین بار تصمیم گرفت برای باز کردن سر حرف با من از کتاب‌ها وام بگیرد. "ببخشید، چی می‌خونید؟" آن موقع ۱۸، ۱۹ ساله بودم و غیراجتماعی؛ صحبت کردن با جنس مخالف و عضو اکیپی بودن در خانواده‌ی ما قفل بود، هنوز هم قفل است. من دختر حرف‌گوش‌کنی بودم اما خیلی وقت است که دیگر نیستم.
جلد کتاب را رو به او نگه داشتم. خوب خاطرم هست که آن موقع چه می‌خواندم، شرم دارم عنوان کتاب را بگویم. راستش گول معرفی سوشال مدیا را خورده بودم، همان‌جا هم پشت دستم را داغ کردم تا از کتابی که هر چه بیشتر سر زبان‌ها می‌افتاد، بیشتر دوری کنم. گفت در زندگی‌اش تنها کتاب سینوهه را خوانده، دفعه‌ی دیگر کتاب را می‌آورد تا برای خواندن با هم جابجایشان کنیم. قبول کردم. دفعه بعد کتاب‌ها مثل محموله‌ جابجا شدند؛ مثل حاملان مواد بی‌هیچ حرفی و سریع. البته از این‌که من چنان جدی و ساکت بودم که صاحب سخن بر سر ذوق نمی‌آمد هم نمی‌شود گذشت!
کتاب سینوهه را بردم خانه و با ورق زدن کتاب با لکه‌های جدیدی از پفک مواجه شدم و تا روزی که کلاس سر برسد از استرس برای سلامت کتابی که امانت سپرده بودم خواب و خوراک نداشتم. بعد از گذشت چند روز کتاب را سالم دریافت کردم و بعد.. سینوهه هم همراه با جواب رد به دست او رسید و ما دیگر هرگز کتاب و کلامی جابجا نکردیم. ترم سوم دانشگاه هم‌زمان با شیوع ویروس کرونا بود، کلاس‌ها مجازی شدند و دیگر هیچ‌وقت او را ندیدم. البته این‌که با اخلاق آن روزهای‌م با خود گفته باشد این دختره مشکل دارد هم چندان عجیب نمی‌نماید.

داشتن هم‌صحبت برای حرف زدن از کتاب‌ها، نویسنده‌ها، فیلم‌ها و نوشتن خیلی خوب است، من که از صحبت درباره‌ی این موضوعات سر باز نمی‌زنم، اما در اکثر مواقع در مغایرت با سایر وجهه‌های ارتباط است. در مغایرت.
پیش از آفتاب که برمی‌خیزی انگار پیش از خلقت برخاسته‌ای.

[خسی در میقات، جلال آل احمد]
در نوجوانی کشش عجیبی به خواندن بخش حوادث روزنامه‌ها داشتم. پدرم هر روز در مسیر برگشت به خانه از دکه روزنامه می‌خرید؛ بخش حوادث برای من بود و جدول شرح در متن متعلق به مادرم. سعی می‌کردم در خلوتم مانند یک گزارش‌گر اخبار روایات قتل، دزدی و کلاهبردی‌ را بلند بخوانم. حتی یک‌بار مجله‌ای با مضمون حوادث خریدم؛ چیز زیادی از ماجراهای درون‌ مجله خاطرم نیست اما کشتن فردی یا افرادی دیگر نقطه اشتراک تمام آن روایات بود. نمی‌دانم چرا چنین مجله‌ای وجود داشت و چرا برای فروختن آن به من، نرسیدن به سن قانونی را لحاظ نکردند. هنوز هم دلایل منطقی‌ای برای این علاقه‌ی عجیب در ذهن ندارم، اما هرگز شهامت این را نداشتم که حتی در خیالاتم با قاتل رو‌به‌رو شوم و از او بپرسم در لحظات پیش از ارتکاب قتل دقیقن به چه فکر می‌کرده، حالا پس از گذشت چیزی حدود ۱۰ سال می‌بینم کسی به نام امانوئل کارِر پس از خواندن وقوع یک جنایت تصمیم می‌گیرد زندگی‌نامه‌ی قاتل را بنویسد؛ البته چیزی که کارر نوشته‌ با نام خصم بین گزارش چند قتل و زندگی‌نامه درجا می‌زند.

اگر روحیه‌ی حساسی دارید از این‌جا به بعد را نه بخوانید، نه ببینید.
در ژانویه‌ی ۱۹۹۳ مردی به نام ژان‌کلود رومان ابتدا همسر و سپس دو فرزندش را به قتل می‌رساند. بعد برای صرف ناهار در خانه‌ی پدر و مادرش حاضر شده و آن دو را هم به قتل می‌رساند. سپس برای سرپوش گذاشتن بر این جنایت و بی‌گناه نشان دادن خود، خانه را به آتش‌ می‌کشد.
کارر پس از خواندن پرونده، کتابی با نام اردوی زمستانی را تحت تأثیر شخصیت ژان‌کلود نوشته‌ که ادعا می‌کند بنا بر اعتراف خود قاتل، خیلی به دوران کودکی او نزدیک است.

• فرق این پرونده با هزاران پرونده‌ی قتل دیگر که در سرتاسر جهان رخ می‌دهند چیست؟
خود ژان‌کلود. اگر حرفی بزنم لذت کشف این‌ موضوع را زایل کرده‌ام.
تفاوت دیگر هم نحوه‌ی نگارش این قتل است؛ این‌‌که نویسنده در هر دو کتاب، تحلیلی از دلایل رفتارها و عمل‌کردها ارائه داده است و بر تأثیر محیط تربیتی کودک در شکل‌گیری شخصیت او در بزرگ‌سالی تأکید می‌کند.

• آیا خواندن این کتاب را پیشنهاد می‌کنم؟
من‌ پاسخ سرراستی برای این سوال ندارم. اگر به ماجراهای جنایی علاقه‌مند هستید، بله اما انتظار نداشته باشید کتاب شما را غافلگیر کند. خصم، حیرت و نفرت تنها احساساتی هستند که در لابلای سطور کتاب جریان دارند.
نفرت از برای این‌که این مرد با وجود این‌که به حبس ابد محکوم می‌شود، پس از ۲۶ سال به دلیل نشان دادن پشیمانی و دین‌داری خالصانه آزاد می‌شود.
حیرت از برای این‌که اعضای انجمن‌ طرفداران و علاقه‌مندان به ژان‌کلود او را هدایت یافته می‌دانند! فردی مشمول لطف پرودگار و مسیح. امان از دست این دین‌داران متعصب، امان.

• با این حساب آيا از جنایات دیگر هم کتابی در می‌آید؟
بی‌شک بله، اما من دیگر حاضر به سفر در ذهن مالیخولیایی قاتلی دیگر نخواهم بود.
روز شما به‌خیر
[درد که کسی را نمی‌کشد، جاناتان فرنزن]
هر چه از بدنامی اجتماعی افسردگی کم شده، بدنامی زیبایی‌شناختی‌اش بیشتر شده. فقط هم این نیست که افسردگی دیگر در حد ابتذال مد شده. مسئله این است در فرهنگی زندگی می‌کنیم که همه‌چیز را به صفر و یک تقلیل می‌دهد: تو یا سالمی یا مریض، یا گلیمت را از آب بیرون می‌کشی یا نه.

[درد که کسی را نمی‌کشد، جاناتان فرنزن]
داستان کوتاه "خارج از محدوده" از "عزیز نسین" را خوانده‌اید؟
زن و مردی به خانه‌ای که تازه اجاره کرده‌اند نقل‌مکان‌ می‌کنند. همسایه‌ها به نوبت به دیدنشان می‌آیند و همه یک جمله را تکرار می‌کنند "خانه‌ی زیبایی‌ست فقط حیف که دزد ها زیاد به این خانه دست‌برد می‌زنند."
این حرف‌ها زن و مرد را شاکی می‌کند و حتی همسایه‌ها را به حسادت متهم‌ می‌کنند.
در نیمه‌های شب سر و کله‌ی دزد پیدا می‌شود، آن‌ها هر چه تلاش می‌کنند با شکایت راه به جایی نمی‌برند و در آخر مجبور به هم‌زیستی با دزدها می‌شوند.
امشب دیدم یک‌نفر خاطرات و تصاویر من را در کانال‌ش به نام خود! نشر داده است؛ به خاطرات‌ و احساسات شخصی‌سازی‌شده‌ی من دست‌برد زده. متأسفانه عمومی بودن کانال چیزی شبیه به همان خانه‌ی اجاره‌ای بی‌در و پیکر است؛ نمی‌توانی قانونی راه به جایی ببری. من پایان کار آن زن و مرد را برای خودم‌ نمی‌خواهم.
خاطرات من‌ را به نام خودتان نزنید.