اول دبیرستان، بغلدستیای داشتم طرفدار پروپاقرص کیدراما و گروههای خوانندگی کیپاپ، چندتایی از آن سریالها مثل "تو زیبایی" و "پسران برتر از گل"، "عروس قرن" و .. را هم آورد برای من. تماشای کیدراما و خواندن رمانهای عاشقانه در خانهی ما ممنوع بود؛ باید صبر میکردم تا سنم قد بدهد، اما از آنجایی که تمایل برای انجام کارهای ممنوعه بیشتر از کارهای بایاست من شبها تا طلوع خورشید در حالی که ملزم به خوابیدن بودم، هم رمانها را میخواندم و هم سریالها را تماشا میکردم. یک شب در حساسترین قسمت یکی از آن سریالها هشدار باتری لپتاپ فعال شد. چند بار در ذهنم مسیر زیر پتو تا محل شارژر که اتاق پدر و مادرم بود را طی کردم و بالاخره با یک تصمیم هیجانی اجراییش کردم. یعنی تصمیم گرفتم ساعت ۲، ۳ صبح بروم شارژر را از اتاق پدر و مادرم بیاورم. با هر حرکت تا انتهاییترین عضلات بدنم که تا آن شب به وجود بسیاریشان آگاهی نداشتم، اصوات عجیبی تولید میکردند. با هر مصیبتی بود طی گامهای لاکپشتوار خودم را به شارژر کذایی رساندم اما در اولین گام برای برگشت، پدرم بیدار شد تا آب بخورد و عجیبا که بعد تصمیم گرفت ساعتی هم در گوشی بچرخد. من در حالت جنینی روی زمین، شارژر را چنان در آغوش میفشردم که طلسم غیبشدن را. نمیدانم تا کِی انتظار کشیدم، چند بار خودم را در اتاق در تخت خودم تصور کردم، چند بار صحنهی رو شدن دستم را تصور کردم، فقط میدانم وقتی چشم باز کردم، خورشید طلوع کرده بود.
این خاطره نزدیکترین تجربهی من به سرگذشت "آئوکسیلیو" است، زمانی که در سرویس بهداشتی زنانه روی توالت فرنگی نشسته و کتابی از "پدریتو" میخواند، چند باره و ناگهان صدای فریاد و جیغ است که میشنود و متوجه میشود به دانشگاه مکزیک حمله شده و تمام تلاشش را میکند تا در حضور سربازی که در آیینهی دستشویی به خودش نگاه کرده دم نزند و بارها مسیر بیرون آمدن از دانشگاه را در ذهن تجسم میکند.
این خاطره نزدیکترین تجربهی من به سرگذشت "آئوکسیلیو" است، زمانی که در سرویس بهداشتی زنانه روی توالت فرنگی نشسته و کتابی از "پدریتو" میخواند، چند باره و ناگهان صدای فریاد و جیغ است که میشنود و متوجه میشود به دانشگاه مکزیک حمله شده و تمام تلاشش را میکند تا در حضور سربازی که در آیینهی دستشویی به خودش نگاه کرده دم نزند و بارها مسیر بیرون آمدن از دانشگاه را در ذهن تجسم میکند.
درخت گلابی
داریوش مهرجویی
من یک تصمیم بزرگ گرفتهام؛ میخواهم نویسنده شوم، شاید هم شاعر و دیگر آنکه قسم خوردهام به میم به عشق بزرگ و ابدیام وفادار بمانم، لااقل تا زمانی که زنده هستم.
درخت گلابی اثر داریوش مهرجویی
برگرفته از کتاب جایی دیگر نوشتهی گلی ترقی
@ghostoflib
درخت گلابی اثر داریوش مهرجویی
برگرفته از کتاب جایی دیگر نوشتهی گلی ترقی
@ghostoflib
صبحهای خیلی زود بیدار میشوم، کارهایم را سریع انجام میدهم، در محل کار سرم شلوغ است. قهوهم تمام شده و عکس فنجان قهوهای ندارم تا ثبت کنم و همین یک قلم دستم را در تولید محتوا میبندد. دو بار لیوان چایم سرد میشود. نه از همنشین خوب از مشغلههای پوچ.
تا کمی وقت پیدا میشود کتاب میخوانم؛ به طرز اعتیادآوری کتاب میخوانم. پشت هم. از اوت ۱۹۱۴ و بحبوحهی جنگ جهانی اول، به سردترین فصل خاک فرانسه پا میگذارم. مادرم نگران است آدمهای درون کتابها در مغزم وول بخورند و دیوانه شوم. شاید هم بخورند. وول خوردن آدمهای درون کتابها بهتر از وولخوردن آدمهای دنیای حقیقیاند.
تا کمی وقت پیدا میشود کتاب میخوانم؛ به طرز اعتیادآوری کتاب میخوانم. پشت هم. از اوت ۱۹۱۴ و بحبوحهی جنگ جهانی اول، به سردترین فصل خاک فرانسه پا میگذارم. مادرم نگران است آدمهای درون کتابها در مغزم وول بخورند و دیوانه شوم. شاید هم بخورند. وول خوردن آدمهای درون کتابها بهتر از وولخوردن آدمهای دنیای حقیقیاند.
۵ ستاره هم برای برخی کتابها کمه؛ در جبهه غرب خبری نیست از اریش ماریا رمارک یکی از همون کتابهاست. لطفن بخونیدش.
پ.ن: چطور یکنفر میتونه در اولین اثرش تا اینحد تبحر نشون بده و بدرخشه؟
عمیقن غبطه میخورم..
پ.ن: چطور یکنفر میتونه در اولین اثرش تا اینحد تبحر نشون بده و بدرخشه؟
عمیقن غبطه میخورم..
من به جوهرهی اصلی هزار و یک شب سخت وفادارم و معتقدم درون یک داستاننویس حتمن یک شهرزاد زندگی میکند که دلش میخواهد قصه بگوید و بلا از مردمان بگرداند.
عباس معروفی
عباس معروفی
صبح زود بیدار میشوم، کتری را میگذارم روی گاز و شعلهی گاز و فکر کردن را روشن میکنم، با این تفاوت که شعلهی فکر کردن دیگر تا شب خاموشی ندارد.
چیزی که در مورد فکر کردن وجود دارد این است که همزمان با تمامی کارها انجامش میدهی، حتی وقتی نمیخواهی. همزمان که کار میکنی و با مردم سر و کله میزنی، ورزش میکنی، غذا میپزی و میخوری، با دوستانت صحبت میکنی، مرد را میبوسی، فیلم میبینی و حتی وقتی کتاب میخوانی هم فکر میکنی.
هر فکر مثل دومینویی کنار فکر دیگر چیده میشود و کافی است یک فکر خطا برود تا تمام چینههای تو فرو بریزند؛ به زشتی.
از دومینو میگویم و به پسر جوانی فکر میکنم که در مدرسه چیدن دومینو به ما میآموخت در کنار ساختن سازهی ماکارونی و مأموریت نجات تخم مرغ! چه عناوینی. کاش در تمام آن ساعات به نجات مغز من میآمدند. از یادم میگذرد ف. بخاطر استاد جوان، موهای حنایی بلندش را از مقنعه بیرون میگذاشت تا دل مرد را که یاد میداد دومینو کنار دومینو بگذاری تا آخر با دست خودت به زیبایی آوارش کنی ببرد. ویرانهی چشمنواز تنها چیزیست که از کلاس چینهها آموختم و تنها چیزیست که نتوانستم عملی کنم، تنها چیدهام و با لگد همهچیز را بهم ریختهام، به زشتی.
چیزی که در مورد فکر کردن وجود دارد این است که همزمان با تمامی کارها انجامش میدهی، حتی وقتی نمیخواهی. همزمان که کار میکنی و با مردم سر و کله میزنی، ورزش میکنی، غذا میپزی و میخوری، با دوستانت صحبت میکنی، مرد را میبوسی، فیلم میبینی و حتی وقتی کتاب میخوانی هم فکر میکنی.
هر فکر مثل دومینویی کنار فکر دیگر چیده میشود و کافی است یک فکر خطا برود تا تمام چینههای تو فرو بریزند؛ به زشتی.
از دومینو میگویم و به پسر جوانی فکر میکنم که در مدرسه چیدن دومینو به ما میآموخت در کنار ساختن سازهی ماکارونی و مأموریت نجات تخم مرغ! چه عناوینی. کاش در تمام آن ساعات به نجات مغز من میآمدند. از یادم میگذرد ف. بخاطر استاد جوان، موهای حنایی بلندش را از مقنعه بیرون میگذاشت تا دل مرد را که یاد میداد دومینو کنار دومینو بگذاری تا آخر با دست خودت به زیبایی آوارش کنی ببرد. ویرانهی چشمنواز تنها چیزیست که از کلاس چینهها آموختم و تنها چیزیست که نتوانستم عملی کنم، تنها چیدهام و با لگد همهچیز را بهم ریختهام، به زشتی.