شهرزاد
3.29K subscribers
642 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
حالا که خیلی‌ها دوست داریم بریم چنین دیتی، جا داره بگم یک کلاب آف‌لاینی خارج از کشور برگزار می‌شه که آدم‌ها دور هم جمع می‌شن و کتاب می‌خونن:)
کاش چنین فضاهایی وجود داشت‌.
اگر کسی می‌خواست کتاب سکوت دریا رو به‌ تصویر بکشه قطعن چنین اثری از آب در میومد.
بی‌تابانه دلم دویدن می‌خواهد. دویدن حرفه‌ای. به این منظور هر بار کتانی رانینگ به پا می‌کنم، ایرپاد را روی گوش تنظیم می‌کنم(چه کار شاقّی)؛ یکی از آهنگ‌های Linkin Park, Caskets, Solence, .. پلی می‌شود و من نمی‌دوم.
هر بار این کارها را تکرار می‌کنم و در آخر دست از پا درازتر بعد از ۵ کیلومتر پیاده‌روی، برمی‌گردم خانه. تمام آن خواننده‌ها که صد خودشان را می‌گذارند تا انگیزه در رگ‌های من جاری شود، هاروکی و تمام جملات جادویی‌ش در ستایش دویدن، لیوِ کتاب "دختری که رهایش کردی" وقتی در امتداد رودخانه در ست ورزشی جذابش می‌دود و بالاتر از همه خودم را ناامید می‌کنم و برمی‌گردم خانه.
در پنجمین کیلومتر تمام اشتیاق محبوس در وجودم پشت ساق‌ها انباشته شده و انقباض دردناکی به‌جا می‌گذارند. بعد من با خودم قرار می‌گذارم بار بعد حتمن بدوم و بار بعد باز نمی‌دوم.

از فکرم می‌گذرد که زندگی میان آدم‌ها دشوار است. زندگی در دنیای تهی از آدم‌ها هم دشوار است و احتمالن این خود زندگی‌ست که با دشواری عجین شده.
این‌که میان ده، بیست مرد دونده و هیچ خانومی شروع به دویدن کنم اضطراب مضاعفی به جانم می‌اندازد. این‌جور وقت‌ها دلم می‌خواهد شنل نامرئی هری‌پاتر واقعی باشد. شنل را روی دوشم بیندازم و با تمام وجود در امتداد درختان بدوم.

۲۴/۲۶
در پارک نزدیک محل سکونت ما مرد بادکنک‌فروشی بوده که همیشه با بادکنک‌های رنگی و عروسکی‌اش بچه‌های محل را به جان والدین‌شان می‌انداخته است.
پدربزرگ‌ تعریف می‌کند که عمو هم هر شب نمایش شیون و خودزنی به راه می‌انداخته تا یکی بخرد و نیمه‌شب‌ها بغل گوش بقیه بادکنک و زهره‌ی عزیز را با هم بترکاند.

من هرگز عمو را ندیده‌ام، حتی عکسش را. مثل این‌که از هشت سالگی نیست شده؛ یعنی یک روز مثل همیشه دم ظهر رفته بوده پارک ولی برخلاف همیشه دیگر برنگشته. کسی حق ندارد از آن روزها سوالی بپرسد. خاکستر شب یازدهم مرداد سال هزار و سیصد و چهل و نه در انتهایی‌ترین لایه‌های مغزی خانواده‌ی پدری من مدفون شده و هیچ‌کس دوست ندارد گردی از آن را بلند کند، اما گاهی که دست در دست پدربزرگ در پارک بادکنک‌های رنگی و عروسکی می‌فروشیم خاطرات محوی را زیر لب تکرار می‌کند.

قانون نانوشته‌ای در جهان هست انگار که هر چه شغلت رنگین‌تر، غم‌ت فزون‌تر. مثل رقاص‌ها و حاجی‌فیروزهای رو سیاهی که بین ماشین‌ها به‌جای شادی بیشتر غم را سرایت می‌دهند. پدربزرگ هم صبح‌ها بادکنک‌های رنگی‌اش را با انتظار پر می‌کند و از دم ظهر با آن همه باد‌کنک رنگارنگ و فریبنده بچه‌های محل را به جان والدین‌شان می‌اندازد.

۲۵/۲۶
فرض کنید یک کتاب خواندنی به دست گرفته‌اید؛ صفحات با سرعت مطبوعی پیش می‌روند. نمی‌توانید کتاب را زمین بگذارید. آن‌گاه به صفحه‌ی پایانی می‌رسید بدون این‌که قصه به آخر برسد و حالا شما مانده‌اید با هزاران حفره و سؤال.

در کتاب "چه کسی باور می‌کند" زن مهاجرت می‌کند. پس از سال‌ها برمی‌گردد خانه و متوجه می‌شود دوست بسیار نزدیک کودکی‌هایش مرده. کتاب این‌گونه شروع می‌شود" به من می‌گویند تو مرده‌ای، مثل این است که به آدم بگویند تو که رفته بودی سفر، وطنت را آب برد و من دیگر جایی ندارم که بروم."
فردی که جان‌پناه فردی دیگر است می‌میرد و وطن او را هم با خود می‌برد و داستان را در میانه به پایان می‌رساند. فرد سوگ‌وار می‌ماند با هزاران حفره و سؤال.

دوستی را در فضای مجازی دنبال می‌کنم که روابطمان تنها به لایک‌کردن استوری و پست محدود می‌شد. اما همیشه شاهد رابطه‌ی زیبایش با پسری مهربان و شریف بودم. حدودن سه ماه قبل در پستی به اطلاع همه رساند که وطنش را آب برده است. پسر برای همیشه از دنیا رفته بود و حالا غم و فقدان و دل‌خفگی‌ست که از سر و روی پیج دختر بالا می‌رود. مرد قصه‌ی او در اوج جوانی رفت و داستان نصفه ماند. حالا دوست من مانده با هزاران حفره و سؤال.

روابط به اشکال متعددی به آخر می‌رسند؛ از بین رفتن علاقه، خیانت، مهاجرت، ترس از مسئولیت‌پذیری و...، اما بی‌رحم‌ترین آن‌ها مرگ است. مرگ جان و روح و زندگی یکی را می‌برد و تنها جان آن دیگری را نمی‌برد. مرگ در میانه‌ی یک رابطه چیزی مانند انفجار هیروشیما‌ست. بعد از او هر چیزی ناقص است، بیمار است، به درد نمی‌خورد. کاش هر کسی که می‌رفت دیگری را هم می‌برد و در آخر آدم را در حجمه‌ی حفرات و سؤالات بی‌جواب به امان خدا رها نمی‌کرد.

۲۶/۲۶
۲۶ روز به پایان رسید:)
از لحظه‌ای که دیدمت یک شاخه سوسن با منه..
اول دبیرستان، بغل‌دستی‌ای داشتم طرف‌دار پروپاقرص کی‌دراما و گروه‌های خوانندگی کی‌پاپ، چندتایی از آن سریال‌ها مثل "تو زیبایی" و "پسران برتر از گل"، "عروس قرن" و .. را هم آورد برای من. تماشای کی‌دراما و خواندن رمان‌های عاشقانه در خانه‌ی ما ممنوع بود؛ باید صبر می‌کردم تا سنم قد بدهد، اما از آن‌جایی که تمایل برای انجام کارهای ممنوعه بیشتر از کارهای بایاست من‌ شب‌ها تا طلوع خورشید در حالی که ملزم به خوابیدن بودم، هم رمان‌ها را می‌خواندم و هم سریال‌ها را تماشا می‌کردم. یک شب در حساس‌ترین قسمت یکی از آن سریال‌ها هشدار باتری لپ‌تاپ فعال شد. چند بار در ذهنم مسیر زیر پتو تا محل شارژر که اتاق پدر و مادرم بود را طی کردم و بالاخره با یک تصمیم هیجانی اجرایی‌ش کردم. یعنی تصمیم گرفتم ساعت ۲، ۳ صبح بروم شارژر را از اتاق پدر و مادرم بیاورم. با هر حرکت تا انتهایی‌ترین عضلات بدنم که تا آن شب به وجود بسیاری‌شان آگاهی نداشتم، اصوات عجیبی تولید می‌کردند. با هر مصیبتی بود طی گام‌های لاک‌پشت‌وار خودم را به شارژر کذایی رساندم اما در اولین گام برای برگشت، پدرم بیدار شد تا آب بخورد و عجیبا که بعد تصمیم گرفت ساعتی هم در گوشی بچرخد. من در حالت جنینی روی زمین، شارژر را چنان در آغوش می‌فشردم که طلسم غیب‌شدن را. نمی‌دانم تا کِی انتظار کشیدم، چند بار خودم را در اتاق در تخت خودم تصور کردم، چند بار صحنه‌ی رو شدن دستم را تصور کردم، فقط می‌دانم وقتی چشم باز کردم، خورشید طلوع کرده بود.

این خاطره نزدیک‌ترین تجربه‌ی من به سرگذشت "آئوکسیلیو" است، زمانی که در سرویس بهداشتی زنانه روی توالت فرنگی نشسته و کتابی از "پدریتو" می‌خواند، چند باره و ناگهان صدای فریاد و جیغ است که می‌شنود و متوجه می‌شود به دانشگاه مکزیک حمله شده و تمام تلاشش را می‌کند تا در حضور سربازی که در آیینه‌ی دست‌شویی به خودش نگاه کرده دم نزند و بارها مسیر بیرون آمدن از دانشگاه را در ذهن تجسم می‌کند.
کتابخونه هزینه‌هام رو خیلی پایین آورده:)
درخت گلابی
داریوش مهرجویی
من‌ یک‌ تصمیم بزرگ‌ گرفته‌ام؛ می‌خواهم‌ نویسنده شوم، شاید هم شاعر و دیگر آن‌که قسم خورده‌ام به میم به عشق بزرگ و ابدی‌ام وفادار بمانم، لااقل تا زمانی که زنده‌ هستم.

درخت گلابی اثر داریوش مهرجویی
برگرفته از کتاب جایی دیگر نوشته‌ی گلی ترقی

@ghostoflib
لطفن لطفن لطفن این کتاب رو بخونید.
صبح‌های خیلی زود بیدار می‌شوم، کارهایم را سریع انجام می‌دهم، در محل کار سرم شلوغ است. قهوه‌م تمام شده و عکس فنجان قهوه‌ای ندارم تا ثبت کنم و همین یک قلم دستم را در تولید محتوا می‌بندد. دو بار لیوان چای‌م سرد می‌شود. نه از هم‌نشین خوب از مشغله‌های پوچ.
تا کمی وقت پیدا می‌شود کتاب می‌خوانم؛ به طرز اعتیادآوری کتاب می‌خوانم. پشت هم. از اوت ۱۹۱۴ و بحبوحه‌ی جنگ جهانی اول، به سردترین فصل خاک فرانسه پا می‌گذارم. مادرم نگران است آدم‌های درون کتاب‌ها در مغزم وول بخورند و دیوانه شوم. شاید هم بخورند. وول خوردن آدم‌های درون کتاب‌ها بهتر از وول‌خوردن آدم‌های دنیای حقیقی‌اند.
۵ ستاره هم برای برخی کتاب‌ها کمه؛ در جبهه غرب خبری نیست از اریش ماریا رمارک یکی از همون کتاب‌هاست. لطفن بخونیدش.

پ.ن: چطور یک‌نفر می‌تونه در اولین اثرش تا این‌حد تبحر نشون بده و بدرخشه؟
عمیقن غبطه می‌خورم..
شب به‌خیر🕯
من به جوهره‌ی اصلی هزار و یک شب سخت وفادارم و معتقدم درون یک داستان‌نویس حتمن یک شهرزاد زندگی می‌کند که دلش می‌خواهد قصه بگوید و بلا از مردمان بگرداند.

عباس معروفی