آن روز آموختم که اگر کسی بداند دستها را چگونه باید دید، درخواهد یافت که آنها هم مثل چهرهی آدمی و حتی بهتر از آن، پرده از عواطف و احساسات برمیدارند، زیرا دست چندان به اختیار شخص نیست.
[ سکوت دریا، ورکور ]
[ سکوت دریا، ورکور ]
تازگیها مد شده در خیابانها یک میکروفون میگیرند جلوی آقایان و مثلن میپرسند "آیا موافق این هستید که لطف کنید، منت بگذارید به همسر آیندهتان حق طلاق بدهید؟"
غالب آقایان که خودشان جز با هورمون تستوسترون بر کشورها حکومت نمیکنند، به دلیل احساسی و غیرمنطقی بودن جنس زن موافق بخشیدن حق طلاق نیستند. همانها که وسط این بحبوحهی گشت ارشاد و ددمنشیهای جنس زن علیه زن، فشارهای کمرشکن اقتصادی، بیخانمانیها، طلاقها، تنهاییها و خودکشیها تنها نام سیاستمدار را یدک میکشند و برای اینکه به نام وطن به تیرچه قبایشان برنخورد تهدید جنگ را هم به جانمان میاندازند.
همینها برای خاطر غیرمنطقی بودن زن حق طلاق را که با آن مجدد خودِ زن انگشتنما شده و دری بهسوی تروماها و سختیهای بسیار باز میکند را از او سلب میکنند.
حالا برای اینکه خوب به جان هم بیافتیم میکروفونی هم مقابل خانمها میگیرند که "با حقوق فلان تومان قبول میکنی ازدواج کنی؟" مرد هم که نمیتواند با عشق شکم زن و بچه را سیر کند و فقر هم که پدر و مادر ندارد پس غالب خانمها قبول نمیکنند.
اینگونه ما با هم میجنگیم، زخمی میشویم، میمیریم. نسل بعدی زندگی ما را از سر میگیرد و روزی میکروفونی مقابل پسران و دختران ما که ما را بیعرضه خواهند خواند میگیرند.
۲۲/۲۶
غالب آقایان که خودشان جز با هورمون تستوسترون بر کشورها حکومت نمیکنند، به دلیل احساسی و غیرمنطقی بودن جنس زن موافق بخشیدن حق طلاق نیستند. همانها که وسط این بحبوحهی گشت ارشاد و ددمنشیهای جنس زن علیه زن، فشارهای کمرشکن اقتصادی، بیخانمانیها، طلاقها، تنهاییها و خودکشیها تنها نام سیاستمدار را یدک میکشند و برای اینکه به نام وطن به تیرچه قبایشان برنخورد تهدید جنگ را هم به جانمان میاندازند.
همینها برای خاطر غیرمنطقی بودن زن حق طلاق را که با آن مجدد خودِ زن انگشتنما شده و دری بهسوی تروماها و سختیهای بسیار باز میکند را از او سلب میکنند.
حالا برای اینکه خوب به جان هم بیافتیم میکروفونی هم مقابل خانمها میگیرند که "با حقوق فلان تومان قبول میکنی ازدواج کنی؟" مرد هم که نمیتواند با عشق شکم زن و بچه را سیر کند و فقر هم که پدر و مادر ندارد پس غالب خانمها قبول نمیکنند.
اینگونه ما با هم میجنگیم، زخمی میشویم، میمیریم. نسل بعدی زندگی ما را از سر میگیرد و روزی میکروفونی مقابل پسران و دختران ما که ما را بیعرضه خواهند خواند میگیرند.
۲۲/۲۶
شهرزاد
به اندازهی نوک انگشت، نعنا خشک روی ماست میریزم. نعنای چسبیده به انگشت شست و اشارهام را تا ذرهی آخر میخورم؛ آخرین بستهایست که مامان با دستهای خودش پاک کرده، کف تراس پهن کرده، آسیاب کرده و برایم تا این سر دنیا فرستاده است. به ساعت نگاه میکنم. ۴ بعدازظهر…
زن نایلون حاوی پماد سوختگی را به دستم میدهد و با زبان انگلیسی لهجهداری چند جملهای بلغور میکند که جز بخش هر ۸ ساعت یکبار و صبح و شبش از باقی حرفهایش هیچ سر در نمیآورم. سر تکان میدهم و بیرون میآیم. داروخانه خلوت است، مثل همیشه. داروخانهی شبانهروزی محلهی ما در تهران همیشه شلوغ بود. اهالی محل ما به هیچ اپیدمیای از انواع آنفولانزا و سرماخوردگی نه نمیگفتند.
مسیر خانه را پیش میگیرم. خانه به معنای محلی برای خوابیدن نه محلی برای زیستن و امن بودن.
صبح سوز و سرمای هوا به صورتت سیلی میزد اما حالا با این آفتاب سوزان داشتم سانفاکد میشدم؛ ماه مه تکلیفش با خودش هم روشن نیست. بهسختی آستینهای سوئیشرت را دور کمرم گره میزنم. هرم آفتاب زخم را میسوزاند؛ انگار که سشوار داغ روی پوست قرمز دستم گرفته باشی. همانجا در ایستگاه اتوبوس پماد سوختگی را افتتاح میکنم. خنکی پماد کمی تسکینم میدهد. بچه که بودم وقتی میسوختم مامان روغن حیوانی روی زخم میگذاشت. من زار میزدم و مامان با آرامش پوستم را آغشته به روغن میکرد. نمیدانم این روغن بود یا آرامش مامان که به طرفهالعینی تسکینم میداد. دست و بالم هم که ضرب میدید، با همان طمأنینه پی میبست روی آن قسمت یا عسل و چند تا چیز دیگر را هم ترکیب میکرد.
غربت هم احساس درد کشیدن را از من گرفته بود هم مامان را. آفتاب از پماد سوختگی محلول شناوری ساخته بود که گند زد به شلوار و سوئیشرتم. ریختش دلم را بهم میزد. همانطور دست سوختهام را در هوا گرفتم. پیاده راه خانه را پیش میگیرم. خانه به معنایی محلی برای خوابیدن نه محلی برای زیستن و امن بودن.
۲۳/۲۶
پ.ن: استمرار، دستآورد شیرینیست.
مسیر خانه را پیش میگیرم. خانه به معنای محلی برای خوابیدن نه محلی برای زیستن و امن بودن.
صبح سوز و سرمای هوا به صورتت سیلی میزد اما حالا با این آفتاب سوزان داشتم سانفاکد میشدم؛ ماه مه تکلیفش با خودش هم روشن نیست. بهسختی آستینهای سوئیشرت را دور کمرم گره میزنم. هرم آفتاب زخم را میسوزاند؛ انگار که سشوار داغ روی پوست قرمز دستم گرفته باشی. همانجا در ایستگاه اتوبوس پماد سوختگی را افتتاح میکنم. خنکی پماد کمی تسکینم میدهد. بچه که بودم وقتی میسوختم مامان روغن حیوانی روی زخم میگذاشت. من زار میزدم و مامان با آرامش پوستم را آغشته به روغن میکرد. نمیدانم این روغن بود یا آرامش مامان که به طرفهالعینی تسکینم میداد. دست و بالم هم که ضرب میدید، با همان طمأنینه پی میبست روی آن قسمت یا عسل و چند تا چیز دیگر را هم ترکیب میکرد.
غربت هم احساس درد کشیدن را از من گرفته بود هم مامان را. آفتاب از پماد سوختگی محلول شناوری ساخته بود که گند زد به شلوار و سوئیشرتم. ریختش دلم را بهم میزد. همانطور دست سوختهام را در هوا گرفتم. پیاده راه خانه را پیش میگیرم. خانه به معنایی محلی برای خوابیدن نه محلی برای زیستن و امن بودن.
۲۳/۲۶
پ.ن: استمرار، دستآورد شیرینیست.
حالا که خیلیها دوست داریم بریم چنین دیتی، جا داره بگم یک کلاب آفلاینی خارج از کشور برگزار میشه که آدمها دور هم جمع میشن و کتاب میخونن:)
کاش چنین فضاهایی وجود داشت.
کاش چنین فضاهایی وجود داشت.
بیتابانه دلم دویدن میخواهد. دویدن حرفهای. به این منظور هر بار کتانی رانینگ به پا میکنم، ایرپاد را روی گوش تنظیم میکنم(چه کار شاقّی)؛ یکی از آهنگهای Linkin Park, Caskets, Solence, .. پلی میشود و من نمیدوم.
هر بار این کارها را تکرار میکنم و در آخر دست از پا درازتر بعد از ۵ کیلومتر پیادهروی، برمیگردم خانه. تمام آن خوانندهها که صد خودشان را میگذارند تا انگیزه در رگهای من جاری شود، هاروکی و تمام جملات جادوییش در ستایش دویدن، لیوِ کتاب "دختری که رهایش کردی" وقتی در امتداد رودخانه در ست ورزشی جذابش میدود و بالاتر از همه خودم را ناامید میکنم و برمیگردم خانه.
در پنجمین کیلومتر تمام اشتیاق محبوس در وجودم پشت ساقها انباشته شده و انقباض دردناکی بهجا میگذارند. بعد من با خودم قرار میگذارم بار بعد حتمن بدوم و بار بعد باز نمیدوم.
از فکرم میگذرد که زندگی میان آدمها دشوار است. زندگی در دنیای تهی از آدمها هم دشوار است و احتمالن این خود زندگیست که با دشواری عجین شده.
اینکه میان ده، بیست مرد دونده و هیچ خانومی شروع به دویدن کنم اضطراب مضاعفی به جانم میاندازد. اینجور وقتها دلم میخواهد شنل نامرئی هریپاتر واقعی باشد. شنل را روی دوشم بیندازم و با تمام وجود در امتداد درختان بدوم.
۲۴/۲۶
هر بار این کارها را تکرار میکنم و در آخر دست از پا درازتر بعد از ۵ کیلومتر پیادهروی، برمیگردم خانه. تمام آن خوانندهها که صد خودشان را میگذارند تا انگیزه در رگهای من جاری شود، هاروکی و تمام جملات جادوییش در ستایش دویدن، لیوِ کتاب "دختری که رهایش کردی" وقتی در امتداد رودخانه در ست ورزشی جذابش میدود و بالاتر از همه خودم را ناامید میکنم و برمیگردم خانه.
در پنجمین کیلومتر تمام اشتیاق محبوس در وجودم پشت ساقها انباشته شده و انقباض دردناکی بهجا میگذارند. بعد من با خودم قرار میگذارم بار بعد حتمن بدوم و بار بعد باز نمیدوم.
از فکرم میگذرد که زندگی میان آدمها دشوار است. زندگی در دنیای تهی از آدمها هم دشوار است و احتمالن این خود زندگیست که با دشواری عجین شده.
اینکه میان ده، بیست مرد دونده و هیچ خانومی شروع به دویدن کنم اضطراب مضاعفی به جانم میاندازد. اینجور وقتها دلم میخواهد شنل نامرئی هریپاتر واقعی باشد. شنل را روی دوشم بیندازم و با تمام وجود در امتداد درختان بدوم.
۲۴/۲۶
در پارک نزدیک محل سکونت ما مرد بادکنکفروشی بوده که همیشه با بادکنکهای رنگی و عروسکیاش بچههای محل را به جان والدینشان میانداخته است.
پدربزرگ تعریف میکند که عمو هم هر شب نمایش شیون و خودزنی به راه میانداخته تا یکی بخرد و نیمهشبها بغل گوش بقیه بادکنک و زهرهی عزیز را با هم بترکاند.
من هرگز عمو را ندیدهام، حتی عکسش را. مثل اینکه از هشت سالگی نیست شده؛ یعنی یک روز مثل همیشه دم ظهر رفته بوده پارک ولی برخلاف همیشه دیگر برنگشته. کسی حق ندارد از آن روزها سوالی بپرسد. خاکستر شب یازدهم مرداد سال هزار و سیصد و چهل و نه در انتهاییترین لایههای مغزی خانوادهی پدری من مدفون شده و هیچکس دوست ندارد گردی از آن را بلند کند، اما گاهی که دست در دست پدربزرگ در پارک بادکنکهای رنگی و عروسکی میفروشیم خاطرات محوی را زیر لب تکرار میکند.
قانون نانوشتهای در جهان هست انگار که هر چه شغلت رنگینتر، غمت فزونتر. مثل رقاصها و حاجیفیروزهای رو سیاهی که بین ماشینها بهجای شادی بیشتر غم را سرایت میدهند. پدربزرگ هم صبحها بادکنکهای رنگیاش را با انتظار پر میکند و از دم ظهر با آن همه بادکنک رنگارنگ و فریبنده بچههای محل را به جان والدینشان میاندازد.
۲۵/۲۶
پدربزرگ تعریف میکند که عمو هم هر شب نمایش شیون و خودزنی به راه میانداخته تا یکی بخرد و نیمهشبها بغل گوش بقیه بادکنک و زهرهی عزیز را با هم بترکاند.
من هرگز عمو را ندیدهام، حتی عکسش را. مثل اینکه از هشت سالگی نیست شده؛ یعنی یک روز مثل همیشه دم ظهر رفته بوده پارک ولی برخلاف همیشه دیگر برنگشته. کسی حق ندارد از آن روزها سوالی بپرسد. خاکستر شب یازدهم مرداد سال هزار و سیصد و چهل و نه در انتهاییترین لایههای مغزی خانوادهی پدری من مدفون شده و هیچکس دوست ندارد گردی از آن را بلند کند، اما گاهی که دست در دست پدربزرگ در پارک بادکنکهای رنگی و عروسکی میفروشیم خاطرات محوی را زیر لب تکرار میکند.
قانون نانوشتهای در جهان هست انگار که هر چه شغلت رنگینتر، غمت فزونتر. مثل رقاصها و حاجیفیروزهای رو سیاهی که بین ماشینها بهجای شادی بیشتر غم را سرایت میدهند. پدربزرگ هم صبحها بادکنکهای رنگیاش را با انتظار پر میکند و از دم ظهر با آن همه بادکنک رنگارنگ و فریبنده بچههای محل را به جان والدینشان میاندازد.
۲۵/۲۶
فرض کنید یک کتاب خواندنی به دست گرفتهاید؛ صفحات با سرعت مطبوعی پیش میروند. نمیتوانید کتاب را زمین بگذارید. آنگاه به صفحهی پایانی میرسید بدون اینکه قصه به آخر برسد و حالا شما ماندهاید با هزاران حفره و سؤال.
در کتاب "چه کسی باور میکند" زن مهاجرت میکند. پس از سالها برمیگردد خانه و متوجه میشود دوست بسیار نزدیک کودکیهایش مرده. کتاب اینگونه شروع میشود" به من میگویند تو مردهای، مثل این است که به آدم بگویند تو که رفته بودی سفر، وطنت را آب برد و من دیگر جایی ندارم که بروم."
فردی که جانپناه فردی دیگر است میمیرد و وطن او را هم با خود میبرد و داستان را در میانه به پایان میرساند. فرد سوگوار میماند با هزاران حفره و سؤال.
دوستی را در فضای مجازی دنبال میکنم که روابطمان تنها به لایککردن استوری و پست محدود میشد. اما همیشه شاهد رابطهی زیبایش با پسری مهربان و شریف بودم. حدودن سه ماه قبل در پستی به اطلاع همه رساند که وطنش را آب برده است. پسر برای همیشه از دنیا رفته بود و حالا غم و فقدان و دلخفگیست که از سر و روی پیج دختر بالا میرود. مرد قصهی او در اوج جوانی رفت و داستان نصفه ماند. حالا دوست من مانده با هزاران حفره و سؤال.
روابط به اشکال متعددی به آخر میرسند؛ از بین رفتن علاقه، خیانت، مهاجرت، ترس از مسئولیتپذیری و...، اما بیرحمترین آنها مرگ است. مرگ جان و روح و زندگی یکی را میبرد و تنها جان آن دیگری را نمیبرد. مرگ در میانهی یک رابطه چیزی مانند انفجار هیروشیماست. بعد از او هر چیزی ناقص است، بیمار است، به درد نمیخورد. کاش هر کسی که میرفت دیگری را هم میبرد و در آخر آدم را در حجمهی حفرات و سؤالات بیجواب به امان خدا رها نمیکرد.
۲۶/۲۶
در کتاب "چه کسی باور میکند" زن مهاجرت میکند. پس از سالها برمیگردد خانه و متوجه میشود دوست بسیار نزدیک کودکیهایش مرده. کتاب اینگونه شروع میشود" به من میگویند تو مردهای، مثل این است که به آدم بگویند تو که رفته بودی سفر، وطنت را آب برد و من دیگر جایی ندارم که بروم."
فردی که جانپناه فردی دیگر است میمیرد و وطن او را هم با خود میبرد و داستان را در میانه به پایان میرساند. فرد سوگوار میماند با هزاران حفره و سؤال.
دوستی را در فضای مجازی دنبال میکنم که روابطمان تنها به لایککردن استوری و پست محدود میشد. اما همیشه شاهد رابطهی زیبایش با پسری مهربان و شریف بودم. حدودن سه ماه قبل در پستی به اطلاع همه رساند که وطنش را آب برده است. پسر برای همیشه از دنیا رفته بود و حالا غم و فقدان و دلخفگیست که از سر و روی پیج دختر بالا میرود. مرد قصهی او در اوج جوانی رفت و داستان نصفه ماند. حالا دوست من مانده با هزاران حفره و سؤال.
روابط به اشکال متعددی به آخر میرسند؛ از بین رفتن علاقه، خیانت، مهاجرت، ترس از مسئولیتپذیری و...، اما بیرحمترین آنها مرگ است. مرگ جان و روح و زندگی یکی را میبرد و تنها جان آن دیگری را نمیبرد. مرگ در میانهی یک رابطه چیزی مانند انفجار هیروشیماست. بعد از او هر چیزی ناقص است، بیمار است، به درد نمیخورد. کاش هر کسی که میرفت دیگری را هم میبرد و در آخر آدم را در حجمهی حفرات و سؤالات بیجواب به امان خدا رها نمیکرد.
۲۶/۲۶
اول دبیرستان، بغلدستیای داشتم طرفدار پروپاقرص کیدراما و گروههای خوانندگی کیپاپ، چندتایی از آن سریالها مثل "تو زیبایی" و "پسران برتر از گل"، "عروس قرن" و .. را هم آورد برای من. تماشای کیدراما و خواندن رمانهای عاشقانه در خانهی ما ممنوع بود؛ باید صبر میکردم تا سنم قد بدهد، اما از آنجایی که تمایل برای انجام کارهای ممنوعه بیشتر از کارهای بایاست من شبها تا طلوع خورشید در حالی که ملزم به خوابیدن بودم، هم رمانها را میخواندم و هم سریالها را تماشا میکردم. یک شب در حساسترین قسمت یکی از آن سریالها هشدار باتری لپتاپ فعال شد. چند بار در ذهنم مسیر زیر پتو تا محل شارژر که اتاق پدر و مادرم بود را طی کردم و بالاخره با یک تصمیم هیجانی اجراییش کردم. یعنی تصمیم گرفتم ساعت ۲، ۳ صبح بروم شارژر را از اتاق پدر و مادرم بیاورم. با هر حرکت تا انتهاییترین عضلات بدنم که تا آن شب به وجود بسیاریشان آگاهی نداشتم، اصوات عجیبی تولید میکردند. با هر مصیبتی بود طی گامهای لاکپشتوار خودم را به شارژر کذایی رساندم اما در اولین گام برای برگشت، پدرم بیدار شد تا آب بخورد و عجیبا که بعد تصمیم گرفت ساعتی هم در گوشی بچرخد. من در حالت جنینی روی زمین، شارژر را چنان در آغوش میفشردم که طلسم غیبشدن را. نمیدانم تا کِی انتظار کشیدم، چند بار خودم را در اتاق در تخت خودم تصور کردم، چند بار صحنهی رو شدن دستم را تصور کردم، فقط میدانم وقتی چشم باز کردم، خورشید طلوع کرده بود.
این خاطره نزدیکترین تجربهی من به سرگذشت "آئوکسیلیو" است، زمانی که در سرویس بهداشتی زنانه روی توالت فرنگی نشسته و کتابی از "پدریتو" میخواند، چند باره و ناگهان صدای فریاد و جیغ است که میشنود و متوجه میشود به دانشگاه مکزیک حمله شده و تمام تلاشش را میکند تا در حضور سربازی که در آیینهی دستشویی به خودش نگاه کرده دم نزند و بارها مسیر بیرون آمدن از دانشگاه را در ذهن تجسم میکند.
این خاطره نزدیکترین تجربهی من به سرگذشت "آئوکسیلیو" است، زمانی که در سرویس بهداشتی زنانه روی توالت فرنگی نشسته و کتابی از "پدریتو" میخواند، چند باره و ناگهان صدای فریاد و جیغ است که میشنود و متوجه میشود به دانشگاه مکزیک حمله شده و تمام تلاشش را میکند تا در حضور سربازی که در آیینهی دستشویی به خودش نگاه کرده دم نزند و بارها مسیر بیرون آمدن از دانشگاه را در ذهن تجسم میکند.
درخت گلابی
داریوش مهرجویی
من یک تصمیم بزرگ گرفتهام؛ میخواهم نویسنده شوم، شاید هم شاعر و دیگر آنکه قسم خوردهام به میم به عشق بزرگ و ابدیام وفادار بمانم، لااقل تا زمانی که زنده هستم.
درخت گلابی اثر داریوش مهرجویی
برگرفته از کتاب جایی دیگر نوشتهی گلی ترقی
@ghostoflib
درخت گلابی اثر داریوش مهرجویی
برگرفته از کتاب جایی دیگر نوشتهی گلی ترقی
@ghostoflib
صبحهای خیلی زود بیدار میشوم، کارهایم را سریع انجام میدهم، در محل کار سرم شلوغ است. قهوهم تمام شده و عکس فنجان قهوهای ندارم تا ثبت کنم و همین یک قلم دستم را در تولید محتوا میبندد. دو بار لیوان چایم سرد میشود. نه از همنشین خوب از مشغلههای پوچ.
تا کمی وقت پیدا میشود کتاب میخوانم؛ به طرز اعتیادآوری کتاب میخوانم. پشت هم. از اوت ۱۹۱۴ و بحبوحهی جنگ جهانی اول، به سردترین فصل خاک فرانسه پا میگذارم. مادرم نگران است آدمهای درون کتابها در مغزم وول بخورند و دیوانه شوم. شاید هم بخورند. وول خوردن آدمهای درون کتابها بهتر از وولخوردن آدمهای دنیای حقیقیاند.
تا کمی وقت پیدا میشود کتاب میخوانم؛ به طرز اعتیادآوری کتاب میخوانم. پشت هم. از اوت ۱۹۱۴ و بحبوحهی جنگ جهانی اول، به سردترین فصل خاک فرانسه پا میگذارم. مادرم نگران است آدمهای درون کتابها در مغزم وول بخورند و دیوانه شوم. شاید هم بخورند. وول خوردن آدمهای درون کتابها بهتر از وولخوردن آدمهای دنیای حقیقیاند.