هر روز صبح با خبر در بند شدن - و اگر خوششناس! نباشیم، خبر بر دار آویختهشدن- یک جوان مواجه میشویم. میگویم در بند شدن یک جوان اما تو بخوان سوختن عمر، کشته شدن استعداد، اغمای امیال و آرزوها و سقط شدن هزاران هزار ایدهی نوزاد...
و من به جوانی فکر میکنم که در سوی دیگر کرهی خاکی بدون اطلاع از خاور فلکزدهی میانه چشمهایش را رو به تجربههای جدید زندگی باز میکند و روحش هم خبر ندارد چند نفر برای آن بستر از پیش فراهم سگ دو میزنند.
دوستی گفت از سیاهیها ننویس، بگذار پایان روز خواندن متن تو آبی روان روی سیاهیها باشد. کاش میشد خود ناتوانم، یکه سیاهی را کنار بزنم. حالا که در این خاک هزار دست هم صدا ندارد حداقل بگذار سیاه بنویسم.
میگویند دیگر اخبار نخوانید، کتاب مینویسند که "اخبار نخوانید" برای روحیهتان، روانتان، پوست و معدهتان بد است، غافل از اینکه ما خود خبر هستیم؛ مرگ ما خبر است، فقر ما خبر است، خرید و تفریح ما خبر است. تو هر روز صبح که از خانه بیرون میروی خبر را بغل میگیری؛ به سوپرمارکت میروی تا یه آبمیوه و کیک بخری ته دلت را بگیرد و میبینی حداقل ۴۰ تومان روی قیمتش رفته و این خود خبر است.
به کتابفروشیهای مورد علاقهت سر میزنی و میبینی ۶۰، ۷۰ صفحه کتاب ۳۰۰ تومان شده و این خود خبر است.
خبر برای پوست و مو و اعصاب و ... بد است اما نه در خاور فلکزدهی میانه که خود خبر است.
۱۹/۲۶
و من به جوانی فکر میکنم که در سوی دیگر کرهی خاکی بدون اطلاع از خاور فلکزدهی میانه چشمهایش را رو به تجربههای جدید زندگی باز میکند و روحش هم خبر ندارد چند نفر برای آن بستر از پیش فراهم سگ دو میزنند.
دوستی گفت از سیاهیها ننویس، بگذار پایان روز خواندن متن تو آبی روان روی سیاهیها باشد. کاش میشد خود ناتوانم، یکه سیاهی را کنار بزنم. حالا که در این خاک هزار دست هم صدا ندارد حداقل بگذار سیاه بنویسم.
میگویند دیگر اخبار نخوانید، کتاب مینویسند که "اخبار نخوانید" برای روحیهتان، روانتان، پوست و معدهتان بد است، غافل از اینکه ما خود خبر هستیم؛ مرگ ما خبر است، فقر ما خبر است، خرید و تفریح ما خبر است. تو هر روز صبح که از خانه بیرون میروی خبر را بغل میگیری؛ به سوپرمارکت میروی تا یه آبمیوه و کیک بخری ته دلت را بگیرد و میبینی حداقل ۴۰ تومان روی قیمتش رفته و این خود خبر است.
به کتابفروشیهای مورد علاقهت سر میزنی و میبینی ۶۰، ۷۰ صفحه کتاب ۳۰۰ تومان شده و این خود خبر است.
خبر برای پوست و مو و اعصاب و ... بد است اما نه در خاور فلکزدهی میانه که خود خبر است.
۱۹/۲۶
دانههای قهوه را در موکاپات جای میدهی، با حوصله و زیر لب زمزمه میکنی" چه خووبه همیشه ما با هم باشیممم.." موهایت را آن بالا مثلن شبیه گوجهی پلاسیدهای جمع کردهای. دانههای قهوه را با پشت قاشق کوچک پرس میکنی و میخوانی "من و تووو دشمن درد و غم باشیممم" با انگشتان ظریف و کشیدهی دست راستت روی کابینت ضرب میگیری و با دست آزاد شیر میریزی در شیرجوش. "چه خوبه دلامون از امید پره" چرخ میزنی و دامنت با ساق پای من برخورد میکند و دلم هرّی میریزد پایین و تو با شیطنت نگاهم میکنی و میخوانی "غم داره از من و تو دل میبره." شیر به جوش میآید. با نهایت دقت فنجانها را پر میکنی از قهوه و شیر و مینشینی روی صندلی مقابلم.
دست میبرم به فنجان سرد و خالی و غم را سر میکشم. صندلی مقابلم خالیست. تو مدتهاست نیستی. زیر لب زمزمه میکنم" تو میدونی... چقدر شومه هوای خونه مردی که از روی تو محرومه."
۲۰/۲۶
دست میبرم به فنجان سرد و خالی و غم را سر میکشم. صندلی مقابلم خالیست. تو مدتهاست نیستی. زیر لب زمزمه میکنم" تو میدونی... چقدر شومه هوای خونه مردی که از روی تو محرومه."
۲۰/۲۶
بعدازظهری دیدم خاله خانوم دست شهرزاد را گرفته و وارد خانه میشوند. رفتم روی فلکهی گاز و توپ لاکی دولایهام را انداختم حیاطشان. چند ثانیه صبر کردم و بعد در زدم. خاله خانوم آمد دم در و چشمغرهزنان گفت" بایست تا توپ را بیارم." بخشکی شانس، شهرزاد نبود که در را باز کرد. توپ و زانوی غم را یکجا بغل گرفتم، نشستم دم درِ خانهی خودمان. اول شبی فکری به ذهنم رسید، همان فکر همیشگی. جلدی پریدم پشت بام خانه، توپ را انداختم پشت بام خانهی خاله خانوم. رفتم دم درشان. شوهر خاله خانوم در را باز کرد و جلوی دو چشمانم چاقو انداخت درون توپ و پارهش کرد. بعد گفت" حالا برو، دیگه اینورا پیدایت نشود ها، دفعه بعدی گوش خودت را میبرم." هر بار همین را میگفت. از او نمیترسیدم از آقاجانم میترسیدم که اگر میفهمید باز توپم پاره شده بیحرف پس و پیش گوشم را میبرید.
مکدر برگشتم خانه و صفحهی بیستم دفتر مشقم یه چوب خط جدید به روزهای ندیدن شهرزاد اضافه کردم. نخ قرمز را که کف دستم عرق کرده بود گذاشتم زیر بالش. آقا معلم گفته بود یک خدایی هست، آفرودیت نام در یونان باستان که در دفتر ثقیلی نام کسی که قرار هست با او ازدواج کنیم مقابل نام ما نوشته و این دفتر را همهجا با خود حمل میکند. یک چیزی در مایههای دفتر ثبت ازدواجهای خودمان اما بزرگتر و سیارش. به دلم برات شده بود مقابل نام من شهرزاد را نوشتهاند، یعنی دلم میخواست که اینطور باشد. پشت دفتر مشقم نوشته بودم عباس = شهرزاد دختر م. همسایه رو به رویی که اگر یکوقتی آفرودیت آمد و نمیدانست چه برای من بنویسد تقلبی رسانده باشم.
آقا جانم پول توجیبی را قطع کرد و من بعد از مدرسه بیتوپ مینشستم جلوی در و به در سبزآبی خانهشان زل میزدم. دیگر رنگپریدگیهای روی در را از حفظ بودم. اگر میتوانستم فقط یک بار او را ببینم..فقط یکبار. باید این نخ قرمز را به دستش برسانم.. پسرهی کلاس بالاتر گفته بود در کتابی که از دایی دکترش کادو گرفته خوانده نخ قرمزی در افسانههای چینیها هست که به انگشت کوچک دو نفر بسته شده و سرنوشت دو نفر را به هم گره میزند، از آنها گرههای کور و پارهناشدنی. میخواستم نخ قرمز را بدهم به شهرزاد گره بزند دور انگشت قرمزش تا من بزرگتر بشوم، بروم خدمت، کار پیدا کنم و بعد بروم خانهشان. اینها را بالاخره یکجوری باید به او میگفتم.
ده روز بعد از مدرسه که میآمدم دیدم کامیونی جلوی خانهشان پارک شده، اثاثیه بار میزنند. چشمانم پر شده بود و نمیتوانستم ببینم دقیقن اوضاع از چه قرار است. رفتمجلوتر دیدم خودش است، خانهی خاله خانوم. دویدم خانه دفترم را جرواجر کردم، خدای لعنتی عشق یونان یک جو قدرت خدای بدشانسی و اسبابکشی را هم نداشت. نشستم دم در با چشمان به خون نشسته و انگشت کوچکی که نخ چنان دورش سفت گره زده شده بود که به کبودی میزد و زیر لب التماس آفرودیت و ابا و اجدادش میکردم که کاری کند، اما نکرد و کامیون بارکش رفت. برای همیشه رفت.
۲۱/۲۶
مکدر برگشتم خانه و صفحهی بیستم دفتر مشقم یه چوب خط جدید به روزهای ندیدن شهرزاد اضافه کردم. نخ قرمز را که کف دستم عرق کرده بود گذاشتم زیر بالش. آقا معلم گفته بود یک خدایی هست، آفرودیت نام در یونان باستان که در دفتر ثقیلی نام کسی که قرار هست با او ازدواج کنیم مقابل نام ما نوشته و این دفتر را همهجا با خود حمل میکند. یک چیزی در مایههای دفتر ثبت ازدواجهای خودمان اما بزرگتر و سیارش. به دلم برات شده بود مقابل نام من شهرزاد را نوشتهاند، یعنی دلم میخواست که اینطور باشد. پشت دفتر مشقم نوشته بودم عباس = شهرزاد دختر م. همسایه رو به رویی که اگر یکوقتی آفرودیت آمد و نمیدانست چه برای من بنویسد تقلبی رسانده باشم.
آقا جانم پول توجیبی را قطع کرد و من بعد از مدرسه بیتوپ مینشستم جلوی در و به در سبزآبی خانهشان زل میزدم. دیگر رنگپریدگیهای روی در را از حفظ بودم. اگر میتوانستم فقط یک بار او را ببینم..فقط یکبار. باید این نخ قرمز را به دستش برسانم.. پسرهی کلاس بالاتر گفته بود در کتابی که از دایی دکترش کادو گرفته خوانده نخ قرمزی در افسانههای چینیها هست که به انگشت کوچک دو نفر بسته شده و سرنوشت دو نفر را به هم گره میزند، از آنها گرههای کور و پارهناشدنی. میخواستم نخ قرمز را بدهم به شهرزاد گره بزند دور انگشت قرمزش تا من بزرگتر بشوم، بروم خدمت، کار پیدا کنم و بعد بروم خانهشان. اینها را بالاخره یکجوری باید به او میگفتم.
ده روز بعد از مدرسه که میآمدم دیدم کامیونی جلوی خانهشان پارک شده، اثاثیه بار میزنند. چشمانم پر شده بود و نمیتوانستم ببینم دقیقن اوضاع از چه قرار است. رفتمجلوتر دیدم خودش است، خانهی خاله خانوم. دویدم خانه دفترم را جرواجر کردم، خدای لعنتی عشق یونان یک جو قدرت خدای بدشانسی و اسبابکشی را هم نداشت. نشستم دم در با چشمان به خون نشسته و انگشت کوچکی که نخ چنان دورش سفت گره زده شده بود که به کبودی میزد و زیر لب التماس آفرودیت و ابا و اجدادش میکردم که کاری کند، اما نکرد و کامیون بارکش رفت. برای همیشه رفت.
۲۱/۲۶
جنگ جهانی دوم زمانی که فرانسه به اشغال آلمانها درآمد حق نوشتن، چاپ و انتشار کتاب از نویسندگان فرانسوی سلب شد.
اما دست به قلمهای فرانسوی وا ندادند؛ یک سازمان انتشاراتی زیرزمینی که خود را "انتشارات نیمهشب" مینامید تشکیل شد و نویسندگان با نامهای مستعار، نوشتههای خود را چاپ میکردند.
"سکوت دریا" نخستین اثر از مجموعهی "کتابچههای سکوت" است. نویسنده هویت واقعی خود را پشت نام "ورکور" پنهان ساخت اما حالا میدانیم که این اثر نوشتهی "ژان مارسل بروله" است.
این کتاب روایت روزهایی از حضور یک افسر آلمانی در خانهی یک مرد فرانسویست که مرد با برادرزادهی جوانش زندگی میکند.
اما دست به قلمهای فرانسوی وا ندادند؛ یک سازمان انتشاراتی زیرزمینی که خود را "انتشارات نیمهشب" مینامید تشکیل شد و نویسندگان با نامهای مستعار، نوشتههای خود را چاپ میکردند.
"سکوت دریا" نخستین اثر از مجموعهی "کتابچههای سکوت" است. نویسنده هویت واقعی خود را پشت نام "ورکور" پنهان ساخت اما حالا میدانیم که این اثر نوشتهی "ژان مارسل بروله" است.
این کتاب روایت روزهایی از حضور یک افسر آلمانی در خانهی یک مرد فرانسویست که مرد با برادرزادهی جوانش زندگی میکند.
وقتی احساسات کسی را جریحهدار میکنم حتی اگر دشمنم باشد خودم هم آزرده میشوم.
[ سکوت دریا، ورکور ]
[ سکوت دریا، ورکور ]
آن روز آموختم که اگر کسی بداند دستها را چگونه باید دید، درخواهد یافت که آنها هم مثل چهرهی آدمی و حتی بهتر از آن، پرده از عواطف و احساسات برمیدارند، زیرا دست چندان به اختیار شخص نیست.
[ سکوت دریا، ورکور ]
[ سکوت دریا، ورکور ]
تازگیها مد شده در خیابانها یک میکروفون میگیرند جلوی آقایان و مثلن میپرسند "آیا موافق این هستید که لطف کنید، منت بگذارید به همسر آیندهتان حق طلاق بدهید؟"
غالب آقایان که خودشان جز با هورمون تستوسترون بر کشورها حکومت نمیکنند، به دلیل احساسی و غیرمنطقی بودن جنس زن موافق بخشیدن حق طلاق نیستند. همانها که وسط این بحبوحهی گشت ارشاد و ددمنشیهای جنس زن علیه زن، فشارهای کمرشکن اقتصادی، بیخانمانیها، طلاقها، تنهاییها و خودکشیها تنها نام سیاستمدار را یدک میکشند و برای اینکه به نام وطن به تیرچه قبایشان برنخورد تهدید جنگ را هم به جانمان میاندازند.
همینها برای خاطر غیرمنطقی بودن زن حق طلاق را که با آن مجدد خودِ زن انگشتنما شده و دری بهسوی تروماها و سختیهای بسیار باز میکند را از او سلب میکنند.
حالا برای اینکه خوب به جان هم بیافتیم میکروفونی هم مقابل خانمها میگیرند که "با حقوق فلان تومان قبول میکنی ازدواج کنی؟" مرد هم که نمیتواند با عشق شکم زن و بچه را سیر کند و فقر هم که پدر و مادر ندارد پس غالب خانمها قبول نمیکنند.
اینگونه ما با هم میجنگیم، زخمی میشویم، میمیریم. نسل بعدی زندگی ما را از سر میگیرد و روزی میکروفونی مقابل پسران و دختران ما که ما را بیعرضه خواهند خواند میگیرند.
۲۲/۲۶
غالب آقایان که خودشان جز با هورمون تستوسترون بر کشورها حکومت نمیکنند، به دلیل احساسی و غیرمنطقی بودن جنس زن موافق بخشیدن حق طلاق نیستند. همانها که وسط این بحبوحهی گشت ارشاد و ددمنشیهای جنس زن علیه زن، فشارهای کمرشکن اقتصادی، بیخانمانیها، طلاقها، تنهاییها و خودکشیها تنها نام سیاستمدار را یدک میکشند و برای اینکه به نام وطن به تیرچه قبایشان برنخورد تهدید جنگ را هم به جانمان میاندازند.
همینها برای خاطر غیرمنطقی بودن زن حق طلاق را که با آن مجدد خودِ زن انگشتنما شده و دری بهسوی تروماها و سختیهای بسیار باز میکند را از او سلب میکنند.
حالا برای اینکه خوب به جان هم بیافتیم میکروفونی هم مقابل خانمها میگیرند که "با حقوق فلان تومان قبول میکنی ازدواج کنی؟" مرد هم که نمیتواند با عشق شکم زن و بچه را سیر کند و فقر هم که پدر و مادر ندارد پس غالب خانمها قبول نمیکنند.
اینگونه ما با هم میجنگیم، زخمی میشویم، میمیریم. نسل بعدی زندگی ما را از سر میگیرد و روزی میکروفونی مقابل پسران و دختران ما که ما را بیعرضه خواهند خواند میگیرند.
۲۲/۲۶
شهرزاد
به اندازهی نوک انگشت، نعنا خشک روی ماست میریزم. نعنای چسبیده به انگشت شست و اشارهام را تا ذرهی آخر میخورم؛ آخرین بستهایست که مامان با دستهای خودش پاک کرده، کف تراس پهن کرده، آسیاب کرده و برایم تا این سر دنیا فرستاده است. به ساعت نگاه میکنم. ۴ بعدازظهر…
زن نایلون حاوی پماد سوختگی را به دستم میدهد و با زبان انگلیسی لهجهداری چند جملهای بلغور میکند که جز بخش هر ۸ ساعت یکبار و صبح و شبش از باقی حرفهایش هیچ سر در نمیآورم. سر تکان میدهم و بیرون میآیم. داروخانه خلوت است، مثل همیشه. داروخانهی شبانهروزی محلهی ما در تهران همیشه شلوغ بود. اهالی محل ما به هیچ اپیدمیای از انواع آنفولانزا و سرماخوردگی نه نمیگفتند.
مسیر خانه را پیش میگیرم. خانه به معنای محلی برای خوابیدن نه محلی برای زیستن و امن بودن.
صبح سوز و سرمای هوا به صورتت سیلی میزد اما حالا با این آفتاب سوزان داشتم سانفاکد میشدم؛ ماه مه تکلیفش با خودش هم روشن نیست. بهسختی آستینهای سوئیشرت را دور کمرم گره میزنم. هرم آفتاب زخم را میسوزاند؛ انگار که سشوار داغ روی پوست قرمز دستم گرفته باشی. همانجا در ایستگاه اتوبوس پماد سوختگی را افتتاح میکنم. خنکی پماد کمی تسکینم میدهد. بچه که بودم وقتی میسوختم مامان روغن حیوانی روی زخم میگذاشت. من زار میزدم و مامان با آرامش پوستم را آغشته به روغن میکرد. نمیدانم این روغن بود یا آرامش مامان که به طرفهالعینی تسکینم میداد. دست و بالم هم که ضرب میدید، با همان طمأنینه پی میبست روی آن قسمت یا عسل و چند تا چیز دیگر را هم ترکیب میکرد.
غربت هم احساس درد کشیدن را از من گرفته بود هم مامان را. آفتاب از پماد سوختگی محلول شناوری ساخته بود که گند زد به شلوار و سوئیشرتم. ریختش دلم را بهم میزد. همانطور دست سوختهام را در هوا گرفتم. پیاده راه خانه را پیش میگیرم. خانه به معنایی محلی برای خوابیدن نه محلی برای زیستن و امن بودن.
۲۳/۲۶
پ.ن: استمرار، دستآورد شیرینیست.
مسیر خانه را پیش میگیرم. خانه به معنای محلی برای خوابیدن نه محلی برای زیستن و امن بودن.
صبح سوز و سرمای هوا به صورتت سیلی میزد اما حالا با این آفتاب سوزان داشتم سانفاکد میشدم؛ ماه مه تکلیفش با خودش هم روشن نیست. بهسختی آستینهای سوئیشرت را دور کمرم گره میزنم. هرم آفتاب زخم را میسوزاند؛ انگار که سشوار داغ روی پوست قرمز دستم گرفته باشی. همانجا در ایستگاه اتوبوس پماد سوختگی را افتتاح میکنم. خنکی پماد کمی تسکینم میدهد. بچه که بودم وقتی میسوختم مامان روغن حیوانی روی زخم میگذاشت. من زار میزدم و مامان با آرامش پوستم را آغشته به روغن میکرد. نمیدانم این روغن بود یا آرامش مامان که به طرفهالعینی تسکینم میداد. دست و بالم هم که ضرب میدید، با همان طمأنینه پی میبست روی آن قسمت یا عسل و چند تا چیز دیگر را هم ترکیب میکرد.
غربت هم احساس درد کشیدن را از من گرفته بود هم مامان را. آفتاب از پماد سوختگی محلول شناوری ساخته بود که گند زد به شلوار و سوئیشرتم. ریختش دلم را بهم میزد. همانطور دست سوختهام را در هوا گرفتم. پیاده راه خانه را پیش میگیرم. خانه به معنایی محلی برای خوابیدن نه محلی برای زیستن و امن بودن.
۲۳/۲۶
پ.ن: استمرار، دستآورد شیرینیست.
حالا که خیلیها دوست داریم بریم چنین دیتی، جا داره بگم یک کلاب آفلاینی خارج از کشور برگزار میشه که آدمها دور هم جمع میشن و کتاب میخونن:)
کاش چنین فضاهایی وجود داشت.
کاش چنین فضاهایی وجود داشت.
بیتابانه دلم دویدن میخواهد. دویدن حرفهای. به این منظور هر بار کتانی رانینگ به پا میکنم، ایرپاد را روی گوش تنظیم میکنم(چه کار شاقّی)؛ یکی از آهنگهای Linkin Park, Caskets, Solence, .. پلی میشود و من نمیدوم.
هر بار این کارها را تکرار میکنم و در آخر دست از پا درازتر بعد از ۵ کیلومتر پیادهروی، برمیگردم خانه. تمام آن خوانندهها که صد خودشان را میگذارند تا انگیزه در رگهای من جاری شود، هاروکی و تمام جملات جادوییش در ستایش دویدن، لیوِ کتاب "دختری که رهایش کردی" وقتی در امتداد رودخانه در ست ورزشی جذابش میدود و بالاتر از همه خودم را ناامید میکنم و برمیگردم خانه.
در پنجمین کیلومتر تمام اشتیاق محبوس در وجودم پشت ساقها انباشته شده و انقباض دردناکی بهجا میگذارند. بعد من با خودم قرار میگذارم بار بعد حتمن بدوم و بار بعد باز نمیدوم.
از فکرم میگذرد که زندگی میان آدمها دشوار است. زندگی در دنیای تهی از آدمها هم دشوار است و احتمالن این خود زندگیست که با دشواری عجین شده.
اینکه میان ده، بیست مرد دونده و هیچ خانومی شروع به دویدن کنم اضطراب مضاعفی به جانم میاندازد. اینجور وقتها دلم میخواهد شنل نامرئی هریپاتر واقعی باشد. شنل را روی دوشم بیندازم و با تمام وجود در امتداد درختان بدوم.
۲۴/۲۶
هر بار این کارها را تکرار میکنم و در آخر دست از پا درازتر بعد از ۵ کیلومتر پیادهروی، برمیگردم خانه. تمام آن خوانندهها که صد خودشان را میگذارند تا انگیزه در رگهای من جاری شود، هاروکی و تمام جملات جادوییش در ستایش دویدن، لیوِ کتاب "دختری که رهایش کردی" وقتی در امتداد رودخانه در ست ورزشی جذابش میدود و بالاتر از همه خودم را ناامید میکنم و برمیگردم خانه.
در پنجمین کیلومتر تمام اشتیاق محبوس در وجودم پشت ساقها انباشته شده و انقباض دردناکی بهجا میگذارند. بعد من با خودم قرار میگذارم بار بعد حتمن بدوم و بار بعد باز نمیدوم.
از فکرم میگذرد که زندگی میان آدمها دشوار است. زندگی در دنیای تهی از آدمها هم دشوار است و احتمالن این خود زندگیست که با دشواری عجین شده.
اینکه میان ده، بیست مرد دونده و هیچ خانومی شروع به دویدن کنم اضطراب مضاعفی به جانم میاندازد. اینجور وقتها دلم میخواهد شنل نامرئی هریپاتر واقعی باشد. شنل را روی دوشم بیندازم و با تمام وجود در امتداد درختان بدوم.
۲۴/۲۶
در پارک نزدیک محل سکونت ما مرد بادکنکفروشی بوده که همیشه با بادکنکهای رنگی و عروسکیاش بچههای محل را به جان والدینشان میانداخته است.
پدربزرگ تعریف میکند که عمو هم هر شب نمایش شیون و خودزنی به راه میانداخته تا یکی بخرد و نیمهشبها بغل گوش بقیه بادکنک و زهرهی عزیز را با هم بترکاند.
من هرگز عمو را ندیدهام، حتی عکسش را. مثل اینکه از هشت سالگی نیست شده؛ یعنی یک روز مثل همیشه دم ظهر رفته بوده پارک ولی برخلاف همیشه دیگر برنگشته. کسی حق ندارد از آن روزها سوالی بپرسد. خاکستر شب یازدهم مرداد سال هزار و سیصد و چهل و نه در انتهاییترین لایههای مغزی خانوادهی پدری من مدفون شده و هیچکس دوست ندارد گردی از آن را بلند کند، اما گاهی که دست در دست پدربزرگ در پارک بادکنکهای رنگی و عروسکی میفروشیم خاطرات محوی را زیر لب تکرار میکند.
قانون نانوشتهای در جهان هست انگار که هر چه شغلت رنگینتر، غمت فزونتر. مثل رقاصها و حاجیفیروزهای رو سیاهی که بین ماشینها بهجای شادی بیشتر غم را سرایت میدهند. پدربزرگ هم صبحها بادکنکهای رنگیاش را با انتظار پر میکند و از دم ظهر با آن همه بادکنک رنگارنگ و فریبنده بچههای محل را به جان والدینشان میاندازد.
۲۵/۲۶
پدربزرگ تعریف میکند که عمو هم هر شب نمایش شیون و خودزنی به راه میانداخته تا یکی بخرد و نیمهشبها بغل گوش بقیه بادکنک و زهرهی عزیز را با هم بترکاند.
من هرگز عمو را ندیدهام، حتی عکسش را. مثل اینکه از هشت سالگی نیست شده؛ یعنی یک روز مثل همیشه دم ظهر رفته بوده پارک ولی برخلاف همیشه دیگر برنگشته. کسی حق ندارد از آن روزها سوالی بپرسد. خاکستر شب یازدهم مرداد سال هزار و سیصد و چهل و نه در انتهاییترین لایههای مغزی خانوادهی پدری من مدفون شده و هیچکس دوست ندارد گردی از آن را بلند کند، اما گاهی که دست در دست پدربزرگ در پارک بادکنکهای رنگی و عروسکی میفروشیم خاطرات محوی را زیر لب تکرار میکند.
قانون نانوشتهای در جهان هست انگار که هر چه شغلت رنگینتر، غمت فزونتر. مثل رقاصها و حاجیفیروزهای رو سیاهی که بین ماشینها بهجای شادی بیشتر غم را سرایت میدهند. پدربزرگ هم صبحها بادکنکهای رنگیاش را با انتظار پر میکند و از دم ظهر با آن همه بادکنک رنگارنگ و فریبنده بچههای محل را به جان والدینشان میاندازد.
۲۵/۲۶
فرض کنید یک کتاب خواندنی به دست گرفتهاید؛ صفحات با سرعت مطبوعی پیش میروند. نمیتوانید کتاب را زمین بگذارید. آنگاه به صفحهی پایانی میرسید بدون اینکه قصه به آخر برسد و حالا شما ماندهاید با هزاران حفره و سؤال.
در کتاب "چه کسی باور میکند" زن مهاجرت میکند. پس از سالها برمیگردد خانه و متوجه میشود دوست بسیار نزدیک کودکیهایش مرده. کتاب اینگونه شروع میشود" به من میگویند تو مردهای، مثل این است که به آدم بگویند تو که رفته بودی سفر، وطنت را آب برد و من دیگر جایی ندارم که بروم."
فردی که جانپناه فردی دیگر است میمیرد و وطن او را هم با خود میبرد و داستان را در میانه به پایان میرساند. فرد سوگوار میماند با هزاران حفره و سؤال.
دوستی را در فضای مجازی دنبال میکنم که روابطمان تنها به لایککردن استوری و پست محدود میشد. اما همیشه شاهد رابطهی زیبایش با پسری مهربان و شریف بودم. حدودن سه ماه قبل در پستی به اطلاع همه رساند که وطنش را آب برده است. پسر برای همیشه از دنیا رفته بود و حالا غم و فقدان و دلخفگیست که از سر و روی پیج دختر بالا میرود. مرد قصهی او در اوج جوانی رفت و داستان نصفه ماند. حالا دوست من مانده با هزاران حفره و سؤال.
روابط به اشکال متعددی به آخر میرسند؛ از بین رفتن علاقه، خیانت، مهاجرت، ترس از مسئولیتپذیری و...، اما بیرحمترین آنها مرگ است. مرگ جان و روح و زندگی یکی را میبرد و تنها جان آن دیگری را نمیبرد. مرگ در میانهی یک رابطه چیزی مانند انفجار هیروشیماست. بعد از او هر چیزی ناقص است، بیمار است، به درد نمیخورد. کاش هر کسی که میرفت دیگری را هم میبرد و در آخر آدم را در حجمهی حفرات و سؤالات بیجواب به امان خدا رها نمیکرد.
۲۶/۲۶
در کتاب "چه کسی باور میکند" زن مهاجرت میکند. پس از سالها برمیگردد خانه و متوجه میشود دوست بسیار نزدیک کودکیهایش مرده. کتاب اینگونه شروع میشود" به من میگویند تو مردهای، مثل این است که به آدم بگویند تو که رفته بودی سفر، وطنت را آب برد و من دیگر جایی ندارم که بروم."
فردی که جانپناه فردی دیگر است میمیرد و وطن او را هم با خود میبرد و داستان را در میانه به پایان میرساند. فرد سوگوار میماند با هزاران حفره و سؤال.
دوستی را در فضای مجازی دنبال میکنم که روابطمان تنها به لایککردن استوری و پست محدود میشد. اما همیشه شاهد رابطهی زیبایش با پسری مهربان و شریف بودم. حدودن سه ماه قبل در پستی به اطلاع همه رساند که وطنش را آب برده است. پسر برای همیشه از دنیا رفته بود و حالا غم و فقدان و دلخفگیست که از سر و روی پیج دختر بالا میرود. مرد قصهی او در اوج جوانی رفت و داستان نصفه ماند. حالا دوست من مانده با هزاران حفره و سؤال.
روابط به اشکال متعددی به آخر میرسند؛ از بین رفتن علاقه، خیانت، مهاجرت، ترس از مسئولیتپذیری و...، اما بیرحمترین آنها مرگ است. مرگ جان و روح و زندگی یکی را میبرد و تنها جان آن دیگری را نمیبرد. مرگ در میانهی یک رابطه چیزی مانند انفجار هیروشیماست. بعد از او هر چیزی ناقص است، بیمار است، به درد نمیخورد. کاش هر کسی که میرفت دیگری را هم میبرد و در آخر آدم را در حجمهی حفرات و سؤالات بیجواب به امان خدا رها نمیکرد.
۲۶/۲۶