دلتنگی چاقوی برندهایست که لایه لایه از سطح شروع به بریدن میکند، آرام آرام میبُرد، پیش میرود و از خود درد جانکاهی برجای میگذارد. جانکاه؛ از جان کم کننده. تجربیات جانکاه، روابط جانکاه، عشق نافرجام جانکاه مانند سایهای دنبال تو راه میافتد، سایهای که هیچ وابسته به نور نیست. در تاریکی هم صدای پای این سایه را میشنوی.
میروی سر کار، کتاب میخوانی، فیلم میبینی، در جمع دوستان و خانوادهات میخندی، مقابل آینه میایستی و رژ قرمز میزنی و همزمان از جانت کم میشود و در تمام این لحظات سنگینی نگاه این سایه را حس میکنی.
تا اینکه بالاخره یک روزی که از پلههای عابر بالا میروی و نفست نمیکشد و مینشینی روی پله میفهمی جانی برایت نمانده.
زندگی بازی نیست که بعد از مفت حرام کردن اولی و حذف، دوباره از جایی که تمام شده با جان دوم از سر گرفته شود. همین یکیست و بس.
۱۴/۲۶
پ.ن: این دوره از نیمه گذشت و من خوب یا بد در هر حال و وضع جسمی و روحی هر روز نوشتهام. به خودم افتخار میکنم.
میروی سر کار، کتاب میخوانی، فیلم میبینی، در جمع دوستان و خانوادهات میخندی، مقابل آینه میایستی و رژ قرمز میزنی و همزمان از جانت کم میشود و در تمام این لحظات سنگینی نگاه این سایه را حس میکنی.
تا اینکه بالاخره یک روزی که از پلههای عابر بالا میروی و نفست نمیکشد و مینشینی روی پله میفهمی جانی برایت نمانده.
زندگی بازی نیست که بعد از مفت حرام کردن اولی و حذف، دوباره از جایی که تمام شده با جان دوم از سر گرفته شود. همین یکیست و بس.
۱۴/۲۶
پ.ن: این دوره از نیمه گذشت و من خوب یا بد در هر حال و وضع جسمی و روحی هر روز نوشتهام. به خودم افتخار میکنم.
زن در آستانهی ۹۰ سالگی بود. دخترها و پسرها، نوهها و نتیجهها طبقهی پایین کیک تولد به دست منتظر شرفیابی او بودند. در ۹۰ سالگی هنوز سرحال بود و کارش به دوا و درمان آنچنان جدیای کشیده نشده بود. همیشه به نوهها پز محصولات غذایی ارگانیک و سبک زندگی سالم جوانیهایش را میداد که باعث طول عمرش شده بودند. از پلهها پایین میآمد که نوهی پسری بزرگش برای گرفتن دست او جلو رفت. زن حرکتی را که زمانی در عنفوان جوانی نشانهی احترام و ارزشمندی میدانست، نشانهی پیری و ناتوانی دید و با اخم ریزی دست پسر را رد کرد.
روی صندلی راحتی آجری جا خوش کرد و با ده شماره چون شمردن برعکس از نود حوصلهی همه بالاخص خودش را سر میبرد شمع را فوت کرد. یکی از نوههای کوچک با لباس بالهی صورتی کمرنگی به افتخار تولد مادربزرگ وسط سالن جا گرفت و دست و پا شکسته شروع به اجرای رقصی نمایشی کرد.
پیرزن خود را در لباس بالهی صورتی کمرنگی تجسم کرد که این همه چین و چروک را به ظرافت میتاباند، پاهای دردآلود و خمیدهاش را ۱۸۰ درجه باز میکرد و به عنوان مسنترین زن رقصنده، نامش بر روی جلد تمام روزنامهها آورده شده بود. از هیجان این رویا گونههایش گل انداختند و قلبش دیوانهوار به سینهاش کوبید.
با صدای تشویق جمع برای نوهی کوچکش به خود آمد. همه با کاشتن بوسهای بر گونهی مادربزرگ رفتند تا برای استراحت راحتش بگذارند.
زن، کسالت و پیری را به طبقهی بالا کشاند. چیزی که از موسیقی به یادش مانده بود زمزمه کرد؛ دست راستش را بالا آورد، چرخید اما سرش گیج رفت و روی تخت افتاد. ۹۰ سالش بود و هیچوقت هیچ هنری را برای دل خودش نیاموخته بود. نود سالگی خودِ بحران بود. چهل سالگی، پنجاه سالگی و حتی شست سالگی هنوز خیلی دیر نبودند. آن موقع آدم فکر میکند هنوز فرصت دارد اما حالا خیلی دیر بود. جسم چروکیدهاش مهر تاییدی بود بر اینکه حالا جز تماشای جنگل و شب و ستاره چیزی از او برنمیآید. حسرت، اشکی شد و از پهنای شقیقهها سر خورد، از پیچ گوشهایش روی ملافهی گلدار چکید.
صبح، خدمتکار جسم بیجان زن را در حالتی روی تخت پیدا کرد که دستانش را مانند رقاصان باله پیچ و تاب داده بود. میان همهی کسانی که رویاهایشان را زندگی کردهاند، او رویایش را مرده بود.
۱۵/۲۶
روی صندلی راحتی آجری جا خوش کرد و با ده شماره چون شمردن برعکس از نود حوصلهی همه بالاخص خودش را سر میبرد شمع را فوت کرد. یکی از نوههای کوچک با لباس بالهی صورتی کمرنگی به افتخار تولد مادربزرگ وسط سالن جا گرفت و دست و پا شکسته شروع به اجرای رقصی نمایشی کرد.
پیرزن خود را در لباس بالهی صورتی کمرنگی تجسم کرد که این همه چین و چروک را به ظرافت میتاباند، پاهای دردآلود و خمیدهاش را ۱۸۰ درجه باز میکرد و به عنوان مسنترین زن رقصنده، نامش بر روی جلد تمام روزنامهها آورده شده بود. از هیجان این رویا گونههایش گل انداختند و قلبش دیوانهوار به سینهاش کوبید.
با صدای تشویق جمع برای نوهی کوچکش به خود آمد. همه با کاشتن بوسهای بر گونهی مادربزرگ رفتند تا برای استراحت راحتش بگذارند.
زن، کسالت و پیری را به طبقهی بالا کشاند. چیزی که از موسیقی به یادش مانده بود زمزمه کرد؛ دست راستش را بالا آورد، چرخید اما سرش گیج رفت و روی تخت افتاد. ۹۰ سالش بود و هیچوقت هیچ هنری را برای دل خودش نیاموخته بود. نود سالگی خودِ بحران بود. چهل سالگی، پنجاه سالگی و حتی شست سالگی هنوز خیلی دیر نبودند. آن موقع آدم فکر میکند هنوز فرصت دارد اما حالا خیلی دیر بود. جسم چروکیدهاش مهر تاییدی بود بر اینکه حالا جز تماشای جنگل و شب و ستاره چیزی از او برنمیآید. حسرت، اشکی شد و از پهنای شقیقهها سر خورد، از پیچ گوشهایش روی ملافهی گلدار چکید.
صبح، خدمتکار جسم بیجان زن را در حالتی روی تخت پیدا کرد که دستانش را مانند رقاصان باله پیچ و تاب داده بود. میان همهی کسانی که رویاهایشان را زندگی کردهاند، او رویایش را مرده بود.
۱۵/۲۶
با دامن دست و پا گیر لباس سفیدم روی زمین ناهموار جنگل و شاخههای شکستهی درختان پیش میروم. نگاهم به پشت سرم است. کفشهای ناراحت پاشنه بلند را همان اول زیر گل و لای دفن کردم که پیدایم نکنند.
جنگل را از برم. از میان درختان راش پیش میروم. مه را میشکافم و پیش میروم. نه اشکهایم و نه درد و سوزش کف پاهایم هیچکدام جلودارم نیستند. صدای ضعیف آتا را از فاصلهای دور میشنوم که پشت هم فریاد میزند:"ساراااای.. آبریمی آپاردون قیز ساراااای..."
تندتر قدم برمیدارم. به آبروی رفتهی آتا فکر میکنم. چرا همان روز که از طرف دختر چهارده سالهاش به آن پیرمرد بله گفت و قرار و مدارهایش را گذاشت فکر آبرویش را نکرد. آنا صبح لباس سفید تنم کرد و گفت خوشبختی به من رو کرده. موهایم را شانه زد و زیر لب خواند" آی قیزیم..سن ارَ گتسن، من نِجه دوزوم.."
از پشت شیشههای اتاق میهمان به داماد اشاره کرد. خوشبختی پیرمرد زشت و چاقی بود که در سرسرا ایستاده بود.
اگر قرار بود خوشبختی این باشد، سیاهبختی را خوشتر میداشتم. از در پشتی دویدم سوی جنگل. مه را میشکافم و پیش میروم. صدای خروش آب صدای آتا را میبلعد. روسری ساچاخدار قرمزی را که برای بهجا آوردن سنت به کمرم بسته اند باز میکنم. به شاخهی پایینی درخت میبندم و میپرم..
"آپاردی سیللر ساراانی.."
۱۶/۲۶
جنگل را از برم. از میان درختان راش پیش میروم. مه را میشکافم و پیش میروم. نه اشکهایم و نه درد و سوزش کف پاهایم هیچکدام جلودارم نیستند. صدای ضعیف آتا را از فاصلهای دور میشنوم که پشت هم فریاد میزند:"ساراااای.. آبریمی آپاردون قیز ساراااای..."
تندتر قدم برمیدارم. به آبروی رفتهی آتا فکر میکنم. چرا همان روز که از طرف دختر چهارده سالهاش به آن پیرمرد بله گفت و قرار و مدارهایش را گذاشت فکر آبرویش را نکرد. آنا صبح لباس سفید تنم کرد و گفت خوشبختی به من رو کرده. موهایم را شانه زد و زیر لب خواند" آی قیزیم..سن ارَ گتسن، من نِجه دوزوم.."
از پشت شیشههای اتاق میهمان به داماد اشاره کرد. خوشبختی پیرمرد زشت و چاقی بود که در سرسرا ایستاده بود.
اگر قرار بود خوشبختی این باشد، سیاهبختی را خوشتر میداشتم. از در پشتی دویدم سوی جنگل. مه را میشکافم و پیش میروم. صدای خروش آب صدای آتا را میبلعد. روسری ساچاخدار قرمزی را که برای بهجا آوردن سنت به کمرم بسته اند باز میکنم. به شاخهی پایینی درخت میبندم و میپرم..
"آپاردی سیللر ساراانی.."
۱۶/۲۶
کارش جمع کردن عکسهای قدیمی بود. میگفت "یاد جمع میکنم. اگر چیزی از خودت در این دنیا به جا نگذاری، هزاری هم روی سنگ قبرت شعر و کلمات قلمبه سلمبه ردیف کنند با آنکس که شهرداری یک سنگ مرمر روی خاکش تپانده فرقی نداری."
دوره میافتاد در شهر عکس قدیمی جمع میکرد. نام و نشان طرف را پشت عکس مینوشت و میگذاشت گوشهی قابهای عکس و آینهها. روزی به هنگام بازگشت از مدرسه یک مشت عکس سه در چهار پشتنویسی شده از خودم و خانواده و عزیزانم بردم برای پیرمردِ یاد فروش.
با دختر حرف که میزدی مردمک چشمانش گشاد میشد. احساس میکردی حافظهاش پشت پلکها کار گذاشته شده و با هر جملهای که از دهانت بیرون میآید، سیستم مکش آن فعال میشود. حرف میزدی و او حرفهایت را با نگاه میبلعید و بعدتر دادهها را به لپتاپ انتقال میداد. این را از خواندن وبلاگش دانستم. میگفت "یاد جمع میکنم، این وبلاگ قرار است برای همیشه بماند و ما و هر آنچه در هزارتوی مغز ما گذشته را در خود محفوظ دارد.
فراموش شدن بر ترسِ از دست دادن و حتی مرگ نیز غالب است. این رفتن از یادها نیست که مرگ را سهمناک میکند؟
اگر دست من بود تاریخ را "یادنگار" مینامیدم. به این دنیا میآییم و دست و پا میزنیم ردی از خود به جای بگذاریم. امید که یاد نیک بهجای بگذاریم.
۱۷/۲۶
دوره میافتاد در شهر عکس قدیمی جمع میکرد. نام و نشان طرف را پشت عکس مینوشت و میگذاشت گوشهی قابهای عکس و آینهها. روزی به هنگام بازگشت از مدرسه یک مشت عکس سه در چهار پشتنویسی شده از خودم و خانواده و عزیزانم بردم برای پیرمردِ یاد فروش.
با دختر حرف که میزدی مردمک چشمانش گشاد میشد. احساس میکردی حافظهاش پشت پلکها کار گذاشته شده و با هر جملهای که از دهانت بیرون میآید، سیستم مکش آن فعال میشود. حرف میزدی و او حرفهایت را با نگاه میبلعید و بعدتر دادهها را به لپتاپ انتقال میداد. این را از خواندن وبلاگش دانستم. میگفت "یاد جمع میکنم، این وبلاگ قرار است برای همیشه بماند و ما و هر آنچه در هزارتوی مغز ما گذشته را در خود محفوظ دارد.
فراموش شدن بر ترسِ از دست دادن و حتی مرگ نیز غالب است. این رفتن از یادها نیست که مرگ را سهمناک میکند؟
اگر دست من بود تاریخ را "یادنگار" مینامیدم. به این دنیا میآییم و دست و پا میزنیم ردی از خود به جای بگذاریم. امید که یاد نیک بهجای بگذاریم.
۱۷/۲۶
به تازگی کتاب "زندانی لاس لوماس" را خواندم. از ایدهی نو داستان که بگذریم، مصاحبهی ضمیمهی آن فوقالعاده بود. "کارلوس فوئنتس" را نمیشناختم. افسوس که چهقدر دیر به وجودش پی بردم..
سوز گریهی مادر، دلم را ریش میکرد. نشسته بود همانجا لبه حوض. تا قبل از رفتن میهمانها این صدای خنده و شوخی بود که از در و دیوار خانه بالا میرفت، اما حالا جز صدای مویه چیزی به گوش نمیرسید. از گوشهی پستو دستان نحیفش را میدیدم که تکیهگاه تن رنجورش شدهاند.
فرخنده اتاق طبقهی بالا را گز میکرد، سایهاش را از پشت پرده دنبال میکردم. به نظر میآمد تلفن بیسیم را در دست میگرداند و مستأصل مانده که تماس بگیرد یا نه.
رحیم را فرستاده بودند دنبال عباس، اما فرخنده بهتر از هرکسی شوهرش را میشناخت که وقتی گفته خودش اول تماس میگیرد یعنی خوش ندارد از احدی تماسی دریافت کند. از جایم بلند شدم، پایم خورد به گردیهای رنگی لامپ، ریسهها کف حیاط را پوشانده بودند.
عزیز به دنبال صدا شروع کرد اشکهایش را با پشت دست تند تند پاک کردن، النگوهایش جیرینگ جیرینگ صدا میکردند.
وقتی به عزیز نزدیک شدم که لبخندی کمرنگ به لب داشت، میخواست به منِ هشت ساله نشان دهد که همهچیز خوب است من اما میفهمیدم چه آشوبی در دل بزرگترهاست، دست زد به دیواره استکانهای چای، معلوم بود حسابی از دهان افتادهاند. یا الله گویان سینی را برداشت، رو به آشپزخانهی انتهای حیاط میرفت که زنگ در را زدند.
پردهی اتاق بالا هم کشیده شد، فرخنده همزمان با من و عزیز به در خیره شد. رفتم که در را باز کنم، با صدای باز شدن قفل محکم پلکهایم را فشار دادم تا چهرهی دایی عباس را مجسم کنم، اما ناگهان به دنبال صدای شکستن لیوانها چشمانم را باز کردم.
آقا رحیم مقابلم ایستاده بود، فکر کردم که از پشت اشک جمع شده در چشمانش حالا تصویرم باید خیلی تار شده باشد.
۱۸/۲۶
پ.ن: دوست ندارم شخصیتهایم نام داشته باشند اما این بار سعی خودم را کردم.
فرخنده اتاق طبقهی بالا را گز میکرد، سایهاش را از پشت پرده دنبال میکردم. به نظر میآمد تلفن بیسیم را در دست میگرداند و مستأصل مانده که تماس بگیرد یا نه.
رحیم را فرستاده بودند دنبال عباس، اما فرخنده بهتر از هرکسی شوهرش را میشناخت که وقتی گفته خودش اول تماس میگیرد یعنی خوش ندارد از احدی تماسی دریافت کند. از جایم بلند شدم، پایم خورد به گردیهای رنگی لامپ، ریسهها کف حیاط را پوشانده بودند.
عزیز به دنبال صدا شروع کرد اشکهایش را با پشت دست تند تند پاک کردن، النگوهایش جیرینگ جیرینگ صدا میکردند.
وقتی به عزیز نزدیک شدم که لبخندی کمرنگ به لب داشت، میخواست به منِ هشت ساله نشان دهد که همهچیز خوب است من اما میفهمیدم چه آشوبی در دل بزرگترهاست، دست زد به دیواره استکانهای چای، معلوم بود حسابی از دهان افتادهاند. یا الله گویان سینی را برداشت، رو به آشپزخانهی انتهای حیاط میرفت که زنگ در را زدند.
پردهی اتاق بالا هم کشیده شد، فرخنده همزمان با من و عزیز به در خیره شد. رفتم که در را باز کنم، با صدای باز شدن قفل محکم پلکهایم را فشار دادم تا چهرهی دایی عباس را مجسم کنم، اما ناگهان به دنبال صدای شکستن لیوانها چشمانم را باز کردم.
آقا رحیم مقابلم ایستاده بود، فکر کردم که از پشت اشک جمع شده در چشمانش حالا تصویرم باید خیلی تار شده باشد.
۱۸/۲۶
پ.ن: دوست ندارم شخصیتهایم نام داشته باشند اما این بار سعی خودم را کردم.
Forwarded from • لذت متن | ابراهیم سلطانی • (Ebrahim Soltani)
پال آستر دیروز درگذشت. او از نویسندگان محبوب من بود. به زودی دربارهاش مقالهای خواهم نوشت؛ دربارهی او که در نخستین صفحهی کتاباش، «آفریدنِ تنهایی» (The Invention of Solitude)، مینویسد:
«یک روز زندگی جریان دارد…و بعد ناگهان مرگ از راه میرسد. آدم آهِ کوچکی میکشد، در صندلیاش فرو میرود، و میمیرد. ناگهانی بودنِ مرگ جایی برای تأمل باقی نمیگذارد، به ذهن فرصت نمیدهد کلامی برای تسلا بیابد. ما میمانیم و مرگ؛ ما میمانیم و این واقعیتِ سنگین که همه میمیرند.»
.
«یک روز زندگی جریان دارد…و بعد ناگهان مرگ از راه میرسد. آدم آهِ کوچکی میکشد، در صندلیاش فرو میرود، و میمیرد. ناگهانی بودنِ مرگ جایی برای تأمل باقی نمیگذارد، به ذهن فرصت نمیدهد کلامی برای تسلا بیابد. ما میمانیم و مرگ؛ ما میمانیم و این واقعیتِ سنگین که همه میمیرند.»
.
هر روز صبح با خبر در بند شدن - و اگر خوششناس! نباشیم، خبر بر دار آویختهشدن- یک جوان مواجه میشویم. میگویم در بند شدن یک جوان اما تو بخوان سوختن عمر، کشته شدن استعداد، اغمای امیال و آرزوها و سقط شدن هزاران هزار ایدهی نوزاد...
و من به جوانی فکر میکنم که در سوی دیگر کرهی خاکی بدون اطلاع از خاور فلکزدهی میانه چشمهایش را رو به تجربههای جدید زندگی باز میکند و روحش هم خبر ندارد چند نفر برای آن بستر از پیش فراهم سگ دو میزنند.
دوستی گفت از سیاهیها ننویس، بگذار پایان روز خواندن متن تو آبی روان روی سیاهیها باشد. کاش میشد خود ناتوانم، یکه سیاهی را کنار بزنم. حالا که در این خاک هزار دست هم صدا ندارد حداقل بگذار سیاه بنویسم.
میگویند دیگر اخبار نخوانید، کتاب مینویسند که "اخبار نخوانید" برای روحیهتان، روانتان، پوست و معدهتان بد است، غافل از اینکه ما خود خبر هستیم؛ مرگ ما خبر است، فقر ما خبر است، خرید و تفریح ما خبر است. تو هر روز صبح که از خانه بیرون میروی خبر را بغل میگیری؛ به سوپرمارکت میروی تا یه آبمیوه و کیک بخری ته دلت را بگیرد و میبینی حداقل ۴۰ تومان روی قیمتش رفته و این خود خبر است.
به کتابفروشیهای مورد علاقهت سر میزنی و میبینی ۶۰، ۷۰ صفحه کتاب ۳۰۰ تومان شده و این خود خبر است.
خبر برای پوست و مو و اعصاب و ... بد است اما نه در خاور فلکزدهی میانه که خود خبر است.
۱۹/۲۶
و من به جوانی فکر میکنم که در سوی دیگر کرهی خاکی بدون اطلاع از خاور فلکزدهی میانه چشمهایش را رو به تجربههای جدید زندگی باز میکند و روحش هم خبر ندارد چند نفر برای آن بستر از پیش فراهم سگ دو میزنند.
دوستی گفت از سیاهیها ننویس، بگذار پایان روز خواندن متن تو آبی روان روی سیاهیها باشد. کاش میشد خود ناتوانم، یکه سیاهی را کنار بزنم. حالا که در این خاک هزار دست هم صدا ندارد حداقل بگذار سیاه بنویسم.
میگویند دیگر اخبار نخوانید، کتاب مینویسند که "اخبار نخوانید" برای روحیهتان، روانتان، پوست و معدهتان بد است، غافل از اینکه ما خود خبر هستیم؛ مرگ ما خبر است، فقر ما خبر است، خرید و تفریح ما خبر است. تو هر روز صبح که از خانه بیرون میروی خبر را بغل میگیری؛ به سوپرمارکت میروی تا یه آبمیوه و کیک بخری ته دلت را بگیرد و میبینی حداقل ۴۰ تومان روی قیمتش رفته و این خود خبر است.
به کتابفروشیهای مورد علاقهت سر میزنی و میبینی ۶۰، ۷۰ صفحه کتاب ۳۰۰ تومان شده و این خود خبر است.
خبر برای پوست و مو و اعصاب و ... بد است اما نه در خاور فلکزدهی میانه که خود خبر است.
۱۹/۲۶
دانههای قهوه را در موکاپات جای میدهی، با حوصله و زیر لب زمزمه میکنی" چه خووبه همیشه ما با هم باشیممم.." موهایت را آن بالا مثلن شبیه گوجهی پلاسیدهای جمع کردهای. دانههای قهوه را با پشت قاشق کوچک پرس میکنی و میخوانی "من و تووو دشمن درد و غم باشیممم" با انگشتان ظریف و کشیدهی دست راستت روی کابینت ضرب میگیری و با دست آزاد شیر میریزی در شیرجوش. "چه خوبه دلامون از امید پره" چرخ میزنی و دامنت با ساق پای من برخورد میکند و دلم هرّی میریزد پایین و تو با شیطنت نگاهم میکنی و میخوانی "غم داره از من و تو دل میبره." شیر به جوش میآید. با نهایت دقت فنجانها را پر میکنی از قهوه و شیر و مینشینی روی صندلی مقابلم.
دست میبرم به فنجان سرد و خالی و غم را سر میکشم. صندلی مقابلم خالیست. تو مدتهاست نیستی. زیر لب زمزمه میکنم" تو میدونی... چقدر شومه هوای خونه مردی که از روی تو محرومه."
۲۰/۲۶
دست میبرم به فنجان سرد و خالی و غم را سر میکشم. صندلی مقابلم خالیست. تو مدتهاست نیستی. زیر لب زمزمه میکنم" تو میدونی... چقدر شومه هوای خونه مردی که از روی تو محرومه."
۲۰/۲۶
بعدازظهری دیدم خاله خانوم دست شهرزاد را گرفته و وارد خانه میشوند. رفتم روی فلکهی گاز و توپ لاکی دولایهام را انداختم حیاطشان. چند ثانیه صبر کردم و بعد در زدم. خاله خانوم آمد دم در و چشمغرهزنان گفت" بایست تا توپ را بیارم." بخشکی شانس، شهرزاد نبود که در را باز کرد. توپ و زانوی غم را یکجا بغل گرفتم، نشستم دم درِ خانهی خودمان. اول شبی فکری به ذهنم رسید، همان فکر همیشگی. جلدی پریدم پشت بام خانه، توپ را انداختم پشت بام خانهی خاله خانوم. رفتم دم درشان. شوهر خاله خانوم در را باز کرد و جلوی دو چشمانم چاقو انداخت درون توپ و پارهش کرد. بعد گفت" حالا برو، دیگه اینورا پیدایت نشود ها، دفعه بعدی گوش خودت را میبرم." هر بار همین را میگفت. از او نمیترسیدم از آقاجانم میترسیدم که اگر میفهمید باز توپم پاره شده بیحرف پس و پیش گوشم را میبرید.
مکدر برگشتم خانه و صفحهی بیستم دفتر مشقم یه چوب خط جدید به روزهای ندیدن شهرزاد اضافه کردم. نخ قرمز را که کف دستم عرق کرده بود گذاشتم زیر بالش. آقا معلم گفته بود یک خدایی هست، آفرودیت نام در یونان باستان که در دفتر ثقیلی نام کسی که قرار هست با او ازدواج کنیم مقابل نام ما نوشته و این دفتر را همهجا با خود حمل میکند. یک چیزی در مایههای دفتر ثبت ازدواجهای خودمان اما بزرگتر و سیارش. به دلم برات شده بود مقابل نام من شهرزاد را نوشتهاند، یعنی دلم میخواست که اینطور باشد. پشت دفتر مشقم نوشته بودم عباس = شهرزاد دختر م. همسایه رو به رویی که اگر یکوقتی آفرودیت آمد و نمیدانست چه برای من بنویسد تقلبی رسانده باشم.
آقا جانم پول توجیبی را قطع کرد و من بعد از مدرسه بیتوپ مینشستم جلوی در و به در سبزآبی خانهشان زل میزدم. دیگر رنگپریدگیهای روی در را از حفظ بودم. اگر میتوانستم فقط یک بار او را ببینم..فقط یکبار. باید این نخ قرمز را به دستش برسانم.. پسرهی کلاس بالاتر گفته بود در کتابی که از دایی دکترش کادو گرفته خوانده نخ قرمزی در افسانههای چینیها هست که به انگشت کوچک دو نفر بسته شده و سرنوشت دو نفر را به هم گره میزند، از آنها گرههای کور و پارهناشدنی. میخواستم نخ قرمز را بدهم به شهرزاد گره بزند دور انگشت قرمزش تا من بزرگتر بشوم، بروم خدمت، کار پیدا کنم و بعد بروم خانهشان. اینها را بالاخره یکجوری باید به او میگفتم.
ده روز بعد از مدرسه که میآمدم دیدم کامیونی جلوی خانهشان پارک شده، اثاثیه بار میزنند. چشمانم پر شده بود و نمیتوانستم ببینم دقیقن اوضاع از چه قرار است. رفتمجلوتر دیدم خودش است، خانهی خاله خانوم. دویدم خانه دفترم را جرواجر کردم، خدای لعنتی عشق یونان یک جو قدرت خدای بدشانسی و اسبابکشی را هم نداشت. نشستم دم در با چشمان به خون نشسته و انگشت کوچکی که نخ چنان دورش سفت گره زده شده بود که به کبودی میزد و زیر لب التماس آفرودیت و ابا و اجدادش میکردم که کاری کند، اما نکرد و کامیون بارکش رفت. برای همیشه رفت.
۲۱/۲۶
مکدر برگشتم خانه و صفحهی بیستم دفتر مشقم یه چوب خط جدید به روزهای ندیدن شهرزاد اضافه کردم. نخ قرمز را که کف دستم عرق کرده بود گذاشتم زیر بالش. آقا معلم گفته بود یک خدایی هست، آفرودیت نام در یونان باستان که در دفتر ثقیلی نام کسی که قرار هست با او ازدواج کنیم مقابل نام ما نوشته و این دفتر را همهجا با خود حمل میکند. یک چیزی در مایههای دفتر ثبت ازدواجهای خودمان اما بزرگتر و سیارش. به دلم برات شده بود مقابل نام من شهرزاد را نوشتهاند، یعنی دلم میخواست که اینطور باشد. پشت دفتر مشقم نوشته بودم عباس = شهرزاد دختر م. همسایه رو به رویی که اگر یکوقتی آفرودیت آمد و نمیدانست چه برای من بنویسد تقلبی رسانده باشم.
آقا جانم پول توجیبی را قطع کرد و من بعد از مدرسه بیتوپ مینشستم جلوی در و به در سبزآبی خانهشان زل میزدم. دیگر رنگپریدگیهای روی در را از حفظ بودم. اگر میتوانستم فقط یک بار او را ببینم..فقط یکبار. باید این نخ قرمز را به دستش برسانم.. پسرهی کلاس بالاتر گفته بود در کتابی که از دایی دکترش کادو گرفته خوانده نخ قرمزی در افسانههای چینیها هست که به انگشت کوچک دو نفر بسته شده و سرنوشت دو نفر را به هم گره میزند، از آنها گرههای کور و پارهناشدنی. میخواستم نخ قرمز را بدهم به شهرزاد گره بزند دور انگشت قرمزش تا من بزرگتر بشوم، بروم خدمت، کار پیدا کنم و بعد بروم خانهشان. اینها را بالاخره یکجوری باید به او میگفتم.
ده روز بعد از مدرسه که میآمدم دیدم کامیونی جلوی خانهشان پارک شده، اثاثیه بار میزنند. چشمانم پر شده بود و نمیتوانستم ببینم دقیقن اوضاع از چه قرار است. رفتمجلوتر دیدم خودش است، خانهی خاله خانوم. دویدم خانه دفترم را جرواجر کردم، خدای لعنتی عشق یونان یک جو قدرت خدای بدشانسی و اسبابکشی را هم نداشت. نشستم دم در با چشمان به خون نشسته و انگشت کوچکی که نخ چنان دورش سفت گره زده شده بود که به کبودی میزد و زیر لب التماس آفرودیت و ابا و اجدادش میکردم که کاری کند، اما نکرد و کامیون بارکش رفت. برای همیشه رفت.
۲۱/۲۶
جنگ جهانی دوم زمانی که فرانسه به اشغال آلمانها درآمد حق نوشتن، چاپ و انتشار کتاب از نویسندگان فرانسوی سلب شد.
اما دست به قلمهای فرانسوی وا ندادند؛ یک سازمان انتشاراتی زیرزمینی که خود را "انتشارات نیمهشب" مینامید تشکیل شد و نویسندگان با نامهای مستعار، نوشتههای خود را چاپ میکردند.
"سکوت دریا" نخستین اثر از مجموعهی "کتابچههای سکوت" است. نویسنده هویت واقعی خود را پشت نام "ورکور" پنهان ساخت اما حالا میدانیم که این اثر نوشتهی "ژان مارسل بروله" است.
این کتاب روایت روزهایی از حضور یک افسر آلمانی در خانهی یک مرد فرانسویست که مرد با برادرزادهی جوانش زندگی میکند.
اما دست به قلمهای فرانسوی وا ندادند؛ یک سازمان انتشاراتی زیرزمینی که خود را "انتشارات نیمهشب" مینامید تشکیل شد و نویسندگان با نامهای مستعار، نوشتههای خود را چاپ میکردند.
"سکوت دریا" نخستین اثر از مجموعهی "کتابچههای سکوت" است. نویسنده هویت واقعی خود را پشت نام "ورکور" پنهان ساخت اما حالا میدانیم که این اثر نوشتهی "ژان مارسل بروله" است.
این کتاب روایت روزهایی از حضور یک افسر آلمانی در خانهی یک مرد فرانسویست که مرد با برادرزادهی جوانش زندگی میکند.
وقتی احساسات کسی را جریحهدار میکنم حتی اگر دشمنم باشد خودم هم آزرده میشوم.
[ سکوت دریا، ورکور ]
[ سکوت دریا، ورکور ]
آن روز آموختم که اگر کسی بداند دستها را چگونه باید دید، درخواهد یافت که آنها هم مثل چهرهی آدمی و حتی بهتر از آن، پرده از عواطف و احساسات برمیدارند، زیرا دست چندان به اختیار شخص نیست.
[ سکوت دریا، ورکور ]
[ سکوت دریا، ورکور ]
تازگیها مد شده در خیابانها یک میکروفون میگیرند جلوی آقایان و مثلن میپرسند "آیا موافق این هستید که لطف کنید، منت بگذارید به همسر آیندهتان حق طلاق بدهید؟"
غالب آقایان که خودشان جز با هورمون تستوسترون بر کشورها حکومت نمیکنند، به دلیل احساسی و غیرمنطقی بودن جنس زن موافق بخشیدن حق طلاق نیستند. همانها که وسط این بحبوحهی گشت ارشاد و ددمنشیهای جنس زن علیه زن، فشارهای کمرشکن اقتصادی، بیخانمانیها، طلاقها، تنهاییها و خودکشیها تنها نام سیاستمدار را یدک میکشند و برای اینکه به نام وطن به تیرچه قبایشان برنخورد تهدید جنگ را هم به جانمان میاندازند.
همینها برای خاطر غیرمنطقی بودن زن حق طلاق را که با آن مجدد خودِ زن انگشتنما شده و دری بهسوی تروماها و سختیهای بسیار باز میکند را از او سلب میکنند.
حالا برای اینکه خوب به جان هم بیافتیم میکروفونی هم مقابل خانمها میگیرند که "با حقوق فلان تومان قبول میکنی ازدواج کنی؟" مرد هم که نمیتواند با عشق شکم زن و بچه را سیر کند و فقر هم که پدر و مادر ندارد پس غالب خانمها قبول نمیکنند.
اینگونه ما با هم میجنگیم، زخمی میشویم، میمیریم. نسل بعدی زندگی ما را از سر میگیرد و روزی میکروفونی مقابل پسران و دختران ما که ما را بیعرضه خواهند خواند میگیرند.
۲۲/۲۶
غالب آقایان که خودشان جز با هورمون تستوسترون بر کشورها حکومت نمیکنند، به دلیل احساسی و غیرمنطقی بودن جنس زن موافق بخشیدن حق طلاق نیستند. همانها که وسط این بحبوحهی گشت ارشاد و ددمنشیهای جنس زن علیه زن، فشارهای کمرشکن اقتصادی، بیخانمانیها، طلاقها، تنهاییها و خودکشیها تنها نام سیاستمدار را یدک میکشند و برای اینکه به نام وطن به تیرچه قبایشان برنخورد تهدید جنگ را هم به جانمان میاندازند.
همینها برای خاطر غیرمنطقی بودن زن حق طلاق را که با آن مجدد خودِ زن انگشتنما شده و دری بهسوی تروماها و سختیهای بسیار باز میکند را از او سلب میکنند.
حالا برای اینکه خوب به جان هم بیافتیم میکروفونی هم مقابل خانمها میگیرند که "با حقوق فلان تومان قبول میکنی ازدواج کنی؟" مرد هم که نمیتواند با عشق شکم زن و بچه را سیر کند و فقر هم که پدر و مادر ندارد پس غالب خانمها قبول نمیکنند.
اینگونه ما با هم میجنگیم، زخمی میشویم، میمیریم. نسل بعدی زندگی ما را از سر میگیرد و روزی میکروفونی مقابل پسران و دختران ما که ما را بیعرضه خواهند خواند میگیرند.
۲۲/۲۶