شهرزاد
3.29K subscribers
642 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
درب کالسکه باز می‌شود. ناگهان از خواب می‌پرم. گردن‌م را که نمی‌دانم چند دقیقه‌ست در این حالت دردناک مانده مالش می‌دهم. چند ثانیه زمان می‌برد تا موقعیت خودم را تشخیص دهم. راننده بی‌قرار در را باز نگه داشته تا زودتر پیاده شوم اما حرفی نمی‌زند. خورشید درست بالای سرمان است. زمین از بازتاب نور داغ خورشید می‌درخشد. در حینی که راننده چمدان مرا می‌آورد نگاهم اطراف را موشکافانه می‌پاید؛ سرتاسر محوطه درخت‌های نارون و راش به چشم می‌خورند. باغچه‌های مقابل خانه‌ مملو از گل‌های رز، اطلسی و اسپیره‌اند. خدا می‌داند با هر نفسی که می‌کشم چند تا از این حشرات ریز وارد دهانم می‌شوند.
مرد من و چمدان را می‌‌گذارد و می‌رود. به رفتنش و گرد بلند شده در پی چرخ‌ها می‌نگرم. با شنیدن صدای پر از اشتیاق صاحب‌خانه سرم را برمی‌گردانم. گل از گل‌م می‌شکفد و با شعف به سمت میزبان می‌روم.

از پله‌های چوبی جلوی خانه بالا می‌آیم. علاوه بر صدای قیژثیژ چوب کهنه صدای تق عصای‌م هم می‌آید. بوی نم و ماندگی فضا را پرد کرده است. از اسباب و اثاثیه‌ی خانه چیزی جز چند قاب عکس و یک مبل تکی که پارچه‌ی قرمزش به گل‌بهی پوسیده‌ای بدل شده، نمانده است.
هم‌زمان با صدای شات‌های پی‌درپی دوربین خبرنگار جوانی که همراهی‌ام می‌کند پا به درون دالان تاریک انتهای خانه می‌گذارم. مقابل درب آخرین اتاق می‌ایستم، قبل از پایین کشیدن دست‌گیره چند ثانیه مکث می‌کنم.

"بالاخره آمدی؟ بایست این‌جا تا زودتر کار را شروع کنیم." خودش روی همان مبل تکی می‌نشیند. قلم را به دست گرفته و کارش را شروع می‌کند. شب گذشته‌اش در میهمانی‌ای که برای خوشامدگویی من ترتیب داده شده بود، قبول کرده بودم مدل برهنه‌ی او باشم. مردمک‌ چشمانم حرکاتش را دنبال می‌کنند. هر وقت سرش را بالا آورده و نگاهم می‌کند قلبم به سینه می‌کوبد، اما او همان‌قدر عادی به من نگاه می‌کند که به یک گلدان. اجازه می‌دهد چند دقیقه‌ای استراحت کنم. من هم سرم را به سمت پنجره‌ی اتاق می‌گردانم.

پسر بزرگم کنار ماشین ایستاده و با تلفن صحبت می‌کند. خبرنگار می‌پرسد "می‌شود تصویری از شما در همان حالت بگیرم؟ همان‌طور که ایستاده بودید؟‌ این قامت خمیده و چین و چروک‌های‌م را می‌کشانم مقابل پنجره و به کسی که دیگر نیست نگاه می‌کنم. از خبرنگار می‌پرسم"نامه‌ی اعتراف به عشق او همیشه همان‌جا پشت قاب نقاشی بوده؟" جواب نمی‌دهد و فقط پشت هم عکس می‌گیرد. پیدا کردن معشوقه‌ی نقاش بزرگ تنها مسئله‌ای‌ست که مغزش را پر کرده‌.

از پله‌های خانه پایین می‌آیم. صاحب‌خانه را تنگ در آغوش می‌گیرم. از گوشه‌ی چشم به او نگاه می‌کنم که تا لحظه‌ی آخر هیچ حرفی به من‌ نمی‌زند، قاب نقاشی را به نشانه‌ی دل‌شکستی از بی‌تفاوتی او گوشه‌ی اتاق‌ش رها کرده بودم، نمی‌خواستم اثری از او را با خودم به شهر بکشانم. سوار کالسکه می‌شوم و تصمیم می‌گیرم هیچ‌وقت به آن روستا برنگردم.

۹/۲۶
شهرزاد
روابط؛ قسمت دوم: اسباب‌کشی خانواده‌ی ما به مدت ۱۵ سال طلسم شد؛ یعنی از آن روز که پدرم دستم را وسط حیاط مدرسه گرفت و برد محله‌ای دیگر تا همین چند ماه پیش یک‌جا نشین بودیم. تجربه‌ی تلخ دوران ابتدایی‌م در سه سال بعدی تحصیلی جبران شد. در مدرسه جزئی از اکیپی بودم…
روابط؛ قسمت سوم:
پیش از این‌که به ادامه‌ی روابط بزرگ‌سالی برسم به سال‌ها قبل برمی‌گردم. سال‌هایی که تنها هم‌بازی‌ام در خانه مامان بود. مامان‌ هیچ کم‌ نمی‌گذاشت؛ ما ساعت‌ها نقاشی می‌کشیدیم، خمیربازی می‌کردیم، خاله‌بازی می‌کردیم، شعر و کتاب داستان‌ می‌خواندیم و از جایی به بعد خیلی هم صحبت می‌کردیم.
من خیلی دیر زبان باز کرده بودم؛ دو سالگی به بعد. مادرم تخم انواع پرنده‌ها را به من‌ خورانده بود تا زبانم باز شود. نمی‌دانم در تخم آن پرنده‌ی آخر چه بود که نه‌ تنها زبانم باز شد بلکه دیگر هرگز بسته هم نشد.
با تمام این‌ها در شش، هفت سالگی در جای جای خانه برای مادرم یادداشت می‌گذاشتم. یادداشتی با این مضمون" لطفن برای من یک خواهر کوچک‌تر بیاورید."
شب و روز دعا می‌کردم یک خواهر داشته باشم. بالای منبر می‌رفتم که زندگی بدون یک خواهر کوچک‌تر مفت نمی‌ارزد، زندگی بدون یک خواهر کوچک‌تر تیره و تار است.
و بالاخره در ۷ سالگی، بحبوحه‌ی پایه‌ی اول دبستان من‌ صاحب یک خواهر کوچک‌تر شدم. یک موجود کوچکِ ناز. به هیچ احدی اجازه نمی‌دادم‌ نزدیکش شود به‌خصوص ف و اگر زورم نمی‌رسید الم شنگه‌ای راه می‌انداختم آن سرش ناپیدا.
من و خواهرم روابط پیچیده‌ای داریم؛ از آن روابط که شارژر گوشی به‌ هم قرض نمی‌دهیم ولی اگر پایش بیافتد به هم کلیه و کبد می‌بخشیم.
از آن روابط که پنج دقیقه بعد از بحثی خونین و حتی فیزیکی کنار هم‌ می‌نشینیم و فیلم می‌بینیم، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد.
از آن روابط که به جوک‌های خنده‌دار هم نمی‌خندیم چون خواهرمان آن را تعریف کرده.
از مهر سال هشتاد و چهار تا امروز بابت هیچ یک از لحظات حتی ثانیه‌ای پشیمان نشده‌ام چون هنوز هم معتقدم زندگی بدون خواهر کوچک‌تر مفت نمی‌ارزد و بسیار تیره و تار است.

۱۰/۲۶
یک روز در این دوره از خودم راضی‌ام، یک روز ناراضی.
یک روز حس می‌کنم خیلی خوب نوشته‌ام، یک روز حس می‌کنم چرت و پرت نوشته‌ام. یک روز حس می‌کنم کار درستی کرده‌ام نوشته‌ها را این‌جا نشر داده‌ام، یک روز حس می‌کنم اشتباه کرده‌ام و دوست دارم همه را پاک کنم.
اولین باری‌ست که جز برای بیان افکار و تجربه‌ها و احساسات خودم، جز در زمانی که حس و حال نوشتن هست هم می‌نویسم، البته که در همین روزها هم کم از تجربه‌ها و خاطرات وام نگرفته‌ام.
گاهی ذهنم خالی‌ می‌شود و هر چه بیشتر فشار می‌آورم کم‌تر می‌نویسم و گاهی آن‌قدر ایده‌ها بسیارند که باید بین‌شان تنها یکی را انتخاب کنم.
روز یازدهم است و من امروز از این‌که اصلن مناسب نوشتن نیستم گریه کردم.
"رابطه هیچ‌وقت ناگهانی تمام نمی‌شود. هیچ‌کس ناگهانی متوجه نمی‌شود که دیگر نمی‌تواند ادامه دهد. یکی از آن دو نفر از ماه‌ها قبل و اگر انصاف داشته باشد از روزها قبل خودش را برای ترک کردن آماده می‌کند. او ولی بی‌انصاف بود؛ از همان روزهای اول برای این سناریو برنامه‌ریزی کرده بود؛ که بیاید، ادای ماندن درآورد و بعد برای همیشه برود."

"رابطه هیچ‌وقت ناگهانی تمام نمی‌شود. هیچ‌کس ناگهانی به نقطه‌ای نمی‌رسد که کسی را که روزی دوست داشته ترک کند. یکی از آن دو نفر ماه‌ها تلاش برای درست کردن میانه را نادیده می‌گیرد. بعد یک روز که متوجه می‌شود دیگر همه‌چیز از دست رفته با متهم کردن‌ دیگری به بی‌وفایی از واقعیت فرار می‌کند."

مرد و زنی که در آستانه‌ی جدایی بودند نوبتی وارد صحنه می‌شدند. زن پیراهن بلند آبی کم‌رنگی از جنس الیاف طبیعی به تن داشت، با شال مشکی‌ای که موهای لخت بلوندش را می‌پوشاندند. مرد با پیراهن آبی راه‌راه و شلوار پارچه‌ای روشنی روی صحنه ظاهر شده بود. سر و وضعشان به‌ عنوان زوجی که یک بحران را پشت سر می‌گذاشتند زیادی آراسته بود. هر کدام ایستاده در تنها هاله‌ی نور روی صحنه‌ی نمایش، با بیان چند جمله حق را به خود می‌دادند و می‌رفتند.
از تماشاگران هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. یکی از همان نمایش‌های آبکی که با چپاندن جملاتت شاعرانه و مناسب هایلایت‌ شدن حواس مخاطب را پرت می‌کنند.
حواسم می‌رود پی نمایش موزیکال پینوکیو، روباه مکار و گربه نره که این‌قدر جذاب بود، الف آرزو کرد کاش درس نمایش خوانده بود و حالا او بود که به‌جای آن مرد در نقش گربه پاهایش را به رقص در می‌آورد.

نمایش به‌گونه‌ای پیش می‌رفت که انگار ما قرار بود در آخر این زوج را قضاوت کنیم. قرار بود تعیین کنیم چه کسی مقصرتر است. فکر کردم اگر من کارگردان نمایش می‌بودم این دو را با رنگ و روی رفته و لباس‌های مشکی در سوگِ عشق از دست رفته مقابل هم می‌نشاندم. شاید یک والتزی هم در پس زمینه پخش می‌شد. بعد این زوج بهم نگاه می‌کردند، گله‌گی می‌کردند، از هم عصبانی می‌شدند و در آخر به این نتیجه می‌رسیدند که ماندنشان جز با رنج‌ کشیدن همراه نیست، مثل نمایش‌نامه‌ی "لاموزیکا دومین" از دوراس یک آغوش محکم هم ضمیمه‌ی این خداحافظی می‌کردم.
گاهی پایان یک رابطه می‌تواند تنها بخش زیبای آن باشد.

۱۱/۲۶
در همسایگی ما پیرمرد عجیب و غریبی زندگی می‌کند که از محل تولدش هیچ اطلاعاتی در دسترس نیست. تقریبن تمام ساکنین محل از بدو زندگی او را در حال ساخت نقاب در آن دخمه‌ی تاریک و بدبو دیده‌اند. تنها یکی دو نفر هستند که ممکن است اطلاعات به درد بخوری داشته باشند که آن هم گوش‌های‌شان زیادی برای ارضای فضولی‌های مردم سنگین است.
نقاب‌های صورت تمام ساکنین محل از همین‌جا تامین می‌شود. پیرمرد صبح‌ به صبح با دو شبه چشمی که زور می‌زنند از بین چروک‌های صورت بیرون بیایند صورتک‌های مختلف می‌سازد و می‌فروشد.
کف دخمه، روی دیوار‌ها، کنار دستش کپه کپه نقاب روی هم تلنبار شده‌اند. تنها صورت واقعی اتاق و حتی شهر چروک‌های لایه‌ لایه‌ی خود پیرمرد است.
ما صبح‌ها نقاب خندان را روی صورت‌های غم‌زده‌ی خود می‌گذاریم و می‌رویم پی زندگی، گاهی حتی وقتی به خانه برمی‌گردیم هم نقاب‌ها روی صورت‌مان هستند، بیچاره‌ترین‌های‌مان آن‌هایی هستند که همین‌طوری به رخت‌خواب می‌روند.
در طول این مدت تنها یک بار یک نفر با همان‌ خشم و بی‌نقاب از خانه بیرون زد و پنج‌تایی نقاب خرد شده از آدم‌هایی که سر راه دید به‌جا گذاشت که برای کسب و کار پیرمرد خیلی هم بد نشد.
بعدازظهری که قرار بود برای اولین بار به دیدن مردی بروم برای مدت طولانی مقابل این دیوار ایستادم.

وقتی در تکاپوی جست و جوی چیزی نیستی، زودتر آن را می‌یابی. وقتی قصد خرید نداری و تنها به تماشای ویترین مغازه‌ها مشغولی یکی دو تا وسیله‌ی خوب و مناسب شکار می‌کنی. من هم آن‌روز در پی عشق و عاشقی نبودم، در واقع در پی عاشق نشدن بودم.
رنگ و غذای مورد علاقه و تیک خوردن ملاک‌ها و سوالات امتحانی آشنایی دلم را بهم می‌زدند. هیچ نقابی برای این دیدار پیدا نکردم. خودم رفتم.

من در پی عاشق شدن نبودم که او را دیدم، با روحی برهنه و چهره‌ای بی‌نقاب مقابل او نشستم، هر بار و او سرزمین امن‌تری برای خود من می‌شد هر بار.
من در پی عاشق شدن نبودم که عشق را پیدا کردم.

نقاب‌ها را شبانه جمع کردم تا برای پیرمرد ببرم و آن‌جا اول بار لب‌خندش را دیدم.
سیل نقاب‌های آن دخمه‌ی تنگ و نمور متعلق به عاشقان شهر ما بود. پیرمرد آمده بود تا راهی برای تمییز عشق واقعی به ما بدهد.

۱۲/۲۶
دایی از خدمت آمده بود چند روزی مرخصی. عزیز هم مثل پروانه دور ته‌تغاری‌اش می‌گشت. در حیاط خانه غوغایی برپا بود؛ یک‌جا چند نفری مشغول پاک کردن برنج بودند. دو نفری دم پله‌های زیرزمین پیاز خلالی می‌کردند. ما بچه‌ها و آقاجان هم هندوانه و سیب درون حوض می‌ریختیم و عزیز بخاطر خیس شدن خودمان و کف حیاط دو سه جمله‌ای نثار منِ ورپریده کرد چون مادر من دیر آمده بود کمک دستش باشد.
برای بند آمدن ونگ‌ ونگ گریه‌های‌م دایی من را کشید کنار و یاد داد با دو کاغذ سفید و مشکی دم دست، دو تا موشک درست کنیم؛ یکی سفید. یکی سیاه.

عزیز هر بار که دایی کوله‌ای پشتش می‌انداخت تا برود دانشگاه، سیل قسم‌های تمام نام‌های عربی‌ای را که از بر بود راه می‌انداخت که یک وقت دایی شعاری ندهد، وارد شلوغی‌ای نشود، حرفی نزند. دستانش را چند بار می‌زد روی لبانش تا نشان دهد لام تا کام حرف نزدن یعنی چه و هر بار با این کار جرینگ جرینگ النگوهای‌ش من را به خنده می‌انداخت. در آخر هم لنگه‌ی دمپایی‌اش روانه‌ی منِ ورپریده می‌شد.

من فکر می‌کردم انقلاب تنها واژه‌ای برای پوشش دادن است؛ مردم به عنوان‌ مهره‌های بازی، زیر گلوله و مشت و لگد در نمایش یک مشت سیاست‌مدار شرکت داشتند. کسانی‌ که در گوشه‌ی دیگری از کره‌ی زمین نظاره‌گر اجرایی شدن نقشه‌ها و انتخاب‌های خودشان بودند. این‌ها را از بابا می‌شنیدم که هر بار با هیس‌های موکد بر سین آخر دعوت به خاموشی می‌شد.

صدای انفجارها پشت هم می‌آمدند. همه مقابل آن جعبه‌ی جادویی سیاه و سفید کوچک جمع بودیم و رد موشک‌ها را دنبال می‌کردیم. هر کسی زیر لب به آبا و اجداد صدام بد و بی‌راه می‌گفت. در نظرم هر کسی که ضعیف بود و کم می‌آورد در آخر به لعنت فرستادن و نفرین کردن می‌افتاد، مثل ی‌ی‌ی کردن‌های خواهر کوچکم که دیگر جوابی در چنته نداشت و به دهن‌کجی می‌افتاد. ما هم ضعیف بودیم چون دایی آن‌جا بود، زیر موشک‌ها که یکی پس از دیگری در آسمان ظاهر می‌شدند؛ یکی سفید. یکی سیاه.

با چشمان مزین به عینکی که بخش بالایی آن دور و پایینی نزدیک را نشانم می‌دهند زل زده‌ام به این جعبه‌ی مستطیلی لمسی‌ و صدای دخترانی را می‌شنوم که "ولم کن" را فریاد می‌کشند و روح‌شان لگدمال می‌شود.
هر بار که دخترم کوله‌ای پشتش می‌اندازد تا برود دانشگاه، سیل قسم‌های تمام نام‌های عربی من و مادرش راه می‌افتد که آن مقنعه‌ از سرش نیفتد، یک وقت در تحصنی شرکت نکند، دهان به دهان کسی نگذارد و هر بار صدای جرینگ جرینگ النگوهای عزیز را می‌شنوم که سال‌هاست از پیش ما رفته و به دایی‌ام فکر می‌کنم که حالا وقتی در گوشه و کنار و تاکسی به انقلاب‌گران‌ بد و بی‌راه می‌گویند اعتراف دروغین می‌کند که"نه آقا من غلط کرده باشم آن روزها انقلاب کرده باشم."

۱۳/۲۶
نقدی بسیار شخصی بر آثار جین آستین:

جین آستین در زمره‌ی نویسندگانی قرار می‌گیرد که برای نگارش آثارش در ظاهر تنها از یک قالب ادبی وام گرفته؛ دختران‌ زیبا یا نه‌چندان زیبا و جوان فقیر که کتاب می‌خوانند و می‌نویسند، مردان ثروتمند متواضع، جذاب و گاهن مغرور که شیفته‌ی ستارگان آثار جین می‌شوند، دوستان خانوادگیِ غالبن متمول، میهمانی‌ها و جشن‌های رقص و... همه امضای آثار او هستند. اگر دو سه فصل از کتاب‌های او را مقابل کسی که تنها یک کتاب از او خوانده باشد قرار دهید بی‌شک قلم او را خواهد شناخت.
بسیاری جین آستین را دختر جوان و بی‌تجربه‌ای می‌انگارند که در گوشه‌ی عزلت رویاهای خود را در زندگی دخترکانِ آثارش زیست کرده است، اما با وجود قالب یکسان، هر کتاب راوی زندگی یک دوشیزه‌ی منحصر به فرد و در نگاهی عمیق‌تر یک عقیده‌ در زمان معاصر با داستان است:

• ستاره‌ی عقل و احساس - النور دشوود - در دوراهی عقل و احساس برای تعیین سرنوشت خود در مسیر دل‌شکستی قرار می‌گیرد.
در یادداشت‌هایم پس از خواندن کتاب یافتم که داستان از جریان‌های فلسفی رایج در قرن هجدهم متأثر از آثار ادبی نویسندگان و فیلسوفان زمانه مانند فلسفه دکارت و عصر روشن‌گری‌ بوده است.

غرور و تعصب که جین خود این اثر را "بچه دل‌بند من" می‌نامید بازتابی از نگاه جامعه به زن‌ها بوده و باور عموم را که "جین" تنها به فکر شوهر دادن دختران خودش است، رد می‌کند. این اثر به زن‌ها کمک شایانی کرده و مقدمه‌ای برای نگاشته شدن کتاب‌های دیگر توسط زن‌ها بوده است.

اِما راوی زندگی پرافاده‌ترین و نچسب‌ترین شخصیت از کتاب‌های جین آستین. خود او پیش از نوشتن داستان یادداشتی به جا گذاشته که"می‌خواهم قهرمان زنی بیاورم که هیچ‌کس جز خودم خیلی دوستش نخواهد داشت." و در این‌زمینه خیلی هم موفق عمل کرده‌ است.
این اثر نوعی رمان تربیتی‌ست؛ سنتی در رمان‌نویسی اروپایی که بلوغ عاطفی و ذهنی شخصیت اصلی داستان را در دوره‌ای از زندگی نشان می‌دهد.

ترغیب، آخرین و متفاوت‌ترین داستان جین آستین از حیث داشتن بالغ‌ترین شخصیت دختر و لحن و نگاهی بدبینانه به زندگی و اطرافیان است.
من‌ این کتاب را بیش‌تر از باقی آثار او دوست دارم که هنرنمایی Sally Hawkins در نقش "آن" کم در این علاقه بی‌تأثیر نیست.

منسفیلد پارک که طبق نظر شخصی من شباهت بسیاری به داستان سیندرلا دارد با این تفاوت که سیندرلایِ داستان ما است که برای زندگی نزد دو خواهر دیگر فرستاده می‌شود. این اثر فراتر از زندگی عادی چند خانواده اشاراتی به برده‌داری و مسائل اجتماعی و انسانی دارد که بسیار ارزش‌مند است.

نورثنگر ابی راوی داستان "کاترین"دختری که جین با مهربان‌ترین مرد انگلستان آشنایش می‌کند. اثری که تنها برای دور کردن خواننده از درگیری‌های فکری و زندگی معمولی گزینه‌ی مناسبی‌ست.

کتاب‌های جین آستین هم‌نشین دوران نوجوانی و جوانی من بوده‌اند؛ هر زمان که حلاوت زندگی حقیقی رنگ باخته‌است این آثار مانند قلم جادویی راپونزل مرا به دنیایی سبز و خنک کشانده‌اند، باک بنزین من را پر کرده‌اند تا تازه‌ نفس به زندگی حقیقی برگردم. این‌ متن برای ادای دین به جین نگاشته شده است.
دل‌تنگی چاقوی برنده‌ای‌ست که لایه لایه از سطح شروع به بریدن می‌کند، آرام آرام می‌بُرد، پیش می‌رود و از خود درد جان‌کاهی برجای می‌گذارد. جان‌کاه؛ از جان کم کننده. تجربیات جان‌کاه، روابط جان‌کاه، عشق نافرجام جان‌کاه مانند سایه‌ای دنبال تو راه می‌افتد، سایه‌ای که هیچ وابسته به نور نیست. در تاریکی هم صدای پای این سایه را می‌شنوی.
می‌روی سر کار، کتاب می‌خوانی، فیلم می‌بینی، در جمع دوستان و خانواده‌ات می‌خندی، مقابل آینه می‌ایستی و رژ قرمز می‌زنی و هم‌زمان از جان‌ت کم می‌شود و در تمام این لحظات سنگینی نگاه این سایه را حس می‌کنی.
تا این‌که بالاخره یک روزی که از پله‌های عابر بالا می‌روی و نفست نمی‌کشد و می‌نشینی روی پله می‌فهمی جانی برایت نمانده.
زندگی بازی نیست که بعد از مفت حرام کردن اولی و حذف، دوباره از جایی که تمام شده با جان دوم از سر گرفته شود. همین یکی‌ست و بس‌.

۱۴/۲۶

پ.ن: این دوره از نیمه گذشت و من خوب یا بد در هر حال و وضع جسمی و روحی‌ هر روز نوشته‌ام. به خودم افتخار می‌‌کنم.
و در کدام بهار
درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

• سهراب سپهری
زن در آستانه‌ی ۹۰ سالگی بود. دخترها و پسرها، نوه‌ها و نتیجه‌ها طبقه‌ی پایین کیک تولد به دست منتظر شرف‌یابی او بودند. در ۹۰ سالگی هنوز سرحال بود و کارش به دوا و درمان آن‌چنان جدی‌ای کشیده نشده بود. همیشه به نوه‌ها پز محصولات غذایی ارگانیک و سبک زندگی سالم جوانی‌هایش را می‌داد که باعث طول عمرش شده بودند. از پله‌ها پایین می‌آمد که نوه‌ی پسری بزرگش برای گرفتن دست او جلو رفت. زن حرکتی را که‌ زمانی در عنفوان جوانی نشانه‌ی احترام و ارزش‌مندی می‌دانست، نشانه‌ی پیری و ناتوانی دید و با اخم‌ ریزی دست پسر را رد کرد.
روی صندلی راحتی آجری جا خوش کرد و با ده شماره چون شمردن برعکس از نود حوصله‌ی همه بالاخص خودش را سر می‌برد شمع را فوت کرد. یکی از نوه‌های کوچک با لباس باله‌ی صورتی کم‌رنگی به افتخار تولد مادربزرگ وسط سالن جا گرفت و دست و پا شکسته شروع به اجرای رقصی نمایشی کرد.
پیرزن خود را در لباس باله‌ی صورتی کم‌رنگی تجسم کرد که این همه چین و چروک را به ظرافت می‌تاباند، پاهای دردآلود و خمیده‌اش را ۱۸۰ درجه باز‌ می‌کرد و به عنوان مسن‌ترین زن رقصنده، نامش بر روی جلد تمام روزنامه‌ها آورده شده بود. از هیجان این رویا گونه‌هایش گل انداختند و قلبش دیوانه‌وار به سینه‌اش کوبید.
با صدای تشویق جمع برای نوه‌ی کوچکش به خود آمد. همه با کاشتن بوسه‌ای بر گونه‌‌ی مادربزرگ رفتند تا برای استراحت راحتش بگذارند.
زن، کسالت و پیری را به طبقه‌ی بالا کشاند. چیزی که از موسیقی به یادش مانده بود زمزمه‌ کرد؛ دست راستش را بالا آورد، چرخید اما سرش گیج رفت و روی تخت افتاد. ۹۰ سالش بود و هیچ‌وقت هیچ هنری را برای دل خودش نیاموخته بود. نود سالگی خودِ بحران بود. چهل سالگی، پنجاه سالگی و حتی شست سالگی هنوز خیلی دیر نبودند. آن موقع آدم فکر می‌کند هنوز فرصت دارد اما حالا خیلی دیر بود. جسم چروکیده‌اش مهر تاییدی بود بر این‌که حالا جز تماشای جنگل و شب و ستاره چیزی از او برنمی‌آید. حسرت، اشکی شد و از پهنای شقیقه‌ها سر خورد، از پیچ گوش‌هایش روی ملافه‌ی گل‌دار چکید.
صبح، خدمت‌کار جسم بی‌جان زن را در حالتی روی تخت پیدا کرد که دستانش را مانند رقاصان باله پیچ و تاب داده بود. میان‌ همه‌ی کسانی که رویاهایشان را زندگی کرده‌اند، او رویایش را مرده بود.

۱۵/۲۶
با دامن دست و پا گیر لباس سفیدم روی زمین ناهموار جنگل و شاخه‌های شکسته‌ی درختان پیش می‌روم. نگاهم به پشت سرم است. کفش‌های ناراحت پاشنه بلند را همان اول زیر گل و لای دفن کردم که پیدایم نکنند.
جنگل را از برم. از میان درختان راش پیش می‌روم. مه را می‌شکافم و پیش می‌روم. نه اشک‌هایم و نه درد و سوزش کف پاهای‌م هیچ‌کدام جلودارم نیستند. صدای ضعیف آتا را از فاصله‌ای دور می‌شنوم که پشت هم فریاد می‌زند:"ساراااای.. آبریمی آپاردون قیز ساراااای..."
تندتر قدم برمی‌دارم. به آبروی رفته‌ی آتا فکر می‌کنم. چرا همان روز که از طرف دختر چهارده ساله‌اش به آن پیرمرد بله گفت و قرار و مدارهایش را گذاشت فکر آبرویش را نکرد. آنا صبح لباس سفید تنم کرد و گفت خوش‌بختی به من رو کرده. موهای‌م را شانه زد و زیر لب خواند" آی قیزیم..سن ارَ گتسن، من نِجه دوزوم.."
از پشت شیشه‌های اتاق میهمان به داماد اشاره کرد. خوش‌بختی پیرمرد زشت و چاقی بود که در سرسرا ایستاده بود.
اگر قرار بود خوش‌بختی این باشد، سیاه‌بختی را خوش‌تر می‌داشتم. از در پشتی دویدم سوی جنگل. مه را می‌شکافم و پیش می‌روم. صدای خروش آب صدای آتا را می‌بلعد. روسری ساچاخ‌دار قرمزی را که برای به‌جا آوردن سنت به کمرم بسته اند باز می‌کنم. به شاخه‌ی پایینی درخت می‌بندم و می‌پرم..
"آپاردی سیل‌لر ساراانی.."

۱۶/۲۶
کارش جمع کردن عکس‌های قدیمی بود. می‌گفت "یاد جمع می‌کنم. اگر چیزی از خودت در این دنیا به جا نگذاری، هزاری هم روی سنگ قبرت شعر و کلمات قلمبه سلمبه ردیف کنند با آن‌کس که شهرداری یک سنگ مرمر روی خاکش تپانده فرقی نداری."
دوره می‌افتاد در شهر عکس قدیمی جمع می‌کرد. نام و نشان طرف را پشت عکس می‌نوشت و می‌گذاشت گوشه‌ی قاب‌های عکس و آینه‌ها. روزی به هنگام بازگشت از مدرسه یک مشت عکس سه در چهار پشت‌نویسی شده از خودم و خانواده و عزیزانم بردم برای پیرمردِ یاد فروش.

با دختر حرف که می‌زدی مردمک چشمانش گشاد می‌شد. احساس می‌کردی حافظه‌‌‌اش پشت پلک‌ها کار گذاشته شده و با هر جمله‌ای که از دهانت بیرون می‌آید، سیستم مکش آن فعال می‌شود. حرف می‌زدی و او حرف‌هایت را با نگاه می‌بلعید و بعدتر داده‌ها را به لپ‌تاپ انتقال می‌داد. این‌ را از خواندن وبلاگش دانستم. می‌گفت "یاد جمع می‌کنم، این وبلاگ قرار است برای همیشه بماند و ما و هر آنچه در هزارتوی مغز ما گذشته را در خود محفوظ دارد.

فراموش شدن بر ترسِ از دست دادن و حتی مرگ نیز غالب است. این رفتن از یادها نیست که مرگ را سهمناک می‌کند؟
اگر دست من بود تاریخ را "یادنگار" می‌نامیدم. به این دنیا می‌آییم و دست و پا می‌زنیم ردی از خود به جای بگذاریم. امید که یاد نیک به‌جای بگذاریم.

۱۷/۲۶
به تازگی کتاب "زندانی لاس لوماس" را خواندم. از ایده‌ی نو داستان که بگذریم، مصاحبه‌ی ضمیمه‌ی آن فوق‌العاده بود. "کارلوس فوئنتس" را نمی‌شناختم. افسوس که چه‌قدر دیر به وجودش پی بردم..
سوز گریه‌ی مادر، دلم را ریش می‌کرد. نشسته بود همان‌جا لبه حوض. تا قبل از رفتن میهمان‌ها این صدای خنده و شوخی بود که از در و دیوار خانه بالا می‌رفت، اما حالا جز صدای مویه چیزی به گوش نمی‌رسید. از گوشه‌ی پستو دستان نحیفش را می‌دیدم که تکیه‌گاه تن رنجورش شده‌اند.
فرخنده اتاق طبقه‌ی بالا را گز می‌کرد، سایه‌اش را از پشت پرده دنبال می‌کردم. به نظر می‌آمد تلفن بی‌سیم را در دست می‌گرداند و مستأصل مانده که تماس بگیرد یا نه.
رحیم را فرستاده بودند دنبال عباس، اما فرخنده بهتر از هرکسی شوهرش را می‌شناخت که وقتی گفته خودش اول تماس می‌گیرد یعنی خوش ندارد از احدی تماسی دریافت کند. از جایم بلند شدم، پایم خورد به گردی‌های رنگی لامپ‌، ریسه‌ها کف حیاط را پوشانده بودند.
عزیز به دنبال صدا شروع کرد اشک‌هایش را با پشت دست تند تند پاک کردن، النگوهایش جیرینگ جیرینگ صدا می‌کردند.
وقتی به عزیز نزدیک شدم که لبخندی کم‌رنگ به لب داشت، می‌خواست به منِ هشت ساله نشان دهد که همه‌چیز خوب است من اما می‌فهمیدم چه آشوبی در دل بزرگترهاست، دست زد به دیواره استکان‌های چای، معلوم بود حسابی از دهان افتاده‌اند. یا الله گویان سینی را برداشت، رو به آشپزخانه‌ی انتهای حیاط می‌رفت که زنگ در را زدند.
پرده‌ی اتاق بالا هم کشیده شد، فرخنده همزمان با من و عزیز به در خیره شد. رفتم که در را باز کنم، با صدای باز شدن قفل محکم پلک‌هایم را فشار دادم تا چهره‌ی دایی عباس را مجسم کنم، اما ناگهان به دنبال صدای شکستن لیوان‌‌ها چشمانم را باز کردم.
آقا رحیم مقابلم ایستاده بود، فکر کردم که از پشت اشک جمع شده در چشمانش حالا تصویرم باید خیلی تار شده باشد.

۱۸/۲۶

پ.ن: دوست ندارم شخصیت‌هایم نام داشته باشند اما این بار سعی خودم را کردم.