با خودت فکر میکنی از فردای شبی که تا سحر اشک ریختهای، غصه خوردهای یا جریان نفرت را در جزء به جزء تنت حس کردهای یا از فردای آن شبی که حس کردهای آجرها را روی قفسهی سینهات ردیف کردهاند و ترسیدهای تا صبح نفس کم بیاوری، آدم دیگری شدهای؛ آدمی که پیمانهای سفت و سختی با خود میبندد که "دیگر اجازه نمیدهم کسی با من اینشکلی رفتار کند"، دیگر هرگز به کسی اعتماد نخواهم کرد"، "دیگر هرگز فلان نخواهم کرد، بهمان نخواهم کرد."
همانقدر که سفت و سخت پیمان میبندی، به محض گذر زمان -این مقولهی مارموز- همانقدر سفت و سخت پیمانهایت را میشکنی. آدمیزاد به همهچیز عادت میکند، همهچیز و بدتر از آن همهچیز را فراموش میکند این اشرف مخلوقات!
من..از فردای آن شب کذایی به خودم قول دادم دیگر ابدن به تو فکر نکنم، از تو حرف نزنم، از تو حرفی نشنوم.
آنوقت دیشب که از پشت اتاق صدایی بسیار شبیه به صدای تو شنیدم، همه° گوش شدم تا بتوانم تشخیص دهم صدای خودت هست یا نه. همه° قلب شدم، تپیدم آن زمان که مطمئن شدم صدا، صدای خودت است. شاید آدمیزاد عشق را بهانه میکند تا ضعفهای خودش را، سست بودن در ماندن بر سر عهد و پیمان با خودش را بپوشاند، این درماندهی مخلوقات!
۴/۲۶
همانقدر که سفت و سخت پیمان میبندی، به محض گذر زمان -این مقولهی مارموز- همانقدر سفت و سخت پیمانهایت را میشکنی. آدمیزاد به همهچیز عادت میکند، همهچیز و بدتر از آن همهچیز را فراموش میکند این اشرف مخلوقات!
من..از فردای آن شب کذایی به خودم قول دادم دیگر ابدن به تو فکر نکنم، از تو حرف نزنم، از تو حرفی نشنوم.
آنوقت دیشب که از پشت اتاق صدایی بسیار شبیه به صدای تو شنیدم، همه° گوش شدم تا بتوانم تشخیص دهم صدای خودت هست یا نه. همه° قلب شدم، تپیدم آن زمان که مطمئن شدم صدا، صدای خودت است. شاید آدمیزاد عشق را بهانه میکند تا ضعفهای خودش را، سست بودن در ماندن بر سر عهد و پیمان با خودش را بپوشاند، این درماندهی مخلوقات!
۴/۲۶
دیشب خواب پدربزرگم را دیدم.
در طول این سه چهار سال تنها با شمایل بعد از شیمیدرمانیاش به خوابم میآمد؛ لاغر، با موهایی کمپشت و صورتی استخوانی.
دیشب اما در خوابم سرحال بود، مثل همان روزهای کودکی که دست در دست هم میرفتیم پیادهروی؛ چهارشانه، زورمند با موهایی جوگندمی.
تصویر خیلی واضح بود؛ از رخت و لباس تا خطوط روی چهره.
پیراهن آبی کمرنگی با خطوط سفید به تن داشت، به همراه یک شلوار توسی روشن که به یک کمربند مزین بود.
کنار چشمانش چند تایی چین و چروک به چشم میخورد، لبخند دلنشینی بر لب داشت.
ما صحبت نکردیم، یکدیگر را لمس نکردیم. فقط به هم زل زدیم و من بیدار شدم.
در طول این سه چهار سال تنها با شمایل بعد از شیمیدرمانیاش به خوابم میآمد؛ لاغر، با موهایی کمپشت و صورتی استخوانی.
دیشب اما در خوابم سرحال بود، مثل همان روزهای کودکی که دست در دست هم میرفتیم پیادهروی؛ چهارشانه، زورمند با موهایی جوگندمی.
تصویر خیلی واضح بود؛ از رخت و لباس تا خطوط روی چهره.
پیراهن آبی کمرنگی با خطوط سفید به تن داشت، به همراه یک شلوار توسی روشن که به یک کمربند مزین بود.
کنار چشمانش چند تایی چین و چروک به چشم میخورد، لبخند دلنشینی بر لب داشت.
ما صحبت نکردیم، یکدیگر را لمس نکردیم. فقط به هم زل زدیم و من بیدار شدم.
نمیدانم کدام از خدا بیخبری به این خواهر ما گفته بود اگر دیوار اتاقهای خانهاش را قرمز کند عشق بیشتری در آنجا جریان پیدا خواهد کرد. بعد پدر و مادر ما که تا دیروز اعتقاد داشتند عاشقی کار جلفیست و عشق هم در افسانههاست، برای جریان یک جُو بیشترِ عشق، آنطور سر تأیید تکان میدادند.
مادر که قسم حضرت عباس میخورد "عروس فلانی دیوارهای خانهاش را قرمز کرده و زندگیاش خیلی بر وفق مراد است، دختر من چه کم از او دارد؟!"
دم عیدی من و شوهر بیبخارش افتاده بودیم دنبال رنگ و قلممو، آن هم وقتی هنوز قرض و اقساط جهیزیهی خانم به نیمه هم نرسیده بود.
پدر و مادر ما هم که چپ و راست نصیحتمان میکردند که "این دختر همین یک دانه برادر را دارد، نگذار فکر کنند بیکس و کار است؛ آنوقت احترامش را نگه نمیدارند، اصلن وقتی تو هستی چرا پول کارگر بدهند؟!"
در نهایت ما هم مثل کارگر° مفت خانه را برای خواهرمان رنگ کردیم؛ با سلام و صلوات و بسمالله و در برخورد هر قلممو "مبارک باشد" گویان هم رنگ کردیم که اثر این خزعبلات کارگر بیافتد.
چند سال بعد نوبت ما شد که برویم خدمت سربازی، لب مرز. نمیدانم چرا حالا حضور این یک دانه برادر آنقدر مهم نبود که کاری کنند لااقل ده قدمی با مرز فاصله داشته باشیم.
بعد از مدتی طاقتفرسا؛ بیشام و ناهار درست و حسابی، در حسرت یک لقمه نان و پنیر خانه، با تحمل کلی تحقیر و فشار روانی، با کلی خواهش و تمنا و سر هم کردن دروغ و خاک کردن عمهی نداشتهمان مرخصی یک روزه گرفتیم. بعد همین که پا گذاشتیم خانه دیدیم این یک دانه خواهرمان باز با شکم برآمده نشسته و ویارانه طلب میکند. پدر و مادر ما هم که تنها کارشان شده بود ذوق کردن برای این نوههای قد و نیمقد. بعد ما دست از پا درازتر مرخصی تمام شده نشده برگشتیم همانجایی که بودیم.
دورهی اجباری تمام شد. کار پیدا کردیم. با خودمان فکر کردیم وقتش رسیده سر و سامان بگیریم. اصلن شاید دیوار اتاقهای خانهی خودمان را قرمز کنیم که دیدیم خواهرمان با چند تا بچه مانده بر دست و کلی چمدان و ساکدستی ایستاده دم در و میان گریهها اعتراف میکند عمری پاسوز بچهها شده و دیگر تحمل ندارد. پدر و مادر ما هم که تا دیروز میگفتند "سنت دارد بالا میرود، چرا زن نمیگیری؟" نصیحتمان کردند که "بالای سر خواهرت بمان تا برایش حرف در نیاورند. ما که پایمان لب گور است." مادر قسم حضرت عباس میخورد که دختر فلانی بعد از طلاق تنها زندگی کرده، تنها رفت و آمد کرده و هزار جور حرف و حدیث پشت سرش است، خواهر ما هم که یک برادر بیشتر ندارد و الخ." در نهایت ما هم یک قوطی رنگ سیاه پاشیدیم به زندگی و بختمان و ماندیم بالای سر همین یک دانه خواهر و تولههایش.
۵/۲۶
پ.ن: برای اولین بار سعی کردم راوی مرد باشم و دست روی ناعدالتیهای که فرهنگ و قوانین کشور ما به آقایون تحمیل میکنه بگذارم.
مادر که قسم حضرت عباس میخورد "عروس فلانی دیوارهای خانهاش را قرمز کرده و زندگیاش خیلی بر وفق مراد است، دختر من چه کم از او دارد؟!"
دم عیدی من و شوهر بیبخارش افتاده بودیم دنبال رنگ و قلممو، آن هم وقتی هنوز قرض و اقساط جهیزیهی خانم به نیمه هم نرسیده بود.
پدر و مادر ما هم که چپ و راست نصیحتمان میکردند که "این دختر همین یک دانه برادر را دارد، نگذار فکر کنند بیکس و کار است؛ آنوقت احترامش را نگه نمیدارند، اصلن وقتی تو هستی چرا پول کارگر بدهند؟!"
در نهایت ما هم مثل کارگر° مفت خانه را برای خواهرمان رنگ کردیم؛ با سلام و صلوات و بسمالله و در برخورد هر قلممو "مبارک باشد" گویان هم رنگ کردیم که اثر این خزعبلات کارگر بیافتد.
چند سال بعد نوبت ما شد که برویم خدمت سربازی، لب مرز. نمیدانم چرا حالا حضور این یک دانه برادر آنقدر مهم نبود که کاری کنند لااقل ده قدمی با مرز فاصله داشته باشیم.
بعد از مدتی طاقتفرسا؛ بیشام و ناهار درست و حسابی، در حسرت یک لقمه نان و پنیر خانه، با تحمل کلی تحقیر و فشار روانی، با کلی خواهش و تمنا و سر هم کردن دروغ و خاک کردن عمهی نداشتهمان مرخصی یک روزه گرفتیم. بعد همین که پا گذاشتیم خانه دیدیم این یک دانه خواهرمان باز با شکم برآمده نشسته و ویارانه طلب میکند. پدر و مادر ما هم که تنها کارشان شده بود ذوق کردن برای این نوههای قد و نیمقد. بعد ما دست از پا درازتر مرخصی تمام شده نشده برگشتیم همانجایی که بودیم.
دورهی اجباری تمام شد. کار پیدا کردیم. با خودمان فکر کردیم وقتش رسیده سر و سامان بگیریم. اصلن شاید دیوار اتاقهای خانهی خودمان را قرمز کنیم که دیدیم خواهرمان با چند تا بچه مانده بر دست و کلی چمدان و ساکدستی ایستاده دم در و میان گریهها اعتراف میکند عمری پاسوز بچهها شده و دیگر تحمل ندارد. پدر و مادر ما هم که تا دیروز میگفتند "سنت دارد بالا میرود، چرا زن نمیگیری؟" نصیحتمان کردند که "بالای سر خواهرت بمان تا برایش حرف در نیاورند. ما که پایمان لب گور است." مادر قسم حضرت عباس میخورد که دختر فلانی بعد از طلاق تنها زندگی کرده، تنها رفت و آمد کرده و هزار جور حرف و حدیث پشت سرش است، خواهر ما هم که یک برادر بیشتر ندارد و الخ." در نهایت ما هم یک قوطی رنگ سیاه پاشیدیم به زندگی و بختمان و ماندیم بالای سر همین یک دانه خواهر و تولههایش.
۵/۲۶
پ.ن: برای اولین بار سعی کردم راوی مرد باشم و دست روی ناعدالتیهای که فرهنگ و قوانین کشور ما به آقایون تحمیل میکنه بگذارم.
به اندازهی نوک انگشت، نعنا خشک روی ماست میریزم. نعنای چسبیده به انگشت شست و اشارهام را تا ذرهی آخر میخورم؛ آخرین بستهایست که مامان با دستهای خودش پاک کرده، کف تراس پهن کرده، آسیاب کرده و برایم تا این سر دنیا فرستاده است.
به ساعت نگاه میکنم. ۴ بعدازظهر است. دوست دارم با مامان صحبت کنم ولی تا بیداری او چند ساعتی مانده پس علیالحساب دلتنگی و بغض و ماست نعنایی را با هم قورت میدهم تا زمان بگذرد.
به ساعت ۴ بعدازظهر آخرین روز ایران برمیگردم؛ وقتی مامان کنار چمدان من نشسته و دگمهی تمام پیراهنهایم را محکم میکرد. از بچگی این مرض را دارم که دگمهها را تا مرز پارگیِ نخ دورشان میچرخانم.
مامان در سکوت "نرو، من بدون تو چهکار کنم"ها را محکم کوک میزد که یک وقت از دهانش نپرد بلند بگوید و من دم رفتن بیشتر از این غصه بخورم.
جایی خوانده بودم "مهاجرت، برادر مرگ است." بعد از مهاجرت فکر کردم حق دارند که میگویند "مرگ یکبار، شیون یکبار."
مهاجرت برادر مرگ نیست، استخوان لای زخم گذاشتن است؛ تو نه آنقدر دوری که بتوانی با نبودن و ندیدن کنار بیایی و نه آنقدر نزدیکی که بتوانی وقتِ دلتنگی عزیزانت را در آغوش بگیری. تو نهایت میتوانی یک چمدان خاطره، تو بخوان استخوان لای زخم را دنبال خودت تا آن سر دنیا بکشانی، ساعت ۴ بعدازظهر نوک انگشت نعناع و رب انار و آلوچهای سق بزنی و منتظر بمانی مادرت از خواب بیدار شود تا در ویدئوکال نشان دهی اوضاع کاملن بر وفق مراد است.
۶/۲۶
به ساعت نگاه میکنم. ۴ بعدازظهر است. دوست دارم با مامان صحبت کنم ولی تا بیداری او چند ساعتی مانده پس علیالحساب دلتنگی و بغض و ماست نعنایی را با هم قورت میدهم تا زمان بگذرد.
به ساعت ۴ بعدازظهر آخرین روز ایران برمیگردم؛ وقتی مامان کنار چمدان من نشسته و دگمهی تمام پیراهنهایم را محکم میکرد. از بچگی این مرض را دارم که دگمهها را تا مرز پارگیِ نخ دورشان میچرخانم.
مامان در سکوت "نرو، من بدون تو چهکار کنم"ها را محکم کوک میزد که یک وقت از دهانش نپرد بلند بگوید و من دم رفتن بیشتر از این غصه بخورم.
جایی خوانده بودم "مهاجرت، برادر مرگ است." بعد از مهاجرت فکر کردم حق دارند که میگویند "مرگ یکبار، شیون یکبار."
مهاجرت برادر مرگ نیست، استخوان لای زخم گذاشتن است؛ تو نه آنقدر دوری که بتوانی با نبودن و ندیدن کنار بیایی و نه آنقدر نزدیکی که بتوانی وقتِ دلتنگی عزیزانت را در آغوش بگیری. تو نهایت میتوانی یک چمدان خاطره، تو بخوان استخوان لای زخم را دنبال خودت تا آن سر دنیا بکشانی، ساعت ۴ بعدازظهر نوک انگشت نعناع و رب انار و آلوچهای سق بزنی و منتظر بمانی مادرت از خواب بیدار شود تا در ویدئوکال نشان دهی اوضاع کاملن بر وفق مراد است.
۶/۲۶
دوست داشتن کسی که دوستت ندارد میتواند رنجآورترین تجربهی زندگی تو باشد. پذیرش "نه" و رنج "رد شدن" بهقدری دشوار است که تصمیم میگیری در عوض آن به تلاش بیهودهات به امید اینکه روزی دری به تختهای بخورد و آن فرد تو را دوست بدارد ادامه دهی. غافل از اینکه به مرور زمان این تلاش برای عوض کردن نظر آن فرد است که دوست میداری، نه خودش را و وصال در این نقطه خیانت بزرگی بهحساب میآید.
جنین بعد از نه ماه زندگی در نزدیکترین حالت به مادر در عرض چند دقیقه وارد دنیای بسیار ناشناختهای میشود که صدای آشنای قلب مادرش را کم دارد و در مقابل ماندن در نقطه امن سابق "نه" محکمی میشنود که آنطور گریهی بلندی سر میدهد. اینجاست که اولین تجربهی جدایی آدمی شکل میگیرد و هر تجربهی جدایی و نه شنیدن از آدمهایی که به آنها وابستگی عاطفی پیدا کردهای رنج دقایق اول زندگی تو را یادآور میشود؛ حالا کمی بیشتر یا کمتر.
ناکامان در راه عشق طرفداران بیشتری دارند. با نگاهی اجمالی به ادبیات و اشعار کلاسیک و معاصر و سینما هم میتوان پی برد که چه بسیار لیلیهایی که به لالای عاشقان یکطرفه گذاشته میشوند.
مثلن حافظ که استاد چنین عاشقیهایی بوده کم طعنه نثار دلبر خود نکرده که یکی از آنها را در ذهن دارم؛
"سنگدل با من مدارا کن، فراموشم مکن
بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگینتر است."
اما این پافشاری آزاردهنده و احساس گناه دادن وجههی جالبی ندارد؛ اگر عاشق شدن زوری بود که در افسانهها برای غول چراغ جادو، تقاضای به دست آوردن قلب معشوق را منع نمیکردند.
۷/۲۶
جنین بعد از نه ماه زندگی در نزدیکترین حالت به مادر در عرض چند دقیقه وارد دنیای بسیار ناشناختهای میشود که صدای آشنای قلب مادرش را کم دارد و در مقابل ماندن در نقطه امن سابق "نه" محکمی میشنود که آنطور گریهی بلندی سر میدهد. اینجاست که اولین تجربهی جدایی آدمی شکل میگیرد و هر تجربهی جدایی و نه شنیدن از آدمهایی که به آنها وابستگی عاطفی پیدا کردهای رنج دقایق اول زندگی تو را یادآور میشود؛ حالا کمی بیشتر یا کمتر.
ناکامان در راه عشق طرفداران بیشتری دارند. با نگاهی اجمالی به ادبیات و اشعار کلاسیک و معاصر و سینما هم میتوان پی برد که چه بسیار لیلیهایی که به لالای عاشقان یکطرفه گذاشته میشوند.
مثلن حافظ که استاد چنین عاشقیهایی بوده کم طعنه نثار دلبر خود نکرده که یکی از آنها را در ذهن دارم؛
"سنگدل با من مدارا کن، فراموشم مکن
بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگینتر است."
اما این پافشاری آزاردهنده و احساس گناه دادن وجههی جالبی ندارد؛ اگر عاشق شدن زوری بود که در افسانهها برای غول چراغ جادو، تقاضای به دست آوردن قلب معشوق را منع نمیکردند.
۷/۲۶
هاناهاکی افسانهای مربوط به شرق آسیا به خصوص کشورهای کره و ژاپن است. این واژه ترکیب هانا (گل) و هاکیماسو (بالا آوردن) میباشد که به یک بیماری اشاره میکند؛
طبق این افسانه در ریههای کسی که درگیر عشق یکطرفه میشود گل رشد میکند. هرچه عمق و شدت این عشق بیشتر باشد، رشد گلها نیز بیشتر و بیشتر میشود تا جایی که فرد عاشق با سرفههای شدید و دردناک، خون و گُل بالا میآورد.
طبق این افسانه در ریههای کسی که درگیر عشق یکطرفه میشود گل رشد میکند. هرچه عمق و شدت این عشق بیشتر باشد، رشد گلها نیز بیشتر و بیشتر میشود تا جایی که فرد عاشق با سرفههای شدید و دردناک، خون و گُل بالا میآورد.
در واگن بانوان مترو جاگیر میشوم. مامور قطار نهایت دقت را به خرج میدهد تا هیچ آقایی نزدیک این واگن نشود.
دو نفری سر جا به هم میتوپند. حوصلهم از کارشان سر میرود و به اکسپلور اینستاگرام پناه میبرم؛ آنجا دختری در یک پیراهن خنک گلدار روی اسکوتر، نمایش چشمنوازی را به اجرا در میآورد؛ ویدئو را چند بار نگاه میکنم.
اینجا دختری شال را روی سرش محکم میکند تا کشانکشان درون ون پرتاب نشود.
من خودم یک پیراهن یاسی گلدار خنک دارم، چند سالی میشود که این پیراهن را خریدهام. این لباس را نگه داشتهام برای روزی که از ایران رفتم به تن کنم. دوست نداشتم این را به کسی بگویم چون میترسیدم "عقدهای" خطاب شوم، اما بعد فکر کردم "عقدهای" درستترین واژه برای این آرزوست؛ عقدهی پوشیدن یک پیراهن گلگلی در کنار چند صد دختر گلگلیپوش دیگر بدون اینکه مغولهی عجیبی باشد یا مروج فساد و بیبند و باری باشد.
ویدئو بعدی یک کنسرت خیابانیست در یک گوشهی دنیا. آنجا پیر و جوان، زن و مرد با ریتم موزیک درجا میزنند و با آهنگ همخوانی میکنند This is the life. زیر لب زمزمه میکنم..
"یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانهی میدانم آرزوست."
اینجا موزیسینها در بوشهر فستیوال موسیقی کوچه برگزار میکنند. مردم روی پا میایستند و دست میزنند، فستیوال جمع میشود و زیر لب "لعنت به این زندگی" گویان از مقابل رستورانها و غذاخوریهای پلمپشدهی بوشهر میگذرند.
آنجا دختر هموطن مهاجری از روحیهی تلاشگرانه دانشجوها میگوید. رییلهایی از جایجای کتابخانه و گردهماییهای سیاسی و اجتماعی درست میکند، از بیستمین مقالهای که تنها برای یکی از ارائههایش در روز خوانده و خودش هم باورش نمیشود میگوید.
اینجا نوجوانی پشت کنکور تستهای خیلی سبز میزند به امید اینکه روزهای بیبازده دانشگاهی را خیلی سیاه بگذراند.
در چهارمین ویدئوی اکسپلور نوتیف انقضای vpn روی اسکرین میآید و من حتی از بیچیزترین امکانات یک شهروند معمولی محروم میشوم.
به جملهای که چند روز پیش در کانالی به نقل از الکساندر آستروفسکی خواندهام فکر میکنم. اینکه" تلاش بیش از حد یک حکومت در راه مذهبیسازی جامعه به این دلیل است که آنها به خوبی میدانند که جوامع مذهبی دارای آستانه تحمل بسیار بالاتری در برابر بیعدالتی نسبت به جوامع عادی هستند؛ زیرا معتقدند خدا در دنیایی دیگر انتقامشان را خواهد گرفت."
از فکرم میگذرد جوی شهد و عسل و درختانی که در زیر سایههای آنها میخوابم کدام روز از زندگی پر حسرت و از دسترفتهی حالای من را باز میگردانند؟ تازه با علم به اینکه من با این سر و شکل مشمول ورود به بهشت هم نیستم.
۸/۲۶
دو نفری سر جا به هم میتوپند. حوصلهم از کارشان سر میرود و به اکسپلور اینستاگرام پناه میبرم؛ آنجا دختری در یک پیراهن خنک گلدار روی اسکوتر، نمایش چشمنوازی را به اجرا در میآورد؛ ویدئو را چند بار نگاه میکنم.
اینجا دختری شال را روی سرش محکم میکند تا کشانکشان درون ون پرتاب نشود.
من خودم یک پیراهن یاسی گلدار خنک دارم، چند سالی میشود که این پیراهن را خریدهام. این لباس را نگه داشتهام برای روزی که از ایران رفتم به تن کنم. دوست نداشتم این را به کسی بگویم چون میترسیدم "عقدهای" خطاب شوم، اما بعد فکر کردم "عقدهای" درستترین واژه برای این آرزوست؛ عقدهی پوشیدن یک پیراهن گلگلی در کنار چند صد دختر گلگلیپوش دیگر بدون اینکه مغولهی عجیبی باشد یا مروج فساد و بیبند و باری باشد.
ویدئو بعدی یک کنسرت خیابانیست در یک گوشهی دنیا. آنجا پیر و جوان، زن و مرد با ریتم موزیک درجا میزنند و با آهنگ همخوانی میکنند This is the life. زیر لب زمزمه میکنم..
"یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانهی میدانم آرزوست."
اینجا موزیسینها در بوشهر فستیوال موسیقی کوچه برگزار میکنند. مردم روی پا میایستند و دست میزنند، فستیوال جمع میشود و زیر لب "لعنت به این زندگی" گویان از مقابل رستورانها و غذاخوریهای پلمپشدهی بوشهر میگذرند.
آنجا دختر هموطن مهاجری از روحیهی تلاشگرانه دانشجوها میگوید. رییلهایی از جایجای کتابخانه و گردهماییهای سیاسی و اجتماعی درست میکند، از بیستمین مقالهای که تنها برای یکی از ارائههایش در روز خوانده و خودش هم باورش نمیشود میگوید.
اینجا نوجوانی پشت کنکور تستهای خیلی سبز میزند به امید اینکه روزهای بیبازده دانشگاهی را خیلی سیاه بگذراند.
در چهارمین ویدئوی اکسپلور نوتیف انقضای vpn روی اسکرین میآید و من حتی از بیچیزترین امکانات یک شهروند معمولی محروم میشوم.
به جملهای که چند روز پیش در کانالی به نقل از الکساندر آستروفسکی خواندهام فکر میکنم. اینکه" تلاش بیش از حد یک حکومت در راه مذهبیسازی جامعه به این دلیل است که آنها به خوبی میدانند که جوامع مذهبی دارای آستانه تحمل بسیار بالاتری در برابر بیعدالتی نسبت به جوامع عادی هستند؛ زیرا معتقدند خدا در دنیایی دیگر انتقامشان را خواهد گرفت."
از فکرم میگذرد جوی شهد و عسل و درختانی که در زیر سایههای آنها میخوابم کدام روز از زندگی پر حسرت و از دسترفتهی حالای من را باز میگردانند؟ تازه با علم به اینکه من با این سر و شکل مشمول ورود به بهشت هم نیستم.
۸/۲۶
درب کالسکه باز میشود. ناگهان از خواب میپرم. گردنم را که نمیدانم چند دقیقهست در این حالت دردناک مانده مالش میدهم. چند ثانیه زمان میبرد تا موقعیت خودم را تشخیص دهم. راننده بیقرار در را باز نگه داشته تا زودتر پیاده شوم اما حرفی نمیزند. خورشید درست بالای سرمان است. زمین از بازتاب نور داغ خورشید میدرخشد. در حینی که راننده چمدان مرا میآورد نگاهم اطراف را موشکافانه میپاید؛ سرتاسر محوطه درختهای نارون و راش به چشم میخورند. باغچههای مقابل خانه مملو از گلهای رز، اطلسی و اسپیرهاند. خدا میداند با هر نفسی که میکشم چند تا از این حشرات ریز وارد دهانم میشوند.
مرد من و چمدان را میگذارد و میرود. به رفتنش و گرد بلند شده در پی چرخها مینگرم. با شنیدن صدای پر از اشتیاق صاحبخانه سرم را برمیگردانم. گل از گلم میشکفد و با شعف به سمت میزبان میروم.
از پلههای چوبی جلوی خانه بالا میآیم. علاوه بر صدای قیژثیژ چوب کهنه صدای تق عصایم هم میآید. بوی نم و ماندگی فضا را پرد کرده است. از اسباب و اثاثیهی خانه چیزی جز چند قاب عکس و یک مبل تکی که پارچهی قرمزش به گلبهی پوسیدهای بدل شده، نمانده است.
همزمان با صدای شاتهای پیدرپی دوربین خبرنگار جوانی که همراهیام میکند پا به درون دالان تاریک انتهای خانه میگذارم. مقابل درب آخرین اتاق میایستم، قبل از پایین کشیدن دستگیره چند ثانیه مکث میکنم.
"بالاخره آمدی؟ بایست اینجا تا زودتر کار را شروع کنیم." خودش روی همان مبل تکی مینشیند. قلم را به دست گرفته و کارش را شروع میکند. شب گذشتهاش در میهمانیای که برای خوشامدگویی من ترتیب داده شده بود، قبول کرده بودم مدل برهنهی او باشم. مردمک چشمانم حرکاتش را دنبال میکنند. هر وقت سرش را بالا آورده و نگاهم میکند قلبم به سینه میکوبد، اما او همانقدر عادی به من نگاه میکند که به یک گلدان. اجازه میدهد چند دقیقهای استراحت کنم. من هم سرم را به سمت پنجرهی اتاق میگردانم.
پسر بزرگم کنار ماشین ایستاده و با تلفن صحبت میکند. خبرنگار میپرسد "میشود تصویری از شما در همان حالت بگیرم؟ همانطور که ایستاده بودید؟ این قامت خمیده و چین و چروکهایم را میکشانم مقابل پنجره و به کسی که دیگر نیست نگاه میکنم. از خبرنگار میپرسم"نامهی اعتراف به عشق او همیشه همانجا پشت قاب نقاشی بوده؟" جواب نمیدهد و فقط پشت هم عکس میگیرد. پیدا کردن معشوقهی نقاش بزرگ تنها مسئلهایست که مغزش را پر کرده.
از پلههای خانه پایین میآیم. صاحبخانه را تنگ در آغوش میگیرم. از گوشهی چشم به او نگاه میکنم که تا لحظهی آخر هیچ حرفی به من نمیزند، قاب نقاشی را به نشانهی دلشکستی از بیتفاوتی او گوشهی اتاقش رها کرده بودم، نمیخواستم اثری از او را با خودم به شهر بکشانم. سوار کالسکه میشوم و تصمیم میگیرم هیچوقت به آن روستا برنگردم.
۹/۲۶
مرد من و چمدان را میگذارد و میرود. به رفتنش و گرد بلند شده در پی چرخها مینگرم. با شنیدن صدای پر از اشتیاق صاحبخانه سرم را برمیگردانم. گل از گلم میشکفد و با شعف به سمت میزبان میروم.
از پلههای چوبی جلوی خانه بالا میآیم. علاوه بر صدای قیژثیژ چوب کهنه صدای تق عصایم هم میآید. بوی نم و ماندگی فضا را پرد کرده است. از اسباب و اثاثیهی خانه چیزی جز چند قاب عکس و یک مبل تکی که پارچهی قرمزش به گلبهی پوسیدهای بدل شده، نمانده است.
همزمان با صدای شاتهای پیدرپی دوربین خبرنگار جوانی که همراهیام میکند پا به درون دالان تاریک انتهای خانه میگذارم. مقابل درب آخرین اتاق میایستم، قبل از پایین کشیدن دستگیره چند ثانیه مکث میکنم.
"بالاخره آمدی؟ بایست اینجا تا زودتر کار را شروع کنیم." خودش روی همان مبل تکی مینشیند. قلم را به دست گرفته و کارش را شروع میکند. شب گذشتهاش در میهمانیای که برای خوشامدگویی من ترتیب داده شده بود، قبول کرده بودم مدل برهنهی او باشم. مردمک چشمانم حرکاتش را دنبال میکنند. هر وقت سرش را بالا آورده و نگاهم میکند قلبم به سینه میکوبد، اما او همانقدر عادی به من نگاه میکند که به یک گلدان. اجازه میدهد چند دقیقهای استراحت کنم. من هم سرم را به سمت پنجرهی اتاق میگردانم.
پسر بزرگم کنار ماشین ایستاده و با تلفن صحبت میکند. خبرنگار میپرسد "میشود تصویری از شما در همان حالت بگیرم؟ همانطور که ایستاده بودید؟ این قامت خمیده و چین و چروکهایم را میکشانم مقابل پنجره و به کسی که دیگر نیست نگاه میکنم. از خبرنگار میپرسم"نامهی اعتراف به عشق او همیشه همانجا پشت قاب نقاشی بوده؟" جواب نمیدهد و فقط پشت هم عکس میگیرد. پیدا کردن معشوقهی نقاش بزرگ تنها مسئلهایست که مغزش را پر کرده.
از پلههای خانه پایین میآیم. صاحبخانه را تنگ در آغوش میگیرم. از گوشهی چشم به او نگاه میکنم که تا لحظهی آخر هیچ حرفی به من نمیزند، قاب نقاشی را به نشانهی دلشکستی از بیتفاوتی او گوشهی اتاقش رها کرده بودم، نمیخواستم اثری از او را با خودم به شهر بکشانم. سوار کالسکه میشوم و تصمیم میگیرم هیچوقت به آن روستا برنگردم.
۹/۲۶
شهرزاد
روابط؛ قسمت دوم: اسبابکشی خانوادهی ما به مدت ۱۵ سال طلسم شد؛ یعنی از آن روز که پدرم دستم را وسط حیاط مدرسه گرفت و برد محلهای دیگر تا همین چند ماه پیش یکجا نشین بودیم. تجربهی تلخ دوران ابتداییم در سه سال بعدی تحصیلی جبران شد. در مدرسه جزئی از اکیپی بودم…
روابط؛ قسمت سوم:
پیش از اینکه به ادامهی روابط بزرگسالی برسم به سالها قبل برمیگردم. سالهایی که تنها همبازیام در خانه مامان بود. مامان هیچ کم نمیگذاشت؛ ما ساعتها نقاشی میکشیدیم، خمیربازی میکردیم، خالهبازی میکردیم، شعر و کتاب داستان میخواندیم و از جایی به بعد خیلی هم صحبت میکردیم.
من خیلی دیر زبان باز کرده بودم؛ دو سالگی به بعد. مادرم تخم انواع پرندهها را به من خورانده بود تا زبانم باز شود. نمیدانم در تخم آن پرندهی آخر چه بود که نه تنها زبانم باز شد بلکه دیگر هرگز بسته هم نشد.
با تمام اینها در شش، هفت سالگی در جای جای خانه برای مادرم یادداشت میگذاشتم. یادداشتی با این مضمون" لطفن برای من یک خواهر کوچکتر بیاورید."
شب و روز دعا میکردم یک خواهر داشته باشم. بالای منبر میرفتم که زندگی بدون یک خواهر کوچکتر مفت نمیارزد، زندگی بدون یک خواهر کوچکتر تیره و تار است.
و بالاخره در ۷ سالگی، بحبوحهی پایهی اول دبستان من صاحب یک خواهر کوچکتر شدم. یک موجود کوچکِ ناز. به هیچ احدی اجازه نمیدادم نزدیکش شود بهخصوص ف و اگر زورم نمیرسید الم شنگهای راه میانداختم آن سرش ناپیدا.
من و خواهرم روابط پیچیدهای داریم؛ از آن روابط که شارژر گوشی به هم قرض نمیدهیم ولی اگر پایش بیافتد به هم کلیه و کبد میبخشیم.
از آن روابط که پنج دقیقه بعد از بحثی خونین و حتی فیزیکی کنار هم مینشینیم و فیلم میبینیم، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد.
از آن روابط که به جوکهای خندهدار هم نمیخندیم چون خواهرمان آن را تعریف کرده.
از مهر سال هشتاد و چهار تا امروز بابت هیچ یک از لحظات حتی ثانیهای پشیمان نشدهام چون هنوز هم معتقدم زندگی بدون خواهر کوچکتر مفت نمیارزد و بسیار تیره و تار است.
۱۰/۲۶
پیش از اینکه به ادامهی روابط بزرگسالی برسم به سالها قبل برمیگردم. سالهایی که تنها همبازیام در خانه مامان بود. مامان هیچ کم نمیگذاشت؛ ما ساعتها نقاشی میکشیدیم، خمیربازی میکردیم، خالهبازی میکردیم، شعر و کتاب داستان میخواندیم و از جایی به بعد خیلی هم صحبت میکردیم.
من خیلی دیر زبان باز کرده بودم؛ دو سالگی به بعد. مادرم تخم انواع پرندهها را به من خورانده بود تا زبانم باز شود. نمیدانم در تخم آن پرندهی آخر چه بود که نه تنها زبانم باز شد بلکه دیگر هرگز بسته هم نشد.
با تمام اینها در شش، هفت سالگی در جای جای خانه برای مادرم یادداشت میگذاشتم. یادداشتی با این مضمون" لطفن برای من یک خواهر کوچکتر بیاورید."
شب و روز دعا میکردم یک خواهر داشته باشم. بالای منبر میرفتم که زندگی بدون یک خواهر کوچکتر مفت نمیارزد، زندگی بدون یک خواهر کوچکتر تیره و تار است.
و بالاخره در ۷ سالگی، بحبوحهی پایهی اول دبستان من صاحب یک خواهر کوچکتر شدم. یک موجود کوچکِ ناز. به هیچ احدی اجازه نمیدادم نزدیکش شود بهخصوص ف و اگر زورم نمیرسید الم شنگهای راه میانداختم آن سرش ناپیدا.
من و خواهرم روابط پیچیدهای داریم؛ از آن روابط که شارژر گوشی به هم قرض نمیدهیم ولی اگر پایش بیافتد به هم کلیه و کبد میبخشیم.
از آن روابط که پنج دقیقه بعد از بحثی خونین و حتی فیزیکی کنار هم مینشینیم و فیلم میبینیم، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد.
از آن روابط که به جوکهای خندهدار هم نمیخندیم چون خواهرمان آن را تعریف کرده.
از مهر سال هشتاد و چهار تا امروز بابت هیچ یک از لحظات حتی ثانیهای پشیمان نشدهام چون هنوز هم معتقدم زندگی بدون خواهر کوچکتر مفت نمیارزد و بسیار تیره و تار است.
۱۰/۲۶
یک روز در این دوره از خودم راضیام، یک روز ناراضی.
یک روز حس میکنم خیلی خوب نوشتهام، یک روز حس میکنم چرت و پرت نوشتهام. یک روز حس میکنم کار درستی کردهام نوشتهها را اینجا نشر دادهام، یک روز حس میکنم اشتباه کردهام و دوست دارم همه را پاک کنم.
اولین باریست که جز برای بیان افکار و تجربهها و احساسات خودم، جز در زمانی که حس و حال نوشتن هست هم مینویسم، البته که در همین روزها هم کم از تجربهها و خاطرات وام نگرفتهام.
گاهی ذهنم خالی میشود و هر چه بیشتر فشار میآورم کمتر مینویسم و گاهی آنقدر ایدهها بسیارند که باید بینشان تنها یکی را انتخاب کنم.
روز یازدهم است و من امروز از اینکه اصلن مناسب نوشتن نیستم گریه کردم.
یک روز حس میکنم خیلی خوب نوشتهام، یک روز حس میکنم چرت و پرت نوشتهام. یک روز حس میکنم کار درستی کردهام نوشتهها را اینجا نشر دادهام، یک روز حس میکنم اشتباه کردهام و دوست دارم همه را پاک کنم.
اولین باریست که جز برای بیان افکار و تجربهها و احساسات خودم، جز در زمانی که حس و حال نوشتن هست هم مینویسم، البته که در همین روزها هم کم از تجربهها و خاطرات وام نگرفتهام.
گاهی ذهنم خالی میشود و هر چه بیشتر فشار میآورم کمتر مینویسم و گاهی آنقدر ایدهها بسیارند که باید بینشان تنها یکی را انتخاب کنم.
روز یازدهم است و من امروز از اینکه اصلن مناسب نوشتن نیستم گریه کردم.
"رابطه هیچوقت ناگهانی تمام نمیشود. هیچکس ناگهانی متوجه نمیشود که دیگر نمیتواند ادامه دهد. یکی از آن دو نفر از ماهها قبل و اگر انصاف داشته باشد از روزها قبل خودش را برای ترک کردن آماده میکند. او ولی بیانصاف بود؛ از همان روزهای اول برای این سناریو برنامهریزی کرده بود؛ که بیاید، ادای ماندن درآورد و بعد برای همیشه برود."
"رابطه هیچوقت ناگهانی تمام نمیشود. هیچکس ناگهانی به نقطهای نمیرسد که کسی را که روزی دوست داشته ترک کند. یکی از آن دو نفر ماهها تلاش برای درست کردن میانه را نادیده میگیرد. بعد یک روز که متوجه میشود دیگر همهچیز از دست رفته با متهم کردن دیگری به بیوفایی از واقعیت فرار میکند."
مرد و زنی که در آستانهی جدایی بودند نوبتی وارد صحنه میشدند. زن پیراهن بلند آبی کمرنگی از جنس الیاف طبیعی به تن داشت، با شال مشکیای که موهای لخت بلوندش را میپوشاندند. مرد با پیراهن آبی راهراه و شلوار پارچهای روشنی روی صحنه ظاهر شده بود. سر و وضعشان به عنوان زوجی که یک بحران را پشت سر میگذاشتند زیادی آراسته بود. هر کدام ایستاده در تنها هالهی نور روی صحنهی نمایش، با بیان چند جمله حق را به خود میدادند و میرفتند.
از تماشاگران هیچ صدایی شنیده نمیشد. یکی از همان نمایشهای آبکی که با چپاندن جملاتت شاعرانه و مناسب هایلایت شدن حواس مخاطب را پرت میکنند.
حواسم میرود پی نمایش موزیکال پینوکیو، روباه مکار و گربه نره که اینقدر جذاب بود، الف آرزو کرد کاش درس نمایش خوانده بود و حالا او بود که بهجای آن مرد در نقش گربه پاهایش را به رقص در میآورد.
نمایش بهگونهای پیش میرفت که انگار ما قرار بود در آخر این زوج را قضاوت کنیم. قرار بود تعیین کنیم چه کسی مقصرتر است. فکر کردم اگر من کارگردان نمایش میبودم این دو را با رنگ و روی رفته و لباسهای مشکی در سوگِ عشق از دست رفته مقابل هم مینشاندم. شاید یک والتزی هم در پس زمینه پخش میشد. بعد این زوج بهم نگاه میکردند، گلهگی میکردند، از هم عصبانی میشدند و در آخر به این نتیجه میرسیدند که ماندنشان جز با رنج کشیدن همراه نیست، مثل نمایشنامهی "لاموزیکا دومین" از دوراس یک آغوش محکم هم ضمیمهی این خداحافظی میکردم.
گاهی پایان یک رابطه میتواند تنها بخش زیبای آن باشد.
۱۱/۲۶
"رابطه هیچوقت ناگهانی تمام نمیشود. هیچکس ناگهانی به نقطهای نمیرسد که کسی را که روزی دوست داشته ترک کند. یکی از آن دو نفر ماهها تلاش برای درست کردن میانه را نادیده میگیرد. بعد یک روز که متوجه میشود دیگر همهچیز از دست رفته با متهم کردن دیگری به بیوفایی از واقعیت فرار میکند."
مرد و زنی که در آستانهی جدایی بودند نوبتی وارد صحنه میشدند. زن پیراهن بلند آبی کمرنگی از جنس الیاف طبیعی به تن داشت، با شال مشکیای که موهای لخت بلوندش را میپوشاندند. مرد با پیراهن آبی راهراه و شلوار پارچهای روشنی روی صحنه ظاهر شده بود. سر و وضعشان به عنوان زوجی که یک بحران را پشت سر میگذاشتند زیادی آراسته بود. هر کدام ایستاده در تنها هالهی نور روی صحنهی نمایش، با بیان چند جمله حق را به خود میدادند و میرفتند.
از تماشاگران هیچ صدایی شنیده نمیشد. یکی از همان نمایشهای آبکی که با چپاندن جملاتت شاعرانه و مناسب هایلایت شدن حواس مخاطب را پرت میکنند.
حواسم میرود پی نمایش موزیکال پینوکیو، روباه مکار و گربه نره که اینقدر جذاب بود، الف آرزو کرد کاش درس نمایش خوانده بود و حالا او بود که بهجای آن مرد در نقش گربه پاهایش را به رقص در میآورد.
نمایش بهگونهای پیش میرفت که انگار ما قرار بود در آخر این زوج را قضاوت کنیم. قرار بود تعیین کنیم چه کسی مقصرتر است. فکر کردم اگر من کارگردان نمایش میبودم این دو را با رنگ و روی رفته و لباسهای مشکی در سوگِ عشق از دست رفته مقابل هم مینشاندم. شاید یک والتزی هم در پس زمینه پخش میشد. بعد این زوج بهم نگاه میکردند، گلهگی میکردند، از هم عصبانی میشدند و در آخر به این نتیجه میرسیدند که ماندنشان جز با رنج کشیدن همراه نیست، مثل نمایشنامهی "لاموزیکا دومین" از دوراس یک آغوش محکم هم ضمیمهی این خداحافظی میکردم.
گاهی پایان یک رابطه میتواند تنها بخش زیبای آن باشد.
۱۱/۲۶