در یکی از تمرینهای "حق نوشتن" از جولیا کامرون خواسته شد"سه تا از موضوعاتی که دوست دارید در مورد آن بنویسید را نام ببرید."
بدون فکر دو تا از واژهها را ردیف کردم.
۱. داستان کودک و نوجوان
۲. پدربزرگ
۳. هنوز نمیدانم!
نوشتن از پدربزرگم برای این است که فراموش نشود، که دیگران بدانند او روزی در این دنیا زندگی میکرده، از قضا انسان خیلی خوب و مهربان و دوستداشتنیای هم بوده و از او برای دیگران بگویند و روزی که این کانال به دست آیندگان افتاد هم بدانند روزی در این دنیا پدربزرگ من هم زندگی میکرده.
ما پدربزرگ را خیلی دوست داشتیم. شاید چون ما را خیلی دوست میداشت؛ همیشه پیشانیمان را میبوسید، دفتر و کتابهایمان، جامدادیهایمان، مدلهای مویمان، رنگ ناخنهایمان، خورد و خوراکمان و... برایش جالب بود و از همهچیز میپرسید. وقتی کنارش بودی احساس میکردی ارزشمندترین آدم زندگیاش هستی.
پدربزرگ که بیمار شد همه میگفتند کار خداست؛ اگر ناگهانی از میان شما میرفت دیوانه میشدید، خدا خواست با بیماری او را از میان شما ببرد تا خودتان به مرگش رضایت دهید.
من هرگز باور نمیکنم که خدا یک انسان دوستداشتنی را با عذابی به نام سرطان فقط برای پذیرش مرگش توسط اطرافیان از میان ببرد، خدای من یکی که تا اینحد بیمنطق نیست.
در ثانی من خودخواهتر از آن بودم که بخواهم رضایت دهم پدربزرگ از میان ما برود تا راحت شود. من میخواستم خوب شود، فقط میخواستم خوب شود و حتی اگر خوب نشد هم تا آخرش همینگونه حضور داشته باشد.
بعد از مرگ او پی بردم که ما بدون کسی نمیمیریم. ناقص میشویم و این میتواند از مرگ هم بدتر باشد؛ در خوشحالیها ناقصیم، در مرور خاطرات ناقصیم و حسرتهای بسیاری به گلویمان چنگ میاندازند؛ مثلن اینکه چرا وقتی مثل نقّالها برایم داستانهای قدیمی را روایت میکرد از او فیلم نگرفتم و یا چرا صدایش را ضبط نکردم. این حسرت داغ بزرگی بر دل من است.
بعد از مرگ او پی بردم به این حقیقت تلخ که گاهی نبودنش را فراموش میکنیم و این عذاب وجدان آزاردهندهای را به جان آدم میاندازد. سالها پشت هم میآیند و میروند و تو از آن روز تلخ رویارویی با مرگ دورتر میشوی و میبینی امشب قبل از خواب به او فکر نکردهای.
بدون فکر دو تا از واژهها را ردیف کردم.
۱. داستان کودک و نوجوان
۲. پدربزرگ
۳. هنوز نمیدانم!
نوشتن از پدربزرگم برای این است که فراموش نشود، که دیگران بدانند او روزی در این دنیا زندگی میکرده، از قضا انسان خیلی خوب و مهربان و دوستداشتنیای هم بوده و از او برای دیگران بگویند و روزی که این کانال به دست آیندگان افتاد هم بدانند روزی در این دنیا پدربزرگ من هم زندگی میکرده.
ما پدربزرگ را خیلی دوست داشتیم. شاید چون ما را خیلی دوست میداشت؛ همیشه پیشانیمان را میبوسید، دفتر و کتابهایمان، جامدادیهایمان، مدلهای مویمان، رنگ ناخنهایمان، خورد و خوراکمان و... برایش جالب بود و از همهچیز میپرسید. وقتی کنارش بودی احساس میکردی ارزشمندترین آدم زندگیاش هستی.
پدربزرگ که بیمار شد همه میگفتند کار خداست؛ اگر ناگهانی از میان شما میرفت دیوانه میشدید، خدا خواست با بیماری او را از میان شما ببرد تا خودتان به مرگش رضایت دهید.
من هرگز باور نمیکنم که خدا یک انسان دوستداشتنی را با عذابی به نام سرطان فقط برای پذیرش مرگش توسط اطرافیان از میان ببرد، خدای من یکی که تا اینحد بیمنطق نیست.
در ثانی من خودخواهتر از آن بودم که بخواهم رضایت دهم پدربزرگ از میان ما برود تا راحت شود. من میخواستم خوب شود، فقط میخواستم خوب شود و حتی اگر خوب نشد هم تا آخرش همینگونه حضور داشته باشد.
بعد از مرگ او پی بردم که ما بدون کسی نمیمیریم. ناقص میشویم و این میتواند از مرگ هم بدتر باشد؛ در خوشحالیها ناقصیم، در مرور خاطرات ناقصیم و حسرتهای بسیاری به گلویمان چنگ میاندازند؛ مثلن اینکه چرا وقتی مثل نقّالها برایم داستانهای قدیمی را روایت میکرد از او فیلم نگرفتم و یا چرا صدایش را ضبط نکردم. این حسرت داغ بزرگی بر دل من است.
بعد از مرگ او پی بردم به این حقیقت تلخ که گاهی نبودنش را فراموش میکنیم و این عذاب وجدان آزاردهندهای را به جان آدم میاندازد. سالها پشت هم میآیند و میروند و تو از آن روز تلخ رویارویی با مرگ دورتر میشوی و میبینی امشب قبل از خواب به او فکر نکردهای.
پرده جمع بود. نور تند خورشید به هنگام طلوع بیدارم کرد. ساعت ۵:۴۴ بود؛ به محض بیدار شدن ساعت گوشی را چک کردم؛ فکر کردم با این همه روشنایی در آسمان یحمتل خواب ماندهام، اما هنوز فرصت داشتم تا کمی دیگر بخوابم. دست کشیدم میان ابروهایم تا چک کنم ببینم جوشی که دیشب جوانه زده بود محو شده یا نه. نشده بود. زندگی است فیلم که نیست.
دیگر خوابم نمیبُرد، از تخت پایین آمدم. به اتاق نگاه انداختهم ببینم تل لباسهای روی صندلی و مبل جمع شده یا نه. نشده بود. زندگی است خب، فیلم که نیست.
برخی روزها هم هست که دقایق اول بیداری را دوست ندارم؛ حتی وقتی شبش کابوس دیده باشم. اینکه به بیداری برگردم و حقایق ناخوشایند هنوز سر جای خودشان باشند آزارم میدهد.
مرتب کردن تل لباسها و جمع کردن تارهای موی روی پارکت نیم ساعت هم زمان نمیبرد اما فعلن این لایف استایل "حالا بماند برای بعد" که از ساید افکتهای تعطیلات مزخرف نوروزی و پسانوروزیست، گریبانگیرم شده.
امسال به کتابهای بسیار قطوری چنگ انداختهام، به هر کدام ناخنک میزنم و میاندازم کنار تا حالا بماند برای بعد. البته تا اینجا یک نمایشنامه خواندهام. نه یک نمایشنامهی معمولی؛ از بهترین نمایشنامههای زندگیام و دوست دارم باز هم بخوانمش حتی همین حالا.
دیگر خوابم نمیبُرد، از تخت پایین آمدم. به اتاق نگاه انداختهم ببینم تل لباسهای روی صندلی و مبل جمع شده یا نه. نشده بود. زندگی است خب، فیلم که نیست.
برخی روزها هم هست که دقایق اول بیداری را دوست ندارم؛ حتی وقتی شبش کابوس دیده باشم. اینکه به بیداری برگردم و حقایق ناخوشایند هنوز سر جای خودشان باشند آزارم میدهد.
مرتب کردن تل لباسها و جمع کردن تارهای موی روی پارکت نیم ساعت هم زمان نمیبرد اما فعلن این لایف استایل "حالا بماند برای بعد" که از ساید افکتهای تعطیلات مزخرف نوروزی و پسانوروزیست، گریبانگیرم شده.
امسال به کتابهای بسیار قطوری چنگ انداختهام، به هر کدام ناخنک میزنم و میاندازم کنار تا حالا بماند برای بعد. البته تا اینجا یک نمایشنامه خواندهام. نه یک نمایشنامهی معمولی؛ از بهترین نمایشنامههای زندگیام و دوست دارم باز هم بخوانمش حتی همین حالا.
سلام
یک دوره کلاس نوشتن شرکت کردهام.
یکی از تمرینهای ثابت این دوره، نوشتن برای تصویر یا موزیکیست.
تصمیم گرفتهم متنها را اینجا هم به اشتراک بگذارم.
پ.ن: بیشتر این متنها زادهی خیال هستند.
یک دوره کلاس نوشتن شرکت کردهام.
یکی از تمرینهای ثابت این دوره، نوشتن برای تصویر یا موزیکیست.
تصمیم گرفتهم متنها را اینجا هم به اشتراک بگذارم.
پ.ن: بیشتر این متنها زادهی خیال هستند.
مامان هر روز صبح زود کولهپشتی عروسکی من را میزد زیر بغل، کنار کیف بزرگ و مشکی خودش که چرم رویش پوسته پوسته شده بود، بعد با دست آزادش دست مرا میگرفت، کشان کشان میبرد تا دم در خانهی عزیز. زنگ خانه را میزد، من و کولهپشتی را میگذاشت دم در و "عزیز را اذیت نکنی" گویان میرفت. صدای تقتق کفشهایش سکوت کوچه را میشکست. مامان همیشه بیرون بود. همیشه در حال رفتن بود و صدای تقتق کفشهایش آشناترین صدایی بود که از مامان بخاطر دارم. میگفت مجبور است برای آسایش من کار کند.
با عزیز خیلی خوش میگذشت. میگذاشت
بروم کوچه. خودش هم مینشست روی سکوی سیمانی جلوی خانه و در سکوت، رهگذران را از زیر نگاه میگذراندیم.
گاهی سیمینخانم هم میآمد. او نوه نداشت. همیشه از عروسش بد میگفت. میگفت که اجاقش کور است. دل خوشی از من هم نداشت. انگار رحم عروسش را مادر من بر زده باشد! در همان بچگی هم میفهمیدم جای کسی را تنگ کردن از دید دیگران چه معنایی میتواند داشته باشد.
چند وقتی میشد که در آن کوچه تنها دوستم بعد از عزیز "ح" بود. "ح" پسر بزرگی بود. چون مدرسه میرفت؛ البته در شهر خودشان. اینجا به طور موقت میرفت سر کلاس مینشست تا خیلی هم از درسها عقب نماند. قرار بود برای مدتی کوتاه اینجا بمانند. کولهپشتی سرمهای سادهای داشت. دوست نداشتم کولهپشتی عروسکی من را ببیند؛ مایهی خجالتم بود.
یکبار که با "ح" نشسته بودیم تا لاستیک دوچرخهی کمبادش را باد بزند از چیزهایی که در همان لحظه میخواستیم حرف زدیم. گفت که همین الآن تنها چیزی که دلش میخواهد یک گاز از کلوچهی فومن است، کلوچهی شهر خودشان.
کمی بعد از آن روز عزیز را وادار کردم برویم از نانوایی آرد بخریم. سیمینخانم که ادعا میکرد زمانی کل نان روستا را خودش میپخته آمد کمک دستمان. هر کسی گوشهای از خمیر را گرفته و ورز میداد. بعد نشستیم به تماشای ور آمدنش. صورت گلانداختهی عزیز از فعالیتی که به آن عادت نداشت گله به گله آردی شده بود. آن روز بیشتر از همیشه کنار عزیز خوش میگذشت، هر بار نگاهش میکردم دندانهای مصنوعیاش را به نمایش گذاشته بود با آن خندهی عجیبالشکلش.
چیزی که در نهایت به دست آمد دایرههای سفید رنگ با گوشههای برشته بود. فکر نمیکردم همان کلوچهی مغزدار با اشکال هندسیای باشد که "ح" تعریف کردهبود. عزیز میگفت که غصه نخورم، مربا که بمالد روی نانها درست میشود همان کلوچههای شهر خودشان.
کلوچهها به دست، نشستم روی سکوی سیمانی منتظر تا از مدرسه برگردد، اما او برنگشت. دوستانش گفتند مادر و پدر "ح" وسط کلاس آمدند دنبالش تا بالاخره برگردند شهر خودشان. همچنان روی سکوی سرد سیمانی نشسته بودم. "ح" رفته بود. برای همیشه و اینبار حتی صدای تقتق کفشی هم در کار نبود.
۱/۲۶
با عزیز خیلی خوش میگذشت. میگذاشت
بروم کوچه. خودش هم مینشست روی سکوی سیمانی جلوی خانه و در سکوت، رهگذران را از زیر نگاه میگذراندیم.
گاهی سیمینخانم هم میآمد. او نوه نداشت. همیشه از عروسش بد میگفت. میگفت که اجاقش کور است. دل خوشی از من هم نداشت. انگار رحم عروسش را مادر من بر زده باشد! در همان بچگی هم میفهمیدم جای کسی را تنگ کردن از دید دیگران چه معنایی میتواند داشته باشد.
چند وقتی میشد که در آن کوچه تنها دوستم بعد از عزیز "ح" بود. "ح" پسر بزرگی بود. چون مدرسه میرفت؛ البته در شهر خودشان. اینجا به طور موقت میرفت سر کلاس مینشست تا خیلی هم از درسها عقب نماند. قرار بود برای مدتی کوتاه اینجا بمانند. کولهپشتی سرمهای سادهای داشت. دوست نداشتم کولهپشتی عروسکی من را ببیند؛ مایهی خجالتم بود.
یکبار که با "ح" نشسته بودیم تا لاستیک دوچرخهی کمبادش را باد بزند از چیزهایی که در همان لحظه میخواستیم حرف زدیم. گفت که همین الآن تنها چیزی که دلش میخواهد یک گاز از کلوچهی فومن است، کلوچهی شهر خودشان.
کمی بعد از آن روز عزیز را وادار کردم برویم از نانوایی آرد بخریم. سیمینخانم که ادعا میکرد زمانی کل نان روستا را خودش میپخته آمد کمک دستمان. هر کسی گوشهای از خمیر را گرفته و ورز میداد. بعد نشستیم به تماشای ور آمدنش. صورت گلانداختهی عزیز از فعالیتی که به آن عادت نداشت گله به گله آردی شده بود. آن روز بیشتر از همیشه کنار عزیز خوش میگذشت، هر بار نگاهش میکردم دندانهای مصنوعیاش را به نمایش گذاشته بود با آن خندهی عجیبالشکلش.
چیزی که در نهایت به دست آمد دایرههای سفید رنگ با گوشههای برشته بود. فکر نمیکردم همان کلوچهی مغزدار با اشکال هندسیای باشد که "ح" تعریف کردهبود. عزیز میگفت که غصه نخورم، مربا که بمالد روی نانها درست میشود همان کلوچههای شهر خودشان.
کلوچهها به دست، نشستم روی سکوی سیمانی منتظر تا از مدرسه برگردد، اما او برنگشت. دوستانش گفتند مادر و پدر "ح" وسط کلاس آمدند دنبالش تا بالاخره برگردند شهر خودشان. همچنان روی سکوی سرد سیمانی نشسته بودم. "ح" رفته بود. برای همیشه و اینبار حتی صدای تقتق کفشی هم در کار نبود.
۱/۲۶
صفر
یاد اولین روزی که دیدمش، پشت آن باجهی سرد و بیروح با آن ارباب رجوع بیاعصابی که در مقابل صبر و آرامش او تنها جیغی خفه در یک کابوس بود.
نُه
یاد اولین باری که بعد از رد و بدل شدن کلمات و ضمایر جمع یک کلمهی عزیزم پشت جملهای جا خوش کرد و تا صبح با قلبی که به سینه میکوبید به آن جمله زل زدم.
یک
یاد اولین بوسه
دو
یاد اولین آغوش
همینطور که شمارهاش را میگرفتم خاطرات از مقابل چشمانم میگذشتند.
پنج
عدد آخر را هم وارد کردم.
یاد آخرین دیدار با آن نگاههای سرد.
از اینکه به اینجا رسانده بودمش از خودم بیزار بودم.
عمری برای من گذشت تا بوق بخورد. در آن لحظات نفس کشیدن را از یاد برده بودم.
میترسیدم جواب ندهد و این فرصت آخر هم بسوزد، فکر کردم نکند شمارهاش عوض شده باشد که صدای لطیفی آن سوی خط گفت: "بله"
گوشی تلفن از دستانم رها شد.
رفتم درحالیکه آرام زیر لب زمزمه میکردم" چیزهایی هست که نمیدانی.."
۲/۲۶
یاد اولین روزی که دیدمش، پشت آن باجهی سرد و بیروح با آن ارباب رجوع بیاعصابی که در مقابل صبر و آرامش او تنها جیغی خفه در یک کابوس بود.
نُه
یاد اولین باری که بعد از رد و بدل شدن کلمات و ضمایر جمع یک کلمهی عزیزم پشت جملهای جا خوش کرد و تا صبح با قلبی که به سینه میکوبید به آن جمله زل زدم.
یک
یاد اولین بوسه
دو
یاد اولین آغوش
همینطور که شمارهاش را میگرفتم خاطرات از مقابل چشمانم میگذشتند.
پنج
عدد آخر را هم وارد کردم.
یاد آخرین دیدار با آن نگاههای سرد.
از اینکه به اینجا رسانده بودمش از خودم بیزار بودم.
عمری برای من گذشت تا بوق بخورد. در آن لحظات نفس کشیدن را از یاد برده بودم.
میترسیدم جواب ندهد و این فرصت آخر هم بسوزد، فکر کردم نکند شمارهاش عوض شده باشد که صدای لطیفی آن سوی خط گفت: "بله"
گوشی تلفن از دستانم رها شد.
رفتم درحالیکه آرام زیر لب زمزمه میکردم" چیزهایی هست که نمیدانی.."
۲/۲۶
عمهی مادرم از کربلا آمده بود. آنروزها مثل حالا نبود که مثل آب خوردن کوله پشتت بیاندازی و از مرز خارج شوی؛ آن روزها اگر میرفتی کربلا و مکه، دوستان و آشنایان از ورودی شهر تا سر در خانهات بنر خیر مقدم میزدند.
عمه که از کربلا آمد همه به تکاپو افتادند تا بهموقع به مراسم ولیمه برسند. ما هم بار و بنه را بستیم تا از شهر راهی روستا شویم؛ محل زندگی عمه.
عمه در روستا زندگی میکرد. قرار شده بود پدربزرگ با یکسری از اعضای خانوادهی پرجمعیتش راهی روستا شود. اینکه من چطور توانستم کنار پدربزرگ و مادربزرگم و خالههایم جای بگیرم سخت نبود. کافی بود از پدربزرگ بخواهم تا من را همراه خود ببرد و او که دوست نداشت به من نه بگوید در جا پذیرفت و اینگونه بود که من جایگزین داییام شدم و او بعدن زهر خود را با فشار دادن بازویم دور از چشم پدربزرگ ریخت. در هر صورت اصلن درد نداشت!
شبانه از شهر بیرون زدیم به مقصد ترمینال. اینهمه اتوبوس آن هم نه دقیقن شبیه آنهایی که در شهر تردد میکردند، یکجا مایهی شگفتی من بود. آن وقت شب کلی آدم در خانه نبودند! پس میشد آدمها شب بیرون از خانه باشند و همچنان در امنیت به سر ببرند. کلی آدم با ساکدستی و کوله تنها یا در گعدهای نشسته و حرف میزدند. تنها عدهای سرشان را به عقب تکیه داده و چرت میزدند. زندهترین شب زندگیام بود.
صبح رسیدیم روستا. تا آن سن به شهرهای شمالی نرفته بودم اما اگر کسی بگوید تنها شمال کشور سرسبز است سخت با او مخالفت میکنم. روستایی که در آن پا گذاشتیم سبز بود و بکر. خانمهای روستا با لباسهای محلی تردد میکردند؛ دامنهای لایهلایه و رنگی، روسریهای بلند و در اصطلاح آذری ساچاخدار که به سبک خاصی پوشیده میشوند. خیلی دست و پا شکسته فارسی حرف میزدند اما این مشکل نبود، من از سن پایینتر زبان آذری را یاد گرفته بودم.
با کلهپاچه از ما پذیرایی کردند. چشم و چال گوسفند بینوا بود که در کاسهها دست به دست میشد.
حشرههای ریزی به نام "بیره" هم بودند که با فامیلهای ما همزیستی میکردند و تنها گوشت تن من به مذاقشان خوشمیآمد؛ تا آخر سفر جای سوزن انداختن روی پوست من نبود.
باقی اوقات در باغهای روستا گذشت؛ میتوانستم هر چقدر میخواهم سیب، آلبالو، آلو، گلابی و گردو بچینم. میوهها را همانجا در آب چشمه میشستیم و میخوردیم. نوک انگشتانم با رنگ آلبالو سرخ شده بود و کف دستانم بخاطر پوست کندن گردوها سیاه. از لب و لوچهام آب آویزان بود بس که میوهها آبدار بودند. حس شخصیتهای کتاب جین آستین را داشتم که با خانوادهشان راهی سفری میشوند تا آب و هوایی عوض کنند.
با غروب خورشید ساکنین به خواب رفتند. چراغی روشن نبود و ستارهای در آسمان به چشم نمیآمد. جز صدای احشام چیزی شنیده نمیشد. تنها کسانی که هنوز نخوابیده بودند من بودم و "بیرههای" روی تنم که نهایت استفاده را میبردند. میتوانستم صدای سکوت را بشنوم. میتوانستم درک کنم تنها ماندن با خود و صدای سکوت و مغز میتواند سختترین کار دنیا باشد.
گروه سرود خروسها از گرگ و میش هوا هنرماییشان را شروع کردند. باید خیلی زود به شهر غیررویایی خودمان برمیگشتیم. تنها خوشحالیم این بود دوباره ترمینال را میدیدم.
۳/۲۶
عمه که از کربلا آمد همه به تکاپو افتادند تا بهموقع به مراسم ولیمه برسند. ما هم بار و بنه را بستیم تا از شهر راهی روستا شویم؛ محل زندگی عمه.
عمه در روستا زندگی میکرد. قرار شده بود پدربزرگ با یکسری از اعضای خانوادهی پرجمعیتش راهی روستا شود. اینکه من چطور توانستم کنار پدربزرگ و مادربزرگم و خالههایم جای بگیرم سخت نبود. کافی بود از پدربزرگ بخواهم تا من را همراه خود ببرد و او که دوست نداشت به من نه بگوید در جا پذیرفت و اینگونه بود که من جایگزین داییام شدم و او بعدن زهر خود را با فشار دادن بازویم دور از چشم پدربزرگ ریخت. در هر صورت اصلن درد نداشت!
شبانه از شهر بیرون زدیم به مقصد ترمینال. اینهمه اتوبوس آن هم نه دقیقن شبیه آنهایی که در شهر تردد میکردند، یکجا مایهی شگفتی من بود. آن وقت شب کلی آدم در خانه نبودند! پس میشد آدمها شب بیرون از خانه باشند و همچنان در امنیت به سر ببرند. کلی آدم با ساکدستی و کوله تنها یا در گعدهای نشسته و حرف میزدند. تنها عدهای سرشان را به عقب تکیه داده و چرت میزدند. زندهترین شب زندگیام بود.
صبح رسیدیم روستا. تا آن سن به شهرهای شمالی نرفته بودم اما اگر کسی بگوید تنها شمال کشور سرسبز است سخت با او مخالفت میکنم. روستایی که در آن پا گذاشتیم سبز بود و بکر. خانمهای روستا با لباسهای محلی تردد میکردند؛ دامنهای لایهلایه و رنگی، روسریهای بلند و در اصطلاح آذری ساچاخدار که به سبک خاصی پوشیده میشوند. خیلی دست و پا شکسته فارسی حرف میزدند اما این مشکل نبود، من از سن پایینتر زبان آذری را یاد گرفته بودم.
با کلهپاچه از ما پذیرایی کردند. چشم و چال گوسفند بینوا بود که در کاسهها دست به دست میشد.
حشرههای ریزی به نام "بیره" هم بودند که با فامیلهای ما همزیستی میکردند و تنها گوشت تن من به مذاقشان خوشمیآمد؛ تا آخر سفر جای سوزن انداختن روی پوست من نبود.
باقی اوقات در باغهای روستا گذشت؛ میتوانستم هر چقدر میخواهم سیب، آلبالو، آلو، گلابی و گردو بچینم. میوهها را همانجا در آب چشمه میشستیم و میخوردیم. نوک انگشتانم با رنگ آلبالو سرخ شده بود و کف دستانم بخاطر پوست کندن گردوها سیاه. از لب و لوچهام آب آویزان بود بس که میوهها آبدار بودند. حس شخصیتهای کتاب جین آستین را داشتم که با خانوادهشان راهی سفری میشوند تا آب و هوایی عوض کنند.
با غروب خورشید ساکنین به خواب رفتند. چراغی روشن نبود و ستارهای در آسمان به چشم نمیآمد. جز صدای احشام چیزی شنیده نمیشد. تنها کسانی که هنوز نخوابیده بودند من بودم و "بیرههای" روی تنم که نهایت استفاده را میبردند. میتوانستم صدای سکوت را بشنوم. میتوانستم درک کنم تنها ماندن با خود و صدای سکوت و مغز میتواند سختترین کار دنیا باشد.
گروه سرود خروسها از گرگ و میش هوا هنرماییشان را شروع کردند. باید خیلی زود به شهر غیررویایی خودمان برمیگشتیم. تنها خوشحالیم این بود دوباره ترمینال را میدیدم.
۳/۲۶
با خودت فکر میکنی از فردای شبی که تا سحر اشک ریختهای، غصه خوردهای یا جریان نفرت را در جزء به جزء تنت حس کردهای یا از فردای آن شبی که حس کردهای آجرها را روی قفسهی سینهات ردیف کردهاند و ترسیدهای تا صبح نفس کم بیاوری، آدم دیگری شدهای؛ آدمی که پیمانهای سفت و سختی با خود میبندد که "دیگر اجازه نمیدهم کسی با من اینشکلی رفتار کند"، دیگر هرگز به کسی اعتماد نخواهم کرد"، "دیگر هرگز فلان نخواهم کرد، بهمان نخواهم کرد."
همانقدر که سفت و سخت پیمان میبندی، به محض گذر زمان -این مقولهی مارموز- همانقدر سفت و سخت پیمانهایت را میشکنی. آدمیزاد به همهچیز عادت میکند، همهچیز و بدتر از آن همهچیز را فراموش میکند این اشرف مخلوقات!
من..از فردای آن شب کذایی به خودم قول دادم دیگر ابدن به تو فکر نکنم، از تو حرف نزنم، از تو حرفی نشنوم.
آنوقت دیشب که از پشت اتاق صدایی بسیار شبیه به صدای تو شنیدم، همه° گوش شدم تا بتوانم تشخیص دهم صدای خودت هست یا نه. همه° قلب شدم، تپیدم آن زمان که مطمئن شدم صدا، صدای خودت است. شاید آدمیزاد عشق را بهانه میکند تا ضعفهای خودش را، سست بودن در ماندن بر سر عهد و پیمان با خودش را بپوشاند، این درماندهی مخلوقات!
۴/۲۶
همانقدر که سفت و سخت پیمان میبندی، به محض گذر زمان -این مقولهی مارموز- همانقدر سفت و سخت پیمانهایت را میشکنی. آدمیزاد به همهچیز عادت میکند، همهچیز و بدتر از آن همهچیز را فراموش میکند این اشرف مخلوقات!
من..از فردای آن شب کذایی به خودم قول دادم دیگر ابدن به تو فکر نکنم، از تو حرف نزنم، از تو حرفی نشنوم.
آنوقت دیشب که از پشت اتاق صدایی بسیار شبیه به صدای تو شنیدم، همه° گوش شدم تا بتوانم تشخیص دهم صدای خودت هست یا نه. همه° قلب شدم، تپیدم آن زمان که مطمئن شدم صدا، صدای خودت است. شاید آدمیزاد عشق را بهانه میکند تا ضعفهای خودش را، سست بودن در ماندن بر سر عهد و پیمان با خودش را بپوشاند، این درماندهی مخلوقات!
۴/۲۶
دیشب خواب پدربزرگم را دیدم.
در طول این سه چهار سال تنها با شمایل بعد از شیمیدرمانیاش به خوابم میآمد؛ لاغر، با موهایی کمپشت و صورتی استخوانی.
دیشب اما در خوابم سرحال بود، مثل همان روزهای کودکی که دست در دست هم میرفتیم پیادهروی؛ چهارشانه، زورمند با موهایی جوگندمی.
تصویر خیلی واضح بود؛ از رخت و لباس تا خطوط روی چهره.
پیراهن آبی کمرنگی با خطوط سفید به تن داشت، به همراه یک شلوار توسی روشن که به یک کمربند مزین بود.
کنار چشمانش چند تایی چین و چروک به چشم میخورد، لبخند دلنشینی بر لب داشت.
ما صحبت نکردیم، یکدیگر را لمس نکردیم. فقط به هم زل زدیم و من بیدار شدم.
در طول این سه چهار سال تنها با شمایل بعد از شیمیدرمانیاش به خوابم میآمد؛ لاغر، با موهایی کمپشت و صورتی استخوانی.
دیشب اما در خوابم سرحال بود، مثل همان روزهای کودکی که دست در دست هم میرفتیم پیادهروی؛ چهارشانه، زورمند با موهایی جوگندمی.
تصویر خیلی واضح بود؛ از رخت و لباس تا خطوط روی چهره.
پیراهن آبی کمرنگی با خطوط سفید به تن داشت، به همراه یک شلوار توسی روشن که به یک کمربند مزین بود.
کنار چشمانش چند تایی چین و چروک به چشم میخورد، لبخند دلنشینی بر لب داشت.
ما صحبت نکردیم، یکدیگر را لمس نکردیم. فقط به هم زل زدیم و من بیدار شدم.
نمیدانم کدام از خدا بیخبری به این خواهر ما گفته بود اگر دیوار اتاقهای خانهاش را قرمز کند عشق بیشتری در آنجا جریان پیدا خواهد کرد. بعد پدر و مادر ما که تا دیروز اعتقاد داشتند عاشقی کار جلفیست و عشق هم در افسانههاست، برای جریان یک جُو بیشترِ عشق، آنطور سر تأیید تکان میدادند.
مادر که قسم حضرت عباس میخورد "عروس فلانی دیوارهای خانهاش را قرمز کرده و زندگیاش خیلی بر وفق مراد است، دختر من چه کم از او دارد؟!"
دم عیدی من و شوهر بیبخارش افتاده بودیم دنبال رنگ و قلممو، آن هم وقتی هنوز قرض و اقساط جهیزیهی خانم به نیمه هم نرسیده بود.
پدر و مادر ما هم که چپ و راست نصیحتمان میکردند که "این دختر همین یک دانه برادر را دارد، نگذار فکر کنند بیکس و کار است؛ آنوقت احترامش را نگه نمیدارند، اصلن وقتی تو هستی چرا پول کارگر بدهند؟!"
در نهایت ما هم مثل کارگر° مفت خانه را برای خواهرمان رنگ کردیم؛ با سلام و صلوات و بسمالله و در برخورد هر قلممو "مبارک باشد" گویان هم رنگ کردیم که اثر این خزعبلات کارگر بیافتد.
چند سال بعد نوبت ما شد که برویم خدمت سربازی، لب مرز. نمیدانم چرا حالا حضور این یک دانه برادر آنقدر مهم نبود که کاری کنند لااقل ده قدمی با مرز فاصله داشته باشیم.
بعد از مدتی طاقتفرسا؛ بیشام و ناهار درست و حسابی، در حسرت یک لقمه نان و پنیر خانه، با تحمل کلی تحقیر و فشار روانی، با کلی خواهش و تمنا و سر هم کردن دروغ و خاک کردن عمهی نداشتهمان مرخصی یک روزه گرفتیم. بعد همین که پا گذاشتیم خانه دیدیم این یک دانه خواهرمان باز با شکم برآمده نشسته و ویارانه طلب میکند. پدر و مادر ما هم که تنها کارشان شده بود ذوق کردن برای این نوههای قد و نیمقد. بعد ما دست از پا درازتر مرخصی تمام شده نشده برگشتیم همانجایی که بودیم.
دورهی اجباری تمام شد. کار پیدا کردیم. با خودمان فکر کردیم وقتش رسیده سر و سامان بگیریم. اصلن شاید دیوار اتاقهای خانهی خودمان را قرمز کنیم که دیدیم خواهرمان با چند تا بچه مانده بر دست و کلی چمدان و ساکدستی ایستاده دم در و میان گریهها اعتراف میکند عمری پاسوز بچهها شده و دیگر تحمل ندارد. پدر و مادر ما هم که تا دیروز میگفتند "سنت دارد بالا میرود، چرا زن نمیگیری؟" نصیحتمان کردند که "بالای سر خواهرت بمان تا برایش حرف در نیاورند. ما که پایمان لب گور است." مادر قسم حضرت عباس میخورد که دختر فلانی بعد از طلاق تنها زندگی کرده، تنها رفت و آمد کرده و هزار جور حرف و حدیث پشت سرش است، خواهر ما هم که یک برادر بیشتر ندارد و الخ." در نهایت ما هم یک قوطی رنگ سیاه پاشیدیم به زندگی و بختمان و ماندیم بالای سر همین یک دانه خواهر و تولههایش.
۵/۲۶
پ.ن: برای اولین بار سعی کردم راوی مرد باشم و دست روی ناعدالتیهای که فرهنگ و قوانین کشور ما به آقایون تحمیل میکنه بگذارم.
مادر که قسم حضرت عباس میخورد "عروس فلانی دیوارهای خانهاش را قرمز کرده و زندگیاش خیلی بر وفق مراد است، دختر من چه کم از او دارد؟!"
دم عیدی من و شوهر بیبخارش افتاده بودیم دنبال رنگ و قلممو، آن هم وقتی هنوز قرض و اقساط جهیزیهی خانم به نیمه هم نرسیده بود.
پدر و مادر ما هم که چپ و راست نصیحتمان میکردند که "این دختر همین یک دانه برادر را دارد، نگذار فکر کنند بیکس و کار است؛ آنوقت احترامش را نگه نمیدارند، اصلن وقتی تو هستی چرا پول کارگر بدهند؟!"
در نهایت ما هم مثل کارگر° مفت خانه را برای خواهرمان رنگ کردیم؛ با سلام و صلوات و بسمالله و در برخورد هر قلممو "مبارک باشد" گویان هم رنگ کردیم که اثر این خزعبلات کارگر بیافتد.
چند سال بعد نوبت ما شد که برویم خدمت سربازی، لب مرز. نمیدانم چرا حالا حضور این یک دانه برادر آنقدر مهم نبود که کاری کنند لااقل ده قدمی با مرز فاصله داشته باشیم.
بعد از مدتی طاقتفرسا؛ بیشام و ناهار درست و حسابی، در حسرت یک لقمه نان و پنیر خانه، با تحمل کلی تحقیر و فشار روانی، با کلی خواهش و تمنا و سر هم کردن دروغ و خاک کردن عمهی نداشتهمان مرخصی یک روزه گرفتیم. بعد همین که پا گذاشتیم خانه دیدیم این یک دانه خواهرمان باز با شکم برآمده نشسته و ویارانه طلب میکند. پدر و مادر ما هم که تنها کارشان شده بود ذوق کردن برای این نوههای قد و نیمقد. بعد ما دست از پا درازتر مرخصی تمام شده نشده برگشتیم همانجایی که بودیم.
دورهی اجباری تمام شد. کار پیدا کردیم. با خودمان فکر کردیم وقتش رسیده سر و سامان بگیریم. اصلن شاید دیوار اتاقهای خانهی خودمان را قرمز کنیم که دیدیم خواهرمان با چند تا بچه مانده بر دست و کلی چمدان و ساکدستی ایستاده دم در و میان گریهها اعتراف میکند عمری پاسوز بچهها شده و دیگر تحمل ندارد. پدر و مادر ما هم که تا دیروز میگفتند "سنت دارد بالا میرود، چرا زن نمیگیری؟" نصیحتمان کردند که "بالای سر خواهرت بمان تا برایش حرف در نیاورند. ما که پایمان لب گور است." مادر قسم حضرت عباس میخورد که دختر فلانی بعد از طلاق تنها زندگی کرده، تنها رفت و آمد کرده و هزار جور حرف و حدیث پشت سرش است، خواهر ما هم که یک برادر بیشتر ندارد و الخ." در نهایت ما هم یک قوطی رنگ سیاه پاشیدیم به زندگی و بختمان و ماندیم بالای سر همین یک دانه خواهر و تولههایش.
۵/۲۶
پ.ن: برای اولین بار سعی کردم راوی مرد باشم و دست روی ناعدالتیهای که فرهنگ و قوانین کشور ما به آقایون تحمیل میکنه بگذارم.
به اندازهی نوک انگشت، نعنا خشک روی ماست میریزم. نعنای چسبیده به انگشت شست و اشارهام را تا ذرهی آخر میخورم؛ آخرین بستهایست که مامان با دستهای خودش پاک کرده، کف تراس پهن کرده، آسیاب کرده و برایم تا این سر دنیا فرستاده است.
به ساعت نگاه میکنم. ۴ بعدازظهر است. دوست دارم با مامان صحبت کنم ولی تا بیداری او چند ساعتی مانده پس علیالحساب دلتنگی و بغض و ماست نعنایی را با هم قورت میدهم تا زمان بگذرد.
به ساعت ۴ بعدازظهر آخرین روز ایران برمیگردم؛ وقتی مامان کنار چمدان من نشسته و دگمهی تمام پیراهنهایم را محکم میکرد. از بچگی این مرض را دارم که دگمهها را تا مرز پارگیِ نخ دورشان میچرخانم.
مامان در سکوت "نرو، من بدون تو چهکار کنم"ها را محکم کوک میزد که یک وقت از دهانش نپرد بلند بگوید و من دم رفتن بیشتر از این غصه بخورم.
جایی خوانده بودم "مهاجرت، برادر مرگ است." بعد از مهاجرت فکر کردم حق دارند که میگویند "مرگ یکبار، شیون یکبار."
مهاجرت برادر مرگ نیست، استخوان لای زخم گذاشتن است؛ تو نه آنقدر دوری که بتوانی با نبودن و ندیدن کنار بیایی و نه آنقدر نزدیکی که بتوانی وقتِ دلتنگی عزیزانت را در آغوش بگیری. تو نهایت میتوانی یک چمدان خاطره، تو بخوان استخوان لای زخم را دنبال خودت تا آن سر دنیا بکشانی، ساعت ۴ بعدازظهر نوک انگشت نعناع و رب انار و آلوچهای سق بزنی و منتظر بمانی مادرت از خواب بیدار شود تا در ویدئوکال نشان دهی اوضاع کاملن بر وفق مراد است.
۶/۲۶
به ساعت نگاه میکنم. ۴ بعدازظهر است. دوست دارم با مامان صحبت کنم ولی تا بیداری او چند ساعتی مانده پس علیالحساب دلتنگی و بغض و ماست نعنایی را با هم قورت میدهم تا زمان بگذرد.
به ساعت ۴ بعدازظهر آخرین روز ایران برمیگردم؛ وقتی مامان کنار چمدان من نشسته و دگمهی تمام پیراهنهایم را محکم میکرد. از بچگی این مرض را دارم که دگمهها را تا مرز پارگیِ نخ دورشان میچرخانم.
مامان در سکوت "نرو، من بدون تو چهکار کنم"ها را محکم کوک میزد که یک وقت از دهانش نپرد بلند بگوید و من دم رفتن بیشتر از این غصه بخورم.
جایی خوانده بودم "مهاجرت، برادر مرگ است." بعد از مهاجرت فکر کردم حق دارند که میگویند "مرگ یکبار، شیون یکبار."
مهاجرت برادر مرگ نیست، استخوان لای زخم گذاشتن است؛ تو نه آنقدر دوری که بتوانی با نبودن و ندیدن کنار بیایی و نه آنقدر نزدیکی که بتوانی وقتِ دلتنگی عزیزانت را در آغوش بگیری. تو نهایت میتوانی یک چمدان خاطره، تو بخوان استخوان لای زخم را دنبال خودت تا آن سر دنیا بکشانی، ساعت ۴ بعدازظهر نوک انگشت نعناع و رب انار و آلوچهای سق بزنی و منتظر بمانی مادرت از خواب بیدار شود تا در ویدئوکال نشان دهی اوضاع کاملن بر وفق مراد است.
۶/۲۶
دوست داشتن کسی که دوستت ندارد میتواند رنجآورترین تجربهی زندگی تو باشد. پذیرش "نه" و رنج "رد شدن" بهقدری دشوار است که تصمیم میگیری در عوض آن به تلاش بیهودهات به امید اینکه روزی دری به تختهای بخورد و آن فرد تو را دوست بدارد ادامه دهی. غافل از اینکه به مرور زمان این تلاش برای عوض کردن نظر آن فرد است که دوست میداری، نه خودش را و وصال در این نقطه خیانت بزرگی بهحساب میآید.
جنین بعد از نه ماه زندگی در نزدیکترین حالت به مادر در عرض چند دقیقه وارد دنیای بسیار ناشناختهای میشود که صدای آشنای قلب مادرش را کم دارد و در مقابل ماندن در نقطه امن سابق "نه" محکمی میشنود که آنطور گریهی بلندی سر میدهد. اینجاست که اولین تجربهی جدایی آدمی شکل میگیرد و هر تجربهی جدایی و نه شنیدن از آدمهایی که به آنها وابستگی عاطفی پیدا کردهای رنج دقایق اول زندگی تو را یادآور میشود؛ حالا کمی بیشتر یا کمتر.
ناکامان در راه عشق طرفداران بیشتری دارند. با نگاهی اجمالی به ادبیات و اشعار کلاسیک و معاصر و سینما هم میتوان پی برد که چه بسیار لیلیهایی که به لالای عاشقان یکطرفه گذاشته میشوند.
مثلن حافظ که استاد چنین عاشقیهایی بوده کم طعنه نثار دلبر خود نکرده که یکی از آنها را در ذهن دارم؛
"سنگدل با من مدارا کن، فراموشم مکن
بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگینتر است."
اما این پافشاری آزاردهنده و احساس گناه دادن وجههی جالبی ندارد؛ اگر عاشق شدن زوری بود که در افسانهها برای غول چراغ جادو، تقاضای به دست آوردن قلب معشوق را منع نمیکردند.
۷/۲۶
جنین بعد از نه ماه زندگی در نزدیکترین حالت به مادر در عرض چند دقیقه وارد دنیای بسیار ناشناختهای میشود که صدای آشنای قلب مادرش را کم دارد و در مقابل ماندن در نقطه امن سابق "نه" محکمی میشنود که آنطور گریهی بلندی سر میدهد. اینجاست که اولین تجربهی جدایی آدمی شکل میگیرد و هر تجربهی جدایی و نه شنیدن از آدمهایی که به آنها وابستگی عاطفی پیدا کردهای رنج دقایق اول زندگی تو را یادآور میشود؛ حالا کمی بیشتر یا کمتر.
ناکامان در راه عشق طرفداران بیشتری دارند. با نگاهی اجمالی به ادبیات و اشعار کلاسیک و معاصر و سینما هم میتوان پی برد که چه بسیار لیلیهایی که به لالای عاشقان یکطرفه گذاشته میشوند.
مثلن حافظ که استاد چنین عاشقیهایی بوده کم طعنه نثار دلبر خود نکرده که یکی از آنها را در ذهن دارم؛
"سنگدل با من مدارا کن، فراموشم مکن
بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگینتر است."
اما این پافشاری آزاردهنده و احساس گناه دادن وجههی جالبی ندارد؛ اگر عاشق شدن زوری بود که در افسانهها برای غول چراغ جادو، تقاضای به دست آوردن قلب معشوق را منع نمیکردند.
۷/۲۶
هاناهاکی افسانهای مربوط به شرق آسیا به خصوص کشورهای کره و ژاپن است. این واژه ترکیب هانا (گل) و هاکیماسو (بالا آوردن) میباشد که به یک بیماری اشاره میکند؛
طبق این افسانه در ریههای کسی که درگیر عشق یکطرفه میشود گل رشد میکند. هرچه عمق و شدت این عشق بیشتر باشد، رشد گلها نیز بیشتر و بیشتر میشود تا جایی که فرد عاشق با سرفههای شدید و دردناک، خون و گُل بالا میآورد.
طبق این افسانه در ریههای کسی که درگیر عشق یکطرفه میشود گل رشد میکند. هرچه عمق و شدت این عشق بیشتر باشد، رشد گلها نیز بیشتر و بیشتر میشود تا جایی که فرد عاشق با سرفههای شدید و دردناک، خون و گُل بالا میآورد.
در واگن بانوان مترو جاگیر میشوم. مامور قطار نهایت دقت را به خرج میدهد تا هیچ آقایی نزدیک این واگن نشود.
دو نفری سر جا به هم میتوپند. حوصلهم از کارشان سر میرود و به اکسپلور اینستاگرام پناه میبرم؛ آنجا دختری در یک پیراهن خنک گلدار روی اسکوتر، نمایش چشمنوازی را به اجرا در میآورد؛ ویدئو را چند بار نگاه میکنم.
اینجا دختری شال را روی سرش محکم میکند تا کشانکشان درون ون پرتاب نشود.
من خودم یک پیراهن یاسی گلدار خنک دارم، چند سالی میشود که این پیراهن را خریدهام. این لباس را نگه داشتهام برای روزی که از ایران رفتم به تن کنم. دوست نداشتم این را به کسی بگویم چون میترسیدم "عقدهای" خطاب شوم، اما بعد فکر کردم "عقدهای" درستترین واژه برای این آرزوست؛ عقدهی پوشیدن یک پیراهن گلگلی در کنار چند صد دختر گلگلیپوش دیگر بدون اینکه مغولهی عجیبی باشد یا مروج فساد و بیبند و باری باشد.
ویدئو بعدی یک کنسرت خیابانیست در یک گوشهی دنیا. آنجا پیر و جوان، زن و مرد با ریتم موزیک درجا میزنند و با آهنگ همخوانی میکنند This is the life. زیر لب زمزمه میکنم..
"یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانهی میدانم آرزوست."
اینجا موزیسینها در بوشهر فستیوال موسیقی کوچه برگزار میکنند. مردم روی پا میایستند و دست میزنند، فستیوال جمع میشود و زیر لب "لعنت به این زندگی" گویان از مقابل رستورانها و غذاخوریهای پلمپشدهی بوشهر میگذرند.
آنجا دختر هموطن مهاجری از روحیهی تلاشگرانه دانشجوها میگوید. رییلهایی از جایجای کتابخانه و گردهماییهای سیاسی و اجتماعی درست میکند، از بیستمین مقالهای که تنها برای یکی از ارائههایش در روز خوانده و خودش هم باورش نمیشود میگوید.
اینجا نوجوانی پشت کنکور تستهای خیلی سبز میزند به امید اینکه روزهای بیبازده دانشگاهی را خیلی سیاه بگذراند.
در چهارمین ویدئوی اکسپلور نوتیف انقضای vpn روی اسکرین میآید و من حتی از بیچیزترین امکانات یک شهروند معمولی محروم میشوم.
به جملهای که چند روز پیش در کانالی به نقل از الکساندر آستروفسکی خواندهام فکر میکنم. اینکه" تلاش بیش از حد یک حکومت در راه مذهبیسازی جامعه به این دلیل است که آنها به خوبی میدانند که جوامع مذهبی دارای آستانه تحمل بسیار بالاتری در برابر بیعدالتی نسبت به جوامع عادی هستند؛ زیرا معتقدند خدا در دنیایی دیگر انتقامشان را خواهد گرفت."
از فکرم میگذرد جوی شهد و عسل و درختانی که در زیر سایههای آنها میخوابم کدام روز از زندگی پر حسرت و از دسترفتهی حالای من را باز میگردانند؟ تازه با علم به اینکه من با این سر و شکل مشمول ورود به بهشت هم نیستم.
۸/۲۶
دو نفری سر جا به هم میتوپند. حوصلهم از کارشان سر میرود و به اکسپلور اینستاگرام پناه میبرم؛ آنجا دختری در یک پیراهن خنک گلدار روی اسکوتر، نمایش چشمنوازی را به اجرا در میآورد؛ ویدئو را چند بار نگاه میکنم.
اینجا دختری شال را روی سرش محکم میکند تا کشانکشان درون ون پرتاب نشود.
من خودم یک پیراهن یاسی گلدار خنک دارم، چند سالی میشود که این پیراهن را خریدهام. این لباس را نگه داشتهام برای روزی که از ایران رفتم به تن کنم. دوست نداشتم این را به کسی بگویم چون میترسیدم "عقدهای" خطاب شوم، اما بعد فکر کردم "عقدهای" درستترین واژه برای این آرزوست؛ عقدهی پوشیدن یک پیراهن گلگلی در کنار چند صد دختر گلگلیپوش دیگر بدون اینکه مغولهی عجیبی باشد یا مروج فساد و بیبند و باری باشد.
ویدئو بعدی یک کنسرت خیابانیست در یک گوشهی دنیا. آنجا پیر و جوان، زن و مرد با ریتم موزیک درجا میزنند و با آهنگ همخوانی میکنند This is the life. زیر لب زمزمه میکنم..
"یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانهی میدانم آرزوست."
اینجا موزیسینها در بوشهر فستیوال موسیقی کوچه برگزار میکنند. مردم روی پا میایستند و دست میزنند، فستیوال جمع میشود و زیر لب "لعنت به این زندگی" گویان از مقابل رستورانها و غذاخوریهای پلمپشدهی بوشهر میگذرند.
آنجا دختر هموطن مهاجری از روحیهی تلاشگرانه دانشجوها میگوید. رییلهایی از جایجای کتابخانه و گردهماییهای سیاسی و اجتماعی درست میکند، از بیستمین مقالهای که تنها برای یکی از ارائههایش در روز خوانده و خودش هم باورش نمیشود میگوید.
اینجا نوجوانی پشت کنکور تستهای خیلی سبز میزند به امید اینکه روزهای بیبازده دانشگاهی را خیلی سیاه بگذراند.
در چهارمین ویدئوی اکسپلور نوتیف انقضای vpn روی اسکرین میآید و من حتی از بیچیزترین امکانات یک شهروند معمولی محروم میشوم.
به جملهای که چند روز پیش در کانالی به نقل از الکساندر آستروفسکی خواندهام فکر میکنم. اینکه" تلاش بیش از حد یک حکومت در راه مذهبیسازی جامعه به این دلیل است که آنها به خوبی میدانند که جوامع مذهبی دارای آستانه تحمل بسیار بالاتری در برابر بیعدالتی نسبت به جوامع عادی هستند؛ زیرا معتقدند خدا در دنیایی دیگر انتقامشان را خواهد گرفت."
از فکرم میگذرد جوی شهد و عسل و درختانی که در زیر سایههای آنها میخوابم کدام روز از زندگی پر حسرت و از دسترفتهی حالای من را باز میگردانند؟ تازه با علم به اینکه من با این سر و شکل مشمول ورود به بهشت هم نیستم.
۸/۲۶