شهرزاد
3.3K subscribers
642 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
بعضی افراد را دیده‌اید که تکلیف‌شان با روحیات و خصوصیات اخلاقی‌شان روشن است؟ می‌دانند درون‌گرا، برون‌گرا یا چه می‌دانم بالاخره یک‌چیزی گرا هستند، می‌دانند منطقی یا احساسی‌اند، زودجوش یا آرام و صبورند؟!
من از این قماش خو‌ش‌بخت نیستم. جمعیتی درونم زندگی می‌کند که هر چند وقت یک‌بار باید به ساز یک کدامشان برقصم؛ مثلن این روزها زن افسرده‌ و درون‌گرای درونم تصمیم گرفته یک گوشه کز کند، معاشرت نکند، پیام دوستان را بی‌پاسخ بگذارد، سرد صحبت کند و فقط سریال ببیند.
روزهایی که سر و کله‌ی این زنک پیدا می‌شود را دوست ندارم؛ زودرنج است. اصلن صبور نیست و به مسائل اغراق‌آمیز نگاه می‌کند.
نمی‌دانم دختر صبور و خوش‌ذوق و برون‌گرای درونم کدام گوری مانده، پیدایش نمی‌کنم. فقط امیدوارم زودتر از راه‌ برسد و این پرده‌ها را کنار بکشد.
عزیز هر سال اسفند ماه، کلی سبزه‌ی عید می‌رویاند، جوانه‌ها در ظروف گرد و مستطیلی و سبد‌های سفالی خانه را پر می‌کرد، دست عزیز سبز بود، خارجی‌ها عبارت زیباتری برای این کار دارند، green thumb؛ برای دایی‌ها، خاله‌ها و بعدتر نوه‌ها که سر و سامان گرفته بودند. این عادت‌ش را دوست داشتم، این مراسم را برای ترشی لیته، مربای انجیر و لواشک‌های سیب و آلو هم داشت. کسی را از قلم‌ نمی‌انداخت. از بهار سالی که آقاجان رفت هر چه می‌کاشت غم‌ می‌رویید، ما هم غم‌ها را می‌گذاشتیم کنار ۶ سین دیگر و یک سال دیگر نبودن آقاجان را نظاره می‌کردیم.
سیزده هر سال غم‌ها را گره می‌زدیم که نکند او از یادمان برود. بعضی آدم‌ها به‌قدری دوست‌داشتنی هستند که حاضر نیستی حتی غم‌شان را به جهانی بفروشی.
شهرزاد
روابط؛ قسمت اول: تابحال پلی پشت سرم خراب نکرده‌ام ولی تا دلتان بخواهد آدم از این پل به پایین پرتاب شده. نقطه‌ی عطف بسیاری از این سقوط‌ها هم اسباب‌کشی‌ست؛ اولین روابط دوستی من در کوچه‌ی محل زندگی پدربزرگ و مادربزرگم شکل گرفتند. آخر هفته‌ها با ف. و م. تا قبل…
روابط؛ قسمت دوم:
اسباب‌کشی خانواده‌ی ما به مدت ۱۵ سال طلسم شد؛ یعنی از آن روز که پدرم دستم را وسط حیاط مدرسه گرفت و برد محله‌ای دیگر تا همین چند ماه پیش یک‌جا نشین بودیم.
تجربه‌ی تلخ دوران ابتدایی‌م در سه سال بعدی تحصیلی جبران شد. در مدرسه جزئی از اکیپی بودم با پنج عضو. هر پنج نفرمان هم از اعضای فعال گروه سرود، نمایش، تواشیح و هر کار دیگری که پدرم بیشتر با آن مخالف بوده باشد. خوش‌بختانه هنوز این آدم‌ها با من روی پل هستند، هرچند بسیار اندک.

دومین نقطه عطف از دست‌دادن‌ها در زندگی من "کنکور" بود.
تمایل به بودن در یک اکیپ یا گروه دوستانه، همان ۱۴ سالگی در من به پایان رسید.
دوران دبیرستان با هم‌سن و سال‌های خودم روابط دوستی نزدیکی نداشتم. در عوض با معلم درس عربی‌ام خانم ک. دوست بودم. با یک‌حساب سر و انگشتی هم می‌توان پی برد تعداد علاقه‌مندان به معلم درس عربی در جهان چیزی حدود ۱ به ۱۰۰۰ است؛ آن هم برای کسانی که رشته‌‌ی درسی‌شان انسانی نیست. ولی ما دوست بودیم. دوستانی نزدیک. دفتر ۶۰ برگی داشتم با جلدی گل‌گلی؛ گل‌های آبی و سبز فیروزه‌ای و در آن برای‌ش می‌نوشتم. از همه‌چیز. همان‌طور که این‌جا می‌نویسم و او نوشته‌هایم را می‌خواند و با شعر یا نوشته‌ی ادبی‌ای به آن‌ها واکنش نشان می‌داد. این رابطه برای من مهم بود، اما سال "کنکور" ارتباطش را با من قطع کرد تا من درس بخوانم! و هرگز متوجه نشد این کارش چقدر به من ضربه زد. البته من هم هیچ‌وقت به او نگفتم که این کارش چقدر به من ضربه زد و فقط ارتباطم را با او قطع کردم و این‌گونه اولین دوست صمیمی‌م -با تعاریفی که من از یک دوست در ذهنم دارم- در آغاز ورود به محفل بزرگ‌سالان از پل پایین پرید، غافل از این‌که در بزرگ‌سالی روابط انسانی به‌سرعت شکل گرفته و به‌همان سرعت فسخ می‌شوند.
در یکی از تمرین‌های "حق نوشتن" از جولیا کامرون خواسته شد"سه تا از موضوعاتی که دوست دارید در مورد آن بنویسید را نام ببرید."
بدون فکر دو تا از واژه‌ها را ردیف کردم.
۱. داستان کودک و نوجوان
۲. پدربزرگ
۳. هنوز نمی‌دانم!
نوشتن از پدربزرگم برای این است که فراموش نشود، که دیگران بدانند او روزی در این دنیا زندگی می‌کرده، از قضا انسان خیلی خوب و مهربان و دوست‌داشتنی‌ای هم بوده و از او برای دیگران بگویند و روزی که این کانال به دست آیندگان افتاد هم بدانند روزی در این دنیا پدربزرگ من هم زندگی می‌کرده.

ما پدربزرگ را خیلی دوست داشتیم. شاید چون ما را خیلی دوست می‌داشت؛ همیشه پیشانی‌مان را می‌بوسید، دفتر و کتاب‌های‌مان، جامدادی‌های‌مان، مدل‌های موی‌مان، رنگ ناخن‌های‌مان، خورد و خوراک‌مان و... برایش جالب بود و از همه‌چیز می‌پرسید. وقتی کنارش بودی احساس می‌کردی ارزش‌مندترین آدم زندگی‌اش هستی.
پدربزرگ که بیمار شد همه می‌گفتند کار خداست؛ اگر ناگهانی از میان شما می‌رفت دیوانه می‌شدید، خدا خواست با بیماری او را از میان شما ببرد تا خودتان به مرگ‌ش رضایت دهید.
من هرگز باور نمی‌کنم که خدا یک انسان دوست‌داشتنی را با عذابی به نام سرطان فقط برای پذیرش مرگ‌ش توسط اطرافیان از میان ببرد، خدای من یکی که تا این‌حد بی‌منطق نیست.
در ثانی من خودخواه‌تر از آن بودم که بخواهم رضایت دهم پدربزرگ از میان ما برود تا راحت شود. من می‌خواستم خوب شود، فقط می‌خواستم خوب شود و حتی اگر خوب نشد هم تا آخرش همین‌گونه حضور داشته باشد.

بعد از مرگ او پی بردم که ما بدون کسی نمی‌میریم. ناقص می‌شویم و این می‌تواند از مرگ هم بدتر باشد؛ در خوش‌حالی‌ها ناقصی‌م، در مرور خاطرات ناقصی‌م و حسرت‌های بسیاری به گلوی‌مان چنگ می‌اندازند؛ مثلن این‌که چرا وقتی مثل نقّال‌ها برای‌م داستان‌های قدیمی را روایت می‌کرد از او فیلم نگرفتم و یا چرا صدای‌ش را ضبط نکردم. این‌ حسرت داغ بزرگی بر دل من است‌.

بعد از مرگ او پی بردم به این حقیقت تلخ که گاهی نبودن‌ش را فراموش می‌کنیم و این عذاب وجدان آزاردهنده‌ای را به جان آدم می‌اندازد. سال‌ها پشت هم می‌آیند و می‌روند و تو از آن روز تلخ رویارویی با مرگ دورتر می‌شوی و می‌بینی امشب قبل از خواب به او فکر نکرده‌ای.
C'mon Coffee؛ Work your magic.🪄
پرده جمع بود. نور تند خورشید به هنگام طلوع بیدارم کرد. ساعت ۵:۴۴ بود؛ به محض بیدار شدن ساعت گوشی را چک کردم؛ فکر کردم با این همه روشنایی در آسمان یحمتل خواب مانده‌ام، اما هنوز فرصت داشتم تا کمی دیگر بخوابم. دست کشیدم میان ابروهای‌م تا چک کنم ببینم جوشی که دیشب جوانه زده بود محو شده یا نه. نشده بود. زندگی‌ است فیلم که نیست.
دیگر خوابم نمی‌بُرد، از تخت پایین آمدم‌. به اتاق نگاه انداخته‌م ببینم تل لباس‌های روی صندلی و مبل جمع شده یا نه. نشده بود. زندگی است خب، فیلم که نیست.
برخی روزها هم هست که دقایق اول بیداری را دوست ندارم؛ حتی وقتی شبش کابوس دیده باشم. این‌که به بیداری برگردم و حقایق ناخوشایند هنوز سر جای خودشان باشند آزارم می‌دهد.
مرتب کردن تل لباس‌ها و جمع کردن تارهای موی روی پارکت نیم ساعت هم زمان‌ نمی‌برد اما فعلن این لایف استایل "حالا بماند برای بعد" که از ساید افکت‌های تعطیلات مزخرف نوروزی و پسانوروزی‌ست، گریبان‌گیرم شده.
امسال به کتاب‌های بسیار قطوری چنگ انداخته‌ام، به هر کدام ناخنک می‌زنم و می‌اندازم کنار تا حالا بماند برای بعد. البته تا این‌جا یک‌ نمایش‌نامه خوانده‌ام. نه یک نمایش‌نامه‌ی معمولی؛ از بهترین نمایش‌نامه‌های زندگی‌ام و دوست دارم باز هم بخوانمش حتی همین حالا.
سلام
یک دوره کلاس نوشتن شرکت کرده‌ام.
یکی از تمرین‌های ثابت این دوره، نوشتن برای تصویر یا موزیکی‌ست.
تصمیم گرفته‌م متن‌ها را این‌جا هم به اشتراک بگذارم.
پ.ن: بیشتر این متن‌ها زاده‌ی خیال هستند.
مامان هر روز صبح زود کوله‌‌پشتی عروسکی من را می‌زد زیر بغل، کنار کیف بزرگ و مشکی خودش که چرم‌ روی‌ش پوسته پوسته شده بود، بعد با دست آزادش دست مرا می‌گرفت، کشان کشان‌ می‌برد تا دم‌ در خانه‌ی عزیز. زنگ خانه را می‌زد، من و کوله‌پشتی را می‌گذاشت دم در و "عزیز را اذیت نکنی" گویان می‌رفت. صدای تق‌تق کفش‌های‌ش سکوت کوچه را می‌شکست. مامان همیشه بیرون بود. همیشه در حال رفتن بود و صدای تق‌تق کفش‌های‌ش آشناترین صدایی بود که از مامان بخاطر دارم. می‌گفت مجبور است برای آسایش من کار کند.
با عزیز خیلی خوش می‌گذشت‌. می‌گذاشت
بروم کوچه. خودش هم می‌نشست روی سکوی سیمانی جلوی خانه و در سکوت، رهگذران را از زیر نگاه می‌گذراندیم.
گاهی سیمین‌خانم هم می‌آمد. او نوه نداشت. همیشه از عروسش بد می‌گفت. می‌گفت که اجاقش کور است. دل خوشی از من هم نداشت. انگار رحم عروسش را مادر من بر زده‌ باشد! در همان بچگی هم می‌فهمیدم جای کسی را تنگ کردن از دید دیگران چه معنایی می‌تواند داشته باشد.
چند وقتی می‌شد که در آن کوچه تنها دوستم بعد از عزیز "ح" بود. "ح" پسر بزرگی بود. چون مدرسه می‌رفت؛ البته در شهر خودشان. این‌جا به طور موقت می‌رفت سر کلاس می‌نشست تا خیلی هم از درس‌ها عقب نماند. قرار بود برای مدتی کوتاه این‌جا بمانند. کوله‌پشتی سرمه‌ای ساده‌ای داشت. دوست نداشتم کوله‌پشتی عروسکی من‌ را ببیند؛ مایه‌ی خجالتم بود.
یک‌بار که با "ح" نشسته بودیم تا لاستیک دوچرخه‌‌ی کم‌بادش را باد بزند از چیزهایی که در همان لحظه می‌خواستیم حرف زدیم. گفت که همین الآن تنها چیزی که دلش می‌خواهد یک گاز از کلوچه‌ی فومن است، کلوچه‌ی شهر خودشان.
کمی بعد از آن روز عزیز را وادار کردم برویم از نانوایی آرد بخریم. سیمین‌خانم که ادعا می‌کرد زمانی کل نان روستا را خودش می‌پخته آمد کمک دست‌مان. هر کسی گوشه‌ای از خمیر را گرفته و ورز می‌داد. بعد نشستیم‌ به تماشای ور آمدن‌ش. صورت گل‌انداخته‌ی عزیز از فعالیتی که به آن عادت نداشت گله به گله آردی شده بود. آن‌ روز بیشتر از همیشه کنار عزیز خوش می‌گذشت، هر بار نگاهش می‌کردم دندان‌های مصنوعی‌اش را به نمایش گذاشته بود با آن خنده‌ی عجیب‌الشکلش.
چیزی که در نهایت به دست آمد دایره‌های سفید رنگ با گوشه‌های برشته بود. فکر نمی‌کردم همان کلوچه‌ی مغزدار با اشکال هندسی‌ای باشد که "ح" تعریف کرده‌بود. عزیز می‌گفت که غصه نخورم، مربا که بمالد روی نان‌ها درست می‌شود همان کلوچه‌های شهر خودشان.
کلوچه‌ها به دست، نشستم روی سکوی سیمانی منتظر تا از مدرسه برگردد، اما او برنگشت. دوستان‌ش گفتند مادر و پدر "ح" وسط کلاس آمدند دنبالش تا بالاخره برگردند شهر خودشان. هم‌چنان روی سکوی سرد سیمانی نشسته‌ بودم. "ح" رفته بود. برای همیشه و این‌بار حتی صدای تق‌تق کفشی هم در کار نبود.

۱/۲۶
صفر
یاد اولین روزی که دیدمش، پشت آن باجه‌ی سرد و بی‌روح با آن ارباب رجوع بی‌اعصابی که در مقابل صبر و آرامش او تنها جیغی خفه در یک کابوس بود.
نُه
یاد اولین باری که بعد از رد و بدل شدن کلمات و ضمایر جمع یک کلمه‌ی عزیزم پشت جمله‌ای جا خوش کرد و تا صبح با قلبی که به سینه می‌کوبید به آن جمله زل زدم.
یک
یاد اولین بوسه
دو
یاد اولین آغوش
همین‌طور که شماره‌اش را می‌گرفتم خاطرات از مقابل چشمانم می‌گذشتند.
پنج
عدد آخر را هم وارد کردم.
یاد آخرین دیدار با آن نگاه‌های سرد.
از این‌که به این‌جا رسانده بودم‌ش از خودم بی‌زار بودم.
عمری برای‌ من گذشت تا بوق بخورد. در آن لحظات نفس‌ کشیدن را از یاد برده بودم.
می‌ترسیدم جواب ندهد و این فرصت آخر هم بسوزد، فکر کردم نکند شماره‌اش عوض شده باشد که صدای لطیفی آن سوی خط گفت: "بله"
گوشی تلفن از دستان‌م رها شد.
رفتم درحالی‌که آرام زیر لب زمزمه می‌کردم" چیزهایی هست که نمی‌دانی.."

۲/۲۶
عمه‌‌‌ی مادرم از کربلا آمده بود. آن‌روزها مثل حالا نبود که مثل آب‌ خوردن کوله پشتت بیاندازی و از مرز خارج شوی؛ آن روزها اگر می‌رفتی کربلا و مکه، دوستان و آشنایان از ورودی شهر تا سر در خانه‌ات بنر خیر مقدم می‌زدند.
عمه که از کربلا آمد همه به تکاپو افتادند تا به‌موقع به مراسم ولیمه برسند. ما هم بار و بنه را بستیم تا از شهر راهی روستا شویم؛ محل زندگی عمه.

عمه‌ در روستا زندگی می‌کرد. قرار شده بود پدربزرگ با یک‌سری از اعضای خانواده‌ی پرجمعیت‌ش راهی روستا شود. این‌که من چطور توانستم کنار پدربزرگ و مادربزرگم و خاله‌هایم جای بگیرم سخت نبود. کافی بود از پدربزرگ بخواهم تا من را همراه خود ببرد و او که دوست نداشت به من نه بگوید در جا پذیرفت و این‌گونه بود که من جایگزین دایی‌ام شدم و او بعدن زهر خود را با فشار دادن بازوی‌م دور از چشم پدربزرگ ریخت. در هر صورت اصلن درد نداشت!

شبانه از شهر بیرون زدیم به مقصد ترمینال. این‌همه اتوبوس آن هم نه دقیقن شبیه آن‌هایی که در شهر تردد می‌کردند، یک‌جا مایه‌ی شگفتی من بود. آن‌ وقت شب کلی آدم در خانه نبودند! پس می‌شد آدم‌ها شب بیرون‌ از خانه باشند و هم‌چنان در امنیت به سر ببرند. کلی آدم با ساک‌دستی و کوله تنها یا در گعده‌ای نشسته و حرف می‌زدند. تنها عده‌ای سرشان را به عقب تکیه داده و چرت می‌زدند. زنده‌ترین شب زندگی‌ام بود.

صبح رسیدیم روستا. تا آن سن به شهرهای شمالی نرفته بودم اما اگر کسی بگوید تنها شمال کشور سرسبز است سخت با او مخالفت می‌کنم. روستایی که در آن پا گذاشتیم سبز بود و بکر. خانم‌های روستا با لباس‌های محلی تردد می‌کردند؛ دامن‌های لایه‌لایه و رنگی، روسری‌های بلند و در اصطلاح آذری ساچاخ‌دار که به سبک خاصی پوشیده می‌شوند. خیلی دست و پا شکسته فارسی حرف می‌زدند اما این مشکل نبود، من از سن پایین‌تر زبان آذری را یاد گرفته بودم.

با کله‌پاچه از ما پذیرایی کردند. چشم و چال گوسفند بی‌نوا بود که در کاسه‌ها دست به دست می‌شد.
حشره‌های ریزی به نام "بیره" هم بودند که با فامیل‌های ما هم‌زیستی می‌کردند و تنها گوشت تن من به مذاق‌شان خوش‌می‌آمد؛ تا آخر سفر جای سوزن‌ انداختن روی پوست من نبود.

باقی اوقات در باغ‌های روستا گذشت؛ می‌توانستم هر چقدر می‌خواهم سیب، آلبالو، آلو، گلابی و گردو بچینم. میوه‌ها را همان‌جا در آب چشمه می‌شستیم و می‌خوردیم. نوک انگشتانم با رنگ آلبالو سرخ شده بود و کف دستانم بخاطر پوست کندن گردوها سیاه. از لب و لوچه‌ام آب آویزان بود بس که میوه‌ها آب‌دار بودند. حس شخصیت‌های کتاب جین آستین را داشتم که با خانواده‌شان راهی سفری می‌شوند تا آب و هوایی عوض کنند.

با غروب خورشید ساکنین به خواب رفتند. چراغی روشن نبود و ستاره‌ای در آسمان به چشم نمی‌آمد. جز صدای احشام چیزی شنیده نمی‌شد. تنها کسانی که هنوز نخوابیده بودند من بودم و "بیره‌های" روی تنم که نهایت استفاده را می‌بردند. می‌توانستم‌ صدای سکوت را بشنوم. می‌توانستم درک کنم تنها ماندن با خود و صدای سکوت و مغز می‌تواند سخت‌ترین کار دنیا باشد.

گروه سرود خروس‌ها از گرگ و میش هوا هنرمایی‌شان را شروع کردند. باید خیلی زود به شهر غیررویایی خودمان برمی‌گشتیم. تنها خوش‌حالی‌م این بود دوباره ترمینال را می‌دیدم.

۳/۲۶
با خودت فکر می‌کنی از فردای شبی که تا سحر اشک ریخته‌ای، غصه خورده‌ای یا جریان نفرت را در جزء به جزء تن‌ت حس کرده‌ای یا از فردای آن شبی که حس کرده‌ای آجرها را روی قفسه‌ی سینه‌ات ردیف کرده‌اند و ترسیده‌ای تا صبح نفس کم بیاوری، آدم دیگری شده‌ای؛ آدمی که پیمان‌های سفت و سختی با خود می‌بندد که "دیگر اجازه نمی‌دهم کسی با من این‌شکلی رفتار کند"، دیگر هرگز به کسی اعتماد نخواهم کرد"، "دیگر هرگز فلان نخواهم کرد، بهمان نخواهم کرد."
همان‌قدر که سفت و سخت پیمان می‌بندی، به محض گذر زمان -این مقوله‌ی مارموز- همان‌قدر سفت و سخت پیمان‌های‌ت را می‌شکنی. آدمی‌زاد به همه‌چیز عادت می‌کند، همه‌چیز و بدتر از آن همه‌چیز را فراموش می‌کند این اشرف مخلوقات!
من..از فردای آن شب کذایی به خودم قول دادم دیگر ابدن به تو فکر نکنم، از تو حرف نزنم، از تو حرفی نشنوم.
آن‌وقت دی‌شب که از پشت اتاق صدایی بسیار شبیه به صدای تو شنیدم، همه° گوش شدم تا بتوانم تشخیص دهم صدای خودت هست یا نه. همه° قلب شدم، تپیدم آن زمان که مطمئن شدم صدا، صدای خودت‌ است. شاید آدمی‌زاد عشق را بهانه می‌کند تا ضعف‌های خودش را، سست بودن در ماندن بر سر عهد و پیمان با خودش را بپوشاند، این درمانده‌ی مخلوقات!

۴/۲۶
صبح به‌خیر🍓
دیشب خواب پدربزرگم را دیدم.
در طول این سه چهار سال تنها با شمایل بعد از شیمی‌درمانی‌اش به خوابم می‌آمد؛ لاغر، با موهایی کم‌پشت و صورتی استخوانی.
دیشب اما در خوابم سرحال بود، مثل همان روزهای کودکی که دست در دست هم می‌رفتیم پیاده‌روی؛ چهارشانه، زورمند با موهایی جوگندمی.
تصویر خیلی واضح بود؛ از رخت و لباس تا خطوط روی چهره.
پیراهن آبی کم‌رنگی با خطوط سفید به تن داشت، به همراه یک شلوار توسی روشن که به یک کمربند مزین بود.
کنار چشمانش چند تایی چین و چروک به چشم می‌خورد، لب‌خند دل‌نشینی بر لب داشت.
ما صحبت نکردیم، یک‌دیگر را لمس نکردیم. فقط به هم زل زدیم و من بیدار شدم.