تعریف من برای یک درد جانکاه، دردیست که خواب هم نتواند تسکینش دهد.
حالا اگر بیداری بعد از خواب مهلکتر باشد، آن درد دیگر تنها کاهندهی جان نیست، جنونآفرین است؛ این یکی اغلب بعد از مرگ عزیزان به سراغمان میآید. وقتی از خواب بیدار میشویم و پی میبریم که کابوس نبوده، حقیقت داشته و دوباره آن سقوط از پرتگاه، آن دلتنگی وحشتناک را تجربه میکنیم.
اینکه چرا به چنین مسائلی فکر میکنم؛ دیروز روی دندان عقل نهفتهام جراحیای انجام شد که در ظاهر امر با وجود پیچیده بودن مورد، خوب پیش رفت، اما بعد از رفع سرّی بود که درد وحشتناکی در سرم جریان یافت. انگار که رگهای مغزیام، اعصاب فک و دهانم مسخرهبازیشان گرفته باشد، هر چه تلاش میکردم بخوابم نمیشد.
حس میکنم هنوز در ۲۴ اسفند گیر افتادهام. هر تلاشی برای خوابیدن نهایت به ۱۵ دقیقه میرسد. با صورتی ورم کرده و دهانی دردآلود و ناتوانی در خوردن و خوابیدن زمان و طول ورم صورتی که مثل علف هرز مدام رشد میکند را اندازه میگیرم و تمام اینها تا وقتی شب نشده باز قابل تحمل هستند.
شب هیولاییست که دست میاندازد به عقربههای ساعت و رنجکشیدن تو را با صبوری نظاره میکند.
حالا اگر بیداری بعد از خواب مهلکتر باشد، آن درد دیگر تنها کاهندهی جان نیست، جنونآفرین است؛ این یکی اغلب بعد از مرگ عزیزان به سراغمان میآید. وقتی از خواب بیدار میشویم و پی میبریم که کابوس نبوده، حقیقت داشته و دوباره آن سقوط از پرتگاه، آن دلتنگی وحشتناک را تجربه میکنیم.
اینکه چرا به چنین مسائلی فکر میکنم؛ دیروز روی دندان عقل نهفتهام جراحیای انجام شد که در ظاهر امر با وجود پیچیده بودن مورد، خوب پیش رفت، اما بعد از رفع سرّی بود که درد وحشتناکی در سرم جریان یافت. انگار که رگهای مغزیام، اعصاب فک و دهانم مسخرهبازیشان گرفته باشد، هر چه تلاش میکردم بخوابم نمیشد.
حس میکنم هنوز در ۲۴ اسفند گیر افتادهام. هر تلاشی برای خوابیدن نهایت به ۱۵ دقیقه میرسد. با صورتی ورم کرده و دهانی دردآلود و ناتوانی در خوردن و خوابیدن زمان و طول ورم صورتی که مثل علف هرز مدام رشد میکند را اندازه میگیرم و تمام اینها تا وقتی شب نشده باز قابل تحمل هستند.
شب هیولاییست که دست میاندازد به عقربههای ساعت و رنجکشیدن تو را با صبوری نظاره میکند.
آخرین روزهای اسفند را با خواندن دوران کودکی سیمون دوبووار میگذرانم؛ هر چند خط یک بار خواندن را متوقف میکنم و از خاطرات کودکی خودم مینویسم. شیفتهی کتابهایی هستم که خواننده را تحریک به نوشتن میکنند. خبری از بدوبدوهای دقیقه نودی دم عید نیست. خانهی ما آرام و تمیز است؛ مثل همیشه و بدون خانهتکانی. مادرم از خانهتکانی عید متنفر است. هرچند هر روز خدا در حال تمیز کاریست.
هنوز هفتسین نچیدهایم مثل پارسال و پیارسال و سالهای قبلتر؛ در عوض گل بابونه داریم و سیب قرمز و سمنو، اینها را برای عید نخریدهایم. مادرم عاشق سیب و سمنوست و ما در تمام ماههای سال در یخچال سیب و سمنو داریم و بالاخره سلامتی؛ روزهای آخر اسفند حسابی وضع سلامتمان بد بود اما حالا خوبیم و اینها برای ضیافت هفتسین خانوادهی ما کافیست.
همین که امروز صبح بالاخره صورتم متقارن بود و دیگر خبری از آن ورم ترسناک سمت چپ نبود، همین که توانستم دامن گلدار بپوشم و با گلدان بابونهمان عکسهای بسیاری ثبت کنم، قهوه دم کنم و روی پارکت با پای برهنه راه بروم یعنی بهار اینجاست.
هنوز هفتسین نچیدهایم مثل پارسال و پیارسال و سالهای قبلتر؛ در عوض گل بابونه داریم و سیب قرمز و سمنو، اینها را برای عید نخریدهایم. مادرم عاشق سیب و سمنوست و ما در تمام ماههای سال در یخچال سیب و سمنو داریم و بالاخره سلامتی؛ روزهای آخر اسفند حسابی وضع سلامتمان بد بود اما حالا خوبیم و اینها برای ضیافت هفتسین خانوادهی ما کافیست.
همین که امروز صبح بالاخره صورتم متقارن بود و دیگر خبری از آن ورم ترسناک سمت چپ نبود، همین که توانستم دامن گلدار بپوشم و با گلدان بابونهمان عکسهای بسیاری ثبت کنم، قهوه دم کنم و روی پارکت با پای برهنه راه بروم یعنی بهار اینجاست.
سال هزار و چهارصد و دو را با احوالاتی بسیار تلخ تحویل گرفتهبودم اما با احوالاتی خوش به پایان رساندم.
سالهایی را هم در زندگی به یاد دارم که در اولین روزها فکر میکردم زندگی بهتر از این نخواهد شد و واقعن هم نشد. بدتر شد! چون زندگی همیشه شگردهای ویژهای برای آموختن درسهای تلخ به ما سراغ دارد. پس سالی که نکوست همیشه از بهارش پیدا نیست؛ من حداقل اعتقادی ندارم.
فکر نکنید چون در اتاقم گلدوزی میکنم و کتاب میخوانم نفسم از جای گرمی در میآید که از این حرفها میزنم. خوش خوشانم نیست. ساعتهای بسیاری را در گوشی هدر میدهم و ساعتهای بسیارتری هم غصه میخورم و فکر میکنم، فقط مطمئنم سال نکو به چیزهای خیلی بیشتری بستگی دارد تا بهار.
سالهایی را هم در زندگی به یاد دارم که در اولین روزها فکر میکردم زندگی بهتر از این نخواهد شد و واقعن هم نشد. بدتر شد! چون زندگی همیشه شگردهای ویژهای برای آموختن درسهای تلخ به ما سراغ دارد. پس سالی که نکوست همیشه از بهارش پیدا نیست؛ من حداقل اعتقادی ندارم.
فکر نکنید چون در اتاقم گلدوزی میکنم و کتاب میخوانم نفسم از جای گرمی در میآید که از این حرفها میزنم. خوش خوشانم نیست. ساعتهای بسیاری را در گوشی هدر میدهم و ساعتهای بسیارتری هم غصه میخورم و فکر میکنم، فقط مطمئنم سال نکو به چیزهای خیلی بیشتری بستگی دارد تا بهار.
بعضی افراد را دیدهاید که تکلیفشان با روحیات و خصوصیات اخلاقیشان روشن است؟ میدانند درونگرا، برونگرا یا چه میدانم بالاخره یکچیزی گرا هستند، میدانند منطقی یا احساسیاند، زودجوش یا آرام و صبورند؟!
من از این قماش خوشبخت نیستم. جمعیتی درونم زندگی میکند که هر چند وقت یکبار باید به ساز یک کدامشان برقصم؛ مثلن این روزها زن افسرده و درونگرای درونم تصمیم گرفته یک گوشه کز کند، معاشرت نکند، پیام دوستان را بیپاسخ بگذارد، سرد صحبت کند و فقط سریال ببیند.
روزهایی که سر و کلهی این زنک پیدا میشود را دوست ندارم؛ زودرنج است. اصلن صبور نیست و به مسائل اغراقآمیز نگاه میکند.
نمیدانم دختر صبور و خوشذوق و برونگرای درونم کدام گوری مانده، پیدایش نمیکنم. فقط امیدوارم زودتر از راه برسد و این پردهها را کنار بکشد.
من از این قماش خوشبخت نیستم. جمعیتی درونم زندگی میکند که هر چند وقت یکبار باید به ساز یک کدامشان برقصم؛ مثلن این روزها زن افسرده و درونگرای درونم تصمیم گرفته یک گوشه کز کند، معاشرت نکند، پیام دوستان را بیپاسخ بگذارد، سرد صحبت کند و فقط سریال ببیند.
روزهایی که سر و کلهی این زنک پیدا میشود را دوست ندارم؛ زودرنج است. اصلن صبور نیست و به مسائل اغراقآمیز نگاه میکند.
نمیدانم دختر صبور و خوشذوق و برونگرای درونم کدام گوری مانده، پیدایش نمیکنم. فقط امیدوارم زودتر از راه برسد و این پردهها را کنار بکشد.
عزیز هر سال اسفند ماه، کلی سبزهی عید میرویاند، جوانهها در ظروف گرد و مستطیلی و سبدهای سفالی خانه را پر میکرد، دست عزیز سبز بود، خارجیها عبارت زیباتری برای این کار دارند، green thumb؛ برای داییها، خالهها و بعدتر نوهها که سر و سامان گرفته بودند. این عادتش را دوست داشتم، این مراسم را برای ترشی لیته، مربای انجیر و لواشکهای سیب و آلو هم داشت. کسی را از قلم نمیانداخت. از بهار سالی که آقاجان رفت هر چه میکاشت غم میرویید، ما هم غمها را میگذاشتیم کنار ۶ سین دیگر و یک سال دیگر نبودن آقاجان را نظاره میکردیم.
سیزده هر سال غمها را گره میزدیم که نکند او از یادمان برود. بعضی آدمها بهقدری دوستداشتنی هستند که حاضر نیستی حتی غمشان را به جهانی بفروشی.
سیزده هر سال غمها را گره میزدیم که نکند او از یادمان برود. بعضی آدمها بهقدری دوستداشتنی هستند که حاضر نیستی حتی غمشان را به جهانی بفروشی.
شهرزاد
روابط؛ قسمت اول: تابحال پلی پشت سرم خراب نکردهام ولی تا دلتان بخواهد آدم از این پل به پایین پرتاب شده. نقطهی عطف بسیاری از این سقوطها هم اسبابکشیست؛ اولین روابط دوستی من در کوچهی محل زندگی پدربزرگ و مادربزرگم شکل گرفتند. آخر هفتهها با ف. و م. تا قبل…
روابط؛ قسمت دوم:
اسبابکشی خانوادهی ما به مدت ۱۵ سال طلسم شد؛ یعنی از آن روز که پدرم دستم را وسط حیاط مدرسه گرفت و برد محلهای دیگر تا همین چند ماه پیش یکجا نشین بودیم.
تجربهی تلخ دوران ابتداییم در سه سال بعدی تحصیلی جبران شد. در مدرسه جزئی از اکیپی بودم با پنج عضو. هر پنج نفرمان هم از اعضای فعال گروه سرود، نمایش، تواشیح و هر کار دیگری که پدرم بیشتر با آن مخالف بوده باشد. خوشبختانه هنوز این آدمها با من روی پل هستند، هرچند بسیار اندک.
دومین نقطه عطف از دستدادنها در زندگی من "کنکور" بود.
تمایل به بودن در یک اکیپ یا گروه دوستانه، همان ۱۴ سالگی در من به پایان رسید.
دوران دبیرستان با همسن و سالهای خودم روابط دوستی نزدیکی نداشتم. در عوض با معلم درس عربیام خانم ک. دوست بودم. با یکحساب سر و انگشتی هم میتوان پی برد تعداد علاقهمندان به معلم درس عربی در جهان چیزی حدود ۱ به ۱۰۰۰ است؛ آن هم برای کسانی که رشتهی درسیشان انسانی نیست. ولی ما دوست بودیم. دوستانی نزدیک. دفتر ۶۰ برگی داشتم با جلدی گلگلی؛ گلهای آبی و سبز فیروزهای و در آن برایش مینوشتم. از همهچیز. همانطور که اینجا مینویسم و او نوشتههایم را میخواند و با شعر یا نوشتهی ادبیای به آنها واکنش نشان میداد. این رابطه برای من مهم بود، اما سال "کنکور" ارتباطش را با من قطع کرد تا من درس بخوانم! و هرگز متوجه نشد این کارش چقدر به من ضربه زد. البته من هم هیچوقت به او نگفتم که این کارش چقدر به من ضربه زد و فقط ارتباطم را با او قطع کردم و اینگونه اولین دوست صمیمیم -با تعاریفی که من از یک دوست در ذهنم دارم- در آغاز ورود به محفل بزرگسالان از پل پایین پرید، غافل از اینکه در بزرگسالی روابط انسانی بهسرعت شکل گرفته و بههمان سرعت فسخ میشوند.
اسبابکشی خانوادهی ما به مدت ۱۵ سال طلسم شد؛ یعنی از آن روز که پدرم دستم را وسط حیاط مدرسه گرفت و برد محلهای دیگر تا همین چند ماه پیش یکجا نشین بودیم.
تجربهی تلخ دوران ابتداییم در سه سال بعدی تحصیلی جبران شد. در مدرسه جزئی از اکیپی بودم با پنج عضو. هر پنج نفرمان هم از اعضای فعال گروه سرود، نمایش، تواشیح و هر کار دیگری که پدرم بیشتر با آن مخالف بوده باشد. خوشبختانه هنوز این آدمها با من روی پل هستند، هرچند بسیار اندک.
دومین نقطه عطف از دستدادنها در زندگی من "کنکور" بود.
تمایل به بودن در یک اکیپ یا گروه دوستانه، همان ۱۴ سالگی در من به پایان رسید.
دوران دبیرستان با همسن و سالهای خودم روابط دوستی نزدیکی نداشتم. در عوض با معلم درس عربیام خانم ک. دوست بودم. با یکحساب سر و انگشتی هم میتوان پی برد تعداد علاقهمندان به معلم درس عربی در جهان چیزی حدود ۱ به ۱۰۰۰ است؛ آن هم برای کسانی که رشتهی درسیشان انسانی نیست. ولی ما دوست بودیم. دوستانی نزدیک. دفتر ۶۰ برگی داشتم با جلدی گلگلی؛ گلهای آبی و سبز فیروزهای و در آن برایش مینوشتم. از همهچیز. همانطور که اینجا مینویسم و او نوشتههایم را میخواند و با شعر یا نوشتهی ادبیای به آنها واکنش نشان میداد. این رابطه برای من مهم بود، اما سال "کنکور" ارتباطش را با من قطع کرد تا من درس بخوانم! و هرگز متوجه نشد این کارش چقدر به من ضربه زد. البته من هم هیچوقت به او نگفتم که این کارش چقدر به من ضربه زد و فقط ارتباطم را با او قطع کردم و اینگونه اولین دوست صمیمیم -با تعاریفی که من از یک دوست در ذهنم دارم- در آغاز ورود به محفل بزرگسالان از پل پایین پرید، غافل از اینکه در بزرگسالی روابط انسانی بهسرعت شکل گرفته و بههمان سرعت فسخ میشوند.
در یکی از تمرینهای "حق نوشتن" از جولیا کامرون خواسته شد"سه تا از موضوعاتی که دوست دارید در مورد آن بنویسید را نام ببرید."
بدون فکر دو تا از واژهها را ردیف کردم.
۱. داستان کودک و نوجوان
۲. پدربزرگ
۳. هنوز نمیدانم!
نوشتن از پدربزرگم برای این است که فراموش نشود، که دیگران بدانند او روزی در این دنیا زندگی میکرده، از قضا انسان خیلی خوب و مهربان و دوستداشتنیای هم بوده و از او برای دیگران بگویند و روزی که این کانال به دست آیندگان افتاد هم بدانند روزی در این دنیا پدربزرگ من هم زندگی میکرده.
ما پدربزرگ را خیلی دوست داشتیم. شاید چون ما را خیلی دوست میداشت؛ همیشه پیشانیمان را میبوسید، دفتر و کتابهایمان، جامدادیهایمان، مدلهای مویمان، رنگ ناخنهایمان، خورد و خوراکمان و... برایش جالب بود و از همهچیز میپرسید. وقتی کنارش بودی احساس میکردی ارزشمندترین آدم زندگیاش هستی.
پدربزرگ که بیمار شد همه میگفتند کار خداست؛ اگر ناگهانی از میان شما میرفت دیوانه میشدید، خدا خواست با بیماری او را از میان شما ببرد تا خودتان به مرگش رضایت دهید.
من هرگز باور نمیکنم که خدا یک انسان دوستداشتنی را با عذابی به نام سرطان فقط برای پذیرش مرگش توسط اطرافیان از میان ببرد، خدای من یکی که تا اینحد بیمنطق نیست.
در ثانی من خودخواهتر از آن بودم که بخواهم رضایت دهم پدربزرگ از میان ما برود تا راحت شود. من میخواستم خوب شود، فقط میخواستم خوب شود و حتی اگر خوب نشد هم تا آخرش همینگونه حضور داشته باشد.
بعد از مرگ او پی بردم که ما بدون کسی نمیمیریم. ناقص میشویم و این میتواند از مرگ هم بدتر باشد؛ در خوشحالیها ناقصیم، در مرور خاطرات ناقصیم و حسرتهای بسیاری به گلویمان چنگ میاندازند؛ مثلن اینکه چرا وقتی مثل نقّالها برایم داستانهای قدیمی را روایت میکرد از او فیلم نگرفتم و یا چرا صدایش را ضبط نکردم. این حسرت داغ بزرگی بر دل من است.
بعد از مرگ او پی بردم به این حقیقت تلخ که گاهی نبودنش را فراموش میکنیم و این عذاب وجدان آزاردهندهای را به جان آدم میاندازد. سالها پشت هم میآیند و میروند و تو از آن روز تلخ رویارویی با مرگ دورتر میشوی و میبینی امشب قبل از خواب به او فکر نکردهای.
بدون فکر دو تا از واژهها را ردیف کردم.
۱. داستان کودک و نوجوان
۲. پدربزرگ
۳. هنوز نمیدانم!
نوشتن از پدربزرگم برای این است که فراموش نشود، که دیگران بدانند او روزی در این دنیا زندگی میکرده، از قضا انسان خیلی خوب و مهربان و دوستداشتنیای هم بوده و از او برای دیگران بگویند و روزی که این کانال به دست آیندگان افتاد هم بدانند روزی در این دنیا پدربزرگ من هم زندگی میکرده.
ما پدربزرگ را خیلی دوست داشتیم. شاید چون ما را خیلی دوست میداشت؛ همیشه پیشانیمان را میبوسید، دفتر و کتابهایمان، جامدادیهایمان، مدلهای مویمان، رنگ ناخنهایمان، خورد و خوراکمان و... برایش جالب بود و از همهچیز میپرسید. وقتی کنارش بودی احساس میکردی ارزشمندترین آدم زندگیاش هستی.
پدربزرگ که بیمار شد همه میگفتند کار خداست؛ اگر ناگهانی از میان شما میرفت دیوانه میشدید، خدا خواست با بیماری او را از میان شما ببرد تا خودتان به مرگش رضایت دهید.
من هرگز باور نمیکنم که خدا یک انسان دوستداشتنی را با عذابی به نام سرطان فقط برای پذیرش مرگش توسط اطرافیان از میان ببرد، خدای من یکی که تا اینحد بیمنطق نیست.
در ثانی من خودخواهتر از آن بودم که بخواهم رضایت دهم پدربزرگ از میان ما برود تا راحت شود. من میخواستم خوب شود، فقط میخواستم خوب شود و حتی اگر خوب نشد هم تا آخرش همینگونه حضور داشته باشد.
بعد از مرگ او پی بردم که ما بدون کسی نمیمیریم. ناقص میشویم و این میتواند از مرگ هم بدتر باشد؛ در خوشحالیها ناقصیم، در مرور خاطرات ناقصیم و حسرتهای بسیاری به گلویمان چنگ میاندازند؛ مثلن اینکه چرا وقتی مثل نقّالها برایم داستانهای قدیمی را روایت میکرد از او فیلم نگرفتم و یا چرا صدایش را ضبط نکردم. این حسرت داغ بزرگی بر دل من است.
بعد از مرگ او پی بردم به این حقیقت تلخ که گاهی نبودنش را فراموش میکنیم و این عذاب وجدان آزاردهندهای را به جان آدم میاندازد. سالها پشت هم میآیند و میروند و تو از آن روز تلخ رویارویی با مرگ دورتر میشوی و میبینی امشب قبل از خواب به او فکر نکردهای.
پرده جمع بود. نور تند خورشید به هنگام طلوع بیدارم کرد. ساعت ۵:۴۴ بود؛ به محض بیدار شدن ساعت گوشی را چک کردم؛ فکر کردم با این همه روشنایی در آسمان یحمتل خواب ماندهام، اما هنوز فرصت داشتم تا کمی دیگر بخوابم. دست کشیدم میان ابروهایم تا چک کنم ببینم جوشی که دیشب جوانه زده بود محو شده یا نه. نشده بود. زندگی است فیلم که نیست.
دیگر خوابم نمیبُرد، از تخت پایین آمدم. به اتاق نگاه انداختهم ببینم تل لباسهای روی صندلی و مبل جمع شده یا نه. نشده بود. زندگی است خب، فیلم که نیست.
برخی روزها هم هست که دقایق اول بیداری را دوست ندارم؛ حتی وقتی شبش کابوس دیده باشم. اینکه به بیداری برگردم و حقایق ناخوشایند هنوز سر جای خودشان باشند آزارم میدهد.
مرتب کردن تل لباسها و جمع کردن تارهای موی روی پارکت نیم ساعت هم زمان نمیبرد اما فعلن این لایف استایل "حالا بماند برای بعد" که از ساید افکتهای تعطیلات مزخرف نوروزی و پسانوروزیست، گریبانگیرم شده.
امسال به کتابهای بسیار قطوری چنگ انداختهام، به هر کدام ناخنک میزنم و میاندازم کنار تا حالا بماند برای بعد. البته تا اینجا یک نمایشنامه خواندهام. نه یک نمایشنامهی معمولی؛ از بهترین نمایشنامههای زندگیام و دوست دارم باز هم بخوانمش حتی همین حالا.
دیگر خوابم نمیبُرد، از تخت پایین آمدم. به اتاق نگاه انداختهم ببینم تل لباسهای روی صندلی و مبل جمع شده یا نه. نشده بود. زندگی است خب، فیلم که نیست.
برخی روزها هم هست که دقایق اول بیداری را دوست ندارم؛ حتی وقتی شبش کابوس دیده باشم. اینکه به بیداری برگردم و حقایق ناخوشایند هنوز سر جای خودشان باشند آزارم میدهد.
مرتب کردن تل لباسها و جمع کردن تارهای موی روی پارکت نیم ساعت هم زمان نمیبرد اما فعلن این لایف استایل "حالا بماند برای بعد" که از ساید افکتهای تعطیلات مزخرف نوروزی و پسانوروزیست، گریبانگیرم شده.
امسال به کتابهای بسیار قطوری چنگ انداختهام، به هر کدام ناخنک میزنم و میاندازم کنار تا حالا بماند برای بعد. البته تا اینجا یک نمایشنامه خواندهام. نه یک نمایشنامهی معمولی؛ از بهترین نمایشنامههای زندگیام و دوست دارم باز هم بخوانمش حتی همین حالا.
سلام
یک دوره کلاس نوشتن شرکت کردهام.
یکی از تمرینهای ثابت این دوره، نوشتن برای تصویر یا موزیکیست.
تصمیم گرفتهم متنها را اینجا هم به اشتراک بگذارم.
پ.ن: بیشتر این متنها زادهی خیال هستند.
یک دوره کلاس نوشتن شرکت کردهام.
یکی از تمرینهای ثابت این دوره، نوشتن برای تصویر یا موزیکیست.
تصمیم گرفتهم متنها را اینجا هم به اشتراک بگذارم.
پ.ن: بیشتر این متنها زادهی خیال هستند.
مامان هر روز صبح زود کولهپشتی عروسکی من را میزد زیر بغل، کنار کیف بزرگ و مشکی خودش که چرم رویش پوسته پوسته شده بود، بعد با دست آزادش دست مرا میگرفت، کشان کشان میبرد تا دم در خانهی عزیز. زنگ خانه را میزد، من و کولهپشتی را میگذاشت دم در و "عزیز را اذیت نکنی" گویان میرفت. صدای تقتق کفشهایش سکوت کوچه را میشکست. مامان همیشه بیرون بود. همیشه در حال رفتن بود و صدای تقتق کفشهایش آشناترین صدایی بود که از مامان بخاطر دارم. میگفت مجبور است برای آسایش من کار کند.
با عزیز خیلی خوش میگذشت. میگذاشت
بروم کوچه. خودش هم مینشست روی سکوی سیمانی جلوی خانه و در سکوت، رهگذران را از زیر نگاه میگذراندیم.
گاهی سیمینخانم هم میآمد. او نوه نداشت. همیشه از عروسش بد میگفت. میگفت که اجاقش کور است. دل خوشی از من هم نداشت. انگار رحم عروسش را مادر من بر زده باشد! در همان بچگی هم میفهمیدم جای کسی را تنگ کردن از دید دیگران چه معنایی میتواند داشته باشد.
چند وقتی میشد که در آن کوچه تنها دوستم بعد از عزیز "ح" بود. "ح" پسر بزرگی بود. چون مدرسه میرفت؛ البته در شهر خودشان. اینجا به طور موقت میرفت سر کلاس مینشست تا خیلی هم از درسها عقب نماند. قرار بود برای مدتی کوتاه اینجا بمانند. کولهپشتی سرمهای سادهای داشت. دوست نداشتم کولهپشتی عروسکی من را ببیند؛ مایهی خجالتم بود.
یکبار که با "ح" نشسته بودیم تا لاستیک دوچرخهی کمبادش را باد بزند از چیزهایی که در همان لحظه میخواستیم حرف زدیم. گفت که همین الآن تنها چیزی که دلش میخواهد یک گاز از کلوچهی فومن است، کلوچهی شهر خودشان.
کمی بعد از آن روز عزیز را وادار کردم برویم از نانوایی آرد بخریم. سیمینخانم که ادعا میکرد زمانی کل نان روستا را خودش میپخته آمد کمک دستمان. هر کسی گوشهای از خمیر را گرفته و ورز میداد. بعد نشستیم به تماشای ور آمدنش. صورت گلانداختهی عزیز از فعالیتی که به آن عادت نداشت گله به گله آردی شده بود. آن روز بیشتر از همیشه کنار عزیز خوش میگذشت، هر بار نگاهش میکردم دندانهای مصنوعیاش را به نمایش گذاشته بود با آن خندهی عجیبالشکلش.
چیزی که در نهایت به دست آمد دایرههای سفید رنگ با گوشههای برشته بود. فکر نمیکردم همان کلوچهی مغزدار با اشکال هندسیای باشد که "ح" تعریف کردهبود. عزیز میگفت که غصه نخورم، مربا که بمالد روی نانها درست میشود همان کلوچههای شهر خودشان.
کلوچهها به دست، نشستم روی سکوی سیمانی منتظر تا از مدرسه برگردد، اما او برنگشت. دوستانش گفتند مادر و پدر "ح" وسط کلاس آمدند دنبالش تا بالاخره برگردند شهر خودشان. همچنان روی سکوی سرد سیمانی نشسته بودم. "ح" رفته بود. برای همیشه و اینبار حتی صدای تقتق کفشی هم در کار نبود.
۱/۲۶
با عزیز خیلی خوش میگذشت. میگذاشت
بروم کوچه. خودش هم مینشست روی سکوی سیمانی جلوی خانه و در سکوت، رهگذران را از زیر نگاه میگذراندیم.
گاهی سیمینخانم هم میآمد. او نوه نداشت. همیشه از عروسش بد میگفت. میگفت که اجاقش کور است. دل خوشی از من هم نداشت. انگار رحم عروسش را مادر من بر زده باشد! در همان بچگی هم میفهمیدم جای کسی را تنگ کردن از دید دیگران چه معنایی میتواند داشته باشد.
چند وقتی میشد که در آن کوچه تنها دوستم بعد از عزیز "ح" بود. "ح" پسر بزرگی بود. چون مدرسه میرفت؛ البته در شهر خودشان. اینجا به طور موقت میرفت سر کلاس مینشست تا خیلی هم از درسها عقب نماند. قرار بود برای مدتی کوتاه اینجا بمانند. کولهپشتی سرمهای سادهای داشت. دوست نداشتم کولهپشتی عروسکی من را ببیند؛ مایهی خجالتم بود.
یکبار که با "ح" نشسته بودیم تا لاستیک دوچرخهی کمبادش را باد بزند از چیزهایی که در همان لحظه میخواستیم حرف زدیم. گفت که همین الآن تنها چیزی که دلش میخواهد یک گاز از کلوچهی فومن است، کلوچهی شهر خودشان.
کمی بعد از آن روز عزیز را وادار کردم برویم از نانوایی آرد بخریم. سیمینخانم که ادعا میکرد زمانی کل نان روستا را خودش میپخته آمد کمک دستمان. هر کسی گوشهای از خمیر را گرفته و ورز میداد. بعد نشستیم به تماشای ور آمدنش. صورت گلانداختهی عزیز از فعالیتی که به آن عادت نداشت گله به گله آردی شده بود. آن روز بیشتر از همیشه کنار عزیز خوش میگذشت، هر بار نگاهش میکردم دندانهای مصنوعیاش را به نمایش گذاشته بود با آن خندهی عجیبالشکلش.
چیزی که در نهایت به دست آمد دایرههای سفید رنگ با گوشههای برشته بود. فکر نمیکردم همان کلوچهی مغزدار با اشکال هندسیای باشد که "ح" تعریف کردهبود. عزیز میگفت که غصه نخورم، مربا که بمالد روی نانها درست میشود همان کلوچههای شهر خودشان.
کلوچهها به دست، نشستم روی سکوی سیمانی منتظر تا از مدرسه برگردد، اما او برنگشت. دوستانش گفتند مادر و پدر "ح" وسط کلاس آمدند دنبالش تا بالاخره برگردند شهر خودشان. همچنان روی سکوی سرد سیمانی نشسته بودم. "ح" رفته بود. برای همیشه و اینبار حتی صدای تقتق کفشی هم در کار نبود.
۱/۲۶
صفر
یاد اولین روزی که دیدمش، پشت آن باجهی سرد و بیروح با آن ارباب رجوع بیاعصابی که در مقابل صبر و آرامش او تنها جیغی خفه در یک کابوس بود.
نُه
یاد اولین باری که بعد از رد و بدل شدن کلمات و ضمایر جمع یک کلمهی عزیزم پشت جملهای جا خوش کرد و تا صبح با قلبی که به سینه میکوبید به آن جمله زل زدم.
یک
یاد اولین بوسه
دو
یاد اولین آغوش
همینطور که شمارهاش را میگرفتم خاطرات از مقابل چشمانم میگذشتند.
پنج
عدد آخر را هم وارد کردم.
یاد آخرین دیدار با آن نگاههای سرد.
از اینکه به اینجا رسانده بودمش از خودم بیزار بودم.
عمری برای من گذشت تا بوق بخورد. در آن لحظات نفس کشیدن را از یاد برده بودم.
میترسیدم جواب ندهد و این فرصت آخر هم بسوزد، فکر کردم نکند شمارهاش عوض شده باشد که صدای لطیفی آن سوی خط گفت: "بله"
گوشی تلفن از دستانم رها شد.
رفتم درحالیکه آرام زیر لب زمزمه میکردم" چیزهایی هست که نمیدانی.."
۲/۲۶
یاد اولین روزی که دیدمش، پشت آن باجهی سرد و بیروح با آن ارباب رجوع بیاعصابی که در مقابل صبر و آرامش او تنها جیغی خفه در یک کابوس بود.
نُه
یاد اولین باری که بعد از رد و بدل شدن کلمات و ضمایر جمع یک کلمهی عزیزم پشت جملهای جا خوش کرد و تا صبح با قلبی که به سینه میکوبید به آن جمله زل زدم.
یک
یاد اولین بوسه
دو
یاد اولین آغوش
همینطور که شمارهاش را میگرفتم خاطرات از مقابل چشمانم میگذشتند.
پنج
عدد آخر را هم وارد کردم.
یاد آخرین دیدار با آن نگاههای سرد.
از اینکه به اینجا رسانده بودمش از خودم بیزار بودم.
عمری برای من گذشت تا بوق بخورد. در آن لحظات نفس کشیدن را از یاد برده بودم.
میترسیدم جواب ندهد و این فرصت آخر هم بسوزد، فکر کردم نکند شمارهاش عوض شده باشد که صدای لطیفی آن سوی خط گفت: "بله"
گوشی تلفن از دستانم رها شد.
رفتم درحالیکه آرام زیر لب زمزمه میکردم" چیزهایی هست که نمیدانی.."
۲/۲۶