شهرزاد
3.29K subscribers
642 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
بی تو این همان شهری نیست که من می‌شناسم، این باران ریز و پفکی که گفتی اصطلاحن وَرش نامیده می‌شود فقط به قدم‌زدن با تو- تو بخوان زیر پا گذاشتن آجر به آجر خانه‌های شهر- جان می‌دهد.
باران، بی‌جان، سقف شیروانی را نوازش می‌کند. هیچ جنبنده‌ای این بیرون نیست، در ذهن من هم. این سکون، تنها به آرمیدن در آغوش تو جان می‌دهد.

اسفند سال دو، رشت
گذشته‌های خیلی دور وقتی سن و سالم تک‌رقمی بود با هر زوری بود یک جی‌میل ساختم، وارد فیسبوک شدم و بعد به خودم که آمدم دیدم وبلاگی دارم با یک دنبال‌کننده با عکس پروفایل شهاب حسینی؛ با وبلاگ‌هایی آشنا شده‌ بودم که درست و حسابی می‌نوشتند، متن واقعی، متن خوب و بلند، خیلی بلند. آن موقع مردم حوصله‌ی خواندن متن‌های بلند را داشتند. وبلاگ‌هایی که صاحبانشان دیگر نیستند، وبلاگ‌ها را به امان خدا رها کردند. انگار یک روز بیدار شدند و تصمیم گرفتند دیگر ننویسند. دیدن این وبلاگ‌های بدون صاحب حسی مثل این دارد که بعد از پایان یافتن دنیا و نابودی انسان‌ها به خانه‌هایشان پا گذاشته باشی.
چند سال بعد خودم صاحب صفحه‌ای شدم به نام خطوط سبز تخیل که این نام را از اشعار فروغ وام گرفته بودم. آن‌جا می‌نوشتم، کتاب می‌خواندیم و گاهن حرف می‌زدیم. من هم یک روز بدون این‌که به صاحبانش اطلاع دهم ویران‌ش کردم. رفتم و دیدم این نوع رفتن خداحافظی کردن برنمی‌دارد و انگار که این رسم، مسری‌ست.
دو سه سال قبل هم صفحه‌ی اینستاگرامی‌ای داشتم که جمعیتی به مراتب بیشتر از این‌جا داشت، می‌نوشتم، کتاب می‌خواندیم و... .آن‌جا هم یک روز! تمام دنبال‌کننده‌ها را بیرون کردم؛ تک‌تک‌شان را. بدون این‌که خداحافظی‌ای کرده باشم. تفاوتش با قبلی‌ها این بود که آجرهای خانه‌ها را هم پایین ریختم. انگار این برنامه‌های جدید جوری طراحی شده‌اند که بعد از رفتن انتخابی چندان خاطره‌ای برجای نگذارند. من از آن‌جا رفتم اما کسی متوجه نبود که این‌جا قبلن کسی زندگی می‌کرد؛ چون user تا آخر عمر هم not found.
امسال تصمیم گرفتم در تلگرام بنویسم. این‌جا را مثل دنیای وبلاگ دوست دارم؛ فرق دارد، متن‌های بلند هم خوانده می‌شوند. اما می‌ترسم از این‌جا هم بروم. رفتن خبر نمی‌کند، فقط یک روز بیدار می‌شوی و می‌بینی رفته‌ای. انگار که نخواهی "نرو" گفتن کسی جلوی تصمیمت را بگیرد.
سرد بود. خیلی سرد. روی برف‌ها ایستاده‌ بودیم؛ من و مرد. از هم دور بودیم. خیلی دور؛ در فاصله و احساس. قرار بود برود. می‌دانستم. از همان‌روز که وقتی می‌خندیدم نگاهم نکرد فهمیدم که می‌رود.
سرد بود. برف موهایم را پوشانده بود. وقتی دیگر مرد در دیدرس نبود برگشتم خانه. برف‌ها را از سرم تکاندم اما سپیدی دیگر از موهایم نرفت.
اپیزود اول. جلد اول-دفتر بزرگ- را از کتاب‌خانه‌‌ای با کتاب‌دار بسیار بی‌اعصاب و عصا قورت‌داده‌ای امانت گرفته‌ام. عصر کتاب را دست می‌گیرم و دو ساعت بعد تمام می‌شود. کار خاصی نکرده‌ام؛ شخصیت‌ها دوست‌‌داشتنی و بخش‌های کتاب کوتاه هستند. ناراحتم که کتاب امانت است و نمی‌توانم زیر جملات خط بکشم. تصمیم می‌گیرم تا نوبت بعدی کتاب‌خانه که خیلی هم از خانه دور است صبر نکنم و هر سه جلد را سفارش می‌دهم.

اپیزود دوم. کتاب دوم -مدرک- را در جاده شروع و در اتاق زیر شیروانی تمام می‌کنم. سال‌ها از روایت‌های جلد اول گذشته و مدام حس می‌کنم به خوبی جلد اول نیست. وقتی کتاب تمام می‌شود خیلی غمگینم.

اپیزود سوم. در اولین روز از دوره‌ی قاعدگی و بی‌حالی کاری جز کتاب خواندن از من برنمی‌آید. "دروغ سوم" را که هیچ به دروغ شباهت ندارد می‌خوانم و فکر می‌کنم کاش نخوانده‌بودم و با همان دروغ‌های دو کتاب اول و دوم همه‌چیز تمام می‌شد، نه که کتاب را دوست نداشتم، اتفاقن خیلی هم دوست داشتم؛ فقط حقیقت خیلی تلخ بود.
یک کتاب هر چقدر هم که غم‌انگیز باشد، نمی‌تواند به غم‌انگیزی زندگی باشد.

[دروغ سوم، آگوتا کریستوف]
در ترافیک طویل و جان‌کاه مخصوص اسفند ماهم؛ تنها صدای بوق ممتد ماشین‌ها و فریاد راننده‌ها را خطاب به آن‌هایی که به زور سبقت می‌گیرند می‌شنوم. به دست‌فروش‌های کنار خیابان نگاه می‌کنم.
بعضی‌وقت‌ها اصلن نمی‌دانم با خودم چند چند هستم؛ از یک طرف این شلوغی اسفند و ترافیک‌های طولانی اعصابم را تحلیل می‌برند، از طرفی دیگر رنگ‌هایی که با سبزه، سنبل، حتی ماهی قرمزی که اصلن طرف‌دار خریدشان نیستم به خیابان‌ها پاشیده شده، ته دل به من احساس رضایت می‌دهند. دختربچه‌ی نیم‌قدی دست پدرش را می‌کشد تا ماهی قرمز بخرد و مرا به اسفندِ آن سالی می‌برد که دست پدرم را می‌کشیدم تا برایم کفش تق‌تقی و جوراب‌های گیپوردار، آن هم نه گیپور معمولی، از آن گیپورهای عریض بخرد. یاد سال‌هایی می‌افتم که از بزرگترها پول‌های نو، عیدی می‌گرفتم و با سیستم امنیت بالایی یک‌ بار لای کش پول و یک‌‌بار در کیف پول صورتی‌ای با طرح دختر توت‌فرنگی می‌گذاشتم. هر روز می‌شمردم‌شان تا ببینم بالاخره می‌توانم عروسک یا کتاب داستانی که می‌خواهم بخرم یا نه.
وانت‌بارهای قالیشویی همه‌جا به چشم می‌خورند. در محله‌ها دیگر فرشی از دیوارها آویزان نمی‌شود. به سال‌های دوری برمی‌گردم که هفته‌های آخر اسفند را در خانه‌ی‌ اتاق در اتاق پدربزرگ و مادربزرگم می‌ماندم و بهترین خاطرات زندگی‌ام را حین برگزاری مراسم خانه‌تکانی جمعی در کنار خاله‌ها و دایی‌هایم می‌ساختم. ما دسته‌جمعی فرش‌های قرمز را در حیاط می‌شستیم و از دیوار آویزان می‌کردیم تا در آفتاب کم‌جان اسفند خشک شوند. آن روزها فرش‌های قرمز از دیوار خانه‌ی همه‌ی همسایه‌ها آویزان بود. شلوار‌ گل‌دارم را تا می‌کردم تا بالا و در کف قالی لیز می‌خوردم و سرخوشانه می‌خندیدم و از آن‌جا که تنها نوه‌ی مادری بودم هیچ‌کس کاری به کارم نداشت. بعد یک روز پدربزرگم از تره‌بار با سبد سبد پرتقال آب‌دار و درشت، کیوی، سیب قرمز و سبز که مادرم عاشقش هست می‌آمد و میوه‌ها را کنار حوض ردیف می‌کرد. آخرشب‌ها یا کنار خاله‌هایم با پتوی سربازی دایی‌‌‌ام می‌خوابیدم یا کنار پدربزرگم زیر لحافی ده کیلویی که از سنگینی لحاف بر روی‌م در لحظه خوابم می‌گرفت.
سرم را تکان می‌دهم تا این تصاویر دل‌تنگ کننده کنار بروند. "بمون نرو بستنی کیم، بمون ذوق خوب کودکی‌م، بمون شوق فحش دادن به این به اون به زندگی به کار، از بس خسته شدیم دیگه عادت کردیم به زندگی کردن رو این کره زمین" را زمزمه می‌کنم و ترافیک لعنتی اسفند را پشت سر می‌گذارم.
فکر می‌کنم چندین سال است تنها استقبالم از برای روزهای تعطیل پیش‌ رویی هستند که می‌توانم صبح‌های زود به‌جای محل کار در اتاق خودم باشم، کتاب بخوانم و هر روز قهوه دمی بخورم.
تعریف من برای یک درد جان‌کاه، دردی‌ست که خواب هم نتواند تسکینش دهد.
حالا اگر بیداری بعد از خواب مهلک‌تر باشد، آن درد دیگر تنها کاهنده‌ی جان نیست، جنون‌آفرین است؛ این یکی اغلب بعد از مرگ عزیزان به سراغمان می‌آید‌. وقتی از خواب بیدار می‌شویم و پی می‌بریم که کابوس نبوده، حقیقت داشته و دوباره آن سقوط از پرت‌گاه، آن دل‌تنگی وحشتناک را تجربه می‌کنیم.
این‌که چرا به چنین مسائلی فکر می‌کنم؛ دیروز روی دندان عقل نهفته‌ام جراحی‌ای انجام شد که در ظاهر امر با وجود پیچیده بودن مورد، خوب پیش رفت، اما بعد از رفع سر‌ّی بود که درد وحشتناکی در سرم جریان یافت. انگار که رگ‌های مغزی‌ام، اعصاب فک و دهانم مسخره‌بازی‌شان گرفته باشد، هر چه تلاش می‌کردم بخوابم نمی‌شد.
حس می‌کنم هنوز در ۲۴ اسفند گیر افتاده‌ام. هر تلاشی برای خوابیدن نهایت به ۱۵ دقیقه می‌رسد. با صورتی ورم کرده و دهانی دردآلود و ناتوانی در خوردن و خوابیدن زمان و طول ورم صورتی که مثل علف هرز مدام رشد می‌کند را اندازه می‌گیرم و تمام این‌ها تا وقتی شب نشده باز قابل تحمل هستند.
شب هیولایی‌ست که دست می‌اندازد به عقربه‌‌های ساعت و رنج‌کشیدن تو را با صبوری نظاره می‌کند.
آخرین روزهای اسفند را با خواندن دوران کودکی سیمون دوبووار می‌گذرانم؛ هر چند خط یک بار خواندن را متوقف می‌کنم و از خاطرات کودکی خودم می‌نویسم. شیفته‌ی کتاب‌هایی هستم که خواننده را تحریک به نوشتن می‌کنند. خبری‌ از بدوبدوهای دقیقه نودی دم عید نیست. خانه‌ی ما آرام و تمیز است؛ مثل همیشه و بدون خانه‌تکانی. مادرم از خانه‌تکانی عید متنفر است. هرچند هر روز خدا در حال تمیز کاری‌ست.
هنوز هفت‌سین نچیده‌ایم مثل پارسال و پیارسال و سال‌های قبل‌تر؛ در عوض گل بابونه داریم و سیب قرمز و سمنو، این‌ها را برای عید نخریده‌ایم. مادرم عاشق سیب و سمنوست و ما در تمام‌ ماه‌های سال در یخچال سیب و سمنو داریم و بالاخره سلامتی؛ روزهای آخر اسفند حسابی وضع سلامت‌مان بد بود اما حالا خوبیم و این‌ها برای ضیافت هفت‌سین خانواده‌ی ما کافی‌ست.
همین که امروز صبح بالاخره صورتم متقارن بود و دیگر خبری از آن ورم ترسناک سمت چپ نبود، همین که توانستم دامن گل‌دار بپوشم و با گلدان بابونه‌مان عکس‌های بسیاری ثبت کنم، قهوه دم کنم‌ و روی پارکت با پای برهنه راه بروم یعنی بهار این‌جاست.
سال نو همگی مبارک 🪻🤍
سال هزار و چهارصد و دو را با احوالاتی بسیار تلخ تحویل گرفته‌بودم اما با احوالاتی خوش به پایان رساندم.
سال‌هایی را هم در زندگی به یاد دارم که در اولین روزها فکر می‌کردم زندگی بهتر از این نخواهد شد و واقعن هم نشد. بدتر شد! چون زندگی همیشه شگردهای ویژه‌ای برای آموختن درس‌های تلخ به ما سراغ دارد. پس سالی که نکوست همیشه از بهارش پیدا نیست؛ من حداقل اعتقادی ندارم.
فکر نکنید چون در اتاقم گل‌دوزی می‌کنم و کتاب می‌خوانم نفسم از جای گرمی در می‌آید که از این حرف‌ها می‌زنم. خوش خوشانم نیست. ساعت‌های بسیاری را در گوشی هدر می‌دهم و ساعت‌های بسیارتری هم غصه می‌خورم و فکر می‌کنم، فقط مطمئنم سال نکو به چیزهای خیلی بیشتری بستگی دارد تا بهار.
بعضی افراد را دیده‌اید که تکلیف‌شان با روحیات و خصوصیات اخلاقی‌شان روشن است؟ می‌دانند درون‌گرا، برون‌گرا یا چه می‌دانم بالاخره یک‌چیزی گرا هستند، می‌دانند منطقی یا احساسی‌اند، زودجوش یا آرام و صبورند؟!
من از این قماش خو‌ش‌بخت نیستم. جمعیتی درونم زندگی می‌کند که هر چند وقت یک‌بار باید به ساز یک کدامشان برقصم؛ مثلن این روزها زن افسرده‌ و درون‌گرای درونم تصمیم گرفته یک گوشه کز کند، معاشرت نکند، پیام دوستان را بی‌پاسخ بگذارد، سرد صحبت کند و فقط سریال ببیند.
روزهایی که سر و کله‌ی این زنک پیدا می‌شود را دوست ندارم؛ زودرنج است. اصلن صبور نیست و به مسائل اغراق‌آمیز نگاه می‌کند.
نمی‌دانم دختر صبور و خوش‌ذوق و برون‌گرای درونم کدام گوری مانده، پیدایش نمی‌کنم. فقط امیدوارم زودتر از راه‌ برسد و این پرده‌ها را کنار بکشد.
عزیز هر سال اسفند ماه، کلی سبزه‌ی عید می‌رویاند، جوانه‌ها در ظروف گرد و مستطیلی و سبد‌های سفالی خانه را پر می‌کرد، دست عزیز سبز بود، خارجی‌ها عبارت زیباتری برای این کار دارند، green thumb؛ برای دایی‌ها، خاله‌ها و بعدتر نوه‌ها که سر و سامان گرفته بودند. این عادت‌ش را دوست داشتم، این مراسم را برای ترشی لیته، مربای انجیر و لواشک‌های سیب و آلو هم داشت. کسی را از قلم‌ نمی‌انداخت. از بهار سالی که آقاجان رفت هر چه می‌کاشت غم‌ می‌رویید، ما هم غم‌ها را می‌گذاشتیم کنار ۶ سین دیگر و یک سال دیگر نبودن آقاجان را نظاره می‌کردیم.
سیزده هر سال غم‌ها را گره می‌زدیم که نکند او از یادمان برود. بعضی آدم‌ها به‌قدری دوست‌داشتنی هستند که حاضر نیستی حتی غم‌شان را به جهانی بفروشی.