اول.
مادربزرگ به ما میگوید: "تولهسگها!"
مردم به ما میگویند: "پسرهای جادوگر! پسرهای روسپی، بچهولگردها، بچهخوکها!"
وقتی این کلمات را میشنویم، صورتمان سرخ میشود، گوشهایمان زنگ میزند، زانوهایمان میلرزد.
ما دیگر نمیخواهیم سرخ شویم یا بلرزیم، میخواهیم به فحشها و کلماتی که آزار میدهند عادت کنیم.
سر میز آشپزخانه رودرروی هم میایستیم و زلزده در چشمهای هم، بدترین کلمات را به همدیگر میگوییم. همینطور ادامه میدهیم تا اینکه کلمات دیگر وارد مغزمان نمیشوند، دیگر حتی وارد گوشهایمان نمیشوند.
[دفتر بزرگ، آگوتا کریستوف]
مادربزرگ به ما میگوید: "تولهسگها!"
مردم به ما میگویند: "پسرهای جادوگر! پسرهای روسپی، بچهولگردها، بچهخوکها!"
وقتی این کلمات را میشنویم، صورتمان سرخ میشود، گوشهایمان زنگ میزند، زانوهایمان میلرزد.
ما دیگر نمیخواهیم سرخ شویم یا بلرزیم، میخواهیم به فحشها و کلماتی که آزار میدهند عادت کنیم.
سر میز آشپزخانه رودرروی هم میایستیم و زلزده در چشمهای هم، بدترین کلمات را به همدیگر میگوییم. همینطور ادامه میدهیم تا اینکه کلمات دیگر وارد مغزمان نمیشوند، دیگر حتی وارد گوشهایمان نمیشوند.
[دفتر بزرگ، آگوتا کریستوف]
دوم.
اما کلمات قدیمی هم وجود دارند. مادرمان به ما میگفت: "عزیزانم، عشقهای من، خوشبختی من، بچههای دوستداشتنی من"
وقتی یاد این کلمات میافتیم، چشمهایمان پر از اشک میشوند. باید این کلمات را فراموش کنیم، چون حالا هیچکس همچو کلماتی به ما نمیگوید و بار سنگین خاطرهی این کلمات را نمیتوانیم تحمل کنیم. از این رو تمرین را با روش دیگری ادامه میدهیم.
میگوییم: "عزیزانم، عشقهای من، دوستتان دارم، هیچوقت ترکتان نخواهم کرد."
این کلمات به لطف تکرار زیاد، کم کم مفهومشان را از دست میدهند و رنجی که به بار میآورند، کم میشود.
[دفتر بزرگ، آگوتا کریستوف]
اما کلمات قدیمی هم وجود دارند. مادرمان به ما میگفت: "عزیزانم، عشقهای من، خوشبختی من، بچههای دوستداشتنی من"
وقتی یاد این کلمات میافتیم، چشمهایمان پر از اشک میشوند. باید این کلمات را فراموش کنیم، چون حالا هیچکس همچو کلماتی به ما نمیگوید و بار سنگین خاطرهی این کلمات را نمیتوانیم تحمل کنیم. از این رو تمرین را با روش دیگری ادامه میدهیم.
میگوییم: "عزیزانم، عشقهای من، دوستتان دارم، هیچوقت ترکتان نخواهم کرد."
این کلمات به لطف تکرار زیاد، کم کم مفهومشان را از دست میدهند و رنجی که به بار میآورند، کم میشود.
[دفتر بزرگ، آگوتا کریستوف]
خواندن کتاب [دفتر بزرگ] انتخاب خوبی برای فراموش کردن زندگی خودتان و گذراندن اوقاتی بیدغدغه است.
پ.ن: تریلوژی دوقلوها یک مجموعهی سهجلدی شامل دفتر بزرگ، مدرک و دروغ سوم است.
پ.ن: تریلوژی دوقلوها یک مجموعهی سهجلدی شامل دفتر بزرگ، مدرک و دروغ سوم است.
جوانتر که بودم اعتقاد بسیار محکمی داشتم که پشیمانی از برای کارهای کرده و حرفهای گفته، صدها بار بهتر از کارهای نکرده و حرفهای در سینه مدفونشده است. با این عقیده سالها اجازهی خیلی کارها را برای خودم صادر کردم. حالا در نیمههای دههی بیستم زندگی فکر میکنم شهامتهای بسیاری را حرام کردهام.
بی تو این همان شهری نیست که من میشناسم، این باران ریز و پفکی که گفتی اصطلاحن وَرش نامیده میشود فقط به قدمزدن با تو- تو بخوان زیر پا گذاشتن آجر به آجر خانههای شهر- جان میدهد.
باران، بیجان، سقف شیروانی را نوازش میکند. هیچ جنبندهای این بیرون نیست، در ذهن من هم. این سکون، تنها به آرمیدن در آغوش تو جان میدهد.
اسفند سال دو، رشت
باران، بیجان، سقف شیروانی را نوازش میکند. هیچ جنبندهای این بیرون نیست، در ذهن من هم. این سکون، تنها به آرمیدن در آغوش تو جان میدهد.
اسفند سال دو، رشت
گذشتههای خیلی دور وقتی سن و سالم تکرقمی بود با هر زوری بود یک جیمیل ساختم، وارد فیسبوک شدم و بعد به خودم که آمدم دیدم وبلاگی دارم با یک دنبالکننده با عکس پروفایل شهاب حسینی؛ با وبلاگهایی آشنا شده بودم که درست و حسابی مینوشتند، متن واقعی، متن خوب و بلند، خیلی بلند. آن موقع مردم حوصلهی خواندن متنهای بلند را داشتند. وبلاگهایی که صاحبانشان دیگر نیستند، وبلاگها را به امان خدا رها کردند. انگار یک روز بیدار شدند و تصمیم گرفتند دیگر ننویسند. دیدن این وبلاگهای بدون صاحب حسی مثل این دارد که بعد از پایان یافتن دنیا و نابودی انسانها به خانههایشان پا گذاشته باشی.
چند سال بعد خودم صاحب صفحهای شدم به نام خطوط سبز تخیل که این نام را از اشعار فروغ وام گرفته بودم. آنجا مینوشتم، کتاب میخواندیم و گاهن حرف میزدیم. من هم یک روز بدون اینکه به صاحبانش اطلاع دهم ویرانش کردم. رفتم و دیدم این نوع رفتن خداحافظی کردن برنمیدارد و انگار که این رسم، مسریست.
دو سه سال قبل هم صفحهی اینستاگرامیای داشتم که جمعیتی به مراتب بیشتر از اینجا داشت، مینوشتم، کتاب میخواندیم و... .آنجا هم یک روز! تمام دنبالکنندهها را بیرون کردم؛ تکتکشان را. بدون اینکه خداحافظیای کرده باشم. تفاوتش با قبلیها این بود که آجرهای خانهها را هم پایین ریختم. انگار این برنامههای جدید جوری طراحی شدهاند که بعد از رفتن انتخابی چندان خاطرهای برجای نگذارند. من از آنجا رفتم اما کسی متوجه نبود که اینجا قبلن کسی زندگی میکرد؛ چون user تا آخر عمر هم not found.
امسال تصمیم گرفتم در تلگرام بنویسم. اینجا را مثل دنیای وبلاگ دوست دارم؛ فرق دارد، متنهای بلند هم خوانده میشوند. اما میترسم از اینجا هم بروم. رفتن خبر نمیکند، فقط یک روز بیدار میشوی و میبینی رفتهای. انگار که نخواهی "نرو" گفتن کسی جلوی تصمیمت را بگیرد.
چند سال بعد خودم صاحب صفحهای شدم به نام خطوط سبز تخیل که این نام را از اشعار فروغ وام گرفته بودم. آنجا مینوشتم، کتاب میخواندیم و گاهن حرف میزدیم. من هم یک روز بدون اینکه به صاحبانش اطلاع دهم ویرانش کردم. رفتم و دیدم این نوع رفتن خداحافظی کردن برنمیدارد و انگار که این رسم، مسریست.
دو سه سال قبل هم صفحهی اینستاگرامیای داشتم که جمعیتی به مراتب بیشتر از اینجا داشت، مینوشتم، کتاب میخواندیم و... .آنجا هم یک روز! تمام دنبالکنندهها را بیرون کردم؛ تکتکشان را. بدون اینکه خداحافظیای کرده باشم. تفاوتش با قبلیها این بود که آجرهای خانهها را هم پایین ریختم. انگار این برنامههای جدید جوری طراحی شدهاند که بعد از رفتن انتخابی چندان خاطرهای برجای نگذارند. من از آنجا رفتم اما کسی متوجه نبود که اینجا قبلن کسی زندگی میکرد؛ چون user تا آخر عمر هم not found.
امسال تصمیم گرفتم در تلگرام بنویسم. اینجا را مثل دنیای وبلاگ دوست دارم؛ فرق دارد، متنهای بلند هم خوانده میشوند. اما میترسم از اینجا هم بروم. رفتن خبر نمیکند، فقط یک روز بیدار میشوی و میبینی رفتهای. انگار که نخواهی "نرو" گفتن کسی جلوی تصمیمت را بگیرد.
سرد بود. خیلی سرد. روی برفها ایستاده بودیم؛ من و مرد. از هم دور بودیم. خیلی دور؛ در فاصله و احساس. قرار بود برود. میدانستم. از همانروز که وقتی میخندیدم نگاهم نکرد فهمیدم که میرود.
سرد بود. برف موهایم را پوشانده بود. وقتی دیگر مرد در دیدرس نبود برگشتم خانه. برفها را از سرم تکاندم اما سپیدی دیگر از موهایم نرفت.
سرد بود. برف موهایم را پوشانده بود. وقتی دیگر مرد در دیدرس نبود برگشتم خانه. برفها را از سرم تکاندم اما سپیدی دیگر از موهایم نرفت.
اپیزود اول. جلد اول-دفتر بزرگ- را از کتابخانهای با کتابدار بسیار بیاعصاب و عصا قورتدادهای امانت گرفتهام. عصر کتاب را دست میگیرم و دو ساعت بعد تمام میشود. کار خاصی نکردهام؛ شخصیتها دوستداشتنی و بخشهای کتاب کوتاه هستند. ناراحتم که کتاب امانت است و نمیتوانم زیر جملات خط بکشم. تصمیم میگیرم تا نوبت بعدی کتابخانه که خیلی هم از خانه دور است صبر نکنم و هر سه جلد را سفارش میدهم.
اپیزود دوم. کتاب دوم -مدرک- را در جاده شروع و در اتاق زیر شیروانی تمام میکنم. سالها از روایتهای جلد اول گذشته و مدام حس میکنم به خوبی جلد اول نیست. وقتی کتاب تمام میشود خیلی غمگینم.
اپیزود سوم. در اولین روز از دورهی قاعدگی و بیحالی کاری جز کتاب خواندن از من برنمیآید. "دروغ سوم" را که هیچ به دروغ شباهت ندارد میخوانم و فکر میکنم کاش نخواندهبودم و با همان دروغهای دو کتاب اول و دوم همهچیز تمام میشد، نه که کتاب را دوست نداشتم، اتفاقن خیلی هم دوست داشتم؛ فقط حقیقت خیلی تلخ بود.
اپیزود دوم. کتاب دوم -مدرک- را در جاده شروع و در اتاق زیر شیروانی تمام میکنم. سالها از روایتهای جلد اول گذشته و مدام حس میکنم به خوبی جلد اول نیست. وقتی کتاب تمام میشود خیلی غمگینم.
اپیزود سوم. در اولین روز از دورهی قاعدگی و بیحالی کاری جز کتاب خواندن از من برنمیآید. "دروغ سوم" را که هیچ به دروغ شباهت ندارد میخوانم و فکر میکنم کاش نخواندهبودم و با همان دروغهای دو کتاب اول و دوم همهچیز تمام میشد، نه که کتاب را دوست نداشتم، اتفاقن خیلی هم دوست داشتم؛ فقط حقیقت خیلی تلخ بود.
یک کتاب هر چقدر هم که غمانگیز باشد، نمیتواند به غمانگیزی زندگی باشد.
[دروغ سوم، آگوتا کریستوف]
[دروغ سوم، آگوتا کریستوف]
در ترافیک طویل و جانکاه مخصوص اسفند ماهم؛ تنها صدای بوق ممتد ماشینها و فریاد رانندهها را خطاب به آنهایی که به زور سبقت میگیرند میشنوم. به دستفروشهای کنار خیابان نگاه میکنم.
بعضیوقتها اصلن نمیدانم با خودم چند چند هستم؛ از یک طرف این شلوغی اسفند و ترافیکهای طولانی اعصابم را تحلیل میبرند، از طرفی دیگر رنگهایی که با سبزه، سنبل، حتی ماهی قرمزی که اصلن طرفدار خریدشان نیستم به خیابانها پاشیده شده، ته دل به من احساس رضایت میدهند. دختربچهی نیمقدی دست پدرش را میکشد تا ماهی قرمز بخرد و مرا به اسفندِ آن سالی میبرد که دست پدرم را میکشیدم تا برایم کفش تقتقی و جورابهای گیپوردار، آن هم نه گیپور معمولی، از آن گیپورهای عریض بخرد. یاد سالهایی میافتم که از بزرگترها پولهای نو، عیدی میگرفتم و با سیستم امنیت بالایی یک بار لای کش پول و یکبار در کیف پول صورتیای با طرح دختر توتفرنگی میگذاشتم. هر روز میشمردمشان تا ببینم بالاخره میتوانم عروسک یا کتاب داستانی که میخواهم بخرم یا نه.
وانتبارهای قالیشویی همهجا به چشم میخورند. در محلهها دیگر فرشی از دیوارها آویزان نمیشود. به سالهای دوری برمیگردم که هفتههای آخر اسفند را در خانهی اتاق در اتاق پدربزرگ و مادربزرگم میماندم و بهترین خاطرات زندگیام را حین برگزاری مراسم خانهتکانی جمعی در کنار خالهها و داییهایم میساختم. ما دستهجمعی فرشهای قرمز را در حیاط میشستیم و از دیوار آویزان میکردیم تا در آفتاب کمجان اسفند خشک شوند. آن روزها فرشهای قرمز از دیوار خانهی همهی همسایهها آویزان بود. شلوار گلدارم را تا میکردم تا بالا و در کف قالی لیز میخوردم و سرخوشانه میخندیدم و از آنجا که تنها نوهی مادری بودم هیچکس کاری به کارم نداشت. بعد یک روز پدربزرگم از ترهبار با سبد سبد پرتقال آبدار و درشت، کیوی، سیب قرمز و سبز که مادرم عاشقش هست میآمد و میوهها را کنار حوض ردیف میکرد. آخرشبها یا کنار خالههایم با پتوی سربازی داییام میخوابیدم یا کنار پدربزرگم زیر لحافی ده کیلویی که از سنگینی لحاف بر رویم در لحظه خوابم میگرفت.
سرم را تکان میدهم تا این تصاویر دلتنگ کننده کنار بروند. "بمون نرو بستنی کیم، بمون ذوق خوب کودکیم، بمون شوق فحش دادن به این به اون به زندگی به کار، از بس خسته شدیم دیگه عادت کردیم به زندگی کردن رو این کره زمین" را زمزمه میکنم و ترافیک لعنتی اسفند را پشت سر میگذارم.
فکر میکنم چندین سال است تنها استقبالم از برای روزهای تعطیل پیش رویی هستند که میتوانم صبحهای زود بهجای محل کار در اتاق خودم باشم، کتاب بخوانم و هر روز قهوه دمی بخورم.
بعضیوقتها اصلن نمیدانم با خودم چند چند هستم؛ از یک طرف این شلوغی اسفند و ترافیکهای طولانی اعصابم را تحلیل میبرند، از طرفی دیگر رنگهایی که با سبزه، سنبل، حتی ماهی قرمزی که اصلن طرفدار خریدشان نیستم به خیابانها پاشیده شده، ته دل به من احساس رضایت میدهند. دختربچهی نیمقدی دست پدرش را میکشد تا ماهی قرمز بخرد و مرا به اسفندِ آن سالی میبرد که دست پدرم را میکشیدم تا برایم کفش تقتقی و جورابهای گیپوردار، آن هم نه گیپور معمولی، از آن گیپورهای عریض بخرد. یاد سالهایی میافتم که از بزرگترها پولهای نو، عیدی میگرفتم و با سیستم امنیت بالایی یک بار لای کش پول و یکبار در کیف پول صورتیای با طرح دختر توتفرنگی میگذاشتم. هر روز میشمردمشان تا ببینم بالاخره میتوانم عروسک یا کتاب داستانی که میخواهم بخرم یا نه.
وانتبارهای قالیشویی همهجا به چشم میخورند. در محلهها دیگر فرشی از دیوارها آویزان نمیشود. به سالهای دوری برمیگردم که هفتههای آخر اسفند را در خانهی اتاق در اتاق پدربزرگ و مادربزرگم میماندم و بهترین خاطرات زندگیام را حین برگزاری مراسم خانهتکانی جمعی در کنار خالهها و داییهایم میساختم. ما دستهجمعی فرشهای قرمز را در حیاط میشستیم و از دیوار آویزان میکردیم تا در آفتاب کمجان اسفند خشک شوند. آن روزها فرشهای قرمز از دیوار خانهی همهی همسایهها آویزان بود. شلوار گلدارم را تا میکردم تا بالا و در کف قالی لیز میخوردم و سرخوشانه میخندیدم و از آنجا که تنها نوهی مادری بودم هیچکس کاری به کارم نداشت. بعد یک روز پدربزرگم از ترهبار با سبد سبد پرتقال آبدار و درشت، کیوی، سیب قرمز و سبز که مادرم عاشقش هست میآمد و میوهها را کنار حوض ردیف میکرد. آخرشبها یا کنار خالههایم با پتوی سربازی داییام میخوابیدم یا کنار پدربزرگم زیر لحافی ده کیلویی که از سنگینی لحاف بر رویم در لحظه خوابم میگرفت.
سرم را تکان میدهم تا این تصاویر دلتنگ کننده کنار بروند. "بمون نرو بستنی کیم، بمون ذوق خوب کودکیم، بمون شوق فحش دادن به این به اون به زندگی به کار، از بس خسته شدیم دیگه عادت کردیم به زندگی کردن رو این کره زمین" را زمزمه میکنم و ترافیک لعنتی اسفند را پشت سر میگذارم.
فکر میکنم چندین سال است تنها استقبالم از برای روزهای تعطیل پیش رویی هستند که میتوانم صبحهای زود بهجای محل کار در اتاق خودم باشم، کتاب بخوانم و هر روز قهوه دمی بخورم.
تعریف من برای یک درد جانکاه، دردیست که خواب هم نتواند تسکینش دهد.
حالا اگر بیداری بعد از خواب مهلکتر باشد، آن درد دیگر تنها کاهندهی جان نیست، جنونآفرین است؛ این یکی اغلب بعد از مرگ عزیزان به سراغمان میآید. وقتی از خواب بیدار میشویم و پی میبریم که کابوس نبوده، حقیقت داشته و دوباره آن سقوط از پرتگاه، آن دلتنگی وحشتناک را تجربه میکنیم.
اینکه چرا به چنین مسائلی فکر میکنم؛ دیروز روی دندان عقل نهفتهام جراحیای انجام شد که در ظاهر امر با وجود پیچیده بودن مورد، خوب پیش رفت، اما بعد از رفع سرّی بود که درد وحشتناکی در سرم جریان یافت. انگار که رگهای مغزیام، اعصاب فک و دهانم مسخرهبازیشان گرفته باشد، هر چه تلاش میکردم بخوابم نمیشد.
حس میکنم هنوز در ۲۴ اسفند گیر افتادهام. هر تلاشی برای خوابیدن نهایت به ۱۵ دقیقه میرسد. با صورتی ورم کرده و دهانی دردآلود و ناتوانی در خوردن و خوابیدن زمان و طول ورم صورتی که مثل علف هرز مدام رشد میکند را اندازه میگیرم و تمام اینها تا وقتی شب نشده باز قابل تحمل هستند.
شب هیولاییست که دست میاندازد به عقربههای ساعت و رنجکشیدن تو را با صبوری نظاره میکند.
حالا اگر بیداری بعد از خواب مهلکتر باشد، آن درد دیگر تنها کاهندهی جان نیست، جنونآفرین است؛ این یکی اغلب بعد از مرگ عزیزان به سراغمان میآید. وقتی از خواب بیدار میشویم و پی میبریم که کابوس نبوده، حقیقت داشته و دوباره آن سقوط از پرتگاه، آن دلتنگی وحشتناک را تجربه میکنیم.
اینکه چرا به چنین مسائلی فکر میکنم؛ دیروز روی دندان عقل نهفتهام جراحیای انجام شد که در ظاهر امر با وجود پیچیده بودن مورد، خوب پیش رفت، اما بعد از رفع سرّی بود که درد وحشتناکی در سرم جریان یافت. انگار که رگهای مغزیام، اعصاب فک و دهانم مسخرهبازیشان گرفته باشد، هر چه تلاش میکردم بخوابم نمیشد.
حس میکنم هنوز در ۲۴ اسفند گیر افتادهام. هر تلاشی برای خوابیدن نهایت به ۱۵ دقیقه میرسد. با صورتی ورم کرده و دهانی دردآلود و ناتوانی در خوردن و خوابیدن زمان و طول ورم صورتی که مثل علف هرز مدام رشد میکند را اندازه میگیرم و تمام اینها تا وقتی شب نشده باز قابل تحمل هستند.
شب هیولاییست که دست میاندازد به عقربههای ساعت و رنجکشیدن تو را با صبوری نظاره میکند.
آخرین روزهای اسفند را با خواندن دوران کودکی سیمون دوبووار میگذرانم؛ هر چند خط یک بار خواندن را متوقف میکنم و از خاطرات کودکی خودم مینویسم. شیفتهی کتابهایی هستم که خواننده را تحریک به نوشتن میکنند. خبری از بدوبدوهای دقیقه نودی دم عید نیست. خانهی ما آرام و تمیز است؛ مثل همیشه و بدون خانهتکانی. مادرم از خانهتکانی عید متنفر است. هرچند هر روز خدا در حال تمیز کاریست.
هنوز هفتسین نچیدهایم مثل پارسال و پیارسال و سالهای قبلتر؛ در عوض گل بابونه داریم و سیب قرمز و سمنو، اینها را برای عید نخریدهایم. مادرم عاشق سیب و سمنوست و ما در تمام ماههای سال در یخچال سیب و سمنو داریم و بالاخره سلامتی؛ روزهای آخر اسفند حسابی وضع سلامتمان بد بود اما حالا خوبیم و اینها برای ضیافت هفتسین خانوادهی ما کافیست.
همین که امروز صبح بالاخره صورتم متقارن بود و دیگر خبری از آن ورم ترسناک سمت چپ نبود، همین که توانستم دامن گلدار بپوشم و با گلدان بابونهمان عکسهای بسیاری ثبت کنم، قهوه دم کنم و روی پارکت با پای برهنه راه بروم یعنی بهار اینجاست.
هنوز هفتسین نچیدهایم مثل پارسال و پیارسال و سالهای قبلتر؛ در عوض گل بابونه داریم و سیب قرمز و سمنو، اینها را برای عید نخریدهایم. مادرم عاشق سیب و سمنوست و ما در تمام ماههای سال در یخچال سیب و سمنو داریم و بالاخره سلامتی؛ روزهای آخر اسفند حسابی وضع سلامتمان بد بود اما حالا خوبیم و اینها برای ضیافت هفتسین خانوادهی ما کافیست.
همین که امروز صبح بالاخره صورتم متقارن بود و دیگر خبری از آن ورم ترسناک سمت چپ نبود، همین که توانستم دامن گلدار بپوشم و با گلدان بابونهمان عکسهای بسیاری ثبت کنم، قهوه دم کنم و روی پارکت با پای برهنه راه بروم یعنی بهار اینجاست.