شهرزاد
3.29K subscribers
642 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
اول.
مادربزرگ به ما می‌گوید: "توله‌سگ‌ها!"
مردم به ما می‌گویند: "پسرهای جادوگر! پسرهای روسپی، بچه‌ولگردها، بچه‌خوک‌ها!"
وقتی این کلمات را می‌شنویم، صورتمان سرخ می‌شود، گوش‌های‌مان زنگ می‌زند، زانوهای‌مان می‌لرزد.
ما دیگر نمی‌خواهیم سرخ شویم یا بلرزیم، می‌خواهیم به فحش‌ها و کلماتی که آزار می‌دهند عادت کنیم.
سر میز آشپزخانه رودرروی هم می‌ایستیم و زل‌زده در چشم‌های هم، بدترین کلمات را به هم‌دیگر می‌گوییم. همین‌طور ادامه می‌دهیم تا این‌که کلمات دیگر وارد مغزمان نمی‌شوند، دیگر حتی وارد گوش‌های‌مان نمی‌شوند.

[دفتر بزرگ، آگوتا کریستوف]
دوم.
اما کلمات قدیمی هم وجود دارند. مادرمان به ما می‌گفت: "عزیزانم، عشق‌های من، خوش‌بختی من، بچه‌های دوست‌داشتنی من"
وقتی یاد این کلمات می‌افتیم، چشم‌های‌مان پر از اشک‌ می‌شوند. باید این کلمات را فراموش کنیم، چون حالا هیچ‌کس همچو‌ کلماتی به ما نمی‌گوید و بار سنگین خاطره‌ی این کلمات را نمی‌توانیم تحمل کنیم. از این رو تمرین را با روش دیگری ادامه می‌دهیم.
می‌گوییم: "عزیزانم، عشق‌های من، دوست‌تان دارم، هیچ‌وقت ترک‌تان نخواهم کرد."
این کلمات به لطف تکرار زیاد، کم کم مفهوم‌شان را از دست می‌دهند و رنجی که به بار می‌آورند، کم می‌شود.

[دفتر بزرگ، آگوتا کریستوف]
خواندن کتاب [دفتر بزرگ] انتخاب خوبی برای فراموش کردن زندگی خودتان و گذراندن اوقاتی بی‌دغدغه است.

پ.ن: تریلوژی دوقلوها یک مجموعه‌ی سه‌جلدی شامل دفتر بزرگ، مدرک و دروغ سوم است.
Episode 72
DialogueBox
@dialoguebox

پادکست داغ؛ درباره‌ی عباس کیارستمی
جوان‌تر که بودم اعتقاد بسیار محکمی داشتم که پشیمانی از برای کارهای کرده و حرف‌های گفته، صدها بار بهتر از کارهای نکرده‌ و حرف‌های در سینه مدفون‌شده است. با این عقیده سال‌ها اجازه‌ی خیلی کارها را برای خودم صادر کردم. حالا در نیمه‌های دهه‌ی بیستم زندگی‌ فکر می‌کنم شهامت‌های بسیاری را حرام کرده‌ام.
[انجمن تک عضوی زیر شیروانی، رشت، سال دو]
بی تو این همان شهری نیست که من می‌شناسم، این باران ریز و پفکی که گفتی اصطلاحن وَرش نامیده می‌شود فقط به قدم‌زدن با تو- تو بخوان زیر پا گذاشتن آجر به آجر خانه‌های شهر- جان می‌دهد.
باران، بی‌جان، سقف شیروانی را نوازش می‌کند. هیچ جنبنده‌ای این بیرون نیست، در ذهن من هم. این سکون، تنها به آرمیدن در آغوش تو جان می‌دهد.

اسفند سال دو، رشت
گذشته‌های خیلی دور وقتی سن و سالم تک‌رقمی بود با هر زوری بود یک جی‌میل ساختم، وارد فیسبوک شدم و بعد به خودم که آمدم دیدم وبلاگی دارم با یک دنبال‌کننده با عکس پروفایل شهاب حسینی؛ با وبلاگ‌هایی آشنا شده‌ بودم که درست و حسابی می‌نوشتند، متن واقعی، متن خوب و بلند، خیلی بلند. آن موقع مردم حوصله‌ی خواندن متن‌های بلند را داشتند. وبلاگ‌هایی که صاحبانشان دیگر نیستند، وبلاگ‌ها را به امان خدا رها کردند. انگار یک روز بیدار شدند و تصمیم گرفتند دیگر ننویسند. دیدن این وبلاگ‌های بدون صاحب حسی مثل این دارد که بعد از پایان یافتن دنیا و نابودی انسان‌ها به خانه‌هایشان پا گذاشته باشی.
چند سال بعد خودم صاحب صفحه‌ای شدم به نام خطوط سبز تخیل که این نام را از اشعار فروغ وام گرفته بودم. آن‌جا می‌نوشتم، کتاب می‌خواندیم و گاهن حرف می‌زدیم. من هم یک روز بدون این‌که به صاحبانش اطلاع دهم ویران‌ش کردم. رفتم و دیدم این نوع رفتن خداحافظی کردن برنمی‌دارد و انگار که این رسم، مسری‌ست.
دو سه سال قبل هم صفحه‌ی اینستاگرامی‌ای داشتم که جمعیتی به مراتب بیشتر از این‌جا داشت، می‌نوشتم، کتاب می‌خواندیم و... .آن‌جا هم یک روز! تمام دنبال‌کننده‌ها را بیرون کردم؛ تک‌تک‌شان را. بدون این‌که خداحافظی‌ای کرده باشم. تفاوتش با قبلی‌ها این بود که آجرهای خانه‌ها را هم پایین ریختم. انگار این برنامه‌های جدید جوری طراحی شده‌اند که بعد از رفتن انتخابی چندان خاطره‌ای برجای نگذارند. من از آن‌جا رفتم اما کسی متوجه نبود که این‌جا قبلن کسی زندگی می‌کرد؛ چون user تا آخر عمر هم not found.
امسال تصمیم گرفتم در تلگرام بنویسم. این‌جا را مثل دنیای وبلاگ دوست دارم؛ فرق دارد، متن‌های بلند هم خوانده می‌شوند. اما می‌ترسم از این‌جا هم بروم. رفتن خبر نمی‌کند، فقط یک روز بیدار می‌شوی و می‌بینی رفته‌ای. انگار که نخواهی "نرو" گفتن کسی جلوی تصمیمت را بگیرد.
سرد بود. خیلی سرد. روی برف‌ها ایستاده‌ بودیم؛ من و مرد. از هم دور بودیم. خیلی دور؛ در فاصله و احساس. قرار بود برود. می‌دانستم. از همان‌روز که وقتی می‌خندیدم نگاهم نکرد فهمیدم که می‌رود.
سرد بود. برف موهایم را پوشانده بود. وقتی دیگر مرد در دیدرس نبود برگشتم خانه. برف‌ها را از سرم تکاندم اما سپیدی دیگر از موهایم نرفت.
اپیزود اول. جلد اول-دفتر بزرگ- را از کتاب‌خانه‌‌ای با کتاب‌دار بسیار بی‌اعصاب و عصا قورت‌داده‌ای امانت گرفته‌ام. عصر کتاب را دست می‌گیرم و دو ساعت بعد تمام می‌شود. کار خاصی نکرده‌ام؛ شخصیت‌ها دوست‌‌داشتنی و بخش‌های کتاب کوتاه هستند. ناراحتم که کتاب امانت است و نمی‌توانم زیر جملات خط بکشم. تصمیم می‌گیرم تا نوبت بعدی کتاب‌خانه که خیلی هم از خانه دور است صبر نکنم و هر سه جلد را سفارش می‌دهم.

اپیزود دوم. کتاب دوم -مدرک- را در جاده شروع و در اتاق زیر شیروانی تمام می‌کنم. سال‌ها از روایت‌های جلد اول گذشته و مدام حس می‌کنم به خوبی جلد اول نیست. وقتی کتاب تمام می‌شود خیلی غمگینم.

اپیزود سوم. در اولین روز از دوره‌ی قاعدگی و بی‌حالی کاری جز کتاب خواندن از من برنمی‌آید. "دروغ سوم" را که هیچ به دروغ شباهت ندارد می‌خوانم و فکر می‌کنم کاش نخوانده‌بودم و با همان دروغ‌های دو کتاب اول و دوم همه‌چیز تمام می‌شد، نه که کتاب را دوست نداشتم، اتفاقن خیلی هم دوست داشتم؛ فقط حقیقت خیلی تلخ بود.