شهرزاد
3.29K subscribers
642 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
جلسه‌ی اول کلاس سفال‌گری، مربی گفت"این تو هستی که باید بر چرخ و گِل سوار باشی، نه چرخ و گِل سوار بر تو."
اگر تجربه‌ی سفال‌گری با چرخ را داشته باشید، متوجه سختی این کار خواهید شد. چرخ با سرعت بسیار بالایی گِل و دستان ما را دنبال خود می‌کشاند و این دستان ما است که باید با قدرت، گِل چموش را مهار کرده و با ظرافت از آن گلدان و کاسه، بشقاب در بیاورد. حالا زندگی‌ روی چرخی با سرعت ×۴ جلو می‌رود و دستان من یکی از مهار آن عاجز مانده‌اند. زندگی می‌دود و من می‌دوم. اما امروز که زندگی می‌دود، من نمی‌دوم. شیرکاکائو درست می‌کنم. کاغدبازی‌های محل کارم را به سرانجام می‌رسانم و چند خطی از الکساندر دوما می‌خوانم.
اول.
مادربزرگ به ما می‌گوید: "توله‌سگ‌ها!"
مردم به ما می‌گویند: "پسرهای جادوگر! پسرهای روسپی، بچه‌ولگردها، بچه‌خوک‌ها!"
وقتی این کلمات را می‌شنویم، صورتمان سرخ می‌شود، گوش‌های‌مان زنگ می‌زند، زانوهای‌مان می‌لرزد.
ما دیگر نمی‌خواهیم سرخ شویم یا بلرزیم، می‌خواهیم به فحش‌ها و کلماتی که آزار می‌دهند عادت کنیم.
سر میز آشپزخانه رودرروی هم می‌ایستیم و زل‌زده در چشم‌های هم، بدترین کلمات را به هم‌دیگر می‌گوییم. همین‌طور ادامه می‌دهیم تا این‌که کلمات دیگر وارد مغزمان نمی‌شوند، دیگر حتی وارد گوش‌های‌مان نمی‌شوند.

[دفتر بزرگ، آگوتا کریستوف]
دوم.
اما کلمات قدیمی هم وجود دارند. مادرمان به ما می‌گفت: "عزیزانم، عشق‌های من، خوش‌بختی من، بچه‌های دوست‌داشتنی من"
وقتی یاد این کلمات می‌افتیم، چشم‌های‌مان پر از اشک‌ می‌شوند. باید این کلمات را فراموش کنیم، چون حالا هیچ‌کس همچو‌ کلماتی به ما نمی‌گوید و بار سنگین خاطره‌ی این کلمات را نمی‌توانیم تحمل کنیم. از این رو تمرین را با روش دیگری ادامه می‌دهیم.
می‌گوییم: "عزیزانم، عشق‌های من، دوست‌تان دارم، هیچ‌وقت ترک‌تان نخواهم کرد."
این کلمات به لطف تکرار زیاد، کم کم مفهوم‌شان را از دست می‌دهند و رنجی که به بار می‌آورند، کم می‌شود.

[دفتر بزرگ، آگوتا کریستوف]
خواندن کتاب [دفتر بزرگ] انتخاب خوبی برای فراموش کردن زندگی خودتان و گذراندن اوقاتی بی‌دغدغه است.

پ.ن: تریلوژی دوقلوها یک مجموعه‌ی سه‌جلدی شامل دفتر بزرگ، مدرک و دروغ سوم است.
Episode 72
DialogueBox
@dialoguebox

پادکست داغ؛ درباره‌ی عباس کیارستمی
جوان‌تر که بودم اعتقاد بسیار محکمی داشتم که پشیمانی از برای کارهای کرده و حرف‌های گفته، صدها بار بهتر از کارهای نکرده‌ و حرف‌های در سینه مدفون‌شده است. با این عقیده سال‌ها اجازه‌ی خیلی کارها را برای خودم صادر کردم. حالا در نیمه‌های دهه‌ی بیستم زندگی‌ فکر می‌کنم شهامت‌های بسیاری را حرام کرده‌ام.
[انجمن تک عضوی زیر شیروانی، رشت، سال دو]
بی تو این همان شهری نیست که من می‌شناسم، این باران ریز و پفکی که گفتی اصطلاحن وَرش نامیده می‌شود فقط به قدم‌زدن با تو- تو بخوان زیر پا گذاشتن آجر به آجر خانه‌های شهر- جان می‌دهد.
باران، بی‌جان، سقف شیروانی را نوازش می‌کند. هیچ جنبنده‌ای این بیرون نیست، در ذهن من هم. این سکون، تنها به آرمیدن در آغوش تو جان می‌دهد.

اسفند سال دو، رشت