میدانی سختترین قسمت بعد از تغییر کردن کجاست؟
بعد از آن تغییرهای مثبتی که پدرت در آمده در خودت شکل بدهی، حالا بهخاطر خودت، کسی یا کسانی که دوستشان داری چندان فرقی نمیکند.
من به تو میگویم. سختترین قسمت، مقابله با خاطرهی ذهنی افراد نزدیک توست. کسانی که همچنان دست از برچسب زدن به تو برنمیدارند. دادههای ذهنیشان چیزی مثل آرکایو صدا و سیما میماند که از فیلمهای دوهزاری و بیکیفیت قدیمیشان دست نمیکشند و در موقعیتها توی قبل را روی پرده به نمایش میگذارند تا خستگی تغییر در جانت خانه کند.
گاهی این افراد بهقدری نزدیک هستند که نمیتوانی بهراحتی حذفشان کنی. خیلی باید خوششانس باشیم که کسی تغییر و تلاش را در ما ببیند و تشویقمان کند.
بعد از آن تغییرهای مثبتی که پدرت در آمده در خودت شکل بدهی، حالا بهخاطر خودت، کسی یا کسانی که دوستشان داری چندان فرقی نمیکند.
من به تو میگویم. سختترین قسمت، مقابله با خاطرهی ذهنی افراد نزدیک توست. کسانی که همچنان دست از برچسب زدن به تو برنمیدارند. دادههای ذهنیشان چیزی مثل آرکایو صدا و سیما میماند که از فیلمهای دوهزاری و بیکیفیت قدیمیشان دست نمیکشند و در موقعیتها توی قبل را روی پرده به نمایش میگذارند تا خستگی تغییر در جانت خانه کند.
گاهی این افراد بهقدری نزدیک هستند که نمیتوانی بهراحتی حذفشان کنی. خیلی باید خوششانس باشیم که کسی تغییر و تلاش را در ما ببیند و تشویقمان کند.
زلزله آمده بود. مردم اینطور میگفتند. دنبال تو میگشتم. نمیدانم در زندگی قبلیام بود یا همین زندگی؛ از خیابان کافه آنسو، همانجا که رفتی و سفالهایم را تحویل گرفتی برمیگشتیم. در راه، بنبست خوشبختی را نشانت دادم. گفتم دنیا که به پایان رسید اینجا یکدیگر را پیدا کنیم؟
ف همیشه این را میگفت؛ میگفت روزی دنیا به پایان میرسد، این خط، این نشان. جایی باشد که اگر روزی آنتن نبود قرار بگذاریم و یکدیگر را ببینیم. هرگز حرفش را جدی نگرفتم. حالا زلزله آمده بود و در به در دنبال بنبست خوشبختی میگشتم. مثل بچهی گمشدهای که در حرم امام رضا میان صدها زن چادری و یکشکل دنبال مادرش میگردد. آدمها را مثل دومینو کنار میزدم اما هیچکدام تو نبودی.
زلزله آمده بود اما زمین نمیلرزید. فقط اینطور میگفتند.
با لرز شدید از خواب پریدم، فکر نمیکنم خواب بوده باشم. حرارت ساطع شده از خودم را حس میکردم. یادم نیست آن روز گفتم یا نه، ولی حالا میگویم؛ بیا وقتی دنیا به آخر رسید یکدیگر را آنجا ببینیم.
باید برای ف و بقیه هم این را بگویم.
ف همیشه این را میگفت؛ میگفت روزی دنیا به پایان میرسد، این خط، این نشان. جایی باشد که اگر روزی آنتن نبود قرار بگذاریم و یکدیگر را ببینیم. هرگز حرفش را جدی نگرفتم. حالا زلزله آمده بود و در به در دنبال بنبست خوشبختی میگشتم. مثل بچهی گمشدهای که در حرم امام رضا میان صدها زن چادری و یکشکل دنبال مادرش میگردد. آدمها را مثل دومینو کنار میزدم اما هیچکدام تو نبودی.
زلزله آمده بود اما زمین نمیلرزید. فقط اینطور میگفتند.
با لرز شدید از خواب پریدم، فکر نمیکنم خواب بوده باشم. حرارت ساطع شده از خودم را حس میکردم. یادم نیست آن روز گفتم یا نه، ولی حالا میگویم؛ بیا وقتی دنیا به آخر رسید یکدیگر را آنجا ببینیم.
باید برای ف و بقیه هم این را بگویم.
تعطیلات را دوست ندارم؛ اصلن خوشم میآید که هر روز صبح زود بیدار شوم، بروم سر کار و با ف. پشت پیسی و یک خروار پرینتر صبحانه بخوریم، خوشم میآید که وقتهای خالی بین کار را بقاپم تا با لذت کتاب بخوانم. خوشم میآید خسته برسم خانه و بعد قرارم با م. سر جایش باشد.
دوست دارم اول شب خسته از فعالیت روزانه به تخت بروم و همینکه سرم را روی بالش گذاشتم خوابم ببرد.
من یکی تعطیلات را اصلن دوست ندارم.
دوست دارم اول شب خسته از فعالیت روزانه به تخت بروم و همینکه سرم را روی بالش گذاشتم خوابم ببرد.
من یکی تعطیلات را اصلن دوست ندارم.
جلسهی اول کلاس سفالگری، مربی گفت"این تو هستی که باید بر چرخ و گِل سوار باشی، نه چرخ و گِل سوار بر تو."
اگر تجربهی سفالگری با چرخ را داشته باشید، متوجه سختی این کار خواهید شد. چرخ با سرعت بسیار بالایی گِل و دستان ما را دنبال خود میکشاند و این دستان ما است که باید با قدرت، گِل چموش را مهار کرده و با ظرافت از آن گلدان و کاسه، بشقاب در بیاورد. حالا زندگی روی چرخی با سرعت ×۴ جلو میرود و دستان من یکی از مهار آن عاجز ماندهاند. زندگی میدود و من میدوم. اما امروز که زندگی میدود، من نمیدوم. شیرکاکائو درست میکنم. کاغدبازیهای محل کارم را به سرانجام میرسانم و چند خطی از الکساندر دوما میخوانم.
اگر تجربهی سفالگری با چرخ را داشته باشید، متوجه سختی این کار خواهید شد. چرخ با سرعت بسیار بالایی گِل و دستان ما را دنبال خود میکشاند و این دستان ما است که باید با قدرت، گِل چموش را مهار کرده و با ظرافت از آن گلدان و کاسه، بشقاب در بیاورد. حالا زندگی روی چرخی با سرعت ×۴ جلو میرود و دستان من یکی از مهار آن عاجز ماندهاند. زندگی میدود و من میدوم. اما امروز که زندگی میدود، من نمیدوم. شیرکاکائو درست میکنم. کاغدبازیهای محل کارم را به سرانجام میرسانم و چند خطی از الکساندر دوما میخوانم.
اول.
مادربزرگ به ما میگوید: "تولهسگها!"
مردم به ما میگویند: "پسرهای جادوگر! پسرهای روسپی، بچهولگردها، بچهخوکها!"
وقتی این کلمات را میشنویم، صورتمان سرخ میشود، گوشهایمان زنگ میزند، زانوهایمان میلرزد.
ما دیگر نمیخواهیم سرخ شویم یا بلرزیم، میخواهیم به فحشها و کلماتی که آزار میدهند عادت کنیم.
سر میز آشپزخانه رودرروی هم میایستیم و زلزده در چشمهای هم، بدترین کلمات را به همدیگر میگوییم. همینطور ادامه میدهیم تا اینکه کلمات دیگر وارد مغزمان نمیشوند، دیگر حتی وارد گوشهایمان نمیشوند.
[دفتر بزرگ، آگوتا کریستوف]
مادربزرگ به ما میگوید: "تولهسگها!"
مردم به ما میگویند: "پسرهای جادوگر! پسرهای روسپی، بچهولگردها، بچهخوکها!"
وقتی این کلمات را میشنویم، صورتمان سرخ میشود، گوشهایمان زنگ میزند، زانوهایمان میلرزد.
ما دیگر نمیخواهیم سرخ شویم یا بلرزیم، میخواهیم به فحشها و کلماتی که آزار میدهند عادت کنیم.
سر میز آشپزخانه رودرروی هم میایستیم و زلزده در چشمهای هم، بدترین کلمات را به همدیگر میگوییم. همینطور ادامه میدهیم تا اینکه کلمات دیگر وارد مغزمان نمیشوند، دیگر حتی وارد گوشهایمان نمیشوند.
[دفتر بزرگ، آگوتا کریستوف]
دوم.
اما کلمات قدیمی هم وجود دارند. مادرمان به ما میگفت: "عزیزانم، عشقهای من، خوشبختی من، بچههای دوستداشتنی من"
وقتی یاد این کلمات میافتیم، چشمهایمان پر از اشک میشوند. باید این کلمات را فراموش کنیم، چون حالا هیچکس همچو کلماتی به ما نمیگوید و بار سنگین خاطرهی این کلمات را نمیتوانیم تحمل کنیم. از این رو تمرین را با روش دیگری ادامه میدهیم.
میگوییم: "عزیزانم، عشقهای من، دوستتان دارم، هیچوقت ترکتان نخواهم کرد."
این کلمات به لطف تکرار زیاد، کم کم مفهومشان را از دست میدهند و رنجی که به بار میآورند، کم میشود.
[دفتر بزرگ، آگوتا کریستوف]
اما کلمات قدیمی هم وجود دارند. مادرمان به ما میگفت: "عزیزانم، عشقهای من، خوشبختی من، بچههای دوستداشتنی من"
وقتی یاد این کلمات میافتیم، چشمهایمان پر از اشک میشوند. باید این کلمات را فراموش کنیم، چون حالا هیچکس همچو کلماتی به ما نمیگوید و بار سنگین خاطرهی این کلمات را نمیتوانیم تحمل کنیم. از این رو تمرین را با روش دیگری ادامه میدهیم.
میگوییم: "عزیزانم، عشقهای من، دوستتان دارم، هیچوقت ترکتان نخواهم کرد."
این کلمات به لطف تکرار زیاد، کم کم مفهومشان را از دست میدهند و رنجی که به بار میآورند، کم میشود.
[دفتر بزرگ، آگوتا کریستوف]
خواندن کتاب [دفتر بزرگ] انتخاب خوبی برای فراموش کردن زندگی خودتان و گذراندن اوقاتی بیدغدغه است.
پ.ن: تریلوژی دوقلوها یک مجموعهی سهجلدی شامل دفتر بزرگ، مدرک و دروغ سوم است.
پ.ن: تریلوژی دوقلوها یک مجموعهی سهجلدی شامل دفتر بزرگ، مدرک و دروغ سوم است.
جوانتر که بودم اعتقاد بسیار محکمی داشتم که پشیمانی از برای کارهای کرده و حرفهای گفته، صدها بار بهتر از کارهای نکرده و حرفهای در سینه مدفونشده است. با این عقیده سالها اجازهی خیلی کارها را برای خودم صادر کردم. حالا در نیمههای دههی بیستم زندگی فکر میکنم شهامتهای بسیاری را حرام کردهام.