میخواست به شیرینیفروشی خوبی برود و آنقدر کیک بخورد تا آروارههایش به درد بیایند، تا احساس کند که هنوز زنده است و بد زندگی نمیکند.
[مارتا کیست- ماریانا گاپوننکو]
[مارتا کیست- ماریانا گاپوننکو]
که پشت پنجره برف میبارد و تازه میفهمم که برف خستگی خداست.
آنقدر که حس میکنی پاککنش را برداشته، میکشد روی نام من، روی تمام خیابانها، خاطرهها، خنجرها.
• گروس عبدالملکیان
آنقدر که حس میکنی پاککنش را برداشته، میکشد روی نام من، روی تمام خیابانها، خاطرهها، خنجرها.
• گروس عبدالملکیان
امروز با کتابی روی پاهایم به پایان میرسد. برای من کند خواندن یک کتاب، زبان عشق محسوب میشود؛ خواندن کتاب «مارتا کیست» را یک هفته کش دادم! شک ندارم دوباره روزی سراغ این کتاب خواهم رفت.
من شیفتهی جزئیات هستم و «ماریانا گاپوننکو» نویسندهایست که جزئیات را خیلی خوب میبیند و خوبتر آنها را در جملات ردیف میکند.
«ماریانا» موسیقی بهخصوص موسیقی کلاسیک را خیلی خوب میشناسد و گذشته و حال «لوادسکی» -پیرمرد دوستداشتنی قصه- را با موسیقی یکی میکند. مثلن؛
• لوادسکی همانوقت هم میفهمید که موسیقی باید نوعی جادوگری باشد، وگرنه چطور ممکن بود که با شروع موسیقی از زشتی این دو خواهر کاسته شود؟
• هر کس که موسیقی را بشناسد نمیتواند ناخرسند باشد.
• موسیقی تمام سوءتفاهمها را از بین میبرد. دنیا را پاک میکند.
«ماریانا» قدرت کلمات را میشناسد و روی کلمات مکث میکند، سطحی نیست. خیلی با این نویسنده احساس نزدیکی میکنم، خیلی.
«لوادسکی» در پاسخ به پیشخدمت که اعلام میکند" ما یاد گرفتهایم به کاکاسیاهها رنگینپوست بگوییم." میگوید: "کاکاسیاه که کلمه قشنگیست، پس با این حساب باید از این به بعد به سهرههای سر سیاه، به این پرندگان باشکوه، سهرههای رنگینسر بگوییم، آن وقت تکلیف سهرههای سرسیاه گردن خاکستری چه میشود؟!"
یا جایی دیگر که میشنود که واژهی «کوچنشین» جایگزین «کولی» شده است و اعتراض میکند که کولی کلمهی فوقالعاده زیباییست! آدم وقتی کلمهی کولی را میشنود، صدای گیتار و ترقوتروق آتش به گوشش میخورد. (خیلی با او همنظر هستم.)
در آخر هم «ماریانا» احترام به خواننده را با یک پایانبندی درست به نهایت خود میرساند. (ایموجی دختری که کتاب را سخت به سینه میفشارد.)
من شیفتهی جزئیات هستم و «ماریانا گاپوننکو» نویسندهایست که جزئیات را خیلی خوب میبیند و خوبتر آنها را در جملات ردیف میکند.
«ماریانا» موسیقی بهخصوص موسیقی کلاسیک را خیلی خوب میشناسد و گذشته و حال «لوادسکی» -پیرمرد دوستداشتنی قصه- را با موسیقی یکی میکند. مثلن؛
• لوادسکی همانوقت هم میفهمید که موسیقی باید نوعی جادوگری باشد، وگرنه چطور ممکن بود که با شروع موسیقی از زشتی این دو خواهر کاسته شود؟
• هر کس که موسیقی را بشناسد نمیتواند ناخرسند باشد.
• موسیقی تمام سوءتفاهمها را از بین میبرد. دنیا را پاک میکند.
«ماریانا» قدرت کلمات را میشناسد و روی کلمات مکث میکند، سطحی نیست. خیلی با این نویسنده احساس نزدیکی میکنم، خیلی.
«لوادسکی» در پاسخ به پیشخدمت که اعلام میکند" ما یاد گرفتهایم به کاکاسیاهها رنگینپوست بگوییم." میگوید: "کاکاسیاه که کلمه قشنگیست، پس با این حساب باید از این به بعد به سهرههای سر سیاه، به این پرندگان باشکوه، سهرههای رنگینسر بگوییم، آن وقت تکلیف سهرههای سرسیاه گردن خاکستری چه میشود؟!"
یا جایی دیگر که میشنود که واژهی «کوچنشین» جایگزین «کولی» شده است و اعتراض میکند که کولی کلمهی فوقالعاده زیباییست! آدم وقتی کلمهی کولی را میشنود، صدای گیتار و ترقوتروق آتش به گوشش میخورد. (خیلی با او همنظر هستم.)
در آخر هم «ماریانا» احترام به خواننده را با یک پایانبندی درست به نهایت خود میرساند. (ایموجی دختری که کتاب را سخت به سینه میفشارد.)
میدانی سختترین قسمت بعد از تغییر کردن کجاست؟
بعد از آن تغییرهای مثبتی که پدرت در آمده در خودت شکل بدهی، حالا بهخاطر خودت، کسی یا کسانی که دوستشان داری چندان فرقی نمیکند.
من به تو میگویم. سختترین قسمت، مقابله با خاطرهی ذهنی افراد نزدیک توست. کسانی که همچنان دست از برچسب زدن به تو برنمیدارند. دادههای ذهنیشان چیزی مثل آرکایو صدا و سیما میماند که از فیلمهای دوهزاری و بیکیفیت قدیمیشان دست نمیکشند و در موقعیتها توی قبل را روی پرده به نمایش میگذارند تا خستگی تغییر در جانت خانه کند.
گاهی این افراد بهقدری نزدیک هستند که نمیتوانی بهراحتی حذفشان کنی. خیلی باید خوششانس باشیم که کسی تغییر و تلاش را در ما ببیند و تشویقمان کند.
بعد از آن تغییرهای مثبتی که پدرت در آمده در خودت شکل بدهی، حالا بهخاطر خودت، کسی یا کسانی که دوستشان داری چندان فرقی نمیکند.
من به تو میگویم. سختترین قسمت، مقابله با خاطرهی ذهنی افراد نزدیک توست. کسانی که همچنان دست از برچسب زدن به تو برنمیدارند. دادههای ذهنیشان چیزی مثل آرکایو صدا و سیما میماند که از فیلمهای دوهزاری و بیکیفیت قدیمیشان دست نمیکشند و در موقعیتها توی قبل را روی پرده به نمایش میگذارند تا خستگی تغییر در جانت خانه کند.
گاهی این افراد بهقدری نزدیک هستند که نمیتوانی بهراحتی حذفشان کنی. خیلی باید خوششانس باشیم که کسی تغییر و تلاش را در ما ببیند و تشویقمان کند.
زلزله آمده بود. مردم اینطور میگفتند. دنبال تو میگشتم. نمیدانم در زندگی قبلیام بود یا همین زندگی؛ از خیابان کافه آنسو، همانجا که رفتی و سفالهایم را تحویل گرفتی برمیگشتیم. در راه، بنبست خوشبختی را نشانت دادم. گفتم دنیا که به پایان رسید اینجا یکدیگر را پیدا کنیم؟
ف همیشه این را میگفت؛ میگفت روزی دنیا به پایان میرسد، این خط، این نشان. جایی باشد که اگر روزی آنتن نبود قرار بگذاریم و یکدیگر را ببینیم. هرگز حرفش را جدی نگرفتم. حالا زلزله آمده بود و در به در دنبال بنبست خوشبختی میگشتم. مثل بچهی گمشدهای که در حرم امام رضا میان صدها زن چادری و یکشکل دنبال مادرش میگردد. آدمها را مثل دومینو کنار میزدم اما هیچکدام تو نبودی.
زلزله آمده بود اما زمین نمیلرزید. فقط اینطور میگفتند.
با لرز شدید از خواب پریدم، فکر نمیکنم خواب بوده باشم. حرارت ساطع شده از خودم را حس میکردم. یادم نیست آن روز گفتم یا نه، ولی حالا میگویم؛ بیا وقتی دنیا به آخر رسید یکدیگر را آنجا ببینیم.
باید برای ف و بقیه هم این را بگویم.
ف همیشه این را میگفت؛ میگفت روزی دنیا به پایان میرسد، این خط، این نشان. جایی باشد که اگر روزی آنتن نبود قرار بگذاریم و یکدیگر را ببینیم. هرگز حرفش را جدی نگرفتم. حالا زلزله آمده بود و در به در دنبال بنبست خوشبختی میگشتم. مثل بچهی گمشدهای که در حرم امام رضا میان صدها زن چادری و یکشکل دنبال مادرش میگردد. آدمها را مثل دومینو کنار میزدم اما هیچکدام تو نبودی.
زلزله آمده بود اما زمین نمیلرزید. فقط اینطور میگفتند.
با لرز شدید از خواب پریدم، فکر نمیکنم خواب بوده باشم. حرارت ساطع شده از خودم را حس میکردم. یادم نیست آن روز گفتم یا نه، ولی حالا میگویم؛ بیا وقتی دنیا به آخر رسید یکدیگر را آنجا ببینیم.
باید برای ف و بقیه هم این را بگویم.
تعطیلات را دوست ندارم؛ اصلن خوشم میآید که هر روز صبح زود بیدار شوم، بروم سر کار و با ف. پشت پیسی و یک خروار پرینتر صبحانه بخوریم، خوشم میآید که وقتهای خالی بین کار را بقاپم تا با لذت کتاب بخوانم. خوشم میآید خسته برسم خانه و بعد قرارم با م. سر جایش باشد.
دوست دارم اول شب خسته از فعالیت روزانه به تخت بروم و همینکه سرم را روی بالش گذاشتم خوابم ببرد.
من یکی تعطیلات را اصلن دوست ندارم.
دوست دارم اول شب خسته از فعالیت روزانه به تخت بروم و همینکه سرم را روی بالش گذاشتم خوابم ببرد.
من یکی تعطیلات را اصلن دوست ندارم.
جلسهی اول کلاس سفالگری، مربی گفت"این تو هستی که باید بر چرخ و گِل سوار باشی، نه چرخ و گِل سوار بر تو."
اگر تجربهی سفالگری با چرخ را داشته باشید، متوجه سختی این کار خواهید شد. چرخ با سرعت بسیار بالایی گِل و دستان ما را دنبال خود میکشاند و این دستان ما است که باید با قدرت، گِل چموش را مهار کرده و با ظرافت از آن گلدان و کاسه، بشقاب در بیاورد. حالا زندگی روی چرخی با سرعت ×۴ جلو میرود و دستان من یکی از مهار آن عاجز ماندهاند. زندگی میدود و من میدوم. اما امروز که زندگی میدود، من نمیدوم. شیرکاکائو درست میکنم. کاغدبازیهای محل کارم را به سرانجام میرسانم و چند خطی از الکساندر دوما میخوانم.
اگر تجربهی سفالگری با چرخ را داشته باشید، متوجه سختی این کار خواهید شد. چرخ با سرعت بسیار بالایی گِل و دستان ما را دنبال خود میکشاند و این دستان ما است که باید با قدرت، گِل چموش را مهار کرده و با ظرافت از آن گلدان و کاسه، بشقاب در بیاورد. حالا زندگی روی چرخی با سرعت ×۴ جلو میرود و دستان من یکی از مهار آن عاجز ماندهاند. زندگی میدود و من میدوم. اما امروز که زندگی میدود، من نمیدوم. شیرکاکائو درست میکنم. کاغدبازیهای محل کارم را به سرانجام میرسانم و چند خطی از الکساندر دوما میخوانم.