شهرزاد
3.29K subscribers
642 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
امروز نمایش‌نامه‌‌ی «لطیفه‌ی پس از شام» از «کریل چرچیل» را خواندم و بی‌نهایت دوستش داشتم. (ایموجی دختری که کتاب رو به سینه می‌فشاره!)
این نمایش‌نامه درون‌مایه سیاسی دارد، خانم چرچیل در پاسخ به این سوال که "نظرت در مورد خیریه‌ها چیه؟" چنین اثری را خلق کرده.

نشر نی، ترجمه ناهید احمدیان
وقت‌هایی که بیشتر می‌نوشتم، تماشاچی خوبی بودم. تماشاچی جزئیات رفتار و حرکات آدم‌ها، مکالمات، دار و درخت، کفش‌ها، دست‌ها، لب‌خندها،... .
این‌ روزها کم‌تر تماشاچی‌ام. خیلی کم‌تر. جلوتر از قدم‌های خودم را نمی‌بینم. در حرف‌هایی که می‌شنوم عمیق نمی‌شم و در ذهن‌م چیزی ثبت نمی‌کنم. وقت‌هایی که با م. می‌گذرانم فقط در اکنون سیر می‌کنم.
شاید این‌جا سوت و کور شده باشد اما آرامش عجیبی در زندگی‌ام حس می‌کنم. به معنی واقعی جمله، سرم تنها در کار و زندگی خودم است.
" انسان با صمیمیت بی‌اندازه با دیگران، از قدر و احترام خود می‌کاهد، زیرا طبایع پست از همه‌چیز سوءاستفاده می‌کنند، بالاخص زمانی که دست‌یابند دسترسی به شما آسان است. از این‌رو آدمی باید بکوشد علی‌رغم گرایش طبیعی به مردم‌داری، در مراوده با آدم‌های بی‌سروپا خست به‌ خرج دهد."
شهرزاد
من خیلی به داشتن فرصتی برای ایجاد یک‌سری تغییرات در گذشته فکر می‌کنم. چیزی شبیه گزینه‌‌ی undo در بازی پاسور؛ قبل‌تر که بسیار به این بازی اعتیاد داشتم وقتی می‌دیدم باختم حتمی‌ست آن‌قدر این دکمه را می‌زدم تا به اولین دوراهی پیش آمده به بازی برگردم.  بار اولی…
بعد از نوشتن این مطلب، من باب ایجاد تغییر در گذشته فیلمی به نام «about time» دیدم و کتاب ایرانی‌ «دیوار» از نویسنده‌ی جوانی به نام امیرحسین قاضی را خواندم؛ پیام هر دو این بود که گذشته را نمی‌توان تغییر داد!
نه که خودم این را از قبل ندانسته باشم. فقط فکر کردم گذشته باید خیلی جادویی باشد که حتی مقابل سیر تخیل یک نویسنده و فیلم‌نامه نویس بایستد و قلم او را به گونه‌ای پیش ببرد که نشان دهد در ذهن هم نباید به سفر در زمان و ایجاد بی‌نظمی در دنیا فکر کنی.
روزی نویسنده‌ای تصمیم می‌گیرد شخصیت دوست‌داشتنی کتاب‌ش با رادیو تماس بگیرد و درخواست پخش یک آهنگ خاص را داشته باشد.
بعد یک روزی من این کتاب ناشناخته را کاملن تصادفی پیدا می‌کنم و این آهنگ زیبا را از یوتیوب می‌شنوم.
دنیا را همین تصادف‌های زیبا قابل تحمل می‌کند.
قبل از این‌که کتابی را که در دست داشت ببندد به آن گفت:خداحافظ.
در حالی‌که دقیقن نمی‌دانست می‌خواهد چه‌کار کند، در آپارتمانش چرخ زد. به جای این‌که به گل‌ها آب بدهد، برای خودش حریره درست کند، برای آرام کردن خود، در کتابخانه‌اش قدم زد.

[مارتا کیست- مارینا گاپوننکو]
می‌خواست به شیرینی‌فروشی خوبی برود و آن‌قدر کیک بخورد تا آرواره‌هایش به درد بیایند، تا احساس کند که هنوز زنده است و بد زندگی نمی‌کند.

[مارتا کیست- ماریانا گاپوننکو]
که پشت پنجره برف می‌بارد و تازه می‌فهمم که برف خستگی خداست.
آن‌قدر که حس می‌کنی پاک‌کنش را برداشته، می‌کشد روی نام من، روی تمام خیابان‌ها، خاطره‌ها، خنجرها.

• گروس عبدالملکیان
𝐺ℎ𝑜𝑠𝑡 𝑜𝑓 𝐿𝑖𝑏𝑟𝑎𝑟𝑦.
امروز با کتابی روی پاهایم به پایان می‌رسد. برای من کند خواندن یک کتاب، زبان عشق محسوب می‌شود؛ خواندن کتاب «مارتا کیست» را یک هفته کش دادم! شک ندارم دوباره روزی سراغ این کتاب خواهم رفت.
من شیفته‌ی جزئیات هستم و «ماریانا گاپوننکو» نویسنده‌ای‌ست که جزئیات را خیلی خوب می‌بیند و خوب‌‌تر آن‌ها را در جملات ردیف می‌کند.
«ماریانا» موسیقی به‌خصوص موسیقی کلاسیک را خیلی خوب می‌شناسد و گذشته و حال «لوادسکی» -پیرمرد دوست‌داشتنی قصه- را با موسیقی یکی می‌کند. مثلن؛
• لوادسکی همان‌وقت هم می‌فهمید که موسیقی باید نوعی جادوگری باشد، وگرنه چطور ممکن بود که با شروع موسیقی از زشتی این دو خواهر کاسته شود؟
• هر کس که موسیقی را بشناسد نمی‌تواند ناخرسند باشد.
• موسیقی تمام سوءتفاهم‌ها را از بین می‌برد. دنیا را پاک می‌کند.
«ماریانا» قدرت کلمات را می‌شناسد و روی کلمات مکث می‌کند، سطحی نیست. خیلی با این نویسنده احساس نزدیکی می‌کنم، خیلی.
«لوادسکی» در پاسخ به پیش‌خدمت که اعلام می‌کند" ما یاد گرفته‌ایم به کاکاسیاه‌ها رنگین‌پوست بگوییم." می‌گوید: "کاکاسیاه که کلمه قشنگی‌ست، پس با این حساب باید از این به بعد به سهره‌های سر سیاه، به این پرندگان باشکوه، سهره‌های رنگین‌سر بگوییم، آن‌ وقت تکلیف سهره‌های سرسیاه گردن خاکستری چه می‌شود؟!"
یا جایی دیگر که می‌شنود که واژه‌ی «کوچ‌نشین» جایگزین «کولی» شده است و اعتراض می‌کند که کولی کلمه‌ی فوق‌العاده زیبایی‌ست! آدم وقتی کلمه‌ی کولی را می‌شنود، صدای گیتار و ترق‌وتروق آتش به گوشش می‌خورد. (خیلی با او هم‌نظر هستم.)
در آخر هم «ماریانا» احترام به خواننده را با یک پایان‌بندی درست به نهایت خود می‌رساند. (ایموجی دختری که کتاب را سخت به سینه می‌فشارد.)
می‌دانی سخت‌ترین قسمت بعد از تغییر کردن کجاست؟
بعد از آن تغییرهای مثبتی که پدرت در آمده در خودت شکل بدهی، حالا به‌خاطر خودت، کسی یا کسانی که دوست‌شان داری چندان فرقی نمی‌کند.
من به تو می‌گویم. سخت‌ترین قسمت، مقابله با خاطره‌ی ذهنی افراد نزدیک توست. کسانی که هم‌چنان دست از برچسب زدن به تو برنمی‌دارند. داده‌های ذهنی‌شان چیزی مثل آرکایو صدا و سیما می‌ماند که از فیلم‌های دوهزاری و بی‌کیفیت قدیمی‌شان دست نمی‌کشند و در موقعیت‌ها توی قبل را روی پرده به نمایش می‌گذارند تا خستگی تغییر در جان‌ت خانه کند.
گاهی این افراد به‌قدری نزدیک هستند که نمی‌توانی به‌راحتی حذفشان کنی. خیلی باید خوش‌شانس باشیم که کسی تغییر و تلاش را در ما ببیند و تشویقمان کند.