شهرزاد
3.29K subscribers
642 photos
14 videos
20 files
18 links
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد،
می‌دانم.
Download Telegram
[من یک «خود کم‌بین» یا بدتر یک «خود هیچ‌بین» هستم؛ آن هم از نوع قهارش.]
این جمله چند روزی‌ست روی تکه‌ کاغذ کاهی‌ای در دیدرس‌ترین قسمت میز تحریر، جا خوش کرده‌است.
روزی که این جمله را می‌نوشتم دل‌شوره‌ی یک مصاحبه‌ی کاری را داشتم، که آخر هم نرفتم، یعنی نشد که بروم، در واقع نخواستم که بروم.
ساعت مصاحبه در خانه نشسته‌بودم و مثل دانش‌آموزی که به بهانه‌ی دل‌درد در خانه مانده و ساعت ۹ که می‌شود با خود فکر می‌کند الآن بچه‌ها باید رفته‌باشند زنگ تفریح، فکر می‌کنم که الآن باید آن‌‌جا می‌بودم. من آن‌جا نبودم. در واقع نخواستم که آن‌جا باشم.
بعدتر به این نتیجه رسیدم که اگر پزشک هم می‌شدم و وزارت بهداشت، مهر طبابت را دو دستی تقدیم من می‌کرد هم، احتمال این‌که مطب باز می‌کردم بسیار کم می‌بود. هیچ دیدن توانایی‌هایم، مرا از این کار باز می‌داشتند، همان‌طور که حالا.
خبر ناگوارتر این‌که اولین باری نبود که به دست خودم فرصتی را از دست می‌دادم.
درون خودم کندوکاو کردم تا بفهمم ریشه‌ی مشکل کجاست؛ فکر کردم شاید این یک کمال‌طلبی تؤامان با تواضع و فقر عزت‌نفس باشد؛ از همین روی سعی کردم نقاط مثبت شخصیتم را روی کاغذ بیاورم تا بر نیمه‌ی پر لیوان تمرکز کنم. نتیجه؟
هر بار ذهنم لیوان را چپه‌ کرد روی کاغذ تا نیمه‌ی پری باقی نماند.
اِما پرسید: مگر اصلن می‌شود که آدم به خوش‌بختی برسد؟
رودولف جواب داد: بله، یک روزی ناگهانی هم می‌رسد. روزی که آدم دیگر هیچ امیدی نداشته. آن‌وقت افق‌ها به روی آدم باز می‌شود، انگار صدایی داد می‌زند: این هم خوش‌بختی! آن‌وقت آدم این احتیاج را حس می‌کند که او را محرم زندگی خودش بکند.

[مادام بوواری، گوستاو فلوبر]
اول.
در گوگل‌کردن‌هایم با مفهومی آشنا شدم به نام کتاب‌سوزی‌ که همان نفی کتاب‌خوانی‌ست؛ برخی کتاب خواندن خصوصن خواندن رمان را مضر می‌دانند، به ویژه برای دختران جوان!
«مادام بوواری» نوشته‌ی «گوستاو فلوبر» هم می‌تواند در زمره‌ی نفی‌کنندگان کتاب‌خوانی قرار بگیرد؛ «اِما» دختری‌ست که نمی‌تواند بپذیرد زندگی شبیه کتاب‌هایش نباشد، نمی‌تواند همسر شریف و بی‌ظرافت خود را بپذیرد و از مردان جوان و جذاب که در نقش عاشق‌پیشه ظاهر می‌شوند بگذرد. حتی جایی از کتاب هست که مادرشوهر اِما از پسرش می‌خواهد خواندن رمان را بر عروسش ممنوع کنند.
من شاهد چنین تأثیری در اطرافیان خود هم بوده‌ام، کسی که با تأثیرپذیری بالا از کتابی که نام نمی‌برم تصمیم گرفت طلاق بگیرد!
چه کسی باورش می‌شود کتاب‌خواندن همان‌قدر که مفید است، خطرناک هم می‌تواند باشد. (البته که بحث من این‌جا به ظرفیت خواننده‌ی کتاب برمی‌گردد.)

دوم.
خیانت؛ عملی که در ادبیات ملل کم به آن پرداخته نشده. در ادبیات کلاسیک این‌طور به نظر می‌رسد که نویسنده شخصیت خائن را با جنون به سزای عمل خود می‌رساند، اما ادبیات مدرن خیلی گستاخانه‌تر عمل می‌کند و همسران خیانت‌دیده این موضوع را همان‌قدر راحت می‌پذیرند که کنسل شدن یک جلسه‌ی کاری را؛ مثل آن‌چه در کتاب «پایان رابطه» می‌خوانیم.
این مسئله همان‌قدر آزاردهنده‌ است که دیزنی تمام قهرمان‌های فیلم‌هایش حتی سیندرلا را از میان سیاه‌پوستان برمی‌گزیند. حقیقتن «تعادل» عملی‌ست که باید به آن پایبند بود.
البته خیانت در قرن هجدهم از آن‌جایی متارکه و ترک همسر و فرزند امکان‌پذیر نبود کم‌تر شنیع است تا قرن بیست و یکم.
توصیفات «اونوره دو بالزاک» به‌قدری جزئی هستند که می‌شود فضاها و شخصیت‌ها را خیلی دقیق، تصویرسازی کرد.
خانه از تمیزی برق می‌زند اما با این حال مادرم از صبح شروع کرده در سکوت به سابیدن جای‌جای خانه. طی می‌کشد و غبار دل‌تنگی برای پدرش را از کف خانه می‌رباید. میزها را گردگیری می‌کند و گرد دل‌تنگی را کنار می‌زند. برنج دم می‌گذارد و دل‌تنگی را هم می‌زند.
امروز نمایش‌نامه‌‌ی «لطیفه‌ی پس از شام» از «کریل چرچیل» را خواندم و بی‌نهایت دوستش داشتم. (ایموجی دختری که کتاب رو به سینه می‌فشاره!)
این نمایش‌نامه درون‌مایه سیاسی دارد، خانم چرچیل در پاسخ به این سوال که "نظرت در مورد خیریه‌ها چیه؟" چنین اثری را خلق کرده.

نشر نی، ترجمه ناهید احمدیان
وقت‌هایی که بیشتر می‌نوشتم، تماشاچی خوبی بودم. تماشاچی جزئیات رفتار و حرکات آدم‌ها، مکالمات، دار و درخت، کفش‌ها، دست‌ها، لب‌خندها،... .
این‌ روزها کم‌تر تماشاچی‌ام. خیلی کم‌تر. جلوتر از قدم‌های خودم را نمی‌بینم. در حرف‌هایی که می‌شنوم عمیق نمی‌شم و در ذهن‌م چیزی ثبت نمی‌کنم. وقت‌هایی که با م. می‌گذرانم فقط در اکنون سیر می‌کنم.
شاید این‌جا سوت و کور شده باشد اما آرامش عجیبی در زندگی‌ام حس می‌کنم. به معنی واقعی جمله، سرم تنها در کار و زندگی خودم است.
" انسان با صمیمیت بی‌اندازه با دیگران، از قدر و احترام خود می‌کاهد، زیرا طبایع پست از همه‌چیز سوءاستفاده می‌کنند، بالاخص زمانی که دست‌یابند دسترسی به شما آسان است. از این‌رو آدمی باید بکوشد علی‌رغم گرایش طبیعی به مردم‌داری، در مراوده با آدم‌های بی‌سروپا خست به‌ خرج دهد."
شهرزاد
من خیلی به داشتن فرصتی برای ایجاد یک‌سری تغییرات در گذشته فکر می‌کنم. چیزی شبیه گزینه‌‌ی undo در بازی پاسور؛ قبل‌تر که بسیار به این بازی اعتیاد داشتم وقتی می‌دیدم باختم حتمی‌ست آن‌قدر این دکمه را می‌زدم تا به اولین دوراهی پیش آمده به بازی برگردم.  بار اولی…
بعد از نوشتن این مطلب، من باب ایجاد تغییر در گذشته فیلمی به نام «about time» دیدم و کتاب ایرانی‌ «دیوار» از نویسنده‌ی جوانی به نام امیرحسین قاضی را خواندم؛ پیام هر دو این بود که گذشته را نمی‌توان تغییر داد!
نه که خودم این را از قبل ندانسته باشم. فقط فکر کردم گذشته باید خیلی جادویی باشد که حتی مقابل سیر تخیل یک نویسنده و فیلم‌نامه نویس بایستد و قلم او را به گونه‌ای پیش ببرد که نشان دهد در ذهن هم نباید به سفر در زمان و ایجاد بی‌نظمی در دنیا فکر کنی.
روزی نویسنده‌ای تصمیم می‌گیرد شخصیت دوست‌داشتنی کتاب‌ش با رادیو تماس بگیرد و درخواست پخش یک آهنگ خاص را داشته باشد.
بعد یک روزی من این کتاب ناشناخته را کاملن تصادفی پیدا می‌کنم و این آهنگ زیبا را از یوتیوب می‌شنوم.
دنیا را همین تصادف‌های زیبا قابل تحمل می‌کند.
قبل از این‌که کتابی را که در دست داشت ببندد به آن گفت:خداحافظ.
در حالی‌که دقیقن نمی‌دانست می‌خواهد چه‌کار کند، در آپارتمانش چرخ زد. به جای این‌که به گل‌ها آب بدهد، برای خودش حریره درست کند، برای آرام کردن خود، در کتابخانه‌اش قدم زد.

[مارتا کیست- مارینا گاپوننکو]
می‌خواست به شیرینی‌فروشی خوبی برود و آن‌قدر کیک بخورد تا آرواره‌هایش به درد بیایند، تا احساس کند که هنوز زنده است و بد زندگی نمی‌کند.

[مارتا کیست- ماریانا گاپوننکو]