روابط؛ قسمت اول:
تابحال پلی پشت سرم خراب نکردهام ولی تا دلتان بخواهد آدم از این پل به پایین پرتاب شده.
نقطهی عطف بسیاری از این سقوطها هم اسبابکشیست؛ اولین روابط دوستی من در کوچهی محل زندگی پدربزرگ و مادربزرگم شکل گرفتند. آخر هفتهها با ف. و م. تا قبل از غروب آفتاب کشبازی، لیلی، اسکیتسواری و خالهبازی میکردیم. سیسمونی بسیار کاملی هم داشتم که به هنگام کوچ از خانهی اول مادرم همه را رد کرد به نمکی!
بعدتر با دختر ساکن طبقهی چهارم ساختمانمان دوست شدم. یک برادر کوچکتر هم داشت که همیشه با تفنگ به جانمان میافتاد. آنها هم یک روز اسبابکشی کردند و رفتند.
بعد رفتم مدرسه. وسط سال تحصیلی پدرم آمد و دست مرا که بخاطر زنگ ورزش در حیاط بودم گرفت و برد. مثل اینکه داشتیم میرفتیم محلهای دیگر! من نمیدانستم دیگر قرار نیست برگردم وگرنه ن. و ه. را در آغوش میگرفتم و خداحافظی شاعرانهای میکردم. گاهی بهشان فکر میکنم. به ساندویچهای مرغ و کاهو و مایونز بوفه مدرسهمان به قیمت ۱۰۰ تک تومان که هیچوقت آن مزه تکرار نشد. حتی وقتی خودم در خانه درست کردم.
بعد از این قضیه دیگر روابط عمیقی با کسی تشکیل ندادم. حتی روابط سردی هم داشتم. بغلدستیام در مدرسهی جدید سهیلا نامی بود که هیچ آبمان با هم در یک جوی نمیرفت و با مداد قرمزی نیمکت را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده بودیم. بدون شکست عاطفی جدیدی، دبستان به پایان رسید.
تابحال پلی پشت سرم خراب نکردهام ولی تا دلتان بخواهد آدم از این پل به پایین پرتاب شده.
نقطهی عطف بسیاری از این سقوطها هم اسبابکشیست؛ اولین روابط دوستی من در کوچهی محل زندگی پدربزرگ و مادربزرگم شکل گرفتند. آخر هفتهها با ف. و م. تا قبل از غروب آفتاب کشبازی، لیلی، اسکیتسواری و خالهبازی میکردیم. سیسمونی بسیار کاملی هم داشتم که به هنگام کوچ از خانهی اول مادرم همه را رد کرد به نمکی!
بعدتر با دختر ساکن طبقهی چهارم ساختمانمان دوست شدم. یک برادر کوچکتر هم داشت که همیشه با تفنگ به جانمان میافتاد. آنها هم یک روز اسبابکشی کردند و رفتند.
بعد رفتم مدرسه. وسط سال تحصیلی پدرم آمد و دست مرا که بخاطر زنگ ورزش در حیاط بودم گرفت و برد. مثل اینکه داشتیم میرفتیم محلهای دیگر! من نمیدانستم دیگر قرار نیست برگردم وگرنه ن. و ه. را در آغوش میگرفتم و خداحافظی شاعرانهای میکردم. گاهی بهشان فکر میکنم. به ساندویچهای مرغ و کاهو و مایونز بوفه مدرسهمان به قیمت ۱۰۰ تک تومان که هیچوقت آن مزه تکرار نشد. حتی وقتی خودم در خانه درست کردم.
بعد از این قضیه دیگر روابط عمیقی با کسی تشکیل ندادم. حتی روابط سردی هم داشتم. بغلدستیام در مدرسهی جدید سهیلا نامی بود که هیچ آبمان با هم در یک جوی نمیرفت و با مداد قرمزی نیمکت را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده بودیم. بدون شکست عاطفی جدیدی، دبستان به پایان رسید.
نشستهام پشت میزم در اتاقی به ابعاد حدودن ۲۰ متر.
مانیتور و کیبورد قدیمی که هنگام تایپ یادآور صدای سم اسبان سربازان انگلیسی در حمله به گروه وایکینگهاست، ادوات تحریر و دستگاههای پرینتر، کوچک و بزرگ روی میز طویل زردرنگی قرار گرفتهاند که بهوسیلهی پارتیشنی به همان رنگ از دو سوم جلویی اتاق جدا میشوند.
دلم نمیآید ننویسم که پایین میز کیس زوار در رفتهای قرار دارد، آخر وفاداری این وسیله که انگار از سال ۸۴ تا الآن اینجاست جدن باید تحسین شود.
پشت میزم شش صندلی مشکیست و ما فقط دو نفر هستیم. تنها خوشی ما میتواند انتخاب راحتترین و نوترین صندلی باشد یا وقتی نور از پنجرهی بدون پرده به داخل میتابد میتوانیم مقابل پنجره بنشینیم و چند خطی کتاب بخوانیم، البته از وقتی اینجا گفتهام ۱۰ تا ۱۰:۵۰ سرم خلوت میشود، خروارها کار روی سرم ریخته و نتوانستهام حتی یک خط کتاب بخوانم. حالا خوب است به چشم زخم اعتقاد ندارم!
مانیتور و کیبورد قدیمی که هنگام تایپ یادآور صدای سم اسبان سربازان انگلیسی در حمله به گروه وایکینگهاست، ادوات تحریر و دستگاههای پرینتر، کوچک و بزرگ روی میز طویل زردرنگی قرار گرفتهاند که بهوسیلهی پارتیشنی به همان رنگ از دو سوم جلویی اتاق جدا میشوند.
دلم نمیآید ننویسم که پایین میز کیس زوار در رفتهای قرار دارد، آخر وفاداری این وسیله که انگار از سال ۸۴ تا الآن اینجاست جدن باید تحسین شود.
پشت میزم شش صندلی مشکیست و ما فقط دو نفر هستیم. تنها خوشی ما میتواند انتخاب راحتترین و نوترین صندلی باشد یا وقتی نور از پنجرهی بدون پرده به داخل میتابد میتوانیم مقابل پنجره بنشینیم و چند خطی کتاب بخوانیم، البته از وقتی اینجا گفتهام ۱۰ تا ۱۰:۵۰ سرم خلوت میشود، خروارها کار روی سرم ریخته و نتوانستهام حتی یک خط کتاب بخوانم. حالا خوب است به چشم زخم اعتقاد ندارم!
مرکز شهر همیشه برایم پر از جریان زندگی بوده است؛ دیدن همسن و سالهای زیبا و خوشپوش، تپههایی از کتابهای قدیمی بیست تومانی کنار خیابان، اجرای نوازندگان خیابانی، صدای خندهی جمعهای دختران نوجوان، کتابفروشی دماوند و... مثل دستمال نمداری بودند که گرد یکنواختی روزها را میگرفتند، اخیرن اما حضور آن آمران زوریِ به معروف -خیلی صفات مناسبتری برای توصیفشان دارم، دارم خانومی بهخرج میدهم و کظم غیظ میکنم- باعث شده تنها لحظاتی را توأم با خشم، کینه و نفرت از سر بگذرانم.
متأسفم این را میگویم اما دیگر به مرکز شهر نخواهم رفت.
متأسفم این را میگویم اما دیگر به مرکز شهر نخواهم رفت.
من در زیستن آماتور هستم؛ غیر حرفهای و ناشی. دورترین مسافتی که در آن پا گذاشتهام سیارهایست که شازده کوچولو از آن آمدهبود. هیجانانگیزترین تفریحی که داشتهام تماشای سوختن شهر به دست دنریس در GOT بودهاست و زیباترین مکانی که در آن بودهام روستایی در فیلم سینمایی midsummer. همه هم در حالیکه من کنج اتاق، پشت میزتحریر یا روی مبل کز کردهبودم.
زیستن در ذهن؛ دنیایی که لحظات اعجابانگیزش را تنها وامدار نویسندگان و فیلمسازان است، مثل فیلم Source Code با بازی درخشان جیک جیلینهال که درون مغز خود مأموریت مهمی را به انجام میرساند،در حالیکه جسمش درون محفظهای توسیرنگ قرار دارد.
من در زیستن آماتور هم هستم؛ اینبار اما دوستدار زندگی.
با این آگاهی که آماتور از واژهی لاتین amore گرفته شده، به معنای دوستداشتن.
زندگی را ناشیانه دوست دارم. درست است که قبل از شروع هر کاری باید با یک لشکر ترس و افکار بازدارنده بجنگم، اما هرگز دست از جنگیدن و تلاش برنداشتهام. غلبه بر این لشکر برای تجربهی این هیجانات در دنیای حقیقی نیازمند روغنگیریای حسابی در رگهای مغزیست، یک هل دادهشدن از سوی نزدیکان یا شاید هم یک جرقه.
زیستن در ذهن؛ دنیایی که لحظات اعجابانگیزش را تنها وامدار نویسندگان و فیلمسازان است، مثل فیلم Source Code با بازی درخشان جیک جیلینهال که درون مغز خود مأموریت مهمی را به انجام میرساند،
من در زیستن آماتور هم هستم؛ اینبار اما دوستدار زندگی.
با این آگاهی که آماتور از واژهی لاتین amore گرفته شده، به معنای دوستداشتن.
زندگی را ناشیانه دوست دارم. درست است که قبل از شروع هر کاری باید با یک لشکر ترس و افکار بازدارنده بجنگم، اما هرگز دست از جنگیدن و تلاش برنداشتهام. غلبه بر این لشکر برای تجربهی این هیجانات در دنیای حقیقی نیازمند روغنگیریای حسابی در رگهای مغزیست، یک هل دادهشدن از سوی نزدیکان یا شاید هم یک جرقه.
ماه بالای سر آبادیست،
اهل آبادی در خواب.
روی این مهتابی، خشت غربت را میبویم..
• سهراب سپهری
اهل آبادی در خواب.
روی این مهتابی، خشت غربت را میبویم..
• سهراب سپهری
[من یک «خود کمبین» یا بدتر یک «خود هیچبین» هستم؛ آن هم از نوع قهارش.]
این جمله چند روزیست روی تکه کاغذ کاهیای در دیدرسترین قسمت میز تحریر، جا خوش کردهاست.
روزی که این جمله را مینوشتم دلشورهی یک مصاحبهی کاری را داشتم، که آخر هم نرفتم، یعنی نشد که بروم، در واقع نخواستم که بروم.
ساعت مصاحبه در خانه نشستهبودم و مثل دانشآموزی که به بهانهی دلدرد در خانه مانده و ساعت ۹ که میشود با خود فکر میکند الآن بچهها باید رفتهباشند زنگ تفریح، فکر میکنم که الآن باید آنجا میبودم. من آنجا نبودم. در واقع نخواستم که آنجا باشم.
بعدتر به این نتیجه رسیدم که اگر پزشک هم میشدم و وزارت بهداشت، مهر طبابت را دو دستی تقدیم من میکرد هم، احتمال اینکه مطب باز میکردم بسیار کم میبود. هیچ دیدن تواناییهایم، مرا از این کار باز میداشتند، همانطور که حالا.
خبر ناگوارتر اینکه اولین باری نبود که به دست خودم فرصتی را از دست میدادم.
درون خودم کندوکاو کردم تا بفهمم ریشهی مشکل کجاست؛ فکر کردم شاید این یک کمالطلبی تؤامان با تواضع و فقر عزتنفس باشد؛ از همین روی سعی کردم نقاط مثبت شخصیتم را روی کاغذ بیاورم تا بر نیمهی پر لیوان تمرکز کنم. نتیجه؟
هر بار ذهنم لیوان را چپه کرد روی کاغذ تا نیمهی پری باقی نماند.
این جمله چند روزیست روی تکه کاغذ کاهیای در دیدرسترین قسمت میز تحریر، جا خوش کردهاست.
روزی که این جمله را مینوشتم دلشورهی یک مصاحبهی کاری را داشتم، که آخر هم نرفتم، یعنی نشد که بروم، در واقع نخواستم که بروم.
ساعت مصاحبه در خانه نشستهبودم و مثل دانشآموزی که به بهانهی دلدرد در خانه مانده و ساعت ۹ که میشود با خود فکر میکند الآن بچهها باید رفتهباشند زنگ تفریح، فکر میکنم که الآن باید آنجا میبودم. من آنجا نبودم. در واقع نخواستم که آنجا باشم.
بعدتر به این نتیجه رسیدم که اگر پزشک هم میشدم و وزارت بهداشت، مهر طبابت را دو دستی تقدیم من میکرد هم، احتمال اینکه مطب باز میکردم بسیار کم میبود. هیچ دیدن تواناییهایم، مرا از این کار باز میداشتند، همانطور که حالا.
خبر ناگوارتر اینکه اولین باری نبود که به دست خودم فرصتی را از دست میدادم.
درون خودم کندوکاو کردم تا بفهمم ریشهی مشکل کجاست؛ فکر کردم شاید این یک کمالطلبی تؤامان با تواضع و فقر عزتنفس باشد؛ از همین روی سعی کردم نقاط مثبت شخصیتم را روی کاغذ بیاورم تا بر نیمهی پر لیوان تمرکز کنم. نتیجه؟
هر بار ذهنم لیوان را چپه کرد روی کاغذ تا نیمهی پری باقی نماند.
اِما پرسید: مگر اصلن میشود که آدم به خوشبختی برسد؟
رودولف جواب داد: بله، یک روزی ناگهانی هم میرسد. روزی که آدم دیگر هیچ امیدی نداشته. آنوقت افقها به روی آدم باز میشود، انگار صدایی داد میزند: این هم خوشبختی! آنوقت آدم این احتیاج را حس میکند که او را محرم زندگی خودش بکند.
[مادام بوواری، گوستاو فلوبر]
رودولف جواب داد: بله، یک روزی ناگهانی هم میرسد. روزی که آدم دیگر هیچ امیدی نداشته. آنوقت افقها به روی آدم باز میشود، انگار صدایی داد میزند: این هم خوشبختی! آنوقت آدم این احتیاج را حس میکند که او را محرم زندگی خودش بکند.
[مادام بوواری، گوستاو فلوبر]
اول.
در گوگلکردنهایم با مفهومی آشنا شدم به نام کتابسوزی که همان نفی کتابخوانیست؛ برخی کتاب خواندن خصوصن خواندن رمان را مضر میدانند، به ویژه برای دختران جوان!
«مادام بوواری» نوشتهی «گوستاو فلوبر» هم میتواند در زمرهی نفیکنندگان کتابخوانی قرار بگیرد؛ «اِما» دختریست که نمیتواند بپذیرد زندگی شبیه کتابهایش نباشد، نمیتواند همسر شریف و بیظرافت خود را بپذیرد و از مردان جوان و جذاب که در نقش عاشقپیشه ظاهر میشوند بگذرد. حتی جایی از کتاب هست که مادرشوهر اِما از پسرش میخواهد خواندن رمان را بر عروسش ممنوع کنند.
من شاهد چنین تأثیری در اطرافیان خود هم بودهام، کسی که با تأثیرپذیری بالا از کتابی که نام نمیبرم تصمیم گرفت طلاق بگیرد!
چه کسی باورش میشود کتابخواندن همانقدر که مفید است، خطرناک هم میتواند باشد. (البته که بحث من اینجا به ظرفیت خوانندهی کتاب برمیگردد.)
دوم.
خیانت؛ عملی که در ادبیات ملل کم به آن پرداخته نشده. در ادبیات کلاسیک اینطور به نظر میرسد که نویسنده شخصیت خائن را با جنون به سزای عمل خود میرساند، اما ادبیات مدرن خیلی گستاخانهتر عمل میکند و همسران خیانتدیده این موضوع را همانقدر راحت میپذیرند که کنسل شدن یک جلسهی کاری را؛ مثل آنچه در کتاب «پایان رابطه» میخوانیم.
این مسئله همانقدر آزاردهنده است که دیزنی تمام قهرمانهای فیلمهایش حتی سیندرلا را از میان سیاهپوستان برمیگزیند. حقیقتن «تعادل» عملیست که باید به آن پایبند بود.
البته خیانت در قرن هجدهم از آنجایی متارکه و ترک همسر و فرزند امکانپذیر نبود کمتر شنیع است تا قرن بیست و یکم.
در گوگلکردنهایم با مفهومی آشنا شدم به نام کتابسوزی که همان نفی کتابخوانیست؛ برخی کتاب خواندن خصوصن خواندن رمان را مضر میدانند، به ویژه برای دختران جوان!
«مادام بوواری» نوشتهی «گوستاو فلوبر» هم میتواند در زمرهی نفیکنندگان کتابخوانی قرار بگیرد؛ «اِما» دختریست که نمیتواند بپذیرد زندگی شبیه کتابهایش نباشد، نمیتواند همسر شریف و بیظرافت خود را بپذیرد و از مردان جوان و جذاب که در نقش عاشقپیشه ظاهر میشوند بگذرد. حتی جایی از کتاب هست که مادرشوهر اِما از پسرش میخواهد خواندن رمان را بر عروسش ممنوع کنند.
من شاهد چنین تأثیری در اطرافیان خود هم بودهام، کسی که با تأثیرپذیری بالا از کتابی که نام نمیبرم تصمیم گرفت طلاق بگیرد!
چه کسی باورش میشود کتابخواندن همانقدر که مفید است، خطرناک هم میتواند باشد. (البته که بحث من اینجا به ظرفیت خوانندهی کتاب برمیگردد.)
دوم.
خیانت؛ عملی که در ادبیات ملل کم به آن پرداخته نشده. در ادبیات کلاسیک اینطور به نظر میرسد که نویسنده شخصیت خائن را با جنون به سزای عمل خود میرساند، اما ادبیات مدرن خیلی گستاخانهتر عمل میکند و همسران خیانتدیده این موضوع را همانقدر راحت میپذیرند که کنسل شدن یک جلسهی کاری را؛ مثل آنچه در کتاب «پایان رابطه» میخوانیم.
این مسئله همانقدر آزاردهنده است که دیزنی تمام قهرمانهای فیلمهایش حتی سیندرلا را از میان سیاهپوستان برمیگزیند. حقیقتن «تعادل» عملیست که باید به آن پایبند بود.
البته خیانت در قرن هجدهم از آنجایی متارکه و ترک همسر و فرزند امکانپذیر نبود کمتر شنیع است تا قرن بیست و یکم.