💞💞 قصه مریم 💞💞
277 members
5 photos
این کتاب حقیقت است و کمی هم خیال...
همه را باور کن.

ارتباط با نویسنده
@maryambanoo67
Download Telegram
to view and join the conversation
🌹🥀🌺 قصه مریم 🌺🥀🌹

۲۸- آفرین-صد آفرین(۳)

چند هفته طول کشید تا بالاخره کارتها، پر از انرژی مثبت، و در چند نسخه حاضر شد. حالا چند کار دیگر مانده بود:

پیدا کردن آدرسها
برداشتن مهر دانشکده😱
و ارسال نامه ها.

فرحناز آن تابستان را در کتابخانه کار میکرد و با کمال شجاعت(و البته وقار و متانت) هر روز چند آدرس را از روی کارت‌های کتابخانهٔ بچه ها یادداشت میکرد و با لبخندی ملیح و معصومانه، از مسوؤل کتابخانه خداحافظی میکرد و می‌رفت😁.

آدرسها تکمیل شد...ولی بعد فکر کردند ممکن است به دست همکلاسی ها نرسد و اصلاً در دانشگاه صحبتش را نکنند و جالب نشود. نهایتاً تصمیم این شد که نامه ها را خودشان در باکسِ نامه های دانشجوها در دفتر دانشکده برق بگذارند.

و امّا برداشتن مُهر...
یک روز مریم و فرحناز با هم به دفتر دانشکده رفتند. فرحناز شروع به صحبت با خانم نوروزی کرد و مریم با هزار بدبختی و قِل دادن خودکار به عنوان بهانه و اینها...خودش را به اتاق پشتی رساند.
کسانی که موقعیت دفتر دانشکدهٔ برق شریف را دیده اند ریسک این کارها را درک خواهند کرد😊.

مُهر آنجا چشمک میزد...مریم آن را برداشت...ولی هر کار کرد وجدانش راضی به این کارِ خلاف نشد، آهی کشید ...مُهر را سر جایش گذاشت و دستِ خالی برگشت.
قرار شد از چیز دیگری برای درست کردن مُهر استفاده کنند. برای همین یک شب فرحناز و افسانه به «خانه بهبودی» آمدند تا با کلی هِر و کِر و مسخره بازی، دنبال وسیله مناسبی برای ایجاد مهر بگردند.
بابا با تمام زیرکی اش، سر از کارهایشان در نمی آورد و مات و مبهوتِ بیخودی خندیدنشان بود.

بالاخره چشم‌ مریم به عروسک فاطی و کفشش افتاد... خیلی چیز مناسبی بود‌.

مسأله فقط این بود که فاطی روی وسائلش خیلی خیلی حساس بود و با زبان خوش چیزی به کسی نمیداد. برای همین مریم به زور متوسل شد و در یک فرصت مناسب به اتاق حمله کرد، عروسک فاطی را بغل زد و در رفت...

جیغ و داد فاطی بلند شد و در حالیکه دنبال مریم می‌دوید و عروسکش را از دست او می‌کشید، جیغ میزد:

-« عروسک منو چکار دارین؟؟!!! شما ها مگه درس ندارین؟؟؟...سارا رو بده...سارا...سارا...!!! مامان...!!!»

مریم همانطور که به سرعت کفش عروسک را از پایش در می آورد، سعی میکرد فاطی را آرام کند:
-« فاطی تو را خدا یواش...فقط کفششو میخوام...پسش میدم به خدا....صبر کن...چند روز دیگه پسش میدم...»

و در این گیر و دارِ بکش بکشِ عروسک، مامان وارد شد و چشم غرّه ای به مریم رفت:
« آخه تو رو خدا تو خرس گنده خجالت نمی‌کشی عروسک این بچه رو بر میداری؟ خیرِ سرت دانشجوی شریفی!!! ماشاالله...
فاطی جان ولش کن،بچه شده»

مرجان هم چشم غرّه دیگری رفت و گفت:
«هِی معلوم هست شماها مشغول چه زیان کاری هستین؟؟!!»
مریم و دوستانش اما، فقط از کار خودشان و تصوّر تعجبِ همکلاسیها وقتی کارتها را می‌دیدند... غش غش می‌خندیدند.

بالاخره با کفش عروسک و سر جعبه های کوچک مغز مداد مکانیکی، مُهر را ابداع کردند.

شهنام اسامی روی پاکت‌ها را نوشت و دوست دیگری اسامی روی کارتها را. زیرش نوشتند:
«دانشکده برق»
مهر هم رویش.

نامه ها آماده شد..

ترم جدید هم شروع شده بود و همکلاسیها همه برگشته بودند...مریم مدار دو داشت و الکترونیک یک که در هر دو کلاس تنها بود. قرار شده بود سر هر کلاسی عکس العملی نسبت به کارتها از همکلاسیها دیدند بیایند و به بقیه گزارش بدهند.

بالاخره زمان موعد فرا رسید...

روز یکشنبه هشتم مهر ۶۹، نزدیک ظهر، با هم به‌ دفتر دانشکده رفتند. از قبل نامه ها را دسته بندی و کار را تقسیم کرده بودند...و نهایتاً در حالیکه داشتند از ترس می مردند، حدود سی پاکت سفید کوچک را در باکس ها گذاشتند و به سرعت در رفتند...

ترسِ واقعی به سراغشان آمد.

کمی که از دانشکده دور شدند، مریم یک دفعه ایستاد...رو به بچه ها کرد و مثل قهرمان های فیلمها گفت:

«ببینین بچه ها...هر اتفاقی افتاد‌...و اگر موضوع لو رفت...همه چیز گردن منه...شما ها هیچ نقشی نداشتید...خودم همه مسوؤلیت رو قبول میکنم...شما اصلا خبر هم نداشتین... فهمیدین؟؟!!...»

و البته فرحناز و افسانه هم مثل رفیق‌های با مرام گفتند:
«چی میگی مریم؟؟ حرف بیخود نزن...از اول با هم بوده ایم‌‌‌...تا آخرشم با هم هستیم...»
🌹🌹🌹
و نمی‌دانستند که خیلی زود
راهشان از هم جدا خواهد شد...
سالهای طولانی از هم بی خبر خواهند بود...
زندگی، جوانیشان را با شتابِ گرسنه ای خواهد بلعید...

اما روزی
وقتی روی نیمکت سبزِ غریبی در پارک
خیلی دور از جایی که روزی خانه بود...
خیلی سرد... و آنهمه تنها.‌.. نشسته اند
با دیدن کفش عروسکِ کودکی که تاب میخورد
لبخند خواهند زد...
گرمیِ آن همه خنده و ترس و هیجانِ مشترک، با پیامی سفر خواهد کرد:

«بچه ها راستی کارتها رو یادتونه؟»

هر کجای دنیا که باشند
آفتاب بر دلشان می تابد...
و میدانند
که خاطراتشان هرگز از هم جدا نخواهد شد...

ادامه دارد...
📚 مجموعه خاطرات

لینک کانال کتاب:
@gheseyemaryam

ارتباط با نویسنده و ارسال نظرات:
@maryambanoo67

لطفاً بدون ذکر منبع، کپی نشود. ممنون.
🌹🥀🌺 قصه مریم 🌺🥀🌹

۲۹- آفرین-صد آفرین (۴)

حرفهای نگفته
گاهی اشک‌ میشوند...
گاهی «کاش»
فراموش اما،
هرگز نمی شوند...

در شعرت
دردِ نهفته می‌شوند...
درسینه ات آتش
زیر خاکستر
وای... اگر خاطره ای بوَزد
خاموش دیگر
هرگز نمی‌شوند...
🌹🌹🌹

از فردای آن روز، دیدن عکس العمل بچه ها، جالبترین قسمتِ دانشگاه رفتن بود.
بیشترِ بچه ها با خنده از کارتها صحبت میکردند و آن را به هم نشان می‌دادند. سر یکی از کلاسها هم «دلتا» چنان جدی از کنار دستی اش پرس و جو می‌کرد که مریم نتوانست خنده اش را کنترل کند و کلاس را ترک کرد.

هر چند واضح بود که این کار، کاری احساسی و دخترانه است، اما خیال مریم راحت بود که پسرها حتی اگر به چشم خودشان هم می دیدند که او کارتها را در صندوق ها گذاشته، باور نمی کردند که «خانم حشمت زاده»ٔ اخمو، با آن حجاب و آن عینک بزرگ و آنهمه جدیّت...همچین کاری بکند.
شاید هم پسرها چون می‌دانستند کار آنهاست، جوری درباره اش حرف می‌زدند که دخترا بفهمند😉.

بهرحال همه چیز «فان» بود...تا اینکه یک روز دیدند که دو تا از بچه ها کارت به دست، رفتند دفتر دانشکده اعتراض😱.

تازه متوجه شدند که ای داد بیداد... اگر خودشان هم اعتراض نکنند، موضوع مشکوک می‌شود.

بنابر این یک روز کارتشان را دست گرفتند و با قیافه های اخمو و طلبکار رفتند دفتر دانشکده.

«سلام خانم نوروزی...جریان این نامه ها چیه دانشکده برای دخترا فرستاده؟؟»
(الله اکبر...!!)

--« نه خانمم...فقط برای دخترا نبوده، پسرا هم گرفته اند. از طرف دانشکده هم نیست.»

اخمهایشان را بیشتر کردند و گفتند:
«ولی اسم و مهر دانشکده داره که»

--« عزیزم مهر دانشکده که شوخی نیست، دست هر کسی هم بهش نمی‌رسه.»
(مریم در دلش: فقط اگر وجدان نداشتم...)

--«در ضمن اون که اصلاً مهر دانشکده نیست.»
(بله...کفش عروسک فاطی است.)

خانم نوروزی با جدیت اضافه کرد:
-- «ولی بهر حال چون نوشته دانشکدهٔ برق، دکتر عباسپور خیلی عصبانی هستند...و به شدت دارند پی گیری میکنند.»

مریم با اینکه داشت از ترس می مرد، باز هم از رو نرفت و گفت:
« بله خوب...امروز این کار رو کرده اند، فردا یک سوءاستفاده دیگه ممکنه از اسم و مهر دانشکده بکنند...»
(اعوذ بالله...)

--« آره خانمم...دکتر عباسپور حتماً مسوؤل این کار رو پیدا میکنند.»

«ممنون...پس هر خبری شد به ما هم بگید تا از نگرانی در بیاییم.»

شوخی تمام شد.
دکتر عباسپور ماجرا را میفهمید.
از دانشگاه اخراج میشدند.
پایان آرزوها...😢

مریم و فرحناز بدون اینکه بهم نگاه بکنند، با زانوانی لرزان که به زحمت وزنشان را تحمل می‌کرد، به سمت سلف راه افتادند.
چند لحظه ای دست به دیوار، بالای پله های سلف ایستادند. دنبال چهرهٔ آشنایی میگشتند که دلداری شان بدهد، و تا مرجان را دیدند مثل گنجشکهایی لرزان به او پناه بردند.

-«چه به سرتان آمده؟ چرا اینجوری شدین؟»

با ته ماندهٔ توانشان ماجرا را تعریف کردند و در حالی که نزدیک بود از حال بروند، در انتظار یک کلام آرامش بخش چشم به دهان مرجان دوختند.

مرجان هم بعد از مکثی، با طمأنینه گفت:

«خاک تو سرتان احمقا...شما که اینقدر میترسین، مرض داشتین همچین غلطی کردین؟؟!!»

در جا زدند زیر گریه...
افروز خانم سلطان سلف (که خدایش بیامرزد ) از صندلی ریاستش در بالای سلف نگاهشان میکرد.
گریه آنها را که دید، بلند شد...چادر رنگیش را دور کمرش بست و با صلابت جلو آمد. نگاه تندی به مرجان انداخت و با لهجهٔ ترکی اش گفت:
« مرجان چکاریشون کردی بابا ؟؟!!»
و با ابهت به کسی دستور داد:
«دو تا نوشابه بیار اینجا.»

چقدر به آن حمایت و آن پنجاه گرم شکر احتیاج داشتند.
🌹🌹
روزها و ماهها گذشت.
آبها از آسیاب افتاد.
لو نرفتند و اخراج هم نشدند.
چون و چرای کارتها برای همه مجهول باقی ماند.

مریم همه مدارک مربوط به پروژه را جمع کرد و داخل روزنامهٔ کنکور سال ۶۷، با چهل خط قرمز زیر اسم پسرها و کُدهای ۳۱۰ پیچید و در جعبه ای در زیر زمین «خانهٔ بهبودی» قایم کرد و در دلش گفت:
« وقتی خواستم شوهر کنم همهٔ اینا رو می‌سوزانم.»

صدایی در ذهنش آهسته پرسید:
--« چرا...؟»

«خوب شیطنت بوده دیگه...»

--«کار بدی کردی؟»

«برای پسرا کارت فرستادم...حتماً بده دیگه!»

--«اصلاً با پسری حرف زدی؟»

«خوب...نه...ولی همین که گفتم، تو هم ساکت شو.»

صدا در سرش خفه شد.

بیست و پنج سال بعد، وقتی یکی از همکلاسیها مریم را شناخت و بعد از احوالپرسی های اولیه، با احتیاط و تردید و احترام فراوان پرسید:
« راستی... خیلی خیلی ببخشید خانم دکتر...اون کارتا...آفرین و اینا...جسارتاً کار شما بود؟؟»
مریم با جدیت و ابهت یک خانم دکتر و معصومیت یک دختر بچه جواب داد:
«ببخشید آقای مهندس...منظورتون رو نمی‌فهمم...کدوم کارتا؟😉»

و البته خیلی زود اعتراف کرد و بعدش هم خواب دید دکتر عباسپور دستگیرش کرده و با لبخندی پیروزمندانه می‌گوید: بالاخره گیرت آوردم...😁.

ادامه دارد...
🌹🥀🌺 قصه مریم🌺🥀🌹

۳۰- اردو

باشد...
خیال کن
که فراموش کنم تو را

فرض محال کن
که دل را بسوزم و
خاموش کنم تو را

با راز چشم‌ِ ماه
یا قصه های باد
با آرزوی قدم‌های بی شتاب
در لحظه های ناب...
با آخرین کلاس
اردیبهشت و یاس

گمانت چه میکنم؟
🌹🌹🌹


«فرحناز، میای بریم مشهد؟»
-«با کی؟ با چی؟ کِی؟»
«با دانشگاه دیگه، چندتا از بچه های خوابگاه هم میان، خوش میگذره»

و یک روز... وقتی که بادِ شهریور، زلفهایِ گرمازدهٔ درختان را برای استقبالِ پاییز شانه میزد ...مریم و فرحناز، اولین (و آخرین) سفر مشترکشان را شروع کردند.

زن جوانی با دختر سه ساله اش همسفرشان بود. پای اتوبوس، زن و شوهر دعوایشان شد و آخرش زن با قهر، در حالیکه دخترک چادرش را گرفته بود سوار شد. شوهر هم ته سیگارش را زیر پایش له کرد و بدون خداحافظی، در دود سیگارش محو شد.

زن با دخترکش روی دو صندلی کنار مریم و فرحناز نشسته بود و در طول راه، باحسرت به آن دو و خنده های از ته دل و دغدغه های نداشته اشان نگاه میکرد.

آخرش زبانش گفت:
« قدر این روزها تون رو بدونید...»

چشمهای خیسش اما گفتند:
«تو رو خدا هیچوقت شوهر نکنید...»

مریم هم البته، با سرخوشیِ جوانی پاسخی داد و باز هم خندیدند...

جوانی خاصیتی دارد...
انگار کتابِ آینده را در قصه های اطرافیان می‌خوانی،
عکس‌هایش را نگاه می‌کنی،
اما یک کلمه از آن را نمی‌فهمی...

گمان میکنی که برای تو نیست
که پیر نخواهی شد
و نخواهی گریست
که قصهٔ تو،
قصهٔ دیگریست
و هوای زندگی
همیشه بهاریست...
🌹🌹🌹

آن روزها، روزهای «اخلاق اسلامی » «معارف اسلامی» و «تاریخ انقلاب اسلامی»بود‌. قرار بود با این درسها، حسابی مسلمان شوند😁.
مریم خودش هم دنبال مسایل عقیدتی و اسلامی بود.کتاب «نظام حقوق زن در اسلام» را برای چندمین بار میخواند و با فرحناز کلی بحث مذهبی، فرهنگی، اجتماعی، اخلاقی و سیاسی میکردند.
و اول و آخرِ همه بحثها هم به دختر بودن و مسایل و محدودیت های وابسته اش در جامعه می‌رسید.

تصویری که مریم از آیندهٔ خودش داشت ، همیشه درس خواندن و دکترا گرفتن و تدریس و کار علمی و تحقیقاتی بود. با آنکه آن روزها دغدغه اشان فقط و فقط درسهای دانشگاه و گذراندن واحد‌های سنگینشان بود، اما بچه ها کم کم خواستگار داشتند و صحبتش را با هم میکردند و ته دل و ذهن مریم همیشه ترسی بود.

ازدواج چه میشد؟
نقش و مسوولیت همسری و مادری در زندگی با مسولیت کاری و اجتماعی چه میشد؟
«اجازهٔ همسر» برای همه چیز چه میشد؟


به نظر مریم، برای بسیاری از مردها،انگار تنها چیزی که بعد از ازدواج عوض میشد، زنی بود که وقتی بر می‌گشتند غذا و چای جلویشان می‌گذاشت.

قبل از ازدواج، مادر،
و بعد از ازدواج، همسر.

اما برای زن...ازدواج نقطهٔ عطف بسیار مهمتری بود.
خیلی از زنها آرزوهایشان را در صندوق میگذاشتند و در نقشِ «زن خوب فرمانبر پارسا» آرام می‌گرفتند...تا یک روز که آتشفشانِ خاموش آرزوها طغیان میکرد...

بعضی با همسر آینده شرط می‌کردند که جلوی تحصیل و کارشان را نگیرد...اما کم کَمَک، «به خاطر این بچه ها....» جای تمام آرزوهایشان را می‌گرفت.

بعضی ها دست تنها، همهٔ نقشها را می‌پذیرفتند، اما کم کم فرسوده و ناخشنود، سر خورده و خسته، از راه باز می‌ماندند...و چشم‌هایشان دیگر نمیخندید.

اما برای خیلی از مردها...
از سرِکار که به خانه می آمدند، زنی... شاغل یا خانه دار، خسته یا پر انرژی، خشنود یا ناخشنود، منتظرشان بود.
بوی غذا و تمیزی در خانه پیچیده بود...و بخار یک استکانِ چای داغ، زیبایی تصویر را کامل میکرد.
مرد هم درحالیکه شاید ته دلش به یاد لبخند ملیحِ خانم فلانی سر کار غنج میزد...چایش را هورت می‌کشید.

🌹🌹

اردوی آن سالِ مشهد با جهاد دانشگاهی، با زیارت و فال و تماشا، و بودن در کنار دوستان خیلی خوش گذشت.
صبح به صبح، در حسینیهٔ محل سکونتشان «مسوول تدارکات برادران، آقای ب» صبحانه خواهران را می آورد و تحویل «مسوول تدارکات خواهران، خانم م» میداد...

برادر ب، سر به زیر با ریشش بازی میکرد و می‌گفت:
«سلامٌ علیکم خواهر م»
خواهر م، لپهایش گل می‌انداخت و چادرش را مرتب میکرد و میگفت:
«علیکم السلام برادر ب»
و البته مریم و فرحناز از «دایرهٔ ویژه تجسس» حاضر در گوشه ای از تصویر، ریز ریز می خندیدند...و با شیطنت میگفتند:

«خواهر م...تو رو خدا حالا چایی ها رو نریزی رومون ...»

خواهر م، همه صورتش با خنده میشکفت و می‌گفت:
خجالت بکشین بابا...😉
و البته دو سه ماه بعد، خواهر برادری تمام شد و شدند زن و شوهر...
و هر چند «خواهر م» مریم را برای عروسی دعوت نکرد، مریم برایشان آرزو کرد که روزی...پای اتوبوسِ اردو، در چشمهای هم بخندند، همدیگر را ببوسند و خداحافظی کنند و خانم م همسرش را، تا جایی که در پرده ای از اشک محو شود نگاه کند...و در اتوبوس، مست غرور و عشق، به دو دختر دیوانهٔ کنارش بخندد...

ادامه دارد...
@gheseyemaryam
🌹🥀🌺 قصه مریم🌺🥀🌹

٣١- خانه ها(١)

🌹🥀
خاطرات...
مثل عكسهاى قديمى
به ديوارهاى دلم ميخ شده اند.
گاه گاهى غبار از رويشان مى زدايم.
در آغوش شان ميگيرم و ميگريم...

🌹🥀

دلم عكسى ز يك لحظه
پر از زيبايىِ لبخند
به كنج خالىِ ديوار ميخواهد

دلم يك قصه تازه
پر از عشقى رها از بند
و حس عالىِ "ديدار" ميخواهد
دلم "ديدار" ميخواهد...

🌹🥀

مريم ده سال خاطراتِ كودكي اش را در آبادان، فقط به صفاى يك خانه سپرده بود:
بوارده جنوبى، خيابان بوستان، پلاك ٢٠٩٥.

با جوى هاى پهنِ آب محله، كه پريدن از رويشان نشانه بزرگ شدن بود.
و شمشادهايى كه در نقش ديوار، خود نمايىِ گل هاى ميمون و شاه پسند و خر زَهره را رامِ باغ ميكردند.
با لذتِ پيداكردن كُنارهاىِ قرمز لابلاى برگ هاى سپيد كلم ها ...
با تلاش براى آزادى، وقتى مادر كه معلم بود درب خانه را به رويشان قفل مى كرد و ميرفت، و تازه سريال "فرار از زندان" و دنيايى پر از خطر و ماجرا برايشان شروع ميشد.
از بيرون رفتن از كانال شوت زباله...تا پريدن از پشت بام روى شمشادهاى باغ ...و خونين و زخمى، ولى شاد و مغرور و "آزاد" وارد كوچه شدن و در بازيهاى بچه ها شركت كردن.

و تازه يكبار كه نتوانستند از خانه بيرون بروند، يك سيستم طناب و قرقره و سبد ابداع كردند و نان و پنير و گوجه و خيار و يك قاليچه فرستادند به پشت بام ِانبارى كوچكشان، و از ديوار و لوله هاى آب بالا رفتند و همانجا كه از كوچه هم ديده ميشد نشستند و چنان نان و پنيرشان را خوردند كه همه بچه هاىِ آزاد كوچه با حسرت آرزو كردند اى كاش آن بالا اسير مى بودند...

خانه بوارده با خاطرات مبهم بابا...كه هميشه در جزاير "خارك و لاوان " ماموريت بود و مريم و مرجان "آمدن و رفتنش" را بيش از "بودنش" به ياد داشتند.
بابا...كه وقتى ميامد، دنيايى مهربانى را با عروسك و ماشين و موز، و شيرينى هاى ژله اى شِكَرى به شكل و طعم و بوى موز و نارنگى برايشان مى آورد.دستهاى سنگين و تيره اش سرشان را نوازش ميكرد، برايشان تاب مى بست و فاطمه را در آغوش امن و امانش مي فشرد.
مادر حياط را آب و جارو ميكرد،
بخار از زمين هاى داغ بر ميخاست،
بوى خاك و بوى مهربانى مى پيچيد...

هر مهمانى، صفاى خودش را به روزهاى دور از فاميل شان در آبادان مى آورد.
عمو باقرِ دانشجو با كتاب ها و نوشته هايش ميامد و عشق به خواندن را در مريم مى پروراند، عمو حسنِ ورزشكار با كلى درس و نرمش جديد، عمو على با تازه عروسى جوان و مهربان از تبار عرب و دنيايى از محبت و شادى... و "حاجى بابا" ى نابغه (پدر بزرگ) كه كلى برقكارى و كارهاى خلّاقانه مى كرد و هر سال شماره پلاك ٢٠٩٥ روى در را رنگِ تازه ميزد. گاهى هم مريم و مرجان را با خودش به گردش ميبرد و براى هر دويشان با هم يك بستنى كيم ميخريد كه نصفش هم در راه آب ميشد.

جنگ زده كه شدند...ديگر هيچكس كُنار را نميشناخت تا از هيجانِ ديدن قرمزى اش در سپيدى برگ كلمها برايش بگويند...
خاطره كُنار در ذهنشان و مزه گس آن در دهانشان، با بى شمار خاطرات ديگر غريب ماند.

جنگ زده كه شدند...ديگر هيچ خانه اى آب شطّ نداشت كه گرماى روزهاى بلند تابستان را از تنشان و غصه غربت را از دل هاى تنگ و كوچكشان بشويد.
ديگر بازار ماهى فروشها نبود كه دماغشان را بگيرند تا چهل سال بعد در شيك ترين مغازه ها به اميد تكرارِ همان بو نفس بكشند.

آبادان گرم و شرجى، اما فريبا بود.
شهرى زنده و سربلند كه جنگ بر صورت زيبايش تيغ كشيد و آن روز كه بى وداع و براى هميشه تركش كردند...خاطره نخل هاى سوخته و آسمان سياهش را در قابى از حسرت به ديوار دلشان آويخت.

آبادان را رها كردند تا "خانه انقلاب"ِ عمه اينها پشت سينما كاپرى(بهمن)تهران، آغوش پر از مهرش را به روى دل هاى جنگ زده اشان بگشايد و بوى چادر مهربان بى بى، بوى بِژى با روغن دنبه، بوى شعريه و شيرينى هاى عربىِ عمه، با وحشت از دالان تاريكِ ته حياط كه به كوچه پشت سينما مى خورد و بوى تخمه و سيگار و ادرار بهم بياميزند و سردرگمىِ روزهاى بلوغ و جنگ زدگى جاىِ تمام حسهاى خوب كودكى در آبادان را برايشان پر كند.

🥀🌹🥀

روزهاى پايانى سال ٦٩، مريم در آستانه بيست و يك سالگى، در دانشگاه شريف با دوستان و همكلاسيها (كه با تمام خط قرمزها و حرف نزدنها و...كم و بيش با هم آشنا شده بودند) و با سنگينى درسها سرگرم بود. بعد از اردوى مشهد، دوستى اش با فرحناز و همسفران خوابگاهى عميق تر شده بود و هرچند درس هاى مشترك زيادى نداشتند، اما اوقات زيادى را با هم مى گذراندند و با فرحناز فعاليتهاى فوق برنامه را هم بررسى ميكردند.
در آخرين روزهاى اسفند، دل مريم از آمدن تعطيلات عيد مى گرفت و مثل روزهاى دبستان منتظر باز شدن دوباره دانشگاه و ديدن دوستان بود.
منتظر بهار هفتاد...سومين بهار دانشگاه و آزمايشگاه الكترونيك يك ...كه قرار بود خاطره اى شود و در قابى به زيبايىِ شور و حال جوانى به ديوار دلش بياويزد...

ادامه دارد...

@gheseyemaryam
🌹🥀🌺قصه مريم🌺🥀🌹

٣٢- خانه ها (٢)

"خانه انقلاب" هر صبح با نگاهِ مهربان ِآفتاب، و موسيقى روح نوازِ استكان نعلبكى ها كه در سبدِ بى بى، همراه قدمهاى آهسته اش، از "مطبخ" تا سر سفره مى آمدند، بيدار ميشد.

همه پاى قل قلِ شاد سماور مى نشستند و روزشان با شيرينى چايى آغاز مى شد.

زندگى بدون ترس از بمباران، در امن و امان، و در زنبيل قرمزِ بى بى كه براى خريد سبزى مى رفت، و با بسته هاىِ رنگارنگ آدامس شيكِ موزى و نعنايى و دارچينى بر مى گشت، ادامه داشت...

🥀🌹

گاه گاهى مامان بچه ها را به "خانه جردن"ِ اكرم جون (خاله كوچك) مى برد و وقتى از خيابان وليعصر، "كوچه سرو " را با شمردن درختهاى قديميش به سمت جردن پايين مى رفتند، به آنها ميگفت:
" بچه ها شلوغ نكنيد ها، مؤدب باشيد."

خانه و زندگى خاله هم مثل خودش زيبا و شيك و مرتب بود. از در حياط كه وارد مى شدى ، راه پله سنگى با طاق و نرده هاى فلزى، پوشيده از ياس هاى رونده و آويزهاى بنفش ِگليسين، در آغوشت مى كشيد، و با سايه و رايحه دلفريبش خوش آمد ميگفت.

دختر خاله بزرگترشان، لادن، هميشه منتظر بود تا با مريم و مرجان در شادى و هيجانِ پچ پچ هاى نوجوانى غرق شوند، اما بحثهاى بزرگترها با كلماتِ "خمينى، انقلاب، امام، جنگ" سايه اى سنگين بر ديدارهاى دور و دورترِ دو خواهر افكند و لادن كم كم انتظار را هم از ياد برد...

خانه جردنِ خاله، براى مريم مصداق "آسايش" بود. هواى مطبوعِ اتاقها، دكورهاى زيبا و عكسهاى خانوادگىِ خندان، اتاق ژاپنى، غذاهاى متفاوت خاله، نورِ ملايم چراغ خواب آبى رنگ...و از همه مهمتر صندوق بزرگ اسباب بازى ها و كتابهاى "تن تن و ميلو" كه مريم را ساعتها در رمز و رازِ "گوش شكسته " و روياى " سفر به كره ماه" غرق ميكرد.

وقتِ رفتن امّا، مريم با "آسايش و تخت و ميز"ِ خانه خاله وداع ميكرد و به سمت "آرامش و رختخواب و سفره" خانه انقلاب پر مى كشيد.
خاطرات را هم خانه به خانه با خودش به دوش مى كشيد...

🥀🌹

بهار هفتاد با حس تازه اى از آشنايى و تعلق به دانشگاه آغاز شد.
گلهاى ماگنوليا ديگر بى پروا به رويت مى خنديدند...
قطره هاى باران بر پنجره هاى تالارها، گويى خاطره مى نواختند...
"دانشكده" خانه دومشان شده بود و "عرشه" جولانگاه شيطنت ها و خنده ها و نگاه هاى دزدانه اشان...
بهار هم انگار شوخ تر شده بود...

🥀🌹

اولين شنبه بعد از تعطيلات، بچه هايى كه آزمايشگاه الكترونيك يك برداشته بودند، براى گروه بندى به آزمايشگاهِ طبقه چهارم دانشكده برق رفتند.

آقاى آ تكنسين مسوؤل آزمايشگاه الكترونيك بود. مردى چهل و پنج تا پنجاه ساله كه براى جوانىِ آن روزهاى مريم و دوستانش، خيلى مسن به نظر مى رسيد. آزمايشگاه با دقتى وسواس گونه اداره مى شد و بى شك منظم ترين آزمايشگاه دانشكده بود.
آقاى آ نگاهى عميق و زيرك داشت، با حافظه اى فوق العاده و توجه و دلسوزى مثال زدنى. با دخترها به طور خاص با ملاطفت و احترامى برخورد ميكرد كه آن روزها مرسوم نبود.
داستانى هم سر زبان ها بود كه ميگفتند خيلى سال پيش عاشق دختر دانشجويى شده...ولى دختر با يكى از اساتيد ازدواج كرده و رفته...و آقاى آ به ياد دختر و عشق ماندگار او اينهمه سال مجرد مانده...
نگاه غمگين و خيره شدن هاى گاه گاهش به ميزهاى آزمايشگاه، انگار تاييدى بر اين شايعه بود و كسى اگر عاشق بود...حقيقت داستان را شايد در عمق تنهايى چشمهايش مى خواند...

🥀🌹

روز گروه بندى، مريم بيهوده شروع به شمارش بچه ها كرد كه ببيند تعداد فرد است يا زوج.
اگر تعداد فرد بود،كه همه گروهها دو نفرى ميشدند و مريم تنها مى ماند.
اگر تعداد زوج بود، يك گروه ميشد سه پسر و باز هم مريم تنها مي ماند.

تعداد زوج بود.

پسرها دو تا دو تا رفتند و اسمشان را در گروهها نوشتند، تا اينكه در نهايت مريم ماند و سه تا از همكلاسى ها.
در حاليكه سرش را پايين انداخته و منتظر بود كه آن سه پسر بروند و گروهشان را تشكيل بدهند، دو تا از آنها با لبخندى موذيانه و مشكوك به سرعت رفتند و اسمشان را با هم نوشتند.

و قبل از اينكه مريم براى نوشتن اسم خودش حركت كند، "پسر قد بلنده" با يك گامِ بلند جلو آمد و گفت:

"من با خانم حشمت زاده هم گروه مى
شوم"
و رو به مريم گفت :" البته اگر از نظر شما اشكالى ندارد."

😳😳😳

آفتاب از مغرب طلوع كرده بود...
"پسر قد بلنده" جنتلمن شده بود...

مريم بهت زده و مقدارى هم ذوق زده، با فكر كردن به داستانى كه قرار بود به دوستان و فاميل بگويد (و براى شهره بنويسد) بى اختيار لبخندى زد و سرش را به نشانه توافق تكان داد.

آن روزها همگروه شدن دختر و پسر كه مى توانست يك موضوع عادى باشد خيلى مرسوم نبود، آنهم همگروه شدن با كسى مثل
"پسر قد بلنده" كه كلاً با دخترها راحت نبود.

خلاصه... ماجراها و چالشهاى خنده دار آزمايشگاه الكترونيكِ يك، رفت كه از شنبه بعد آغاز... و به فصلِ "خاطرات بهار و دانشگاه" مريم اضافه شود...

ادامه دارد...

@gheseyemaryam
🌹🥀🌺قصه مريم🌺🥀🌹

٣٣- خانه ها (٣)

اى عشق...
بگو
كجا بسپارم تو را؟
كه دل خسته است و
نا ندارد ديگر

اى درد...
بگو
كجا بنشانم تو را
كه سينه سوخته است و
جا ندارد ديگر

🌹🥀

تابستان سال ٦٠، تهران و خانه انقلاب را ترك كردند و به كرمانشاه رفتند تا مامان مديرِ دبيرستانى شود و خانواده اشان با قوت قلب از حضور خاله بزرگ و بقيه اقوام، زندگى مستقل و تازه اى را بعد از ترك آبادان آغاز كند.
كرمانشاه آشنا بود... هم زبان و مهربان، و مريم و لهجه اش ديگر غريب نبودند.
جنگ هنوز در غرب كشور شعله نكشيده بود و چهره شهر صميمى و سر سبز بود.
اتاقِ "مهمان خانه " همه خانه ها هنوز بوى مست كننده نان برنجى مى داد كه مثل گنجى در "گنجه" اى دور از چشم بچه ها پنهان شده بود.

خانواده مريم خانه هاى اجاره اى را در كرمانشاه سالى يكبار و گاهى دوبار عوض ميكردند.

از فاضلابِ "خانه قنات" كنار آبشوران،
تا سرماى نا مهربانِ دو اتاق در "خانه سبحانى"

از سر و صدا و فحشهاى بچه ها در " خانه ابراهيم خركچى" در خيابان خيام
تا غروب هاىِ سرد روزهاى كوتاه زمستان در
" خانه حقيقى"، و چرخى ها كه جلوى ِمدرسه، با بوىِ شلغم و بخارِ لبوى داغ در قيفهاى كاغذى جادو مى فروختند...

و از يك شبِ گرمِ تابستان در بالكنِ "خانه بهار" و سوالِ خجولانه مريم از مامان درباره "عشق"...
تا پاسخِ مامان، كه در جيغِ ِزنِ همسايه كه "عشق" انگار موهايش را ميكشيد:
" وَى بهروز...گيسِم!! "
گم شد...

بالاخره...سال ٦٣ توانستند با وام و قرض و طلاهايى كه مادر از آبادان نجات داده بود خانه اى در چهار راه هلال احمر (شير و خورشيد) بخرند. مريم تازه فهميد كه چرا در آن شبِ سرد و تلخِ ترك آبادان ، مامان تا صبح در كاميون چشم بر هم نگذاشت و صندوقچه آبىِ جهيزيه اش را همراه فاطمه در آغوشش فشرد...

و خاطرات خانه ها در كرمانشاه، در "خانه منوچهرى " كه پشت بامش قرار بود محل خودكشىِ سالها بعدشان باشد ادامه يافت...


🌹🥀

دانشگاه

در گذر سالها و خاطره ها...
دنياىِ بهار هفتاد در دانشگاه و " خانه بهبودى" چه دنياى پر شور و متفاوتى بود... دنياى درس و دوستان و هيجان هاى جوانى...

و مريم كه حالا با يك "نا محرم" ، يك همكلاسى پسرِ سر بزير، همگروه آزمايشگاه شده بود...

آماده شدنش براى جلسات آزمايشگاه، بيشتر شبيه آماده شدن براى ميدان جنگ بود:
مقنعه را از بالا تا روى چشمش پايين ميكشيد...از پايين چانه را بالا ميكشيد، آستينهاى مانتو را تا حد امكان ميكشيد و سرِ آستين را محكم در مشتش نگه ميداشت... مطمئن ميشد كه صورتش در نا مطلوب ترين وضعيت ممكن و اخمش سر جايش هست.

و امّا چالش انگشتر...😁😁

با حقوق تدريس خصوصى، براى خودش يك انگشتر طلا خريده بود كه خيلى دوستش داشت...

حالا تكليف آزمايش انجام دادن با انگشترى كه "زينت" بود چه ميشد؟
به سراغ رساله رفت:
"نمايان شدن زينت زن براى مرد نامحرم حرام است".
بى تبصره...

شوخى نبود...جهنم بود و انگشترى از آتش...😱😁
بايد درش مياورد...
انگشترش را دوست داشت...قشنگ بود و خيلى به دستش ميامد، امّا دم در آزمايشگاه كه ميرسيد... با آن خداحافظى ميكرد، درش مى آورد و با غصه در كيفش مينداخت.

پسر قد بلنده هم يك روز روشن و آراسته مى پوشيد و يك روز تيره و ژوليده.
يك روز خندان بود و يك روز اخمو و بد اخلاق.
يك روز سلام ميكرد و يك روز نه سلام نه خداحافظى...

و تازه...بعد از يكى دو جلسه، چالش جديدى پيش رو بود...🤔😁

🌹🥀

... و باز هم گذر طولانىِ سالها و سالها...

در نگاه مريم... و در قابِ شيشه جلوىِ ماشين، منظره " آسمان آبى و ابر سپيد"، زنده و كم نظير مى درخشيد...
"برگهاى سبز بيد" با حركت ماشين و صداى بلندِ آهنگ "وطنم" مى چرخيد و مى رقصيد...

"زخمى عشقى وطنم
شعرى و شورى وطنم
بايد صدايت بزنم
بايد كنارت بمانم..."

بغضى در گلويش انگار با يادِ شرقى ترين خاطراتِ دور، از وطنى كه كنارش نمانده بود، مى شكست ... صدايش به "وطن" امّا نمى رسيد...

و در آن غوغاى آسمان و اشك و عشق و وطن...مريم قصه ها مى شنيد:

از آنچه نمى خواست و بر او گذشته بود
و آنچه مى خواست و در تقدير ننوشته بود...

دست حوادث و انتخابها، او را از وداع با آسمانِ سياه آبادان و موسيقى مرگبار هواپيماها و بمب ها، از شهرها و خانه ها و خاطره ها، گذرانده بود تا آسوده و آزاد، به آغوشِ آرامِ سرزمينى سرد بسپاردش.

سرزمينى كه زيبا بود... و خيلى مهربان.
بويش امّا...بوىِ "مادر" نبود...
و آبىِ بى درد نگاهش، هيچ رنگِ نگاهِ گرم و پر درد "وطن" نبود...

حس عجيبى بود...

در آسودگى هاى كم عمق و زود پايان
و تلاشِ بيهوده بهترين فنجانِ قهوه، براى پر كردن جاى ِ چايى در خانه مامان

در دردها و شادى هاى نفهميدنى
و جوكهاى نخنداندنى

در انعكاسِ شرقى ترين رويا ، در غربى ترين دريا
و دل تنگى و تنهايىِ تمام غروبهاىِ جمعه دنيا

حس تلخى بود...
نامش انگار "غربت" بود...

ادامه دارد...

@gheseyemaryam
🌹🥀🌺قصه مريم🌺🥀🌹

جامِ جهانى

🌹🥀

با لبخندى كه هميشه گوشه لبش بود، به تلويزيون خيره ميشد.
در لحظات حساسِ بازيها، بلند ميشد و از هيجان، لنگ لنگان و با سرعت، دور اتاق راه ميرفت... دوباره به شيوه خودش روى زمين چمباتمه ميزد، عينك ته استكانيش را روى چشمش جابجا مى كرد و به بازى دقيق ميشد...
نتايج را با حوصله تحليل ميكرد و تيمها را با سالهاى قبل جام جهانى مقايسه ميكرد.

چه لذتى داشت...
با او در شادىِ عظيم و ملىِ گل خداداد عزيزى و راه يافتن به جام جهانى شريك بودن...
با او بازى ها را ديدن
و يا زنگ زدن و نتايج را از زبان گرمش شنيدن...

با تسبيح گرداندن هاى ناخودآگاه و از روى عادتِ او در لحظات حساس، و با هيجان هاىِ نابش، بازى فرانسه -برزيل و بازى هلند-كرواسى در يادِ مريم جاودانه شد...

آن روزها كه اينهمه وسايلِ ارتباطى و گوشى و اينها نبود، از روزنامه اى جدول رنگىِ بازى ها را بريده بود و بعد از هر بازى، نام تيمها را در مستطيلهاى خالى مى نوشت و نتايج را كنار هر بازى با دقت و خط زيبايش يادداشت ميكرد.

وقتى بازى ها تمام شد و فرانسه جام را در خانه نگه داشت، بريده روزنامه اش را كه حالا ديگر با خودكارِ آبى پر و كامل شده بود، تا كرد و به مريم داد و گفت :
" روله اينه نگه دار... دفعه بعد نتايج و بازى ها رو حدس بزنيم و با اين مقايسه بكنيم"

مريم روزنامه را نگه داشت...

چهار سال بعد، روزنامه را از جعبه در آورد و تايش را باز كرد ...دردى از سمت چپ سينه اش آغاز شد، در مويرگهايش دويد و به تمام وجودش سفر كرد ...چشم هايش را بست.

بابا ديگر نبود...

آنهمه درد بغض شد، شكست...و پر صدا بر روزنامه اش باريد...

و تمام بازى هاىِ آن جام را، مريم با پسر سه ساله اش، در خانه اى كه قرار بود خيلى زود به قصد سرزمينىِ سرد تركش كند... در كنارِ سايه بابا در حال چرخاندن تسبيح، نگاه كرد و همراهِ يادِ او تشويق كرد و فحش داد...

به ياد او، جدول بازى ها را از روزنامه اى بريد و بعد از هر بازى مستطيلها را با اشك... و با نام تيم ها پر كرد...و به ياد بابايى كه ديگر نبود دستخطش را بوسيد.

و هر چهار سال در ابتداىِ تابستان، نبودنش را حتى عميق تر و دردناك تر از سالگردِ رفتنش دوباره تجربه كرد و همراه روزنامه اش پر از درد گريست...

بازى هاى جام جهانى هر چهارسال ، دنيايى خاطره است...كه به ياد همه مى ماند.

به اطراف بنگريم و به خاطر بسپاريم كه روزنامه مان را كجا و با چه خاطراتى پر ميكنيم...

كه تا چهار سال بعد، دنيا بيش از هزار بار خواهد چرخيد...

🌹🥀

پدرم جاى تو خاليست...

آسمانِ دل ما
تا ابد از غم خاموشىِ جانسوز تو ابريست

پدرم در دل ما
جاى لبخند تو خاليست

دلمان خانه رازيست به سنگينى كوه
جاى يك بوسه پر مهرِ تو بر زخم دل ما خاليست

چه شتابان رفتى...
جاى بدرود در اين سينه پر خاطره خاليست...

پدرم جاى تو خالى
پدرم ياد تو باقىيست...


ادامه دارد...

@gheseyemaryam
🌹🥀🌺قصه مريم🌺🥀🌹

٣٤-خانه ها (٤)

"خانه عزيز جون" در خيابان كسراىِ كرمانشاه، بزرگ و دل باز، با جلوه گرىِ فرشهاى لاكى، و رقصِ ذراتِ غبار در نورِ شيشه هاى رنگى، براى مريم يادآورِ مفهوم "اصالت" بود.

"عزيز جون" خاله بزرگ، هميشه برايشان قصه هايى آموزنده از "قديما" و خانه پدرى شان در كرمانشاه داشت. داستانهايى از زمهريرِ ترسناك و تاريك، پر از كَنوهاى آرد و شكر و حبوبات كه آذوقه يك سال خانواده بود و قناتى كه هر از گاهى مرغى يا حيوان ديگرى در آن تلف ميشد .

در قصّه ها وسخنانِ آرام و شمرده خاله ، هميشه درسى بود كه هوشمندانه ميخواست يادبگيرى:

"مريم جان اگر اينجورى جارو بكشى خيلى كمتر خسته ميشى..."
و پشت سرش داستان زيبايى از اينكه خودش چطور اين نكته را ياد گرفته بود.

خانه عزيز جون، بوى تازگىِ شيرِ محلى ميداد كه شير فروش برايشان مى آورد و خاله فوراً آن را با گلاب مى جوشاند.

بعد از ظهرهاى بلند و گرم تابستان، مريم با پسرخاله دو سال كوچكترش، در آشپزخانه با قوطى كبريت مگس شكار ميكردند و مدتها در سكوت به صداى وز وز مگس هاى در بند گوش ميدادند.
شب ها بالاى پشت بام، به آسمان پر ستاره خيره ميشدند و از تصّورِ مفهوم "عدم" و خلأ بين سيارات و ستارگان، و سؤال بى پاسخِ " وقتى خدا هم نبود، پس چه بود؟" وحشت زده ميشدند.

آن روزها پسرخاله بزرگتر قرار بود
" دانشگاه" برود.كلمه اى كه هنوز براى مريم نامفهوم بود و فكر ميكرد براى او نيست... مثل دوربين و چيزهاى ديگر كه بچه هاى خاله داشتند و آنها نداشتند.

داستانهاى زندگى خاله سرشار از صبر و سازشى حكيمانه بود.گاه گاهى در ميانه داستان، چشمهايش را مى بست تا اشك را در بند نگه دارد و طعم شيرينِ قصه هايش با تلخى غصّه ها خراب نشود...

و در راهِ ناهموارِ زندگى... در كشاكش روزهاى جنگ و سردرگمى هاى نوجوانى، در چالشهاى جوانى و تلخى هاى بزرگسالى...داستانهايى كه بزرگترها مثل خاله، با محبت و توجه براى مريم گفته بودند، در هر فراز معناى تازه اى مى يافت و در هر نشيب همدم راهش مى شد.

🥀🌹

آن روز مريم خودش را آماده كرده بود تا چالش ديگرى را در آزمايشگاه حل كند😁😉.

گزارش را تمام كرده بود و در انتظار شروع آزمايشگاه به نيم ديوارِ عرشه تكيه داده بود.
چشمهاى گرد و فضولش از پشتِ عينك، روى دست نوشته دخترى غمگين كه در كنار يك جاى خالى روى نيمكت نشسته بود، لغزيد:

" دوست دارم تا ابد همين جا بنشينم و حضور تو را در اينجا احساس كنم...
تو را ببينم
صدايت را بشنوم
از هوايى كه تو تنفس ميكنى تنفس كنم
آخر دوستت دارم
و تو هرگز نفهميدى..."

دلِ مريم از تصور اينهمه عشقِ خاموش فشرده شد...چشمهايش را بست و با قلبش ادامه داد:

" در من عشق با تو تجلى كرد
انتظار، لحظه را دوباره معنى كرد
و سكوت، ناشيانه رازدارى كرد
و تو هرگز نفهميدى...؟"

در دنياىِ خيال، به سؤال و جواب با دختر غمگين پرداخت:

--" اينقدر دوستش دارى خوب چرا بهش نميگى؟"

-" چطور بگم؟ مگه ميشه من برم جلو؟"

--" چرا نشه؟"

-" اگر بگه نه چى؟ من نابود ميشم، غرورم، همه وجودم له ميشه..."

--" خوب اگه نگى چى؟ شايد اونهم نظرش مثبت باشه. اينهمه عشق از دست ميره."

-" اگر نظرش مثبته، پس خودش چرا نمياد جلو؟"

--" شايد شرايطشو نداره... شايد ميترسه... شايد منتظر اشاره اى از توئه...يك جورى بهش بفهمون"

-" اشاره يعنى چى؟ چجورى؟ بعداً هر چى بشه نميگه تو افتادى دنبال من؟ مامانش نميگه اين دختره خودشو بست به ريش پسر ما؟"

مريم جوابى نداشت.
فقط سؤال بود...

اگر دخترى عاشق ميشد تكليفش چه بود؟

فراموشى؟

يا ابهامى در عمقِ تمام لحظه هاى سخت تنهايى:

"شايد اگر ميدونست چقدر دوستش دارم ميومد جلو...شايد..."؟

🥀🌹

مكالمه بى فايده تمام و "چالش" شروع شد😁.

مريم چپ دست بود و پسر قد بلنده راست دست.
مريم سمت راستِ ميز آزمايش مى نشست و پسر قدبلنده سمت چپ .

موقع تنظيم اسيلوسكوپ و بستن مدارها، اشكالات استراتژيك شرعى پيش مى آمد...

بنابراين مريم تصميمش را گرفت و براى به خاك ماليدن دماغ شيطان، رفت و با اخم و گردنى كج به پسر قد بلنده گفت:

" ببخشيد...ميشه جامان رو عوض كنيم؟"

و در مقابل نگاه متعجبِ او، اشاره نامحسوسى به دستِ چپش كرد و گفت:
" من چپ دستم..."

پسر قد بلنده كمى مكث كرد و ناگهان مسأله را فهميد و با دست پاچگى گفت:

" بله...بله...حتماً "

و فوراً مشغول انتقال وسايلش به آن سمت ميز شد.
مريم هم نگاه پيروزمندانه اى به شيطان كرد و سمت چپ ميز نشست و مشغول بستن مدارش شد در حاليكه دست چپش را با هر زاويه اى كه دوست داشت تكان مى داد...

بعداً وقتى روى عرشه داستان را براى دخترها تعريف ميكرد، افسانه گفت :

" خيلى مسخره اى مريم"

فرحناز با لبخندى ادامه داد:

"حالا...براى يك خبر جدى حاضريد؟"

چشمهاى بچه ها چهارتا شد و فرحناز اعلام كرد:

" فكر كنم دارم قاطى مرغا ميشم...يك خواستگار خوب دارم"

ادامه دارد...

@gheseyemaryam
🌹🥀🌺قصه مريم🌺🥀🌹

٣٥- خواستگار

زير سقف آسمان نشسته ام
بى چتر
از طراوتِ باران آكنده ام

و براىِ فنجانِ خالى امروز، نميدانم
از جعبه پر نقشِ طعمها
كدام را بردارم؟

تا فكر ميكنم...
جانم از قطره هاى خاطره پُر ميشود
چاييم با طعم باران دَم ميكشد...

🌹🥀

فرحنازِ بيست و يك ساله، دخترِ خوشگل و دوست داشتنىِ برق-كنترل ٦٧ شريف، يك "خواستگارِ خوب" داشت.

خواستگار، سي و دو ساله بود.
از پانزده سالگى ساكن آمريكا، و همانجا دانشجوى دكترى رشته شيمى بود.
مشغول به كار در يك كمپانى ماشين سازىِ معتبر، پولدار و خوش تيپ، از يك خانواده اصيل و هم سطح، و صاحب خانه و ماشين.

اين مشخصات براى هر خانواده اى ايده آل بود و بالتبع خانواده فرحناز موافق بودند. زندگى در آمريكا، چشم اندازِ پر امتيازى بود.

دخترها طبق معمول خوشحالى شان را در خوابگاه، با سر و صدا و كيك و كلوچه، و البته چايى در بزرگترين ليوانها، جشن گرفتند

فرحناز داشت ازدواج ميكرد...
موضوعى كه حرفش هميشه با شوخى و خنده بينشان بود، داشت براى فرحناز جدى ميشد.

اما آيا فرحناز واقعاً اين ازدواج را ميخواست؟

آن روزها فكر كردن خيلى باب نبود. شايد از تبعات انقلاب و شعارها و تقليدها يا... هر چه بود، كليشه قوى تر از فكر كردن بود، و همه چيز اين ازدواج بر اساس كليشه ها خوب و زيبا بود. شناخت كه كافى بود، و علاقه هم كه قرار بود بعداً بوجود بيايد.

وقتى هيجانات اوليه اين خبر مهم فروكش كرد...
كيك و كلوچه ها كه تمام شد،
ليوان هاى چايى كه براىِ آخرين بار خالى شد،
دختر هاى اتاقهاى همسايه كه رفتند،
فرحناز ماند و سه دوست...
و ته مانده خنده ها كه كم كم ماسيد و غروب كرد...

فرحناز بايد آنهمه دوستى و خاطره را، كه شايد تا آن روز به عمقش نيانديشيده بود، ترك مى كرد...

بايد با دانشگاهِ شريف، كه با آنهمه سختى و افتخار واردش شده بود، در نيمه راه وداع مى كرد...

بايد خانواده و ديار و سه يار تفنگدار را ميگذاشت تا شايد در آغوش سرزمينى دور خوشبخت شود...

براى فرحناز، فكر كردن و تصميم گرفتن، انگار سخت تر از نقش بازى كردن در سناريوىِ يك داستان زيبا و همه چيز تمام بود.

بچه ها سرِ خودشان را به جمع و جور كردن و شستن ليوان ها بند كردند تا سؤالهاى اصلى را نپرسند:

حالا كى بايد برى؟
دانشگاهت چى ميشه؟
اونجا دَرست رو ادامه ميدى؟
يك كمى سنش زياد نيست؟
از ١٥ سالگى اونجا بوده به نظرت سخت نميشه؟

اما يك سؤال را مريم بالاخره پرسيد:

"حالا چه احساسى دارى؟"

فرحناز انگار سوار بر حبابى بود كه نميدانست او را كجا خواهد برد، امّا خودش را به آن سپرده بود و درآن احساس امنيت و بى مسئوليتى ميكرد... آخر سرش را پايين انداخت و با لبخندى گفت:

به خدا نميدونم... حالا بذارين ببينم چى ميشه بابا...به خدا خيلى همه چيز سريع بوده.

حرفى هنوز در دل مريم بود كه نميدانست بگويد يا نه؟

آخرش دل را به دريا زد و گفت:
كاشكى يكى از همين بچه هاى خودمان يك چيزى ميگفت...مثلاً "جبر خطى"... به نظر بَدِشم نمياد... يا "كلاسور زرده"...
حداقل سه ساله هر روز داريم ميبينيم شان
كم و بيش مى شناسيم شان...

خاطره گفت: آخه اين بچه ها با چى ميخوان زندگى شروع كنن؟ كم سن و سال ، دانشجوىِ بيكار...نميشه كه، شرايطشو ندارن.

ياد مشكلات واقعى دوستشان افتادند كه همان سالِ اول با همكلاسيش ازدواج كرده بود.

🥀

مريم ناخودآگاه خاطراتش را با فرحناز مرور ميكرد...

روزهايى كه با هم تمام سوراخ سنبه هاى دانشگاه را دنبال فعاليت هاىِ فوق برنامه باحال ميگشتند، از گروه شعر و ادب كه بوى عشق و عاشقى ميداد...تا انجمنِ اسلامى با دخترهاى خيلى چادرى و پسرهاى ريشوىِ تسبيح به دست...

از دفتر نمايندگى مقام معظم...تا بخش فرهنگىِ جهاد دانشگاهى با فعاليت ها و آدمها و اردوهايى دلنشين تر از بقيه.

از اتاق كوچكى در زير زمينِ دانشكده فيزيك كه اتاق موسيقى بود و صداى قژ و قژ و سُلفژ ميامد، تا اتاق كوه كه جاى آنها نبود و برنامه هاى كوه نوردىِ پر زحمت و سختى داشت.

از خنده هاى بى دليل و سقلمه زدن هايشان به همديگر در كلاس الكترونيك يكِ "دكتر برهانى" ، در حالى كه كلمه اى از درس او درباره "بوت استرپ" نمى فهميدند .

از روزهايى كه فرحناز با شيطنت از مريم درباره آزمايشگاه الكترونيك با پسر قد بلنده ميپرسيد.
مريم هم برايش ميگفت كه او فقط با صحبت درباره الكترونيك از ته دل هيجان زده ميشود:

"بِرِد بُرد كه ميدونين چيه؟"

و مريم كه تا آن موقع برد برد نديده بود فقط نگاه كرده بود و همان كافى بود كه پسر قدبلنده با كلى هيجان و خوشحالى درباره اش توضيح بدهد...

درسهاى پايه كه تمام شده بود، مريم علاقه اى به درسهاى اختصاصى الكترونيك نداشت و نمره هايش هم حسابى افت كرده بود...

حالا هم كه فرحناز ، رفيق ماجراجويى ها و همدم لحظه هاى تلخ و شيرين، و همراز پچ پچ ها... ميخواست برود و اينهمه خاطره را با خودش ببرد...

ادامه دارد...

@gheseyemaryam
🌹🥀🌺قصه مريم🌺🥀🌹

٣٦- نامزدى

عاشقى بها دارد
سرشار ميشوى از درد
لبريز ميشوى با اشك
ميگدازى در تب
عروج ميكنى با آه
باز ميگردى بى "من"
آكنده تر از "او"

🥀🌹

پيشانى اش را به شيشه خنكِ مينى بوس چسبانده بود تا از فضاىِ داخل آن بگريزد و در اولين ساعاتِ صبح ، به تماشاى‌‌‌‌ِ رو نمايى خورشید بپردازد.

دلش تنگ بود و اشك، مهمان ناخوانده.

ساعت پنج و نيم صبح كه هوا تازه روشن ميشد، از سرِ كوچه اشان در خيابان بهبودى، سوار سرويسِ كارخانه سيمان دماوند ميشد كه مسافرينش اكثراً كارگران كارخانه بودند.

روزهاىِ گرمِ تير و مرداد هفتاد بود،
و روزهاى جالبِ کار آموزی يك.

مينى بوس كه داخل كارخانه نگه ميداشت، مريم چشمهايش را پاك ميكرد و زيرِ نگاه عجيبِ راننده به اين تنها "جنسِ مخالف"ِِ مينى بوس، آخر از همه پياده ميشد.
ذهنش در صحنه هاى گوناگون زندگى جولان ميداد:

مامان قلبش مشكل پيدا كرده بود😔

فرحناز بله را گفته بود و اواسط مرداد نامزديش بود،

مرجان پروژه اش را با دكتر فرزانه و سيما(مخابرات ٦٦) تقريباً تمام كرده و دنبال كار بود.ديگر دانشگاه پيدايش نميشد،

درسها را مثل ترمهاى اول دوست نداشت و نمره هايش كم شده بود،

آزمايشگاه هم كه كم و بيش هيجانى داشت تمام شده بود و پسر قد بلنده،"دستورِ كيك" را هم به روى خودش نياورده بود.

ماجرا از اين قرار بود كه يك بار مريم به عنوان يك شيطنتِ كوچك ، در گزارش آزمايشگاه به جاى وسايل مورد نياز نوشت: " مواد لازم" و بجاى روش آزمايش هم نوشت : "طرز تهيه".
با خودش گفت كه همكارش لااقل خواهد گفت:

" مگه دستورِ كيكه؟"

و البته همكار كه خيال خودش را راحت كرده و با سرِ از ته تيغ زده 😳به آزمايشگاه مى آمد، هيچ عكس العملى به گزارش نشان نداد و حرص مريم را در آورد.

مريم هم با پر رويى درباره چند عكس كه در جلدِ ماشين حساب كاسيوى او( كه دانشگاه به مبلغ سيصد تومن به همه داده بود) خود نمايى ميكرد، پرسيد.

پسر قد بلنده، چند لحظه اى انگار از دنيا

جدا شد... و با عمقِ خاصى چند كلمه از جبهه و دوستانِ همرزمش گفت، و بعد هم زود موضوع را عوض كرد:

"راستى فكر ميكنيد اگه اين خازن ٩ نانو رو در اين قسمت مدار ده برابر كنيم چى ميشه؟"

مريم هم با خودش فكر كرد:

"هيچى... كيكش خراب ميشه" 😁

و نا خودآگاه از اين جوابِ نداده زد زير خنده... كه آنهم با نگاهِ متعجب همكار، زود به همان اخمِ آشنا تبديل شد.


🥀🌹

روز نامزدىِ فرحناز، اتاق بچه ها در خوابگاه شلوغ پلوغ بود. مريم هم رفته بود تا با هم حاضر بشوند و پول تاكسى را هم دانگى حساب کنند.

فرحناز در عين خوشحالى، هنوز كمى گيج به نظر ميرسيد. بچه ها داماد را كه ديدند، مثل دوستانِ خوب نظر دادند:

"خيلى از عكسش بهتره، سنش هم اصلاً بهش نميخوره".

موقعِ خداحافظى، مريم با احساسِ غريبى، نامه فرحناز را كه تازه براى تولدش نوشته بود، مو به مو به ياد آورد:

" هر چى فكرش را ميكنم نميتونم از اينجا دل بكنم... پس تو هم ديگه نگو برو. من اينقدر توى اين آب و خاك دلبستگى دارم كه حتى لحظه اى نميتونم فكر كنم كه تا "ابد" برم و توى كشورى غريب با آنچنان فرهنگى زندگى كنم، همينجا بالاخره يك كاريش ميكنم.

از جان طمع بريدن آسان بود ليكن
از دوستان جانى مشكل توان بريدن
فرصت شمار صحبت كز اين دو روزه منزل
چون بگذريم ديگر نتوان بهم رسيدن

هيچوقت فراموشت نخواهم كرد، حتى اگر صد سال نبينمت..."

🥀🌹

و صد سال كه نه...
اما سالها و سالها گذشت،
و فرحناز در همان سرزمين غريب، مادرى شد با برگ و ميوه، ريشه اما جاى ديگر بود..و هر چه شد، ياد دوستان جانى ِ روزهاى جوانى فراموش نشد...

و باز هم سالها و سالها گذشت،
تا "خنده" اى از زندانِ "اخم" آزاد شد، وقتى پدرى براى خانواده و دخترش كه آماده رفتن به دانشگاه بود خاطره ميگفت:

" سالِ سوم دانشگاه، براى آزمايشگاه الكترونيك 'بالاجبار' با يكى از دخترا همگروه شدم كه البته اون روزا اصلاً مرسوم نبود. رقيب درسى بوديم، دخترِ جدى و سنگين و اخمويى هم بود. يك هفته من گزارش مينوشتم يك هفته اون.
يكبار توى گزارش آزمايش، به جاى وسايل مورد نياز نوشته بود:" مواد لازم" و به جاى روش آزمايش نوشته بود:" طرز تهيه"...خيلى خنده م گرفته بودم، خواستم بهش بگم:

"مگه دستور كيك نوشتين؟"

اما شوخى با دخترِ نامحرم؟؟!! استغفرالله.
به روى خودم نياوردم، ولى هر وقت يادم ميومد خنده ام ميگرفت."

🌹🥀

قاصدك خاطره را چيد
از كوهها و درياها گذشت
و به گوش مريم رسيد...

مريم به ياد آنهمه جوانى و آنهمه سادگى
به يادِ " خنده هاىِ زندانى"...
بر گذرِ عمر و بر چرخشِ دوران
هم خنديد و هم باريد
به روزهاى دور انديشيد...

به نامه ها و نوشته ها
و اسنادِ شيطنت ها
كه قرار بود بسوزند و خاكستر شوند...

به هر چه در قلبش ماند و نسوخت
و خاطرات پر طپشى كه نگفت...

🥀🌹

مريم در گوشِ قاصدك خنديد
و قاصدك رقص كنان به آن سوىِ درياها خراميد...

ادامه دارد...

@gheseyemaryam
🌹🥀🌺قصه مريم🌺🥀🌹

٣٧- "فقط به رسم يادگار"

من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل برنكنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به "يادگار" دردى دارم
كان درد به صد هزار درمان ندهم...

🌹🥀

حرفهای نگفته را دفن خواهم کرد
خاک سخن خواهد گفت...
اشکهایِ نهفته را بر او فاش خواهم کرد
عشق خواهد شکفت...
نسیم میخواند
و رازِ من از تو پنهان نمی ماند...

ادامه دارد...

@gheseyemaryam
🌹🥀🌺قصه مريم🌺🥀🌹

۳۸- كار آموزى

دل را به دریا خواهم سپرد
آتش بر آب دیده ای؟
موج دریا ابر خواهد شد
گریه ابر را دیده ای؟
عشق می بارد
و راز من از تو پنهان نمی ماند...

🌹🥀

روزهاى كارآموزىِ تابستان هفتاد، روزهاى جالبى بود.
صبح خيلى زود سوارِ سرويس كارخانه شدن، از پنجره مينى بوس بيرون را نگاه كردن و انديشيدن به آينده و مشكلات مختلف، تماشاىِ بر آمدن آفتاب و غرق شدن در اندوهى كه دامنِ دلش را گرفته بود... و بالاخره رسيدن به كارخانه سيمان دماوند.

🌹🥀

مريم همیشه تابستان را با انتظار رنگهاى پاييز بسر می کرد.
مثل كودكىِ ده ساله اش در انتظار اولين روزِ مدرسه اى كه هرگز نيامد.
پاييز را
با ياد نوازشِ خنك باد بر صورتش،
و فرودِ آرامِ برگها تا خش خشى خوش آهنگ زير پاهايش...
منتظر بود.

با بوىِ خاك و باران و عاشقى در "حريم مهروزى" ِ دانشكده شيمى،
و روياهاى هزار رنگِ غروب، سرِ كلاسهاى آخر وقت...
پاييز برايش شروعى دوباره بود، و او منتظر دانشگاه و درسها و امتحان ها، طپش ها و هيجان ها...

🥀🌹

روز اول كه براى معرفى خودش به واحد ادارى رفت، سه خانم كارهاى لازم را برايش انجام دادند و از اينكه مريم كار آموز و دانشجوى الكترونيك است و قرار است واقعاً به پلنت اصلى كارخانه برود حسابى تعجب كردند.

يكى از خانمها گفت:
"دختر جان از من به تو نصيحت اصلاً نرو تو خودِ كارخونه... محيطش خيلى خيلى مردانه و كارگريه، اذيت ميشى.
الان برو خودت رو به مهندس ش معرفى كن و سعى كن همونجا تو دفترش بشينى و گزارشتو بنويسى."

دو خانم جوانتر هم حرفهاى اين بانو را همراه با ذكر يكى دو خاطره و تكان دادن سر تاييد كردند.

مريم با شنيدن اين صحبتها به فكر فرو رفت.

با خودش گفت كه اينهمه راه ، صبح زود پا شدن، دو ماه رفت و آمد که قرار است برایش كار آموزی و تجربه عملی و آشنایی با وسایل اندازه گیری و مدارهاى الکترونیک و کنترل باشد...حالا چون دختر است برود و در دفتر مهندس ش بنشيند و هيج جا را هم نبيند؟

اصلاً برايش قابل قبول نبود و در عین احترام به تجارب و نظراتِ بانوان، برای خودش قرار دیگری گذاشت.

قرار گذاشت فراموش كند كه دختر است و با تفكرى كاملاً فراجنسيتى وارد محيط كارخانه بشود، انگار نه انگار كه از "جنس" ديگرى است، بلكه فقط يك دانشجوست كه قرار است تجربه عملى كسب كند و با دستِ پُر، گزارشى مفيد و خاطراتى خوب، دو ماه ديگر با كارخانه خداحافظى كند.

خانمها به مريم گفتند كه براى صبحانه و نهار تنها نماند و به آنها بپيوندد كه مريم هم مشتاقانه پذيرفت.

هر روز صبح، مريم در دفتر مهندس ش حاضر ميزد و كمى مَنُوال ها را مرور ميكرد . بعد براى صبحانه، در قسمت حسابدارى به خانمها ميپيوست كه او را مهمانِ مهربانى و نان بربرىِ داغ و پنير ليقوان ، و شريكِ چاى شيرين و صحبتهاى شيرين تر ميكردند.

مريم خودش اجتماعى بود و راحت با همه دوست ميشد و از تعريف كردن و خاطره گفتن هم ابايى نداشت. صحبتهاى مريم ، خانمها را هم به شوق مياورد و خلاصه بعد از يكى دو هفته شدند دوستِ جان جانى😊.

ديگر اسم بچه هاى خانم ش و خانم ف و مشكلات خانم الف را ميدانست. آنها هم درباره آبادان و کرمانشاه و خانواده مريم میدانستند.
يكى دو بار هم كيك درست كرد و به سفره نان و پنير هر روزشان تنوعى داد.

وقتى از صبحانه بر میگشت، نوبت بازدید از قسمتهاى مختلف كارخانه بود و ديدن ابزارآلات و سر زدن به آزمایشگاه و آشنايى با روش های تست و کالیبراسيون.
برای ناهار و نماز هم پیش خانمها بر ميگشت و برایشان از محيط كارخانه گزارش میبرد😉.

راه كار "فراجنسيتى" هم در محيط كارخانه کاملا پاسخ داد. مريم تمام قسمتهاى کارخانه، از سنگ شکنِ غول آسا ، تا کوره پخت و پیش پخت ، و آزمایشگاه الکترونیک را در کنار ديگران با كفش و كلاه ايمنى بازدید کرد و تنها چیزی که دريافت، نگاههای آمیخته به تعجب و گاهاً تحسینِ جدّيتش بود.


كارِ مريم در كارخانه، تهيه گزارش درباره سيستمهاى كنترل درجه حرارتِ كوره ها و سيستم سنجش ارتفاع سيمان در سوله ها بود، و با ديد و ذهنيت خوبى كه از محيطِ واقعى كارخانه گرفته بود گزارش مناسبى تهيه كرد و كلى چيزهاى جديد و جالب ياد گرفت.

بگذريم كه تا مدتها، افتادن داخل سیلوى سيمان (كه خانمها تعريف كرده بودند باعث مرگ كارگرى شده) به همراه تصور ِافتادن داخل سنگ شكن، كابوس مريم بود.

و بالاخره كار آموزى با خاطرات و درسهايش تمام شد. مریم تا ماه ها بعد برای خانمها نامه و کارت و هدیه میفرستاد و احوالشان را می پرسید.آنها هم به شوخی می نوشتند :" راستى شيطون، آخرش نگفتى نظرت درباره مهندس ش چيه؟ مرد خيلى خوبيه ها😉".

🌹🥀

پاييز ميامد...
چهارمين ماه مهرِ دانشگاه
باران و دلِ تنگ
و نقش غروب بر پنجره ها
هزار رنگ...

با زمزمه آهسته دخترى سر كلاس مخابرات:

شيشه پنجره را باران شست
از دلِ من اما
چه كسى نقش تو را خواهد شست؟


ادامه دارد...

@gheseyemaryam
🌹🥀🌺قصه مريم🌺🥀🌹

٣٩- گروه موسيقى (١)


آه... كه چگونه پاييز
در لحظه هاى پر از رنگِ زندگى...

با رقصِ برگها
به آهنگِ دلدادگى...

در نم نمِ قشنگِ بارندگى...
به سفر مى برد مرا

اين بازیِ زمان
در عمقِ خاطرات...
به كجا مى كشد مرا ؟

🥀🌹

پاييز بود... و هنوز سر کلاسِ تمرین بودند که خورشید عاشقانه با زمین وداع میکرد و مریم جز نارنجى غروب...ديگر هيچ نمى فهميد.


بعد از كلاس گاهى با فرحناز ، آهسته روی برگها قدم می گذاشتند و حرف مى زدند.

فرحناز ترم پاييز را تق و لق ميامد كه به
كارهای رفتنش بپردازد، و ترم بهار را قرار بود مرخصى بگيرد. عروسى دى ماه بود و چند روز بعد از آن، فرحناز به دنبال سرنوشتش می رفت ... و اصلاً نميشد فهميد خوشحال است يا نه؟
و مگر ميشد آدم قرار باشد ازدواج كند، به " آمريكا" برود، در رفاه زندگى كند و خوشحال نباشد؟

گاهى تا درب اصلى دانشگاه با هم ميرفتند، مريم به سمت خيابان بهبودى ميرفت و فرحناز به سمت ميدان آزادى و مينى بوس هاى آزادى- ونك.

گاهى هم مريم در نم نم باران، پياده به خانه بر ميگشت و در راه مثل هميشه هزار فكر ميكرد: درسها، آينده، خانواده، مطالعه، كار، ازدواج، خدا و اسلام و وظايفش...

و هميشه قبل از اينكه به نتيجه اى برسد، به خانه ميرسيد...

خانه اى كه با صداهاى گرم و آشنا منتظرش بود:

صداى ديكته گفتن مامان براى فاطى...
صداى قل قلِ آهسته كترى روىِ گاز...
صداى خنده دانه هاىِ انار در شبهاىِ پاييزى...

و صداهايى كه نمى دانست چه زود شنيدنِ دوباره اشان آرزويى خواهد شد بس دور...

مثل موسيقى لنگ لنگانِ استكان و نعلبكىِ بابا كه با خودش به اتاق مى برد... و سرِ راه به مرجان كه تمرينِ ويولن مى كرد، ميگفت:

"روله؟...ایی پس كِى قراره صداى خوب ازش در بياد؟!"

🌺🌹

ويولنِ مرجان، مريم را ياد شاهكارها و داستان "بيالوون"ِ على اشرف درويشيان مى انداخت. نويسنده اى كه مريم "آبشوران" ش را با تمام وجود چشيده، و با تمامِ خاطره هاى "سالهاى ابرى" اش زندگى كرده بود.

مرجان كه ويولن را مياورد و آرشه را با کولیفون تميز ميكرد و با سيمها ور ميرفت، مريم و فاطى مى نشستند و با اشتياق و شيفتگى او را نگاه مى كردند.

مرجان ذاتاً هنرمند بود، و مريم نقاشيهاى رنگ و روغن و تابلوهاى سياه قلمش را خيلى دوست داشت. هر تابلويى را كه شروع ميكرد براى مريم مثل يك داستان تازه بود كه هر روز كه از دانشگاه بر ميگشت با اشتياق به سراغش ميرفت تا بقيه اش را بخواند.

مرجان يك سالى بود كه عضو گروه موسيقى دانشگاه شده بود.چند تا از بچه هاى كرمانشاهى و يكى دو تا از همكلاسى هاى مريم هم در گروه بودند. اتفاقاً پسرى كه با هم از كرمانشاه براى مسابقات كشورى المپياد ریاضی قبول شده و به "دريا كنار " رفته بودند هم بود.

و عضو ثابت و منظم تمرينها... همكلاسىِ معروفى كه با اوركتِ سبز كُره اى، و با لبخندى هميشه بر لب، به كليدهاى پيانو جان ميداد...و همه را غرق تحسين ميكرد.

"امير اعلم غضنفريان" نابغه خاكى و بى ادعا، برنده محجوب و متينِ مدال نقره المپياد جهانى رياضى سال ٦٧.

و هيچ كس نميدانست...كه آن وجودِ پر معنا، با اخلاق و ارزشمند، قرار است چون شهابى از اين دنيا بگذرد، تا در دنياىِ آسمانىِ ستاره ها تا ابد بدرخشد...

😔😔

مریم هم بالاخره عضو گروه شد...كه با روشهاى مدرنِ استادِ سپيد رو و سپيد مو، "پرويز خمسه پور" ، سوره والعصر را با گيتار برقى ميخواندند، و با ويولن از زبان شهيدان سخن ميگفتند:

شهیدم شهیدم شهیدم من
به آرزوی دل رسیدم من...

اوج پیامِ فرهنگى گروه هم در آهنگ «دانشجو» خلاصه ميشد...که معمولاً بعد از اجراها، دستمايه شوخى و خنده خانواده و دوستان بود. عمو على، با عشقِ موسيقى سنتى و روحيه شوخش، در اجراهاى گروه به نيت تفريح شركت ميكرد و بعد از هر اجرا، تا مدتها مريم و مرجان را با تقليدِ آهنگ دانشجو كه شبيه " هادى...هدى...بياييد" بود، دست مينداخت 😁.

و البته گاهى هم قصه ، قصه پريشانىِ "شامى كرمانشانى" بود كه با صداى پر سوز و زيباىِ "سيامك" ، تك خوان ِ گروه مى ناليد:

پريشانِم...پريشانِم...وِلِم كَ
دُچارِ دردِ پنهانِم... وِلِم كَ

وِلِم كَ تا نَوِيد كَس پِى وَ دردِم
دو سه روژى كه مِهمانِم وِلِم كَ

(پريشانم، پريشانم، بگذار مرا
دچار درد پنهانم، بگذار مرا
تا هيچكس نداند درد مرا
دو سه روزى كه مهمانم بگذار مرا)

🌹🥀

آن روزها، وقتى مريم حرفهاى دلِ تنهايش را ، پشت برگه هاى چركنويسِ تز عمو باقر مينوشت، مامان با تعجب نگاهش مى كرد و مى گفت:

" مريم جريمه مينويسى؟ مگه تو دانشگاه هم جريمه دارين؟!"

...

از آن روزها، قرنها گويى گذشته بود
مريم جريمه هاى آينده را نوشته بود
و با تمام لحظه هاىِ نابش، در زندگى گم شده بود...

🥀🌹

دلم تنگِ آن روزهاست كه مى ديدمت...
و ننوشته چون راز، مى خواندمت

دلم تنگِ آن لحظه ساده اى است...
كه با عشق...بى قافيه
مى سرائيدمت...

ادامه دارد...

@gheseyemaryam
🌹🥀🌺قصه مريم🌺🥀🌹

٤٠-گروه موسيقى (٢)

عشق يعنى
بر نيمكتى رو به اقيانوس
بى چتر
بى قرار
رسوايى اشكهايت را به باران...
فريادِ سكوتت را به موج بسپارى
و سر بر شانه خيالش آرام بگيرى..

🌹🥀

اوايل ترم پاييز هفتاد، مریم برای گروه بندى آز الكترونيك ۲ به آزمایشگاه رفت.

این بار تعداد فرد بود، تمام میزها پر شد و مریم تنها ماند.

اولين روز آزمایشگاه ، "پسر قد بلنده" كه روز گروه بندى نيامده بود، وارد شد.

تعدادى ورقه در دستش بود و نزديكتر كه آمد آنها را به مريم داد و با سرِ پايين گفت:

" سلام خانم حشمت زاده... اينها يك سرى سؤال اضافه الكترونيك ٣ است، اگر بدردتون ميخوره استفاده كنيد وگرنه به من پس بديد."

بعد هم سريع رفت و در انتظار آقاى آ شروع به قدم زدن كرد. مشخص بود كه ميخواست براى آن آز ثبت نام كند، كه البته جا نبود و مريم، تنها گروهِ تك نفره بود.

آز الكترونيك ٢ سنگين، و انجام آزمايش ها به تنهايى واقعاً سخت بود. مريم هم كه بدش نمى آمد در اين آزِ سنگين تنها نباشد نگاهى به سؤال هاى اضافه الكترونيك ٣ كه هنوز در دستش بود كرد و قبل از اينكه پسر قد بلنده آزمايشگاه را ترك كند او را صدا زد:

" آقاى ... اگر خواستين ميتانين با من هم گروه بشين."

و با اضطرابِ حاصل از اين پر رويى، آب دهانش را قورت داد.

او هم ايستاد... و باز بدون اينكه به مريم نگاه كند، سرش را به نشانه توافق تكان داد.

و اينگونه بود كه آزمايشگاه الكترونيك دو را هم همگروه شدند😁.

مريم هم بعد از آزمايشگاه رفت تا ماجراى سؤال اضافه و همگروه شدنِ دوباره را براى دوستانش تعريف كند:

"بچه ها اگه بگم امروز چه شد باورتان نميشه!!"

اما...

اين آزمايشگاه با اولى خيلى فرق داشت.

"پسر قد بلنده" از همان جلسه اول، انگار قسم خورده بود حرف نزند.
حتى سلام و خداحافظى هم نميكرد...معلوم نبود او را چه شده، گويى با خودش عهد بسته بود كه گناهِ چند جمله حرف زدن هاىِ ترم گذشته را اين ترم با سكوت پاك كند...

مريم از اين رفتار او متعجب، عصبانى و بسيار ناراحت ميشد، و او هم از لجش حتى درباره آزمايشگاه هم حرف نميزد... و هر دو جورى به آزمايشگاه مى آمدند كه انگار هفت جدّشان ، در جنگهای خونينِ تن به تن ، همديگر را کشته بودند...

خلاصه... حرص و جوشِ آن سه ساعتِ چهارشنبه ها، پاييز زيبا و خيال انگيزش را خراب ميكرد و آزمايشگاه برايش جهنمى شده بود كه فقط منتظر بود هر چه زودتر تمام شود...

🌹🥀

در عوض ، گروه موسيقى و برنامه هايش حسابى سرگرمش ميكرد 😊.

تمرينهاى گروه كه شامل سُلفژ و نت خوانى و كلاسهاى گيتار و پيانو بود، معمولاً عصرها و تا غروب طول ميكشيد.

بعضى وقتها، به مناسبت هاى مختلف در سالن مدرسه دخترانه اى كه روبروى دانشگاه بود اجرا داشتند و اعلان هاى مربوط به اجرا را در بُرد فرهنگى هنرى ساختمان ابن سينا و ديگر جاهاى دانشگاه نصب ميكردند.

يكى دو بار هم " رسيتال پيانو" ى استاد در آنجا برگزار شد.

تمرين ها و اجراها در گروه موسيقى همراه با حسِ خوب شادى، آرامش و آزادى بود. استاد به آنها بها ميداد، از صدا و استعدادشان تعريف ميكرد و هميشه مشوق شان بود.

جوّ گروه صميمى، و بچه ها با پتانسيل و فهميده بودند. با وجود اين، مريم تا حدودى به خاطر عقايد مذهبى، هنوز با خودش و گروه موسيقى و روابط آزاد تر مشكل داشت.

در فضاى آن روزهاىِ دانشگاه، وجود گروه موسيقى خودش علامت سؤال و تعجب بزرگى بود، چه برسد به تمرين ها و اجراها و اردوهاى مختلط...
و قطعاً وجودِ "استاد" و اخلاص او، در اين آزادى، و تسامحِ مسئولين فوق برنامه دانشگاه بى تاثير نبود.

مثلاً در همان زمان، برنامه هاى گروه كوه، "ويژه خواهران" و "ويژه برادران" اجرا مى شد.

در برنامه هاى خواهران، سه چهار تا “برادر" ، به عنوان مسولِ فنى، مسئول تداركات، و راهنما، گروه را همراهى ميكردند.

و بعد از چند ماهى، معمولاً يكى از
"برادرانِ همراه"، به روشهاى ابتكارى و كوهى، به يكى از "خواهران" ابراز علاقه ميكرد... و مدتى بعد ازدواج ميكردند و مى شدند " خروجى"ِ گروه 😁.

و البته جزءِ " برادرانِ همراه" گروه ِخواهران شدن هم سر قفلى داشت و الكى نبود...😁.

🥀🌹🌺

يك روز مريم و مرجان، با هيجان زياد، و يك خبرِ مهم، از تمرين به خانه برگشتند:

"قراره با گروه موسيقى بريم بهشهر براى اجرا! "

مسئول وقتِ گروه موسيقى، اهل بهشهر بود و هماهنگى هاى لازم را انجام داده بود.

بابا، هر چند كه سعى مى كرد روشنفكر باشد، اما با شنيدنِ اين خبر فوراً پرسيد:

" چه؟؟ دختر و پسر با هم؟؟!! "

-" آرى"

" اِى هِى هِى هِى ... هِى اينمان مانده بود."

و به حالت ناراضى (نميشد كه با دو دخترِ شريفى مخالف باشد😊) به اتاقش رفت.

مامان هم با چشم غرّه اى گفت:

-" پنبه و آتِش..."

اما بالاخره...

بعد از شور و مشورت هاى متعدد با خانواده و گروه، عاقبت راه حلى براى مشكل "اردوى مختلط" پيدا شد...


ادامه دارد...


@gheseyemaryam
🌹🥀🌺قصه مريم🌺🥀🌹

٤١- آقای آجودانی


بهار كه ميشود
دلم دوباره بند ميشود،

و خاطرات كهنه ام
به سينه درد ميشود،

شعر کنار قهوه ام
تلخ
و قهوه سرد میشود،

سکوت
به سطر سطرِ قصه ام
حرف میشود،

غروب پشتِ پنجره
هزار رنگ
دلم دوباره تنگ میشود...

🌹🥀

آخرين بار كه "عرشه" ى طبقه سومِ دانشكده، با نگاهى بى روح، و دهن كجىِ صندلى هاى يك نفره اى كه با هم قهر بودند، مريم را به سوى طبقه چهارم بدرقه كرد، ٢٧ سال از اولين خاطره نيمكت هاى دو نفره در ذهن مريم گذشته بود.

به تابلوى كوچك " آزمايشگاه الكترونيك " خيره شد، و مثل هربار خاطرات تلخ و شيرينِ آزمايشگاه الكترونيك يك و دو، و آزمايشگاهِ الكترونيك كاربردى، از مقابل چشمانش گذشت.

اين بار هم رفته بود تا سلامى به آقاى آجودانی بدهد و احوالی از او بپرسد... که فهمید حالش ديگر مساعدِ آمدن به دانشگاه نیست و در بیمارستان بستری است.

به یاد آورد که دو سال قبل در دانشگاه به ديدنش رفته بود و حافظه عجيب و روشنش (كه با ذکرِ جزییات، خاطره ای از بیست و چند سال پیش را نقل ميكرد) مريم را به تحسين واداشته بود.

خاطره مربوط به زمانى بود که مریم به همراه همسرش براى آقاى آجودانى قاب عکسی هدیه آورده بودند، و او در حاليكه حال و احوالِ روحى مريم در آن روز، و تغييراتِ پس از ازدواجش (چادر) را هم به ياد داشت، به گوشه ای از آزمایشگاه اشاره کرده و قاب عکس را نشانش داده بود.

🌹🥀

شخصيت مؤثر و شريفِ آقاى آجودانى، در عنوان " تكنسين آزمایشگاه الكترونيك" نمى گنجيد.

چهل سال، ضلع غربی طبقه چهارمِ دانشکده برق، محل کارش که نه...خانه اش بود.

و رسیدگیِ مسئولانه به آزمایشگاهِ الکترونیک، شغلش که نه...عشقش بود.

دانشجویان، گويى فرزندان عزيزش بودند كه برای تک تک شان ارزش و احترام قائل بود. گاهى در پايان روز، غذاى يك نفره اش را كه بر روى اجاق كوچكى در انتهاى آزمايشگاه گرم ميكرد، مهربانانه به دانشجويى كه مانده بود تا كارش را تمام كند، تعارف ميكرد.

مریم گاه گاهی در ساعاتی که كلاس نداشت به آزمایشگاه میرفت تا در جمع و جور کردن وسایل و دستگاه ها کمکى کند و چیزی یاد بگیرد. آقای آجودانی هم كارهاى كوچكى به او میداد تا با "سیم چین" و"قلع کِش" و "لحيم" تمرين كند. معتقد بود دخترها خيلى با هوش هستند، و اگر از فرصت هاى برابر برخوردار باشند، بهتر از پسرها كار مى كنند. براى همين هميشه نسبت به آنها و يادگيرى شان، توجه خاصى داشت.

تعهد و وسواس آقاى آجودانى در حفظ نظم و نظافت آزمايشگاه مثال زدنى بود و حكايت از عشقِ واقعيش به كار و به دانشجويان داشت.

او در آزمايشگاهش شاهدِ شكست، تلاش و پشتكار، خنده ها و گاه گاه فريادهاىِ شادى از جواب گرفتن از مدار، و همينطور سر خاراندن هاى از سرِ استيصال در جواب نگرفتن از مدارهاى الكترونيك بود.

مشوّقى حاضر و بى ادعا،
و معلمى براى روح ها و استعدادهاى جوان.


در طول سالها، هر بار كه مريم به ايران ميرفت و به آزمايشگاه سرى ميزد، آقاى آجودانى با افتخار و اشتياق از موفقيت هاى دانشجويانِ برق شريف خبر ميداد، جورى كه انگار از فرزندان خودش ياد ميكرد:

خانم "س" استاد دانشگاه معتبرى در آمريكاست، سال پيش اومد اينجا سر زد.

آقاى "ف" رييس يك شركت بزرگه تو كانادا، شهرش رو نميدونم. شما كدام شهر هستى؟ دو تا خواهر بودين، خواهرت چكار ميكنه؟

آقاى "ن" همينجا ايرانه، دانشگاه اصفهان استاده.

آقاى "م" رو هم که میشناسید؟ یادتونه؟ مدير عامل يك شركت معتبره.

خانم "ر" دوست داشت درسش رو ادامه بده، ولى ازدواج كرد.

شما هم كه ازدواج کردی و رفتی، ولی خوبه که درست رو ادامه دادی.

و گاهاً با چشمانى پر از عشق و افتخار، به هدايا و كارت هاى دانشجويان در بالاى قفسه ها، و يا زير شيشه ميزش اشاره ميكرد.


آقاى آجودانى، نمونه يك انسان متعهد، وظيفه شناس، با اخلاق و شرافت مند بود.

گذشته اش را كسى نمى پرسيد،
و راز برقِ گاه به گاهِ چشمهايش را كسى نميدانست...

دلش خانه رازها و نگاه ها، شادى ها و غم ها، و موفقيت ها و شكست هاى نسلهاىِ متوالى دانشجويان بود، و زندگى كاريش، درس تعهد و نظم، و خستگى ناپذيرىِ وجدان.


وقتى در اولين هفته ى ارديبهشت ٩٨، بهار دست او را گرفت و با خود به جاودانگى برد، جاى خالى و خاطره اش در طبقه چهارم دانشكده برق براى هميشه باقى ماند،

و مسئوليتى سنگين براى هر كس كه قرار است در آن سِمَت، ادامه دهنده تعهد و شرافتِ روحِ ماندگار " آزمايشگاه الكترونيك" باشد.

خداحافظ آقاى آجودانى،

رفتنت بهانه اى شد براى مريم و گريستنش در دیدار بعدی با آزمايشگاه الكترونيك.

خاطراتت در دلِ نسلهای دانشجویانِ برق شریف در تمام دنيا گسترده، و درس هاى اخلاق و تعهدت، دنيا را هر چند به اندازه یک برگ سبز جاى بهترى کرده.

اى كاش بر مزارت بنويسند:

اينجا بزرگ مردی خفته
كه به جای لعن تاريكى،
در جای جایِ دنیا شمعی افروخته.

روحش شاد.

ادامه دارد...

@gheseyemaryam
🌹🥀🌺قصه مريم🌺🥀🌹


٤٢- گروه موسيقى (٣)

تو را اى رنج شيرينم
و اى روياى ديرينم

تو را اى راز سر بسته
به عمق آه سنگينم

تو را اى عشق دور از دست
در اين شبهاى غمگينم

تو را اى مانده در يادم
به دل بشكسته فريادم

تو را ساده، تو را تنها
تو را آبى، تو را دريا

پر از وهم و پر از راز و پر از غوغا

فقط بايد بگويم
دوست ميدارم
دوست ميدارم
دوست ميدارم...

🌹🥀

دوستش داشت، همينقدر ساده...

كه با ديدنش هول شود و سامسونتش را از اين دست به آن دست بدهد و بى كلامى سرش را پايين بيندازد و برود،

همينقدر كه يكبار به دنبالش سوار مينى بوس آزادى-ونك بشود، و بعد بدون آنكه بداند چه بايد بكند پياده شود،

همينقدر كه از رديف جلوى الف ٣، هر چند دقیقه برگردد و نگاهى به آخر كلاس بياندازد تا ببيند آمده یا نه؟

و وقتی میامد، مریم سقلمه ای به پهلویش میزد و با لبخند میگفت:

" فرحناز اينقدر دير نكن بابا، بعضيا جان بسر شدن..."

فرحناز هم نگاهى به رديفِ جلوى كلاس ميانداخت و ميگفت:

" تو هم هى براى خودت خيالات بباف، پسر مردم داره به درس گوش ميده، چكار به من داره؟ "

-"حالا از من گفتن😊"

و بازهم خنده ها و برق ِتكرار نشدنى چشمها در روزهاى جوانى...

🥀🌹

"اللهم صل على محمد و آل محمد"

عمه خانم ها(عمه هاى مريم) دست بر زانو، چادر مشكى به دندان، و صلوات گويان، از پله هاى اتوبوس اردوى گروه موسيقى بالا آمدند تا همراهِ سفر، و ناظرِ اين بيست سى تا " پنبه و آتش" باشند 😁.

اردو هاى گروه موسيقى، در روزهای جوانی که هر آرزويى ممكن، و هر گره اى باز شدنی می نمود...با عده اى همكلاسىِ هم سن و سال، سرشار از اميد و همنوايى بود.

بين راه، بچه ها گيتارها را در آوردند و وسط اتوبوس به نواختن و خواندن پرداختند.

اتوبوس به آهنگ ترانه شمالى " ملا عمو" مى خراميد، و رد پايش را در جاده خاطرات مريم حك ميكرد...

" ستاره آسمون نقشِ زمينه... آى مِلّمو
خودم انگشتر و مه يار نگینه... آی مِلّمو"

🌹🥀

مريم سفرهاى بين شهرى اتوبوسى را خيلى دوست داشت و در دوران دانشجويى بارها براى ديدار اقوام و دوستان از تهران به كرمانشاه رفته بود.

اتوبوس شب رو، و انعكاس نور چراغ هايش در تابلوهاى كنارِ جاده...

سايه هاىِ وهم انگيزى كه با دهان هاى باز و دستهاى بالابرده، مريم را تا جاييكه تاريكى آنها را مى بلعيد دنبال ميكردند.

دوست داشت كنار پنجره بنشيند، پيشانيش را به شيشه بچسباند، تخيلاتش را در عمقِ مرموز پشت شيشه ها رها كند، و دور شود...

از واقعيت هايى كه آزارش ميداد،
از آرزوهاى ناممكن،
از ضعف هاى خودش،
از تلخى ها...
از اتوبوس و دنياىِ واقعىِ درونش
با بوىِ پاى سربازانى كه كفشهايشان را در آورده بودند...

🌹🥀

اتوبوس ميرفت...
بچه ها گل پوچ بازى ميكردند و مى خواندند:

"خداوندا نگه دارِ نگين باش... آى ملّمو
مِه يار اوِل و آخِر همينه... آى ملّمو"

عمه ها هم در مسير، كم و بيش بچه ها را مى شناختند و گاهى با كنجكاوى ميپرسيدند:

"راستى دخترا، اون پسره به نظر پسر خوبى مياد، اسمش چيه، چند سالشه؟"

و دخترها هم با خنده میگفتند كدوم؟

وسطيه " ايستاده با گيتاره"، كنار پنجره هم "دست در موهايش"، اون كه دورتر ايستاده هم " بيخودى ميخندد"😉.

آن روزها فيلم زيباى " با گرگها ميرقصد" با كلى سانسور، تازه اكران شده بود، مريم و فرحناز و همه دوست و رفقا هم فيلم را در سينما عصر جديد ديده بودند.

اسم هاى مستعار بچه هاى گروه موسيقى، با الهام از " ايستاده با مشت" و " رقصنده با گرگ" اهدا شده بود😁.

عمه ها به دخترها نگاه ميكردند... و همه با هم میخندیدند.

🥀🌹

پاییز و زمستان هفتاد، برای مریم ملغمه عجیبی بود.

از دل تنگی برای بهار هفتاد
از اعصاب خوردی آز الکترنیک دو
از شادی های گروه موسیقی
از نگرانى برای درسهایش که بدتر میشد
از تفکرات و تناقضات فکری مذهبی
از خوشحالى براى "ازدواجِ خوب" فرحناز و دل تنگى براى رفتنش...

🌹🥀

١٢ دى ماه هفتاد عروسى فرحناز بود.
باز هم مريم به خوابگاه رفت تا با افسانه و خاطره و دو دوستِ ديگر حاضر بشوند و با يك تاكسى به عروسى بروند.

چند روز بعد هم نو عروسِ جوان، انتخابش را در چمدانی پیچید ، لبخندى را كه از او انتظار داشتند بر لب نشاند، با عزيزانش عكس يادگارى گرفت، خداحافظى كرد و رفت...

صاحبِ سامسونت اما،
غمگين و بى خبر ، هر روز بر ميگشت و آخر كلاس را نگاه ميكرد، و نگاهش نا اميد بر مى گشت...

در دانشگاه بى هدف راه ميرفت و با خجالت صورت ها را مينگريست،

شايد آن چهره خواستنى در قاب مقنعه را دوباره ببيند...

شايد دوباره به دنبال او مينى بوس آزادى- ونك را سوار شود و اينبار بگويد :

"ببخشيد من حساب ميكنم"

و بعد كه پياده شدند سر صحبت را باز كند و بگويد:

" مسيرتون خيلى دوره ، نه؟"

شاید این بار سرنوشت عوض شود...
و فرحناز به يك دانشجوی یک لاقباى عاشق پاسخ مثبت بدهد...

شاید..

ادامه دارد...

@gheseymaryam