گرمی مجوی الا از سوزش درونی
زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی
بیمار رنج باید تا شاه غیب آید
در سینه درگشاید گوید ز لطف چونی
آن نافههای آهو و آن زلف یار خوش خو
آن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی
تا آدمی نمیرد جان ملک نگیرد
جز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی
عشقش بگفته با تو یا ما رویم یا تو
ساکن مباش تا تو در جنبش و سکونی
بر دل چو زخم راند دل سر جان بداند
آنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی
غم چون تو را فشارد تا از خودت برآرد
پس بر تو نور بارد از چرخ آبگونی
در عین درد بنشین هر لحظه دوست میبین
آخر چرا تو مسکین اندر پی فسونی
تبریز جان فزودی چون شمس حق نمودی
از وی خجسته بودی پیوسته نی کنونی
#مولانا
- دیوان شمس
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۲۹۴۳
@ghaz2020
زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی
بیمار رنج باید تا شاه غیب آید
در سینه درگشاید گوید ز لطف چونی
آن نافههای آهو و آن زلف یار خوش خو
آن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی
تا آدمی نمیرد جان ملک نگیرد
جز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی
عشقش بگفته با تو یا ما رویم یا تو
ساکن مباش تا تو در جنبش و سکونی
بر دل چو زخم راند دل سر جان بداند
آنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی
غم چون تو را فشارد تا از خودت برآرد
پس بر تو نور بارد از چرخ آبگونی
در عین درد بنشین هر لحظه دوست میبین
آخر چرا تو مسکین اندر پی فسونی
تبریز جان فزودی چون شمس حق نمودی
از وی خجسته بودی پیوسته نی کنونی
#مولانا
- دیوان شمس
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۲۹۴۳
@ghaz2020
❤6👍4👏1
صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست
چارهٔ عشق احتمال شرط محبت وفاست
مالک رد و قبول هر چه کند پادشاست
گر بزند حاکم است ور بنوازد رواست
گر چه بخواند هنوز دست جزع بر دعاست
ور چه براند هنوز روی امید از قفاست
برق یمانی بجست باد بهاری بخاست
طاقت مجنون برفت خیمهٔ لیلی کجاست
غفلت از ایام عشق پیش محقق خطاست
اول صبح است خیز کآخر دنیا فناست
صحبت یار عزیز حاصل دور بقاست
یک دمه دیدار دوست هر دو جهانش بهاست
درد دل دوستان گر تو پسندی رواست
هر چه مراد شماست غایت مقصود ماست
بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست
گر تو قدم مینهی تا بنهم چشم راست
از در خویشم مران کاین نه طریق وفاست
در همه شهری غریب در همه ملکی گداست
با همه جرمم امید با همه خوفم رجاست
گر درم ما مس است لطف شما کیمیاست
سعدی اگر عاشقی میل وصالت چراست
هر که دل دوست جست مصلحت خود نخواست
#سعدی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۴۸
@ghaz2020
چارهٔ عشق احتمال شرط محبت وفاست
مالک رد و قبول هر چه کند پادشاست
گر بزند حاکم است ور بنوازد رواست
گر چه بخواند هنوز دست جزع بر دعاست
ور چه براند هنوز روی امید از قفاست
برق یمانی بجست باد بهاری بخاست
طاقت مجنون برفت خیمهٔ لیلی کجاست
غفلت از ایام عشق پیش محقق خطاست
اول صبح است خیز کآخر دنیا فناست
صحبت یار عزیز حاصل دور بقاست
یک دمه دیدار دوست هر دو جهانش بهاست
درد دل دوستان گر تو پسندی رواست
هر چه مراد شماست غایت مقصود ماست
بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست
گر تو قدم مینهی تا بنهم چشم راست
از در خویشم مران کاین نه طریق وفاست
در همه شهری غریب در همه ملکی گداست
با همه جرمم امید با همه خوفم رجاست
گر درم ما مس است لطف شما کیمیاست
سعدی اگر عاشقی میل وصالت چراست
هر که دل دوست جست مصلحت خود نخواست
#سعدی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۴۸
@ghaz2020
👍8❤6👏1
در هر آن سر که هوا و هوست جا گیرد
نیست ممکن که هوای دگری پا گیرد
حال شوریدگی ام زلف تو می داند و از آنک
که سراپای وجودش همه سودا گیرد
ناصحا، تن زن و بسیار مدم، کاین دم تو
گر شود آتش از آن نیست که در ما گیرد
سر و بالای تو خوش می رود و می ترسم
کآتش عشق من سوخته بالاگیرد
هر که از تابش خورشید ندارد خبری
خرده بر ذره شوریده شیدا گیرد
بلبل از سبزه گل گرچه ندارد برگی
نیست برگش که به ترک گل رعنا گیرد
ساقیا باده علی رغم کسی ده، که به نقد
عیش امروز گذارد پی فردا گیرد
سخن چون زلف لیلی شد مطول
ملک مجنون و الفاظش مسلسل
ز مستی شد حکایت پیچ در پیچ
نبود از خود خبر جمشید را هیچ
پری رخ از طبق سرپوش می داشت
میان جمع خود را گوش می داشت
ملک آشفته بود از تاب زلفش
ز مستی دست زد بر شست زلفش
شد از دست ملک خورشید در تاب
بگردانید ازو گلبرگ سیراب
سمن بوی و صبا جم را کشیدند
سراسر جامه اش بر تن دریدند
شکر گفتار بانگی زد برایشان
شد از دست صبا چون گل پریشان
صبا را گفت: «کو رفته ست از دست
ز مستی کس نگیرد خرده بر مست
خطا باشد قلم بر مست راندن
نشاید بر بزرگان دست راندن
چه شد گر غرقه ای زد دست و پایی
خلاص خویش جست از آشنایی
از آن ساعت که مسکین غرقه میرد
گرش ماری به دست آید بگیرد
نشاید خرده بر جانان گرفتن
به موئی بر فلک نتوان گرفتن
ملک چون صبح، با پیراهن چاک
بر خورشید نالان روی بر خاک
عقیق از چرخ و در از دیده افشاند
به آواز بلند این شعر می خواند
#سلمان_ساوجی
- جمشید و خورشید
- بخش ۴۹ - غزل
@ghaz2020
نیست ممکن که هوای دگری پا گیرد
حال شوریدگی ام زلف تو می داند و از آنک
که سراپای وجودش همه سودا گیرد
ناصحا، تن زن و بسیار مدم، کاین دم تو
گر شود آتش از آن نیست که در ما گیرد
سر و بالای تو خوش می رود و می ترسم
کآتش عشق من سوخته بالاگیرد
هر که از تابش خورشید ندارد خبری
خرده بر ذره شوریده شیدا گیرد
بلبل از سبزه گل گرچه ندارد برگی
نیست برگش که به ترک گل رعنا گیرد
ساقیا باده علی رغم کسی ده، که به نقد
عیش امروز گذارد پی فردا گیرد
سخن چون زلف لیلی شد مطول
ملک مجنون و الفاظش مسلسل
ز مستی شد حکایت پیچ در پیچ
نبود از خود خبر جمشید را هیچ
پری رخ از طبق سرپوش می داشت
میان جمع خود را گوش می داشت
ملک آشفته بود از تاب زلفش
ز مستی دست زد بر شست زلفش
شد از دست ملک خورشید در تاب
بگردانید ازو گلبرگ سیراب
سمن بوی و صبا جم را کشیدند
سراسر جامه اش بر تن دریدند
شکر گفتار بانگی زد برایشان
شد از دست صبا چون گل پریشان
صبا را گفت: «کو رفته ست از دست
ز مستی کس نگیرد خرده بر مست
خطا باشد قلم بر مست راندن
نشاید بر بزرگان دست راندن
چه شد گر غرقه ای زد دست و پایی
خلاص خویش جست از آشنایی
از آن ساعت که مسکین غرقه میرد
گرش ماری به دست آید بگیرد
نشاید خرده بر جانان گرفتن
به موئی بر فلک نتوان گرفتن
ملک چون صبح، با پیراهن چاک
بر خورشید نالان روی بر خاک
عقیق از چرخ و در از دیده افشاند
به آواز بلند این شعر می خواند
#سلمان_ساوجی
- جمشید و خورشید
- بخش ۴۹ - غزل
@ghaz2020
👍7❤5👏2
عاشق روی جان فزای توییم
رحمتی کن که در هوای توییم
تو به رخسار آفتابی و مه
ما همه ذره در هوای توییم
تا تو زین پرده روی بنمایی
منتظر بر در سرای توییم
ای که ما در میان مجلس انس
بیخود از شربت لقای توییم
خیره چون دشمنان مکش ما را
کآخر ای دوست آشنای توییم
تو رضا می دهی به کشتن ما
ما همه بنده رضای توییم
گر چه با خاتم سلیمانیم
ای پری زاده خاک پای توییم
شمس تبریز جان جانهایی
ما همه بنده و گدای توییم
#مولانا
- دیوان شمس
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۱۷۶۵
@ghaz2020
رحمتی کن که در هوای توییم
تو به رخسار آفتابی و مه
ما همه ذره در هوای توییم
تا تو زین پرده روی بنمایی
منتظر بر در سرای توییم
ای که ما در میان مجلس انس
بیخود از شربت لقای توییم
خیره چون دشمنان مکش ما را
کآخر ای دوست آشنای توییم
تو رضا می دهی به کشتن ما
ما همه بنده رضای توییم
گر چه با خاتم سلیمانیم
ای پری زاده خاک پای توییم
شمس تبریز جان جانهایی
ما همه بنده و گدای توییم
#مولانا
- دیوان شمس
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۱۷۶۵
@ghaz2020
❤9👍2🔥1
ز خال گوشه ابروی یار می ترسم
ازین ستاره دنباله دار می ترسم
چو مهره در دهن مار می توانم رفت
از آن دو سلسله تابدار می ترسم
ز رنگ و بوی جهان قانعم به بی برگی
خزان گزیده ام از نوبهار می ترسم
ز نیش مار به نرمی نمی توان شد امن
من از ملایمت روزگار می ترسم
شکست دشمن عاجز نه از جوانمردی است
ترا گمان که من از نیش خار می ترسم
به تنگ حوصلگان بر نمی توان آمد
از بحر بیش من از چشمه سار می ترسم
مرا ز آتش دوزخ نمی توان ترساند
ز شرمساری روز شمار می ترسم
ز سیل حادثه از جا نمی روم صائب
ز شبنم رخ آن گلعذار می ترسم
#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۵۷۳۱
@ghaz2020
ازین ستاره دنباله دار می ترسم
چو مهره در دهن مار می توانم رفت
از آن دو سلسله تابدار می ترسم
ز رنگ و بوی جهان قانعم به بی برگی
خزان گزیده ام از نوبهار می ترسم
ز نیش مار به نرمی نمی توان شد امن
من از ملایمت روزگار می ترسم
شکست دشمن عاجز نه از جوانمردی است
ترا گمان که من از نیش خار می ترسم
به تنگ حوصلگان بر نمی توان آمد
از بحر بیش من از چشمه سار می ترسم
مرا ز آتش دوزخ نمی توان ترساند
ز شرمساری روز شمار می ترسم
ز سیل حادثه از جا نمی روم صائب
ز شبنم رخ آن گلعذار می ترسم
#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۵۷۳۱
@ghaz2020
❤10👍4👏1
عمر بی عشق می گذاری هیچ
حاصل از عمر خود چه داری هیچ
ماسِوی الله طلب کنی شب و روز
به عدم می روی چه آری هیچ
در دو عالم به جز یکی نبُود
این عددها که می شماری هیچ
دنیا و آخرت رها کردی
آری آری چه می گذاری هیچ
یار کز جور یار بگریزد
باشد آن یار هیچ و یاری هیچ
در میانست یار ما با ما
گر تو بیچاره در کناری هیچ
جان به جانان سپار و منت دار
ور به منت همی سپاری هیچ
در خماری و می نمی نوشی
باز فرما که در چه کاری هیچ
همه عالم حقیقتاً مائیم
نیست خود غیر ذات باری هیچ
خم می خوش خوشی به جوش آمد
گر تو انگور می فشاری هیچ
با سخن های میر ترکستان
چه بُود گفته بخاری هیچ
ما حریف محمدیم امشب
گر تو با گل نه ای بخاری هیچ
نعمت الله را کنی انکار
منکر شاه و شهریاری هیچ
#شاه_نعمت_الله_ولی
- قصاید
- قصیدهٔ شمارهٔ ۶
@ghaz2020
حاصل از عمر خود چه داری هیچ
ماسِوی الله طلب کنی شب و روز
به عدم می روی چه آری هیچ
در دو عالم به جز یکی نبُود
این عددها که می شماری هیچ
دنیا و آخرت رها کردی
آری آری چه می گذاری هیچ
یار کز جور یار بگریزد
باشد آن یار هیچ و یاری هیچ
در میانست یار ما با ما
گر تو بیچاره در کناری هیچ
جان به جانان سپار و منت دار
ور به منت همی سپاری هیچ
در خماری و می نمی نوشی
باز فرما که در چه کاری هیچ
همه عالم حقیقتاً مائیم
نیست خود غیر ذات باری هیچ
خم می خوش خوشی به جوش آمد
گر تو انگور می فشاری هیچ
با سخن های میر ترکستان
چه بُود گفته بخاری هیچ
ما حریف محمدیم امشب
گر تو با گل نه ای بخاری هیچ
نعمت الله را کنی انکار
منکر شاه و شهریاری هیچ
#شاه_نعمت_الله_ولی
- قصاید
- قصیدهٔ شمارهٔ ۶
@ghaz2020
👏7❤3👍2
خلق به هر کار و من برسر سودای خویش
در هوسی هر کسی من به تمنای خویش
گوید همسایه ام هر شبت، این ناله چیست؟
مویه خود می کنم بر تن تنهای خویش
سینه با تاباک و من بنگرم از بیم جان
چند عقوبت کنم بر دل شیدای خویش
من چو نمی بینمت، لطف کن ار گه گهی
من نه همه جای خود بلکه همه جای خویش
حسن فروشی به دل، ناله فروشی به جان
سهل چنین هم مکن قیمت کالای خویش
در دل تنگم همی جز تو نگنجد کسی
کرته ازین به مخواه چست به بالای خویش
پا چو به کویت نهم غیرت کوی ترا
سرمه دیده کنم خاک کف پای خویش
من چو ز اندوه عشق جان نبرم، لیک تو
خال ملامت منه بر رخ زیبای خویش
در حق خسرو فتد، هیچ، که ضایع کنی
رحمت امروز خود از پی فردای خویش
#امیر_خسرو_دهلوی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- شمارهٔ ۱۱۷۲
@ghaz2020
در هوسی هر کسی من به تمنای خویش
گوید همسایه ام هر شبت، این ناله چیست؟
مویه خود می کنم بر تن تنهای خویش
سینه با تاباک و من بنگرم از بیم جان
چند عقوبت کنم بر دل شیدای خویش
من چو نمی بینمت، لطف کن ار گه گهی
من نه همه جای خود بلکه همه جای خویش
حسن فروشی به دل، ناله فروشی به جان
سهل چنین هم مکن قیمت کالای خویش
در دل تنگم همی جز تو نگنجد کسی
کرته ازین به مخواه چست به بالای خویش
پا چو به کویت نهم غیرت کوی ترا
سرمه دیده کنم خاک کف پای خویش
من چو ز اندوه عشق جان نبرم، لیک تو
خال ملامت منه بر رخ زیبای خویش
در حق خسرو فتد، هیچ، که ضایع کنی
رحمت امروز خود از پی فردای خویش
#امیر_خسرو_دهلوی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- شمارهٔ ۱۱۷۲
@ghaz2020
👍6❤4
ساده لوحی که شکایت کند از قسمت خویش
می کشد تیغ به سیمای ولی نعمت خویش
حسن از پاکی دامن نفس خوش نکشید
غنچه پیوسته به زندان بود از عصمت خویش
سرو و شمشاد و صنوبر همه برخاک افتند
هرکجا قامت او جلوه دهد رایت خویش
گر چه شد صورت دیوار زخشکی زاهد
به تماشای تو بیرون دود از خلوت خویش
چه خبر داشته باشم ز عزیزان دگر؟
من که از خود نگرفتم خبرازوحشت خویش
خواب خرگوش به مهلت رم آهو گردید
چشم نرم تو پشیمان نشد از غفلت خویش
تا از آب گهرم خاک نگردد سیراب
نیست ممکن که تسلی شوم ازهمت خویش
زین چه حاصل که گناهان مرابخشیدند ؟
من که درآتش سوزنده ام از خجلت خویش
گر چه از سایه من روی زمین آسوده است
چون همانیست مرا بهره ای ازدولت خویش
درد کم قیمتی از درد شکستن بیش است
به که برسنگ زنم گوهر بی قیمت خویش
راه خوابیده به فریاد جرس شد بیدار
هست برکوه همان پشت تو ازغفلت خویش
گر چه غایب ز نظرها شده ام چون عنقا
کره قاف است همان بردلم از شهرت خویش
تا خراشیدن دل هست میسر صائب
چه خیال است که از دست دهم فرصت خویش
#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۴۹۹۱
@ghaz2020
می کشد تیغ به سیمای ولی نعمت خویش
حسن از پاکی دامن نفس خوش نکشید
غنچه پیوسته به زندان بود از عصمت خویش
سرو و شمشاد و صنوبر همه برخاک افتند
هرکجا قامت او جلوه دهد رایت خویش
گر چه شد صورت دیوار زخشکی زاهد
به تماشای تو بیرون دود از خلوت خویش
چه خبر داشته باشم ز عزیزان دگر؟
من که از خود نگرفتم خبرازوحشت خویش
خواب خرگوش به مهلت رم آهو گردید
چشم نرم تو پشیمان نشد از غفلت خویش
تا از آب گهرم خاک نگردد سیراب
نیست ممکن که تسلی شوم ازهمت خویش
زین چه حاصل که گناهان مرابخشیدند ؟
من که درآتش سوزنده ام از خجلت خویش
گر چه از سایه من روی زمین آسوده است
چون همانیست مرا بهره ای ازدولت خویش
درد کم قیمتی از درد شکستن بیش است
به که برسنگ زنم گوهر بی قیمت خویش
راه خوابیده به فریاد جرس شد بیدار
هست برکوه همان پشت تو ازغفلت خویش
گر چه غایب ز نظرها شده ام چون عنقا
کره قاف است همان بردلم از شهرت خویش
تا خراشیدن دل هست میسر صائب
چه خیال است که از دست دهم فرصت خویش
#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۴۹۹۱
@ghaz2020
👍6❤4👏2
ما ز بالاییم و بالا می رویم
ما ز دریاییم و دریا می رویم
ما از آن جا و از این جا نیستیم
ما ز بیجاییم و بیجا می رویم
لااله اندر پی الالله است
همچو لا ما هم به الا می رویم
قل تعالوا آیتیست از جذب حق
ما به جذبه حق تعالی می رویم
کشتی نوحیم در طوفان روح
لاجرم بیدست و بیپا می رویم
همچو موج از خود برآوردیم سر
باز هم در خود تماشا می رویم
راه حق تنگ است چون سم الخیاط
ما مثال رشته یکتا می رویم
هین ز همراهان و منزل یاد کن
پس بدانک هر دمی ما می رویم
خواندهای انا الیه راجعون
تا بدانی که کجاها می رویم
اختر ما نیست در دور قمر
لاجرم فوق ثریا می رویم
همت عالی است در سرهای ما
از علی تا رب اعلا می رویم
رو ز خرمنگاه ما ای کورموش
گر نه کوری بین که بینا می رویم
ای سخن خاموش کن با ما میا
بین که ما از رشک بیما می رویم
ای که هستی ما ره را مبند
ما به کوه قاف و عنقا می رویم
#مولانا
- دیوان شمس
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۱۶۷۴
@ghaz2020
ما ز دریاییم و دریا می رویم
ما از آن جا و از این جا نیستیم
ما ز بیجاییم و بیجا می رویم
لااله اندر پی الالله است
همچو لا ما هم به الا می رویم
قل تعالوا آیتیست از جذب حق
ما به جذبه حق تعالی می رویم
کشتی نوحیم در طوفان روح
لاجرم بیدست و بیپا می رویم
همچو موج از خود برآوردیم سر
باز هم در خود تماشا می رویم
راه حق تنگ است چون سم الخیاط
ما مثال رشته یکتا می رویم
هین ز همراهان و منزل یاد کن
پس بدانک هر دمی ما می رویم
خواندهای انا الیه راجعون
تا بدانی که کجاها می رویم
اختر ما نیست در دور قمر
لاجرم فوق ثریا می رویم
همت عالی است در سرهای ما
از علی تا رب اعلا می رویم
رو ز خرمنگاه ما ای کورموش
گر نه کوری بین که بینا می رویم
ای سخن خاموش کن با ما میا
بین که ما از رشک بیما می رویم
ای که هستی ما ره را مبند
ما به کوه قاف و عنقا می رویم
#مولانا
- دیوان شمس
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۱۶۷۴
@ghaz2020
👍11❤7👏3
ماه فروماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست
در نظر قدر با کمال محمد
وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامت
لیلهٔ اسری شب وصال محمد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی
آمده مجموع در ظلال محمد
عرصهٔ گیتی مجال همت او نیست
روز قیامت نگر مجال محمد
وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس
بو که قبولش کند بلال محمد
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمین حشر نتابد
نور نتابد مگر جمال محمد
شاید اگر آفتاب و ماه نتابند
پیش دو ابروی چون هلال محمد
چشم مرا تا به خواب دید جمالش
خواب نمیگیرد از خیال محمد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد بس است و آل محمد
#سعدی
- قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در ستایش حضرت رسول (ص)
🌸درود یاران عید سعید مبعث پیامبر مهربانی، حضرت محمد مصطفی (ص) بر شـما و خانواده محترمتان مبارک🌸
@ghaz2020
سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست
در نظر قدر با کمال محمد
وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامت
لیلهٔ اسری شب وصال محمد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی
آمده مجموع در ظلال محمد
عرصهٔ گیتی مجال همت او نیست
روز قیامت نگر مجال محمد
وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس
بو که قبولش کند بلال محمد
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمین حشر نتابد
نور نتابد مگر جمال محمد
شاید اگر آفتاب و ماه نتابند
پیش دو ابروی چون هلال محمد
چشم مرا تا به خواب دید جمالش
خواب نمیگیرد از خیال محمد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد بس است و آل محمد
#سعدی
- قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در ستایش حضرت رسول (ص)
🌸درود یاران عید سعید مبعث پیامبر مهربانی، حضرت محمد مصطفی (ص) بر شـما و خانواده محترمتان مبارک🌸
@ghaz2020
❤13👍6👏1😢1
چون برون آورم ازجیب سر خجلت خویش؟
که ز عصیان خجلم بیش من از طاعت خویش
آن که در آینه بیتاب شد از طلعت خویش
آه اگر در دل عاشق نگرد صورت خویش
بر غزالان چه کنم دامن صحرا را تنگ ؟
من که در خانه بیابانیم از وحشت خویش
فرصت از خنده برق است سبک جولانتر
مده از دست چو کوته نظران فرصت خویش
حرف سایل اگر ازآب گهر سبز کنم
غوطه در بحر زنم از عرق خجلت خویش
چشم سیری ز طعام است ترا، زین غافل
که به اطعام توان سیر شد از نعمت خویش
نشود شسته رخ سایلش از گرد سؤال
هرکریمی که نگردد خجل از همت خویش
یوسف آنجا که به سیم و زر قلب است گران
چه بر آرم ز صدف گوهر بی قیمت خویش؟
گذرد جنت اگر از در ویرانه من
نیست ممکن که برون پانهم ازخلوت خویش
گر چه باشد دهن تیغ لب جام، مرا
همچنان خون خورم از جرأت بی غیرت خویش
من که پشتم خم ازین بار گران گردیده است
چون گرانبار کنم پشت کس ازمنت خویش ؟
حاصل من چو مه نو ز کمانخانه چرخ
تیرباران اشارت بود از شهرت خویش
زان سیاه است رخ ماه که چون لاغر شد
می کشد تیغ به سیمای ولی نعمت خویش
چشم من نیست به آسودگی خود صائب
هست در راحت احباب مرا راحت خویش
#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۴۹۹۰
@ghaz2020
که ز عصیان خجلم بیش من از طاعت خویش
آن که در آینه بیتاب شد از طلعت خویش
آه اگر در دل عاشق نگرد صورت خویش
بر غزالان چه کنم دامن صحرا را تنگ ؟
من که در خانه بیابانیم از وحشت خویش
فرصت از خنده برق است سبک جولانتر
مده از دست چو کوته نظران فرصت خویش
حرف سایل اگر ازآب گهر سبز کنم
غوطه در بحر زنم از عرق خجلت خویش
چشم سیری ز طعام است ترا، زین غافل
که به اطعام توان سیر شد از نعمت خویش
نشود شسته رخ سایلش از گرد سؤال
هرکریمی که نگردد خجل از همت خویش
یوسف آنجا که به سیم و زر قلب است گران
چه بر آرم ز صدف گوهر بی قیمت خویش؟
گذرد جنت اگر از در ویرانه من
نیست ممکن که برون پانهم ازخلوت خویش
گر چه باشد دهن تیغ لب جام، مرا
همچنان خون خورم از جرأت بی غیرت خویش
من که پشتم خم ازین بار گران گردیده است
چون گرانبار کنم پشت کس ازمنت خویش ؟
حاصل من چو مه نو ز کمانخانه چرخ
تیرباران اشارت بود از شهرت خویش
زان سیاه است رخ ماه که چون لاغر شد
می کشد تیغ به سیمای ولی نعمت خویش
چشم من نیست به آسودگی خود صائب
هست در راحت احباب مرا راحت خویش
#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۴۹۹۰
@ghaz2020
❤6👍3👏1
یک نفس فارغ ز وسواس تمنا نیستی
از پریشان خاطری یک لحظه یک جا نیستی
فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال و تو
پیر گشتی و همان در فکر فردا نیستی
گر چه شد محتاج عینک دیده بی شرم تو
همچنان چون کودکان سیر از تماشا نیستی
می کند از هر سر مویت سفیدی راه مرگ
در چنین وقتی به فکر زاد عقبی نیستی
از ندامت برنیاری آه سردی از جگر
هیچ در فکر رسن در چاه دنیا نیستی
از جمال حور مردان چشم پوشیدند و تو
از عجوز دهر یک ساعت شکیبا نیستی
در مبند این خانه تاریک را یکبارگی
چشم عبرت باز کن از دل چو بینا نیستی
گرچه تیرت با کمان از قد خم پیوسته شد
هیچ در فکر سفر از دار دنیا نیستی
گر چه دندان را ز نعمت های شیرین باختی
جز به حرف شکوه های تلخ گویا نیستی
خامشی را از خدا خواهند دانایان و تو
خون خود را می خوری یک دم چو گویا نیستی
خواب سنگین تو صائب کم ز کوه قاف نیست
گرچه از عزلت گزینان همچو عنقا نیستی
#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۶۶۶۴
@ghaz2020
از پریشان خاطری یک لحظه یک جا نیستی
فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال و تو
پیر گشتی و همان در فکر فردا نیستی
گر چه شد محتاج عینک دیده بی شرم تو
همچنان چون کودکان سیر از تماشا نیستی
می کند از هر سر مویت سفیدی راه مرگ
در چنین وقتی به فکر زاد عقبی نیستی
از ندامت برنیاری آه سردی از جگر
هیچ در فکر رسن در چاه دنیا نیستی
از جمال حور مردان چشم پوشیدند و تو
از عجوز دهر یک ساعت شکیبا نیستی
در مبند این خانه تاریک را یکبارگی
چشم عبرت باز کن از دل چو بینا نیستی
گرچه تیرت با کمان از قد خم پیوسته شد
هیچ در فکر سفر از دار دنیا نیستی
گر چه دندان را ز نعمت های شیرین باختی
جز به حرف شکوه های تلخ گویا نیستی
خامشی را از خدا خواهند دانایان و تو
خون خود را می خوری یک دم چو گویا نیستی
خواب سنگین تو صائب کم ز کوه قاف نیست
گرچه از عزلت گزینان همچو عنقا نیستی
#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۶۶۶۴
@ghaz2020
❤6👍4👏2🔥1
هر کجاگیری گلی در آب معمار خودی
کار هر کس را دهی انجام در کار خودی
سرسری مگذر ز تعمیر دل بیچارگان
کار محکم کن که در تعمیر دیوار خودی
هر چه از دلها کنی تعمیر پشتیبان توست
سعی در آبادی دل کن چو معمار خودی
پرده پوشی پرده بر افعال خود پوشیدن است
عیب هر کس را کنی پوشیده ستار خودی
هر که را از پا درآری پا به بخت خود زنی
جانب هر کس نگه داری نگهدار خودی
در گلستان رضا غیر از گل بی خار نیست
تو ز خود داری همیشه زخمی خار خودی
حق پرستی چیست، از بایست خود برخاستن
تا خدا را بهر خود خواهی پرستار خودی
دردهای عارضی را می کند درمان طبیب
با تو چون عیسی برآید چون تو بیمار خودی؟
تخم نار و نور با خود می بری زین خاکدان
در بهشت و دوزخ از گفتار و کردار خودی
نیست در آیینه دل هیچ کس را جز تو راه
از که می نالی تو تردامن چو زنگار خودی؟
از لحد خاک شکم پرور دهان وا کرده است
تو ز غفلت همچنان در بند پروار خودی
در دل توست آنچه می جویی به صد شمع و چراغ
ماه کنعانی ولی غافل ز رخسار خودی
فکر ایام زمستان می کنی در نوبهار
اینقدر غافل چرا از آخر کار خودی؟
دشته تا دارد گره از چشم سوزن نگذرد
نگذری تا ز سر خود عقده کار خودی
عارفان سر در کنار مطربان افکنده اند
تو ز بی مغزی همان در بند دستار خودی
نشکنی تا جنس مردم را، نگردی مشتری
خویش را بشکن اگر صائب خریدار خودی
#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۶۶۶۸
@ghaz2020
کار هر کس را دهی انجام در کار خودی
سرسری مگذر ز تعمیر دل بیچارگان
کار محکم کن که در تعمیر دیوار خودی
هر چه از دلها کنی تعمیر پشتیبان توست
سعی در آبادی دل کن چو معمار خودی
پرده پوشی پرده بر افعال خود پوشیدن است
عیب هر کس را کنی پوشیده ستار خودی
هر که را از پا درآری پا به بخت خود زنی
جانب هر کس نگه داری نگهدار خودی
در گلستان رضا غیر از گل بی خار نیست
تو ز خود داری همیشه زخمی خار خودی
حق پرستی چیست، از بایست خود برخاستن
تا خدا را بهر خود خواهی پرستار خودی
دردهای عارضی را می کند درمان طبیب
با تو چون عیسی برآید چون تو بیمار خودی؟
تخم نار و نور با خود می بری زین خاکدان
در بهشت و دوزخ از گفتار و کردار خودی
نیست در آیینه دل هیچ کس را جز تو راه
از که می نالی تو تردامن چو زنگار خودی؟
از لحد خاک شکم پرور دهان وا کرده است
تو ز غفلت همچنان در بند پروار خودی
در دل توست آنچه می جویی به صد شمع و چراغ
ماه کنعانی ولی غافل ز رخسار خودی
فکر ایام زمستان می کنی در نوبهار
اینقدر غافل چرا از آخر کار خودی؟
دشته تا دارد گره از چشم سوزن نگذرد
نگذری تا ز سر خود عقده کار خودی
عارفان سر در کنار مطربان افکنده اند
تو ز بی مغزی همان در بند دستار خودی
نشکنی تا جنس مردم را، نگردی مشتری
خویش را بشکن اگر صائب خریدار خودی
#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۶۶۶۸
@ghaz2020
❤8👍5👏4
نعمت الله است دائم با خدا
نعمت از الله کی باشد جدا
در دل و دیده ندیدم جز یکی
گر چه گردیدم بسی در دو سرا
میل ساحل کی کند بحری چو شد
غرقه در دریای بی پایان ما
ما نوا از بینوائی یافتیم
گر نوا جوئی بجو از بینوا
از خدا بیگانه ای دیدیم نه
هر که باشد هست با او آشنا
سروری خواهی برآ بر دار عشق
کز سر دار فنا یابی بقا
سید سرمست اگر جوئی حریف
خیز مستانه به میخانه درآ
#شاه_نعمت_الله_ولی
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۲
@ghaz2020
نعمت از الله کی باشد جدا
در دل و دیده ندیدم جز یکی
گر چه گردیدم بسی در دو سرا
میل ساحل کی کند بحری چو شد
غرقه در دریای بی پایان ما
ما نوا از بینوائی یافتیم
گر نوا جوئی بجو از بینوا
از خدا بیگانه ای دیدیم نه
هر که باشد هست با او آشنا
سروری خواهی برآ بر دار عشق
کز سر دار فنا یابی بقا
سید سرمست اگر جوئی حریف
خیز مستانه به میخانه درآ
#شاه_نعمت_الله_ولی
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۲
@ghaz2020
❤8👏2👍1
فقر ما خوشتر ز ملک پادشا
ما و درویشی و درویشی ما
فقر سلطانی است ، سلطانی است فقر
پادشه درویش و درویش پادشا
بینوائی ما و ذوق نیستی
باز پرس از عاشقان بینوا
عاشق و مستیم در کوی مغان
دنیی و عقبی کجا و ما کجا
بیخودم من بیخودم من بیخودم
با خدایم با خدایم با خدا
جام دُرد درد او درمان دل
نوش کن جامی که تا یابی دوا
نعمتالله مست و می نوشد مدام
در خرابات فنا جام بقا
#شاه_نعمت_الله_ولی
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۱۹
@ghaz2020
ما و درویشی و درویشی ما
فقر سلطانی است ، سلطانی است فقر
پادشه درویش و درویش پادشا
بینوائی ما و ذوق نیستی
باز پرس از عاشقان بینوا
عاشق و مستیم در کوی مغان
دنیی و عقبی کجا و ما کجا
بیخودم من بیخودم من بیخودم
با خدایم با خدایم با خدا
جام دُرد درد او درمان دل
نوش کن جامی که تا یابی دوا
نعمتالله مست و می نوشد مدام
در خرابات فنا جام بقا
#شاه_نعمت_الله_ولی
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۱۹
@ghaz2020
❤6👍4👏2🔥1
دُرد درد دل بود درمان ما
خوش بود دردی چنین با جان ما
عشق او بحریست ما غرقه در او
گو درآ در بحر بی پایان ما
ای که گوئی جان به جانان می دهم
جان چه باشد پیش آن جانان ما
مجلس عشقست و ما مست و خراب
سر خوشند از ذوق ما رندان ما
عشق او گنجی و دل ویرانه ای
گنج او جو در دل ویران ما
دل ببر از جان شیرین می برد
صد هزاران منتش بر جان ما
دوستدار نعمت الله خودیم
نعمت الله باشد از یاران ما
#شاه_نعمت_الله_ولی
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۳۳
@ghaz2020
خوش بود دردی چنین با جان ما
عشق او بحریست ما غرقه در او
گو درآ در بحر بی پایان ما
ای که گوئی جان به جانان می دهم
جان چه باشد پیش آن جانان ما
مجلس عشقست و ما مست و خراب
سر خوشند از ذوق ما رندان ما
عشق او گنجی و دل ویرانه ای
گنج او جو در دل ویران ما
دل ببر از جان شیرین می برد
صد هزاران منتش بر جان ما
دوستدار نعمت الله خودیم
نعمت الله باشد از یاران ما
#شاه_نعمت_الله_ولی
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۳۳
@ghaz2020
👍8❤6
Forwarded from لیست چاووش️
🏜 80 سال موسیقی پاپ و سنتی ایران
☀️ فول آلبوم خوانندگان قدیمی ☟︎︎︎ ☟︎︎︎
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 آهنـگهای لری و بختیـاری
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ هزاران آلبوم قدیمی با کیفیت۳۲۰
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 مازنـدرانـیها
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ کلیپ نوستالژیک TOP MUSIC
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 همایون شـجریان؛ آرشیو آثار
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ جملاتی که میخکوبـتان میکند!
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 پاتـوق یادش بخیـریها !!
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ اسـتوری قشــنگ
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 تاریــخ ممنـوعه !!!
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ ریمیکسهای شـاد قدیمی
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 کانال « باغ موسـیقی »
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ کافـه درخواسـت رمان
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 حافـظ، فروغ، مـولانا، خیام
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ نگاهی " ســبز " به زنـدگی
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 غزل" غزل" غزل" غزل"
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ کتابخانه ممنـوعه تلگرام !!
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 گلچین موسیقی «ایرانی و محلی»
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ تاریخ بدون سانسـور !!!
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 هزار پنـد مولانا با معانی اشعار
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ متنهایی که با طلا باید نوشت
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 آثار « علیرضـا قربانـی »
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ گـلچین آهنگـهای شاد ۱۴۰۳
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 دلکش، الهه، مرضیه، پوران، پریسا
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ آقـای تاریـخ (تاریخ، تفکر، آگاهی)
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 10000 آهنگـ زمان شاهنشاهی
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ آرشیو کامل آثار «مـعیـن»
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 80 سال موسیقی پاپ و سنتی ایران
☀️ فول آلبوم خوانندگان قدیمی ☟︎︎︎ ☟︎︎︎
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 آهنـگهای لری و بختیـاری
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ هزاران آلبوم قدیمی با کیفیت۳۲۰
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 مازنـدرانـیها
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ کلیپ نوستالژیک TOP MUSIC
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 همایون شـجریان؛ آرشیو آثار
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ جملاتی که میخکوبـتان میکند!
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 پاتـوق یادش بخیـریها !!
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ اسـتوری قشــنگ
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 تاریــخ ممنـوعه !!!
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ ریمیکسهای شـاد قدیمی
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 کانال « باغ موسـیقی »
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ کافـه درخواسـت رمان
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 حافـظ، فروغ، مـولانا، خیام
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ نگاهی " ســبز " به زنـدگی
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 غزل" غزل" غزل" غزل"
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ کتابخانه ممنـوعه تلگرام !!
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 گلچین موسیقی «ایرانی و محلی»
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ تاریخ بدون سانسـور !!!
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 هزار پنـد مولانا با معانی اشعار
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ متنهایی که با طلا باید نوشت
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 آثار « علیرضـا قربانـی »
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ گـلچین آهنگـهای شاد ۱۴۰۳
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 دلکش، الهه، مرضیه، پوران، پریسا
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ آقـای تاریـخ (تاریخ، تفکر، آگاهی)
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
🏜 10000 آهنگـ زمان شاهنشاهی
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
☀️ آرشیو کامل آثار «مـعیـن»
● ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟ ⃟⃟ ⃟ ⃟━● 𝕁𝕆𝕀ℕ
👍5❤1
فصل برداشت غم از ثمر کال من است
الف قامت تو از قد چون دال من است
چِقَدَر سنگ زدن در دل مرداب به ماه
حال مهتاب در این غمکده چون حال من است
زندگی دست خودم نیست که مردن باشد
این چنین سوختن و ساختن اقبال من است
من پِیِ زندگیم ، مرگ ولی با دل خون
کوچه کوچه همه ی شهر به دنبال من است
مثل پیراهن یوسف شده رسوایی من
هر کجا پیرُهَنی پاره شده مال من است
نزنم سر به قفس ، چون نرسم گلزاری
خواندن کنج قفس در دل هر فال من است
تا قفس هست و اسیری بنویسم چو اسیر
هر کجا تیر خُورَد بال کسی بال من است
بوی آتش اگر از هر غزلم می آید
لاشه ی سوخته ی خرمن آمال من است
#سجاد_احمدیان
@ghaz2020
الف قامت تو از قد چون دال من است
چِقَدَر سنگ زدن در دل مرداب به ماه
حال مهتاب در این غمکده چون حال من است
زندگی دست خودم نیست که مردن باشد
این چنین سوختن و ساختن اقبال من است
من پِیِ زندگیم ، مرگ ولی با دل خون
کوچه کوچه همه ی شهر به دنبال من است
مثل پیراهن یوسف شده رسوایی من
هر کجا پیرُهَنی پاره شده مال من است
نزنم سر به قفس ، چون نرسم گلزاری
خواندن کنج قفس در دل هر فال من است
تا قفس هست و اسیری بنویسم چو اسیر
هر کجا تیر خُورَد بال کسی بال من است
بوی آتش اگر از هر غزلم می آید
لاشه ی سوخته ی خرمن آمال من است
#سجاد_احمدیان
@ghaz2020
❤6👍3👏3
Instagram.com/reza.firouzi9
https://www.instagram.com/reza.firouzi9/?utm_source=qr&igsh=cWFpdGc1bWVvN29w
پیج اینستا گرامی ما 🌸👆
یک آموزگار ناپخته می تواند سالها شاگردان خود را گمراه و سرگردان کند.
https://www.instagram.com/reza.firouzi9/?utm_source=qr&igsh=cWFpdGc1bWVvN29w
پیج اینستا گرامی ما 🌸👆
یک آموزگار ناپخته می تواند سالها شاگردان خود را گمراه و سرگردان کند.
❤1👍1
چشم ما روشن به نور روی اوست
لاجرم من دوست میبینم به دوست
رند مست از گفت و گو ایمن بود
هر که مخمور است او در گفتگوست
عشق را با رنگ و بوئی کار نیست
عقل دایم در هوای رنگ و بوست
صد هزار آئینه گر بینم به چشم
در همه آئینه ها چشمم بر اوست
موج در دریا روان گردد مدام
آب جوید همچو ما در جستجوست
هیچ بد خود دیدهٔ سید ندید
آفرین بر دیدهٔ بینای اوست
#شاه_نعمت_الله_ولی
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۱۴۴
@ghaz2020
لاجرم من دوست میبینم به دوست
رند مست از گفت و گو ایمن بود
هر که مخمور است او در گفتگوست
عشق را با رنگ و بوئی کار نیست
عقل دایم در هوای رنگ و بوست
صد هزار آئینه گر بینم به چشم
در همه آئینه ها چشمم بر اوست
موج در دریا روان گردد مدام
آب جوید همچو ما در جستجوست
هیچ بد خود دیدهٔ سید ندید
آفرین بر دیدهٔ بینای اوست
#شاه_نعمت_الله_ولی
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۱۴۴
@ghaz2020
❤4👍3👏1
ز بعد وقت نومیدی امیدیست
به زیر کوری اندر سینه دیدیست
نبینی نور چون دانی تو کوری
سیه نادیده کی داند سپیدیست
قرین صد هزاران نقش و معنی
نهان تصریف سلطان وحیدیست
که جنباننده این نقش و معنیست
چو بادی رقصهای شاخ بیدیست
مشو نومید از دشنام دلدار
که بعد رنج روزه روز عیدیست
که یبقی الحب ما بقی العتاب
که هر نقصی کشاننده مزیدیست
رها کن گفت به از گفت یابی
یقین هر حادثی را خود ندیدیست
#مولانا
- دیوان شمس
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۳۵۰
@ghaz2020
به زیر کوری اندر سینه دیدیست
نبینی نور چون دانی تو کوری
سیه نادیده کی داند سپیدیست
قرین صد هزاران نقش و معنی
نهان تصریف سلطان وحیدیست
که جنباننده این نقش و معنیست
چو بادی رقصهای شاخ بیدیست
مشو نومید از دشنام دلدار
که بعد رنج روزه روز عیدیست
که یبقی الحب ما بقی العتاب
که هر نقصی کشاننده مزیدیست
رها کن گفت به از گفت یابی
یقین هر حادثی را خود ندیدیست
#مولانا
- دیوان شمس
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۳۵۰
@ghaz2020
❤4👍4