قانون بچه ها
434 members
7.2K photos
34 videos
141 files
22 links
@roustaeeali سردبیر قانون بچه ها كليك

ساغر پاکسرشت:مدیر روابط عمومی روزنامه قانون @Spakseresht

قانون بچه ها اولین روزنامه کودک و نوجوان در کشور
Download Telegram
to view and join the conversation
مدتي از اين ماجرا گذشت. يک روز آن مرد رهگذر، خسته و گرسنه در حالي که هيچ آذوقه‌اي نداشت به سوي شهر مي‌رفت. ناگهان کسي او را صدا زد. برگشت و ميمون را ديد. ميمون را شناخت و او را در آغوش گرفت و نوازش کرد. ميمون از مرد براي محبتي که آن روز در حقش کرده بود، تشکر کرد و گفت: ميمون‌ها خانه‌اي ندارند که تو را به آنجا دعوت کنم، اما در عوض مي‌توانم هرقدر بخواهي برايت ميوه بياورم. همين‌جا بمان تا برگردم.مرد رهگذر از اسب پياده شد و روي زمين نشست. چند دقيقه بعد، ميمون با سبدي پر از ميوه‌هاي تازه آمد. مرد که گرسنه بود تا مي‌توانست از آن ميوه‌ها خورد و به اسبش هم داد. او بقيه ميوه‌ها را در خورجين اسب گذاشت و به راه افتاد. همان‌طور که مي‌رفت صداي غرش حيوان درنده‌اي را شنيد. تنش لرزيد اما صدايي گفت: نترس دوست عزيز، مرا مي‌شناسي ؟ مرد ببر را شناخت، ولي باز هم مي ترسيد. ببر نزديک تر شد و گفت: از ديدن دوباره تو بسيار خوشحالم. هنوز محبت تو را فراموش نکرده‌ام و براي کاري که در حق من کرده‌اي، هديه‌اي کوچک برايت آورده‌ام. همين‌جا بمان تا برگردم. ببر به قصر امير که در همان نزديکي بود، رفت و پنهاني وارد قصر شد. دختر امير در حياط قصر بازي مي‌کرد. ببر دستبند جواهرنشان او را ربود و فرار کرد. مرد رهگذر بي خبر از همه جا تا آن دستبند زيبا را ديد، خوشحال شد. از ببر تشکر کرد و به راه خود ادامه داد. وقتي به شهر رسيد به ياد آورد که مرد زرگر آنجا زندگي مي‌کند. با خودش فکر کرد: به ديدن او مي‌روم تا هم ديداري تازه کنم و هم اين دستبند را به او نشان بدهم تا قيمت آن را بدانم.مرد رهگذر پس از قدري جست‌وجو، خانه زرگر را پيدا کرد. زرگر از ديدن او بسيار خوشحال شد. مرد رهگذر ماجراي دستبند را براي زرگر تعريف کرد و آن را به وي نشان داد. زرگر طماع تا دستبند را ديد، آن را شناخت، چراکه خبر دزديده شدن آن در شهر پيچيده بود و امير براي يابنده‌اش جايزه تعيين کرده بود. به مرد گفت همين‌جا بمان تا به مغازه بروم و آن را وزن کنم و قيمتش را به تو بگويم. زرگر از خانه بيرون آمد و خود را با عجله به قصر رساند و به نگهبان گفت: اين خبر خوش را به امير برسان که زرگري، دزد دستبند را پيدا کرده است. خبر به امير رسيد و زرگر را به قصر بردند و او دستبند را به امير داد و گفت: دزد اين دستبند هم اکنون در خانه من است، کساني را بفرستيد تا او را دستگير کنند. به دستور امير آن مرد بيچاره را دستگير کردند و به قصر آوردند. امير تا او را ديد با عصبانيت فرياد زد: اين دستبند را از کجا آورده‌اي ؟ و مرد تمام ماجرا را براي او نقل کرد. اما هيچکس حرف او را باور نکرد و مرد زرگر نيز اظهار ناآشنايي کرد. امير دستور داد دست و پاي او را ببندند و گرد شهر بگردانند و سپس اعدامش کنند. ماري که توسط آن مرد نجات يافته بود، او را ديد و شناخت. براي آنکه بداند ماجرا از چه قرار است، به دنبال آنان رفت تا به زندان رسيد. اظهار آشنايي کرد و ماجرا را پرسيد و مرد تمام ماجرا را براي او نقل کرد. مار بسيار اندوهگين شد و به او گفت: يادت مي‌آيد به تو گفتم که آن مرد زرگر را نجات نده، او بي وفا و نمک نشناس است ؟ حالا ناراحت نباش. من فکري دارم. من به قصر مي‌روم و دست پسر امير را نيش مي‌زنم. اين گياه پادزهر آن است آن را بگير، وقتي خبردار شدي به نگهبان بگو که داروي نيش زدگي را داري. اين تنها راه نجات توست.مار اين را گفت و رفت. مدتي گذشت و هياهويي بين نگهبانان افتاد که يک مار پسر امير را نيش زده و امير گفته هرکس پسرش را درمان کند، آرزوي او را برآورده مي‌کنم. مرد که منتظر اين خبر بود، همان کاري را که مار به او گفته بود، انجام داد. او را به قصر بردند. او گياه را از خورجينش درآورد و گفت: اين گياه را بکوبيد و دو بار بجوشانيد و بعد از خنک شدن به مارگزيده بدهيد. اين کار را کردند و پسر امير نجات يافت. امير از مرد خواست تا آرزوي خود را بگويد. او گفت: يک فرد اسير جز آزادي چه مي‌خواهد ؟ من آزادي‌ام را مي‌خواهم و اينکه حرف‌هايم را باور کنيد. امير پذيرفت و دستور داد تا او را آزاد کنند و آن مرد زرگر را به خاطر کار نادرستي که کرده بود، محاکمه و زنداني کردند.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

باز نویسی : علی روستایی

#متلها

@ghanoonbacheha
چگونه در مواقع ضروری فرزندمان را مشغول کنیم
من حوصله ام سر رفته!
علی روستایی


سرگرم شدن كودكان با خود مي‌تواند مزاياي بسياري هم براي آن‌ها و هم براي والدين شان داشته باشد. وقتي كودك به تنهايي بازي مي‌كند در واقع مشق استقلال مي‌كند، مهارت خود را در زبان‌آموزي رشد مي‌دهد و كمك مي‌كند تا اعتماد به نفس بيشتري پيدا كند. اين موضوع مي‌تواند به والدين نيز فرصتي براي كارهاي عقب افتاده‌شان بدهد.

مطمئنا براي‌تان پيش آمده است كه سخت درگير كاري باشيد و استرس فراواني را تحمل ‌كنيد و ندانيد كه مي‌توانيد كارتان را كه اهميتش مستلزم پايان يافتن در محدوده زماني معيني است به پايان مي‌رسانيد يا خير، هم‌زمان كودك‌تان هم مدام گريه كند و فرياد بكشد تا توجه شما را به خودش جلب كند تا با او بازي كنيد. در آن وضعيت نه مي‌توانيد كارتان را به لحاظ اهميتش رها سازيد، نه مي‌توانيد كودك‌تان را كه پر ارزش‌ترين و دوست‌داستني‌ترين موجود زندگاني‌تان است، ناراحت كنيد. همه شما مطمئنا اين تنگنا را تجربه كرده‌ايد و حتما با خود انديشيده‌ايد كه اي كاش روشي براي سرگرم كردن كودك با خود، وجود داشت تا در چنين هنگامه‌اي مي‌توانست او را سرگرم كرد.

اين خواسته شما منطقي است، چون كودك نوپا مي‌تواند اسباب بازي‌هايش را بر دارد و با رفتن به گوشه‌اي خلوت به بازي با خود بپردازد و اتفاقا اغلب كودكان هم در انجام كارها توسط خودشان، پافشاري و سماجت به خرج مي‌دهند. اما به طور معمول اين زمان براي بازي به درازا نمي‌كشد وهنوز زماني نگذشته بچه‌ها دوباره سراغ والدين خود باز مي‌گردند.

جين فوي، متخصص كودكان در كاروليناي شمالي مي‌گويد: «كودكان نوپا اصولا نمي‌توانند براي مدت طولاني به تنهايي بازي كنند». اما همين زمان اندك نيز مي‌تواند مفيد باشد چرا كه نه تنها كمك مي‌كند تا شما در مواقع ضروري از اين فرصت استفاده كرده و به كارهاي روزمره‌تان بپردازيد بلكه طبق گفته متخصصان تنها بازي كردن، مي‌تواند تقويت كننده استقلال، اعتماد به نفس، خلاقيت و مهارت‌هاي زباني كودكان نيز باشد. اغلب مي‌بينيم كه يك كودك 15 ماهه موقعي كه تنها بازي مي‌كند با خود چيزهايي زمزمه مي‌كند، چنين بازي‌هايي مي‌توانند پايه و اساس رشد مهارت‌هاي زباني در او باشند.

اماهمان‌طور كه گفته شد اين زمان غالبا بسيار كوتاه است. براي زياد كردن زمان سرگرمي كودكان در تنهايي، مي‌توان به چند مورد توجه و دقت كرد.

اول اينكه كودك را با چيزهايي مشغول سازيد كه كشش خاصي به سمت آن‌ها دارد. مهم نيست اگر آن بازي باعث كمي كثيف كاري يا سر و صدا ‌شود، مهم اين است كه شما او را وادار كرده‌ايد كه زمان بيشتري را به بازي با خود اختصاص دهد. دوم اينكه او را به اين كار، يعني بازي با خود، عادت بدهيد. به اين صورت كه اگر او در زمان بازي به روش‌هاي خاص شما را دعوت به بازي كرد شما مهربانانه از بازي با او كنار بكشيد و اجازه دهيد اين معني را درك كند كه اكنون زمان بازي با او نيست و شما خود مشغول كاري هستيد و او بايد اين را بفهمد.

سوم؛ جهت‌دهي است.يك كودك نو پا نياز به جهت دهي دارد، از اين جهت زماني كه احساس مي‌كنيد اندك اندك تمايلش را به بازي با يك اسباب بازي از دست مي‌دهد، با پرسيدن يك سوال دوباره او را تحريك كنيد.

به طور مثال وقتي كودك‌تان مشغول بازي با ماشينش است، در حين اين كه مشغول كار خودتان هستيد بدون اين كه مستقيما وارد بازي با او شويد، با او صحبت كنيد. مثلا بگوييد:«عجب ماشين زيبايي! اين ماشين چقدر مي‌تواند سرعت برود؟».مطمئن باشيد كه كودك با شنيدن اين جنس سوالات دوباره ترغيب به بازي مي‌شود و مدتي ديگر را با همان اسباب‌بازي، سپري خواهد كرد.

البته ممكن است تمامي اين روش‌ها بيش از چند دقيقه به بازي كودكان در تنهايي با خود، نينجامد اما مطمئن باشيد با طي اين روند، آهسته آهسته اين زمان افزايش پيدا كرده و او به بازي با خود عادت مي‌كند. اما به خاطر داشته باشيد كه اين فرآيند هميشه با يك الگو و با يك كيفيت ثابت نخواهد بود.

كودكي كه يك روز خيلي خوب خودش را به تنهايي سرگرم مي‌كند، ممكن است روز بعد كاملا از اين كار امتناع كند، اما شما بايد تلاش كنيد كه فرصت‌هاي لازم را براي او فراهم كنيد تا تنها بازي كردن را به مرور بياموزد. پيش از اين كه شما فكرش را بكنيد خواهيد ديد كه توانسته‌ايد 15 دقيقه تمام به حال خودتان باشيد و كودك كاري به شما نداشته و شادمانه خود را در دنياي بازي غرق كرده است!اين زمان هم به شما هم به كودك اين فرصت را مي‌دهد تا كمي با خود خلوت كنيد.
اين خلوت براي شما مي‌تواند با پرداختن به كارهاي‌تان مفيد فايده باشد و براي او نيز فرصتي شود براي استقلال، براي آن كه بياموزد هميشه و در همه حال بزرگ‌ترها در خدمت او نيستند. بياموزد كه همه زماني را براي پرداختن به كارهاي خود نياز دارند. اين زمان و فرصت همچنين به او اعتماد به نفس مي‌دهد. اينكه فراگيرد كه او خود نيز مي‌تواند در شرايطي خاص خودش را سرگرم كند و از پس كارهاي كوچك خود برآيد. اما در آخر اين نكته را متذكر شويم كه والدين بايد در تمام اين زمان گوشه چشمي به كودك خود داشته باشند تا خداي ناكرده در تنهايي دچار حادثه نشود.

@ghanoonbacheha
با دخالت دیگران در تربیت فرزندمان چه کار کنیم؟
فرض کنید از فرزندتان رفتاری سر زده که اشتباه است. در این شرایط به جای اینکه مادر و پدر مستقیم فرزندشان را سرزنش کنند دایی خانواده، فرزندشان را سرزنش و گاه حتی تنبیه می‌کند. هرچند توبیخ و تنبیه در آموزش فرزندان اساسا غلط است، اما وارد شدن دایی در حریم رابطه والدین و فرزند باعث می‌شود که فرزند مفهوم حریم‌شکنی را یاد بگیرد.

اما وقتی پدر و مادر اجازه دخالت دیگران در تربیت فرزند و مهم‌تر از همه دخالت در حریم شخصی خود و فرزندشان را نمی‌دهند با این‌کار احساس امنیت نیز در فرزندشان به وجود می‌آورند. زیرا والدین برای فرزندشان مرجع قدرت به حساب می‌آیند و اگر قرار باشد هرکسی در این بین در امر آموزش فرزندان دخالت کند و مرجع قدرت کودک شود شرایطی پیش می‌آید که کودک مجبور است در مقابل همه این افراد بله و چشم بگوید و هرگز نمی‌تواند شخصیت مستقل خود را شکل دهد.کودکی که در این شرایط آموزش می‌بیند به تدریج شأن انسانی خود را فراموش می‌کند. این فرزند در آینده وقتی وارد جامعه می‌شود و برای مثال با بدرفتاری ريیس خود رو به رو می‌شود نحوه برخورد درست را نمی‌داند زیرا در زمان کودکی این موقعیت را هرگز برایش فراهم نساختیم. در آن زمان هرکسی به خودش اجازه می‌داد که راجع به فرزندمان هر نظری دلش خواست بدهد.به عقیده ما حالت ایده‌آل آن این است که اگر پدر و مادر مرتکب خطایی در امر آموزش فرزند شدند و بنا باشد کسی در این مورد دخالت کند فقط دولت به نمایندگی جامعه این مسئولیت را بر عهده گیرد زیرا اگر کودک مورد بدرفتاری قرار بگیرد در آینده باعث آسیب به جامعه خواهد شد. بنابراین اثرات منفی دخالت دیگران در تربیت فرزند تنها مربوط به خود او نیست و پیامدهای بزرگ‌تری دارد.

#تعلیم_و_تربیت

@ghanoonbacheha
«افسانه شعبان‌نژاد»

افسانه شعبان‌نژاد، شاعر و نویسنده ادبیات کودک و نوجوان، در یکم اردبیهشت ماه ۱۳۴۲ در شهداد کرمان متولد شد. او دارای مدرک کارشناسی رشته زبان و ادبیات فارسی و کارشناسی ارشد رشته ادبیات نمایشی است.

فعالیت کاری افسانه شعبان‌نژاد

افسانه شعبان‌نژاد فعالیت خود را در حوزه ادبیات کودک و نوجوان از سال ۱۳۶۰ آغاز کرد. مدتی به عنوان سردبیر برنامه خردسالان و کودکان در رادیو مشغول به کار بود. سردبیری مجلات رشد نوآموز و رشد دانش‌آموز، عضویت در شورای شعر کیهان بچه‌ها، عضویت در شورای شعر و موسیقی و شورای نمایشنامه نویسی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان از مسئولیت‌های قبلی و فعلی او به شمار می‌رود. او هم اکنون به عنوان مسئول شورای شعر انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مشغول فعالیت است. از او تاکنون بیش از۴۰۰ عنوان کتاب در حوزه شعر، داستان، ترجمه و بازنویسی برای کودکان و نوجوانان منتشر شده‌است.

در سال ۲۰۱۰ کاندیدای دریافت جایزه آسترید لیندگرن، معتبرترین جایزه ادبی جهان در بخش کودک و نوجوان شده است و کتاب ماست شیرین وی در سال ۲۰۱۵، به فهرست کلاغ سفید کتابخانه بین المللی مونیخ راه یافت.

#کوشندگان_کودک

@ghanoonbacheha
چگونه در مواقع ضروری فرزندمان را مشغول کنیم
من حوصله ام سر رفته!
علی روستایی


سرگرم شدن كودكان با خود مي‌تواند مزاياي بسياري هم براي آن‌ها و هم براي والدين شان داشته باشد. وقتي كودك به تنهايي بازي مي‌كند در واقع مشق استقلال مي‌كند، مهارت خود را در زبان‌آموزي رشد مي‌دهد و كمك مي‌كند تا اعتماد به نفس بيشتري پيدا كند. اين موضوع مي‌تواند به والدين نيز فرصتي براي كارهاي عقب افتاده‌شان بدهد.

مطمئنا براي‌تان پيش آمده است كه سخت درگير كاري باشيد و استرس فراواني را تحمل ‌كنيد و ندانيد كه مي‌توانيد كارتان را كه اهميتش مستلزم پايان يافتن در محدوده زماني معيني است به پايان مي‌رسانيد يا خير، هم‌زمان كودك‌تان هم مدام گريه كند و فرياد بكشد تا توجه شما را به خودش جلب كند تا با او بازي كنيد. در آن وضعيت نه مي‌توانيد كارتان را به لحاظ اهميتش رها سازيد، نه مي‌توانيد كودك‌تان را كه پر ارزش‌ترين و دوست‌داستني‌ترين موجود زندگاني‌تان است، ناراحت كنيد. همه شما مطمئنا اين تنگنا را تجربه كرده‌ايد و حتما با خود انديشيده‌ايد كه اي كاش روشي براي سرگرم كردن كودك با خود، وجود داشت تا در چنين هنگامه‌اي مي‌توانست او را سرگرم كرد.

اين خواسته شما منطقي است، چون كودك نوپا مي‌تواند اسباب بازي‌هايش را بر دارد و با رفتن به گوشه‌اي خلوت به بازي با خود بپردازد و اتفاقا اغلب كودكان هم در انجام كارها توسط خودشان، پافشاري و سماجت به خرج مي‌دهند. اما به طور معمول اين زمان براي بازي به درازا نمي‌كشد وهنوز زماني نگذشته بچه‌ها دوباره سراغ والدين خود باز مي‌گردند.

جين فوي، متخصص كودكان در كاروليناي شمالي مي‌گويد: «كودكان نوپا اصولا نمي‌توانند براي مدت طولاني به تنهايي بازي كنند». اما همين زمان اندك نيز مي‌تواند مفيد باشد چرا كه نه تنها كمك مي‌كند تا شما در مواقع ضروري از اين فرصت استفاده كرده و به كارهاي روزمره‌تان بپردازيد بلكه طبق گفته متخصصان تنها بازي كردن، مي‌تواند تقويت كننده استقلال، اعتماد به نفس، خلاقيت و مهارت‌هاي زباني كودكان نيز باشد. اغلب مي‌بينيم كه يك كودك 15 ماهه موقعي كه تنها بازي مي‌كند با خود چيزهايي زمزمه مي‌كند، چنين بازي‌هايي مي‌توانند پايه و اساس رشد مهارت‌هاي زباني در او باشند.

اماهمان‌طور كه گفته شد اين زمان غالبا بسيار كوتاه است. براي زياد كردن زمان سرگرمي كودكان در تنهايي، مي‌توان به چند مورد توجه و دقت كرد.

اول اينكه كودك را با چيزهايي مشغول سازيد كه كشش خاصي به سمت آن‌ها دارد. مهم نيست اگر آن بازي باعث كمي كثيف كاري يا سر و صدا ‌شود، مهم اين است كه شما او را وادار كرده‌ايد كه زمان بيشتري را به بازي با خود اختصاص دهد. دوم اينكه او را به اين كار، يعني بازي با خود، عادت بدهيد. به اين صورت كه اگر او در زمان بازي به روش‌هاي خاص شما را دعوت به بازي كرد شما مهربانانه از بازي با او كنار بكشيد و اجازه دهيد اين معني را درك كند كه اكنون زمان بازي با او نيست و شما خود مشغول كاري هستيد و او بايد اين را بفهمد.

سوم؛ جهت‌دهي است.يك كودك نو پا نياز به جهت دهي دارد، از اين جهت زماني كه احساس مي‌كنيد اندك اندك تمايلش را به بازي با يك اسباب بازي از دست مي‌دهد، با پرسيدن يك سوال دوباره او را تحريك كنيد.

به طور مثال وقتي كودك‌تان مشغول بازي با ماشينش است، در حين اين كه مشغول كار خودتان هستيد بدون اين كه مستقيما وارد بازي با او شويد، با او صحبت كنيد. مثلا بگوييد:«عجب ماشين زيبايي! اين ماشين چقدر مي‌تواند سرعت برود؟».مطمئن باشيد كه كودك با شنيدن اين جنس سوالات دوباره ترغيب به بازي مي‌شود و مدتي ديگر را با همان اسباب‌بازي، سپري خواهد كرد.

البته ممكن است تمامي اين روش‌ها بيش از چند دقيقه به بازي كودكان در تنهايي با خود، نينجامد اما مطمئن باشيد با طي اين روند، آهسته آهسته اين زمان افزايش پيدا كرده و او به بازي با خود عادت مي‌كند. اما به خاطر داشته باشيد كه اين فرآيند هميشه با يك الگو و با يك كيفيت ثابت نخواهد بود.

كودكي كه يك روز خيلي خوب خودش را به تنهايي سرگرم مي‌كند، ممكن است روز بعد كاملا از اين كار امتناع كند، اما شما بايد تلاش كنيد كه فرصت‌هاي لازم را براي او فراهم كنيد تا تنها بازي كردن را به مرور بياموزد. پيش از اين كه شما فكرش را بكنيد خواهيد ديد كه توانسته‌ايد 15 دقيقه تمام به حال خودتان باشيد و كودك كاري به شما نداشته و شادمانه خود را در دنياي بازي غرق كرده است!اين زمان هم به شما هم به كودك اين فرصت را مي‌دهد تا كمي با خود خلوت كنيد.
اين خلوت براي شما مي‌تواند با پرداختن به كارهاي‌تان مفيد فايده باشد و براي او نيز فرصتي شود براي استقلال، براي آن كه بياموزد هميشه و در همه حال بزرگ‌ترها در خدمت او نيستند. بياموزد كه همه زماني را براي پرداختن به كارهاي خود نياز دارند. اين زمان و فرصت همچنين به او اعتماد به نفس مي‌دهد. اينكه فراگيرد كه او خود نيز مي‌تواند در شرايطي خاص خودش را سرگرم كند و از پس كارهاي كوچك خود برآيد. اما در آخر اين نكته را متذكر شويم كه والدين بايد در تمام اين زمان گوشه چشمي به كودك خود داشته باشند تا خداي ناكرده در تنهايي دچار حادثه نشود.

@ghanoonbacheha
متل‌ها، كليد گنج‌هاي كهن
قصه‌ها و متل‌ها نقش بسيار مهمي در انتقال فرهنگ‌ها و سنت‌ها داشته‌اند و دارند. آن‌ها منعكس كننده دردها و تلخكامي‌ها، آرزوها و روياهاي مردمان پيشين هستند. از طريق آن‌ها مي‌توان به نوع نگرش مردم گذشته به جهان پيرامون‌شان پي برد، همچنين به شناخته‌ها و ناشناخته‌ها و دغدغه‌هاي‌شان. از اين‌رو گنجينه‌هايي به‌شمار مي‌آيند كه بسيار حائز اهميتند. گنجينه‌هايي كه قهرمانان و خائنان تاريخ را به آيندگان مي‌شناسانند و حاوي آموزه‌هاي بي‌شماري هستند. ما سعي داريم ازاين به بعد نه در هر شماره، اما به‌طور مداوم اين گنجينه‌هاي بي‌مانند را به شما معرفي كنيم تا در انتها مجموعه‌اي بي‌نظير از آنان پديد آيد. ازين‌رو چنانچه دوستان در تحقق اين مهم مي‌توانند كمكي كنند مضايقه نفرموده و با ارسال اين‌گونه آثار ما را ياري دهند.

به دام افتادن زرگر
صيادي براي شکار حيوانات، دامي گسترده بود. يک ببر و مار و ميمون در آن به دام افتادند. اتفاقا مردي زرگر هم که از آنجا مي‌گذشت، در دام گرفتار شد. آن‌ها منتظر بودند تا صياد از راه برسد. زرگر خيالش آسوده بود که اگر صياد بيايد، با او کاري نخواهد داشت و او را نجات خواهد داد، اما ببر و مار و ميمون نگران بودند و هر کار مي‌کردند نمي‌توانستند راهي براي نجات بيابند. دو روز گذشت، آن‌ها خسته و گرسنه در انتظار بودند که کسي به سراغ‌شان بيايد. روز سوم صداي پاي اسبي را شنيدند. زرگر که ديگر رمقي برايش نمانده بود، با خوشحالي فرياد زد : آي مرد صياد، مرا نجات بده. ببري بزرگ و ميمون بازيگوش و يک مار در دام تو هستند. مي‌تواني از فروش آن‌ها سود فراواني به دست آوري.

صداي شيهه اسب قطع شد و بعد صداي پايي به گوش آن‌ها رسيد که نزديک و نزديک‌تر مي‌شد. لحظاتي بعد مردي کنار گودال ايستاد. ببر غرش کرد و مي‌خواست به آن مرد بفهماند که هنوز قوي و پرزور است. مرد به زرگر گفت: من صياد نيستم، رهگذري هستم که از اينجا مي‌گذرم. حالا تو را نجات مي‌دهم تا به دنبال کار و زندگي‌ات بروي. سپس ريسماني از خورجين اسبش درآورد و داخل گودال انداخت، اما قبل از اينکه مرد زرگر بتواند حرکتي کند، ميمون دويد و از ريسمان بالا رفت، به دنبالش ببر و مار هم از گودال بيرون آمدند. وقتي که هر سه بالا آمدند، ميمون ريسمان را بالا کشيد و به مرد رهگذر گفت: تو در حق ما لطف کردي و ما را نجات دادي، ما مديون تو هستيم و بدان که هر موقع برايت گرفتاري پيش بيايد، به کمکت خواهيم آمد اما اين مرد زرگر را همين جا بگذار و برو، او مرد بد سرشتي است. ما در اين چند روز او را خوب شناخته‌ايم. او کسي است که به هيچ‌کس جز خودش فکر نمي‌کند و خوبي‌ها را خيلي زود فراموش مي‌کند. مرد رهگذر گفت: نه، من نمي‌توانم او را تنها و گرسنه در اين گودال رها کنم. شايد صياد تا چند روز ديگر هم به اينجا سر نزند. من وظيفه خود مي‌دانم که از او دفاع کنم.بعد ريسمان را داخل گودال انداخت و مرد را هم بيرون آورد. مرد از او تشکر کرد و قول داد که روزي محبت او را جبران کند. سپس نشاني خانه‌اش را به او داد تا اگر روزي به شهر آمد، نزد او برود. مرد رهگذر پس از اينکه مقداري آب و غذا به زرگر داد، از او خداحافظي کرد و رفت.
مدتي از اين ماجرا گذشت. يک روز آن مرد رهگذر، خسته و گرسنه در حالي که هيچ آذوقه‌اي نداشت به سوي شهر مي‌رفت. ناگهان کسي او را صدا زد. برگشت و ميمون را ديد. ميمون را شناخت و او را در آغوش گرفت و نوازش کرد. ميمون از مرد براي محبتي که آن روز در حقش کرده بود، تشکر کرد و گفت: ميمون‌ها خانه‌اي ندارند که تو را به آنجا دعوت کنم، اما در عوض مي‌توانم هرقدر بخواهي برايت ميوه بياورم. همين‌جا بمان تا برگردم.مرد رهگذر از اسب پياده شد و روي زمين نشست. چند دقيقه بعد، ميمون با سبدي پر از ميوه‌هاي تازه آمد. مرد که گرسنه بود تا مي‌توانست از آن ميوه‌ها خورد و به اسبش هم داد. او بقيه ميوه‌ها را در خورجين اسب گذاشت و به راه افتاد. همان‌طور که مي‌رفت صداي غرش حيوان درنده‌اي را شنيد. تنش لرزيد اما صدايي گفت: نترس دوست عزيز، مرا مي‌شناسي ؟ مرد ببر را شناخت، ولي باز هم مي ترسيد. ببر نزديک تر شد و گفت: از ديدن دوباره تو بسيار خوشحالم. هنوز محبت تو را فراموش نکرده‌ام و براي کاري که در حق من کرده‌اي، هديه‌اي کوچک برايت آورده‌ام. همين‌جا بمان تا برگردم. ببر به قصر امير که در همان نزديکي بود، رفت و پنهاني وارد قصر شد. دختر امير در حياط قصر بازي مي‌کرد. ببر دستبند جواهرنشان او را ربود و فرار کرد. مرد رهگذر بي خبر از همه جا تا آن دستبند زيبا را ديد، خوشحال شد. از ببر تشکر کرد و به راه خود ادامه داد. وقتي به شهر رسيد به ياد آورد که مرد زرگر آنجا زندگي مي‌کند. با خودش فکر کرد: به ديدن او مي‌روم تا هم ديداري تازه کنم و هم اين دستبند را به او نشان بدهم تا قيمت آن را بدانم.مرد رهگذر پس از قدري جست‌وجو، خانه زرگر را پيدا کرد. زرگر از ديدن او بسيار خوشحال شد. مرد رهگذر ماجراي دستبند را براي زرگر تعريف کرد و آن را به وي نشان داد. زرگر طماع تا دستبند را ديد، آن را شناخت، چراکه خبر دزديده شدن آن در شهر پيچيده بود و امير براي يابنده‌اش جايزه تعيين کرده بود. به مرد گفت همين‌جا بمان تا به مغازه بروم و آن را وزن کنم و قيمتش را به تو بگويم. زرگر از خانه بيرون آمد و خود را با عجله به قصر رساند و به نگهبان گفت: اين خبر خوش را به امير برسان که زرگري، دزد دستبند را پيدا کرده است. خبر به امير رسيد و زرگر را به قصر بردند و او دستبند را به امير داد و گفت: دزد اين دستبند هم اکنون در خانه من است، کساني را بفرستيد تا او را دستگير کنند. به دستور امير آن مرد بيچاره را دستگير کردند و به قصر آوردند. امير تا او را ديد با عصبانيت فرياد زد: اين دستبند را از کجا آورده‌اي ؟ و مرد تمام ماجرا را براي او نقل کرد. اما هيچکس حرف او را باور نکرد و مرد زرگر نيز اظهار ناآشنايي کرد. امير دستور داد دست و پاي او را ببندند و گرد شهر بگردانند و سپس اعدامش کنند. ماري که توسط آن مرد نجات يافته بود، او را ديد و شناخت. براي آنکه بداند ماجرا از چه قرار است، به دنبال آنان رفت تا به زندان رسيد. اظهار آشنايي کرد و ماجرا را پرسيد و مرد تمام ماجرا را براي او نقل کرد. مار بسيار اندوهگين شد و به او گفت: يادت مي‌آيد به تو گفتم که آن مرد زرگر را نجات نده، او بي وفا و نمک نشناس است ؟ حالا ناراحت نباش. من فکري دارم. من به قصر مي‌روم و دست پسر امير را نيش مي‌زنم. اين گياه پادزهر آن است آن را بگير، وقتي خبردار شدي به نگهبان بگو که داروي نيش زدگي را داري. اين تنها راه نجات توست.مار اين را گفت و رفت. مدتي گذشت و هياهويي بين نگهبانان افتاد که يک مار پسر امير را نيش زده و امير گفته هرکس پسرش را درمان کند، آرزوي او را برآورده مي‌کنم. مرد که منتظر اين خبر بود، همان کاري را که مار به او گفته بود، انجام داد. او را به قصر بردند. او گياه را از خورجينش درآورد و گفت: اين گياه را بکوبيد و دو بار بجوشانيد و بعد از خنک شدن به مارگزيده بدهيد. اين کار را کردند و پسر امير نجات يافت. امير از مرد خواست تا آرزوي خود را بگويد. او گفت: يک فرد اسير جز آزادي چه مي‌خواهد ؟ من آزادي‌ام را مي‌خواهم و اينکه حرف‌هايم را باور کنيد. امير پذيرفت و دستور داد تا او را آزاد کنند و آن مرد زرگر را به خاطر کار نادرستي که کرده بود، محاکمه و زنداني کردند.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

باز نویسی : علی روستایی

#متلها

@ghanoonbacheha