قانون بچه ها
297 members
7.31K photos
35 videos
141 files
22 links
@roustaeeali سردبیر قانون بچه ها كليك

ساغر پاکسرشت:مدیر روابط عمومی روزنامه قانون @Spakseresht

قانون بچه ها اولین روزنامه کودک و نوجوان در کشور
Download Telegram
to view and join the conversation
اوربل ادوارت درنفيشيان

به مناسبت کریسمس
شورای کتاب کودک برگزار می‌کند:
چگونه رمان تاریخی نوجوان بنویسیم؟

پبش نیاز: آشنایی نسبی با عناصر داستان
۲۵ دی، ۲ و ۱۶ بهمن ساعت ۱۶ - ۱۸
(سه جلسه)
کتابخانه تحقیقاتی شورای کتاب کودک
خیابان انقلاب، خیابان ابوریحان، خیابان وحید نظری غربی، پلاک ۳۱، طبقه دوم.
برای نام نویسی و کسب اطلاعات بیشتر با دبیرخانه شورای کتاب کودک ازساعت ۹-۱۵ تماس بگیرید: ۶۶۴۰۸۰۷۴
@ghanoonbacheha
دوستان عزیز سلام. در نظر داریم از این به بعد، داستان هایی از شاهنامه (به زبان ساده) براتون بگذاریم. گوینده‌ی این داستان ها آقای " فرزاد_شیرمحمدی" هستند.
این مجموعه به سفارش انتشارات خط خطی تهیه شده است.

@ghanoonbacheha
شاهنامه قسمت دوم
@ghessehh
داستان های #شاهنامه به زبان ساده
قسمت دوم
#اولین_شاهان از کیومرث تا جمشید
گوینده: آقای فرزاد_شیرمحمدی
پاشداشت يكى از مهم‌ترين همراهان توران ميرهادى در تأليف فرهنگنامه كودكان و نوجوانان

شب علی بلوکباشی
باسخنرانی نوش آفرین انصاری، ناصر تکمیل همایون، علی دهباشی و ...
یک شنبه ۲۲دی ماه
@ghanoonbacheha
آموزش نقاشی به کوچولوهای دوست داشتنی...
پر از هیجان و شادی. اینجا موسیقی گوش میدیم، شعر میخونیم و نقاشی می کشیم. جای همه شما بچه ها خالی است.
Forwarded from علی روستایی
دیروز غروب با آتنای عزیز نقاشی کشیدیم و کلی درباره کارتونهای جدید صحبت کردیم. البته اینو بگم که هنوز هیچکدوم از بچه ها نتونستن کارتونی رو معرفی کنن که من ندیده باشم...
روزی خوشبختانه با شادی دور از هیاهوهای بیرون...
به زودی با "ممنون" به سراغ شما بچه های دوست داشتنی میایم. کانال قانون بچه ها رو دنبال کنین.
شعر زیبایی از نوید صنعتی عزیز


به نام خدا

شعر انتظار..

.....می رسد از راه یک روز آفتاب....نویدصنعتی

می رسد یک روز ، روز نو بهار میدهد گلهای خنده ، سرو زار

غنچه ها تک تک همه گل می شوند از قدوم سبز یار پل می شوند

می رسد یک روز ، روز عید ما روز عید بندگی ، عید خدا
روز شادی ، روز عشق و روز ناب می رسد از راه یک روز آفتاب

میرسد آن روز یار خوش جمال می شود هر ذره ، هر لحظه کمال
از دعای مادران خوب و پاک می شود دنیا زمانی تابناک
نوید صنعتی

به نام خدا

آدم برفی. نوید صنعتی

زنگ هنر شده بود. همه بچه ها با شور و شوق دفتر های نقاشی، مدادرنگی ها و ... را اماده روی میز گذاشته بودند تا بتوانند نقاشی بکشند. معلم آرام وارد کلاس شده و روی میز تکیه زده بود. او دنبال موضوع نقاشی آن روز می گشت تا به بچه ها بگوید و از آنها بخواهد تا نقاشی کنند.
معلم یکدفعه نگاه اش به پنجره و داخل حیاط افتاد که دانه دانه برف های ریز و فسقلی از دل ابر ها می بارید . بعد رو به بچه ها کرد و گفت: بچه ها، موضوع نقاشی امروز ، آدم برفی است. ... آدم برفی.
همه دانش آموزان تا خانم معلم موضوع را گفت بی معطلی مشغول کشیدن آدم برفی شدند و با لذت نقاشی می کشیدند.
زنگ نقاشی که دیگر داشت تمام میشد خانم معلم از صندلی اش بلند شد و بین نیمکت ها می گشت و تک تک دفتر نقاشی های زیبا را می دید و بچه ها را تشویق می کرد تا اینکه به نقاشی سینا رسید و گفت : قشنگ کشیدی سینا جان ، ولی این آدم برفی بین این همه گل و گیاه سبز چی کار می کند؟!.
سینا لبخند زد و گفت: خانم اجازه ، این آدم برفی است که در زمستان و هوای سرد است اما حالا دارد به بهار و طبیعت زیبا فکر می کند.
به نام چاشنی بخش زبانها
حلاوت سنج معنی در بیانها
بسم الله الرحمن الرحیم .................نوید صنعتی

بهار با خدا🌺

. همیشه عید و بهار برای ما انسانها معنی و مفهوم دلپذیری دارد . شاید برای این باشه که ما رو به سمت نوشدن ، تازگی و طراوت دعوت میکند. بهار همیشه دوست داشتنی و همیشه هم دوست داشتنی می ماند ... چرا که ما ادم ها را به خودمون میاره و تلنگر لطیفی هست که ما رو به سمت مهربان بی دریغ و امید سوق میدهد .
بهار زیباست... اما وقتی زیباتر میشه که ما هم بخوایم و اراده کنیم که بهاری شدن را تجربه کنیم ... بهاری که بشیم برامون دیگه فرقی نمیکه که در چه فصلی هستیم ، چه شرایطی داریم و دغدغه هامون چیه!
همه اینها رو براتون گفتم تا به اینجا برسم که بهتره همیشه و همه جا یادمون باشه که مهم نیست چه موقعیت و اوضاعی داریم ، مهم این است که همیشه تلاش کنیم بهترین خودمون باشیم و از ته قلب باور کنیم که خدایی داریم بزرگتر از تو وسعت تمام چیزی هایی که میخوام و دوست داریم بهشون برسیم .... خدا که در قلب ما جاویدان باشه و بمونه به هیچ چیز غیر از ان اهمیت نمیدیم و از همه چیز های خطرناک هم مثل همین ویروس کرونا در امان و اغوش به منتش ارام ارام هستم .... حالا که داره بهار میرسد خوبه که با تمام وجود ته دل زمزمه کنیم :حتی بهار هم با خدا زیبا تراست ....
سلام. بچه های عزیز شما هم مینونین نوشته ها، عکسها و نقاشیهاتون رو برای ما ارسال کنید.🌺🌺🌺
کلاغ دروغگو

روی پشت بام خانه امان نشسته بودم و به کوه های دور نگاه میکردم. به درخت هایی که ریدیف توی کوه پایه ابستاده بودند. با خودم می گفتم. حتما آنجا زیر درختان سرسبز چشمه ای هست. کلاغی بالای سرم میچرخید. یکهو پایین آمد و کنارم نشست. گفت اگر واقعا دوست داری بدانی آنجا چطور است موبایلت را بده تا بروم و برایت عکس بگیرم. موبایل را دادم. الان دو ساعت است که رفته و هیچ خبری ازش نیست.
قصه: علی روستایی
تصویرگر: شیما زارعی
بادکنک جادویی

روزی بادکنکی از اسمون به سمت زمین امد که با همه ی باد کنکای دنیا فرق داشت .
چون این بادکنک قصد داشت به هرکس‌که می خواد پرواز کردن یاد بدهد .
اروم اروم پایین امد و‌ به دریا رسید .
این طرف و نگاه کرد کسی نبود ان طرف رو نگاه کرد باز هم کسی نبود تا خواست به جای دیگه برود یک ادم صورتش را از اب بیرون اورد. بادکنک و ادمک هر دو از تعجب زل زدند به هم با تعجب پرسیدند : تو اینجا چیکار میکنی ؟!!
دخترک گفت: ببینم نکند تو همان بادکنکی هستی که دفعه پیش قصد داشتی به همه شنا یاد بدهی و من رو پری دریایی کردی و‌ غیبت زد؟!
بادکنک گفت گمونم همونم چون عیر از من هیچ بادکنکی همچین قدرتی ندارد .
دخترک که پاهایش به ماهی تبدیل شده بود
بادکنک را گرفت و برد زیر اب و با نخی محکم به صخره بست و گفت : اینجا بمان و تکان نخور تا تو باشی ارزوی یک بچه ی پنج ساله را براورده نکنی‌،
نمی گویی پشیمان می شود ؟!!!

تصویرگر: شیما زارعی
قصه: شیما شبرآقایی
باغ وحش سنگی
چندتا سنگ از کنار رودخونه به خونه آورده بودم. هر کدوم رو به شکل یه حیوون رنگ کردم و کنار گلها و درخت توی باغچه گذاشتمشون. حالا یه باغ وحش سنگی توی حیاط خونمون دارم.
قصه: اعظم السادات سیادت
تصویرگر: شیما زارعی
گوش فیل پرنده

فیل پرنده ای کوچک را دید که به سرعت سمت دریاچه پرواز می کرد و بعد از مدتی کوتاه او محو شد.
با خودش گفت : من با این جثه ی بزرگ هنوز کلی راه تا دریاچه دارم اما این پرنده که از یک گوش من هم کوچک تر است الان دارد حسابی آبتنی می کند .
گوشه ای نشست و به فکر فرو رفت تو خیالش جثه ای اندازه ی پرنده با گوش هایی بزرگ داشت و با هر بال زدن راه طولانی را جلو می رفت تا به دریاچه رسید و خودش را داخل اب پرت کرد در خیالش حسابی آب تنی کرد و خدا را شکر کرد که اگر گوش هایش قدرت پرواز ندارند اما لااقل می تواند خیال کند که دارند .

قصه: شیما شیرآقایی
تصویرگر: شیما زارعی
حوض تنها

نشسته بودم کنار حوض خالی و با انگشتم آهسته روی آب نقش و نگار می کشیدم که آب انگشتم رو محکم گرفت و نقش یک ماهی کشید.فهمیدم آب حوصله اش سر رفته و دنبال همبازی می گرده .
اما من باید کم کم برمی گشتم خونه.
برای اینکه راضی بشه صورتم و بردم نزدیک به حوض و قول دادم دفعه بعد براش ماهی قرمز بیارم تا از تنهایی بیرون بیاد .
حوض اینطوری راضی شد انگشتم رو ول کنه و اجازه بده که برم.
قصه: شیماشیراقایی
تصویرگر: شیما زارعی