رباتهای هوش مصنوعی، لامسه و بینایی را برای کار با اشیا مانند انسانها یاد میگیرند
یک پیشرفت جدید نشان میدهد که چگونه رباتها اکنون میتوانند بینایی و لامسه را برای کار با اشیا با دقت بیشتر، مشابه انسانها، ادغام کنند. محققان TactileAloha را توسعه دادند، سیستمی که ورودیهای بصری و لمسی را ترکیب میکند و بازوهای رباتیک را قادر میسازد تا با انعطافپذیری بیشتری با وظایف دنیای واقعی سازگار شوند.
برخلاف سیستمهای صرفا بینایی، این رویکرد به رباتها اجازه میدهد تا اشیا چالشبرانگیزی مانند زیپ را مدیریت کنند و قضاوت حسی شبیه به انسان داشته باشند. این یافتهها گامی بزرگ به سوی توسعه هوش مصنوعی فیزیکی است که میتواند به رباتها در انجام کارهای روزمره مانند آشپزی، تمیز کردن و پرستاری کمک کند.
لینک خبر
یک پیشرفت جدید نشان میدهد که چگونه رباتها اکنون میتوانند بینایی و لامسه را برای کار با اشیا با دقت بیشتر، مشابه انسانها، ادغام کنند. محققان TactileAloha را توسعه دادند، سیستمی که ورودیهای بصری و لمسی را ترکیب میکند و بازوهای رباتیک را قادر میسازد تا با انعطافپذیری بیشتری با وظایف دنیای واقعی سازگار شوند.
برخلاف سیستمهای صرفا بینایی، این رویکرد به رباتها اجازه میدهد تا اشیا چالشبرانگیزی مانند زیپ را مدیریت کنند و قضاوت حسی شبیه به انسان داشته باشند. این یافتهها گامی بزرگ به سوی توسعه هوش مصنوعی فیزیکی است که میتواند به رباتها در انجام کارهای روزمره مانند آشپزی، تمیز کردن و پرستاری کمک کند.
لینک خبر
❤7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اپ «2wai» که گالون ورتی، بازیگر سابق دیزنی بنیان گذار اون هست، ادعا میکنه کاربرا میتونن از عزیزای فوتشدهشون آواتار سهبعدی و تعاملی بسازن. یعنی چندتا عکس و چند دقیقه ویدیو میدی و اپ با استفاده از مدلهای هوش مصنوعی یک نسخه دیجیتال از اون آدم میسازه که باهات حرف میزنه. همین ایده باعث شده خیلیها نگران جهتگیری این فناوری بشن.
واقعیت اینه که 2wai غم رو تبدیل به دیتا میکنه، نه تجربه انسانی. سه دقیقه ویدیو کافیه تا الگوریتمها مدل چهره، صدا و الگوی حرفزدن فرد فوتشده رو بازسازی کنن. شرکت این روند رو «تعامل فراتر از قبر» معرفی میکنه، اما از نظر فنی بیشتر شبیه تبدیل درد انسان به یک سرویس قابلفروشه.
مشکل فقط احساسی نیست، ساخت چنین آواتاری یعنی استخراج ویژگیهای فردی کسی که نه اجازه داده و نه میتونه اجازه بده. وقتی شرکتهایی مثل IBM و BT پشت پروژه هستن، یعنی این دیتا میتونه تبدیل بشه به یک دارایی بلندمدت برای آموزش مدلهای آینده، و اینجا دقیقاً جاییه که سؤالهای اخلاقی جدی شروع میشن.
Source
واقعیت اینه که 2wai غم رو تبدیل به دیتا میکنه، نه تجربه انسانی. سه دقیقه ویدیو کافیه تا الگوریتمها مدل چهره، صدا و الگوی حرفزدن فرد فوتشده رو بازسازی کنن. شرکت این روند رو «تعامل فراتر از قبر» معرفی میکنه، اما از نظر فنی بیشتر شبیه تبدیل درد انسان به یک سرویس قابلفروشه.
مشکل فقط احساسی نیست، ساخت چنین آواتاری یعنی استخراج ویژگیهای فردی کسی که نه اجازه داده و نه میتونه اجازه بده. وقتی شرکتهایی مثل IBM و BT پشت پروژه هستن، یعنی این دیتا میتونه تبدیل بشه به یک دارایی بلندمدت برای آموزش مدلهای آینده، و اینجا دقیقاً جاییه که سؤالهای اخلاقی جدی شروع میشن.
Source
❤8
ACT
غم رو تبدیل به دیتا میکنه، نه تجربه انسانی
از نظر روانشناسی، این ابزار روند طبیعی سوگواری رو دچار اختلال میکنه؛ چون فرد بهجای مواجهه با فقدان، مدام با یک نسخه مصنوعی روبهرو میشه که هدفش نگهداشتن کاربر در اپلیکیشن هست نه کمک واقعی. هر جمله و واکنشی محصول تولید الگوریتمه، نه حضور کسی که از دست رفته.
وضع حریم خصوصی هم اصلاً شفاف نیست. این اپ فقط دیتای فرد فوتشده رو جمع نمیکنه، بلکه رفتار و واکنش بازماندهها رو هم ذخیره میکنه. یعنی یک مجموعه کامل از غم، الگوی ارتباطی و رفتار احساسی تحت فشار. چیزی که هر شرکت تکنولوژی حاضرِ براش هزینه سنگین بده.
جمعبندی سادهاش اینه که 2wai بیشتر از اینکه ابزار تسکین باشه، شبیه یک خط تولید احساساته که روی زخم باز آدمها مدلسازی میکنه و اسمش رو میذاره نوآوری؟
این تکنولوژی واقعاً قراره به آدمها کمک کنه یا فقط شکل تازهای از تجارت روی غم انسانه؟
وضع حریم خصوصی هم اصلاً شفاف نیست. این اپ فقط دیتای فرد فوتشده رو جمع نمیکنه، بلکه رفتار و واکنش بازماندهها رو هم ذخیره میکنه. یعنی یک مجموعه کامل از غم، الگوی ارتباطی و رفتار احساسی تحت فشار. چیزی که هر شرکت تکنولوژی حاضرِ براش هزینه سنگین بده.
جمعبندی سادهاش اینه که 2wai بیشتر از اینکه ابزار تسکین باشه، شبیه یک خط تولید احساساته که روی زخم باز آدمها مدلسازی میکنه و اسمش رو میذاره نوآوری؟
این تکنولوژی واقعاً قراره به آدمها کمک کنه یا فقط شکل تازهای از تجارت روی غم انسانه؟
❤11
متولدین ۱۹۹۷ تا ۲۰۱۲ بهعنوان غمگینترین و مضطربترین نسل تاریخ انتخاب شدن.
نسل ما روی مرز دو دنیا ایستاده ، گذشتهای که به ما نمیرسد و آیندهای که نامطمئن است. این ایستادن، سنگین است.
اضطراب و غم ما حرفی است برای تمام تنهاییهایی که در پشت صفحههای روشن قایم شده. ما به هم وصلیم، اما عمیقا تنها.
این احساس نشان میدهد ما هنوز انقدر زندهایم که زخمهای جهان را حس کنیم. و در این حس، دست کم میدانیم که تنها نیستیم.
Source
نسل ما روی مرز دو دنیا ایستاده ، گذشتهای که به ما نمیرسد و آیندهای که نامطمئن است. این ایستادن، سنگین است.
اضطراب و غم ما حرفی است برای تمام تنهاییهایی که در پشت صفحههای روشن قایم شده. ما به هم وصلیم، اما عمیقا تنها.
این احساس نشان میدهد ما هنوز انقدر زندهایم که زخمهای جهان را حس کنیم. و در این حس، دست کم میدانیم که تنها نیستیم.
Source
❤6
استفاده از هوش مصنوعی برای یافتن اطلاعات میتواند دانش شما را کاهش دهد
مطالعه جدید نشان میدهد که وقتی افراد برای خلاصه کردن اطلاعات مربوط به یک موضوع برای خود به مدلهای زبانی بزرگ تکیه میکنند، در مقایسه با یادگیری از طریق جستجوی استاندارد گوگل، دانش سطحیتری را دریافت میکنند.
در این تحقیق افرادی که از ابزارهای هوش مصنوعی برای تحقیقات خود استفاده کردند در مقایسه با جستجو در وب، احساس کردند که کمتر یاد گرفتهاند، تلاش کمتری برای نوشتن توصیههای بعدی خود صرف کردند و در نهایت مقالاتی نوشتهاند که کوتاهتر، غیرواقعیتر و عمومیتر است. خوانندگان این مقالات هم بدون آگاهی از نحوهی نوشتن مقاله، آنها را کمتر آموزنده و مفید یافتند.
Source
مطالعه جدید نشان میدهد که وقتی افراد برای خلاصه کردن اطلاعات مربوط به یک موضوع برای خود به مدلهای زبانی بزرگ تکیه میکنند، در مقایسه با یادگیری از طریق جستجوی استاندارد گوگل، دانش سطحیتری را دریافت میکنند.
در این تحقیق افرادی که از ابزارهای هوش مصنوعی برای تحقیقات خود استفاده کردند در مقایسه با جستجو در وب، احساس کردند که کمتر یاد گرفتهاند، تلاش کمتری برای نوشتن توصیههای بعدی خود صرف کردند و در نهایت مقالاتی نوشتهاند که کوتاهتر، غیرواقعیتر و عمومیتر است. خوانندگان این مقالات هم بدون آگاهی از نحوهی نوشتن مقاله، آنها را کمتر آموزنده و مفید یافتند.
Source
❤5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آموزش هوش مصنوعی آفلاین
دسترسی بدون استفاده از اینترنت
مدلهای آفلاین قطعا جایگزین مدلهای آنلاین نمیشن اما برای روزهای آینده که احتمال قطع شدن دوباره اینترنت خیلی زیاده به کارتون میاد.
توی این چند اسلاید، «ساده و مختصر» نحوه نصبش رو توضیح دادم؛ پیشنهاد میکنم تا اینترنت قطعنشده دانلود، نصب و تست کنید.
دسترسی بدون استفاده از اینترنت
مدلهای آفلاین قطعا جایگزین مدلهای آنلاین نمیشن اما برای روزهای آینده که احتمال قطع شدن دوباره اینترنت خیلی زیاده به کارتون میاد.
توی این چند اسلاید، «ساده و مختصر» نحوه نصبش رو توضیح دادم؛ پیشنهاد میکنم تا اینترنت قطعنشده دانلود، نصب و تست کنید.
❤2
تجربه سوگ مثل عشق می مونه
برای هرکسی منحصر بفرده
یکی گریه میکنه یکی خودش رو با کار کردن مشغول میکنه که ذهنش آروم شه یکی به هنر روی میاره
زبان سوگ همه یکشکل نیست
برای هرکسی منحصر بفرده
یکی گریه میکنه یکی خودش رو با کار کردن مشغول میکنه که ذهنش آروم شه یکی به هنر روی میاره
زبان سوگ همه یکشکل نیست
❤6
Violin
Toneloom
آهنگ که نه، این روایت زخمهای مشترک ماست
جراحتی که هزار بار مرهم گریستن یافت،
اما هر بار، شکوفهای از جنس فردا در آن رویید
جراحتی که هزار بار مرهم گریستن یافت،
اما هر بار، شکوفهای از جنس فردا در آن رویید
❤4
ازم پرسید: «چرا وقتی واقعاً عصبانیام گریه میکنم؟»
بهش گفتم: "چون وقتی کوچیک بودی، غمت تسلی داده میشد، اما عصبانیتت تنبیه میشد. مغزت عملاً خشم رو به اشک تبدیل میکنه تا ازت محافظت کنه."
بهش گفتم: "چون وقتی کوچیک بودی، غمت تسلی داده میشد، اما عصبانیتت تنبیه میشد. مغزت عملاً خشم رو به اشک تبدیل میکنه تا ازت محافظت کنه."
❤9
هنگام سقوط به قعر چاه ناامیدی آنچه بیشتر از همه نیاز داریم ، شواهدی است که نشان دهد تنها نیستیم و هستند کس یا کسانی که در کنارمان باشند و دستمان را بگیرند.
❤7
همیشه برایم سوال بوده است: روانشناسی که از دردهای جامعهاش نمیسوزد و در برابر بی عدالتی واکنش نشان نمیدهد، با کدامین حقیقت میخواهد روح زخم خوردهای را التیام بخشد؟
درمانگر بی واکنش، همچون کاهنی است که به گناهان اعتراف میگیرد اما خود به گناه سکوت آلوده است. چگونه میتواند آیینه تمامنمای مراجع خویش باشد، در حالی که تصویر جامعه در او منعکس نمیشود؟ روانشناسی که سپیده دم اذان را میشنود و میداند همنوا با این نغمه، جانی از تنی جدا میشود، اما در سکوت فرو میرود، در مطب خصوصیاش با کدامین صداقت میخواهد زخمخوردهای را بنشاند که هر بامداد با شنیدن همان صدا، یادگار فقدانی تازه را در سینه حمل میکند؟
رنج، زبانی مشترک است و درمانگر، کسی نیست جز مترجمی که باید این زبان را با تمام ابعاد اجتماعیاش فهم کند. آنکه چشم بر واقعیتهای تلخ جامعه میبندد، در حقیقت بر زخم مراجعان خود نیز چشم بسته است. روانشناسی که فریاد نمیکشد، نکند خود بخشی از همان سیستمی شده است که روح ها را میمیراند؟
درمانگر بی واکنش، همچون کاهنی است که به گناهان اعتراف میگیرد اما خود به گناه سکوت آلوده است. چگونه میتواند آیینه تمامنمای مراجع خویش باشد، در حالی که تصویر جامعه در او منعکس نمیشود؟ روانشناسی که سپیده دم اذان را میشنود و میداند همنوا با این نغمه، جانی از تنی جدا میشود، اما در سکوت فرو میرود، در مطب خصوصیاش با کدامین صداقت میخواهد زخمخوردهای را بنشاند که هر بامداد با شنیدن همان صدا، یادگار فقدانی تازه را در سینه حمل میکند؟
رنج، زبانی مشترک است و درمانگر، کسی نیست جز مترجمی که باید این زبان را با تمام ابعاد اجتماعیاش فهم کند. آنکه چشم بر واقعیتهای تلخ جامعه میبندد، در حقیقت بر زخم مراجعان خود نیز چشم بسته است. روانشناسی که فریاد نمیکشد، نکند خود بخشی از همان سیستمی شده است که روح ها را میمیراند؟
❤6
▪️ مگر سال در میانهی جنگ هم نو میشود؟
برای بسیاری از ایرانیان، نوروز همیشه لحظهای بوده است که زمان در آن دوباره آغاز میشود. آیینی که به جامعه اجازه میدهد از دل فرسودگی یک سال عبور کند و با نوعی نظم نمادین تازه وارد سال بعد شود. سفرهی هفتسین، دیدارها، و شمارش لحظههای تحویل سال، همگی ساختاری میسازند که تجربهی جمعی «آغاز» را ممکن میکند.
اما وقتی سال تحویل در میانهی جنگ و سوگ فرا میرسد، این ساختار نمادین با واقعیتی بسیار ناآرام روبهرو میشود. برای بسیاری از ایرانیان این نخستین باری است که لحظهی آغاز سال نو در چنین شرایطی تجربه میشود. جامعه وارد آیینی میشود که قرار است آغاز را اعلام کند، در حالی که روان جمعی هنوز درگیر سوگ، ابهام و اضطراب است.
در چنین وضعیتی نوعی دوگانگی روانی شکل میگیرد. نوروز در سطح فرهنگی حامل امید، نوزایی و تداوم زندگی است. اما تجربهی جنگ و فقدان، روان را در فضایی از ناپایداری و اندوه نگه میدارد. نتیجهی این برخورد، احساسی آشنا اما دشوار است: بسیاری از افراد در لحظههای نزدیک به سال تحویل ممکن است همزمان با میل به جشن گرفتن، نوعی تردید یا حتی احساس گناه تجربه کنند؛ گویی شادی در کنار رنجی که در اطراف جریان دارد جای مطمئنی پیدا نمیکند.
از منظر روانشناختی، این واکنش طبیعی است. آیینهای جمعی مانند نوروز دقیقاً در چنین لحظاتی اهمیت پیدا میکنند. آنها صرفاً جشن نیستند؛ سازوکاری فرهنگیاند برای نگه داشتن پیوستگی زندگی در زمانی که جهان بیرونی بیثبات شده است. جامعه با تکرار این آیینها به خود یادآوری میکند که حتی در دل بحران، زمان متوقف نشده و امکان ادامه دادن هنوز وجود دارد.
به همین دلیل، سال تحویل در زمان جنگ ممکن است کیفیتی متفاوت پیدا کند. شادی آن ممکن است آرامتر، محتاطتر یا درونیتر باشد. سفرههای هفتسین در کنار معنای خود شاید یاد کسانی را حمل کنند که جایشان اینجا خالی است. نوروز در چنین سالی کمتر شبیه یک جشن است و بیشتر شبیه لحظهای است که جامعه در آن نفس میگیرد؛ لحظهای کوتاه برای نگه داشتن امید در میانهی واقعیتی دشوار.
از این منظر، توجه به نوروز یا جشن گرفتن آن در چنین شرایطی نه نشانهی بیتوجهی به رنج است و نه فراموشی آن. نوروز در دل بحران شکل دیگری پیدا میکند: نوعی اعلام آرامِ ادامهی زندگی. جامعهای که حتی در زمان جنگ، لحظهی آغاز سال را به رسمیت میشناسد، در واقع میکوشد پیوند خود را با آینده حفظ کند؛ آیندهای که هنوز نامعلوم است، اما همچنان امکان تصور شدن دارد.
نوروز، نمادی از اصرار بر امید
برای بسیاری از ایرانیان، نوروز همیشه لحظهای بوده است که زمان در آن دوباره آغاز میشود. آیینی که به جامعه اجازه میدهد از دل فرسودگی یک سال عبور کند و با نوعی نظم نمادین تازه وارد سال بعد شود. سفرهی هفتسین، دیدارها، و شمارش لحظههای تحویل سال، همگی ساختاری میسازند که تجربهی جمعی «آغاز» را ممکن میکند.
اما وقتی سال تحویل در میانهی جنگ و سوگ فرا میرسد، این ساختار نمادین با واقعیتی بسیار ناآرام روبهرو میشود. برای بسیاری از ایرانیان این نخستین باری است که لحظهی آغاز سال نو در چنین شرایطی تجربه میشود. جامعه وارد آیینی میشود که قرار است آغاز را اعلام کند، در حالی که روان جمعی هنوز درگیر سوگ، ابهام و اضطراب است.
در چنین وضعیتی نوعی دوگانگی روانی شکل میگیرد. نوروز در سطح فرهنگی حامل امید، نوزایی و تداوم زندگی است. اما تجربهی جنگ و فقدان، روان را در فضایی از ناپایداری و اندوه نگه میدارد. نتیجهی این برخورد، احساسی آشنا اما دشوار است: بسیاری از افراد در لحظههای نزدیک به سال تحویل ممکن است همزمان با میل به جشن گرفتن، نوعی تردید یا حتی احساس گناه تجربه کنند؛ گویی شادی در کنار رنجی که در اطراف جریان دارد جای مطمئنی پیدا نمیکند.
از منظر روانشناختی، این واکنش طبیعی است. آیینهای جمعی مانند نوروز دقیقاً در چنین لحظاتی اهمیت پیدا میکنند. آنها صرفاً جشن نیستند؛ سازوکاری فرهنگیاند برای نگه داشتن پیوستگی زندگی در زمانی که جهان بیرونی بیثبات شده است. جامعه با تکرار این آیینها به خود یادآوری میکند که حتی در دل بحران، زمان متوقف نشده و امکان ادامه دادن هنوز وجود دارد.
به همین دلیل، سال تحویل در زمان جنگ ممکن است کیفیتی متفاوت پیدا کند. شادی آن ممکن است آرامتر، محتاطتر یا درونیتر باشد. سفرههای هفتسین در کنار معنای خود شاید یاد کسانی را حمل کنند که جایشان اینجا خالی است. نوروز در چنین سالی کمتر شبیه یک جشن است و بیشتر شبیه لحظهای است که جامعه در آن نفس میگیرد؛ لحظهای کوتاه برای نگه داشتن امید در میانهی واقعیتی دشوار.
از این منظر، توجه به نوروز یا جشن گرفتن آن در چنین شرایطی نه نشانهی بیتوجهی به رنج است و نه فراموشی آن. نوروز در دل بحران شکل دیگری پیدا میکند: نوعی اعلام آرامِ ادامهی زندگی. جامعهای که حتی در زمان جنگ، لحظهی آغاز سال را به رسمیت میشناسد، در واقع میکوشد پیوند خود را با آینده حفظ کند؛ آیندهای که هنوز نامعلوم است، اما همچنان امکان تصور شدن دارد.
مگر سال در میانهی جنگ هم نو میشود؟
برای بسیاری از ایرانیان، نوروز همیشه لحظهای بوده است که زمان در آن دوباره آغاز میشود. آیینی که به جامعه اجازه میدهد از دل فرسودگی یک سال عبور کند و با نوعی نظم نمادین تازه وارد سال بعد شود. سفرهی هفتسین، دیدارها، و شمارش لحظههای تحویل سال، همگی ساختاری میسازند که تجربهی جمعی «آغاز» را ممکن میکند.
اما وقتی سال تحویل در میانهی جنگ و سوگ فرا میرسد، این ساختار نمادین با واقعیتی بسیار ناآرام روبهرو میشود. برای بسیاری از ایرانیان این نخستین باری است که لحظهی آغاز سال نو در چنین شرایطی تجربه میشود. جامعه وارد آیینی میشود که قرار است آغاز را اعلام کند، در حالی که روان جمعی هنوز درگیر سوگ، ابهام و اضطراب است.
در چنین وضعیتی نوعی دوگانگی روانی شکل میگیرد. نوروز در سطح فرهنگی حامل امید، نوزایی و تداوم زندگی است. اما تجربهی جنگ و فقدان، روان را در فضایی از ناپایداری و اندوه نگه میدارد. نتیجهی این برخورد، احساسی آشنا اما دشوار است: بسیاری از افراد در لحظههای نزدیک به سال تحویل ممکن است همزمان با میل به جشن گرفتن، نوعی تردید یا حتی احساس گناه تجربه کنند؛ گویی شادی در کنار رنجی که در اطراف جریان دارد جای مطمئنی پیدا نمیکند.
از منظر روانشناختی، این واکنش طبیعی است. آیینهای جمعی مانند نوروز دقیقاً در چنین لحظاتی اهمیت پیدا میکنند. آنها صرفاً جشن نیستند؛ سازوکاری فرهنگیاند برای نگه داشتن پیوستگی زندگی در زمانی که جهان بیرونی بیثبات شده است. جامعه با تکرار این آیینها به خود یادآوری میکند که حتی در دل بحران، زمان متوقف نشده و امکان ادامه دادن هنوز وجود دارد.
به همین دلیل، سال تحویل در زمان جنگ ممکن است کیفیتی متفاوت پیدا کند. شادی آن ممکن است آرامتر، محتاطتر یا درونیتر باشد. سفرههای هفتسین در کنار معنای خود شاید یاد کسانی را حمل کنند که جایشان اینجا خالی است. نوروز در چنین سالی کمتر شبیه یک جشن است و بیشتر شبیه لحظهای است که جامعه در آن نفس میگیرد؛ لحظهای کوتاه برای نگه داشتن امید در میانهی واقعیتی دشوار.
از این منظر، توجه به نوروز یا جشن گرفتن آن در چنین شرایطی نه نشانهی بیتوجهی به رنج است و نه فراموشی آن. نوروز در دل بحران شکل دیگری پیدا میکند: نوعی اعلام آرامِ ادامهی زندگی. جامعهای که حتی در زمان جنگ، لحظهی آغاز سال را به رسمیت میشناسد، در واقع میکوشد پیوند خود را با آینده حفظ کند؛ آیندهای که هنوز نامعلوم است، اما همچنان امکان تصور شدن دارد.
نوروز، نمادی از اصرار بر امید
برای بسیاری از ایرانیان، نوروز همیشه لحظهای بوده است که زمان در آن دوباره آغاز میشود. آیینی که به جامعه اجازه میدهد از دل فرسودگی یک سال عبور کند و با نوعی نظم نمادین تازه وارد سال بعد شود. سفرهی هفتسین، دیدارها، و شمارش لحظههای تحویل سال، همگی ساختاری میسازند که تجربهی جمعی «آغاز» را ممکن میکند.
اما وقتی سال تحویل در میانهی جنگ و سوگ فرا میرسد، این ساختار نمادین با واقعیتی بسیار ناآرام روبهرو میشود. برای بسیاری از ایرانیان این نخستین باری است که لحظهی آغاز سال نو در چنین شرایطی تجربه میشود. جامعه وارد آیینی میشود که قرار است آغاز را اعلام کند، در حالی که روان جمعی هنوز درگیر سوگ، ابهام و اضطراب است.
در چنین وضعیتی نوعی دوگانگی روانی شکل میگیرد. نوروز در سطح فرهنگی حامل امید، نوزایی و تداوم زندگی است. اما تجربهی جنگ و فقدان، روان را در فضایی از ناپایداری و اندوه نگه میدارد. نتیجهی این برخورد، احساسی آشنا اما دشوار است: بسیاری از افراد در لحظههای نزدیک به سال تحویل ممکن است همزمان با میل به جشن گرفتن، نوعی تردید یا حتی احساس گناه تجربه کنند؛ گویی شادی در کنار رنجی که در اطراف جریان دارد جای مطمئنی پیدا نمیکند.
از منظر روانشناختی، این واکنش طبیعی است. آیینهای جمعی مانند نوروز دقیقاً در چنین لحظاتی اهمیت پیدا میکنند. آنها صرفاً جشن نیستند؛ سازوکاری فرهنگیاند برای نگه داشتن پیوستگی زندگی در زمانی که جهان بیرونی بیثبات شده است. جامعه با تکرار این آیینها به خود یادآوری میکند که حتی در دل بحران، زمان متوقف نشده و امکان ادامه دادن هنوز وجود دارد.
به همین دلیل، سال تحویل در زمان جنگ ممکن است کیفیتی متفاوت پیدا کند. شادی آن ممکن است آرامتر، محتاطتر یا درونیتر باشد. سفرههای هفتسین در کنار معنای خود شاید یاد کسانی را حمل کنند که جایشان اینجا خالی است. نوروز در چنین سالی کمتر شبیه یک جشن است و بیشتر شبیه لحظهای است که جامعه در آن نفس میگیرد؛ لحظهای کوتاه برای نگه داشتن امید در میانهی واقعیتی دشوار.
از این منظر، توجه به نوروز یا جشن گرفتن آن در چنین شرایطی نه نشانهی بیتوجهی به رنج است و نه فراموشی آن. نوروز در دل بحران شکل دیگری پیدا میکند: نوعی اعلام آرامِ ادامهی زندگی. جامعهای که حتی در زمان جنگ، لحظهی آغاز سال را به رسمیت میشناسد، در واقع میکوشد پیوند خود را با آینده حفظ کند؛ آیندهای که هنوز نامعلوم است، اما همچنان امکان تصور شدن دارد.
❤5
روز روانشناس رو به همهی دانشجویان، همکاران و اساتیدم تبریک میگم.
روزهای سختیو گذروندیم و داریم میگذرونیم؛ همهچيز در شدیدترین حالت خودش داره تجربه میشه و هيچکس از هیچ قطعیتی خبر نداره.
از اینکه مقاوم میمونید، تابآورید و تلاش میکنید در همین اوضاع به دیگران کمک کنید، متشکرم.
روزهای سختیو گذروندیم و داریم میگذرونیم؛ همهچيز در شدیدترین حالت خودش داره تجربه میشه و هيچکس از هیچ قطعیتی خبر نداره.
از اینکه مقاوم میمونید، تابآورید و تلاش میکنید در همین اوضاع به دیگران کمک کنید، متشکرم.
❤8