گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour
4.78K subscribers
3.67K photos
675 videos
1.77K files
1.98K links
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا
تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰)

مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
Download Telegram
عشق، بُرَّد بحث را ای جان و بس
کاو ز گفت و گو شود فریادرس
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۰)

حیرتی آید ز عشق آن نطق را
زَهره نَبْوَد که کند او ماجرا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۱)

که بترسد، گر جوابی وادهد
گوهری از لُنجِ او بیرون فتد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۲)

لُنج: لب


درست است؟ لُنج یعنی لب. عشق، می‌گوید این بحث ذهنی را، گفت‌وگوی ذهنی را می‌بُرد. گفت‌وگوی ذهنی را درواقع ما از شیطان گرفتیم. «باز آن ابلیس بحث آغاز کرد». آدم گفت من دیگر حرف نمی‌زنم، مرکزم را عدم می‌کنم و فهمیدم که این‌همه بلا سرم آمده، از این آمده که چیزها را گذاشتم در مرکزم، عذر می‌خواهم و به خودم ستم کردم، ستم از طرف تو نبوده، به من اختیار داده بودی، اختیارم را عمل نکردم، الآن فهمیدم، بعد از این مرکزم را جسم نمی‌کنم. این‌ها را آدم می‌گوید. هر کسی هم که دنباله‌رو آدم باشد، این‌ها را باید بگوید. عذر می‌خواهم، عذر می‌خواهم، همه‌اش عذر می‌خواهم، توبه می‌کنم، برمی‌گردم، فضا باز می‌کنم، مرکزم را عدم می‌کنم، اشتباه کردم. این‌ها را آدم می‌گوید. عاجز هستم.

شیطان می‌گوید نه، شیطان شروع می‌کند به بحث. بحث، بحث شیطان معادل گفت‌وگوی ذهنی ما است، همین الآن در جریان است.

باز آن ابلیس بحث آغاز کرد
که بُدَم من سرخ‌رو، کردیم زرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۱)

رنگ رنگِ توست، صَبّاغم تویی
اصلِ جُرم و آفت و داغم تویی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۲)

صَبّاغ: رنگ‌رَز


یعنی تو کردی، تو مرا رنگ کردی. گذاشته جسم‌ها را در مرکزش شیطان، بعد رنگِ آن را گرفته. آدم می‌گوید من فهمیدم این رنگ را گرفتم، به‌خاطر جسم در مرکزم بوده، سو بوده. شیطان گذاشته، زیر بار نمی‌رود می‌گوید که تو کردی. خب ما هم همین را می‌گوییم. این بحثی که از شیطان به ارث بردیم ما، به‌خاطر این‌که در من‌ذهنی امتدادش هستیم، فقط این را عشق می‌بُرد می‌گوید. عشق یعنی فضاگشایی و یکی شدن با زندگی، این بحث را می‌بُرد و ما را می‌برَد به حیرت.

«عشق، بُرَّد بحث را ای جان و بس» یعنی فقط «کاو ز گفت و گو شود فریادرس» یعنی از این گفت‌وگوی ذهنی که بیچاره کرده مرا، به فریادمان می‌رسد. وگرنه این گفت‌وگو تمام‌شدنی نیست. این حرف‌هایی که شما در ذهنتان می‌زنید یکی پس از دیگری، بیشترش هم شکایت و ناله و گفت‌وگوی گرفتاری است، این تمامی دارد؟ می‌گوید فقط عشق می‌تواند این را ببُرد. این تسلسل را، این زنجیر را ببُرد.

حیرتی می‌آید از عشق این نطقِ ذهن را، عشق اگر بیاید، اگر فضا را باز کنید، که جرئت نمی‌کند «ماجرا» کند، جرئت نمی‌کند سؤال کند. پس کسی که سؤال می‌کند، اصلاً این موضوع را متوجه نیست! هِی سؤال بعد از سؤال. سؤال جزو بحث شما است، ماجرای شما است، چرا این‌طوری است؟ اعتراض شما است. یک دفعه قبول کنید که به علت آوردن چیزها به مرکزتان مثل شیطان، به این روز افتادید.

این‌ها می‌خورَد: «جویی ز فکرت، دارویِ علّت». شما بگویید از فکر کردن داروی مرضم را جست‌وجو کردم این‌طوری شد. درحالی‌که الآن می‌فهمم این فکرهای هم‌هویت‌شدگی بوده که اولاً مرض را بر من تحمیل کرده، من از آن‌ور که آمدم مریض نبودم، امتداد خدا که مریض نمی‌شود. پس این دیدن برحسب همانیدگی‌ها، فکر کردن مرا مریض کرده، من فکر کردم تند‌تند فکر کنم، این خوب می‌شود، ولی مرض‌افزا بوده، علت‌افزا بوده. و ما ماجرا می‌کنیم، بحث و جدل می‌کنیم، چرا این‌طوری است؟ چرا آن‌طوری است؟ و می‌ترسد اگر جوابی بدهد، یک گوهر از لب او بیرون بیفتد.

لب ببندد سخت او از خیر و شر
تا نباید کز دهان افتد گهر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۳)

همچنانکه گفت آن یارِ رسول
چون نبی برخواندی بر ما فُصول
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۴)

فُصول: جمعِ فَصل به‌معنیِ قسمتی از سخن یا نوشته و سخن حقّی است که موجب تمایز حق و باطل شود.


آن رسولِ مُجْتبیٰ وقتِ نثار
خواستی از ما حضور و صد وقار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۵)

مُجْتبیٰ: برگزیده


این را نَبی بخوانید می‌شود حضرت رسول، نُبی بخوانید می‌شود قرآن. حالا نَبی می‌خوانیم. می‌گوید وقتی که این شخص، عاشق، از «خیر و شر» که دویی ذهن است، لب می‌بندد تا گهری از دهانش نیفتد و همه را جذب کند، چه کسی که واقعاً وصل است از آن‌ور پیغام می‌آورد، چه کسی‌ که گوش می‌دهد.

به‌طوری‌که می‌گوید آن یارِ رسول گفت وقتی حضرت رسول بر ما «فُصول» را می‌خواند و آن رسول برگزیده موقع نثارِ این خرد به ما، از ما حضور و وقار می‌‌خواست. به ما می‌گفت باید حاضر باشید. وقتی صحبت می‌کرد می‌گفت شما باید سنگین باشید بنشینید حواستان این‌جا باشد و این سکوت شما و سکون شما و حضور شما باید بسیار عمیق باشد. درست است؟ مالِ شما هست؟ وقتی مولانا می‌خوانید، واقعاً شما حاضر هستید؟ مثل کوه وقار دارید؟

🔟3️⃣5️⃣ ۵۱ 🔟3️⃣5️⃣
فُصول: جمعِ فصل به‌معنی قسمتی از سخن یا نوشته. سخنِ حقی است که موجب تمایز حق و باطل شود حالا. مجتبی: برگزیده. می‌دانید. و می‌گوید:

آنچنانکه بر سرت مرغی بُوَد
کز فَواتش جان تو لرزان شود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۶)

فَوات: از دست رفتن، فوت شدن


پس نیاری هیچ جنبیدن ز جا
تا نگیرد مرغِ خوب تو هوا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۷)

دَم نیاری زد، ببندی سُرفه را
تا نباید که بِپَرَّد آن هما
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۸)

می‌گوید این حضور شما، این اتصالِ شما به خداوند شبیه این است که سرتان یک مرغی نشسته و اگر تکان بخوری، این ممکن است بپرد. پس این اتصال این‌قدر حساس است.

این‌که ما یک ذهن بی ناظر داریم می‌گوییم همین فکر کن، عیب بگیر تمام و از همه انتقاد کن، برو مردم را درست کن با من‌ذهنی‌ات، این‌ها نیست. یعنی شما همیشه اگر لرزان باشید، شبیه آدمی هستید که در سرش مرغ نشسته و واقعاً هم مرغ نشسته. یعنی حضور شما با فضا‌گشایی شبیه این است که هُما که پرنده‌ای است سر هر کسی بنشیند پادشاه می‌شود، شما هم می‌خواهید پادشاه بشوید سلیمان بشوید و اگر بپرد، دیگر آن پادشاهی از بین می‌رود.

پس حضور شما، اتصال شما به زندگی شبیه نشستن این پرنده روی سر شما است. شما جرأت نمی‌کنی بجنبی چون بجنبی، پرنده پرواز می‌کند. برای این‌که شما یک مرغ خوبی دارید و آن حضور شما است. اگر بجنبید، می‌پرد.

و اگر یک واکنشی ذهن خواست انجام بدهد، خفه می‌کنی آن را. مثل سُرفه، فرض کن مرغ سرتان نشسته سرفه‌تان گرفته، این‌ را یک جوری باید شما ببندید که سرفه نکنید. سرفه بکنید، مرغ می‌پرد. سرفه یعنی یک واکنش ذهن، یک چیزی ذهن شما بگوید، ذهن همانیده. همین که بگوید می‌پرد این. مثل سرفۀ شما است. «تا نباید که بِپَرَّد آن هما» آن هما از سرتان نپرد.

ور کَسَت شیرین بگوید یا تُرُش
بر لب انگشتی نهی یعنی خَمُش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۹)

حیرت آن مرغ است، خاموشت کند
برنهد سَردیگ و پُرجوشت کند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۵۰)

و اگر کسی از شما شیرین بگوید یعنی تعریف کند از شما یا انتقاد کند، دستت را می‌گذاری به دهانت که خاموش. خودم بمانم، سرفه نباید بکنم. نمی‌گویم به‌به! خیلی ممنون یا چرا انتقاد می‌کنی از من. نه، فضا را باز می‌کنم خاموش می‌‌مانم.

پس حیرت همان مرغ است که سرِ ما نشسته و ما را خاموش می‌کند، حرف نمی‌زنیم. سرِ دیگ را می‌گذارد و ما را پخته می‌کند. پس شما می‌بینید که هیچ واکنش ذهنی نشان نمی‌دهید، فضا را باز می‌کنید تا یواش‌یواش به بلوغ برسید. تا یواش‌یواش ذهنتان مزاحمتان نشود و از این همانیدگی‌ها زند‌گی‌تان آزاد بشود.

بس کسان را کآلتِ پیکار کُشت
بی‌رُجولیّت چنان تیغی به مشت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۶۸)

رُجولیّت: مَردی


می‌گوید خیلی کس‌ها هستند که آلتِ جنگ به دست می‌گیرند در‌حالی‌که مردانگیِ به‌کار بردن آن‌ را ندارند. و ما هم همان هستیم، ما واقعاً یک شمشیری داریم که بلد نیستیم از آن استفاده کنیم.

بس کسان را کآلتِ پیکار کُشت
بی‌رُجولیّت چنان تیغی به مشت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۶۸)

رُجولیّت: مَردی


کسانی که تیغی در دست دارند، شمشیری در دست دارند ولی مردانگیِ به‌کار بردن آن‌‌ را ندارند، این‌ها کشته می‌شوند در کارزار. چون پهلوانانِ دیگر فکر می‌کنند این واقعاً این شمشیر را برداشته پهلوان است، حمله می‌کنند او را می‌کشند.

گر بپوشی تو سلاحِ رُستمان
رفت جانت چون نباشی مردِ آن‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۶۹)

جان، سپر کن، تیغ بگذار ای پسر
هر که بی‏‌سَر بود، ازین شَه بُرد سَر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۰)

آن سلاحت حیله و مکرِ تو است
هم ز تو زایید و هم جانِ تو خَست‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۱)

خَست‏: زخمی کرد.


«هم ز تو زایید و هم جانِ تو خَست‏». در غزل هم بود، گفت این کرم ابریشم از خودش در آورده این فن را. من‌ذهنی هم از خودش در آورده، خداوند به او یاد نداده، نگفته برو این کار را بکن. درست است؟ می‌گوید اگر سلاحِ رستم را بپوشی، شمشیرش را هم ببندی، اگر مردِ استفاده از آن نباشی، جانت از دست خواهد رفت.

یعنی اگر مولانا نیستیم، بگوییم آقا ما بلد نیستیم، ادعا نکنیم. اگر شما به حضور نرسیدید از آن‌ور پیغام نمی‌آورید، نه، نیستم. ولی اگر می‌گویید که نه من شبیه مولانا هستم، ممکن است همه‌چیزت را در این راه بدهی. درست است؟ چون فوراً مشخص می‌شود که نیستی.

🔟3️⃣5️⃣ ۵۲ 🔟3️⃣5️⃣
حالا می‌گوید آن جانی که حقه‌باز است، آن را سپر کن و دفاع نکن از خودت. برای این‌که هر کسی که سر ذهنی را داد بی‌سَر بود، از این شاه زندگی خداوند سر بُرد. «هر که بی‌سَر بود، از این شَه بُرد سَر» و سلاح تو حیله و مکر من‌ذهنی تو است که هم این را خداوند نداده، از تو زاییده مثل آن پیلۀ کرم ابریشم.

ابریشم آن تکنیک را از خودش درآورده که یک چیزی می‌سازد در آن زندانی می‌شود و بالاخره نمی‌تواند فرار کند، می‌جوشانند می‌‌میرد. به آرزویش هم نمی‌رسد که می‌خواست پروانه بشود. خب اگر می‌خواستی پروانه شوی، چرا این‌قدر پیله بستی که سوراخ کردنش مشکل باشد؟ ما چرا این‌قدر همانیدگی و پیله دُور خودمان تنیده‌ایم و آن را افتخار می‌دانیم! «هم ز تو زایید و، هم جانِ تو خَست» پس سلاح ما حیله و مکر من‌ذهنی ما است، این را باید بیندازیم، که از ما زاییده شده و جان ما را زخمی کرده و می‌گوید:

چون نکردی هیچ سودی زین حِیَل
ترکِ حیلت کُن که پیش آید دُوَل‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۲)

دُوَل: جمع دولت، نیک‌بختی‌ها


چون که یک لحظه نخوردی بَر ز فَن
ترکِ فَن گو، می‏طلب رَبُّ‌الْـمِنَن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۳)

بَر: میوه و ثمر
رَبُّ‌الْـمِنَن: پروردگار نعمت‌ها


چون مبارک نیست بر تو این علوم
خویشتن گولی کُن و، بگذر زِ شوم‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۴)

گول: احمق، نادان


از این حیله‌ها، از این فکرهای من‌ذهنی ما سودی بردیم؟ نه، هیچ ‌چیز. پس ترک این حیلۀ من‌‌ذهنی را بکنیم، ترک فکر کردن از طریق من‌ذهنی را بکنیم که دولت پیش بیاید، برکت از زندگی بیاید. تا حالا یک لحظه ما از فن‌های من‌ذهنی میوه نخورده‌ایم. چون‌که یک لحظه نخوردی بَر، یعنی میوه، از فنِ من‌ذهنی، پس ترک فن‌های من‌‌ذهنی را بگو، رَبُّ‌الْمِنَن یعنی خدای نعمت‌ها، یعنی خداوند را بطلب با فضا‌گشایی.

و این علوم ذهنی و فن‌های ذهنی و حرکت در ذهن بر ما مبارک نیست و هیچ‌وقت نبوده. «چون مبارک نیست بر تو این علوم» وقتی این علوم را به‌کار می‌بریم هیچ اتفاق خوبی برای ما نمی‌اُفتد همه‌اش ضرر می‌خورَد، پس بهتر است که خودمان را گیج بکنیم احمق بکنیم بی‌عقل بکنیم. در غزل می‌گفت دیوانه شو، مجنون دیوانه شد اسمش بد دررفت ولی خودش از تلاطم‌های ذهن رهید. خویشتن گولی کن و بگذر از شوم، از شومی از بدفرجامی، از این‌که هر لحظه ممکن است اتفاق بد بیفتد. درست است؟

دُوَل: جمع دولت، نیک‌بختی‌ها. بَر: میوه و ثمر. رَبُّ‌الْمِنَن یعنی پروردگار نعمت‌ها. گول یعنی احمق، نادان.

چون مَلایک گُو که: لاعِلْمَ لَنٰا
یاٰ اِلٰهی، غَیْرَ ماٰ عَلَّمْتَناٰ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۵)

مانند فرشتگان بگو: «خداوندا، ما را دانشی نیست جز آن‌چه خود به ما آموختی.»

پس در این لحظه ما فضا را باز می‌کنیم، مانند فرشتگان می‌گوییم که ما علمی نداریم ای الهی، غیر از آن علمی که همین الآن به ما می‌خواهی بدهی.

پس رسیدیم به این‌که این فکرها و حقه‌بازی‌های ذهنمان را که می‌گوید «فن» بگذاریم کنار، آن سلاح ذهن را بگذاریم کنار. دفاع نکنیم از ذهنمان، این‌ها همه شوم بوده برکت نداشته، یک لحظه از این‌ها ما میوه نخورده‌ایم تا حالا. آیا تا حالا شده از من‌ذهنی میوه بخورید؟ نه، همه‌اش ضرر زده.
مانند فرشتگان بگوییم که ما علمی نداریم، مگر با فضا‌گشایی تو به ما این لحظه دانش می‌دهی. آن علم ذهنیِ ما علم نیست. این آیه را همیشه می‌خوانیم:

«قَالُوا سُبْحَانَکَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.»
«گفتند: منّزهى تو. ما را جز آن‌چه خود به ما آموخته‌اى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۲)

«گفتند منزهی تو.» فرشتگان گفتند، ما هم با فضا‌گشایی فرشتگی‌مان را رو می‌آوریم. «ما را جز آن‌چه خود به ما آموخته‌ای دانشی نیست. تویی دانای حکیم.»

هر صبح ز سِیرانش، می‌باشم حیرانش
تا جان نشود حیران، او روی بننماید

هر چیز که می‌بینی، در بی‌خبری بینی
تا باخبری، والله او پرده بنگشاید

دم همدمِ او نَبْوَد، جان محرمِ او نَبْوَد
و اندیشه که این داند، او نیز نمی‌شاید
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۵۹۶)

نمی‌شاید: شایسته نیست.


این لحظه از سِیرانِ، از حرکتِ زندگی در مرکزم من حیران می‌شوم. هر صبح یعنی هر لحظه، این لحظه. پس با فضا‌گشایی و حرکت زندگی، سِیران زندگی در مرکزم حیران می‌شوم. تا جانم حیران نشود، خداوند رو نمی‌کند به من.

هر چیزی را که می‌بینم، منظور از هر چیز زندگی است، از زندگی هر‌چه ببینم، در بی‌خبری ذهن می‌بینم. اگر ذهن خبردار شود نمی‌گذارد. ولی توجه کنید که ما همه‌اش با ذهن می‌خواهیم ببینیم. ما وقتی می‌خواهیم ببینیم، می‌گوییم با ذهن به من توضیح بدهید. «تا باخبری واللّٰ‍ه» تا زمانی‌ که با ذهن خبر داری، خداوند پرده را باز نمی‌کند.

🔟3️⃣5️⃣ ۵۳ 🔟3️⃣5️⃣
این دَمِ ما که داریم صحبت می‌کنیم، حالا به فارسی به انگلیسی به هر چیزی، دَمِ ما همدم خداوند نیست، جان ذهنی ما محرم او نیست. و این اندیشه که در ذهن این‌ها را می‌داند، فهرست، این هم شایستۀ موضوع نیست. شما نگویید ما دیگر این چیزها را می‌دانیم دیگر. خب می‌دانید! کتاب نوشته‌ام، خب نوشتی! اندیشه در ذهن این‌ها را می‌داند، ارزش دارد؟ نه! به این مقام شایستگی ندارد، «او نیز نمی‌شاید» یعنی شایستهٔ این اوضاع و احوالِ یکتا شدنِ ما با زندگی نیست، پس دانستن کافی نیست. توجه می‌کنید؟

از مقاماتِ تَبَتُّل تا فنا
پایه پایه تا ملاقاتِ خدا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۲۳۵)

تَبَتُّل: بُریدن و اِخلاص داشتن
فنا: نهایت سیر اِلَی الله


ای عجب چون می‌نبیند این سپاه
عالَمی پُر آفتابِ چاشتگاه؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۰۸)

چشم باز و، گوش باز و، این ذَکا
خیره‌ام در چشم‌بندیِّ خدا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۰۹)

ذَکا: هوشیاری، تیزی طبع، افروخته شدن آتش
ذُکاء: آفتاب


من از ایشان خیره، ایشان هم ز من
از بهاری خار، ایشان، من سَمَن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۰)

سَمَن: گل یاسمن


مولانا تعجب می‌کند از این سپاه، یعنی سپاه کل انسان‌ها تقریباً. می‌گوید الآن عالمی پُر از آفتاب زندگی است‌، درست مثل این‌که آفتاب دربیاید همه‌جا روشن است، یک عده‌ای نمی‌بینند آفتاب را. این شمع ذهن را روشن کرده‌اند.

اگر ما می‌توانیم به‌وسیلۀ زندگی ببینیم، حضور ببینیم، عدم ببینیم، با عقل خداوند کار کنیم، چرا با عقل من‌ذهنی کار می‌کنیم؟ دارد این را می‌گوید. چشم‌هایشان باز است، گوش‌هایشان هم باز است و این همه ذَکا، زیرکی دارند ولی من تعجب می‌کنم از «چشم‌بندیِّ خدا». چرا نمی‌بینند؟ برای این‌که من‌ذهنی را رها نمی‌کنند، می‌خواهند به‌وسیلهٔ او ببینند. من از ایشان تعجب می‌کنم، ایشان از من. مولانا می‌گوید.

یک بهاری هست که من یاسمن شدم در این بهار، بهارِ فضای گشوده‌‌شده است، یکی هم انقباض است. ولی خداوند بهارش را آورده گفته همۀ شما می‌توانید به من زنده بشوید. هر‌ لحظه می‌گوید به‌سوی من بازگرد.

«از بهاری خار، ایشان»، یک بهار است یک آفتاب است، آن‌ها خار شدند. چرا؟ منکر هستند، فضابند هستند، ذهن برایشان مهم است، لرزان نمی‌شوند. «از بهاری خار، ایشان» ولی «من، یاسمن». ذَکا: هوشیاری. البته ذُکا به‌معنی آفتاب. سَمَن: گل، گل یاسمن. آیۀ قرآن می‌گوید:

«… لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا ۚ أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ.»
«… ايشان را دل‌هايى است كه بدآن نمى‌فهمند و چشم‌هايى است كه بدآن نمى‌بينند و گوش‌هايى است كه بدآن نمى‌شنوند. اينان همانندِ چارپايانند حتى گمراه‌تر از آن‌هايند. اينان خود غافلانند.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۷۹)

یعنی اینان همان من‌های ذهنی هستند.

پیششان بُردم بسی جامِ رَحیق
سنگ شد آبش به پیشِ این فریق
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۱)

رَحیق: شراب ناب و خوشبو
فَریق: گروه، دسته، سپاه


دستهٔ گُل بستم و، بُردم به پیش
هر گُلی ‌چون خار گشت‌ و، نوش، نیش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۲)

آن نصیبِ جانِ بی‌خویشان بُوَد
چونکه با خویشند، پیدا کِی شود؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۳)

رَحیق: شراب ناب و خوشبو. فَریق: گروه. خب مولانا این غزل‌ها را، این شعرها را برای ما تهیه کرده آورده که در این‌ها شراب خالص هست، این غزلی که خواندیم، این ابیاتی که خواندیم. ولی به‌ پیش این فضا‌بندها، آن‌هایی که از ذهن به کتاب نمی‌روند، از فهرست به کتاب نمی‌‌روند، آبْ سنگ شد. جامدش کردند، گرفتند تبدیل به مواد ذهنی کردند. می‌گوید دستۀ گل درست کردم به پیش این‌ها بردم، واقعاً این غزل‌ها دستۀ گل نیست؟ چندتا بیت مثنوی را شما با هم بپیچید، دستۀ گل نمی‌شود؟

🔟3️⃣5️⃣ ۵۴ 🔟3️⃣5️⃣
دستهٔ گُل بستم و، بُردم به پیش
هر گُلی ‌چون خار گشت‌ و، نوش، نیش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۲)

این‌ها را خواندند و گل‌ها را خار کردند، عسل را زهر کردند. می‌گوید این شراب، نصیب جان بی‌خویشان است. این می‌خواهد بگوید که کسی که من‌ذهنی داشته باشد انقباض بلد باشد، جانش نلرزد، برایش مهم نباشد، نمی‌تواند از این‌ها استفاده کند. این دستۀ گل تبدیل به خار می‌شود.

من‌ذهنی نمی‌تواند این ابیات را هضم کند، خوشش نمی‌آید. برای همین می‌گوید این شراب «نصیبِ جانِ بی‌خویشان» است، یعنی جان‌هایی که من‌ذهنی را از دست داده‌اند. وقتی با‌ خویش هستند، من‌ذهنی دارند «من» دارند، این شیرینی پیدا نمی‌شود. خیلی خب این‌ها را هم می‌خوانم:

خفته‌ٔ بیدار باید پیشِ ما
تا به بیداری ببیند خواب‌ها
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۴)

دشمنِ این خوابِ‌ خوش‌ شد، فکرِ ‌خلق
تا نخسپد فکرتش، بسته‌ست حلق
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۵)

پس بنابراین ما کسی را می‌خواهیم که نسبت‌به ذهن خفته، نسبت‌به این دنیا خفته، ولی جانش بیدار شده فضا را باز کرده و به بیداری خوابِ زندگی را می‌بیند. درست است؟ در بیدار است نسبت‌به زندگی، خفته است نسبت‌به ذهن و در این حالت به او الهام می‌شود.

اما دشمنِ این خواب، همین خوابِ خوش که فضا گشوده بشود، فکرِ خلق است چون فکر خلق همه‌اش فکر همانیده است‌. تا این فکرتش که فکر می‌کند از ذهن خارج بشود و از مرضِ ذهن خلاص بشود، حلقش بسته‌است، یعنی چیزی نمی‌تواند بخورد از آن شرابِ خوش.

حیرتی باید که روبَد فکر را
خورده حیرت فکر را و ذکر را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۶)

پس ما یک حیرتی می‌خواهیم که جارو کند تمام فکرها را که از ذهنِ ما می‌گذرد. توجه کنید، آن فکری را نمی‌گوید که فضا گشوده می‌شود و زندگی از طریق ما تیر می‌اندازد. دو جور فکر است، فکرهایی که من‌ذهنی تولید می‌کند از گذشتن از روی همانیدگی‌ها، از آوردن همانیدگی‌ها به مرکز و فکر کردن برحسب این‌ها، این فکر را می‌گوید.

ولی وقتی فضا گشوده می‌شود شما کمان می‌شوید، فکرهایی در شما تولید می‌شود که این‌ها تولیدات زندگی است، صُنع است، من‌ذهنی دخالت ندارد. پس یک حیرت می‌خواهد که فکر را جارو کند و حیرت، فکر و ذکر را که مال من‌ذهنی باشد، این‌ها را می‌خورد. این‌ هم می‌‌خوانم تمام بشود.

هر که کامل‌تر بُوَد او در هنر
او به معنی پس، به صورت پیشتر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۷)

راجِعون ‌گفت ‌و، رجوع این‌سان بُوَد
که گَله وا گردد و، خانه رود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۸)

هر کسی در هنرهای ذهنی کامل باشد، کامل‌تر باشد، او در معنا پس‌ است، اما «به‌ صورت» بیشتر است. او راجعون گفته، یعنی باید به‌سوی من برگردید. «راجِعون ‌گفت ‌و، رجوع این‌سان بُوَد» برگشتن به‌سوی زندگی این‌طوری است که گلۀ انسان‌ها برمی‌گردند و به خانه می‌روند. یعنی ما می‌آییم به این چراگاهِ دنیا و بالاخره باید برگردیم به خانه برویم. منظورش این آیه است:

«الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ.»
«كسانى كه چون مصيبتى به آن‌ها رسيد گفتند: ما از آنِ خدا هستيم و به او بازمى‌گرديم.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۵۶)

که می‌دانید این نصف این آیه را برای مرده‌ها می‌خوانند درحالی‌که برای زنده‌ها باید بخوانند. یعنی اگر یک چالشی برای شما پیش آمد، باید بگویید‌ درحالی‌که زنده‌ام، باید فضا را باز کنم بروم به‌سوی خداوند. ولی معمولاً کسی که می‌میرد، آن قسمت آخر آیه را می‌خوانند، قسمت اولش را حذف می‌کنند، یعنی این قسمتی که «کسانی که چون مصیبتی به آن‌ها رسید گفتند: ما از آن خدا هستیم و به او باز می‌گردیم.»

معنی‌اش این است که شما هر چالشی پیش می‌آید، به شما این پیغام را می‌دهد: درحالی‌که زنده‌ام در این بدن، من باید فضا را باز کنم به‌سوی او برگردم. مولانا هم می‌بینید که به این معنی می‌گیرد.

🔟3️⃣5️⃣ ۵۵ 🔟3️⃣5️⃣
چونکه واگردید گَلّه از ورود
پس فتد آن بُز که پیشآهنگ بود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۹)

ورود: وارد شدن به سرچشمه و آبشخور و یا مطلق وارد شدن و حاضر شدن است. در این بیت منظور چراگاه است.


پیش افتد آن بُزِ لنگِ پَسین
اَضْحَکَ الرُّجْعیٰ وُجوهَ العابِسین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۲۰)

«آن بز لنگ که به گاه رفتن، از همه عقب‌تر می‌رفت، اینک به هنگام بازگشت پیشاپیش همه می‌آید. این بازگشت، چهرهٔ اخم‌آلود و غم‌زدهٔ آنان را شادمان و خندان می‌کند.»

پس بنابراین می‌گوید که وقتی گله، یعنی گلۀ انسان‌ها از چَرای این دنیا برمی‌گردد، آن بزی که جلو رفته بود و زیاد همانیده شده بود، پس می‌افتد و آنی که عقب مانده بود، کمتر همانیده شده بود، آن جلو می‌افتد. بنابراین «آن بز لنگ به‌گاه رفتن، از همه عقب‌تر می‌رفت این‌که به هنگام بازگشت پیشاپیش می‌آید. این بازگشت، چهرهٔ اخم‌آلود و غم‌زدۀ آنان را شادمان و خندان می‌کند.»

پس آن بزی که کمتر همانیده شده بود و غمگین بود در ذهن که من چرا کمتر دارم، وقتی برمی‌گردد می‌بیند که بارش سبک است و جلو افتاد. و این جلو افتادن صورتش را باز می‌کند، که تا حالا اخم کرده بود.

از گِزافه کِی شدند این قوم لنگ؟
فخر را دادند و، بخْریدند ننگ؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۲۱)

پا شکسته می‌روند این قوم، حَج
از حَرَج راهی‌ست پنهان تا فَرَج
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۲۲)

حَرَج: تنگی، تنگنا
فَرَج : گشایش


دل ز دانش‌ها بشستند این فَریق
زآنکه این دانش نداند آن طریق
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۲۳)

فَریق: گروه، دسته


پس می‌گوید از گزافه یعنی از بی‌خودی، بی‌جهت. حرج: تنگی، تنگنا. فَرج: گشایش. فَربق: گروه، دسته. می‌گوید بیهوده این قومی که می‌خواهند به خدا برسند، لنگ نشدند. بی‌خودی نمی‌گویند ما بلد نیستیم، با من‌ذهنی عمل نمی‌کنند، «فخر را دادند و، بخْریدند ننگ». با من‌ذهنی فخر‌فروشی نمی‌کنند، گفتند بلد نیستیم ما. این گروه به حج پا‌شکسته می‌روند.

در این‌جا، حج یعنی همان دلِ گشاده‌‌شدۀ ما به‌سوی خداوند، به‌سوی خدا که فضای گشوده‌شده در مرکز ما است، این‌ها پا‌شکسته می‌روند. یعنی پای ذهنی را انداخته‌اند دور، شکسته‌اند، می‌گویند پای ذهنی نداریم و دانش ذهنی هم نداریم. از این تنگنا تا گشایش، پنهان راه هست «از حَرَج راهی‌ست پنهان تا فَرَج».

وقتی شما می‌گویید نمی‌دانم و پای ذهنی را به‌کار نمی‌برید، ابزارهای ذهنی را به‌کار نمی‌برید، می‌لنگید، از این حالت تا گشایش می‌گوید راهِ پنهان هست.

این دسته آدم‌ها از دانش‌های ذهنی دلشان را شستند برای این‌که می‌دانند که این دانش‌ ذهنی آن راه را نمی‌داند. با دانش ذهنی نمی‌شود به‌سوی خداوند رفت، ولی بیشتر مردم متأسفانه با دانش‌ ذهنی به حج می‌روند. حج در این‌جا مکه نیست، به دلِ خودتان، به فضای گشوده‌‌شدۀ خودتان، به دیدار خدا. به دیدار خدا نمی‌شود دست‌ و‌‌ پای من‌ذهنی را به‌کار برد.

دانشی‌ باید ‌که اصلش زآن سَر است
زآنکه هر فرعی به ‌اصلش رهبر است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۲۴)

مولانا می‌گوید دانشی می‌خواهیم که از آن‌ور آمده باشد، مثل همین ابیات مولانا. برای این‌که هر دانش فرعی، درست است که دانش فرعی‌ِ ذهنی است الآن ولی چون از آن‌ور آمده، وقتی می‌خوانیم، می‌بینیم که ما را رهبری می‌کند هدایت می‌کند به اصلش، یعنی به همان فضای یکتایی. همین همۀ این دانشِ مولانا از آن فضای یکتایی آمده، درست است که فرع است و به‌صورت ذهن است، وقتی می‌خوانیم می‌بینیم که ما متوجه می‌شویم که چه‌کار باید بکنیم.

خب به همین‌جا بسنده کنیم. اگر همه را گوش کردید، از صبر و حوصلهٔ شما ممنونم. پس از چند دقیقه برنامۀ گنج حضور را ادامه خواهم داد.

🔟3️⃣5️⃣ ۵۶ 🔟3️⃣5️⃣
💠💠💠پایان بخش چهارم💠💠💠
Program 1035.docx
1 MB
فایل WORD متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۳۵
Program 1035.pdf
7.8 MB
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۳۵
Program 1035-BW.pdf
7.8 MB
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۳۵

(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
TelTextProgram1035-0.docx
403.3 KB
فایل WORD متن کامل پیغام‌های تلفنی برنامه ۰-۱۰۳۵ (روزهای چهارشنبه)
TelTextProgram1035-0.pdf
5.1 MB
فایل PDF متن کامل پیغام‌های تلفنی برنامه ۰-۱۰۳۵ (روزهای چهارشنبه)
TelTextProgram1035-0-BW.pdf
5 MB
فایل PDF متن کامل پیغام‌های تلفنی برنامه ۰-۱۰۳۵ (روزهای چهارشنبه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فایل تصویری بخش اول برنامه ۱۰۳۵ با زیرنویس چسبیده
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فایل تصویری بخش دوم برنامه ۱۰۳۵ با زیرنویس چسبیده
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فایل تصویری بخش سوم برنامه ۱۰۳۵ با زیرنویس چسبیده
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فایل تصویری بخش چهارم برنامه ۱۰۳۵ با زیرنویس چسبیده
TelTextProgram1035-1.docx
485.2 KB
فایل WORD متن کامل پیغام‌های تلفنی برنامه ۱-۱۰۳۵ (روزهای جمعه)
TelTextProgram1035-1.pdf
5.9 MB
فایل PDF متن کامل پیغام‌های تلفنی برنامه ۱-۱۰۳۵ (روزهای جمعه)
TelTextProgram1035-1-BW.pdf
5.8 MB
فایل PDF متن کامل پیغام‌های تلفنی برنامه ۱-۱۰۳۵ (روزهای جمعه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)