زآن مزدِ کار مینرسد مَر تو را که تو
پیوسته نیستی تو در این کار، گَهگَهی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۸۱)
گهگه فایده ندارد. شما یک بار در هفته این برنامه را گوش میکنید آن هم جسته و گریخته، اصلاً فایده ندارد. شما اگر پیوسته برنامه را گوش نمیکنید، هر روز و هر روز خودتان را درست نمیکنید، از فهرست به کتاب نمیروید، فایده ندارد، موفق نخواهید شد. برای همین میگوید خاموش باش. برای اینکه اگر شما فضا را باز نکنید، طعام خداوند را نگیرید، و آب حیات و شراب غیبی را نگیرید، این حرف و صوت، این سروصدای ذهن، دو سهتا کاسهٔ تُهی است. درست است؟ یعنی حرفهایی که ما در ذهن میزنیم، دوباره برمیگردیم «جویی ز فکرت، دارویِ علّت». «جویی ز فکرت، دارویِ علّت» اینجا میگوید دو سهتا کاسهٔ تهی است این! شما کاسهٔ تُهی را برمیدارید هی قورت میدهید، قورت میدهید، چه چیزی را قورت میدهید؟ هیچچیز نیست آن تو. میگوید:
میرود کودک به مکتب پیچپیچ
چون ندید از مزدِ کارِ خویش هیچ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۸۷)
پیچپیچ: پریشانی و اضطراب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چون کُند در کیسه دانْگی دستمزد
آنگهان بیخواب گردد شب چو دزد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۸۸)
جهد کُن تا مزدِ طاعت در رسد
بر مُطیعان آنگهت آید حسد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۸۹)
بچه را میخواهیم بفرستیم، بچهمان را درواقع به مدرسه، میگوید نمیروم، خوشم نمیآید. میگوییم اگر بیست بگیری اینقدر به تو میدهم که بروی آن توپ را بخری، آن پرنده را بخری. الآن درست شد.
«میرود کودک به مکتب پیچپیچ»، کودک مقاومت میکند برود به مدرسه، به مکتب، برای اینکه میگوید بروم مدرسه چه بشود مثلاً؟ بیست هم بگیرم که چه بشود؟ میگوید ها! بیست بگیری این پول را میگیری. حالا شد حساب. آن موقع بیخواب میشود، شب دیگر نمیخوابد. «آنگهان بیخواب گردد شب چو دزد».
حالا، شما هم اگر یک کاری بکنید که مزد بگیرید، اگر شما هم بیتها را بخوانید و به کتاب اعمال نکنید مزد نمیگیرید. اگر پیوسته در این کار نباشید، هر روز نباشید، و حواستان روی خودتان نباشد، ایرادهایتان را با این ابیات پیدا نکنید و رفع نکنید، مزد طاعت نرسد، اگر شما پس از مدتی گنج حضور تماشا کردن و فضاگشایی و حالا عبادتتان، مزد نگیرید، نااميد میشوید. برای همین میگوید «جهد کُن تا مزدِ طاعت در رسد».
جسته و گریخته برنامه را دیدن مزد نمیدهد به شما، پیوسته باید ببینید. آن موقع متوجه میشوید که «مُطیعان» چقدر خوشبخت هستند. کسانی که مطیع هستند در این لحظه، فضا را باز میکنند و شراب آنوری را میگیرند، میگوید حسادتت میشود، رشک میبری، آن موقع میفهمی که آنها چه کیفی میکنند، میگویی من هم میخواهم.
بچه مکتب نمیرفت، الآن چون پول میگیرد، حالا دارد تمثیل میزند، میفهمد که اگر بیست بگیرد، میگوید تنها راه پول درآوردن همین است که برود توپ را، آن چیزی که دوست دارد را بخرد، میدود تا مدرسه، قبلاً نمیرفت. شما آن موقع میبینید که هان، بیت مولانا را صد بار میخوانید، دویست بار میخوانید. قبلاً ده بار میخواندید، الآن هزار بار میخوانید تا بفهمید.
«مُطیعان» آدمهایی مثل مولانا هستند که میگویید من هم میخواهم مثل او بشوم. یعنی خودت را میخواهی به پایِ آنها برسانی، با عاشقان همدم میشوی. و:
اِئتِیاٰ کَرْهاً مُقلِّد گشته را
اِئْتِیاٰ طَوْعاً صفا بسرشته را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۹۰)
«خطابِ «با بیمیلی بیایید» متوجه اهل تقلید است و خطابِ «با میل بیایید» متوجه اهلِ صفا.»
خب این بیت به تنهایی بیت بسیار مهمی است. «اِئتِیاٰ کَرْهاً» یعنی آنهایی که باید با کتک بروند. این مربوط به آیه است اگر اینجا باشد. میگوید، ببینیم، بله:
«ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَ هِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ.»
«سپس به آسمان پرداخت و آن دودى بود. پس به آسمان و زمين گفت: خواه يا ناخواه بياييد. گفتند: فرمانبردار آمديم.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ فصّلت (۴۱)، آیهٔ ۱۱)
یعنی چه؟ این مربوط به انسان است. انسان ابتد یک دود است، منذهنی مثل یک دود است، آسمان را از توی اینکه درواقع زندگی شما در همانیدگیها سرمایهگذاری شده، از این دود باید بیرون کند.
حالا میگوید در انسان، خداوند به آسمان میپردازد. آن شبیه دود است، هر انسانی ابتدا. بعد به آسمان و زمین گفت خواه ناخواه بیایید. یعنی در درون شما خواه ناخواه باید این آسمان باز بشود، یا باید به زور باز بشود، یا با میل شما.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۸ 🔟3️⃣5️⃣
پیوسته نیستی تو در این کار، گَهگَهی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۸۱)
گهگه فایده ندارد. شما یک بار در هفته این برنامه را گوش میکنید آن هم جسته و گریخته، اصلاً فایده ندارد. شما اگر پیوسته برنامه را گوش نمیکنید، هر روز و هر روز خودتان را درست نمیکنید، از فهرست به کتاب نمیروید، فایده ندارد، موفق نخواهید شد. برای همین میگوید خاموش باش. برای اینکه اگر شما فضا را باز نکنید، طعام خداوند را نگیرید، و آب حیات و شراب غیبی را نگیرید، این حرف و صوت، این سروصدای ذهن، دو سهتا کاسهٔ تُهی است. درست است؟ یعنی حرفهایی که ما در ذهن میزنیم، دوباره برمیگردیم «جویی ز فکرت، دارویِ علّت». «جویی ز فکرت، دارویِ علّت» اینجا میگوید دو سهتا کاسهٔ تهی است این! شما کاسهٔ تُهی را برمیدارید هی قورت میدهید، قورت میدهید، چه چیزی را قورت میدهید؟ هیچچیز نیست آن تو. میگوید:
میرود کودک به مکتب پیچپیچ
چون ندید از مزدِ کارِ خویش هیچ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۸۷)
پیچپیچ: پریشانی و اضطراب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چون کُند در کیسه دانْگی دستمزد
آنگهان بیخواب گردد شب چو دزد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۸۸)
جهد کُن تا مزدِ طاعت در رسد
بر مُطیعان آنگهت آید حسد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۸۹)
بچه را میخواهیم بفرستیم، بچهمان را درواقع به مدرسه، میگوید نمیروم، خوشم نمیآید. میگوییم اگر بیست بگیری اینقدر به تو میدهم که بروی آن توپ را بخری، آن پرنده را بخری. الآن درست شد.
«میرود کودک به مکتب پیچپیچ»، کودک مقاومت میکند برود به مدرسه، به مکتب، برای اینکه میگوید بروم مدرسه چه بشود مثلاً؟ بیست هم بگیرم که چه بشود؟ میگوید ها! بیست بگیری این پول را میگیری. حالا شد حساب. آن موقع بیخواب میشود، شب دیگر نمیخوابد. «آنگهان بیخواب گردد شب چو دزد».
حالا، شما هم اگر یک کاری بکنید که مزد بگیرید، اگر شما هم بیتها را بخوانید و به کتاب اعمال نکنید مزد نمیگیرید. اگر پیوسته در این کار نباشید، هر روز نباشید، و حواستان روی خودتان نباشد، ایرادهایتان را با این ابیات پیدا نکنید و رفع نکنید، مزد طاعت نرسد، اگر شما پس از مدتی گنج حضور تماشا کردن و فضاگشایی و حالا عبادتتان، مزد نگیرید، نااميد میشوید. برای همین میگوید «جهد کُن تا مزدِ طاعت در رسد».
جسته و گریخته برنامه را دیدن مزد نمیدهد به شما، پیوسته باید ببینید. آن موقع متوجه میشوید که «مُطیعان» چقدر خوشبخت هستند. کسانی که مطیع هستند در این لحظه، فضا را باز میکنند و شراب آنوری را میگیرند، میگوید حسادتت میشود، رشک میبری، آن موقع میفهمی که آنها چه کیفی میکنند، میگویی من هم میخواهم.
بچه مکتب نمیرفت، الآن چون پول میگیرد، حالا دارد تمثیل میزند، میفهمد که اگر بیست بگیرد، میگوید تنها راه پول درآوردن همین است که برود توپ را، آن چیزی که دوست دارد را بخرد، میدود تا مدرسه، قبلاً نمیرفت. شما آن موقع میبینید که هان، بیت مولانا را صد بار میخوانید، دویست بار میخوانید. قبلاً ده بار میخواندید، الآن هزار بار میخوانید تا بفهمید.
«مُطیعان» آدمهایی مثل مولانا هستند که میگویید من هم میخواهم مثل او بشوم. یعنی خودت را میخواهی به پایِ آنها برسانی، با عاشقان همدم میشوی. و:
اِئتِیاٰ کَرْهاً مُقلِّد گشته را
اِئْتِیاٰ طَوْعاً صفا بسرشته را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۹۰)
«خطابِ «با بیمیلی بیایید» متوجه اهل تقلید است و خطابِ «با میل بیایید» متوجه اهلِ صفا.»
خب این بیت به تنهایی بیت بسیار مهمی است. «اِئتِیاٰ کَرْهاً» یعنی آنهایی که باید با کتک بروند. این مربوط به آیه است اگر اینجا باشد. میگوید، ببینیم، بله:
«ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَ هِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ.»
«سپس به آسمان پرداخت و آن دودى بود. پس به آسمان و زمين گفت: خواه يا ناخواه بياييد. گفتند: فرمانبردار آمديم.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ فصّلت (۴۱)، آیهٔ ۱۱)
یعنی چه؟ این مربوط به انسان است. انسان ابتد یک دود است، منذهنی مثل یک دود است، آسمان را از توی اینکه درواقع زندگی شما در همانیدگیها سرمایهگذاری شده، از این دود باید بیرون کند.
حالا میگوید در انسان، خداوند به آسمان میپردازد. آن شبیه دود است، هر انسانی ابتدا. بعد به آسمان و زمین گفت خواه ناخواه بیایید. یعنی در درون شما خواه ناخواه باید این آسمان باز بشود، یا باید به زور باز بشود، یا با میل شما.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۸ 🔟3️⃣5️⃣
آیه میگوید که انسانها گفتهاند بهصورت هشیاری ما آمدیم، ما مطیع هستیم. یعنی شما در این لحظه تصمیم میگیرید که مقاومت نکنید، منقبض نشوید، فضای درونتان از این دود باز بشود و ذهنتان ساده بشود. زمین ذهنتان است، آسمان هم فضای گشودهشده است. درست است؟
پس این بیت «اِئتِیاٰ کَرْهاً مُقلِّد گشته را»، چه کسانی به زور میآیند؟ آنهایی که مقلد هستند، در ذهن ماندهاند، از این و آن تقلید میکنند. توجه کنید، در ذهن هرچه ما داریم از دیگران گرفتهایم. تقلید این است. شما نگویید من که از کسی چیزی یاد نمیگیرم که، همه را من خودم میدانم. نه، هرچه در ذهن میدانی، از دیگران گرفتی.
پس «اِئتِیاٰ کَرْهاً مُقلِّد گشته را»، «اِئْتِیاٰ طَوْعاً» یعنی با اطاعت آمدیم «صفا بسرشته را». هر کسی باصفا است، گفت تو مرد صفا هستی، مرد فکر نیستی. کسی که به صفا سرشته شده، یعنی فضا را باز کرده از جنس صفا و نابی شده، او میگوید من با میل دارم میروم.
شما از خودتان بپرسید الآن واقعاً فضا را باز میکنید بیمقاومت میروید به سمت او؟ یا نمیروید؟ میروید به سمت گشودن آسمان؟ هرچه آسمان گشودهتر میشود ذهنتان بیمن میشود، ذهنتان ساده میشود، میشود اسباب صنع.
مغزِ او خشکست و، عقلش این زمان
کمترست از عقل و فهمِ کودکان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۱۹)
زهد و پیری، ضعف بر ضعف آمده
واندر آن زُهدش گشادی ناشده
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۰)
رنج دیده، گنج نادیده ز یار
کارها دیده، ندیده مزدِ کار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۱)
ببینید این بلا سَرِ ما آمده، در این سه بیت هست. اگر منذهنی را ادامه بدهیم مغز ما خشک میشود. و در هفتاد هشتادسالگی یا حتی زودتر عقلش عقل منذهنی خواهد بود که عقلش از عقل و فهم کودکان هم کمتر است.
شما حسابش را بکنید که یک نفر منذهنی داشته باشد، پندار کمال داشته باشد، ناموس داشته باشد، یک سری باور یاد گرفته باشد، دانش داشته باشد، به آنها بچسبد و چیز جدید یاد نگیرد، فضا را باز نکند، همینها در مرکزش باشد.
مغزِ او خشکست و، عقلش این زمان
کمترست از عقل و فهمِ کودکان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۱۹)
زهد و پیری، ضعف بر ضعف آمده
واندر آن زُهدش گشادی ناشده
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۰)
این زُهدش بهوسیلۀ منذهنی است. هنوز با منذهنیاش یک سری پرهیزهای بیفایدهای میکند. این کار بد است پرهیز میکنم، این کار خوب است. همهاش انتخاب منذهنی است و در ذهن است. پیری هم که چیره شده. و از این پرهیز در ذهنش هم هیچ گشادی به عمل نیامده.
حالا، «رنج دیده»، ما نمیخواهیم اینطوری بشویم. «رنج دیده، گنج نادیده ز یار». شما میخواهید زحمت بکشید، ولی به دیدار یار نائل نشوید؟ کار کردهایم اما مزد کار را ندیدهایم. با منذهنی کار نکنید، این بیت را جدی بگیرید:
جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّتفزایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
شما نباید بیایید مرض درست کنید، مرض را شدیدتر کنید، فکر کنید یک روزی این مرض به این ترتیب خوب خواهد شد، بیت آخر اعمال خواهد شد. «رنج دیده»، خیلی درد کشیدید، اما گنج را از خداوند ندیدید. خیلی کارها کردید اما مزدش را نگرفتید.
چیست مزدِ کارِ من؟ دیدارِ یار
گر چه خود بوبکر بخشد چل هزار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۷۶)
مزد کارِ من چیست؟ که خداوند را ببینم! ولو اینکه دنیا چهل هزار دلار ببخشد، چهل میلیون دلار ببخشد، چهل میلیارد ببخشد. یعنی این چیزی که دنیا به شما میبخشد چه فایده دارد؟ مزد کار من در اینجا دیدار یار است. اگر شما یار را ملاقات نکنید، وقتی میمیرید اینقدر ثروت هم از شما بماند، به چه درد میخورد؟ در دوران سن بالا کاملاً این مطلب را آدم تجربه میکند. و این بیت:
وانگه سلیمان زان ولا، لرزان ز مکرِ ابتلا
از ترس کاو را آن عُلا کمتر شود از رشکها
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۳)
عُلا: شرف و بزرگی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این بیت را امروز دو بار تکرار کردیم. «سلیمان» عاشق است، شما هستید. اگر دوستی کردید با خدا یکی شدید، باید بلرزید که این دوستی از بین نرود، این اتصال از بین نرود. «وانگه سلیمان زان ولا، لرزان ز مکرِ ابتلا». «ز مکرِ ابتلا» همین مکرِ منذهنی است، مکر امتحان است.
توجه کنید ما هر لحظه امتحان میشویم، منتها با منذهنی رفوزه میشویم. هر لحظه یک اتفاقی میافتد و زندگی میخواهد ما فضا را باز کنیم. ما مقاومت میکنیم، منقبض میشویم، رفوزه میشویم. انسان عاشقِ واقعی لرزان است که رفوزه نشود. یعنی فضا را باز کند، فضا گشوده بشود. انسان واقعی، عاشق واقعی این است که این لحظه تنش میلرزد، لرزان است مبادا اتصالم از زندگی قطع بشود.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۹ 🔟3️⃣5️⃣
پس این بیت «اِئتِیاٰ کَرْهاً مُقلِّد گشته را»، چه کسانی به زور میآیند؟ آنهایی که مقلد هستند، در ذهن ماندهاند، از این و آن تقلید میکنند. توجه کنید، در ذهن هرچه ما داریم از دیگران گرفتهایم. تقلید این است. شما نگویید من که از کسی چیزی یاد نمیگیرم که، همه را من خودم میدانم. نه، هرچه در ذهن میدانی، از دیگران گرفتی.
پس «اِئتِیاٰ کَرْهاً مُقلِّد گشته را»، «اِئْتِیاٰ طَوْعاً» یعنی با اطاعت آمدیم «صفا بسرشته را». هر کسی باصفا است، گفت تو مرد صفا هستی، مرد فکر نیستی. کسی که به صفا سرشته شده، یعنی فضا را باز کرده از جنس صفا و نابی شده، او میگوید من با میل دارم میروم.
شما از خودتان بپرسید الآن واقعاً فضا را باز میکنید بیمقاومت میروید به سمت او؟ یا نمیروید؟ میروید به سمت گشودن آسمان؟ هرچه آسمان گشودهتر میشود ذهنتان بیمن میشود، ذهنتان ساده میشود، میشود اسباب صنع.
مغزِ او خشکست و، عقلش این زمان
کمترست از عقل و فهمِ کودکان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۱۹)
زهد و پیری، ضعف بر ضعف آمده
واندر آن زُهدش گشادی ناشده
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۰)
رنج دیده، گنج نادیده ز یار
کارها دیده، ندیده مزدِ کار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۱)
ببینید این بلا سَرِ ما آمده، در این سه بیت هست. اگر منذهنی را ادامه بدهیم مغز ما خشک میشود. و در هفتاد هشتادسالگی یا حتی زودتر عقلش عقل منذهنی خواهد بود که عقلش از عقل و فهم کودکان هم کمتر است.
شما حسابش را بکنید که یک نفر منذهنی داشته باشد، پندار کمال داشته باشد، ناموس داشته باشد، یک سری باور یاد گرفته باشد، دانش داشته باشد، به آنها بچسبد و چیز جدید یاد نگیرد، فضا را باز نکند، همینها در مرکزش باشد.
مغزِ او خشکست و، عقلش این زمان
کمترست از عقل و فهمِ کودکان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۱۹)
زهد و پیری، ضعف بر ضعف آمده
واندر آن زُهدش گشادی ناشده
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۰)
این زُهدش بهوسیلۀ منذهنی است. هنوز با منذهنیاش یک سری پرهیزهای بیفایدهای میکند. این کار بد است پرهیز میکنم، این کار خوب است. همهاش انتخاب منذهنی است و در ذهن است. پیری هم که چیره شده. و از این پرهیز در ذهنش هم هیچ گشادی به عمل نیامده.
حالا، «رنج دیده»، ما نمیخواهیم اینطوری بشویم. «رنج دیده، گنج نادیده ز یار». شما میخواهید زحمت بکشید، ولی به دیدار یار نائل نشوید؟ کار کردهایم اما مزد کار را ندیدهایم. با منذهنی کار نکنید، این بیت را جدی بگیرید:
جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّتفزایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
شما نباید بیایید مرض درست کنید، مرض را شدیدتر کنید، فکر کنید یک روزی این مرض به این ترتیب خوب خواهد شد، بیت آخر اعمال خواهد شد. «رنج دیده»، خیلی درد کشیدید، اما گنج را از خداوند ندیدید. خیلی کارها کردید اما مزدش را نگرفتید.
چیست مزدِ کارِ من؟ دیدارِ یار
گر چه خود بوبکر بخشد چل هزار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۷۶)
مزد کارِ من چیست؟ که خداوند را ببینم! ولو اینکه دنیا چهل هزار دلار ببخشد، چهل میلیون دلار ببخشد، چهل میلیارد ببخشد. یعنی این چیزی که دنیا به شما میبخشد چه فایده دارد؟ مزد کار من در اینجا دیدار یار است. اگر شما یار را ملاقات نکنید، وقتی میمیرید اینقدر ثروت هم از شما بماند، به چه درد میخورد؟ در دوران سن بالا کاملاً این مطلب را آدم تجربه میکند. و این بیت:
وانگه سلیمان زان ولا، لرزان ز مکرِ ابتلا
از ترس کاو را آن عُلا کمتر شود از رشکها
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۳)
عُلا: شرف و بزرگی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این بیت را امروز دو بار تکرار کردیم. «سلیمان» عاشق است، شما هستید. اگر دوستی کردید با خدا یکی شدید، باید بلرزید که این دوستی از بین نرود، این اتصال از بین نرود. «وانگه سلیمان زان ولا، لرزان ز مکرِ ابتلا». «ز مکرِ ابتلا» همین مکرِ منذهنی است، مکر امتحان است.
توجه کنید ما هر لحظه امتحان میشویم، منتها با منذهنی رفوزه میشویم. هر لحظه یک اتفاقی میافتد و زندگی میخواهد ما فضا را باز کنیم. ما مقاومت میکنیم، منقبض میشویم، رفوزه میشویم. انسان عاشقِ واقعی لرزان است که رفوزه نشود. یعنی فضا را باز کند، فضا گشوده بشود. انسان واقعی، عاشق واقعی این است که این لحظه تنش میلرزد، لرزان است مبادا اتصالم از زندگی قطع بشود.
🔟3️⃣5️⃣ ۱۹ 🔟3️⃣5️⃣
«وانگه سلیمان زان ولا، لرزان ز مکرِ ابتلا»، «از ترس کاو را آن عُلا»، از ترس اینکه این جایگاه شرف، یکی شدن با خداوند، «کمتر شود از رشکها»، یعنی از بین برود از حسادت. حالا این حسادت دو جنبه دارد، حسادت شما بر یکی، حسادت مردم به شما. درست است؟
این بیت این لحظه در مورد شما صادق است، باید عمل کنید. سلیمان همین شما هستید که عاشق هستید. عاشق کسی است که با زندگی، با فضاگشایی یکی شده.
«وانگه سلیمان زان» دوستی، آن یکی شدن، «لرزان ز مکرِ ابتلا» که الآن ممکن است زندگی من را امتحان میکند، اگر امتحان نکند که ما نمیتوانیم همانیدگیها را ببینیم. ولی این منذهنی مکر دارد، ممکن است بکِشد ما را آن تو دوباره. شما ممکن است مقاومت کنید، شما میلرزید که مبادا مقاومت کنم، مبادا واکنش نشان بدهم، مبادا بترسم. از چه؟ آن شرف از بین برود. «شرف» واقعهٔ یکی شدن با خداوند است. و «رشک» حسادت مردم به شما یا شما به مردم، خطرناک است. و:
جان فدا کردن برایِ صیدِ غیر
کفرِ مطلق دان و نومیدی ز خیر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۱۱)
هین مشو چون قند پیشِ طوطیان
بلکه زَهری شو، شو ایمن از زیان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۱۲)
ببینید ما چقدر کوشش میکنیم توجه مردم را جلب کنیم، دیده بشویم، مردم را صید کنیم. شما مردم را صید نکنید، این کارِ منذهنی است.
میگوید «جویی ز فکرت، دارویِ علّت»، یک مقدار زیادی هم این را من میخواهم توضیح بدهم. چهجوری شما این مرض را میخواهید معالجه کنید؟ منذهنی میگوید بیا مردم را صید کن، مردم عاشق تو بشوند، عاشق زیبایی تو بشوند. اینهمه دلبری که ما میکنیم، چه قرض میکنیم ارزشها را از این جهان، یا زیباییمان را به رخ مردم میکشیم، میخواهیم صید کنیم دیگر.
«کفرِ مطلق دان و نومیدی ز خیر»، یعنی تو هشیاری اَلست را رها کردی که از جنس زندگی هستی، از جنس خداوند هستی، آن را رها کردی، در ذهن دنبال صید مردم هستی که دیده بشوی! این کفر مطلق است و ناامیدی از خیر و برکت زندگی. ای آقا، مشو مثل قند پیش منهای ذهنی، طوطیان نباش، زهر شو و از زیان آنها فارغ شو، آزاد شو. این بیت:
وانگه سلیمان زان ولا، لرزان ز مکرِ ابتلا
از ترس کاو را آن عُلا کمتر شود از رشکها
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۳)
عُلا: شرف و بزرگی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«کمتر شود از رشکها»، ایمن شو، مردم را عاشق خودت نکن.
ور تو ريوِ خويشتن را مُنْكِرى
از ترازو و آینه، کِی جان بَری؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۵۸۳)
ریو: حیله، حقّهبازی، ریا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وقتی با مردم صحبت میکنی، آقا من منذهنی ندارم، کِی حیله میکنم؟ کِی بهوسیلهٔ منذهنی، مکر و حیله چیست؟ ریو همان فکر کردن برحسب منذهنی است، همین دوباره «جویی ز فکرت، داروی علّت».
«ور تو ریوِ خویشتن را مُنکری» که میگوییم با منذهنی فکر نمیکنم، حیله نمیکنم، «از ترازو و آینه، کِی جان بَری». ترازو، ما مثل ترازو هستیم. ترازو بهمحض اینکه ریو میکنیم ترازو نشان میدهد، برای اینکه تاریکی زیاد میشود، روشنایی کم میشود. آینه نشان میدهد، یعنی حتی برای شما میبینید یک جایی خواستید دیده بشوید یا خواستید دلبری کنید، این بیت را اجرا کردید، جان فدا کردید برای صیدِ غیر، درست است؟ یکدفعه یک آزمایشی شُدید متوجه میشوید که اِ اِ اِ این نتیجهٔ آن کار من بود! نه؟
حسادت مردم به شما هی ضرر زد. این آینه است، زندگی نتیجهٔ کار شما را به شما نشان میدهد و چهجوری میخواهی جان سالم بهدرببری؟ یعنی از اینکه تو حسادت کنی مثلاً به یکی یا بخواهی جدایی راه بیندازی، یا یک کاری کنی توجه مردم از یکی کنده بشود، بسته بشود به تو، نتیجهاش را فوراً میبینی. این آینه است، چهجوری میخواهی جان سالم به در ببری؟ آن موقع تاریکی ذهنت زیاد میشود، یعنی تاریکی زندگیات زیادتر میشود.
پس بنابراین اگر حیلهٔ خودت را منکر بشوی، ترازو و آینه به شما نشان خواهد داد و از آن نمیتوانی جان ببری. پس اینها را هم بعدش میخوانم:
🔟3️⃣5️⃣ ۲۰ 🔟3️⃣5️⃣
این بیت این لحظه در مورد شما صادق است، باید عمل کنید. سلیمان همین شما هستید که عاشق هستید. عاشق کسی است که با زندگی، با فضاگشایی یکی شده.
«وانگه سلیمان زان» دوستی، آن یکی شدن، «لرزان ز مکرِ ابتلا» که الآن ممکن است زندگی من را امتحان میکند، اگر امتحان نکند که ما نمیتوانیم همانیدگیها را ببینیم. ولی این منذهنی مکر دارد، ممکن است بکِشد ما را آن تو دوباره. شما ممکن است مقاومت کنید، شما میلرزید که مبادا مقاومت کنم، مبادا واکنش نشان بدهم، مبادا بترسم. از چه؟ آن شرف از بین برود. «شرف» واقعهٔ یکی شدن با خداوند است. و «رشک» حسادت مردم به شما یا شما به مردم، خطرناک است. و:
جان فدا کردن برایِ صیدِ غیر
کفرِ مطلق دان و نومیدی ز خیر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۱۱)
هین مشو چون قند پیشِ طوطیان
بلکه زَهری شو، شو ایمن از زیان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۱۲)
ببینید ما چقدر کوشش میکنیم توجه مردم را جلب کنیم، دیده بشویم، مردم را صید کنیم. شما مردم را صید نکنید، این کارِ منذهنی است.
میگوید «جویی ز فکرت، دارویِ علّت»، یک مقدار زیادی هم این را من میخواهم توضیح بدهم. چهجوری شما این مرض را میخواهید معالجه کنید؟ منذهنی میگوید بیا مردم را صید کن، مردم عاشق تو بشوند، عاشق زیبایی تو بشوند. اینهمه دلبری که ما میکنیم، چه قرض میکنیم ارزشها را از این جهان، یا زیباییمان را به رخ مردم میکشیم، میخواهیم صید کنیم دیگر.
«کفرِ مطلق دان و نومیدی ز خیر»، یعنی تو هشیاری اَلست را رها کردی که از جنس زندگی هستی، از جنس خداوند هستی، آن را رها کردی، در ذهن دنبال صید مردم هستی که دیده بشوی! این کفر مطلق است و ناامیدی از خیر و برکت زندگی. ای آقا، مشو مثل قند پیش منهای ذهنی، طوطیان نباش، زهر شو و از زیان آنها فارغ شو، آزاد شو. این بیت:
وانگه سلیمان زان ولا، لرزان ز مکرِ ابتلا
از ترس کاو را آن عُلا کمتر شود از رشکها
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۳)
عُلا: شرف و بزرگی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«کمتر شود از رشکها»، ایمن شو، مردم را عاشق خودت نکن.
ور تو ريوِ خويشتن را مُنْكِرى
از ترازو و آینه، کِی جان بَری؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۵۸۳)
ریو: حیله، حقّهبازی، ریا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وقتی با مردم صحبت میکنی، آقا من منذهنی ندارم، کِی حیله میکنم؟ کِی بهوسیلهٔ منذهنی، مکر و حیله چیست؟ ریو همان فکر کردن برحسب منذهنی است، همین دوباره «جویی ز فکرت، داروی علّت».
«ور تو ریوِ خویشتن را مُنکری» که میگوییم با منذهنی فکر نمیکنم، حیله نمیکنم، «از ترازو و آینه، کِی جان بَری». ترازو، ما مثل ترازو هستیم. ترازو بهمحض اینکه ریو میکنیم ترازو نشان میدهد، برای اینکه تاریکی زیاد میشود، روشنایی کم میشود. آینه نشان میدهد، یعنی حتی برای شما میبینید یک جایی خواستید دیده بشوید یا خواستید دلبری کنید، این بیت را اجرا کردید، جان فدا کردید برای صیدِ غیر، درست است؟ یکدفعه یک آزمایشی شُدید متوجه میشوید که اِ اِ اِ این نتیجهٔ آن کار من بود! نه؟
حسادت مردم به شما هی ضرر زد. این آینه است، زندگی نتیجهٔ کار شما را به شما نشان میدهد و چهجوری میخواهی جان سالم بهدرببری؟ یعنی از اینکه تو حسادت کنی مثلاً به یکی یا بخواهی جدایی راه بیندازی، یا یک کاری کنی توجه مردم از یکی کنده بشود، بسته بشود به تو، نتیجهاش را فوراً میبینی. این آینه است، چهجوری میخواهی جان سالم به در ببری؟ آن موقع تاریکی ذهنت زیاد میشود، یعنی تاریکی زندگیات زیادتر میشود.
پس بنابراین اگر حیلهٔ خودت را منکر بشوی، ترازو و آینه به شما نشان خواهد داد و از آن نمیتوانی جان ببری. پس اینها را هم بعدش میخوانم:
🔟3️⃣5️⃣ ۲۰ 🔟3️⃣5️⃣
باد بر تختِ سلیمان رفت کژ
پس سلیمان گفت: بادا، کژ مَغَژ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۷)
کژ مَغَژ: کج حرکت نکن.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
باد هم گفت: ای سلیمان کژ مرو
ور روی کژ، از کژم خشمین مشو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۸)
سلیمان شما هستید، نیروی زندگی کج میوزد، کارهایتان جور نمیشود، رابطهتان با همسرتان بههم میخورد، با بچهتان بههم میخورد، در بیزینستان (کسبوکار :business) شکست میخورید و فضا بسته میشود، روشنایی کم میشود، شما به زندگی میگویید، به خدا میگویید آقا درست کار کن، اینقدر لطمه نزن به ما، آن هم میگوید شما درست بنشین، درست عمل کن، برحسب عدم عمل کن، برحسب درد و همانیدگی عمل نکن. دوباره آن بیت، از فکرِت داروی علتت را جستوجو نکن، من را بیاور مرکزت، من را بیاور مرکزت، ما نمیشنویم.
باد نیروی زندگی است، به سلیمان میگوید کژ مرو، کژ فکر نکن، کژ عمل نکن. اگر کژ میروی، من کژ شدم، روشنایی را کم کردم، خشمین مشو.
این ترازو بهرِ این بنْهاد حق
تا رَوَد انصاف ما را در سَبَق
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ١٨٩٩)
سَبَق: نیروی ازلی، فضای یکتایی، فضای همهٔ امکانات، درس یکروزه، مسابقه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از ترازو کم کُنی، من کم کنم
تا تو با من روشنی، من روشنم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ١۹۰۰)
خداوند ما را بهصورت ترازو خلق کرده، بهصورت آینه خلق کرده، فوراً در ترازوی ما سنجیده میشود و آینه نشان میدهد که نتیجهٔ عملمان را، نتیجهٔ فکر غلطمان را. یعنی اگر برحسب منذهنی شما فکر و عمل کنید، آینهتان نشان میدهد، بههرحال به شما نشان خواهد داد. برای همین است که ترازو را کم کنی، اگر بهسوی تاریکی بروی، بهسوی انقباض بروی، من روشنایی را کم میکنم، تو بیچاره میشوی. و تو تا فضا را باز میکنی میآیی بهطرف من، من هم روشنایی را زیادتر میکنم، تو بهتر میبینی.
و همینطور «پس سلیمان»، سلیمان تاجش کج شد. تاجش کج شد، یعنی دیگر پادشاه نبود، کارها درست پیش نمیرفت. ما هم سلیمانی هستیم که تاجمان کج شده، کارهایمان جور نمیشود، آن چیزی را میخواهیم انجام بدهیم کژ درمیآید، به نتیجه نمیرسد، شکست میخوریم، هر کاری میخواهیم بکنیم عکس درمیآید. پس سلیمان به کتاب نگاه کرد:
پس سلیمان اندرونه راست کرد
دل بر آن شهوت که بودش، کرد سرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۶)
سلیمان وقتی به کتاب نگاه کرد گفت اِ اِ اِ در مرکزم یک همانیدگی دارم، یک شهوت دارم! گفت من حالا باید دلم را به این سرد کنم. وقتی دلش را سرد کرد:
بعد از آن تاجش همان دم راست شد
آنچنانکه تاج را میخواست، شد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۷)
همینکه نسبتبه شهوتِ این همانیدگی، در مرکزش بود بهجای خداوند، آن را سرد کرد و از مرکزش برداشت، تاجش درست شد، دوباره شاه شد، دوباره باد درست وزید، هر تصمیمی گرفت جور درمیآمد، روابطش با مردم درست شد.
در مورد ما روابطمان با همسرمان، بچهمان، در کارمان، در زندگیمان، همگی جور شد. چه شد؟ مرکزمان را عدم کردیم و دلمان را به آن همانیدگی سرد کردیم. «آنچنانکه تاج را میخواست شد» هی با دستش تاج را سلیمان اول راست میکرد، این هی کج میشد. هی به زور راست میکرد این تاج کژ میشد. به زور ما میخواهیم کارها را درست کنیم، میخواهیم صلح ایجاد کنیم، به زور با منذهنی، نمیشود.
میخواهیم رابطهٔ خوب برقرار کنیم، گرمای عشق را در خانواده برقرار کنیم به زور با منذهنی نمیشوند، همینکه مرکزمان را عدم کنیم، همینکه روی خودمان کار کنیم میبینیم اِ اِ همهچیز درست شد! اینطوری است.
بله، این [اشاره به ابیات روی تابلو] باید قبل از آن میشد، بله.
همچنین تاجِ سلیمان میل کرد
روزِ روشن را بر او چون لَیْل کرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۱)
میل کرد: کج شد.
لَیْل: شب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گفت: تاجا کژ مشو بر فرقِ من
آفتابا کم مشو از شرقِ من
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۲)
پس تاج سلیمان کج شد، روز روشن بر او مثل شب شد. روزِ روشن، مرکز عدم، آفتاب میتابد، به ما هم گفته تو مثل، از جنس من هستی، مثل ماه طلوع میکنی از مرکزت. یکدفعه ببینیم که ماه ما غروب کرد، دوباره رفتیم به ذهن. تاج سلیمان کج شد، روز روشن بر او شب شد، به تاجش گفت کج نشو و ای آفتاب، از شرق من بتاب و از شرق کم مشو یا گم مشو. تا رفت چهکار کرد؟ مرکزش را درست کرد، تاجش درست شد.
و اینجا میرسیم به این «جَفَّالقَلَم» که هر لحظه زندگی مینویسد، هم وضعیت درون شما را هم بیرون شما را.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۱ 🔟3️⃣5️⃣
پس سلیمان گفت: بادا، کژ مَغَژ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۷)
کژ مَغَژ: کج حرکت نکن.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
باد هم گفت: ای سلیمان کژ مرو
ور روی کژ، از کژم خشمین مشو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۸)
سلیمان شما هستید، نیروی زندگی کج میوزد، کارهایتان جور نمیشود، رابطهتان با همسرتان بههم میخورد، با بچهتان بههم میخورد، در بیزینستان (کسبوکار :business) شکست میخورید و فضا بسته میشود، روشنایی کم میشود، شما به زندگی میگویید، به خدا میگویید آقا درست کار کن، اینقدر لطمه نزن به ما، آن هم میگوید شما درست بنشین، درست عمل کن، برحسب عدم عمل کن، برحسب درد و همانیدگی عمل نکن. دوباره آن بیت، از فکرِت داروی علتت را جستوجو نکن، من را بیاور مرکزت، من را بیاور مرکزت، ما نمیشنویم.
باد نیروی زندگی است، به سلیمان میگوید کژ مرو، کژ فکر نکن، کژ عمل نکن. اگر کژ میروی، من کژ شدم، روشنایی را کم کردم، خشمین مشو.
این ترازو بهرِ این بنْهاد حق
تا رَوَد انصاف ما را در سَبَق
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ١٨٩٩)
سَبَق: نیروی ازلی، فضای یکتایی، فضای همهٔ امکانات، درس یکروزه، مسابقه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از ترازو کم کُنی، من کم کنم
تا تو با من روشنی، من روشنم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ١۹۰۰)
خداوند ما را بهصورت ترازو خلق کرده، بهصورت آینه خلق کرده، فوراً در ترازوی ما سنجیده میشود و آینه نشان میدهد که نتیجهٔ عملمان را، نتیجهٔ فکر غلطمان را. یعنی اگر برحسب منذهنی شما فکر و عمل کنید، آینهتان نشان میدهد، بههرحال به شما نشان خواهد داد. برای همین است که ترازو را کم کنی، اگر بهسوی تاریکی بروی، بهسوی انقباض بروی، من روشنایی را کم میکنم، تو بیچاره میشوی. و تو تا فضا را باز میکنی میآیی بهطرف من، من هم روشنایی را زیادتر میکنم، تو بهتر میبینی.
و همینطور «پس سلیمان»، سلیمان تاجش کج شد. تاجش کج شد، یعنی دیگر پادشاه نبود، کارها درست پیش نمیرفت. ما هم سلیمانی هستیم که تاجمان کج شده، کارهایمان جور نمیشود، آن چیزی را میخواهیم انجام بدهیم کژ درمیآید، به نتیجه نمیرسد، شکست میخوریم، هر کاری میخواهیم بکنیم عکس درمیآید. پس سلیمان به کتاب نگاه کرد:
پس سلیمان اندرونه راست کرد
دل بر آن شهوت که بودش، کرد سرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۶)
سلیمان وقتی به کتاب نگاه کرد گفت اِ اِ اِ در مرکزم یک همانیدگی دارم، یک شهوت دارم! گفت من حالا باید دلم را به این سرد کنم. وقتی دلش را سرد کرد:
بعد از آن تاجش همان دم راست شد
آنچنانکه تاج را میخواست، شد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۷)
همینکه نسبتبه شهوتِ این همانیدگی، در مرکزش بود بهجای خداوند، آن را سرد کرد و از مرکزش برداشت، تاجش درست شد، دوباره شاه شد، دوباره باد درست وزید، هر تصمیمی گرفت جور درمیآمد، روابطش با مردم درست شد.
در مورد ما روابطمان با همسرمان، بچهمان، در کارمان، در زندگیمان، همگی جور شد. چه شد؟ مرکزمان را عدم کردیم و دلمان را به آن همانیدگی سرد کردیم. «آنچنانکه تاج را میخواست شد» هی با دستش تاج را سلیمان اول راست میکرد، این هی کج میشد. هی به زور راست میکرد این تاج کژ میشد. به زور ما میخواهیم کارها را درست کنیم، میخواهیم صلح ایجاد کنیم، به زور با منذهنی، نمیشود.
میخواهیم رابطهٔ خوب برقرار کنیم، گرمای عشق را در خانواده برقرار کنیم به زور با منذهنی نمیشوند، همینکه مرکزمان را عدم کنیم، همینکه روی خودمان کار کنیم میبینیم اِ اِ همهچیز درست شد! اینطوری است.
بله، این [اشاره به ابیات روی تابلو] باید قبل از آن میشد، بله.
همچنین تاجِ سلیمان میل کرد
روزِ روشن را بر او چون لَیْل کرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۱)
میل کرد: کج شد.
لَیْل: شب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گفت: تاجا کژ مشو بر فرقِ من
آفتابا کم مشو از شرقِ من
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۲)
پس تاج سلیمان کج شد، روز روشن بر او مثل شب شد. روزِ روشن، مرکز عدم، آفتاب میتابد، به ما هم گفته تو مثل، از جنس من هستی، مثل ماه طلوع میکنی از مرکزت. یکدفعه ببینیم که ماه ما غروب کرد، دوباره رفتیم به ذهن. تاج سلیمان کج شد، روز روشن بر او شب شد، به تاجش گفت کج نشو و ای آفتاب، از شرق من بتاب و از شرق کم مشو یا گم مشو. تا رفت چهکار کرد؟ مرکزش را درست کرد، تاجش درست شد.
و اینجا میرسیم به این «جَفَّالقَلَم» که هر لحظه زندگی مینویسد، هم وضعیت درون شما را هم بیرون شما را.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۱ 🔟3️⃣5️⃣
پس قلم بنوشت که هر کار را
لایقِ آن هست تأثیر و جزا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۳۲)
کژ رَوی، جَفَّالقَلَم کژ آیدت
راستی آری، سعادت زایدت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۳۳)
بله این دوتا حدیث است:
«جَفَّ الْقَلَمُ بِما اَنْتَ لاقٍ.»
«خشک شد قلم به آنچه سزاوار بودی.»
🌴(حدیث)
«جَفَّ الْقَلَمُ بِما هُوَ کائنٌ.»
«خشک شد قلم به آنچه بودنی است.»
🌴(حدیث)
پس در این لحظه قلم زندگی، این لحظه، وضعیت شما را مینویسد. اگر شما فضاگشایی کنید، سزاوارتر و لایقتر میشوید. اگر فضا را ببندید، این سزاواری پایین میآید. شما میخواهید قلم زندگی در این لحظه چهجوری بنویسد؟
در هر لحظه درون شما در بیرون منعکس میشود. شما اگر بیرون بد منعکس میشود، بدی و زشتی را میبینید مثل سلیمان، گفت آقا کارها جور نیست، اختیار از دست ما رفت، منذهنی اداره میکند، خب تو بیا حرصت را، میلت را به آن شهوتی که در مرکزت هست سرد کن، و سرد کرد تاجش درست شد، سلیمان.
ما هم الآن میبینیم کارهایمان جور نیست باید برویم کتاب را درست کنیم، مرکزمان را باید درست کنیم. درست است؟ مهمترین جای کتاب ما مرکز ما است که همانیدگیها و دردها هستند. شما نباید یک درد را در مرکزتان بگذارید و از جنس درد بشوید و درد پخش کنید.
پس قلم بنوشت که هر کار را
لایقِ آن هست تأثیر و جزا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۳۲)
قلم خداوند اینطوری تعیین کرده که هر کاری که شما میکنید، پس الآن فضاگشایی میکنید، مرکزتان را عدم میکنید، سزاوارتر میشوید. اگر میبندید، منقبض میشوید، لیاقتتان سزاواریتان کمتر میشود.
اگر کژ بروی، یعنی برحسب همانیدگیها ببینی، «جَفَّالقَلَم»، قلم خداوند که در این لحظه احوال شما را مینویسد، کژ مینویسد. اگر مرکزت را عدم کنی، فضا را باز کنی، برای شما خوشبختی میآید. به همین سادگی، انتخاب دست شماست. و این فرمولها را قبلاً داشتهایم:
🔹«فضاگشاییِ مداوم»
🔹زندگی مختارِ مطلق = من معذورِ مطلق
فضاگشایی مداوم، فضاگشایی مداوم یعنی سزاواری و شایستگی بیشتر، که دراینصورت اگر فضاگشایی میکنید، زندگی را میآورید به مرکزتان، زندگی مختار مطلق، من معذور مطلق.
توجه کنید در منذهنی فرمول تخریب یادتان است؟ در «فضای اَنساب» هستیم، مرکز ما جسم است ولی میگوییم خداوند میکند، مردم میکنند. آن فرمول مهم است، برای اینکه در فضای اَنساب ما میگوییم تو کردی. اگر شما مداوم فضاگشایی بکنید، خب مرکزتان زندگی است، زندگی مختارِ مطلق، من معذورِ مطلق.
🔹«فضابندی یا انقباضِ مداوم»
🔹زندگی معذورِ مطلق = من مسئولِ مطلق
اگر فضابندی و انقباض مداوم داریم، دراینصورت من مسئولم، من دارم میکنم، زندگی معذورِ مطلق است. خداوند نمیکند شما میکنید. شما میخواهید خداوند زندگی شما را درست کند یا شما زندگیتان را خراب کنید بیندازید گردن خداوند؟ دومی کار شیطان است. درست است؟
دیگر شعرهایش را میدانید شما، ولی اینها خلاصهای است از بحثهای زیاد که شما الآن تصمیم بگیرید بگویید با این چندتا چیز پشتسرهم، ببینید «جفالقلم»، «تاج سلیمان» که شما ترازو هستید، آینه هستید، قبل از این گفته شما اگر منکر باشی با منذهنیات که من حیله نمیکنم، مقصر من نیستم، نه، شما باید به کتاب نگاه کنید که در این لحظه مرکزتان درد است و یک جسم همانیده هست، مثل ابلیس زیرش نزنید:
گفت شیطان که به ما اغویتنی
کرد فعل خود نهان دیو دنی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۸)
شیطان گفته تو کردی و تقصیر من نیست و کار زشتش را که مرکزش را درد کرده بود، جسم کرده بود نهان کرد. «گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا» آدم گفت نه، من به خودم ستم کردم که مرکزم را جسم کردم. «او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما» او از کار خداوند غافل نبود که اگر مرکزش عدم بشود و برکت میآید به زندگی مردم. درست است؟ و اینها را پشتسرهم خواهش میکنم بخوانید که من ریوِ خودم را منکر نیستم. اگر، اینها را نشان میدهم، گفت:
🔟3️⃣5️⃣ ۲۲ 🔟3️⃣5️⃣
لایقِ آن هست تأثیر و جزا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۳۲)
کژ رَوی، جَفَّالقَلَم کژ آیدت
راستی آری، سعادت زایدت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۳۳)
بله این دوتا حدیث است:
«جَفَّ الْقَلَمُ بِما اَنْتَ لاقٍ.»
«خشک شد قلم به آنچه سزاوار بودی.»
🌴(حدیث)
«جَفَّ الْقَلَمُ بِما هُوَ کائنٌ.»
«خشک شد قلم به آنچه بودنی است.»
🌴(حدیث)
پس در این لحظه قلم زندگی، این لحظه، وضعیت شما را مینویسد. اگر شما فضاگشایی کنید، سزاوارتر و لایقتر میشوید. اگر فضا را ببندید، این سزاواری پایین میآید. شما میخواهید قلم زندگی در این لحظه چهجوری بنویسد؟
در هر لحظه درون شما در بیرون منعکس میشود. شما اگر بیرون بد منعکس میشود، بدی و زشتی را میبینید مثل سلیمان، گفت آقا کارها جور نیست، اختیار از دست ما رفت، منذهنی اداره میکند، خب تو بیا حرصت را، میلت را به آن شهوتی که در مرکزت هست سرد کن، و سرد کرد تاجش درست شد، سلیمان.
ما هم الآن میبینیم کارهایمان جور نیست باید برویم کتاب را درست کنیم، مرکزمان را باید درست کنیم. درست است؟ مهمترین جای کتاب ما مرکز ما است که همانیدگیها و دردها هستند. شما نباید یک درد را در مرکزتان بگذارید و از جنس درد بشوید و درد پخش کنید.
پس قلم بنوشت که هر کار را
لایقِ آن هست تأثیر و جزا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۳۲)
قلم خداوند اینطوری تعیین کرده که هر کاری که شما میکنید، پس الآن فضاگشایی میکنید، مرکزتان را عدم میکنید، سزاوارتر میشوید. اگر میبندید، منقبض میشوید، لیاقتتان سزاواریتان کمتر میشود.
اگر کژ بروی، یعنی برحسب همانیدگیها ببینی، «جَفَّالقَلَم»، قلم خداوند که در این لحظه احوال شما را مینویسد، کژ مینویسد. اگر مرکزت را عدم کنی، فضا را باز کنی، برای شما خوشبختی میآید. به همین سادگی، انتخاب دست شماست. و این فرمولها را قبلاً داشتهایم:
🔹«فضاگشاییِ مداوم»
🔹زندگی مختارِ مطلق = من معذورِ مطلق
فضاگشایی مداوم، فضاگشایی مداوم یعنی سزاواری و شایستگی بیشتر، که دراینصورت اگر فضاگشایی میکنید، زندگی را میآورید به مرکزتان، زندگی مختار مطلق، من معذور مطلق.
توجه کنید در منذهنی فرمول تخریب یادتان است؟ در «فضای اَنساب» هستیم، مرکز ما جسم است ولی میگوییم خداوند میکند، مردم میکنند. آن فرمول مهم است، برای اینکه در فضای اَنساب ما میگوییم تو کردی. اگر شما مداوم فضاگشایی بکنید، خب مرکزتان زندگی است، زندگی مختارِ مطلق، من معذورِ مطلق.
🔹«فضابندی یا انقباضِ مداوم»
🔹زندگی معذورِ مطلق = من مسئولِ مطلق
اگر فضابندی و انقباض مداوم داریم، دراینصورت من مسئولم، من دارم میکنم، زندگی معذورِ مطلق است. خداوند نمیکند شما میکنید. شما میخواهید خداوند زندگی شما را درست کند یا شما زندگیتان را خراب کنید بیندازید گردن خداوند؟ دومی کار شیطان است. درست است؟
دیگر شعرهایش را میدانید شما، ولی اینها خلاصهای است از بحثهای زیاد که شما الآن تصمیم بگیرید بگویید با این چندتا چیز پشتسرهم، ببینید «جفالقلم»، «تاج سلیمان» که شما ترازو هستید، آینه هستید، قبل از این گفته شما اگر منکر باشی با منذهنیات که من حیله نمیکنم، مقصر من نیستم، نه، شما باید به کتاب نگاه کنید که در این لحظه مرکزتان درد است و یک جسم همانیده هست، مثل ابلیس زیرش نزنید:
گفت شیطان که به ما اغویتنی
کرد فعل خود نهان دیو دنی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۸)
شیطان گفته تو کردی و تقصیر من نیست و کار زشتش را که مرکزش را درد کرده بود، جسم کرده بود نهان کرد. «گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا» آدم گفت نه، من به خودم ستم کردم که مرکزم را جسم کردم. «او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما» او از کار خداوند غافل نبود که اگر مرکزش عدم بشود و برکت میآید به زندگی مردم. درست است؟ و اینها را پشتسرهم خواهش میکنم بخوانید که من ریوِ خودم را منکر نیستم. اگر، اینها را نشان میدهم، گفت:
🔟3️⃣5️⃣ ۲۲ 🔟3️⃣5️⃣
ور تو ریوِ خویشتن را مُنکِری
از ترازو وآینه، کِی جان بَری
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۵۸۳)
ریو: حیله، حقّهبازی، ریا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اینها را خواندیم. «جَفَّالقَلَم» را هم خواندیم که هر لحظه مرکز شما در بیرون منعکس میشود و قلم زندگی درون و بیرون شما را ترسیم میکند. اگر شما فضاگشایی مداوم داشته باشید، زندگی به شما کمک میکند و زندگی مختار مطلق میشود، من معذور مطلق یعنی تقصیر من نیست آن موقع دیگر. آن موقع میتوانم بگویم تقصیر من نیست. ولی اگر فضابندی و انقباض دارم، من نمیگذارم زندگی کار کند، من خودم کار میکنم. شبیه حالتی میشود که سلیمان کژ میرفت، به خداوند میگفت که کارها را کژ نکن. گفت تو کژ مرو.
تاجش کج شد با دستش درست میکرد، با منذهنیاش درست میکرد درست نمیشد دوباره کج میشد. وقتی مرکزش را درست کرد، تاجش خودش درست شد. پس هر کدام از ما میگوییم من مسئول مطلق هستم، اگر منقبض میشوم. این مهم است. اگر شما خشمگین میشوید، ناله میکنید، شکایت میکنید، منذهنی را ادامه میدهید، وضعتان هم خراب است وضعتان درست نخواهد شد. این یکی از اشتباهات ما در منذهنی که بسیاربسیار گسترده است و متداول است ناله و شکایت بهوسیلهٔ منذهنی است. ناله و شکایت انقباض است. یادتان باشد که میگوید:
نفْس و شیطان خواستِ خود را پیش بُرد
وآن عنایت قهر گشت و خُرد و مُرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۱۹)
خُرد و مُرد: تهِ بساط، چیزهای خُرد و ریز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این نفس ما، این منذهنی ما امتداد ابلیس است. ابلیس هم خاصیتهایی دارد که همه را این منذهنی ما دارد.
نفْس و شیطان هردو یک تن بودهاند
در دو صورت خویش را بنْمودهاند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)
نفس و شیطان هر دو یکی هستند. ما این را نگه میداریم این نفس را، این منذهنی را، بعد آن موقع نفس و شیطان وقتی ما منذهنی میشویم، امتداد شیطان هستیم و در زیر نفوذ آن. نفس و شیطان خواست خودشان را پیش میبرند. عنایت زندگی، لطف زندگی، کمک زندگی در این لحظه که میخواهد بکند به ما میشود قهر، میشود مسئله، مثل کارها جور درنمیآید. بعد آن موقع شما اگر برگردید بگویید که من ناله و شکایت میکنم، ناله و شکایت دوباره از رفتارهای منذهنی است. بهجای ناله و شکایت فضا را باز کنید، تسلیم بشوید. هر بلایی سرتان بیاید در منذهنی با ناله و شکایت و کارهای منذهنی، شما مسئول هستید. زندگی معذور مطلق است. شما نمیگذارید که، شما لطف من را، عنایت من را کمک من را تبدیل به قهر و خُرد و مُرد کردید. خُرد و مُرد یعنی همین تَه بساط ما همین دردها که هستند، همانیدگیها. و توجه کنید اینها پشتسرهم هستند.
این چنین درماندهایم، از کژرَویست؟
یا ز اخترهاست؟ یا خود جادُویست؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۸۳)
بختِ ما را بردَرید آن بختِ او
تختِ ما شد سرنگون از تختِ او
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۸۴)
کارِ او از جادویی گر گشت زَفت
جادویی کردیم ما هم، چون نرفت؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۸۵)
زَفت: درشت و فربه، در اینجا کنایه از پیش رفتن و درست شدنِ کارها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اینطوری که درماندهایم در ذهن از کژروی ما است، از دیدن برحسب همانیدگیها است. از همان بیت است.
جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّتفزایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
علّتفزایی: حالت و عمل چیزی که بیماری و رنجوری افزاید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این را مردم نمیدانند. «این چنین درماندهایم» دراثر فکر کردن بهوسیلهٔ منذهنی است، از کژروی است، دیدن برحسب همانیدگیها است. «یا ز اخترها» اخترها همین همانیدگیها هستند، نقطهچینها هستند. یا نکند ما جادو شدهایم بهوسیلهٔ اینها. پس دید همانیدگیها درواقع سحر شدن است، جادو شدن است. بخت ما را در منذهنی بخت زندگی درید. و این تختی که با منذهنی درست کرده بودیم سرنگون شد از تخت او. پیش نمیرود و امروز گفت خفتهٔ بیدار.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۳ 🔟3️⃣5️⃣
از ترازو وآینه، کِی جان بَری
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۵۸۳)
ریو: حیله، حقّهبازی، ریا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اینها را خواندیم. «جَفَّالقَلَم» را هم خواندیم که هر لحظه مرکز شما در بیرون منعکس میشود و قلم زندگی درون و بیرون شما را ترسیم میکند. اگر شما فضاگشایی مداوم داشته باشید، زندگی به شما کمک میکند و زندگی مختار مطلق میشود، من معذور مطلق یعنی تقصیر من نیست آن موقع دیگر. آن موقع میتوانم بگویم تقصیر من نیست. ولی اگر فضابندی و انقباض دارم، من نمیگذارم زندگی کار کند، من خودم کار میکنم. شبیه حالتی میشود که سلیمان کژ میرفت، به خداوند میگفت که کارها را کژ نکن. گفت تو کژ مرو.
تاجش کج شد با دستش درست میکرد، با منذهنیاش درست میکرد درست نمیشد دوباره کج میشد. وقتی مرکزش را درست کرد، تاجش خودش درست شد. پس هر کدام از ما میگوییم من مسئول مطلق هستم، اگر منقبض میشوم. این مهم است. اگر شما خشمگین میشوید، ناله میکنید، شکایت میکنید، منذهنی را ادامه میدهید، وضعتان هم خراب است وضعتان درست نخواهد شد. این یکی از اشتباهات ما در منذهنی که بسیاربسیار گسترده است و متداول است ناله و شکایت بهوسیلهٔ منذهنی است. ناله و شکایت انقباض است. یادتان باشد که میگوید:
نفْس و شیطان خواستِ خود را پیش بُرد
وآن عنایت قهر گشت و خُرد و مُرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۱۹)
خُرد و مُرد: تهِ بساط، چیزهای خُرد و ریز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این نفس ما، این منذهنی ما امتداد ابلیس است. ابلیس هم خاصیتهایی دارد که همه را این منذهنی ما دارد.
نفْس و شیطان هردو یک تن بودهاند
در دو صورت خویش را بنْمودهاند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)
نفس و شیطان هر دو یکی هستند. ما این را نگه میداریم این نفس را، این منذهنی را، بعد آن موقع نفس و شیطان وقتی ما منذهنی میشویم، امتداد شیطان هستیم و در زیر نفوذ آن. نفس و شیطان خواست خودشان را پیش میبرند. عنایت زندگی، لطف زندگی، کمک زندگی در این لحظه که میخواهد بکند به ما میشود قهر، میشود مسئله، مثل کارها جور درنمیآید. بعد آن موقع شما اگر برگردید بگویید که من ناله و شکایت میکنم، ناله و شکایت دوباره از رفتارهای منذهنی است. بهجای ناله و شکایت فضا را باز کنید، تسلیم بشوید. هر بلایی سرتان بیاید در منذهنی با ناله و شکایت و کارهای منذهنی، شما مسئول هستید. زندگی معذور مطلق است. شما نمیگذارید که، شما لطف من را، عنایت من را کمک من را تبدیل به قهر و خُرد و مُرد کردید. خُرد و مُرد یعنی همین تَه بساط ما همین دردها که هستند، همانیدگیها. و توجه کنید اینها پشتسرهم هستند.
این چنین درماندهایم، از کژرَویست؟
یا ز اخترهاست؟ یا خود جادُویست؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۸۳)
بختِ ما را بردَرید آن بختِ او
تختِ ما شد سرنگون از تختِ او
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۸۴)
کارِ او از جادویی گر گشت زَفت
جادویی کردیم ما هم، چون نرفت؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۸۵)
زَفت: درشت و فربه، در اینجا کنایه از پیش رفتن و درست شدنِ کارها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اینطوری که درماندهایم در ذهن از کژروی ما است، از دیدن برحسب همانیدگیها است. از همان بیت است.
جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّتفزایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
علّتفزایی: حالت و عمل چیزی که بیماری و رنجوری افزاید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این را مردم نمیدانند. «این چنین درماندهایم» دراثر فکر کردن بهوسیلهٔ منذهنی است، از کژروی است، دیدن برحسب همانیدگیها است. «یا ز اخترها» اخترها همین همانیدگیها هستند، نقطهچینها هستند. یا نکند ما جادو شدهایم بهوسیلهٔ اینها. پس دید همانیدگیها درواقع سحر شدن است، جادو شدن است. بخت ما را در منذهنی بخت زندگی درید. و این تختی که با منذهنی درست کرده بودیم سرنگون شد از تخت او. پیش نمیرود و امروز گفت خفتهٔ بیدار.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۳ 🔟3️⃣5️⃣
وقتی فضا را باز میکنیم این هم یک جادویی است. منتها جادوگری زندگی است، خواب زندگی است. «کارِ او از جادویی گر گشت زَفت» کار یک انسانی مثل مولانا یا شما با فضاگشایی زَفت میشود، مستحکم میشود، بزرگ میشود، قوی میشود، توسعه پیدا میکند، با فضاگشایی. ما هم جادویی کردیم برحسب همانیدگیها. چطور این پیش نرفت؟ برای اینکه پیش نمیرود. پس جادوگری ما بهوسیلهٔ منذهنی از طریق همانیدگیها پیش نمیرود. اگر تخت درست کنیم، تخت سرنگون میشود. بخت این منذهنی دریده میشود. چرا؟ برای اینکه اصلاً آمدهایم که زندگی بیاید مرکز ما. ما آمدهایم به بینهایت و ابدیت او زنده بشویم. نیامدهایم که کژروی کنیم از طریق دیدن با همانیدگیها و فرعون بشویم یک تختی با قدرت زیاد درست کنیم، بهوسیلهٔ همه دیده بشویم. بگویند این قدرتش از همه بیشتر است، این از همه مهمتر است. این جادوگری است، کار پیش نمیرود. اما با فضاگشایی، آوردن عدم، آن یک جور جادوگری زندگی است، حتماً کار پیش میرود. و همینطور:
چشمبندی بود لعنت دیو را
تا زیانِ خصم دید آن ریو را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱۲)
ریو: مکر و حیله، نیرنگ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لعنت این باشد که کژبینش کند
حاسد و خودبین و پُرکینش کند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱۳)
تا نداند که هر آنکه کرد بَد
عاقبت باز آید و، بَر وِی زَنَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱۴)
اینها تمثیلهای «جویی ز فکرت، دارویِ علّت» هم هست که ما به جنبههای مختلفش نظر کنیم. میگوید لعنت، لعنت، لعنتِ خداوند کژبین کردن ما است. یعنی این دیدن برحسب همانیدگیها کژبینی است. و این کژبینی درست مثل اینکه لعنت خداوند است. لعنت خداوند به این معنی است که شما این راه را میروید هیچ موقع موفق نخواهید شد. در این جهان اگر انسان باشیم یا مرکز شما عدم میشود کارتان پیش میرود. مرکزتان جسم باشد، کژبین باشید، این با نفرین است. حالا واقعاً این اصطلاحات به خداوند نمیخورد، ولی شما فرض کنید که یک عاملی در ما هست که نمیگذارد ما موفق باشیم، خرّوب است، هر کاری میکنیم جور درنمیآید.
این را ما باید بفهمیم. درست است؟ میگوید این چشمبندی است لعنت، برای دیو تا این حیلهٔ منذهنی را ما فکر میکنیم زیان دشمن ما است. ما در منذهنی بر ضد یک نفر یا چند نفر داریم نقشه میکشیم فکر میکنیم این به زیان او است. و اینطوری بهنظر میآید. نه اینطوری نیست. لعنت میگوید این است که ما را کژبین میکند و حاسد و خودبین و پُرکین میکند. این حسود بودن، خودبین بودن، خودبین بودن، ولی خودت را دیدن و سعی کردن بهتر دیده شدن، پُرکینه شدن تا اینکه دراثر این کژبینی نمیفهمد که وقتی بد میکند این بد برخواهد گشت به خود او.
«عاقبت باز آید و، بَر وِی زَنَد» یعنی ما یکی از راههایی که در ذهن داریم به ضرر مردم کار میکنیم، ولی چون کژبین هستیم نمیدانیم که این به ما برخواهد گشت. نفرینهای ما به ما برخواهد گشت. آرزوی بدی برای مردم به ما برخواهد گشت. اینها را ما نمیدانیم. میگوییم مگر میشود؟ من دارم نفرین میکنم برود او را بگیرد. نه او را نمیگیرد برمیگردد تو را میگیرد. این را ما نمیتوانیم ببینیم دیگر. این کژبینی است.
اندرین ره ترک کن طاق و طُرُنب
تا قلاووزت نجنبد، تو مَجُنب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۲۹)
طاق و طُرُنب: شکوه و جلال ظاهری
قَلاووز: پیشاهنگ، راهنما
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
توجه کنید. هِی ما داریم جلو میرویم ببینیم این طرز فکر را چهجوری درست میکنیم. صحبت ترازو و اینها بود که اینها را فهمیدید، آینه. درست است؟ و کژبینی و سزاواری ما و اینکه جَفَّالقَلَم زندگی ما را هر لحظه مینویسد. پس اینها همه بر ضد فکرهای منذهنی است که شما فکر میکنید هر فکری میکنید به ضرر مردم کردید و تمام شد، رفت و نیست اینطور.
یکی از راهها که طرز فکر ما درست بشود این است که ما یک پیر پیدا کنیم، یک قلاووزی پیدا کنیم به او بچسبیم و رها نکنیم. در این مورد مولانا است. میگوید این جلال و شکوه ظاهری منذهنی را رها کن.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۴ 🔟3️⃣5️⃣
چشمبندی بود لعنت دیو را
تا زیانِ خصم دید آن ریو را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱۲)
ریو: مکر و حیله، نیرنگ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لعنت این باشد که کژبینش کند
حاسد و خودبین و پُرکینش کند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱۳)
تا نداند که هر آنکه کرد بَد
عاقبت باز آید و، بَر وِی زَنَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱۴)
اینها تمثیلهای «جویی ز فکرت، دارویِ علّت» هم هست که ما به جنبههای مختلفش نظر کنیم. میگوید لعنت، لعنت، لعنتِ خداوند کژبین کردن ما است. یعنی این دیدن برحسب همانیدگیها کژبینی است. و این کژبینی درست مثل اینکه لعنت خداوند است. لعنت خداوند به این معنی است که شما این راه را میروید هیچ موقع موفق نخواهید شد. در این جهان اگر انسان باشیم یا مرکز شما عدم میشود کارتان پیش میرود. مرکزتان جسم باشد، کژبین باشید، این با نفرین است. حالا واقعاً این اصطلاحات به خداوند نمیخورد، ولی شما فرض کنید که یک عاملی در ما هست که نمیگذارد ما موفق باشیم، خرّوب است، هر کاری میکنیم جور درنمیآید.
این را ما باید بفهمیم. درست است؟ میگوید این چشمبندی است لعنت، برای دیو تا این حیلهٔ منذهنی را ما فکر میکنیم زیان دشمن ما است. ما در منذهنی بر ضد یک نفر یا چند نفر داریم نقشه میکشیم فکر میکنیم این به زیان او است. و اینطوری بهنظر میآید. نه اینطوری نیست. لعنت میگوید این است که ما را کژبین میکند و حاسد و خودبین و پُرکین میکند. این حسود بودن، خودبین بودن، خودبین بودن، ولی خودت را دیدن و سعی کردن بهتر دیده شدن، پُرکینه شدن تا اینکه دراثر این کژبینی نمیفهمد که وقتی بد میکند این بد برخواهد گشت به خود او.
«عاقبت باز آید و، بَر وِی زَنَد» یعنی ما یکی از راههایی که در ذهن داریم به ضرر مردم کار میکنیم، ولی چون کژبین هستیم نمیدانیم که این به ما برخواهد گشت. نفرینهای ما به ما برخواهد گشت. آرزوی بدی برای مردم به ما برخواهد گشت. اینها را ما نمیدانیم. میگوییم مگر میشود؟ من دارم نفرین میکنم برود او را بگیرد. نه او را نمیگیرد برمیگردد تو را میگیرد. این را ما نمیتوانیم ببینیم دیگر. این کژبینی است.
اندرین ره ترک کن طاق و طُرُنب
تا قلاووزت نجنبد، تو مَجُنب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۲۹)
طاق و طُرُنب: شکوه و جلال ظاهری
قَلاووز: پیشاهنگ، راهنما
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
توجه کنید. هِی ما داریم جلو میرویم ببینیم این طرز فکر را چهجوری درست میکنیم. صحبت ترازو و اینها بود که اینها را فهمیدید، آینه. درست است؟ و کژبینی و سزاواری ما و اینکه جَفَّالقَلَم زندگی ما را هر لحظه مینویسد. پس اینها همه بر ضد فکرهای منذهنی است که شما فکر میکنید هر فکری میکنید به ضرر مردم کردید و تمام شد، رفت و نیست اینطور.
یکی از راهها که طرز فکر ما درست بشود این است که ما یک پیر پیدا کنیم، یک قلاووزی پیدا کنیم به او بچسبیم و رها نکنیم. در این مورد مولانا است. میگوید این جلال و شکوه ظاهری منذهنی را رها کن.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۴ 🔟3️⃣5️⃣
اندرین ره ترک کن طاق و طُرُنب
تا قلاووزت نجنبد، تو مَجُنب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۲۹)
طاق و طُرُنب: شکوه و جلال ظاهری
قَلاووز: پیشاهنگ، راهنما
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در این راه رفتن از منذهنی به فضای یکتایی آنجا مثل ماه طلوع کردن، به مأموریت خود درست عمل کردن، به منظور آمدن رسیدن، درواقع، اندرین ره این جلال و شکوه ظاهری را بگذار کنار. بگوید آقا این مقام دولتی را دارم چهجوری بروم کلاس مولانا بنشینم زشت نیست؟ میگویند نمیفهمد، یعنی این ناموس نمیگذارد.
این ناموس و وضعیت ظاهری را بگذار کنار. من پدر خانواده هستم اگر بیایم مولانا را بخوانم میگویند شما تا حالا مولانا را بلد نبودی یعنی شما این چیزها را بلد نیستی؟ آقا نه، من بلد نیستم. مولانا رهبر من است، قلاووز من است، پیر من است. من اینها را میخوانم. و متن کتابم را عوض میکنم از هیچکس هم خجالت نمیکشم. وقتی هم اشکال دارم به همه میگویم. میگویم این عیب را داشتم اصلاح کردم.
بهنظر شما یک پدر خانواده بگوید من این عیب را داشتم الآن اصلاح کردم مورد احترام بیشتری است؟ یا زیرش بزند و بگوید آقا ما که اصلاً ایراد نداریم. ما هم احتیاجی نداریم که بیاییم مولانا بخوانیم. اشکالی نداریم. نه، شما میگویید تا این بیت را نخوانم، تا طرز فکرم را درست نکنم نمیجنبم، برای اینکه اگر جنبشم بهوسیلهٔ منذهنی باشد ممکن است جنبش کژدم باشد. کژرو و میدانید خواندم دیگر، شبکور و زشت و زهرناک است. پیشهٔ او خستن، زخمی کردن یعنی، جانهای پاک.
سر بکوب او را، «سَر بکوب آن را، که سِرّش این بُوَد» سِرّش این است که سَر این کژدم را بکوبی. «خُلق و خویِ مستمرّش این بُوَد» یعنی همیشه بیا توی این کار. منذهنی همیشه دنبال ایجاد درد و مسئله و پخش آن است. و شما میدانید که اگر بهوسیلهٔ منذهنی ببینید حتماً زندگی شما را خواهد گرفت.
عکس میگویی و مقلوب، ای سَفیه
ای رها کرده ره و، بگْرفته تیهْ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۸)
عکس: برعکس
مقلوب: تقلّبی، برعکس
سَفیه: نادان
تیهْ: بیابان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چند چندت گیرم و، تو بیخَبَر
در سَلاسِل ماندهای پا تا به سر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۹)
سَلاسِل: زنجیرها، جمع سلسله
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما اگر این بیت را اجرا میکنید:
جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّتفزایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
علّتفزایی: حالت و عمل چیزی که بیماری و رنجوری افزاید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بهوسیلهٔ همانیدگیها میبینید، بهوسیلهٔ دردها میبینید، درد پخش میکنید، بدانید که زندگی، شما را گرفتار خواهد کرد، خواهد گرفت بهاصطلاح. یکی میگفت من هرچه گناه میکنم زندگی من را نمیگیرد. گفتند به او برو بگو که تو معکوس میگویی، ای نادان، ای کسی که فضاگشایی و راه اصلی را رها کردی، فضابندی و انقباض را یعنی مسیر بیابان را در پیش گرفتی، چقدر دیگر بگیرمت و تو خبر نداشته باشی؟!
شما از خودتان بپرسید چرا من اینقدر گرفتار هستم؟ برای اینکه کژروی کردید، از طریق همانیدگیها دیدید و ترازو را و آینه را ندیدید. شما ترازو هستید. ترازو را بهسوی تاریکی بردید، تاجتان میل کرده، کج شده، نیروی زندگی کژ وزیده، برای اینکه کژ عمل کردی، کژ فکر کردی، بهوسیلهٔ ذهن فکر کردی، بهوسیلهٔ عدم فکر نکردی. چقدر بگیرد تو را؟ دیگر بدنت مریض شده، فکرهایت خراب شده، هیجاناتی مثل خشم و ترس و مقایسه و حسادت و اینها تو را اسیر کرده. اصلاً جان نداری، پژمرده شدی. چقدر بگیرد دیگر؟! در زنجیرهایی که خودت ایجاد کردهای گرفتار شدی. و
فُرجهٔ صندوقْ نو نو مُسکِر است
دَرنیابد کاو به صندوق اندر است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۶)
فُرجه: گشایش
نونو: تازهبهتازه
مُسکِر: مستکننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این بیت مهمی است، باید بدانید. شما هرچه آرامتر فکر کنید و اگر ساکت واقعاً بشوید، فاصلهٔ بین دوتا فکر که از آنجا زندگی میآید بیرون، گشوده میشود. ما معمولاً یک فکر است میآید بالا، سکوت است، بعد فکر است. فاصلهٔ بین دوتا فکر، فرجه. فاصلهٔ بین دوتا فکر، نونو شرابی است که از طرف زندگی میآید. اگر تندتند فکر کنید، صندوق به صندوق وصل کنید، بین فکرها فاصله نیندازید، این شراب قطع میشود. در بیشتر آدمها برای اینکه فکر خیلی سریع است این فاصله بسته است. هرچه شما آرامتر میشوید، آرامتر میشوید، آرامتر میشوید، چرا آرامتر میشوید؟ برای اینکه آن چیزی را که ذهن نشان میدهد بازی میدانید، بازی میدانید.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۵ 🔟3️⃣5️⃣
تا قلاووزت نجنبد، تو مَجُنب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۲۹)
طاق و طُرُنب: شکوه و جلال ظاهری
قَلاووز: پیشاهنگ، راهنما
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در این راه رفتن از منذهنی به فضای یکتایی آنجا مثل ماه طلوع کردن، به مأموریت خود درست عمل کردن، به منظور آمدن رسیدن، درواقع، اندرین ره این جلال و شکوه ظاهری را بگذار کنار. بگوید آقا این مقام دولتی را دارم چهجوری بروم کلاس مولانا بنشینم زشت نیست؟ میگویند نمیفهمد، یعنی این ناموس نمیگذارد.
این ناموس و وضعیت ظاهری را بگذار کنار. من پدر خانواده هستم اگر بیایم مولانا را بخوانم میگویند شما تا حالا مولانا را بلد نبودی یعنی شما این چیزها را بلد نیستی؟ آقا نه، من بلد نیستم. مولانا رهبر من است، قلاووز من است، پیر من است. من اینها را میخوانم. و متن کتابم را عوض میکنم از هیچکس هم خجالت نمیکشم. وقتی هم اشکال دارم به همه میگویم. میگویم این عیب را داشتم اصلاح کردم.
بهنظر شما یک پدر خانواده بگوید من این عیب را داشتم الآن اصلاح کردم مورد احترام بیشتری است؟ یا زیرش بزند و بگوید آقا ما که اصلاً ایراد نداریم. ما هم احتیاجی نداریم که بیاییم مولانا بخوانیم. اشکالی نداریم. نه، شما میگویید تا این بیت را نخوانم، تا طرز فکرم را درست نکنم نمیجنبم، برای اینکه اگر جنبشم بهوسیلهٔ منذهنی باشد ممکن است جنبش کژدم باشد. کژرو و میدانید خواندم دیگر، شبکور و زشت و زهرناک است. پیشهٔ او خستن، زخمی کردن یعنی، جانهای پاک.
سر بکوب او را، «سَر بکوب آن را، که سِرّش این بُوَد» سِرّش این است که سَر این کژدم را بکوبی. «خُلق و خویِ مستمرّش این بُوَد» یعنی همیشه بیا توی این کار. منذهنی همیشه دنبال ایجاد درد و مسئله و پخش آن است. و شما میدانید که اگر بهوسیلهٔ منذهنی ببینید حتماً زندگی شما را خواهد گرفت.
عکس میگویی و مقلوب، ای سَفیه
ای رها کرده ره و، بگْرفته تیهْ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۸)
عکس: برعکس
مقلوب: تقلّبی، برعکس
سَفیه: نادان
تیهْ: بیابان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چند چندت گیرم و، تو بیخَبَر
در سَلاسِل ماندهای پا تا به سر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۹)
سَلاسِل: زنجیرها، جمع سلسله
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما اگر این بیت را اجرا میکنید:
جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّتفزایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
علّتفزایی: حالت و عمل چیزی که بیماری و رنجوری افزاید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بهوسیلهٔ همانیدگیها میبینید، بهوسیلهٔ دردها میبینید، درد پخش میکنید، بدانید که زندگی، شما را گرفتار خواهد کرد، خواهد گرفت بهاصطلاح. یکی میگفت من هرچه گناه میکنم زندگی من را نمیگیرد. گفتند به او برو بگو که تو معکوس میگویی، ای نادان، ای کسی که فضاگشایی و راه اصلی را رها کردی، فضابندی و انقباض را یعنی مسیر بیابان را در پیش گرفتی، چقدر دیگر بگیرمت و تو خبر نداشته باشی؟!
شما از خودتان بپرسید چرا من اینقدر گرفتار هستم؟ برای اینکه کژروی کردید، از طریق همانیدگیها دیدید و ترازو را و آینه را ندیدید. شما ترازو هستید. ترازو را بهسوی تاریکی بردید، تاجتان میل کرده، کج شده، نیروی زندگی کژ وزیده، برای اینکه کژ عمل کردی، کژ فکر کردی، بهوسیلهٔ ذهن فکر کردی، بهوسیلهٔ عدم فکر نکردی. چقدر بگیرد تو را؟ دیگر بدنت مریض شده، فکرهایت خراب شده، هیجاناتی مثل خشم و ترس و مقایسه و حسادت و اینها تو را اسیر کرده. اصلاً جان نداری، پژمرده شدی. چقدر بگیرد دیگر؟! در زنجیرهایی که خودت ایجاد کردهای گرفتار شدی. و
فُرجهٔ صندوقْ نو نو مُسکِر است
دَرنیابد کاو به صندوق اندر است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۶)
فُرجه: گشایش
نونو: تازهبهتازه
مُسکِر: مستکننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این بیت مهمی است، باید بدانید. شما هرچه آرامتر فکر کنید و اگر ساکت واقعاً بشوید، فاصلهٔ بین دوتا فکر که از آنجا زندگی میآید بیرون، گشوده میشود. ما معمولاً یک فکر است میآید بالا، سکوت است، بعد فکر است. فاصلهٔ بین دوتا فکر، فرجه. فاصلهٔ بین دوتا فکر، نونو شرابی است که از طرف زندگی میآید. اگر تندتند فکر کنید، صندوق به صندوق وصل کنید، بین فکرها فاصله نیندازید، این شراب قطع میشود. در بیشتر آدمها برای اینکه فکر خیلی سریع است این فاصله بسته است. هرچه شما آرامتر میشوید، آرامتر میشوید، آرامتر میشوید، چرا آرامتر میشوید؟ برای اینکه آن چیزی را که ذهن نشان میدهد بازی میدانید، بازی میدانید.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۵ 🔟3️⃣5️⃣
شما توجه کنید، حواستان به خودتان باشد، اشتباهات دیگرانی را که با آن همانیده شدهاید به خودتان وصل نکنید. شما به آدمهای دیگر گیر ندهید. توجه میکنید؟ حواستان به خودتان باشد. شما آمدید، مسئول هستید خودتان را درست کنید. هر کسی مسئول درست کردن خودش است، حواسش باید پیش خودش باشد.
اگر بخواهی که همانیده بشوی با همسرتان با بچهتان با این و آن، وقتی آنها کارهای بهنظر منذهنیِ شما غلط میکنند، شما تندتند فکر کنید، شما فضا را میبندید، فاصلهٔ بین دو فکر را میبندید. اگر آرام باشیم، آرام باشیم، آرام باشیم، فاصلهٔ بین دوتا فکر که شراب ایزدی است به شما سِرو میشود، آن را متوجه میشوید. اگر تندتند فکر کنید که یکی از کارهای منذهنی است، «جویی ز فکرت داروی علّت»، این جُستن هِی تند میشود، تند میشود. مردم فکر میکنند تندتند حرف بزنند، تندتند فکر کنند، مسائلشان را زود حل میکنند. نه، باید آرام بشویم، آرام بشویم، آرام بشویم، از آنور انرژی بیاید به ما کمک کند.
از سَرِ کُه، سیلهایِ تیزرُو
وز تنِ ما، جانِ عشقآمیزرُو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۶۸)
کُه: کوه
تیزرُو: شتابنده، تندرُو
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از بالای کوه باران که میآید سیل میرود به سمت دریا و وقتی فضا را باز میکنیم ما، از همانیدگیِ ما وجود ما بهصورت اَلَست جاری میشود. اگر شما لحظهبهلحظه فضا را باز کنید و صبر داشته باشید، خواهید دید که هر همانیدگی که به هشیاری شما میآید، انرژیاش را یعنی وجود شما را که در آن سرمایهگذاری شده پسمیدهد، پسمیدهد، پسمیدهد. از تنِ ما جان عشقآمیز بهصورت سیل جاری میشود، به کجا؟ شما میدانید به کجا، به مرکز شما، و این سبب میشود این فضا بازتر بشود، بازتر بشود، بازتر بشود. درست است؟
چون به من زنده شود این مُردهتن
جانِ من باشد که رو آرَد به من
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶٧٨)
این مُردهتنِ شما، تن مردهٔ شما که در ذهن مرده، اگر زنده بشود، شما بدانید که جان من که خدا هستم زندگی هستم بهسوی من دارد میآید. ما داریم میرویم، داریم خودمان را آزاد میکنیم از همانیدگیها و دردها بهصورت خودِ زندگی، خداوند، بهسوی او که با او یکی بشویم، این راهش است. در ضمن این بیت مربوط هم میتواند بشود به «ناظر جنس منظور را تعیین میکند». همین بیت میتواند خیلی به شما کمک کند. در غزل هم هست میگوید تو بهعنوان منذهنی ناظر نباش، خود زندگی بس است.
شما فضا را باز میکنید، ناظر زندگی است و شما، اصلِ شما و زندگی. فضا را میبندید، منذهنی شما ناظر است. منذهنی شما ناظر است، نیروی زندگی را تبدیل به مسئله میکند، تبدیل به مواد ذهنی میکند، تبدیل به ذهن میکند، تبدیل به منذهنی میکند، منذهنی را قوی میکند، اگر ناظر شما هستید، که اغلب اوقات ناظر ما هستیم بهعنوان منذهنی.
ولی اگر فضا گشوده بشود، شما و زندگی ناظر باشید، از سر کوه یعنی کوهِ ذهن، این از توی همانیدگیها وجود ما شروع میکند جاری شدن، برای اینکه ناظر این دفعه خداوند است، نگاه میکند به منذهنی شما، جنس او را تعیین میکند، جنس او را میخواهد از جنس خودش بکند. پس آن وجود سرمایهگذاریشدهٔ شما را از او پسمیگیرد و او پسمیدهد، چون در حالت حیرت هم هست، کاری نمیتواند بکند، دخالتی نمیتواند در آن موقع بکند.
از مقاماتِ تَبَتُّل تا فنا
پایه پایه تا ملاقاتِ خدا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۲۳۵)
تَبَتُّل: بُریدن و اِخلاص داشتن
فنا: نهایت سیر اِلَی الله
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
داریم چهکار میکنیم؟ این بیت میگوید هر همانیدگی میآید به هشیاری شما، زندگی شما، هشیاری شما را پسمیدهد و اگر شما واقعاً این شعرها را عمل کنید، حواستان به خودتان باشد، دائماً فضاگشا باشید، گفتیم این وجود شما مثل سیل جاری میشود به مرکز شما، با خداوند یکی میشوید و از مراحل تبدیل که بگذرید، بالاخره بروید تا فنا، هیچچیزی نماند در مرکز شما، پایهپایه، پلهپله تا ملاقات خدا.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۶ 🔟3️⃣5️⃣
اگر بخواهی که همانیده بشوی با همسرتان با بچهتان با این و آن، وقتی آنها کارهای بهنظر منذهنیِ شما غلط میکنند، شما تندتند فکر کنید، شما فضا را میبندید، فاصلهٔ بین دو فکر را میبندید. اگر آرام باشیم، آرام باشیم، آرام باشیم، فاصلهٔ بین دوتا فکر که شراب ایزدی است به شما سِرو میشود، آن را متوجه میشوید. اگر تندتند فکر کنید که یکی از کارهای منذهنی است، «جویی ز فکرت داروی علّت»، این جُستن هِی تند میشود، تند میشود. مردم فکر میکنند تندتند حرف بزنند، تندتند فکر کنند، مسائلشان را زود حل میکنند. نه، باید آرام بشویم، آرام بشویم، آرام بشویم، از آنور انرژی بیاید به ما کمک کند.
از سَرِ کُه، سیلهایِ تیزرُو
وز تنِ ما، جانِ عشقآمیزرُو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۶۸)
کُه: کوه
تیزرُو: شتابنده، تندرُو
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از بالای کوه باران که میآید سیل میرود به سمت دریا و وقتی فضا را باز میکنیم ما، از همانیدگیِ ما وجود ما بهصورت اَلَست جاری میشود. اگر شما لحظهبهلحظه فضا را باز کنید و صبر داشته باشید، خواهید دید که هر همانیدگی که به هشیاری شما میآید، انرژیاش را یعنی وجود شما را که در آن سرمایهگذاری شده پسمیدهد، پسمیدهد، پسمیدهد. از تنِ ما جان عشقآمیز بهصورت سیل جاری میشود، به کجا؟ شما میدانید به کجا، به مرکز شما، و این سبب میشود این فضا بازتر بشود، بازتر بشود، بازتر بشود. درست است؟
چون به من زنده شود این مُردهتن
جانِ من باشد که رو آرَد به من
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶٧٨)
این مُردهتنِ شما، تن مردهٔ شما که در ذهن مرده، اگر زنده بشود، شما بدانید که جان من که خدا هستم زندگی هستم بهسوی من دارد میآید. ما داریم میرویم، داریم خودمان را آزاد میکنیم از همانیدگیها و دردها بهصورت خودِ زندگی، خداوند، بهسوی او که با او یکی بشویم، این راهش است. در ضمن این بیت مربوط هم میتواند بشود به «ناظر جنس منظور را تعیین میکند». همین بیت میتواند خیلی به شما کمک کند. در غزل هم هست میگوید تو بهعنوان منذهنی ناظر نباش، خود زندگی بس است.
شما فضا را باز میکنید، ناظر زندگی است و شما، اصلِ شما و زندگی. فضا را میبندید، منذهنی شما ناظر است. منذهنی شما ناظر است، نیروی زندگی را تبدیل به مسئله میکند، تبدیل به مواد ذهنی میکند، تبدیل به ذهن میکند، تبدیل به منذهنی میکند، منذهنی را قوی میکند، اگر ناظر شما هستید، که اغلب اوقات ناظر ما هستیم بهعنوان منذهنی.
ولی اگر فضا گشوده بشود، شما و زندگی ناظر باشید، از سر کوه یعنی کوهِ ذهن، این از توی همانیدگیها وجود ما شروع میکند جاری شدن، برای اینکه ناظر این دفعه خداوند است، نگاه میکند به منذهنی شما، جنس او را تعیین میکند، جنس او را میخواهد از جنس خودش بکند. پس آن وجود سرمایهگذاریشدهٔ شما را از او پسمیگیرد و او پسمیدهد، چون در حالت حیرت هم هست، کاری نمیتواند بکند، دخالتی نمیتواند در آن موقع بکند.
از مقاماتِ تَبَتُّل تا فنا
پایه پایه تا ملاقاتِ خدا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۲۳۵)
تَبَتُّل: بُریدن و اِخلاص داشتن
فنا: نهایت سیر اِلَی الله
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
داریم چهکار میکنیم؟ این بیت میگوید هر همانیدگی میآید به هشیاری شما، زندگی شما، هشیاری شما را پسمیدهد و اگر شما واقعاً این شعرها را عمل کنید، حواستان به خودتان باشد، دائماً فضاگشا باشید، گفتیم این وجود شما مثل سیل جاری میشود به مرکز شما، با خداوند یکی میشوید و از مراحل تبدیل که بگذرید، بالاخره بروید تا فنا، هیچچیزی نماند در مرکز شما، پایهپایه، پلهپله تا ملاقات خدا.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۶ 🔟3️⃣5️⃣
از مقاماتِ تَبَتُّل تا فنا
پایه پایه تا ملاقاتِ خدا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۲۳۵)
تَبَتُّل: بُریدن و اِخلاص داشتن
فنا: نهایت سیر اِلَی الله
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این کار را باید بکنید. و شما میدانید:
رحمتی، بی علّتی بی خدمتی
آید از دریا مبارک ساعتی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۴)
اللَّـهاللَّـه، گِردِ دریابار گَرد
گرچه باشند اهلِ دریابار زرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۵)
اللَّـهاللَّـه: تو را به خدا سوگند
دریابار: کنارِ دریا، ساحلِ دریا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تا که آید لطفِ بخشایشگری
سرخ گردد رویِ زرد از گوهری
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۶)
پس رحمت خداوند به سببسازی و علتتراشیِ ذهنیِ شما نیست، و منوط به خدمتی نیست که شما با ذهنتان فکر میکنید باید بکنید. یکی میگوید من باید این کار را بکنم تا رحمت خدا بجوشد، نه. شما در این لحظه اگر فضاگشایی کنید، بدون اینکه کار ذهنی کرده باشید یا خدمت ذهنی کرده باشید، رحمت خداوند در این ساعتِ مبارک از فضای یکتایی جاری میشود بهسوی شما.
رحمتی، بی علّتی بی خدمتی
آید از دریا مبارک ساعتی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۴)
در این بیت، یک مانع دیده میشود که ما در منذهنی فکر میکنیم باید عبادت کنم، این کتاب را بخوانم، آن کار را بکنم که اینها را ذهن نشان میدهد. دوباره برمیگردیم به این بیت: «جویی ز فکرت داروی علّت»، من این کار را بکنم خدا رحمتش را میفرستد. این کار را ذهن نشان میدهد، غلط اندر غلط است. میگوید تو را به خدا، تو را به خدا، گِردِ دریابار گَرد! دریابار آدمی است که کنار دریا زندگی میکند، مولانا است، به دریا وصل است. گرچه بهلحاظ طاق و طُرُنبِ اینجهانی دریابار ضعیف است.
در ضمن دریابار شهری است کنار دریا است. شهر هم نماد انسان است. انسان، مولانا به دریا وصل است، کنار دریا است، اسمش را گذاشته دریابار. اللَّهاللَّه شما دور مولانا بگردید! گرچه مولانا مثلاً رئیسجمهور نبوده، شاه نبوده یا قدرت دنیایی نداشته. تا از طرف خداوند لطفش جاری بشود و این رویِ زرد منذهنیِ شما سالم بشود، «سرخ گردد روی زرد از گوهری». این گوهر، گوهر اصل شما است. همینکه شما کژروی را، دیدن برحسب همانیدگیها را کم میکنید میگذارید کنار، همهچیزتان سالم میشود، بدنتان سالم میشود، فکرهایتان سالم میشود، هیجاناتتان از جنس عشق میشود، از جنس زیبایی میشود، آن خشم و ترس و اینها میرود و جاندار میشوید، پژمردگی از بین میرود.
و الآن شما میبینید که داریم میگوییم که شما بدون راهنما، بدون پیر در این کار موفق نمیشوید. و شما از پیر باید درست استفاده کنید، به حرفهایش گوش بدهید. پیر در این مورد مولانا است. باید وقت بگذارید، توجه بگذارید، تمرکز بگذارید، زحمت بکشید، شعرها را بخوانید، تکرار کنید، اینجا را درست کنید [اشاره به سر]، طرز فکرتان را، بعد از اینجا بروید به متن کتاب، آنجا را درست کنید، هِی ذهنتان را درست کنید.
توجه کنید، اول ما فکرهایمان را درست میکنیم که کمتر به خودمان لطمه بزنیم، چون تمام فکرهای منذهنی مخرب است. ظاهراً سودآور است، به نفع ما است، باطناً نیست، و در منذهنی ما نمیتوانیم این را ببینیم. درنتیجه شما یک پیر انتخاب کنید، در این مورد مولانا، به حرفش گوش بدهید. هرجا که دیدید فکرهای شما با پیر جور درنمیآید، این شما هستید که باید عوض بشوید نه مولانا. اشکال نگیرید. انتقاد نکنید به بزرگان. موفق نمیشوید. توجه میکنید؟
داریم بررسی میکنیم که در این فکر کردن ما در منذهنی برای رهایی از مرض منذهنی چه اشکال هست و ما باید از آن پرهیز کنیم، درحالیکه این فکرها است ریشهٔ مریضیِ ما، بهوجودآورندهٔ مریضی ما. ما که از اول مریض نبودیم وقتی آمدیم به این جهان. ما بهعنوان امتداد خدا آمدیم. خداوند که مریض نیست که، ما چطور خودمان را مریض کردیم اینجا؟ باید کشف کنیم. و پیر به ما کمک میکند. پس قلاووز، پیر مهم است. بدون قلاووز و پیر شما موفق نخواهید شد.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۷ 🔟3️⃣5️⃣
پایه پایه تا ملاقاتِ خدا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۲۳۵)
تَبَتُّل: بُریدن و اِخلاص داشتن
فنا: نهایت سیر اِلَی الله
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این کار را باید بکنید. و شما میدانید:
رحمتی، بی علّتی بی خدمتی
آید از دریا مبارک ساعتی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۴)
اللَّـهاللَّـه، گِردِ دریابار گَرد
گرچه باشند اهلِ دریابار زرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۵)
اللَّـهاللَّـه: تو را به خدا سوگند
دریابار: کنارِ دریا، ساحلِ دریا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تا که آید لطفِ بخشایشگری
سرخ گردد رویِ زرد از گوهری
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۶)
پس رحمت خداوند به سببسازی و علتتراشیِ ذهنیِ شما نیست، و منوط به خدمتی نیست که شما با ذهنتان فکر میکنید باید بکنید. یکی میگوید من باید این کار را بکنم تا رحمت خدا بجوشد، نه. شما در این لحظه اگر فضاگشایی کنید، بدون اینکه کار ذهنی کرده باشید یا خدمت ذهنی کرده باشید، رحمت خداوند در این ساعتِ مبارک از فضای یکتایی جاری میشود بهسوی شما.
رحمتی، بی علّتی بی خدمتی
آید از دریا مبارک ساعتی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۴)
در این بیت، یک مانع دیده میشود که ما در منذهنی فکر میکنیم باید عبادت کنم، این کتاب را بخوانم، آن کار را بکنم که اینها را ذهن نشان میدهد. دوباره برمیگردیم به این بیت: «جویی ز فکرت داروی علّت»، من این کار را بکنم خدا رحمتش را میفرستد. این کار را ذهن نشان میدهد، غلط اندر غلط است. میگوید تو را به خدا، تو را به خدا، گِردِ دریابار گَرد! دریابار آدمی است که کنار دریا زندگی میکند، مولانا است، به دریا وصل است. گرچه بهلحاظ طاق و طُرُنبِ اینجهانی دریابار ضعیف است.
در ضمن دریابار شهری است کنار دریا است. شهر هم نماد انسان است. انسان، مولانا به دریا وصل است، کنار دریا است، اسمش را گذاشته دریابار. اللَّهاللَّه شما دور مولانا بگردید! گرچه مولانا مثلاً رئیسجمهور نبوده، شاه نبوده یا قدرت دنیایی نداشته. تا از طرف خداوند لطفش جاری بشود و این رویِ زرد منذهنیِ شما سالم بشود، «سرخ گردد روی زرد از گوهری». این گوهر، گوهر اصل شما است. همینکه شما کژروی را، دیدن برحسب همانیدگیها را کم میکنید میگذارید کنار، همهچیزتان سالم میشود، بدنتان سالم میشود، فکرهایتان سالم میشود، هیجاناتتان از جنس عشق میشود، از جنس زیبایی میشود، آن خشم و ترس و اینها میرود و جاندار میشوید، پژمردگی از بین میرود.
و الآن شما میبینید که داریم میگوییم که شما بدون راهنما، بدون پیر در این کار موفق نمیشوید. و شما از پیر باید درست استفاده کنید، به حرفهایش گوش بدهید. پیر در این مورد مولانا است. باید وقت بگذارید، توجه بگذارید، تمرکز بگذارید، زحمت بکشید، شعرها را بخوانید، تکرار کنید، اینجا را درست کنید [اشاره به سر]، طرز فکرتان را، بعد از اینجا بروید به متن کتاب، آنجا را درست کنید، هِی ذهنتان را درست کنید.
توجه کنید، اول ما فکرهایمان را درست میکنیم که کمتر به خودمان لطمه بزنیم، چون تمام فکرهای منذهنی مخرب است. ظاهراً سودآور است، به نفع ما است، باطناً نیست، و در منذهنی ما نمیتوانیم این را ببینیم. درنتیجه شما یک پیر انتخاب کنید، در این مورد مولانا، به حرفش گوش بدهید. هرجا که دیدید فکرهای شما با پیر جور درنمیآید، این شما هستید که باید عوض بشوید نه مولانا. اشکال نگیرید. انتقاد نکنید به بزرگان. موفق نمیشوید. توجه میکنید؟
داریم بررسی میکنیم که در این فکر کردن ما در منذهنی برای رهایی از مرض منذهنی چه اشکال هست و ما باید از آن پرهیز کنیم، درحالیکه این فکرها است ریشهٔ مریضیِ ما، بهوجودآورندهٔ مریضی ما. ما که از اول مریض نبودیم وقتی آمدیم به این جهان. ما بهعنوان امتداد خدا آمدیم. خداوند که مریض نیست که، ما چطور خودمان را مریض کردیم اینجا؟ باید کشف کنیم. و پیر به ما کمک میکند. پس قلاووز، پیر مهم است. بدون قلاووز و پیر شما موفق نخواهید شد.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۷ 🔟3️⃣5️⃣
غیرِ پیر استاد و سرلشکر مباد
پیرِ گردون نی، ولی پیرِ رَشاد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲١)
پیرِ گردون: شخصی که با گذرِ روزگار پیر و سالمند شده باشد، پیرِ تقویمی
رَشاد: هدایت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در زمان، چون پیر را شُد زیردست
روشنایی دید آن ظلمتپَرَست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۲)
شرط، تسلیم است، نه کارِ دراز
سود نَبْوَد در ضَلالت تُرکتاز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۳)
ضَلالت: گمراهی
تُرکتاز: مانند تٌرکها تازنده و سریع، کنایه از بیمهابا رفتن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
استاد و سرلشکر ما غیر نمیتواند باشد، فقط پیر میتواند باشد، در این مورد مولانا. استاد و سرلشکر مولانا است و دارد میگوید پیر سنی نه، که منذهنی دارد، هشتاد سالش شده. منذهنی هشتادساله امروز گفت که از بچه هم کمتر میفهمد. ولی پیر هدایت، پیری که به زندگی وصل است، پیری که در شعرِ قبل گفت دریابار، شهری که کنار دریا است. دریا خود زندگی است. پیری که به زندگی وصل است، پیرِ هدایتکننده است. منذهنی نمیتواند پیر باشد.
یعنی اگر شما زیردست بشوید به پیر، تعهد داشته باشید، حرفهایش را باور کنید، بهوسیلۀ پیر طرز فکرتان را، طرز عملتان را درست کنید، فوراً، «در زمان»، فوراً ما که ظلمتپرست، تاریکیپرست بودیم روشنایی میبینیم. کدام روشنایی؟ روشنایی حضور را.
خب اگر شما روشنایی ندیدید بهعنوان یک ظلمتپرست، یک منذهنی، حتماً پیر نداشتهاید. شما نمیتوانید بگویید پیر نمیفهمد، اینجایش را نفهمیده، اینجایش را اشتباه کرده. چنین چیزی نداریم ما، آن موقع دیگر پیر نمیشود.
پس بنابراین شرط موفقیت تسلیم است. تسلیم پذیرش اتفاق این لحظه است، آنچه که ذهن نشان میدهد، قبل از قضاوت، شما نباید با ذهن قضاوت کنید، و رفتن به ذهن. تسلیم پذیرش اتفاق این لحظه است قبل از رفتن به ذهن، قبل از قضاوت، که شما را از جنس همان هشیاری میکند که قبل از آمدن به این جهان بودیم، یعنی الست. پس شرط این است که شما بتوانید یک جوری از جنس آن هشیاری بشوید و این تسلیم یا فضاگشایی این کار را میکند.
نه اینکه در ذهن کار دراز بکنید، هی آزمون و خطا، این کار را بکنم ببینم چیست. شما کار دراز ذهنیتان امتحان خداوند است. هر کسی خداوند را امتحان کند خروب میشود. شعرهایش را خواندهایم. بنابراین تُرکتاز کردن، جولان دادن اسب در فضای ذهن، این شعر را بخوان، آن شعر را بخوان و ذهنی بخوان و اعمال نکن به کتاب، آن فایده ندارد.
اینها را میدانید البته. پیر گردون: شخصی که با گذر روزگار پیر و سالمند شده باشد، پیر تقویمی. رَشاد: هدایت. ضلالت: گمراهی. تُرکتاز: مانند ترکها تازنده و سریع، کنایه از بیمهابا رفتن. بله، برای همین میگویید شما:
من نجویم زین سپس راهِ اثیر
پیر جویم، پیر جویم، پیر، پیر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۴)
اثیر: آسمان، کُرۀ آتش که بالای کُرۀ هوا است. در اینجا مراد هشیاریِ جسمی است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پیر، باشد نردبانِ آسمان
تیر، پَرّان از که گردد؟ از کمان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۵)
پس شما، راهِ اثیر یعنی راهِ درد، اثیر همان کُرۀ آتش است. کرۀ آتش آتشی است که دارد مولانا میگوید بهوسیلۀ همانیدن در ذهن ایجاد میشود.
پس بنابراین شما میگویید پس از این، من راه درد را پیش نخواهم گرفت و پیر میجویم، پیر میجویم، پیر. یعنی دیگر متعهد میشوم، میچسبم ببینم این مولانا چه میگوید و من طرز فکر و طرز عملم را بهوسیلۀ او چهجوری تغییر بدهم.
و میبینید این بیتها را میخوانیم، مرتب اشتباه فکر کردنمان را اول درست میکنیم. درست است؟ خیلی از کارهای خطرناک ذهنی را نمیکنیم. امروز هم حتی خواندیم، ما مثلاً ما حسادت نمیکنیم. فکر میکنیم حسادت، پشتسر مردم حرف زدن، ایرادهایش را گفتن، عیب مردم را گرفتن و گفتن اینها چیز خوبی است، به ما سود میرساند، برای اینکه مردم را تحقیر میکنیم خودمان بالا میرویم، میگوییم ما این اشکالات را نداریم، آنها دارند، احترام و ارزش ما خیلی بیشتر از آنها است، ما راستگو هستیم آنها دروغگو هستند، بله. نه، اینها سودمند نیست، اینها «راهِ اثیر» را جستن است.
پس اگر میخواهم من به آسمان بروم، پیر نردبان آسمان است، نه فضابندی و فکر کردن در ذهن. «تیر، پرّان از که گردد؟ از کمان»، من میخواهم کمان خوبی باشم تا مولانا و یا زندگی از من تیر بیندازد. من نمیخواهم کمانی باشم که هی این میلرزد. درست است؟
🔟3️⃣5️⃣ ۲۸ 🔟3️⃣5️⃣
پیرِ گردون نی، ولی پیرِ رَشاد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲١)
پیرِ گردون: شخصی که با گذرِ روزگار پیر و سالمند شده باشد، پیرِ تقویمی
رَشاد: هدایت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در زمان، چون پیر را شُد زیردست
روشنایی دید آن ظلمتپَرَست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۲)
شرط، تسلیم است، نه کارِ دراز
سود نَبْوَد در ضَلالت تُرکتاز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۳)
ضَلالت: گمراهی
تُرکتاز: مانند تٌرکها تازنده و سریع، کنایه از بیمهابا رفتن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
استاد و سرلشکر ما غیر نمیتواند باشد، فقط پیر میتواند باشد، در این مورد مولانا. استاد و سرلشکر مولانا است و دارد میگوید پیر سنی نه، که منذهنی دارد، هشتاد سالش شده. منذهنی هشتادساله امروز گفت که از بچه هم کمتر میفهمد. ولی پیر هدایت، پیری که به زندگی وصل است، پیری که در شعرِ قبل گفت دریابار، شهری که کنار دریا است. دریا خود زندگی است. پیری که به زندگی وصل است، پیرِ هدایتکننده است. منذهنی نمیتواند پیر باشد.
یعنی اگر شما زیردست بشوید به پیر، تعهد داشته باشید، حرفهایش را باور کنید، بهوسیلۀ پیر طرز فکرتان را، طرز عملتان را درست کنید، فوراً، «در زمان»، فوراً ما که ظلمتپرست، تاریکیپرست بودیم روشنایی میبینیم. کدام روشنایی؟ روشنایی حضور را.
خب اگر شما روشنایی ندیدید بهعنوان یک ظلمتپرست، یک منذهنی، حتماً پیر نداشتهاید. شما نمیتوانید بگویید پیر نمیفهمد، اینجایش را نفهمیده، اینجایش را اشتباه کرده. چنین چیزی نداریم ما، آن موقع دیگر پیر نمیشود.
پس بنابراین شرط موفقیت تسلیم است. تسلیم پذیرش اتفاق این لحظه است، آنچه که ذهن نشان میدهد، قبل از قضاوت، شما نباید با ذهن قضاوت کنید، و رفتن به ذهن. تسلیم پذیرش اتفاق این لحظه است قبل از رفتن به ذهن، قبل از قضاوت، که شما را از جنس همان هشیاری میکند که قبل از آمدن به این جهان بودیم، یعنی الست. پس شرط این است که شما بتوانید یک جوری از جنس آن هشیاری بشوید و این تسلیم یا فضاگشایی این کار را میکند.
نه اینکه در ذهن کار دراز بکنید، هی آزمون و خطا، این کار را بکنم ببینم چیست. شما کار دراز ذهنیتان امتحان خداوند است. هر کسی خداوند را امتحان کند خروب میشود. شعرهایش را خواندهایم. بنابراین تُرکتاز کردن، جولان دادن اسب در فضای ذهن، این شعر را بخوان، آن شعر را بخوان و ذهنی بخوان و اعمال نکن به کتاب، آن فایده ندارد.
اینها را میدانید البته. پیر گردون: شخصی که با گذر روزگار پیر و سالمند شده باشد، پیر تقویمی. رَشاد: هدایت. ضلالت: گمراهی. تُرکتاز: مانند ترکها تازنده و سریع، کنایه از بیمهابا رفتن. بله، برای همین میگویید شما:
من نجویم زین سپس راهِ اثیر
پیر جویم، پیر جویم، پیر، پیر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۴)
اثیر: آسمان، کُرۀ آتش که بالای کُرۀ هوا است. در اینجا مراد هشیاریِ جسمی است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پیر، باشد نردبانِ آسمان
تیر، پَرّان از که گردد؟ از کمان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۵)
پس شما، راهِ اثیر یعنی راهِ درد، اثیر همان کُرۀ آتش است. کرۀ آتش آتشی است که دارد مولانا میگوید بهوسیلۀ همانیدن در ذهن ایجاد میشود.
پس بنابراین شما میگویید پس از این، من راه درد را پیش نخواهم گرفت و پیر میجویم، پیر میجویم، پیر. یعنی دیگر متعهد میشوم، میچسبم ببینم این مولانا چه میگوید و من طرز فکر و طرز عملم را بهوسیلۀ او چهجوری تغییر بدهم.
و میبینید این بیتها را میخوانیم، مرتب اشتباه فکر کردنمان را اول درست میکنیم. درست است؟ خیلی از کارهای خطرناک ذهنی را نمیکنیم. امروز هم حتی خواندیم، ما مثلاً ما حسادت نمیکنیم. فکر میکنیم حسادت، پشتسر مردم حرف زدن، ایرادهایش را گفتن، عیب مردم را گرفتن و گفتن اینها چیز خوبی است، به ما سود میرساند، برای اینکه مردم را تحقیر میکنیم خودمان بالا میرویم، میگوییم ما این اشکالات را نداریم، آنها دارند، احترام و ارزش ما خیلی بیشتر از آنها است، ما راستگو هستیم آنها دروغگو هستند، بله. نه، اینها سودمند نیست، اینها «راهِ اثیر» را جستن است.
پس اگر میخواهم من به آسمان بروم، پیر نردبان آسمان است، نه فضابندی و فکر کردن در ذهن. «تیر، پرّان از که گردد؟ از کمان»، من میخواهم کمان خوبی باشم تا مولانا و یا زندگی از من تیر بیندازد. من نمیخواهم کمانی باشم که هی این میلرزد. درست است؟
🔟3️⃣5️⃣ ۲۸ 🔟3️⃣5️⃣
گر بپرّانیم تیر، آن نی ز ماست
ما کمان و تیراَندازش خداست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶)
شما اگر ساکت بشوید، «اَنْصِتوا» را رعایت کنید، حرف نزنید و ذهن در حالت حیرانی باشد، شما کمان خوبی هستید که زندگی تیر بیندازد، ولی اگر هی مرتب با ذهن شما این کمان را تکان بدهید، یعنی خودتان را دخالت بدهید در کمان بودن، شما میگویید زندگی، بله تیر بیندازد، ولی کمان خوب بهنظر من، با ذهن من اینطوری خوب است، آن کمان دیگر کمان نمی شود. «تیر، پَرّان از که گردد؟ از کمان»، شما باید کمان خوبی بشوید و این را پیر میکند.
چون نَهَد در تو صفتهایِ خری
صد پَرَت گر هست، بر آخُر پری
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۹۹)
آخُر: آخور، طویله، اِصطبل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از پیِ صورت نیامد موش خوار
از خبیثی شد زبونِ موشخوار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۰۰۰)
موشخوار: خورندۀ موش
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طعمهجوی و خاین و ظلمتپَرَست
از پنیر و فُستُق و دوشاب، مست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۰۰۱)
فُستُق: پسته
دوشاب: شیرۀ جوشاندۀ خرما یا انگور
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میدانیم موشخوار: خورندۀ موش. فُستُق: پسته. دوشاب: شیرۀ جوشاندۀ خرما یا انگور. خب اگر شما خودتان را رها کنید بهدست منذهنی و همانیدگیها، صفتهای حیوانی، خری در ما نهاده میشود. صفتهای خری همین صفتهای منذهنی است که میل میکند به آخُرِ این دنیا، که هرچه بیشتر از این دنیا بخورد، از همانیدگیها، بهتر است و این آخُر را باید پر بکند.
میگوید صد پر هم داشته باشی در ذهن، بالاخره آخرسر به آخُر خواهی پرید. با پرهای ذهنی نمیتوانیم از صفتهای خری بپریم. میگوید موش اگر خوار است، ذلیل است، بهخاطر صورتش نیست، برای اینکه خبیث است. میخواهد بگوید که در منذهنی ما موش میشویم. و واقعاً هم درست است دیگر، که میگوید گربههای کوچولو میخواهند پرنده را بگیرند، پرنده موش میشود میرود زمین.
بله؟ پس این ما در ذهن مثل موش شدیم بهخاطر خبیثی منذهنی است. وقتی میگوید خبیث پس بنابراین تمام فکرهایش خبیث است. موشخوار فرض کنید این دنیا است. این دنیا موشخوار است، موشها را میگیرد بالاخره هضم میکند. ما از دست ذهن و دنیا نمیتوانیم دربرویم اگر توی این خبیثی بیفتیم. دوباره برمیگردم به آن بیت که چقدر این بیت و این بیتها تبیین میکنند:
جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّتفزایی
فکرت برون کن، حیرت فزون کن
نی مردِ فکری، مردِ صفایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
سَما: آسمان
علّتفزایی: حالت و عمل چیزی که بیماری و رنجوری افزاید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس بنابراین موش بهعلت این نیست که صورتش زشت است، بلکه، بهخاطر صورتش نیست، بلکه بهخاطر خبیثیاش است زبون موشخوار میشود. ما چرا ذلیل این دنیا هستیم؟ ما چرا اینقدر درد میکشیم؟ ما چرا اینقدر میترسیم؟ بهخاطر اینکه میترسیم همانیدگیهایمان را بدزدند، کم بشود.
یک کسی پول ما را نمیدهد چرا اینقدر ناراحت میشویم؟ برای اینکه همانیدهایم با پول و این دنیا با آن همانیدگی ما را ذلیل کرده، دارد ما را میخورد، جان ما را از بین میبرد.
یعنی پول اینقدر ارزش دارد برای ما سرطان باید بگیریم از بس غصه بخوریم که پولمان رفت، ندادند، خوردند. این درست است؟ «از خبیثی شد زبونِ موشخوار»، موشخوار آن چیزی است که موش را میگیرد میخورد. ما را بهعنوان موش دنیا میگیرد میخورد، ما نمیتوانیم آزاد بشویم، به مأموریتمان برسیم که به بینهایت و ابدیت خداوند است، قبلاً طعمهٔ این دنیا میشویم.
«طعمهجوی و»، ما طعمهجو هستیم. ما بهعنوان منذهنی خائن به خودمان هستیم. ما تاریکیپرست هستیم و پنیر و فُستُق و دوشاب، همین همانیدگیهای چرب و شیرین ما است در ذهن، بهنظر ما خیلی عالی است و اینها اشکالی ندارد، ما از اینها مست هستیم، بله.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۹ 🔟3️⃣5️⃣
ما کمان و تیراَندازش خداست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶)
شما اگر ساکت بشوید، «اَنْصِتوا» را رعایت کنید، حرف نزنید و ذهن در حالت حیرانی باشد، شما کمان خوبی هستید که زندگی تیر بیندازد، ولی اگر هی مرتب با ذهن شما این کمان را تکان بدهید، یعنی خودتان را دخالت بدهید در کمان بودن، شما میگویید زندگی، بله تیر بیندازد، ولی کمان خوب بهنظر من، با ذهن من اینطوری خوب است، آن کمان دیگر کمان نمی شود. «تیر، پَرّان از که گردد؟ از کمان»، شما باید کمان خوبی بشوید و این را پیر میکند.
چون نَهَد در تو صفتهایِ خری
صد پَرَت گر هست، بر آخُر پری
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۹۹)
آخُر: آخور، طویله، اِصطبل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از پیِ صورت نیامد موش خوار
از خبیثی شد زبونِ موشخوار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۰۰۰)
موشخوار: خورندۀ موش
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طعمهجوی و خاین و ظلمتپَرَست
از پنیر و فُستُق و دوشاب، مست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۰۰۱)
فُستُق: پسته
دوشاب: شیرۀ جوشاندۀ خرما یا انگور
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میدانیم موشخوار: خورندۀ موش. فُستُق: پسته. دوشاب: شیرۀ جوشاندۀ خرما یا انگور. خب اگر شما خودتان را رها کنید بهدست منذهنی و همانیدگیها، صفتهای حیوانی، خری در ما نهاده میشود. صفتهای خری همین صفتهای منذهنی است که میل میکند به آخُرِ این دنیا، که هرچه بیشتر از این دنیا بخورد، از همانیدگیها، بهتر است و این آخُر را باید پر بکند.
میگوید صد پر هم داشته باشی در ذهن، بالاخره آخرسر به آخُر خواهی پرید. با پرهای ذهنی نمیتوانیم از صفتهای خری بپریم. میگوید موش اگر خوار است، ذلیل است، بهخاطر صورتش نیست، برای اینکه خبیث است. میخواهد بگوید که در منذهنی ما موش میشویم. و واقعاً هم درست است دیگر، که میگوید گربههای کوچولو میخواهند پرنده را بگیرند، پرنده موش میشود میرود زمین.
بله؟ پس این ما در ذهن مثل موش شدیم بهخاطر خبیثی منذهنی است. وقتی میگوید خبیث پس بنابراین تمام فکرهایش خبیث است. موشخوار فرض کنید این دنیا است. این دنیا موشخوار است، موشها را میگیرد بالاخره هضم میکند. ما از دست ذهن و دنیا نمیتوانیم دربرویم اگر توی این خبیثی بیفتیم. دوباره برمیگردم به آن بیت که چقدر این بیت و این بیتها تبیین میکنند:
جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّتفزایی
فکرت برون کن، حیرت فزون کن
نی مردِ فکری، مردِ صفایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
سَما: آسمان
علّتفزایی: حالت و عمل چیزی که بیماری و رنجوری افزاید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس بنابراین موش بهعلت این نیست که صورتش زشت است، بلکه، بهخاطر صورتش نیست، بلکه بهخاطر خبیثیاش است زبون موشخوار میشود. ما چرا ذلیل این دنیا هستیم؟ ما چرا اینقدر درد میکشیم؟ ما چرا اینقدر میترسیم؟ بهخاطر اینکه میترسیم همانیدگیهایمان را بدزدند، کم بشود.
یک کسی پول ما را نمیدهد چرا اینقدر ناراحت میشویم؟ برای اینکه همانیدهایم با پول و این دنیا با آن همانیدگی ما را ذلیل کرده، دارد ما را میخورد، جان ما را از بین میبرد.
یعنی پول اینقدر ارزش دارد برای ما سرطان باید بگیریم از بس غصه بخوریم که پولمان رفت، ندادند، خوردند. این درست است؟ «از خبیثی شد زبونِ موشخوار»، موشخوار آن چیزی است که موش را میگیرد میخورد. ما را بهعنوان موش دنیا میگیرد میخورد، ما نمیتوانیم آزاد بشویم، به مأموریتمان برسیم که به بینهایت و ابدیت خداوند است، قبلاً طعمهٔ این دنیا میشویم.
«طعمهجوی و»، ما طعمهجو هستیم. ما بهعنوان منذهنی خائن به خودمان هستیم. ما تاریکیپرست هستیم و پنیر و فُستُق و دوشاب، همین همانیدگیهای چرب و شیرین ما است در ذهن، بهنظر ما خیلی عالی است و اینها اشکالی ندارد، ما از اینها مست هستیم، بله.
🔟3️⃣5️⃣ ۲۹ 🔟3️⃣5️⃣
بازِ اَشْهَب را چو باشد خویِ موش
ننگِ موشان باشد و عارِ وُحوش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۰۰۲)
باز اَشْهَب: باز شکاری سفید یا خاکستری
وُحوش: حیوانات وحشی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بازِ اَشْهَب باز شکاری سفید زیبایی است و اگر خوی موش داشته باشد، که ما باز اَشهَب هستیم، بازِ عالی هستیم بهشرط اینکه بپریم از روی همانیدگیها، ولی خوی موش پیدا کردیم، ولی ما الآن دیگر موش هم نمیتوانیم بشویم. موشها میگویند ببین این هم موش شده آبروی ما را برده! این چه موشی است؟! و عار بقیهٔ حیوانات وحشی. یعنی حیوانات وحشی هم میگویند این انسان منذهنی واقعاً به هیچچیز شبیه نیست. این خودش را میزند به مثلاً با خر مقایسه میکند، با پلنگ مقایسه میکند، نمیدانم با کفتار مقایسه میکند، کفتار خجالت میکشد، میگوید آقا چرا با من مقایسه میکنید؟! چه خاصیت من مثل منذهنی است؟ منذهنی همجنسهای خودش را میکشد بهخاطر دوشاب و فُستُق. فُستُق یعنی پسته در ضمن. بهخاطر پسته، بهخاطر همانیدگیها، بهخاطر زمین، بهخاطر پول ما میرویم همدیگر را میکشیم. کفتار کی این کار را میکند؟ تا حالا چه کسی دیده کفتار، کفتار را بکشد؟ شکنجه بدهد؟ بله، چون سلیمانجوی نیست، سلیمانجوی، «وآن سلیمانجویْ را هردو بُوَد»، «دانهجو را دانهاش دامی شود» یا بُوَد.
دانهجو را دانهاش دامی شود
وآن سلیمانجویْ را هردو بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۰۵)
هر کسی دانه بجویَد دانهاش دام میشود. هر کسی فضا را باز کند، سلیمان را جستوجو کند هم دانه را میتواند داشته باشد هم سلیمان را. بله، میدانید اینها را.
تو جانِ مایی، ماهِ سَمایی
فارغ ز جمله اندیشههایی
جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّتفزایی
فکرت برون کن، حیرت فزون کن
نی مردِ فکری، مردِ صفایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
سَما: آسمان
علّتفزایی: حالت و عمل چیزی که بیماری و رنجوری افزاید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
الآن من فکر کنم این سه بیت معنیاش مشخص شده. زندگی میگوید، خداوند میگوید تو جان من هستی، از جنس من هستی، باید در این فضای گشودهشده مثل ماه که جنس من را دارد طلوع کنی و آزاد از همهٔ اندیشهها هستی. بهوسیلۀ اندیشه خودت را تعیین نکن.
از فکر کردن در ذهن میخواهی داروی مرضت را پیدا کنی، این را بدان که با فکر کردن در ذهن داروی مرضت را پیدا نخواهی کرد و الآن مریض هستی و بدان که این فکرهای همانیده بوده که ریشهٔ همهٔ اضافه شدن علت به تو، یعنی به من که از جنس تو هستم یا تو از جنس من هستی، علت و مرض را اضافه کردی. دراثر فکرهای همانیده بود که این مرض را به خودت اضافه کردی. حالا با فضاگشایی برو به فضای حیرت که با ذهن دخالت نکنی، فکر نکنی، به هم نریزی اوضاع را و من را بیاور به مرکزت، با فضاگشایی فکرت را برون کن، من را بیاور، حیرت را فزون کن، تو مرد صفا هستی، مرد فکر نیستی. یعنی موجودی نیستی که بهوسیلۀ فکر بتوانی خودت را درست کنی.
فکر میکنی، منتها باید کمان بشوی من از طریق تو هر لحظه فکر جدید درست کنم و جای حضور تو، جای اقامت تو در این فضای گشودهشده است بهصورت ماه. اینطوری نیست که بهصورت جسم هی ببافی، ببافی، ببافی. اینطوری نیست.
🔟3️⃣5️⃣ ۳۰ 🔟3️⃣5️⃣
ننگِ موشان باشد و عارِ وُحوش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۰۰۲)
باز اَشْهَب: باز شکاری سفید یا خاکستری
وُحوش: حیوانات وحشی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بازِ اَشْهَب باز شکاری سفید زیبایی است و اگر خوی موش داشته باشد، که ما باز اَشهَب هستیم، بازِ عالی هستیم بهشرط اینکه بپریم از روی همانیدگیها، ولی خوی موش پیدا کردیم، ولی ما الآن دیگر موش هم نمیتوانیم بشویم. موشها میگویند ببین این هم موش شده آبروی ما را برده! این چه موشی است؟! و عار بقیهٔ حیوانات وحشی. یعنی حیوانات وحشی هم میگویند این انسان منذهنی واقعاً به هیچچیز شبیه نیست. این خودش را میزند به مثلاً با خر مقایسه میکند، با پلنگ مقایسه میکند، نمیدانم با کفتار مقایسه میکند، کفتار خجالت میکشد، میگوید آقا چرا با من مقایسه میکنید؟! چه خاصیت من مثل منذهنی است؟ منذهنی همجنسهای خودش را میکشد بهخاطر دوشاب و فُستُق. فُستُق یعنی پسته در ضمن. بهخاطر پسته، بهخاطر همانیدگیها، بهخاطر زمین، بهخاطر پول ما میرویم همدیگر را میکشیم. کفتار کی این کار را میکند؟ تا حالا چه کسی دیده کفتار، کفتار را بکشد؟ شکنجه بدهد؟ بله، چون سلیمانجوی نیست، سلیمانجوی، «وآن سلیمانجویْ را هردو بُوَد»، «دانهجو را دانهاش دامی شود» یا بُوَد.
دانهجو را دانهاش دامی شود
وآن سلیمانجویْ را هردو بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۰۵)
هر کسی دانه بجویَد دانهاش دام میشود. هر کسی فضا را باز کند، سلیمان را جستوجو کند هم دانه را میتواند داشته باشد هم سلیمان را. بله، میدانید اینها را.
تو جانِ مایی، ماهِ سَمایی
فارغ ز جمله اندیشههایی
جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّتفزایی
فکرت برون کن، حیرت فزون کن
نی مردِ فکری، مردِ صفایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
سَما: آسمان
علّتفزایی: حالت و عمل چیزی که بیماری و رنجوری افزاید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
الآن من فکر کنم این سه بیت معنیاش مشخص شده. زندگی میگوید، خداوند میگوید تو جان من هستی، از جنس من هستی، باید در این فضای گشودهشده مثل ماه که جنس من را دارد طلوع کنی و آزاد از همهٔ اندیشهها هستی. بهوسیلۀ اندیشه خودت را تعیین نکن.
از فکر کردن در ذهن میخواهی داروی مرضت را پیدا کنی، این را بدان که با فکر کردن در ذهن داروی مرضت را پیدا نخواهی کرد و الآن مریض هستی و بدان که این فکرهای همانیده بوده که ریشهٔ همهٔ اضافه شدن علت به تو، یعنی به من که از جنس تو هستم یا تو از جنس من هستی، علت و مرض را اضافه کردی. دراثر فکرهای همانیده بود که این مرض را به خودت اضافه کردی. حالا با فضاگشایی برو به فضای حیرت که با ذهن دخالت نکنی، فکر نکنی، به هم نریزی اوضاع را و من را بیاور به مرکزت، با فضاگشایی فکرت را برون کن، من را بیاور، حیرت را فزون کن، تو مرد صفا هستی، مرد فکر نیستی. یعنی موجودی نیستی که بهوسیلۀ فکر بتوانی خودت را درست کنی.
فکر میکنی، منتها باید کمان بشوی من از طریق تو هر لحظه فکر جدید درست کنم و جای حضور تو، جای اقامت تو در این فضای گشودهشده است بهصورت ماه. اینطوری نیست که بهصورت جسم هی ببافی، ببافی، ببافی. اینطوری نیست.
🔟3️⃣5️⃣ ۳۰ 🔟3️⃣5️⃣
دوباره توضیح بدهم که مولانا از زبان زندگی به ما میگوید که شما یعنی شما انسانها، هر انسانی، جان زندگی هستید، جان خداوند هستید و ماه آسمان هستید. این آسمان در درون ما باز میشود و آنجا بهصورت ماه ما باید طلوع کنیم. الآن این ماهِ ما گیر کرده در این نقطهچینها، همانیدگیها.
و ما آزاد از هر اندیشهای هستیم. هیچ اندیشهای نمیتواند جنس ما را، وجود ما را تعیین کند، درحالیکه فعلاً در منذهنی اندیشهها هستند که به ما حکمرانی میکنند و وجود ما را تعیین میکنند. وجود ما دراثر اندیشهها شده یک منذهنی. منذهنی یک مریضی است:
انبیا گفتند: در دل علّتیست
که از آن در حقشناسی آفتیست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷)
علّت: بیماری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
و این آفتِ درواقع شناسایی خودمان است، شناسایی زندگی است و ما آمدهایم زندگی را هشیارانه بشناسیم و جنسیت اصلیمان را پیدا کنیم و جنسیت اصلی ما از جنس بینهایت و ابدیت است و این آفتِ آن است. بهوسیلهٔ اندیشه خودمان را تعیین میکنیم.
شما میبینید دراثر اندیشهها ما تغییر میکنیم، حالمان تغییر میکند، وجودمان کوچک و بزرگ میشود، که همان منذهنی ما باشد، و این یک مریضی است، پایین میگوید این علت است. مردم اشتباهشان این است که بهوسیلهٔ فکر کردن در ذهن، بهوسیلهٔ ذهن از طریق همانیدگیها میخواهند این مریضی را خوب کنند.
گفتیم این مریضی آثار مخرّبی دارد که این خرّوب بهزودی بدن ما را خراب میکند، فکرهای ما را خراب میکند، روابط ما را خراب میکند، تمام زحمات ما را امروز خواندیم، هدر میدهد. ما میوهای نمیتوانیم از زندگیمان بچینیم تا زمانیکه این مریضی را داریم، ولی اشتباه مردم این است که از طریق فکر کردن بهوسیلهٔ همین منذهنی که سبب مریضی ما شده، میخواهند مرضشان را درمان کنند، که بدتر میشود، یعنی علّت یا مرض اضافه میشود، با فکر کردن در ذهن این مرض شدیدتر میشود و مردم من میبینم متأسفانه این کار را میکنند.
من الآن بیست و پنج سال است در خدمت شما هستم، مرتب این مریضی را شدت میدهند به امید اینکه خوب بشوند و نمیتوانند از ذهن بپرند بیرون، برای اینکه معتقد نیستند که اگر قلاووزی یا پیری بهنام مولانا را انتخاب کنند یواشیواش حقیقت را خواهند فهمید، خواهند فهمید این همانیدگی مریضی است، منذهنیشان مریض است، دارند به خودشان ضرر میزنند، این منذهنی دشمنشان است.
تمام این اشکالات از همین منذهنی شخصِ خود من است، درحالیکه یک جوری نشان میدهد که مثل اینکه «تو کردی»، ما را امتداد ابلیس کرده. هر بلایی سر خودمان میآوریم، هر ضرری که به خودمان میزنیم، یکی را پیدا میکنیم میگوییم تو کردی. درعینحال میگوید من از تو بهترم، کار ابلیس است. تو عوض بشو. هیچ به فکر خودمان نمیرسد که من خودم باید عوض بشوم. درست است؟
هیچ گِردِ خود نمیگردد که من
کژْروی کردم، چو اندر دین، شَمَن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۶)
شَمَن: بتپرست
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی گِرد خودش نمیگردد که من کژروی کردم مانند بتپرست در کار دین. توجه میکنید؟ منذهنی اینطور موجودی است و الآن در بیت سوم میگوید تو با فضاگشایی این فکرَتِ ذهنی را بیرون کن. باید این کار را بکنید شما، که نمیکنید.
حیرتت را فزون کن، یعنی با منذهنی نفهم چهجوری تغییر میکنی. مردم با منذهنی میخواهند تغییرات خودشان را ببینند، نمیتوانید ببینید شما، نکنید این کار را، زحمات ما و شما هدر میرود. بیتهای مولانا را بخوانید میفهمید خودتان. تکرار کنید تا بیت معنا را در شما آشکار کند و رها کند به جان شما.
«فکرَت برون کن، حیرت فزون کن». تو تندتند فکر نکن، فکرهای مشکل نکن، پیچدرپیچ نکن، استدلال نکن، بگویی آقا آدم خردمند یعنی این. نه! ما موجود صفا هستیم، موجود فکر نیستیم. این به استدلال ذهنی نیست. اگر استدلال هم باید بکنیم، سببسازی، حتماً باید زمینه فضای گشودهشده باشد، آن موقع درست درمیآید.
🔟3️⃣5️⃣ ۳۱ 🔟3️⃣5️⃣
و ما آزاد از هر اندیشهای هستیم. هیچ اندیشهای نمیتواند جنس ما را، وجود ما را تعیین کند، درحالیکه فعلاً در منذهنی اندیشهها هستند که به ما حکمرانی میکنند و وجود ما را تعیین میکنند. وجود ما دراثر اندیشهها شده یک منذهنی. منذهنی یک مریضی است:
انبیا گفتند: در دل علّتیست
که از آن در حقشناسی آفتیست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷)
علّت: بیماری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
و این آفتِ درواقع شناسایی خودمان است، شناسایی زندگی است و ما آمدهایم زندگی را هشیارانه بشناسیم و جنسیت اصلیمان را پیدا کنیم و جنسیت اصلی ما از جنس بینهایت و ابدیت است و این آفتِ آن است. بهوسیلهٔ اندیشه خودمان را تعیین میکنیم.
شما میبینید دراثر اندیشهها ما تغییر میکنیم، حالمان تغییر میکند، وجودمان کوچک و بزرگ میشود، که همان منذهنی ما باشد، و این یک مریضی است، پایین میگوید این علت است. مردم اشتباهشان این است که بهوسیلهٔ فکر کردن در ذهن، بهوسیلهٔ ذهن از طریق همانیدگیها میخواهند این مریضی را خوب کنند.
گفتیم این مریضی آثار مخرّبی دارد که این خرّوب بهزودی بدن ما را خراب میکند، فکرهای ما را خراب میکند، روابط ما را خراب میکند، تمام زحمات ما را امروز خواندیم، هدر میدهد. ما میوهای نمیتوانیم از زندگیمان بچینیم تا زمانیکه این مریضی را داریم، ولی اشتباه مردم این است که از طریق فکر کردن بهوسیلهٔ همین منذهنی که سبب مریضی ما شده، میخواهند مرضشان را درمان کنند، که بدتر میشود، یعنی علّت یا مرض اضافه میشود، با فکر کردن در ذهن این مرض شدیدتر میشود و مردم من میبینم متأسفانه این کار را میکنند.
من الآن بیست و پنج سال است در خدمت شما هستم، مرتب این مریضی را شدت میدهند به امید اینکه خوب بشوند و نمیتوانند از ذهن بپرند بیرون، برای اینکه معتقد نیستند که اگر قلاووزی یا پیری بهنام مولانا را انتخاب کنند یواشیواش حقیقت را خواهند فهمید، خواهند فهمید این همانیدگی مریضی است، منذهنیشان مریض است، دارند به خودشان ضرر میزنند، این منذهنی دشمنشان است.
تمام این اشکالات از همین منذهنی شخصِ خود من است، درحالیکه یک جوری نشان میدهد که مثل اینکه «تو کردی»، ما را امتداد ابلیس کرده. هر بلایی سر خودمان میآوریم، هر ضرری که به خودمان میزنیم، یکی را پیدا میکنیم میگوییم تو کردی. درعینحال میگوید من از تو بهترم، کار ابلیس است. تو عوض بشو. هیچ به فکر خودمان نمیرسد که من خودم باید عوض بشوم. درست است؟
هیچ گِردِ خود نمیگردد که من
کژْروی کردم، چو اندر دین، شَمَن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۶)
شَمَن: بتپرست
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی گِرد خودش نمیگردد که من کژروی کردم مانند بتپرست در کار دین. توجه میکنید؟ منذهنی اینطور موجودی است و الآن در بیت سوم میگوید تو با فضاگشایی این فکرَتِ ذهنی را بیرون کن. باید این کار را بکنید شما، که نمیکنید.
حیرتت را فزون کن، یعنی با منذهنی نفهم چهجوری تغییر میکنی. مردم با منذهنی میخواهند تغییرات خودشان را ببینند، نمیتوانید ببینید شما، نکنید این کار را، زحمات ما و شما هدر میرود. بیتهای مولانا را بخوانید میفهمید خودتان. تکرار کنید تا بیت معنا را در شما آشکار کند و رها کند به جان شما.
«فکرَت برون کن، حیرت فزون کن». تو تندتند فکر نکن، فکرهای مشکل نکن، پیچدرپیچ نکن، استدلال نکن، بگویی آقا آدم خردمند یعنی این. نه! ما موجود صفا هستیم، موجود فکر نیستیم. این به استدلال ذهنی نیست. اگر استدلال هم باید بکنیم، سببسازی، حتماً باید زمینه فضای گشودهشده باشد، آن موقع درست درمیآید.
🔟3️⃣5️⃣ ۳۱ 🔟3️⃣5️⃣
فکرت درین ره شد ژاژخایی
مجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
ژاژخایی: یاوهگویی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
فکر کردن بهوسیلهٔ منذهنی در این راهِ بیرون آمدن از منذهنی بیهودهگویی است، ژاژخایی است. به همهٔ ما میگوید دیوانه شو. دیوانه شو یعنی به هیچکدام از فکرهای منذهنی اهمیت نده. بیاثرشان کن. «مجنون شو ای جان»، چرا عقل منذهنی را داری؟
در منذهنی هر کسی یک منذهنی زیرک باشد، همانیدگیها را خوب جمع کرده باشد، به او میگویند عاقل. الٓان میگوید: «مجنون شو ای جان». به شما دارد میگوید، مجنون شو، در این مجنون شدن به حرف جمع گوش نده، مجنون شو، نسبتبه عقل منذهنی دیوانه شو. هی چه به تزریق جمع باشد، تحریک جمع باشد، تحریک دیگران باشد یا منذهنی خودت، بیهودهگویی نکن، بیهودهگویی در مقابل فضاگشایی و اینکه زندگی در هر لحظه کار جدیدی است.
شما صُنع باید بکنید، فکرهای قدیمی را تکرار میکنید که چه؟ این شما را در ذهن نگه میدارد، اگر شما همیشه فکرهای همانیده بکنید و این ژاژخایی [شکل۹ (افسانه منذهنی)]، ماندن در محدودیت ذهن و از طریق این نقطهچینها فکر کردن ژاژخایی است. ژاژخایی یعنی بیهودهگویی. ذهناً حرف میزنیم.
این مجنون شدن است [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. فضا را باز کردیم، مرکز عدم است، دیوانه شدیم نسبتبه منذهنی، نسبتبه این عقل [شکل۹ (افسانه منذهنی)]. این عقلی که به ما دست میدهد از طریق دیدن با همانیدگیها، با این عقلی که از طریق مرکز عدم و حیرت بهوجود میآید [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، خیلی فرق دارد. این دومی عقل کل است، آن یکی عقل منذهنی است. عقل منذهنی که برحسب چیزهای آفل میبینیم که خیلیخیلی ضعیف است، مثل یک شمع کمنور است در مقابل نور خورشید. پس شما بیایید مجنون شو یعنی نور خورشید را بگیر، خرد کل را بگیر. چرا عاقل هستی برحسب عقل منذهنی؟ [شکل۹ (افسانه منذهنی)] بله داشتیم میگفت:
موسیا، بسیارگویی، دور شو
ور نه با من گُنگ باش و کور شو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۷)
گُنگ: لال
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ور نرفتی، وز ستیزه شِستهای
تو به معنی رفتهای بگْسَستهای
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۸)
شِسته: مخفف نشسته است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چون حَدَث کردی تو ناگه در نماز
گویدت: سویِ طهارت رُو بتاز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۹)
حَدَث: مدفوع، ادرار
طهارت: پاکیزگی، پاک کردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این داستان موسی و خضر است. موسی منذهنی، خضر زندگی. یعنی اینکه فضا را باز میکنی تو، من هر کاری میکنم، هر تغییراتی میدهم تو را، از جانب زندگی میآید این صحبت، بهوسیلهٔ منذهنی لال باش، کور شو، نبین، حرف نزن. یعنی وقتی ما وصل شدیم به زندگی، اتحاد ما با زندگی، فضا باز شده، منذهنی باید ساکت باشد، سؤال نکند. سؤال بسیارگویی است. هیچچیز نباید بگوید. هیچچیز. برای همین عرض میکنم شما سؤال نکنید، سؤال نه. هی سؤال میکنند، سؤال میکنند. سؤال یعنی محدودیت ذهن، زندانی شدن در ذهن.
این چند بیت را بارها خواندیم، باز هم هر چقدر بخوانیم کم است. شما موسی هستید، زندگی به شما میگوید یا دور شو یا برو توی ذهن. یا با من یکی شدی، من دارم تو را تغییر میدهم با «قضا و کُنفَکان»، لال باش و کور شو. اگر نرفتی، ولی حرف میزنی، ببینید چقدر با ذهن حرف زدن در مقایسه با یکی شدن با زندگی و «قضا و کُنفَکان»، صنع و طرب، اینها را مقایسه کنید. همینکه با ذهن حرف زدید، با منذهنی، که امروز چه گفته؟
جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّتفزایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
این را ما بفهمیم که ما حرف نباید بزنیم. ولی اگر حرف میزنیم و نمیگذاریم زندگی حرف بزند، فکر میکنیم وصل هستیم، نرفتی و از ستیزه، از استیزه نشستهای، درواقع به من که دیگر وصل نیستی. یعنی اگر که شما با ذهن حرف بزنی که به زندگی وصل نیستی که دیگر، درواقع جدا شدهای.
و تشبیه میکند این را به اینکه وسط نماز انسان ادرار بکند، و قانون میگوید که تو برو بدو، نایست، طهارت کن، پاک کن خودت را. یعنی الٓان وصل به خداوند هستم، یکدفعه منذهنیام حرف زد، قضاوت کرد، یک چیزی گفت، اتصال من به خداوند قطع شد، همهچیز آلوده شد با حرف زدن من. من الآن باید بروم ببینم چه حرف زد؟ کدام همانیدگی اعتراض کرد؟ کدام درد اعتراض کرد؟ آن را بردارم زندگی را از آن بگیرم، شناسایی کنم، حواسم باید به خودم باشد که پاک کنم آثار آن را از خودم، دوباره وصل بشوم که آن دیگر مزاحم من نشود.
🔟3️⃣5️⃣ ۳۲ 🔟3️⃣5️⃣
مجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
ژاژخایی: یاوهگویی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
فکر کردن بهوسیلهٔ منذهنی در این راهِ بیرون آمدن از منذهنی بیهودهگویی است، ژاژخایی است. به همهٔ ما میگوید دیوانه شو. دیوانه شو یعنی به هیچکدام از فکرهای منذهنی اهمیت نده. بیاثرشان کن. «مجنون شو ای جان»، چرا عقل منذهنی را داری؟
در منذهنی هر کسی یک منذهنی زیرک باشد، همانیدگیها را خوب جمع کرده باشد، به او میگویند عاقل. الٓان میگوید: «مجنون شو ای جان». به شما دارد میگوید، مجنون شو، در این مجنون شدن به حرف جمع گوش نده، مجنون شو، نسبتبه عقل منذهنی دیوانه شو. هی چه به تزریق جمع باشد، تحریک جمع باشد، تحریک دیگران باشد یا منذهنی خودت، بیهودهگویی نکن، بیهودهگویی در مقابل فضاگشایی و اینکه زندگی در هر لحظه کار جدیدی است.
شما صُنع باید بکنید، فکرهای قدیمی را تکرار میکنید که چه؟ این شما را در ذهن نگه میدارد، اگر شما همیشه فکرهای همانیده بکنید و این ژاژخایی [شکل۹ (افسانه منذهنی)]، ماندن در محدودیت ذهن و از طریق این نقطهچینها فکر کردن ژاژخایی است. ژاژخایی یعنی بیهودهگویی. ذهناً حرف میزنیم.
این مجنون شدن است [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. فضا را باز کردیم، مرکز عدم است، دیوانه شدیم نسبتبه منذهنی، نسبتبه این عقل [شکل۹ (افسانه منذهنی)]. این عقلی که به ما دست میدهد از طریق دیدن با همانیدگیها، با این عقلی که از طریق مرکز عدم و حیرت بهوجود میآید [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، خیلی فرق دارد. این دومی عقل کل است، آن یکی عقل منذهنی است. عقل منذهنی که برحسب چیزهای آفل میبینیم که خیلیخیلی ضعیف است، مثل یک شمع کمنور است در مقابل نور خورشید. پس شما بیایید مجنون شو یعنی نور خورشید را بگیر، خرد کل را بگیر. چرا عاقل هستی برحسب عقل منذهنی؟ [شکل۹ (افسانه منذهنی)] بله داشتیم میگفت:
موسیا، بسیارگویی، دور شو
ور نه با من گُنگ باش و کور شو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۷)
گُنگ: لال
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ور نرفتی، وز ستیزه شِستهای
تو به معنی رفتهای بگْسَستهای
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۸)
شِسته: مخفف نشسته است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چون حَدَث کردی تو ناگه در نماز
گویدت: سویِ طهارت رُو بتاز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۹)
حَدَث: مدفوع، ادرار
طهارت: پاکیزگی، پاک کردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این داستان موسی و خضر است. موسی منذهنی، خضر زندگی. یعنی اینکه فضا را باز میکنی تو، من هر کاری میکنم، هر تغییراتی میدهم تو را، از جانب زندگی میآید این صحبت، بهوسیلهٔ منذهنی لال باش، کور شو، نبین، حرف نزن. یعنی وقتی ما وصل شدیم به زندگی، اتحاد ما با زندگی، فضا باز شده، منذهنی باید ساکت باشد، سؤال نکند. سؤال بسیارگویی است. هیچچیز نباید بگوید. هیچچیز. برای همین عرض میکنم شما سؤال نکنید، سؤال نه. هی سؤال میکنند، سؤال میکنند. سؤال یعنی محدودیت ذهن، زندانی شدن در ذهن.
این چند بیت را بارها خواندیم، باز هم هر چقدر بخوانیم کم است. شما موسی هستید، زندگی به شما میگوید یا دور شو یا برو توی ذهن. یا با من یکی شدی، من دارم تو را تغییر میدهم با «قضا و کُنفَکان»، لال باش و کور شو. اگر نرفتی، ولی حرف میزنی، ببینید چقدر با ذهن حرف زدن در مقایسه با یکی شدن با زندگی و «قضا و کُنفَکان»، صنع و طرب، اینها را مقایسه کنید. همینکه با ذهن حرف زدید، با منذهنی، که امروز چه گفته؟
جویی ز فکرت، دارویِ علّت
فکر است اصلِ علّتفزایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
این را ما بفهمیم که ما حرف نباید بزنیم. ولی اگر حرف میزنیم و نمیگذاریم زندگی حرف بزند، فکر میکنیم وصل هستیم، نرفتی و از ستیزه، از استیزه نشستهای، درواقع به من که دیگر وصل نیستی. یعنی اگر که شما با ذهن حرف بزنی که به زندگی وصل نیستی که دیگر، درواقع جدا شدهای.
و تشبیه میکند این را به اینکه وسط نماز انسان ادرار بکند، و قانون میگوید که تو برو بدو، نایست، طهارت کن، پاک کن خودت را. یعنی الٓان وصل به خداوند هستم، یکدفعه منذهنیام حرف زد، قضاوت کرد، یک چیزی گفت، اتصال من به خداوند قطع شد، همهچیز آلوده شد با حرف زدن من. من الآن باید بروم ببینم چه حرف زد؟ کدام همانیدگی اعتراض کرد؟ کدام درد اعتراض کرد؟ آن را بردارم زندگی را از آن بگیرم، شناسایی کنم، حواسم باید به خودم باشد که پاک کنم آثار آن را از خودم، دوباره وصل بشوم که آن دیگر مزاحم من نشود.
🔟3️⃣5️⃣ ۳۲ 🔟3️⃣5️⃣
وَر نرفتی، خشک، جُنبان میشوی
خود نمازت رفت پیشین، ای غَوی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۲۰)
پیشین: از پیش
غَوی: گمراه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یک کسی وسط نماز ادرار کرده، ولی هِی بلند میشود نمازش را ادامه میدهد، نمازش دیگر باطل شده. کسی هم که به زندگی وصل است، یکدفعه ذهنش حرف زد این اتصال پاره شد، دراینصورت هِی دیگر حرف بزن، هِی کار کن، نمیدانم نصیحت کن، زحمت بکش با منذهنی. نه دیگر این فایده ندارد، نمازت رفت. اتصالت قطع شد صُنع هم قطع شد، فکر عالی هم قطع شد، «قَضا و کُنفَکان» هم قطع شد، یعنی نمازت رفت باطل شد.
میبینید که کار ما فقط با اتصال به زندگی پیش میرود، درحالیکه مردم اصلاً اتصال به زندگی را متوجه نیستند، فکر نمیکنند لازم است. فکر میکنند با منذهنی میتوانند مسائلشان را حل کنند. منذهنی مسائل را اضافه میکند، موانع را اضافه میکند، دشمن را اضافه میکند، درد را اضافه میکند، مرض را تشدید میکند.
اگر این منذهنی را بدون ناظر وِل کنی زندگیِ شما را بهزودی خراب میکند. اگر شما جوان هستید، اینها را از من بشنوید از مولانا بشنوید، زود یک چارهای بکنید، وگرنه نروید خانواده تشکیل بدهید، این خانواده را خراب میکند.
شما از خانوادهها بپرسید آقا، خانم که شما هفتاد سالتان است، زندگیتان چهجوری خراب شد؟ نمیدانند. میگویند آقا ما زحمتمان را کشیدیم، والله به خدا ما همه کار کردیم، نشد.
شما اجازه دادید منذهنیتان کار کند. شما وصل نبودید به زندگی، شما تسلیم نبودید. شما تنهاتنها روی خودتان کار نکردید. هر دویتان «من» بودید، هر دویتان همدیگر را ملامت کردید. هیچکدام حواستان به خودتان نبود که خودتان را درست کنید، اشکالتان این بوده. فکر نمیکردید که به خداوند باید وصل بشوید از طریق صُنع و طَرب کار کنید. فکر نمیکردید که کارتان با «قضا و کُنفَکان» پیش میرود نه با تندتند حرف زدن و فکر کردن از طریق همانیدگیها.
بله منذهنی آخرسر، ما که کاری نکردیم که، ما که زندگیمان را کردیم دیگر. اینها را دارد میگوید دیگر.
بَدنام مجنون، رَست از کشاکش
باهوش کِرمی، مست اژدهایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
میگوید برو دیوانه شو، مجنون رفت دیوانه شد، بنابراین بدنام شد. اشکالی ندارد شما بدنام بشوید. اشکالی ندارد این دنیا نتواند از شما سوءاستفاده کند، مردم بگویند شما عقل ندارید، همانطور که مجنون بدنام شد، ولی مجنون از کشاکش ذهن رَست، میخواهد بگوید که شما اگر مجنون بشوید.
یکدفعه کشیده میشویم حالمان خیلی خوب میشود، پولمان دارد زیاد میشود. الآن جوانیم، یکدفعه برمیگردد اینوَری میرود، بد میشود. همانیدگیها شروع میکند به زیاد شدن، یکدفعه شروع میکند به سقوط، حال ما هم با اینها. یک چیزی از بین میرود ناراحت میشویم. یک چیزی گیرمان میآید خوشحال میشویم. هِی خوشحال میشویم ناراحت میشویم، خوشحال میشویم، کشاکش. چه کسی میکشد؟ دنیا، همانیدگیها.
شما سلیمان هستید تاجتان کج شده. نیروی زندگی بر ضدّ شما میوزد، برای اینکه کج میروید، برای اینکه کج میبینید. میگوید بدنام شو، «بَدنام مجنون، رَست از کشاکش» درست است که مجنون بدنام شد گفتند این دیوانه است، ولی از کشاکش ذهنی رَست. چه شد؟ وقتی فضا گشوده شد، یک اژدهای مست میشوی بهعلاوهٔ یک کِرم باهوش. کِرم باهوش یعنی ذهن باهوش. کِرم باهوش اشتباه نمیکند.
پس کسی که از کشاکش دَهر برهد ذهنش باهوش میشود. آن ذهن قبلی بیهوش بود، منذهنی یک چشم داشت، مثل ابلیس اَعْور بود، یکچشم بود، هشیاری جسمی داشت فقط، فقط میخورد. اصلاً از هشیاری دیگری خبر نداشت، درنتیجه حالش دست خودش نبود، دست همانیدگیها بود.
حال شما چه؟ دست همانیدگیها است؟ اولاً حال شما حال منذهنی است؟ و هِی اینور و آنور میشود؟ هِی نگران میشوید؟ هِی حس امنیت میکنید؟ هِی استرس دارید در ذهن؟ یکدفعه استرس کم میشود. چهجوری است حالتان؟ حالتان حال زندگی است؟ حال اَلَست است؟ شادی خداوندی دارید؟
گفته امروز تو ماهی، یعنی من از مرکز شما طلوع میکنم بهصورت تو. حالا شما در کشاکش دهر هستید، باهوش کِرم هستید؟ باهوش کِرم یعنی میداند که کُند میرود در ذهن، ذهن کُند کار میکند، ذهن جسم است، هشیاری جسمی است، ولی هوشمند است. چرا؟ از اژدها میگیرد هوشش را. درست است؟
🔟3️⃣5️⃣ ۳۳ 🔟3️⃣5️⃣
خود نمازت رفت پیشین، ای غَوی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۲۰)
پیشین: از پیش
غَوی: گمراه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یک کسی وسط نماز ادرار کرده، ولی هِی بلند میشود نمازش را ادامه میدهد، نمازش دیگر باطل شده. کسی هم که به زندگی وصل است، یکدفعه ذهنش حرف زد این اتصال پاره شد، دراینصورت هِی دیگر حرف بزن، هِی کار کن، نمیدانم نصیحت کن، زحمت بکش با منذهنی. نه دیگر این فایده ندارد، نمازت رفت. اتصالت قطع شد صُنع هم قطع شد، فکر عالی هم قطع شد، «قَضا و کُنفَکان» هم قطع شد، یعنی نمازت رفت باطل شد.
میبینید که کار ما فقط با اتصال به زندگی پیش میرود، درحالیکه مردم اصلاً اتصال به زندگی را متوجه نیستند، فکر نمیکنند لازم است. فکر میکنند با منذهنی میتوانند مسائلشان را حل کنند. منذهنی مسائل را اضافه میکند، موانع را اضافه میکند، دشمن را اضافه میکند، درد را اضافه میکند، مرض را تشدید میکند.
اگر این منذهنی را بدون ناظر وِل کنی زندگیِ شما را بهزودی خراب میکند. اگر شما جوان هستید، اینها را از من بشنوید از مولانا بشنوید، زود یک چارهای بکنید، وگرنه نروید خانواده تشکیل بدهید، این خانواده را خراب میکند.
شما از خانوادهها بپرسید آقا، خانم که شما هفتاد سالتان است، زندگیتان چهجوری خراب شد؟ نمیدانند. میگویند آقا ما زحمتمان را کشیدیم، والله به خدا ما همه کار کردیم، نشد.
شما اجازه دادید منذهنیتان کار کند. شما وصل نبودید به زندگی، شما تسلیم نبودید. شما تنهاتنها روی خودتان کار نکردید. هر دویتان «من» بودید، هر دویتان همدیگر را ملامت کردید. هیچکدام حواستان به خودتان نبود که خودتان را درست کنید، اشکالتان این بوده. فکر نمیکردید که به خداوند باید وصل بشوید از طریق صُنع و طَرب کار کنید. فکر نمیکردید که کارتان با «قضا و کُنفَکان» پیش میرود نه با تندتند حرف زدن و فکر کردن از طریق همانیدگیها.
بله منذهنی آخرسر، ما که کاری نکردیم که، ما که زندگیمان را کردیم دیگر. اینها را دارد میگوید دیگر.
بَدنام مجنون، رَست از کشاکش
باهوش کِرمی، مست اژدهایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
میگوید برو دیوانه شو، مجنون رفت دیوانه شد، بنابراین بدنام شد. اشکالی ندارد شما بدنام بشوید. اشکالی ندارد این دنیا نتواند از شما سوءاستفاده کند، مردم بگویند شما عقل ندارید، همانطور که مجنون بدنام شد، ولی مجنون از کشاکش ذهن رَست، میخواهد بگوید که شما اگر مجنون بشوید.
یکدفعه کشیده میشویم حالمان خیلی خوب میشود، پولمان دارد زیاد میشود. الآن جوانیم، یکدفعه برمیگردد اینوَری میرود، بد میشود. همانیدگیها شروع میکند به زیاد شدن، یکدفعه شروع میکند به سقوط، حال ما هم با اینها. یک چیزی از بین میرود ناراحت میشویم. یک چیزی گیرمان میآید خوشحال میشویم. هِی خوشحال میشویم ناراحت میشویم، خوشحال میشویم، کشاکش. چه کسی میکشد؟ دنیا، همانیدگیها.
شما سلیمان هستید تاجتان کج شده. نیروی زندگی بر ضدّ شما میوزد، برای اینکه کج میروید، برای اینکه کج میبینید. میگوید بدنام شو، «بَدنام مجنون، رَست از کشاکش» درست است که مجنون بدنام شد گفتند این دیوانه است، ولی از کشاکش ذهنی رَست. چه شد؟ وقتی فضا گشوده شد، یک اژدهای مست میشوی بهعلاوهٔ یک کِرم باهوش. کِرم باهوش یعنی ذهن باهوش. کِرم باهوش اشتباه نمیکند.
پس کسی که از کشاکش دَهر برهد ذهنش باهوش میشود. آن ذهن قبلی بیهوش بود، منذهنی یک چشم داشت، مثل ابلیس اَعْور بود، یکچشم بود، هشیاری جسمی داشت فقط، فقط میخورد. اصلاً از هشیاری دیگری خبر نداشت، درنتیجه حالش دست خودش نبود، دست همانیدگیها بود.
حال شما چه؟ دست همانیدگیها است؟ اولاً حال شما حال منذهنی است؟ و هِی اینور و آنور میشود؟ هِی نگران میشوید؟ هِی حس امنیت میکنید؟ هِی استرس دارید در ذهن؟ یکدفعه استرس کم میشود. چهجوری است حالتان؟ حالتان حال زندگی است؟ حال اَلَست است؟ شادی خداوندی دارید؟
گفته امروز تو ماهی، یعنی من از مرکز شما طلوع میکنم بهصورت تو. حالا شما در کشاکش دهر هستید، باهوش کِرم هستید؟ باهوش کِرم یعنی میداند که کُند میرود در ذهن، ذهن کُند کار میکند، ذهن جسم است، هشیاری جسمی است، ولی هوشمند است. چرا؟ از اژدها میگیرد هوشش را. درست است؟
🔟3️⃣5️⃣ ۳۳ 🔟3️⃣5️⃣
این [شکل۹ (افسانه منذهنی)] مجنون نیست، عاقل است. در کشاکش همانیدگیها است، کِرمش نادان است، اژدها هم خبری نیست. ولی اینجا [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] فضا گشوده شده، شما اژدهای مست هستید، ذهنتان باهوش شده، منتها مثل مجنون بدنام هستید، چون منهای ذهنی اطرافتان میگویند این اصلاً دیوانه شده عقل ندارد، ولی از کشاکشی که آنها به آن دچار هستند رهیدهاید.
کرمِ بریشم، اندیشه دارد
زیرا که جوید صنعتنمایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
صنعتنمایی: نمایش صنعت، هنرنمایی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«کرمِ بریشم» یعنی کرم ابریشم. کرم ابریشم میگوید اندیشه دارد. میخواهد بگوید زندگی ما در این جهان که با منذهنی شروع میشود، شبیه کرم ابریشم است. کرم ابریشم الآن نشان میدهیم پیله میتَند. پیله یک چیزی است که کرم اطراف خودش میتند و آن تو زندانی میشود. وقتی میخواهند ابریشم را بهاصطلاح از او جدا کنند، امان نمیدهند به آن که کرم از توی آن بیاید بیرون به شاپرک تبدیل بشود. اگر امان بدهند به آن، پیله را سوراخ میکند و تبدیل به پروانه میشود.
پس کرم ابریشم میگوید مثل ما اندیشه دارد، یا ما در ذهن مثل کرم ابریشم هستیم و همینطور که صنعتنمایی میکند و جانش را از دست میدهد، ما هم بهجای اینکه بگذاریم خداوند صنعتنمایی کند با فضاگشایی، خودمان با منذهنی فنّ و صنعت بهکار میبریم، درنتیجه آن تو گیر میافتیم. و خیلی موقعها یا بیشترِ موقعها، درواقع درصد بالایی در دیگِ جوش این جهان میجوشیم و از بین میرویم در همان حالت کِرمی.
پس این حالت [شکل۹ (افسانه منذهنی)] حالت کرم ابریشمی ما است که اندیشههای ذهنی داریم و صنعتنمایی میکنیم. این حالت [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] را نداریم، درست است؟
🔟3️⃣5️⃣ ۳۴ 🔟3️⃣5️⃣
کرمِ بریشم، اندیشه دارد
زیرا که جوید صنعتنمایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)
صنعتنمایی: نمایش صنعت، هنرنمایی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«کرمِ بریشم» یعنی کرم ابریشم. کرم ابریشم میگوید اندیشه دارد. میخواهد بگوید زندگی ما در این جهان که با منذهنی شروع میشود، شبیه کرم ابریشم است. کرم ابریشم الآن نشان میدهیم پیله میتَند. پیله یک چیزی است که کرم اطراف خودش میتند و آن تو زندانی میشود. وقتی میخواهند ابریشم را بهاصطلاح از او جدا کنند، امان نمیدهند به آن که کرم از توی آن بیاید بیرون به شاپرک تبدیل بشود. اگر امان بدهند به آن، پیله را سوراخ میکند و تبدیل به پروانه میشود.
پس کرم ابریشم میگوید مثل ما اندیشه دارد، یا ما در ذهن مثل کرم ابریشم هستیم و همینطور که صنعتنمایی میکند و جانش را از دست میدهد، ما هم بهجای اینکه بگذاریم خداوند صنعتنمایی کند با فضاگشایی، خودمان با منذهنی فنّ و صنعت بهکار میبریم، درنتیجه آن تو گیر میافتیم. و خیلی موقعها یا بیشترِ موقعها، درواقع درصد بالایی در دیگِ جوش این جهان میجوشیم و از بین میرویم در همان حالت کِرمی.
پس این حالت [شکل۹ (افسانه منذهنی)] حالت کرم ابریشمی ما است که اندیشههای ذهنی داریم و صنعتنمایی میکنیم. این حالت [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] را نداریم، درست است؟
🔟3️⃣5️⃣ ۳۴ 🔟3️⃣5️⃣