🔹فرمول تخریب:
فضای اَنساب > تو کردی
تو عوض بشو < بهترم
پس بنابراین اینها شعرهایی بود که راجعبه لا اَنساب خواندیم. فرمول «لا اَنساب» بود: لا اَنساب یعنی فضاگشایی، خودم کردم، از هیچکس بهتر نیستم، خودم را عوض میکنم.
این فرمولِ خرابکاری است در فضای ذهن یا قیاس، اولین چیزی که میگوییم «تو کردی». این را شیطان میگوید، شیطان میگوید تو کردی. دومیاش که شیطان میگوید «من بهترم»، من از تو بهترم. اگر ما خرابکاری میکنیم، یک اشتباه میکنیم، به خودمان و دیگران ضرر میزنیم میگوییم تو کردی، راه ابلیس را میرویم. و شما میدانید:
نفْس و شیطان هردو یک تن بودهاند
در دو صورت خویش را بنْمودهاند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)
«تو کردی»، «من بهترم»، حالا مطابق منذهنیِ من «تو عوض بشو». این «چرخهٔ تخریب» است. شما ببینید این فرمول را در خودتان میبینید؟ در فضای قیاس شما به بچههایتان، به همسرتان، به دوستانتان، به کارتان، به همه، همهچیز بههم مربوط است، در آن فضا دارید عمل میکنید. سببسازی میکنید، مجهز به ملامت هستید، مجهز از عدم پذیرش مسئولیت هستید، از زیر بار مسئولیت میتوانید دربروید، پندار کمال دارید.
توجه میکنید که پندار کمال یعنی من کامل هستم، اصلاً محال است که من اشتباه بکنم. اگر به من بگویند اشتباه کردی به من برمیخورد، پس بنابراین تو کردی. در فضای اَنساب «تو کردی»، که «اَنا خَیْرٌ» من بهترم، من از تو بهترم، تو عوض بشو. اینجا فضای گشودهشده و خِرد زندگی نیست که با آن عوض بشویم ما، میگوید تو مطابق میل من عوض بشو، یعنی تخریب اندر تخریب.
آن آدم یک منذهنی دارد، حالا میگوییم منذهنیات را با منذهنی من عوض کن. یعنی اینجا ستیزه و دعوا و گرفتاری و مقاومت و فرمولِ تخریب. ببینید شما اینطوری عمل میکنید؟ اگر عمل میکنید، بهجای این بروید آن یکی فرمول. آن یکی فرمول میگفت فضای «لا اَنساب» یعنی فضاگشایی کنید. میگوییم خودم کردم، انکارِ بهتری، عوض میشوم، عوض میشوم. هرچه پیش میآید شما مانع را رد میکنید، یاد میگیرید، عوض میشوید، عوض میشوید، شما عوض میشوید. ولو فکر میکنید دیگران مقصر هستند، شما عوض میشوید.
یک ابیاتی هم هست مربوط به این چرخهٔ تخریب که در قسمت چهارم برایتان خواهم خواند. دوباره این دوتا فرمول را تکرار میکنم. فضای قیاس، فضای ذهنِ همانیده، اسمش فضای «اَنساب» است یا فضای قیاس است. هر مسئلهای پیش میآید، هر مانعی پیش میآید، هر دردی پیش میآید، متأسفانه با دید من در این فضای اَنساب، تو کردی، من از تو بهترم، من عوض نمیشوم، من قبول ندارم، من به گردن نمیگیرم.
توجه کنید تمام آن ابزارهای تخریب نظیر ملامت، از زیر بار مسئولیت دررفتن، اشتباه را اقرار نکردن، همهاش توی این چرخه هست، من بهترم. برای اینکه شیطان به خدا میگوید تو مرا گمراه کردی، «که اَنا خَیْرٌ دَمِ شیطانی است»، من بهترم دَمِ شیطان است. من از آدم بهترم، به خداوند میگوید:
رنگ رنگِ توست، صَبّاغم تویی
اصلِ جُرم و آفت و داغم تویی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۲)
صَبّاغ: رنگرَز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شیطان در سو رفته، ما هم بهعنوان امتداد او در سو رفتیم. در سو رفتن یعنی رنگ کردن خود. دیدن برحسب یک همانیدگی یعنی رنگی شدن، در حالتی که ما، رنگ ما نور صاف هستیم، نور بیرنگ هستیم. پس در فضای اَنساب میبینید تمام ابزارهای تخریب منذهنی هست متأسفانه. چون بههم مربوط هستیم، راحت میتوانیم گردن هم بیندازیم.
اگر شما میگویید تو کردی، من بهترم، تو عوض بشو، شما دارید زندگی خودتان و دیگران را خراب میکنید با همین فرمول. بروید سر آن یکی، فضا را باز کنید، خودم کردم، انکارِ بهتری، خودم خودم را عوض میکنم، دائماً حواسم به خودم است، خودم را عوض کنم. میبینید که تو عوض بشو یعنی حواسِ من به تو است، من دارم تو را درست میکنم. نه، کار من درست کردن خودم است همیشه، همیشه حواسم به خودم است، باید به خودم درس بدهم، خودم خودم را عوض کنم و میدانم که با عوض کردن خودم ممکن است، فقط از این راه ممکن است روی دیگران هم اثر بگذارم. اگر مستقیم با منذهنیام بروم دیگران را عوض کنم، آن همان سه بیتی میشود که:
مردهٔ خود را رها کردهست او
مردهٔ بیگانه را جویَد رَفو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۱)
خودش مردهٔ خودش را رها کرده، پر از نقص است، رفته دیگران را درست میکند. نه؟ «تا کنی مر غیر را حَبْر و سَنی»، دیگران را که میخواهی حَبر و سَنی کنی، «خویش را بدخو و خالی میکنی». ما نمیخواهیم این کار را بکنیم.
🔟3️⃣4️⃣ ۴۲ 🔟3️⃣4️⃣
فضای اَنساب > تو کردی
تو عوض بشو < بهترم
پس بنابراین اینها شعرهایی بود که راجعبه لا اَنساب خواندیم. فرمول «لا اَنساب» بود: لا اَنساب یعنی فضاگشایی، خودم کردم، از هیچکس بهتر نیستم، خودم را عوض میکنم.
این فرمولِ خرابکاری است در فضای ذهن یا قیاس، اولین چیزی که میگوییم «تو کردی». این را شیطان میگوید، شیطان میگوید تو کردی. دومیاش که شیطان میگوید «من بهترم»، من از تو بهترم. اگر ما خرابکاری میکنیم، یک اشتباه میکنیم، به خودمان و دیگران ضرر میزنیم میگوییم تو کردی، راه ابلیس را میرویم. و شما میدانید:
نفْس و شیطان هردو یک تن بودهاند
در دو صورت خویش را بنْمودهاند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)
«تو کردی»، «من بهترم»، حالا مطابق منذهنیِ من «تو عوض بشو». این «چرخهٔ تخریب» است. شما ببینید این فرمول را در خودتان میبینید؟ در فضای قیاس شما به بچههایتان، به همسرتان، به دوستانتان، به کارتان، به همه، همهچیز بههم مربوط است، در آن فضا دارید عمل میکنید. سببسازی میکنید، مجهز به ملامت هستید، مجهز از عدم پذیرش مسئولیت هستید، از زیر بار مسئولیت میتوانید دربروید، پندار کمال دارید.
توجه میکنید که پندار کمال یعنی من کامل هستم، اصلاً محال است که من اشتباه بکنم. اگر به من بگویند اشتباه کردی به من برمیخورد، پس بنابراین تو کردی. در فضای اَنساب «تو کردی»، که «اَنا خَیْرٌ» من بهترم، من از تو بهترم، تو عوض بشو. اینجا فضای گشودهشده و خِرد زندگی نیست که با آن عوض بشویم ما، میگوید تو مطابق میل من عوض بشو، یعنی تخریب اندر تخریب.
آن آدم یک منذهنی دارد، حالا میگوییم منذهنیات را با منذهنی من عوض کن. یعنی اینجا ستیزه و دعوا و گرفتاری و مقاومت و فرمولِ تخریب. ببینید شما اینطوری عمل میکنید؟ اگر عمل میکنید، بهجای این بروید آن یکی فرمول. آن یکی فرمول میگفت فضای «لا اَنساب» یعنی فضاگشایی کنید. میگوییم خودم کردم، انکارِ بهتری، عوض میشوم، عوض میشوم. هرچه پیش میآید شما مانع را رد میکنید، یاد میگیرید، عوض میشوید، عوض میشوید، شما عوض میشوید. ولو فکر میکنید دیگران مقصر هستند، شما عوض میشوید.
یک ابیاتی هم هست مربوط به این چرخهٔ تخریب که در قسمت چهارم برایتان خواهم خواند. دوباره این دوتا فرمول را تکرار میکنم. فضای قیاس، فضای ذهنِ همانیده، اسمش فضای «اَنساب» است یا فضای قیاس است. هر مسئلهای پیش میآید، هر مانعی پیش میآید، هر دردی پیش میآید، متأسفانه با دید من در این فضای اَنساب، تو کردی، من از تو بهترم، من عوض نمیشوم، من قبول ندارم، من به گردن نمیگیرم.
توجه کنید تمام آن ابزارهای تخریب نظیر ملامت، از زیر بار مسئولیت دررفتن، اشتباه را اقرار نکردن، همهاش توی این چرخه هست، من بهترم. برای اینکه شیطان به خدا میگوید تو مرا گمراه کردی، «که اَنا خَیْرٌ دَمِ شیطانی است»، من بهترم دَمِ شیطان است. من از آدم بهترم، به خداوند میگوید:
رنگ رنگِ توست، صَبّاغم تویی
اصلِ جُرم و آفت و داغم تویی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۲)
صَبّاغ: رنگرَز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شیطان در سو رفته، ما هم بهعنوان امتداد او در سو رفتیم. در سو رفتن یعنی رنگ کردن خود. دیدن برحسب یک همانیدگی یعنی رنگی شدن، در حالتی که ما، رنگ ما نور صاف هستیم، نور بیرنگ هستیم. پس در فضای اَنساب میبینید تمام ابزارهای تخریب منذهنی هست متأسفانه. چون بههم مربوط هستیم، راحت میتوانیم گردن هم بیندازیم.
اگر شما میگویید تو کردی، من بهترم، تو عوض بشو، شما دارید زندگی خودتان و دیگران را خراب میکنید با همین فرمول. بروید سر آن یکی، فضا را باز کنید، خودم کردم، انکارِ بهتری، خودم خودم را عوض میکنم، دائماً حواسم به خودم است، خودم را عوض کنم. میبینید که تو عوض بشو یعنی حواسِ من به تو است، من دارم تو را درست میکنم. نه، کار من درست کردن خودم است همیشه، همیشه حواسم به خودم است، باید به خودم درس بدهم، خودم خودم را عوض کنم و میدانم که با عوض کردن خودم ممکن است، فقط از این راه ممکن است روی دیگران هم اثر بگذارم. اگر مستقیم با منذهنیام بروم دیگران را عوض کنم، آن همان سه بیتی میشود که:
مردهٔ خود را رها کردهست او
مردهٔ بیگانه را جویَد رَفو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۱)
خودش مردهٔ خودش را رها کرده، پر از نقص است، رفته دیگران را درست میکند. نه؟ «تا کنی مر غیر را حَبْر و سَنی»، دیگران را که میخواهی حَبر و سَنی کنی، «خویش را بدخو و خالی میکنی». ما نمیخواهیم این کار را بکنیم.
🔟3️⃣4️⃣ ۴۲ 🔟3️⃣4️⃣
[شکل چرخهٔ تخریب] داشتیم راجعبه فرمول یا چرخهٔ تخریب منذهنی حرف میزدیم. همانطور که هم در این برنامه هم در برنامههای گذشته ملاحظه فرمودهاید انسان در دو فضا میتواند باشد. یکی فضای ذهنِ همانیده است، که مولانا با استفاده از آیهٔ قرآن اسمش را میگذارد فضای اَنساب، البته ایشان «لا اَنساب» را بهکار میبَرد. و این فضای اَنساب یا فضای قیاس یا ذهن یا هشیاری جسمی یا خرّوب میدانید در پی خراب کردن زندگی ما است، و علتش این است که این فضا فضایی نیست که ما باید آنجا باشیم. امروز ابیات بسیار زیادی خواندیم که آنجا «خانه» نیست.
مولانا میگوید فضا را باز کن، یعنی برو به فضای «لا اَنساب»، آنجا خانه است، در را ببند، نگذار کسی بیاید تو، و در آنجا باش و از همهٔ تقاضاهای منذهنی بگذر، مخصوصاً از «دلداریِ اَغیار». اَغیار کسانی هستند که از جنس عشق نیستند، از جنس زندگی نیستند، از جنس منذهنی هستند.
در فضای قیاس یا اَنساب بودن کافی است که ما با ابزارهایش عمل کنیم، به طرز دیدش عمل کنیم که فرمول یا چرخهاش روی صفحه هست [شکل چرخهٔ تخریب]. همانطور که میبینید در فضای اَنساب که قاعدهٔ مستطیل است وقتی در جهت گردش عقربههای ساعت میرویم، مشکلاتی که منذهنی من بهعنوان فضای اَنساب میآفریند من به دیگران منعکس میکنم. و دلایلش را شما میدانید، برای اینکه من ناموس دارم، پندار کمال دارم، نمیتوانم تحمل کنم که بگویم من خطا کردهام. وقتی من پندار کمال دارم نمیتوانم قبول کنم که من با کمالی که دارم و کامل هستم، هیچ عیبی ندارم، چطوری ممکن است که این اشتباه از من سر بزند! و زیر بار نمیروم.
پس من خطا میکنم، اشتباه میکنم، ضرر به خودم و دیگران میزنم، میگویم «تو کردی». از طرف دیگر مردم میخواهند من این را جبران کنم و زیر بار بروم. من که میگویم تو کردی، زیر بار هم نمیروم. یک دلیل دیگر هم دارم که دلیل شیطان هم هست، از ذات بافت شیطانی منشأ میگیرد، و آن است که «من بهترم»، من از تو بهترم. بنابراین اگر شما همسر من هستید، این فرمول همیشه صادق است برای من بهعنوان کسی که در فضای قیاس زندگی میکند، تو کردی، یک مشکل اینجا بهوجود آمده، تو کردی، من بهتر از تو هستم، من که نباید خودم را عوض کنم یا جبران کنم یا عوض بشوم، تو عوض بشو؛ بیشتر اوقات مطابق منذهنیِ من.
متوجه هستید که ما بهصورت فردی، بهصورت جمعی این اشتباه را میکنیم و تخریب میکنیم. درست است؟
اگر با این شکل ساده شما مراقبه بکنید خواهید دید که منذهنی با این فرمول از تمام ابزارهای مخرّب ذهنی استفاده میکند. عرض کردم، مثل «ملامت»، ملامت ابزار مهمی است، «سببسازیهای بیاساس»، «سببسازیهای بیاساس»، که سببش واهی است، سببسازی هم غلط است. و یک حالت بد و حتی دیوی قائل شدن بر طرف مقابل و همهٔ گناهان را جارو کردن بهسوی او که تقصیر او است.
در جدا شدنها، طلاقهای منذهنی، گاهی اوقات یک کسی که میگوید تو کردی یا او کرد، حتی زیر بار یک درصد از تقصیرهای خودش نمیرود، نمیگوید من هم مقصر بودم، صد درصد او مقصر است و من بهتر هستم. میبینید که این فرمول فرمولِ تخریب است. علاوه بر فرمول تخریب بودن چه چیز را تخریب میکند؟ خود انسان را، روابط را، محیط را، دیگران را تخریب میکند. این همان خرّوب است.
در فضای اَنساب که ذهن باشد، بهوسیلهٔ خطوط نامرئی انسان به همهکس وصل است، به همهچیز وصل است. ذهن یک فضای شرطیشده است همراه با روابط بسیار، و ما میتوانیم ارتباط را از جانب خودمان برآورده کنیم. یک کسی که همانیده میشود با شخصِ دیگر او را مال خودش میداند، ولو اینکه آن شخص نداند. یک فضای تخریب عجیب و غریبی است که اگر شما مراقبه کنید به عظمت تخریبِ آن پی خواهید برد.
اما در مقابلِ این، همینطور که میبینید فرمول سازندگی هست [شکل چرخهٔ سازندگی]. وقتی شما فضا را باز میکنید در این فضای گشودهشده تمام اَنساب از بین میرود، برای اینکه آن نقطهچینها تماماً به حاشیه میرود و مرکز شما عدم میشود.
🔟3️⃣4️⃣ ۴۳ 🔟3️⃣4️⃣
مولانا میگوید فضا را باز کن، یعنی برو به فضای «لا اَنساب»، آنجا خانه است، در را ببند، نگذار کسی بیاید تو، و در آنجا باش و از همهٔ تقاضاهای منذهنی بگذر، مخصوصاً از «دلداریِ اَغیار». اَغیار کسانی هستند که از جنس عشق نیستند، از جنس زندگی نیستند، از جنس منذهنی هستند.
در فضای قیاس یا اَنساب بودن کافی است که ما با ابزارهایش عمل کنیم، به طرز دیدش عمل کنیم که فرمول یا چرخهاش روی صفحه هست [شکل چرخهٔ تخریب]. همانطور که میبینید در فضای اَنساب که قاعدهٔ مستطیل است وقتی در جهت گردش عقربههای ساعت میرویم، مشکلاتی که منذهنی من بهعنوان فضای اَنساب میآفریند من به دیگران منعکس میکنم. و دلایلش را شما میدانید، برای اینکه من ناموس دارم، پندار کمال دارم، نمیتوانم تحمل کنم که بگویم من خطا کردهام. وقتی من پندار کمال دارم نمیتوانم قبول کنم که من با کمالی که دارم و کامل هستم، هیچ عیبی ندارم، چطوری ممکن است که این اشتباه از من سر بزند! و زیر بار نمیروم.
پس من خطا میکنم، اشتباه میکنم، ضرر به خودم و دیگران میزنم، میگویم «تو کردی». از طرف دیگر مردم میخواهند من این را جبران کنم و زیر بار بروم. من که میگویم تو کردی، زیر بار هم نمیروم. یک دلیل دیگر هم دارم که دلیل شیطان هم هست، از ذات بافت شیطانی منشأ میگیرد، و آن است که «من بهترم»، من از تو بهترم. بنابراین اگر شما همسر من هستید، این فرمول همیشه صادق است برای من بهعنوان کسی که در فضای قیاس زندگی میکند، تو کردی، یک مشکل اینجا بهوجود آمده، تو کردی، من بهتر از تو هستم، من که نباید خودم را عوض کنم یا جبران کنم یا عوض بشوم، تو عوض بشو؛ بیشتر اوقات مطابق منذهنیِ من.
متوجه هستید که ما بهصورت فردی، بهصورت جمعی این اشتباه را میکنیم و تخریب میکنیم. درست است؟
اگر با این شکل ساده شما مراقبه بکنید خواهید دید که منذهنی با این فرمول از تمام ابزارهای مخرّب ذهنی استفاده میکند. عرض کردم، مثل «ملامت»، ملامت ابزار مهمی است، «سببسازیهای بیاساس»، «سببسازیهای بیاساس»، که سببش واهی است، سببسازی هم غلط است. و یک حالت بد و حتی دیوی قائل شدن بر طرف مقابل و همهٔ گناهان را جارو کردن بهسوی او که تقصیر او است.
در جدا شدنها، طلاقهای منذهنی، گاهی اوقات یک کسی که میگوید تو کردی یا او کرد، حتی زیر بار یک درصد از تقصیرهای خودش نمیرود، نمیگوید من هم مقصر بودم، صد درصد او مقصر است و من بهتر هستم. میبینید که این فرمول فرمولِ تخریب است. علاوه بر فرمول تخریب بودن چه چیز را تخریب میکند؟ خود انسان را، روابط را، محیط را، دیگران را تخریب میکند. این همان خرّوب است.
در فضای اَنساب که ذهن باشد، بهوسیلهٔ خطوط نامرئی انسان به همهکس وصل است، به همهچیز وصل است. ذهن یک فضای شرطیشده است همراه با روابط بسیار، و ما میتوانیم ارتباط را از جانب خودمان برآورده کنیم. یک کسی که همانیده میشود با شخصِ دیگر او را مال خودش میداند، ولو اینکه آن شخص نداند. یک فضای تخریب عجیب و غریبی است که اگر شما مراقبه کنید به عظمت تخریبِ آن پی خواهید برد.
اما در مقابلِ این، همینطور که میبینید فرمول سازندگی هست [شکل چرخهٔ سازندگی]. وقتی شما فضا را باز میکنید در این فضای گشودهشده تمام اَنساب از بین میرود، برای اینکه آن نقطهچینها تماماً به حاشیه میرود و مرکز شما عدم میشود.
🔟3️⃣4️⃣ ۴۳ 🔟3️⃣4️⃣
در مرکز عدم شما فقط به خدا وصل هستید، به کس دیگر وصل نیستید. علیالاصول ذهن همانیده وجود ندارد. و شما بهراحتی میبینید که خودتان کردهاید و زیر بار میروید مسئول میشوید. و چون از جنس زندگی هستید، از جنس خداییت هستید و نمیتوانید مقایسه کنید در فضای «لا اَنساب»، ذهن که میآید حمله کند بگوید تو نکردی و منذهنی را حفظ کنی و بروی به ذهن، شما انکار میکنید باز هم فضا را باز میکنید. یعنی در مقابل منذهنیِ خودت فضا را باز میکنی، منذهنی شما به شما حمله نمیتواند بکند که ضرر را ببیند و دخالت کند و فضا را ببندد، شما نمیگذارید فضا بسته بشود.
بنابراین در این فضا اگر شما صبر کنید بهتر از دیگران درنمیآیید، درنتیجه خودتان خودتان را تغییر میدهید. برای این کار باید تمرکز شما روی خودتان بیاید. که این مهمترین چیز است برای شما. مهمترین ابزار خدمت به ما اقدام به تغییر خود از طریق تمرکز روی خودمان است.
در فرمول قبلی [شکل چرخهٔ تخریب] تمرکز ما به بیرون است، به شخص دیگر است، همینطور که منذهنی به بیرون نگاه میکند. در این یکی [شکل چرخهٔ سازندگی] تمرکز ما روی خودمان است. و وقتی که شما فضا را باز میکنید میروید به فضای «لا اَنساب»، اتوماتیک شما بهعنوان هشیاری روی خودتان قائم میشوید، پس خودتان را دوست دارید بهعنوان زندگی، تمرکز روی خودتان است.
از طرف دیگر این فضاگشایی به شما شادی و صُنع میدهد، یعنی صُنع زندگی در شما کار میکند، که امروز میگفت «صانعِ بیآلت»، آن سهتا ترکیب بسیار مهم بودند که داشتید شما، «مُبدِعِ بیحالت» و «مُعطیِ بیحاجت»، «صانعِ بیآلت»، همهٔ اینها در فرمول سازندگی در شما کار میکند، خواهش میکنم رویش تمرکز کنید.
گفت شیطان که بِما اَغْوَیْتَنی
کرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۸)
«شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی. او گمراهی خود را به حضرت حق نسبت داد و آن دیو فرومایه کار خود را پنهان داشت.»
بِما اَغْوَیْتَنی: تو مرا گمراه کردی.
دَنی: فرومایه، پست
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس «شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی. او گمراهی خود را به حضرت حق نسبت داد و آن دیوِ فرومایه کارِ خود را پنهان داشت.»
عیناً در این شکل هم همینطور است [شکل چرخهٔ تخریب]، میبینید؟ شیطان که درواقع ما در ذهن، در فضای اَنساب امتدادش هستیم، میگوید تو کردی، تو مرا گمراه کردی، و زیر بار نرفت که مرکزش را جسم کرده، از طریق اجسام دیده، از طریق درد میبیند.
ولی آدم گفت، میدانید:
گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا
او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۹)
«ولی حضرت آدم گفت: «پروردگارا، ما به خود ستم کردیم.» و او همچون ما از حکمتِ کار حضرت حق بیخبر نبود.»
اینها را دیگر البته حفظ هستید، یعنی این دو بیت را شما باید همیشه حفظ باشید.
گفت شیطان که بِما اَغْوَیْتَنی
کرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۸)
«شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی. او گمراهی خود را به حضرت حق نسبت داد و آن دیو فرومایه کار خود را پنهان داشت.»
بِما اَغْوَیْتَنی: تو مرا گمراه کردی.
دَنی: فرومایه، پست
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا
او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۹)
«ولی حضرت آدم گفت: «پروردگارا، ما به خود ستم کردیم.» و او همچون ما از حکمتِ کار حضرت حق بیخبر نبود.»
آدم زیر بار رفت، بهطور خلاصه، شیطان نرفت. منذهنی زیر بار نمیرود، انسان با فضاگشایی زیر بار میرود. انسان که شبیه حضرت آدم است مسئولیت قبول میکند. شیطان و منذهنی مسئولیت قبول نمیکند. اولی به گردن خودش میگیرد، آن یکی همیشه گردن دیگران میاندازد و «چرخهٔ تخریب» را ادامه میدهد. گفتیم دیگر:
🔟3️⃣4️⃣ ۴۴ 🔟3️⃣4️⃣
بنابراین در این فضا اگر شما صبر کنید بهتر از دیگران درنمیآیید، درنتیجه خودتان خودتان را تغییر میدهید. برای این کار باید تمرکز شما روی خودتان بیاید. که این مهمترین چیز است برای شما. مهمترین ابزار خدمت به ما اقدام به تغییر خود از طریق تمرکز روی خودمان است.
در فرمول قبلی [شکل چرخهٔ تخریب] تمرکز ما به بیرون است، به شخص دیگر است، همینطور که منذهنی به بیرون نگاه میکند. در این یکی [شکل چرخهٔ سازندگی] تمرکز ما روی خودمان است. و وقتی که شما فضا را باز میکنید میروید به فضای «لا اَنساب»، اتوماتیک شما بهعنوان هشیاری روی خودتان قائم میشوید، پس خودتان را دوست دارید بهعنوان زندگی، تمرکز روی خودتان است.
از طرف دیگر این فضاگشایی به شما شادی و صُنع میدهد، یعنی صُنع زندگی در شما کار میکند، که امروز میگفت «صانعِ بیآلت»، آن سهتا ترکیب بسیار مهم بودند که داشتید شما، «مُبدِعِ بیحالت» و «مُعطیِ بیحاجت»، «صانعِ بیآلت»، همهٔ اینها در فرمول سازندگی در شما کار میکند، خواهش میکنم رویش تمرکز کنید.
گفت شیطان که بِما اَغْوَیْتَنی
کرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۸)
«شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی. او گمراهی خود را به حضرت حق نسبت داد و آن دیو فرومایه کار خود را پنهان داشت.»
بِما اَغْوَیْتَنی: تو مرا گمراه کردی.
دَنی: فرومایه، پست
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس «شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی. او گمراهی خود را به حضرت حق نسبت داد و آن دیوِ فرومایه کارِ خود را پنهان داشت.»
عیناً در این شکل هم همینطور است [شکل چرخهٔ تخریب]، میبینید؟ شیطان که درواقع ما در ذهن، در فضای اَنساب امتدادش هستیم، میگوید تو کردی، تو مرا گمراه کردی، و زیر بار نرفت که مرکزش را جسم کرده، از طریق اجسام دیده، از طریق درد میبیند.
ولی آدم گفت، میدانید:
گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا
او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۹)
«ولی حضرت آدم گفت: «پروردگارا، ما به خود ستم کردیم.» و او همچون ما از حکمتِ کار حضرت حق بیخبر نبود.»
اینها را دیگر البته حفظ هستید، یعنی این دو بیت را شما باید همیشه حفظ باشید.
گفت شیطان که بِما اَغْوَیْتَنی
کرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۸)
«شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی. او گمراهی خود را به حضرت حق نسبت داد و آن دیو فرومایه کار خود را پنهان داشت.»
بِما اَغْوَیْتَنی: تو مرا گمراه کردی.
دَنی: فرومایه، پست
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا
او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۹)
«ولی حضرت آدم گفت: «پروردگارا، ما به خود ستم کردیم.» و او همچون ما از حکمتِ کار حضرت حق بیخبر نبود.»
آدم زیر بار رفت، بهطور خلاصه، شیطان نرفت. منذهنی زیر بار نمیرود، انسان با فضاگشایی زیر بار میرود. انسان که شبیه حضرت آدم است مسئولیت قبول میکند. شیطان و منذهنی مسئولیت قبول نمیکند. اولی به گردن خودش میگیرد، آن یکی همیشه گردن دیگران میاندازد و «چرخهٔ تخریب» را ادامه میدهد. گفتیم دیگر:
🔟3️⃣4️⃣ ۴۴ 🔟3️⃣4️⃣
نفْس و شیطان خواستِ خود را پیش بُرد
وآن عنایت قهر گشت و خُرد و مُرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۱۹)
خُرد و مُرد: تهِ بساط، چیزهای خُرد و ریز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
و شیطان و منذهنیِ ما همین دید را [شکل چرخهٔ تخریب] همین چرخهٔ تخریب را پیش بُرد. خب شما اگر با این چرخه زندگی خودتان را خراب کنید میخواهید بگویید خداوند کرده؟! شیطان همین را گفته، گفته تو کردی. درست است؟ و:
«قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْـمُسْتَقِيمَ.»
«گفت: حال که مرا گمراه ساختهای، من هم ایشان را از راه راست تو منحرف میکنم.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۶)
[ما بهعنوان منذهنی هم خودمان را گمراه میکنیم و هم به هر کسی که میرسیم او را به واکنش درمیآوریم.]
«گفت: حال که مرا گمراه ساختهای، من هم ایشان» یعنی انسانها را «از راه راست تو منحرف میکنم.». چهجوری منحرف میکند؟ همین تحریک ما برای آوردن همانیدگیها و دردها به مرکزمان. درست است؟
همچو ابلیسی که گفت: اَغْوَیْتَنی
تو شکستی جام و ما را میزنی؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴٠۶)
اَغْوَیْتَنی: تو مرا گمراه کردهای.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس ما بهعنوان منذهنی مانند ابلیس میگوییم تو کردی، تو ما را گمراه کردی، تو حواسم را پرت کردی. اگر تو همسر من نبودی این بلا سرم نمیآمد. اگر تو نمیگفتی من اشتباه نمیکردم، حواسم را پرت کردی. هزار جور بهانه که تو کردی. بالاخره من هم اگر کردم، تو باعث شدی.
شیطان هم همین را میگوید. گفت ابلیس، «همچو ابلیسی که گفت: اَغْوَیْتَنی»، یعنی تو مرا گمراه کردی. «تو شکستی جام و ما را میزنی؟»، یعنی تو این سیستم خداییت من را به هم ریختی، خودت ریختی، حالا ما را میزنی؟ ما را ملامت میکنی. و:
علّتِ ابلیس اَنَا خَیری بُدهست
وین مرض، در نَفْسِ هر مخلوق هست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۱۶)
اَنَاخَیری: من برتر هستم.
علّت: مرض، بیماری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اَنَا خَیری یعنی من از تو بهترم. و این مرض ابلیس است، مرض ما هم هست، که در «چرخهٔ تخریب» بهکار میرود. شما اگر خوب دقت کنید ممکن است این خاصیت ابلیسی را حتی روزانه چند بار بهکار میبرید، ولو اینکه متوجه نشوید. یعنی این خودکار شده، اتوماتیک شده در ما، که ما بفهمیم از دیگران بهتریم.
اصلاً ما بهعنوان پندار کمال کسی را قبول نداریم. پس بهطور ضمنی داریم میگوییم من بهترم. هر کسی پیش میآید شما یک جوری به آن ممکن است نگاه کنید که اصلاً نمیپسندید، یک اشکالی دارد.
به هر کسی عیب میگیرید شما، یعنی همهٔمان، داریم میگوییم بهخاطر این عیب من از تو بهترم. یعنی زیر این عیبجوییها، اثبات این است که من از تو بهترم و این خاصیت ابلیسی است، چون خاصیت حضرت آدم بودن، انسان بودن، از جنس زندگی بودن چون قابل مقایسه نیست، قیاس وجود ندارد. پس میبینیم من از تو بهترم از این بیتها میآید.
«… قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ.»
«… ابلیس گفت: من از آدم بهترم. مرا از آتش و او را از گِل آفریدهای.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۲)
قبلاً هم نشان دادیم این را.
رو برِ دل، رو که تو جزوِ دلی
هین که بندهٔ پادشاهِ عادلی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۴۱)
بندگیّ او بِهْ از سلطانی است
که اَنَا خَیْرٌ دَمِ شیطانی است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۴۲)
اَنَا: من
خَیْر: بهتر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
فرق بین و برگُزین تو ای حبیس
بندگیِّ آدم از کِبرِ بلیس
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۴۳)
حَبیس: محبوس
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«رو برِ دل» به ما میگوید، برو پهلوی دل، یعنی فضا را باز کن، که ما از جنس دل هستیم. ما بندهٔ پادشاه عادل هستیم یعنی بندهٔ خداوند هستیم، این لحظه باید فضا را باز کنیم و بندگی او را بکنیم. با فضاگشایی بندگیِ دل بهتر از سلطانی با منذهنی است. یعنی ما نباید بلند شویم بگوییم من از تو بهترم. اگر فضا را باز کنیم، افکنده بشویم، متواضع باشیم، میگوییم ما بندهٔ خدا هستیم. و واقعاً بندهٔ خدا بودن یعنی هر لحظه درحال تسلیم بودن و صفر بودن بهلحاظ ارتفاع منذهنی.
«بندگیّ او بِهْ از سلطانی است» یعنی اگر منذهنی بشوی، سلطان بشوی، فایده ندارد باید بندهٔ او بشوی، که من بهتر از تو هستم حرف شیطان است. فرق را ببین. و «حَبیس» یعنی ای زندانی، محبوس. «فرق بین و برگُزین تو ای حبیس» یعنی بیشتر مردم «حَبیس» هستند برای اینکه محبوس ذهن هستند. ما باید درحالیکه در منذهنی هستیم تشخیص بدهیم که کِی فضا باز میشود؟ کِی بلند میشویم؟ «فرق بین و برگُزین تو ای حبیس» «بندگیِّ آدم»، ببین آدم چهجوری بندگی کرده از کِبرِ ابلیس؟ شما تشخیص میدهید؟
🔟3️⃣4️⃣ ۴۵ 🔟3️⃣4️⃣
وآن عنایت قهر گشت و خُرد و مُرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۱۹)
خُرد و مُرد: تهِ بساط، چیزهای خُرد و ریز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
و شیطان و منذهنیِ ما همین دید را [شکل چرخهٔ تخریب] همین چرخهٔ تخریب را پیش بُرد. خب شما اگر با این چرخه زندگی خودتان را خراب کنید میخواهید بگویید خداوند کرده؟! شیطان همین را گفته، گفته تو کردی. درست است؟ و:
«قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْـمُسْتَقِيمَ.»
«گفت: حال که مرا گمراه ساختهای، من هم ایشان را از راه راست تو منحرف میکنم.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۶)
[ما بهعنوان منذهنی هم خودمان را گمراه میکنیم و هم به هر کسی که میرسیم او را به واکنش درمیآوریم.]
«گفت: حال که مرا گمراه ساختهای، من هم ایشان» یعنی انسانها را «از راه راست تو منحرف میکنم.». چهجوری منحرف میکند؟ همین تحریک ما برای آوردن همانیدگیها و دردها به مرکزمان. درست است؟
همچو ابلیسی که گفت: اَغْوَیْتَنی
تو شکستی جام و ما را میزنی؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴٠۶)
اَغْوَیْتَنی: تو مرا گمراه کردهای.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس ما بهعنوان منذهنی مانند ابلیس میگوییم تو کردی، تو ما را گمراه کردی، تو حواسم را پرت کردی. اگر تو همسر من نبودی این بلا سرم نمیآمد. اگر تو نمیگفتی من اشتباه نمیکردم، حواسم را پرت کردی. هزار جور بهانه که تو کردی. بالاخره من هم اگر کردم، تو باعث شدی.
شیطان هم همین را میگوید. گفت ابلیس، «همچو ابلیسی که گفت: اَغْوَیْتَنی»، یعنی تو مرا گمراه کردی. «تو شکستی جام و ما را میزنی؟»، یعنی تو این سیستم خداییت من را به هم ریختی، خودت ریختی، حالا ما را میزنی؟ ما را ملامت میکنی. و:
علّتِ ابلیس اَنَا خَیری بُدهست
وین مرض، در نَفْسِ هر مخلوق هست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۱۶)
اَنَاخَیری: من برتر هستم.
علّت: مرض، بیماری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اَنَا خَیری یعنی من از تو بهترم. و این مرض ابلیس است، مرض ما هم هست، که در «چرخهٔ تخریب» بهکار میرود. شما اگر خوب دقت کنید ممکن است این خاصیت ابلیسی را حتی روزانه چند بار بهکار میبرید، ولو اینکه متوجه نشوید. یعنی این خودکار شده، اتوماتیک شده در ما، که ما بفهمیم از دیگران بهتریم.
اصلاً ما بهعنوان پندار کمال کسی را قبول نداریم. پس بهطور ضمنی داریم میگوییم من بهترم. هر کسی پیش میآید شما یک جوری به آن ممکن است نگاه کنید که اصلاً نمیپسندید، یک اشکالی دارد.
به هر کسی عیب میگیرید شما، یعنی همهٔمان، داریم میگوییم بهخاطر این عیب من از تو بهترم. یعنی زیر این عیبجوییها، اثبات این است که من از تو بهترم و این خاصیت ابلیسی است، چون خاصیت حضرت آدم بودن، انسان بودن، از جنس زندگی بودن چون قابل مقایسه نیست، قیاس وجود ندارد. پس میبینیم من از تو بهترم از این بیتها میآید.
«… قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ.»
«… ابلیس گفت: من از آدم بهترم. مرا از آتش و او را از گِل آفریدهای.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۲)
قبلاً هم نشان دادیم این را.
رو برِ دل، رو که تو جزوِ دلی
هین که بندهٔ پادشاهِ عادلی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۴۱)
بندگیّ او بِهْ از سلطانی است
که اَنَا خَیْرٌ دَمِ شیطانی است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۴۲)
اَنَا: من
خَیْر: بهتر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
فرق بین و برگُزین تو ای حبیس
بندگیِّ آدم از کِبرِ بلیس
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۴۳)
حَبیس: محبوس
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«رو برِ دل» به ما میگوید، برو پهلوی دل، یعنی فضا را باز کن، که ما از جنس دل هستیم. ما بندهٔ پادشاه عادل هستیم یعنی بندهٔ خداوند هستیم، این لحظه باید فضا را باز کنیم و بندگی او را بکنیم. با فضاگشایی بندگیِ دل بهتر از سلطانی با منذهنی است. یعنی ما نباید بلند شویم بگوییم من از تو بهترم. اگر فضا را باز کنیم، افکنده بشویم، متواضع باشیم، میگوییم ما بندهٔ خدا هستیم. و واقعاً بندهٔ خدا بودن یعنی هر لحظه درحال تسلیم بودن و صفر بودن بهلحاظ ارتفاع منذهنی.
«بندگیّ او بِهْ از سلطانی است» یعنی اگر منذهنی بشوی، سلطان بشوی، فایده ندارد باید بندهٔ او بشوی، که من بهتر از تو هستم حرف شیطان است. فرق را ببین. و «حَبیس» یعنی ای زندانی، محبوس. «فرق بین و برگُزین تو ای حبیس» یعنی بیشتر مردم «حَبیس» هستند برای اینکه محبوس ذهن هستند. ما باید درحالیکه در منذهنی هستیم تشخیص بدهیم که کِی فضا باز میشود؟ کِی بلند میشویم؟ «فرق بین و برگُزین تو ای حبیس» «بندگیِّ آدم»، ببین آدم چهجوری بندگی کرده از کِبرِ ابلیس؟ شما تشخیص میدهید؟
🔟3️⃣4️⃣ ۴۵ 🔟3️⃣4️⃣
امروز خیلی شعرها خواندیم، بَر اینکه تو نیازمند باشی و مثل دانه افکنده باشی و بگویی که تقصیر من است. اینکه بههرحال مرکز ما جسم میشود، ما مواظب نیستیم و «کِبرِ بلیسی» یعنی ابلیسی به ما تحمیل میشود، نمیتوانیم پیدرپی فضا باز کنیم. ولی باید ببینیم آدم چهجوری بندگی کرده، ابلیس چهجوری کبر و غرور داشته. این دوتا را باید تشخیص بدهیم و انتخاب کنیم، مثل ابلیس نباشیم. پس حبیس یعنی محبوس.
«قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ ۖ قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ...»
«خدا گفت: وقتى تو را به سجده فرمان دادم، چه چيز تو را از آن بازداشت؟ گفت: من از او بهترم...»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۲)
پس خدا فرمان میدهد به ابلیس که به آدم سجده کن. میگوید نه! نمیکنم. میپرسد که چه چیزی هست که این فرمان را اجرا نمیکنی؟ او میرود به ذهنش و به دید غلطش، میگوید من از او بهترم. درحالیکه همانطور که میبینید، حالا انشاءالله بخوانیم، قبلاً هم خواندهایم، ابلیس یا شیطان اَعوَر است، اَعوَر یعنی یکچشم. یعنی فقط هشیاری جسمی دارد. حالا، این اَعوَری را هم ما به ارث بردیم از او اگر منذهنی داریم.
اصلاً ما فکر نمیکنیم غیر از هشیاری جسمی هشیاری دیگری هم وجود دارد. اگر کسی فکر نمیکند غیر از مفاهیم ذهنی و سببسازی ذهنی و در ذهنِ همانیده بودن غیر از این یک هشیاری دیگری وجود دارد، هشیاری نظر وجود دارد، غیر از هشیاری جسمی یک هشیاری نظر و یک فضای گشودهشده و مرکز عدم وجود دارد، دراینصورت یکچشم است، ابلیس یکچشم است. پس جسمِ آدم را میبیند، ولی خداییتش را نمیبیند.
عیناً ما هم همینطور هستیم، ما ظاهر آدمها را میبینیم. ما در فضای قیاس که این شخص کجایی است؟ دینش چیست؟ نژادش چیست؟ ملیتش چیست؟ باورهایش چیست؟ به این چیزها مشغولیم. به هیچوجه آن یکی بهاصطلاح فضا را، چون یکچشم هستیم نمیبینیم، عین ابلیس. اینها را من میگویم، مولانا میگوید، تا ببینیم که ما بیشتر شبیه ابلیس هستیم یا حضرت آدم؟ هر کسی باید خودش را ببیند.
تو همان دیدی که ابلیسِ لَعین
گفت: من از آتشم، آدم ز طین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۹۹)
لَعین: ملعون، لعنتشده
طین: گِل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اینها ابیات مثنوی هستند. انسانهای منذهنی عین ابلیس، ابلیسِ لعنتشده، که گفت من از آتشم، آدم از گِل است. ما هم اینجوری میبینیم؟ یعنی ظاهر را میبینیم؟ اگر میبینیم اشکال داریم. اجازه بدهید یک حکایت در اینجا شروع کنیم.
«حکایتِ هندو که با یارِ خود، جنگ میکرد بر کاری و خبر نداشت که او هم بدآن مبتلاست.»
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۷)
درواقع این قصه با این تیتر این را میگوید که ما با منذهنی، به منذهنی ایراد میگیریم، که در آن «چرخهٔ تخریب» هم میگوییم تو مطابق منذهنی من عوض شو، متوجه نیستیم که ما هم به منذهنی مبتلا هستیم. اگر شما به کسی ایراد میگیرید میگویید عوض شو درحالیکه ممکن است شما از او بدتر باشید، شما حواستان را میدهید به خودتان.
چار هندو، در یکی مسجد شدند
بهرِ طاعت، راکع و ساجد شدند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۷)
راکع: رکوعکننده
ساجد: سجدهکننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر یکی بَر نیّتی تکبیر کرد
در نماز آمد به مسکینیّ و درد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۸)
مُؤْذِن آمد، زآن یکی لفظی بجَست
کای مُؤَذّن بانگ کردی وقت هست؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۹)
راکع: رکوعکننده، ساجد: سجده کننده.
چهار هندو، درواقع هندو را برای منذهنی بهکار میبَرد. هندو یعنی اهل هندوستان، سیاه. پس چهار موجود که اسمش انسان هست، امروز میگفت که هر کسی که آمده به صدر آفرینش، درست است که خار است ولی قوهٔ تبدیل شدن به گُل دارد.
چهار هندو، چهار انسانی که یا منذهنی داشتند یا شروع کرده بودند رفتن به ذهن و اشتهای رفتن به ذهن را داشتند. «چار هندو، در یکی مسجد شدند»، مسجد همیشه فضای یکتایی است، پس وارد این فضا شدند. شاید از اولِ ورود دارد میگوید، ورود ما به این جهان. این چهارتا هندو درواقع تمام انسانها را دربرمیگیرد.
چهار هندو در فضای یکتایی حاضر شدند و برای نماز، طاعت، عبادت، اتصال به خداوند، یک جوری که خرد زندگی، خرد کل، زندگی آنها را اداره کند، «راکع و ساجد» شدند. یعنی رکوع و سجده کردند.
🔟3️⃣4️⃣ ۴۶ 🔟3️⃣4️⃣
«قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ ۖ قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ...»
«خدا گفت: وقتى تو را به سجده فرمان دادم، چه چيز تو را از آن بازداشت؟ گفت: من از او بهترم...»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۲)
پس خدا فرمان میدهد به ابلیس که به آدم سجده کن. میگوید نه! نمیکنم. میپرسد که چه چیزی هست که این فرمان را اجرا نمیکنی؟ او میرود به ذهنش و به دید غلطش، میگوید من از او بهترم. درحالیکه همانطور که میبینید، حالا انشاءالله بخوانیم، قبلاً هم خواندهایم، ابلیس یا شیطان اَعوَر است، اَعوَر یعنی یکچشم. یعنی فقط هشیاری جسمی دارد. حالا، این اَعوَری را هم ما به ارث بردیم از او اگر منذهنی داریم.
اصلاً ما فکر نمیکنیم غیر از هشیاری جسمی هشیاری دیگری هم وجود دارد. اگر کسی فکر نمیکند غیر از مفاهیم ذهنی و سببسازی ذهنی و در ذهنِ همانیده بودن غیر از این یک هشیاری دیگری وجود دارد، هشیاری نظر وجود دارد، غیر از هشیاری جسمی یک هشیاری نظر و یک فضای گشودهشده و مرکز عدم وجود دارد، دراینصورت یکچشم است، ابلیس یکچشم است. پس جسمِ آدم را میبیند، ولی خداییتش را نمیبیند.
عیناً ما هم همینطور هستیم، ما ظاهر آدمها را میبینیم. ما در فضای قیاس که این شخص کجایی است؟ دینش چیست؟ نژادش چیست؟ ملیتش چیست؟ باورهایش چیست؟ به این چیزها مشغولیم. به هیچوجه آن یکی بهاصطلاح فضا را، چون یکچشم هستیم نمیبینیم، عین ابلیس. اینها را من میگویم، مولانا میگوید، تا ببینیم که ما بیشتر شبیه ابلیس هستیم یا حضرت آدم؟ هر کسی باید خودش را ببیند.
تو همان دیدی که ابلیسِ لَعین
گفت: من از آتشم، آدم ز طین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۹۹)
لَعین: ملعون، لعنتشده
طین: گِل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اینها ابیات مثنوی هستند. انسانهای منذهنی عین ابلیس، ابلیسِ لعنتشده، که گفت من از آتشم، آدم از گِل است. ما هم اینجوری میبینیم؟ یعنی ظاهر را میبینیم؟ اگر میبینیم اشکال داریم. اجازه بدهید یک حکایت در اینجا شروع کنیم.
«حکایتِ هندو که با یارِ خود، جنگ میکرد بر کاری و خبر نداشت که او هم بدآن مبتلاست.»
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۷)
درواقع این قصه با این تیتر این را میگوید که ما با منذهنی، به منذهنی ایراد میگیریم، که در آن «چرخهٔ تخریب» هم میگوییم تو مطابق منذهنی من عوض شو، متوجه نیستیم که ما هم به منذهنی مبتلا هستیم. اگر شما به کسی ایراد میگیرید میگویید عوض شو درحالیکه ممکن است شما از او بدتر باشید، شما حواستان را میدهید به خودتان.
چار هندو، در یکی مسجد شدند
بهرِ طاعت، راکع و ساجد شدند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۷)
راکع: رکوعکننده
ساجد: سجدهکننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر یکی بَر نیّتی تکبیر کرد
در نماز آمد به مسکینیّ و درد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۸)
مُؤْذِن آمد، زآن یکی لفظی بجَست
کای مُؤَذّن بانگ کردی وقت هست؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۹)
راکع: رکوعکننده، ساجد: سجده کننده.
چهار هندو، درواقع هندو را برای منذهنی بهکار میبَرد. هندو یعنی اهل هندوستان، سیاه. پس چهار موجود که اسمش انسان هست، امروز میگفت که هر کسی که آمده به صدر آفرینش، درست است که خار است ولی قوهٔ تبدیل شدن به گُل دارد.
چهار هندو، چهار انسانی که یا منذهنی داشتند یا شروع کرده بودند رفتن به ذهن و اشتهای رفتن به ذهن را داشتند. «چار هندو، در یکی مسجد شدند»، مسجد همیشه فضای یکتایی است، پس وارد این فضا شدند. شاید از اولِ ورود دارد میگوید، ورود ما به این جهان. این چهارتا هندو درواقع تمام انسانها را دربرمیگیرد.
چهار هندو در فضای یکتایی حاضر شدند و برای نماز، طاعت، عبادت، اتصال به خداوند، یک جوری که خرد زندگی، خرد کل، زندگی آنها را اداره کند، «راکع و ساجد» شدند. یعنی رکوع و سجده کردند.
🔟3️⃣4️⃣ ۴۶ 🔟3️⃣4️⃣
بعد جالب است که در بیت دوم میگوید که «هر یکی بَر نیّتی تکبیر کرد»، پس معلوم میشود نیت اینها جدا بوده. در حالتی که اگر اینها کارشان درست بود همهشان یک نیت بیشتر نداشتند و آن هم وصل شدن به خداوند و زندگی بود. و معلوم میشود که وقتی میگوید «هر یکی بَر نیتی»، اینها نیتهای مادی داشتند. «هر یکی بر نیّتی تکبیر کرد»، یعنی نام خدا را برد و میل داشت که مثل خدا بزرگ بشود، وسیع بشود، و شروع کرد به نماز خواندن.
نماز را مولانا باز هم در معنای وصل شدن بهکار میبرد. شروع کرد به وصل شدن به زندگی، منتها باز هم میگوید به «مسکینیّ و درد». مسکینیّ و درد در اینجا اشاره به مسکینی و درد منذهنی میکند و منفی هست. یعنی اینطوری نبود که افتادگی حضرت آدم باشد، بیاید به پایماچان یا مثل دانه افکنده شده باشد. پس از حالا ببینیم مقدمه را مولانا میچیند، به اشتباهِ انسان در این مسجد.
عرض کردم اگر انسان، امروز در غزل بود، این قصه به غزل میخورد خیلی. گفت که اول رحمت است، آخر هم رحمت است. ولی این فاصله که ما میگوییم منذهنی است که
اوّل و آخِر تویی ما در میان
هیچ هیچی که نیاید در بیان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱)
ما از رحمت دور میافتیم برای اینکه نیتهای مادی داریم. نیتهای غیر مادی اگر داشتیم، این که میگوید «بر نیّتی»، اگر همهشان یک نیت داشتند حرف نمیزدند. از طرف دیگر میبینید حرف زدنِ ذهن فضولی است، سؤال کردنِ ذهن فضولی است، در ذهنی که قیاس است. و «در نماز آمد به مسکینیّ و درد» هر یکی.
«مُؤْذِن آمد»، مُؤْذِن در اینجا نماد زندگی است و خداوند است. «مؤْذِن» یعنی اذانگو، همینکه آمد یکی شروع کرد به حرف زدن. و سؤالش خیلی جالب است، سؤالش این است که «کای مُؤَذّن بانگ کردی وقت هست؟»
مؤْذِن یعنی خداوند در این لحظه میگوید که شما بگویید خداوند بزرگتر است، همین تکبیر است، اللهُ اکبر است. ولی اینها دارند از مؤْذِن میپرسند در این لحظه که تو میگویی به من زنده بشو، بزرگتر شو، الآن وقت هست؟ وقت آن کار هست؟
پس معلوم میشود این شخص در زمان ذهنی است، برای این که اگر در زمان اصلی بود میدانست که وقت هست. خداوند یا زندگی در این لحظه میخواهد شما منبسط بشوی، منبسط بشوی، منبسط بشوی، در این لحظه وقت است.
اینکه شما میپرسید که الآن که میگویی من گسترده بشوم، انبساط پیدا کنم به تو وصل بشوم، الآن وقتش است؟ این سؤال فضولی است و مشخص است که از ذهن میآید. این شخص در زمان روانشناختی است، فکر میکند که زنده شدن به زندگی در یک زمانی که ذهن تعیین میکند در آینده باید صورت بگیرد. این سؤال نشان میدهد که این شخص میخواهد در آینده به خداوند وصل بشود. طاعتش در آینده است، نمازش در آینده است، این لحظه نیست.
«مُؤْذِن آمد، زآن یکی لفظی بجَست»، برای چه باید لفظی بجهد؟ یعنی شروع کند به حرف زدن، درصورتیکه باید «اَنْصِتوا» را رعایت کند. توجه کنید حرف زدن با ذهن وقتی میگوییم، وقتی میگوید:
پس شما خاموش باشید، اَنْصِتوا
تا زبانْتان من شَوم در گفتوگو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲)
اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما برحسب دید منذهنی حرف نزنید، برحسب سببسازی ذهنی حرف نزنید. مبنای ذهنی برای سببسازی در مقابل من پیدا نکنید. اصلاً در مقابل من، اینها را چه کسی میگوید؟ زندگی میگوید، خداوند میگوید، شما باید خاموش باشید من حرف بزنم با صنع و طربم. شما باید در حیرت باشید، برای چه حرف میزنید؟
مؤْذِن، خداوند، الآن میگوید تو بزرگتر شو، بزرگتر شو اندازهٔ من، به من توجه کن. این میپرسد وقت بزرگ شدن و منبسط شدن الآن است؟ یعنی نیست! ما هم به این مرض دچار هستیم، ما همیشه در آینده میخواهیم به حضور برسیم.
سؤالی که این اولی میکند همه را به اشتباه میاندازد. یعنی میخواهد همه را بکِشد به زمان روانشناختی، خداوند را هم بکِشد به زمان روانشناختی. خداوند که مؤْذِن است میگوید الآن باید زنده بشوی به من، همین لحظه. این میگوید نه در آینده است الآن وقتش نیست.
«مُؤْذِن آمد، زآن یکی لفظی بجَست»، چرا باید لفظ بجهد برای ما؟ ما سؤال چه چیز را میکنیم؟ ما باید فضا را باز کنیم اگر اعتقاد به «قضا و کُنْفَکان» داریم، اگر «توکل و تسلیمِ تمام» داریم، اگر فرمانِ «اَنْصِتوا» را رعایت میکنیم. بله؟
در آن قصه میگوید که، که همین بیت را خواندم، میگوید کودک باید مدتی به مادرش گوش بدهد، ما هم باید ساکت باشیم به خداوند گوش بدهیم مدتی، اصلاً حرف نزنیم تا زبان زندگیمان باز بشود. همینطور که کودک اگر به مادرش گوش ندهد و تیتی کند حرف زدن یاد نمیگیرد. بچهای که کَر باشد صدای مادرش را نشنود زبان باز نمیکند. ما هم کَر هستیم بهلحاظ گوش دادن به زندگی، برای اینکه حرف داریم میزنیم.
🔟3️⃣4️⃣ ۴۷ 🔟3️⃣4️⃣
نماز را مولانا باز هم در معنای وصل شدن بهکار میبرد. شروع کرد به وصل شدن به زندگی، منتها باز هم میگوید به «مسکینیّ و درد». مسکینیّ و درد در اینجا اشاره به مسکینی و درد منذهنی میکند و منفی هست. یعنی اینطوری نبود که افتادگی حضرت آدم باشد، بیاید به پایماچان یا مثل دانه افکنده شده باشد. پس از حالا ببینیم مقدمه را مولانا میچیند، به اشتباهِ انسان در این مسجد.
عرض کردم اگر انسان، امروز در غزل بود، این قصه به غزل میخورد خیلی. گفت که اول رحمت است، آخر هم رحمت است. ولی این فاصله که ما میگوییم منذهنی است که
اوّل و آخِر تویی ما در میان
هیچ هیچی که نیاید در بیان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱)
ما از رحمت دور میافتیم برای اینکه نیتهای مادی داریم. نیتهای غیر مادی اگر داشتیم، این که میگوید «بر نیّتی»، اگر همهشان یک نیت داشتند حرف نمیزدند. از طرف دیگر میبینید حرف زدنِ ذهن فضولی است، سؤال کردنِ ذهن فضولی است، در ذهنی که قیاس است. و «در نماز آمد به مسکینیّ و درد» هر یکی.
«مُؤْذِن آمد»، مُؤْذِن در اینجا نماد زندگی است و خداوند است. «مؤْذِن» یعنی اذانگو، همینکه آمد یکی شروع کرد به حرف زدن. و سؤالش خیلی جالب است، سؤالش این است که «کای مُؤَذّن بانگ کردی وقت هست؟»
مؤْذِن یعنی خداوند در این لحظه میگوید که شما بگویید خداوند بزرگتر است، همین تکبیر است، اللهُ اکبر است. ولی اینها دارند از مؤْذِن میپرسند در این لحظه که تو میگویی به من زنده بشو، بزرگتر شو، الآن وقت هست؟ وقت آن کار هست؟
پس معلوم میشود این شخص در زمان ذهنی است، برای این که اگر در زمان اصلی بود میدانست که وقت هست. خداوند یا زندگی در این لحظه میخواهد شما منبسط بشوی، منبسط بشوی، منبسط بشوی، در این لحظه وقت است.
اینکه شما میپرسید که الآن که میگویی من گسترده بشوم، انبساط پیدا کنم به تو وصل بشوم، الآن وقتش است؟ این سؤال فضولی است و مشخص است که از ذهن میآید. این شخص در زمان روانشناختی است، فکر میکند که زنده شدن به زندگی در یک زمانی که ذهن تعیین میکند در آینده باید صورت بگیرد. این سؤال نشان میدهد که این شخص میخواهد در آینده به خداوند وصل بشود. طاعتش در آینده است، نمازش در آینده است، این لحظه نیست.
«مُؤْذِن آمد، زآن یکی لفظی بجَست»، برای چه باید لفظی بجهد؟ یعنی شروع کند به حرف زدن، درصورتیکه باید «اَنْصِتوا» را رعایت کند. توجه کنید حرف زدن با ذهن وقتی میگوییم، وقتی میگوید:
پس شما خاموش باشید، اَنْصِتوا
تا زبانْتان من شَوم در گفتوگو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲)
اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما برحسب دید منذهنی حرف نزنید، برحسب سببسازی ذهنی حرف نزنید. مبنای ذهنی برای سببسازی در مقابل من پیدا نکنید. اصلاً در مقابل من، اینها را چه کسی میگوید؟ زندگی میگوید، خداوند میگوید، شما باید خاموش باشید من حرف بزنم با صنع و طربم. شما باید در حیرت باشید، برای چه حرف میزنید؟
مؤْذِن، خداوند، الآن میگوید تو بزرگتر شو، بزرگتر شو اندازهٔ من، به من توجه کن. این میپرسد وقت بزرگ شدن و منبسط شدن الآن است؟ یعنی نیست! ما هم به این مرض دچار هستیم، ما همیشه در آینده میخواهیم به حضور برسیم.
سؤالی که این اولی میکند همه را به اشتباه میاندازد. یعنی میخواهد همه را بکِشد به زمان روانشناختی، خداوند را هم بکِشد به زمان روانشناختی. خداوند که مؤْذِن است میگوید الآن باید زنده بشوی به من، همین لحظه. این میگوید نه در آینده است الآن وقتش نیست.
«مُؤْذِن آمد، زآن یکی لفظی بجَست»، چرا باید لفظ بجهد برای ما؟ ما سؤال چه چیز را میکنیم؟ ما باید فضا را باز کنیم اگر اعتقاد به «قضا و کُنْفَکان» داریم، اگر «توکل و تسلیمِ تمام» داریم، اگر فرمانِ «اَنْصِتوا» را رعایت میکنیم. بله؟
در آن قصه میگوید که، که همین بیت را خواندم، میگوید کودک باید مدتی به مادرش گوش بدهد، ما هم باید ساکت باشیم به خداوند گوش بدهیم مدتی، اصلاً حرف نزنیم تا زبان زندگیمان باز بشود. همینطور که کودک اگر به مادرش گوش ندهد و تیتی کند حرف زدن یاد نمیگیرد. بچهای که کَر باشد صدای مادرش را نشنود زبان باز نمیکند. ما هم کَر هستیم بهلحاظ گوش دادن به زندگی، برای اینکه حرف داریم میزنیم.
🔟3️⃣4️⃣ ۴۷ 🔟3️⃣4️⃣
باز آن ابلیس بحث آغاز کرد
که بُدَم من سرخرو، کردیم زرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۱)
«رنگ رنگِ توست، صَبّاغم تویی»، ابلیس
رنگ رنگِ توست، صَبّاغم تویی
اصلِ جُرم و آفت و داغم تویی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۲)
صَبّاغ: رنگرَز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دارد به خداوند میگوید. اشکال ابلیس بحث کردن است. بحث نداریم، بحث با خداوند معنی نمیدهد که! سؤال کردن. تو باید فضا را باز کنی بگذاری «ما کمان و تیراَندازش خداست». چه سؤالی میکند این از مُؤْذِن؟ مُؤْذِن وقت نماز را نمیداند؟ وقت اللهُ اکبر را نمیداند؟ عرض کردم مُؤْذِن نماد زندگی است در اینجا. پس:
چار هندو، در یکی مسجد شدند
بهرِ طاعت، راکع و ساجد شدند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۷)
راکع: رکوعکننده
ساجد: سجدهکننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
رکوع و سجودشان از لحاظ جسمی درست است. «هر یکی بَر نیّتی تکبیر کرد»، نیتهایشان جدا است، پس اینها در جدایی هستند. در نماز آمدند به مسکینی و درد، معلوم میشود دنبال چاره به دردها و بیچارگیشان میگردند، پس در ذهن هستند.
بعد از آنور اگر شما میخواهید به زندگی وصل بشوید، خداوند آمده میگوید بزرگ شو بهاندازهٔ من، از این بزرگتر بشو تا به من برسی. بله؟ بله. بعد ما میگوییم الآن وقتش نیست، شروع میکنیم به حرف زدن «کای مُؤَذّن بانگ کردی وقت هست؟» حالا،
گفت آن هندویِ دیگر از نیاز:
هَی سخن گفتیّ و، باطل شد نماز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۰)
آن سوم گفت آن دوم را: ای عمو
چه زنی طعنه بر او؟ خود را بگو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۱)
آن چهارم گفت: حَمْداللَّـه که من
درنیفتادم به چَهْ چون آن سه تن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۲)
یکی دیگر فکر کرد ضرورت دارد که به آن اولی بگوید برای چه حرف زدی، نمازت باطل شد. ضرورت دارد واقعاً این نیاز؟ این نیاز نیازِ واقعی است؟ نیاز این شخص این است که فضا را باز کند، اگر کار درستی بکند، حواسش به خودش باشد. پس این راهِ ابلیسی را دارد میرود.
هندویِ دیگر «مفتیِ ضرورت» نیست، براساس نیازِ باطل و دروغین حواسش به دیگری است. توجه میکنید؟ گفت آن هندوی دگر از نیاز، «گفت آن هندویِ دیگر از نیاز». شما هم فکر کنید نیازی دارید به یک هندوی دیگر، به یک منذهنی دیگر بگویید که چرا حرف زدی، نمازت باطل شد. یعنی عیبش را بگویید. چرا تو نمیتوانی با خداوند در تماس باشی بهخاطر حرف زدن، درحالیکه خودش هم حرف میزند.
باز آن ابلیس بحث آغاز کرد
که بُدَم من سرخرو، کردیم زرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۱)
هر کسی که بحث آغاز میکند، یعنی درحالیکه زندگی میخواهد حرف بزند، «ما کمان و تیراَندازش خداست»، شروع میکند با ذهنش حرف زدن، مثل ابلیس بحث آغاز میکند که من سالم بودم، تو مرا مریض کردی. و این رنگهایی که من به خودم بستم بهخاطر رفتن در سوها، رنگ تو است. واقعاً رنگ او است؟ رنگ خداوند است یا دراثر رفتن به سوها است؟
این دردهایی که به ما چسبیده دراثر رفتن به سوها، این تقصیر خداوند است یا ما انتخاب کردیم به سو برویم و از سو زندگی بخواهیم و آن سو را در مرکزمان قرار بدهیم؟ حالا نیاز برحسب همانیدگیهای ما با دید همانیدگیهای ما، این همان نیاز واقعی است؟
امروز در غزل بود گفت این نیاز شما، نه ناز شما. این ناز است، این نیاز نیست. اگر شما یکی را هدایت میکنید، به یکی ایراد میگیرید، عیبش را میگویید تا درست بشود درحالیکه منذهنی هستید، این نیاز درواقع ناز شما است کِبر شما است، نیاز نیست.
اگر شما نیاز واقعی داشتید، میگفتید که بین این چهار هندو من حواسم به خودم است که وصل بشوم به خدا، من با او چهکار دارم؟! گفت آن هندویِ دیگر از نیاز، یعنی نیازِ باطل، به این کلمهٔ «نیاز» باید توجه کنیم که این ضرورت نیست. ضرورتِ منذهنی است که حواسش به دیگری است، هِی حرف زدی، پیش خداوند حرف زدی، چرا ذهنت را ساکت نمیکنی؟ خب تو چرا ساکت نمیکنی؟ باطل شد نماز، تو الآن اتصال به خداوند نداری برای اینکه حرف میزنی.
سومی یک چیز جالبی میگوید، «آن سوم گفت آن دوم را: ای عمو»، چه زنی طعنه؟ چرا او را ملامت میکنی طعنه میزنی؟ خودت را بگو که حرف میزنی. میبینید منذهنی برای اصلاح هِی تقلید میکند. ناظر جنس منظور را تعیین میکند. ما اصلاً حواسمان نیست که باید به چه کسی وصل بشویم، باید فضاگشایی بکنیم. ما فقط ایرادهای دیگران را میبینیم.
🔟3️⃣4️⃣ ۴۸ 🔟3️⃣4️⃣
که بُدَم من سرخرو، کردیم زرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۱)
«رنگ رنگِ توست، صَبّاغم تویی»، ابلیس
رنگ رنگِ توست، صَبّاغم تویی
اصلِ جُرم و آفت و داغم تویی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۲)
صَبّاغ: رنگرَز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دارد به خداوند میگوید. اشکال ابلیس بحث کردن است. بحث نداریم، بحث با خداوند معنی نمیدهد که! سؤال کردن. تو باید فضا را باز کنی بگذاری «ما کمان و تیراَندازش خداست». چه سؤالی میکند این از مُؤْذِن؟ مُؤْذِن وقت نماز را نمیداند؟ وقت اللهُ اکبر را نمیداند؟ عرض کردم مُؤْذِن نماد زندگی است در اینجا. پس:
چار هندو، در یکی مسجد شدند
بهرِ طاعت، راکع و ساجد شدند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۷)
راکع: رکوعکننده
ساجد: سجدهکننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
رکوع و سجودشان از لحاظ جسمی درست است. «هر یکی بَر نیّتی تکبیر کرد»، نیتهایشان جدا است، پس اینها در جدایی هستند. در نماز آمدند به مسکینی و درد، معلوم میشود دنبال چاره به دردها و بیچارگیشان میگردند، پس در ذهن هستند.
بعد از آنور اگر شما میخواهید به زندگی وصل بشوید، خداوند آمده میگوید بزرگ شو بهاندازهٔ من، از این بزرگتر بشو تا به من برسی. بله؟ بله. بعد ما میگوییم الآن وقتش نیست، شروع میکنیم به حرف زدن «کای مُؤَذّن بانگ کردی وقت هست؟» حالا،
گفت آن هندویِ دیگر از نیاز:
هَی سخن گفتیّ و، باطل شد نماز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۰)
آن سوم گفت آن دوم را: ای عمو
چه زنی طعنه بر او؟ خود را بگو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۱)
آن چهارم گفت: حَمْداللَّـه که من
درنیفتادم به چَهْ چون آن سه تن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۲)
یکی دیگر فکر کرد ضرورت دارد که به آن اولی بگوید برای چه حرف زدی، نمازت باطل شد. ضرورت دارد واقعاً این نیاز؟ این نیاز نیازِ واقعی است؟ نیاز این شخص این است که فضا را باز کند، اگر کار درستی بکند، حواسش به خودش باشد. پس این راهِ ابلیسی را دارد میرود.
هندویِ دیگر «مفتیِ ضرورت» نیست، براساس نیازِ باطل و دروغین حواسش به دیگری است. توجه میکنید؟ گفت آن هندوی دگر از نیاز، «گفت آن هندویِ دیگر از نیاز». شما هم فکر کنید نیازی دارید به یک هندوی دیگر، به یک منذهنی دیگر بگویید که چرا حرف زدی، نمازت باطل شد. یعنی عیبش را بگویید. چرا تو نمیتوانی با خداوند در تماس باشی بهخاطر حرف زدن، درحالیکه خودش هم حرف میزند.
باز آن ابلیس بحث آغاز کرد
که بُدَم من سرخرو، کردیم زرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۱)
هر کسی که بحث آغاز میکند، یعنی درحالیکه زندگی میخواهد حرف بزند، «ما کمان و تیراَندازش خداست»، شروع میکند با ذهنش حرف زدن، مثل ابلیس بحث آغاز میکند که من سالم بودم، تو مرا مریض کردی. و این رنگهایی که من به خودم بستم بهخاطر رفتن در سوها، رنگ تو است. واقعاً رنگ او است؟ رنگ خداوند است یا دراثر رفتن به سوها است؟
این دردهایی که به ما چسبیده دراثر رفتن به سوها، این تقصیر خداوند است یا ما انتخاب کردیم به سو برویم و از سو زندگی بخواهیم و آن سو را در مرکزمان قرار بدهیم؟ حالا نیاز برحسب همانیدگیهای ما با دید همانیدگیهای ما، این همان نیاز واقعی است؟
امروز در غزل بود گفت این نیاز شما، نه ناز شما. این ناز است، این نیاز نیست. اگر شما یکی را هدایت میکنید، به یکی ایراد میگیرید، عیبش را میگویید تا درست بشود درحالیکه منذهنی هستید، این نیاز درواقع ناز شما است کِبر شما است، نیاز نیست.
اگر شما نیاز واقعی داشتید، میگفتید که بین این چهار هندو من حواسم به خودم است که وصل بشوم به خدا، من با او چهکار دارم؟! گفت آن هندویِ دیگر از نیاز، یعنی نیازِ باطل، به این کلمهٔ «نیاز» باید توجه کنیم که این ضرورت نیست. ضرورتِ منذهنی است که حواسش به دیگری است، هِی حرف زدی، پیش خداوند حرف زدی، چرا ذهنت را ساکت نمیکنی؟ خب تو چرا ساکت نمیکنی؟ باطل شد نماز، تو الآن اتصال به خداوند نداری برای اینکه حرف میزنی.
سومی یک چیز جالبی میگوید، «آن سوم گفت آن دوم را: ای عمو»، چه زنی طعنه؟ چرا او را ملامت میکنی طعنه میزنی؟ خودت را بگو که حرف میزنی. میبینید منذهنی برای اصلاح هِی تقلید میکند. ناظر جنس منظور را تعیین میکند. ما اصلاً حواسمان نیست که باید به چه کسی وصل بشویم، باید فضاگشایی بکنیم. ما فقط ایرادهای دیگران را میبینیم.
🔟3️⃣4️⃣ ۴۸ 🔟3️⃣4️⃣
لازم است ما بگوییم که این دیگران نمیتوانند به خداوند وصل بشوند؟ عجیب است ها دیگران نمیتوانند وصل بشوند! من چه پس؟ من خودم چه؟ در آن چرخهٔ سازندگی من حواسم به خودم است، به تغییر خودم است.
معلوم است اینها در فضای «اَنساب» هستند. نیتهای جداگانه دارند، نیتهایشان از بین بردن مسکینی و دردشان است، بیچارگیشان است، در ذهن. حواسشان نیست که بیچارگیشان از آنجا حل میشود که باید مستقیماً خودشان وصل بشوند به زندگی.
«آن چهارم گفت: حَمْداللَّـه که من»، حالا چهارم به آنها کاری ندارد، در پیش خودش میگوید که من تقلید نکردم از آنها، به چاه نیفتادم مثل آن سه تن، حرف نزدم. دارد حرف میزند! ما اینطوری اتصالمان از خداوند قطع میشود. ما به همدیگر کمک میکنیم که اتصالمان قطع بشود!
پس بنابراین فضای قیاس، فضای تحریک انسانها است که به جدایی بیفتند. پس هر کسی باید روی خودش کار کند، فضا را باز کند که خودش را درست کند. که من اگر وصل بشوم با دیگران کاری نداشته باشم، این کار درستی است. و وقتی وصل هستم، امروز میگفت که من جزو «خوبان» میشوم. فقط موقعی که وصل میشوم، انسانهای دیگر را هندوهای دیگر را میتوانم به وصل برسانم. درست است؟ حالا میگوید:
پس نمازِ هر چهاران شد تباه
عیبگویان بیشتر گُم کرده راه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۳)
ای خُنُک جانی که عیبِ خویش دید
هر که عیبی گفت، آن بر خود خرید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۴)
زآنکه نیمِ او ز عیبستان بُدهست
و آن دگر نیمش ز غیبستان بُدهست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۵)
پس میبینید «هر چهاران» شاید اشاره میکند به همهٔ انسانها. نماز همهمان تباه شد، یعنی هیچکدام وصل به زندگی نیستیم ما. ما حرف میزنیم فقط، ذهن ما فعال است و نیاز منذهنی ما این است که دیگران را هدایت کنیم درحالیکه منذهنی داریم و این یعنی چرخهٔ تخریب.
«پس نمازِ هر چهاران شد تباه». عیبگویان، کسانی که در ذهن هستند و حواسشان به دیگران است، با منذهنیشان عیب دیگران را میبینند و میگویند، اینها بیشتر راه را گم میکنند و بیشتر سبب گم کردن یک راه میشوند.
راه چیست؟ راه این است که با فضاگشایی خودش را به ما نشان میدهد. در آن داستانِ کر میگفت، اصطلاح «اِهْدِنٰا» را بهکار میبرد، میگفت که بهخاطر خوف اینکه انسان از راه به در بشود، آن واژهٔ «اِهْدِنٰا» آمده، یعنی ما را به راه راست هدایت کن و این کار با فضاگشایی میسر است در هر نماز.
«ای خُنُک جانی که عیبِ خویش دید»، خوشا به حال جانی که عیب خودش را ببیند که من منذهنی دارم دیگران را دارم هدایت میکنم. آقا، خانم، به من مربوط نیست. «ای خُنُک جانی»، خوشا به حال جانی که عیب خودش را ببیند و هر که عیبی میگوید، هر که عیب میگوید، میگوید این در من هست. شروع کند به جستوجوی آن عیب در خودش.
بهخاطر اینکه نیمش، نیمی از ما از «عیبستان» است یعنی از منذهنی است، از همانیدگیها تشکیل شده. و نیم دیگرش از «غیبستان» است. یعنی هر کسی وارد این جهان میشود، پس از یک مدتی یک منذهنی پیدا میکند، پنجاه درصد منذهنی، پنجاه درصد حضور. مانند آن اعرابی که روی شترش یک جوال گندم بود، یک جوال ماسه، که فلسفی گفت، فلسفی با ذهنش فکر میکرد که اگر ماسه را بیندازد زمین و گندم را نصف کند، بار شتر سبکتر میشود و این عاقلانه است. بله؟ بعد فهمیدیم نه نبوده آن. حالا با آنجا کاری نداریم.
چون که بر سر مر تو را دَه ریش هست
مَرْهَمت بر خویش باید کار بَست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۶)
ریش: زخم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عیب کردن ریش را دارویِ اوست
چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۷)
ریش: زخم
اِرْحَمُو: فعل امر بهمعنیِ رحم کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گر همان عیبت نبود، ایمن مباش
بوک آن عیب از تو گردد نیز فاش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۸)
بوک: باشد که، شاید که
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اِرْحَمُوا: فعل امر یعنی بهمعنیِ رحم کنید. بوک یعنی بُوَد که، باشد که. و این «اِرْحَمُوا تُرحَمُوا»: رحم کنید تا بر شما رحم شود، حدیث است.
«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا.»
«رحم کنید، تا بر شما رحم شود.»
🌴(حدیث)
ما البته شکسته نمیشویم، ما با منذهنیمان عیب مردم را پیدا میکنیم و میخواهیم بگوییم که ما این عیب را نداریم و برتر هستیم. برای اثبات آن جنبۀ شیطانی که من از تو بهترم، من از او بهترم، دنبال ایرادهای مردم هستیم عیبهای مردم هستیم.
🔟3️⃣4️⃣ ۴۹ 🔟3️⃣4️⃣
معلوم است اینها در فضای «اَنساب» هستند. نیتهای جداگانه دارند، نیتهایشان از بین بردن مسکینی و دردشان است، بیچارگیشان است، در ذهن. حواسشان نیست که بیچارگیشان از آنجا حل میشود که باید مستقیماً خودشان وصل بشوند به زندگی.
«آن چهارم گفت: حَمْداللَّـه که من»، حالا چهارم به آنها کاری ندارد، در پیش خودش میگوید که من تقلید نکردم از آنها، به چاه نیفتادم مثل آن سه تن، حرف نزدم. دارد حرف میزند! ما اینطوری اتصالمان از خداوند قطع میشود. ما به همدیگر کمک میکنیم که اتصالمان قطع بشود!
پس بنابراین فضای قیاس، فضای تحریک انسانها است که به جدایی بیفتند. پس هر کسی باید روی خودش کار کند، فضا را باز کند که خودش را درست کند. که من اگر وصل بشوم با دیگران کاری نداشته باشم، این کار درستی است. و وقتی وصل هستم، امروز میگفت که من جزو «خوبان» میشوم. فقط موقعی که وصل میشوم، انسانهای دیگر را هندوهای دیگر را میتوانم به وصل برسانم. درست است؟ حالا میگوید:
پس نمازِ هر چهاران شد تباه
عیبگویان بیشتر گُم کرده راه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۳)
ای خُنُک جانی که عیبِ خویش دید
هر که عیبی گفت، آن بر خود خرید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۴)
زآنکه نیمِ او ز عیبستان بُدهست
و آن دگر نیمش ز غیبستان بُدهست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۵)
پس میبینید «هر چهاران» شاید اشاره میکند به همهٔ انسانها. نماز همهمان تباه شد، یعنی هیچکدام وصل به زندگی نیستیم ما. ما حرف میزنیم فقط، ذهن ما فعال است و نیاز منذهنی ما این است که دیگران را هدایت کنیم درحالیکه منذهنی داریم و این یعنی چرخهٔ تخریب.
«پس نمازِ هر چهاران شد تباه». عیبگویان، کسانی که در ذهن هستند و حواسشان به دیگران است، با منذهنیشان عیب دیگران را میبینند و میگویند، اینها بیشتر راه را گم میکنند و بیشتر سبب گم کردن یک راه میشوند.
راه چیست؟ راه این است که با فضاگشایی خودش را به ما نشان میدهد. در آن داستانِ کر میگفت، اصطلاح «اِهْدِنٰا» را بهکار میبرد، میگفت که بهخاطر خوف اینکه انسان از راه به در بشود، آن واژهٔ «اِهْدِنٰا» آمده، یعنی ما را به راه راست هدایت کن و این کار با فضاگشایی میسر است در هر نماز.
«ای خُنُک جانی که عیبِ خویش دید»، خوشا به حال جانی که عیب خودش را ببیند که من منذهنی دارم دیگران را دارم هدایت میکنم. آقا، خانم، به من مربوط نیست. «ای خُنُک جانی»، خوشا به حال جانی که عیب خودش را ببیند و هر که عیبی میگوید، هر که عیب میگوید، میگوید این در من هست. شروع کند به جستوجوی آن عیب در خودش.
بهخاطر اینکه نیمش، نیمی از ما از «عیبستان» است یعنی از منذهنی است، از همانیدگیها تشکیل شده. و نیم دیگرش از «غیبستان» است. یعنی هر کسی وارد این جهان میشود، پس از یک مدتی یک منذهنی پیدا میکند، پنجاه درصد منذهنی، پنجاه درصد حضور. مانند آن اعرابی که روی شترش یک جوال گندم بود، یک جوال ماسه، که فلسفی گفت، فلسفی با ذهنش فکر میکرد که اگر ماسه را بیندازد زمین و گندم را نصف کند، بار شتر سبکتر میشود و این عاقلانه است. بله؟ بعد فهمیدیم نه نبوده آن. حالا با آنجا کاری نداریم.
چون که بر سر مر تو را دَه ریش هست
مَرْهَمت بر خویش باید کار بَست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۶)
ریش: زخم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عیب کردن ریش را دارویِ اوست
چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۷)
ریش: زخم
اِرْحَمُو: فعل امر بهمعنیِ رحم کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گر همان عیبت نبود، ایمن مباش
بوک آن عیب از تو گردد نیز فاش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۸)
بوک: باشد که، شاید که
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اِرْحَمُوا: فعل امر یعنی بهمعنیِ رحم کنید. بوک یعنی بُوَد که، باشد که. و این «اِرْحَمُوا تُرحَمُوا»: رحم کنید تا بر شما رحم شود، حدیث است.
«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا.»
«رحم کنید، تا بر شما رحم شود.»
🌴(حدیث)
ما البته شکسته نمیشویم، ما با منذهنیمان عیب مردم را پیدا میکنیم و میخواهیم بگوییم که ما این عیب را نداریم و برتر هستیم. برای اثبات آن جنبۀ شیطانی که من از تو بهترم، من از او بهترم، دنبال ایرادهای مردم هستیم عیبهای مردم هستیم.
🔟3️⃣4️⃣ ۴۹ 🔟3️⃣4️⃣
الآن میگوید اگر زخمهای فراوانی در سرِ تو هست، این زخمهای فراوان همین همانیدگیها است. گاهی اوقات چون اینها میخارند، مولانا این را به کچلی تشبیه میکند. «چون که بر سر مر تو را دَه ریش هست» همهمان در سرمان زخم داریم، یعنی عقلمان ناقص است، عقلمان برحسب همانیدگیها است. مرهم ما که باید، از فضاگشایی میآید، مرهممان باید صرف سرِ خودمان شود.
«مَرْهَمت بر خویش باید کار بَست» این خیلی بیت مهمی است. با منذهنی که مرهم نداریم، بدتر میکنیم درد مردم را. در آن فرمولِ تخریب دستآخر میگوییم تو مطابق منذهنی من عوض شو. منذهنی من که مرهم ندارد. اگر من مرهم داشتم که سر خودم میگذاشتم. اگر من بلد بودم که خودم را درست میکردم. چرا رفتم دیگران را درست میکنم؟
شما میتوانید این موضوع را خوب تحلیل کنید و بعد از این دیگران را درست نکنید. میدانید چقدر این به شما کمک میکند؟ یعنی در عرض مدت کوتاهی شما عوض میشوید، خردمند میشوید.
اصلاً به هیچکس ایراد نگیرید، هرجا هم اسمِ ایراد شنیدید، بگردید ببینید این ایراد ممکن است در شما باشد. فلانی حسود است، شما از هوا میشنوید، خب شما میبینید شما هم حسود هستید یا نه؟ نگویید به من نمیگویند. به شما نمیگویند، مردم به هم ایراد میگیرند، ببینید این در شما هست؟
ای خُنُک جانی که عیبِ خویش دید
هر که عیبی گفت، آن بر خود خرید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۴)
«هر که عیبی گفت، آن بر خود خرید». هر کسی به شما عیب و ایراد میگیرد، شما فضا را باز کنید و بروید بگردید دنبال آن عیب و ایراد. ببینید در شما هست؟
و پایین البته میگوید «گر همان عیبت نبود، ایمن مباش» اگر رفتی جستجو کردی دیدی نه این عیب من نیست اصلاً در من نیست، خیلی خاطرجمع نباش. پس از یک مدتی فضاگشایی و تمرکز روی خود خواهید دید که این عیب در شما هم هست.
پس «چون که بر سر مر تو را دَه ریش هست» چون ما عیب زیاد داریم، همانیدگی زیاد داریم، همانیدگیهای ما درد ایجاد کرده، مانعسازی زیاد کردیم، دشمنسازی زیاد کردیم، مسئلهسازی زیاد کردیم، به خودمان آسیب زدیم، ما زخم زیاد داریم. سوراخهای زیادی در عقلمان داریم.
ما باید بگوییم که من فضا را باز میکنم مرهم را، آن پمادی که خداوند به من میدهد، به سرِ خودم میزنم عقل خودم را درست کنم، با کسی کاری ندارم. و اینکه بگویید این ریش، یعنی درد، این دردِ من واقعاً عیب است، «عیب کردن ریش را» آقا من زخم دارم، آری اینجایِ عقلم ناقص است، اینجا همانیده هستم با پول، آنجا با همسر، اینجا با این، اینها عیب من است. داروی من هم هست. اقرار به درد، شناسایی درد مساوی با آزادی است.
«عیب کردن ریش را داروی توست» اگر شما عیبهای خودتان را ببینید و شکسته بشوید متواضع بشوید، بگویید که من اینهمه ایراد دارم چرا به دیگران ایراد بگیرم، «جای اِرْحَمُواست». جایِ هم لطف ایزدی است رحمت ایزدی است، هم رحمت مردم.
مردم ببینند شما روی خودتان کار میکنید شدید، خوششان میآید یا بدشان میآید؟ من با شما کاری ندارم روی خودم کار میکنم. یک کسی ایراد میگیرد، تشکر هم میکنید شما میگویید آقا ایراد من را گفتید خیلی ممنون بروم فکر کنم چشم پیدا کنم درست کنم، رحمش میآید به شما لطفش جاری میشود کمکش جاری میشود.
ولی دارد میگوید تو با پندار کمالت نگو من عیبی ندارم، اینکه عیب من نیست، من میدانم این را. من چنین عیبی ندارم! گر همان عیبت نبود، آسودهخاطر نباش، ایمن نباش. ممکن است بعدها میبینید که نه این عیب در تو هم بوده. شما نگاه کنید که بعد از سه چهار سال که ما مطمئن هستیم مثلاً ما حسود نیستیم، ما چیزی را از مردم مضایقه نمیکنیم، ما پولپرست نیستیم، ما مکانپرست نیستیم، ما خرافاتی نیستیم، یکدفعه میبینید همۀ اینها دارد رو میآید در ما. همۀ اینها در ما هست.
«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا.»
«رحم کنید، تا بر شما رحم شود.»
🌴(حدیث)
لاتَخافُوا از خدا نشنیدهای؟
پس چه خود را ایمن و خوش دیدهای؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۹)
لاتَخافُوا: نترسید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لاتَخافُوا یعنی نترسید، لاتَخافُوا. میگوید در آن آیۀ قرآن این واژۀ لاتَخافُوا را نشنیدهای تو که میگوید نترسید. و نترسید را به که میگوید؟ به کسانی که روی خودشان کار میکنند. میگوید وقتی او میگوید لاتَخافُوا، نترسید، این نشان این است که اینجا جای ترس است، باید مواظب باشم، باید پرهیز کنم. باید بگویم که ممکن است این عیب در من هم باشد، من خوب دقت کنم. توجه میکنید؟
🔟3️⃣4️⃣ ۵۰ 🔟3️⃣4️⃣
«مَرْهَمت بر خویش باید کار بَست» این خیلی بیت مهمی است. با منذهنی که مرهم نداریم، بدتر میکنیم درد مردم را. در آن فرمولِ تخریب دستآخر میگوییم تو مطابق منذهنی من عوض شو. منذهنی من که مرهم ندارد. اگر من مرهم داشتم که سر خودم میگذاشتم. اگر من بلد بودم که خودم را درست میکردم. چرا رفتم دیگران را درست میکنم؟
شما میتوانید این موضوع را خوب تحلیل کنید و بعد از این دیگران را درست نکنید. میدانید چقدر این به شما کمک میکند؟ یعنی در عرض مدت کوتاهی شما عوض میشوید، خردمند میشوید.
اصلاً به هیچکس ایراد نگیرید، هرجا هم اسمِ ایراد شنیدید، بگردید ببینید این ایراد ممکن است در شما باشد. فلانی حسود است، شما از هوا میشنوید، خب شما میبینید شما هم حسود هستید یا نه؟ نگویید به من نمیگویند. به شما نمیگویند، مردم به هم ایراد میگیرند، ببینید این در شما هست؟
ای خُنُک جانی که عیبِ خویش دید
هر که عیبی گفت، آن بر خود خرید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۴)
«هر که عیبی گفت، آن بر خود خرید». هر کسی به شما عیب و ایراد میگیرد، شما فضا را باز کنید و بروید بگردید دنبال آن عیب و ایراد. ببینید در شما هست؟
و پایین البته میگوید «گر همان عیبت نبود، ایمن مباش» اگر رفتی جستجو کردی دیدی نه این عیب من نیست اصلاً در من نیست، خیلی خاطرجمع نباش. پس از یک مدتی فضاگشایی و تمرکز روی خود خواهید دید که این عیب در شما هم هست.
پس «چون که بر سر مر تو را دَه ریش هست» چون ما عیب زیاد داریم، همانیدگی زیاد داریم، همانیدگیهای ما درد ایجاد کرده، مانعسازی زیاد کردیم، دشمنسازی زیاد کردیم، مسئلهسازی زیاد کردیم، به خودمان آسیب زدیم، ما زخم زیاد داریم. سوراخهای زیادی در عقلمان داریم.
ما باید بگوییم که من فضا را باز میکنم مرهم را، آن پمادی که خداوند به من میدهد، به سرِ خودم میزنم عقل خودم را درست کنم، با کسی کاری ندارم. و اینکه بگویید این ریش، یعنی درد، این دردِ من واقعاً عیب است، «عیب کردن ریش را» آقا من زخم دارم، آری اینجایِ عقلم ناقص است، اینجا همانیده هستم با پول، آنجا با همسر، اینجا با این، اینها عیب من است. داروی من هم هست. اقرار به درد، شناسایی درد مساوی با آزادی است.
«عیب کردن ریش را داروی توست» اگر شما عیبهای خودتان را ببینید و شکسته بشوید متواضع بشوید، بگویید که من اینهمه ایراد دارم چرا به دیگران ایراد بگیرم، «جای اِرْحَمُواست». جایِ هم لطف ایزدی است رحمت ایزدی است، هم رحمت مردم.
مردم ببینند شما روی خودتان کار میکنید شدید، خوششان میآید یا بدشان میآید؟ من با شما کاری ندارم روی خودم کار میکنم. یک کسی ایراد میگیرد، تشکر هم میکنید شما میگویید آقا ایراد من را گفتید خیلی ممنون بروم فکر کنم چشم پیدا کنم درست کنم، رحمش میآید به شما لطفش جاری میشود کمکش جاری میشود.
ولی دارد میگوید تو با پندار کمالت نگو من عیبی ندارم، اینکه عیب من نیست، من میدانم این را. من چنین عیبی ندارم! گر همان عیبت نبود، آسودهخاطر نباش، ایمن نباش. ممکن است بعدها میبینید که نه این عیب در تو هم بوده. شما نگاه کنید که بعد از سه چهار سال که ما مطمئن هستیم مثلاً ما حسود نیستیم، ما چیزی را از مردم مضایقه نمیکنیم، ما پولپرست نیستیم، ما مکانپرست نیستیم، ما خرافاتی نیستیم، یکدفعه میبینید همۀ اینها دارد رو میآید در ما. همۀ اینها در ما هست.
«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا.»
«رحم کنید، تا بر شما رحم شود.»
🌴(حدیث)
لاتَخافُوا از خدا نشنیدهای؟
پس چه خود را ایمن و خوش دیدهای؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۹)
لاتَخافُوا: نترسید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لاتَخافُوا یعنی نترسید، لاتَخافُوا. میگوید در آن آیۀ قرآن این واژۀ لاتَخافُوا را نشنیدهای تو که میگوید نترسید. و نترسید را به که میگوید؟ به کسانی که روی خودشان کار میکنند. میگوید وقتی او میگوید لاتَخافُوا، نترسید، این نشان این است که اینجا جای ترس است، باید مواظب باشم، باید پرهیز کنم. باید بگویم که ممکن است این عیب در من هم باشد، من خوب دقت کنم. توجه میکنید؟
🔟3️⃣4️⃣ ۵۰ 🔟3️⃣4️⃣
لاتَخافُوا از خدا نشنیدهای؟
پس چه خود را ایمن و خوش دیدهای؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۹)
لاتَخافُوا: نترسید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در آیهای که هست الآن میخوانیم، آنجا میگوید کسانی که فضا را باز میکنند روی خودشان کار میکنند مؤمن واقعی هستند، شما نترسید. چرا میگوید نترسید؟ برای اینکه آنها میترسند.
هر که او را برگِ این ایمان بُوَد
همچو برگ از بیمِ این لرزان بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۸۹)
هر کسی ایمان واقعی داشته باشد، از بیمِ از دست دادن ایمان دائماً میلرزد. و
بر بِلیس و دیو از آن خندیدهای
که تو خود را نیکِ مردم دیدهای
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۹۰)
بِلیس: مخفّف ابلیس، شیطان.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
برای این به ابلیس ما میخندیم که فکر میکنیم ما پندار کمال داریم، ما کاملترین آدم هستیم.
چون کنَد جان بازگونه پوستین
چند واوَیلیٰ برآرَد ز اهل دین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۹۱)
بازگونه: واژگونه.
واوَیلیٰ: کلمۀ افسوس که در نوحه و ماتم استعمال میکنند، مصیبت.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یکدفعه جان ما یک سری ایرادهای ما را رو میکند از اهل ایمان، از اهل دین صدای واوَیل، وامصیبتها، ای وای! ما این چیزها در ما بوده، ما حسود بودهایم؟! ما سختگیر بودهایم؟! ما بیوفا بودهایم؟! ما دروغگو بودهایم؟! ما گناه میکنیم میاندازیم گردن دیگران؟! فکر کردهایم ما این کارها را نمیکنیم.
«چند واوَیلیٰ برآرَد ز اهل دین». چون اگر جان، اگر منذهنی یک، آن رویش را نشان بدهد، برای همین در آن قسمت میگوید «باش اندر امتحانِ ما مُجیر» یعنی در امتحان ما پناهدهنده باش. بله؟
وقتی زندگی ما را امتحان میکند، یکدفعه متوجه میشویم که نه، آن ایرادهایی که به مردم میگفتیم شما دارید ما نداریم، بروید این ایرادها را، در ما هم بوده و بزرگتر از آن بوده. خلاصه،
لاتَخافُوا از خدا نشنیدهای؟
پس چه خود را ایمن و خوش دیدهای؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۹)
لاتَخافُوا: نترسید
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید این آیه را نخواندهای توی آن لاتَخافُوا هست؟ چرا ایمن و خوشحال هستی؟ یعنی اینقدر سخت است این فضاگشایی کردن و کار روی خود کردن در چرخۀ سازندگی بودن و به چرخۀ تخریب نیفتادن، کاری به دیگران نداشتن، با منذهنی منذهنیِ مردم را عوض نکردن، ایراد نگرفتن. این کارها میگوید سخت است. برای همین میگوید خداوند گفته شما بیایید فضا را باز کنید نترسید. نترسید، دارد مولانا اشاره میکند پس باید بترسید وگرنه او نمیگفت بترسید. توجه میکنید؟ حالا،
«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ.»
«بر آنان كه گفتند: پروردگار ما الله است و پايدارى ورزيدند، فرشتگان فرود مىآيند كه مترسيد و غمگين مباشيد، شما را به بهشتى كه به شما وعده داده شده بشارت است.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ فصّلت (۴۱)، آیهٔ ۳۰)
«بر آنان كه گفتند: پروردگار ما الله است و پايدارى ورزيدند» یعنی آنهایی که در ذهن نرفتند فضاگشایی کردند، گفتند ما خدای واقعی داریم نه خدای ذهنی. «بر آنان كه گفتند: پروردگار ما الله است و پايدارى ورزيدند، فرشتگان فرود مىآيند كه مترسيد و غمگين مباشيد» توجه میکنید؟ فرشتگان به ایشان میگویند که مترسید، از چه میترسند اینها؟ غم چه چیزی را دارند؟ ممکن است که پایشان بلغزد، این پایداری و صبرشان از بین برود. میگوید خداوند به آنها میگوید نترسید. «شما را به بهشتی که به شما وعده داده شده بشارت است»، یعنی این فضا باز خواهد شد، باز خواهد شد، باز خواهد شد و چیزی از این جهنم منذهنی باقی نخواهد ماند و شما منتقل خواهید شد.
بهشتی که به ما وعده داده شده درواقع فضای گشودهشدهٔ بدون همانیدگی و درد است در همین جهان، پس میگوید نترسید. این بیت هم براساس همین آیه هست، «لاتَخافُوا». منتها به چه کسی میگوید؟ به کسانی که با کسی کاری ندارند. درست است؟
🔟3️⃣4️⃣ ۵۱ 🔟3️⃣4️⃣
پس چه خود را ایمن و خوش دیدهای؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۹)
لاتَخافُوا: نترسید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در آیهای که هست الآن میخوانیم، آنجا میگوید کسانی که فضا را باز میکنند روی خودشان کار میکنند مؤمن واقعی هستند، شما نترسید. چرا میگوید نترسید؟ برای اینکه آنها میترسند.
هر که او را برگِ این ایمان بُوَد
همچو برگ از بیمِ این لرزان بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۸۹)
هر کسی ایمان واقعی داشته باشد، از بیمِ از دست دادن ایمان دائماً میلرزد. و
بر بِلیس و دیو از آن خندیدهای
که تو خود را نیکِ مردم دیدهای
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۹۰)
بِلیس: مخفّف ابلیس، شیطان.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
برای این به ابلیس ما میخندیم که فکر میکنیم ما پندار کمال داریم، ما کاملترین آدم هستیم.
چون کنَد جان بازگونه پوستین
چند واوَیلیٰ برآرَد ز اهل دین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۹۱)
بازگونه: واژگونه.
واوَیلیٰ: کلمۀ افسوس که در نوحه و ماتم استعمال میکنند، مصیبت.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یکدفعه جان ما یک سری ایرادهای ما را رو میکند از اهل ایمان، از اهل دین صدای واوَیل، وامصیبتها، ای وای! ما این چیزها در ما بوده، ما حسود بودهایم؟! ما سختگیر بودهایم؟! ما بیوفا بودهایم؟! ما دروغگو بودهایم؟! ما گناه میکنیم میاندازیم گردن دیگران؟! فکر کردهایم ما این کارها را نمیکنیم.
«چند واوَیلیٰ برآرَد ز اهل دین». چون اگر جان، اگر منذهنی یک، آن رویش را نشان بدهد، برای همین در آن قسمت میگوید «باش اندر امتحانِ ما مُجیر» یعنی در امتحان ما پناهدهنده باش. بله؟
وقتی زندگی ما را امتحان میکند، یکدفعه متوجه میشویم که نه، آن ایرادهایی که به مردم میگفتیم شما دارید ما نداریم، بروید این ایرادها را، در ما هم بوده و بزرگتر از آن بوده. خلاصه،
لاتَخافُوا از خدا نشنیدهای؟
پس چه خود را ایمن و خوش دیدهای؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۹)
لاتَخافُوا: نترسید
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید این آیه را نخواندهای توی آن لاتَخافُوا هست؟ چرا ایمن و خوشحال هستی؟ یعنی اینقدر سخت است این فضاگشایی کردن و کار روی خود کردن در چرخۀ سازندگی بودن و به چرخۀ تخریب نیفتادن، کاری به دیگران نداشتن، با منذهنی منذهنیِ مردم را عوض نکردن، ایراد نگرفتن. این کارها میگوید سخت است. برای همین میگوید خداوند گفته شما بیایید فضا را باز کنید نترسید. نترسید، دارد مولانا اشاره میکند پس باید بترسید وگرنه او نمیگفت بترسید. توجه میکنید؟ حالا،
«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ.»
«بر آنان كه گفتند: پروردگار ما الله است و پايدارى ورزيدند، فرشتگان فرود مىآيند كه مترسيد و غمگين مباشيد، شما را به بهشتى كه به شما وعده داده شده بشارت است.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ فصّلت (۴۱)، آیهٔ ۳۰)
«بر آنان كه گفتند: پروردگار ما الله است و پايدارى ورزيدند» یعنی آنهایی که در ذهن نرفتند فضاگشایی کردند، گفتند ما خدای واقعی داریم نه خدای ذهنی. «بر آنان كه گفتند: پروردگار ما الله است و پايدارى ورزيدند، فرشتگان فرود مىآيند كه مترسيد و غمگين مباشيد» توجه میکنید؟ فرشتگان به ایشان میگویند که مترسید، از چه میترسند اینها؟ غم چه چیزی را دارند؟ ممکن است که پایشان بلغزد، این پایداری و صبرشان از بین برود. میگوید خداوند به آنها میگوید نترسید. «شما را به بهشتی که به شما وعده داده شده بشارت است»، یعنی این فضا باز خواهد شد، باز خواهد شد، باز خواهد شد و چیزی از این جهنم منذهنی باقی نخواهد ماند و شما منتقل خواهید شد.
بهشتی که به ما وعده داده شده درواقع فضای گشودهشدهٔ بدون همانیدگی و درد است در همین جهان، پس میگوید نترسید. این بیت هم براساس همین آیه هست، «لاتَخافُوا». منتها به چه کسی میگوید؟ به کسانی که با کسی کاری ندارند. درست است؟
🔟3️⃣4️⃣ ۵۱ 🔟3️⃣4️⃣
گر همان عیبت نبود، ایمن مباش
بوک آن عیب از تو گردد نیز فاش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۸)
بوک: باشد که، شاید
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عیب کردن ریش را دارویِ اوست
چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۷)
ریش: زخم
اِرْحَمُو: فعل امر بهمعنیِ رحم کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
جای ترحم خداوند، جای لطف خداوند هست و به شما میگوید فضا را باز کنید، نه غمگین باشید و نه بترسید، من پشت شما هستم. فقط ایرادهای خودتان را پیدا کنید، حواستان به خودتان باشد. این هم که گفتیم، از دفتر اول سه بیت برایتان میخوانم.
لاتَخٰافُوا هست نُزْلِ خایفان
هست در خور از برایِ خایف، آن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۲۹)
نُزل: طعامی که برای مهمان فراهم کنند.
خایِف: ترسان، ترسنده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر که ترسد، مر وَرا ایمن کنند
مَر، دلِ ترسنده را ساکن کنند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۳۰)
آنکه خوفش نیست چون گویی مترس؟
درس چهْدهی؟ نیست او محتاجِ درس
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۳۱)
نُزل یعنی همین غذا، طعام. خایِف: ترسان. میگوید این اصطلاح یا واژهٔ لاتَخافُوا که میگوید مترسید، این غذای آدمهایی است که میترسند و این ترسیدن در اینجا مثبت است، این ترسیدن، ترسیدن منذهنی نیست که شما میگویید فردا چه میشود، بترسید. نه! این ترسیدن حالتی است که انسان فضا را باز کند باز کند باز کند، همانی که الآن خواندم،
هر که او را برگِ این ایمان بُوَد
همچو برگ، از بیمِ این لرزان بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۸۹)
هر کسی این ایمان را داشته باشد از اینکه ایمانش از بین برود و یکدفعه بیفتد به ذهن، دائماً مثل بید میلرزد. این ترسیدن از آن است که نکند یک چیزی بیاید به مرکزم، نکند من با یک چیزی همانیده بشوم، نکند یک درد قدیمی بیاید بالا من بروم ذهن، من حواسم به خودم هست.
لاتَخافُوا به اینجاها دلالت دارد. میگوید لاتَخافُوا غذای کسانی هست که میترسند ایمانشان از دست برود و این شایسته هست برای «ترسنده»، این غذا را به همه نمیدهند، یعنی این غذای خوبی است. «هر که ترسد»، هر که فضا را باز کند و صبر کند و بترسد که این ممکن است بسته بشود و حواسش به خودش باشد مبادا بسته بشود، پرهیز کند و هزارتا کار دیگر که بسته نشود، میگوید زندگی او را ایمن میکند و «دل ترسنده را ساکن» میکند، آن کسی که میترسد یکدفعه پایش بلغزد.
اما کسی که نمیترسد همه کار میکند با منذهنی، به این ایراد میگیرد به آن ایراد میگیرد، به او دروغ میبندد، به این اتهام میبندد، آن کسی که نمیترسد، چهجوری به او بگوییم مترس؟! او که اصلاً نمیترسد هر کار منذهنی را میکند. برای چه درس بدهی؟! او که محتاج درس نیست. پس محتاج درس کسی است که همان که در غزل هم بود، میگفت که این نیاز شما، نیاز واقعی شما، نه ناز شما «مُهر حضرت سلیمان» است و این را از دست نده.
سالها ابلیس، نیکونام زیست
گشت رسوا، بین که او را نام چیست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۰)
در جهان، معروف بُد عُلیایِ او
گشت معروفی به عکس، ای وایِ او
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۱)
عُلیا : بزرگی، عظمت
عَلیا: مکانِ مرتفع، جای بلند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تا نهیی ایمن، تو معروفی مجو
رو بشو از خوف، پس بنْمای رو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۲)
پس سالها، دوباره برگشتیم به ابلیس، نامش نیکو بود، بسیار معروف بود. معروف بود به بزرگی و بعداً رسوا شد. میخواهد بگوید که نه کار ابلیس گرفت نه منذهنی با چرخهٔ بهاصطلاح تخریب به جایی میرسد.
سالها ابلیس، نیکونام زیست
گشت رسوا، بین که او را نام چیست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۰)
ببین نام، نامش چیست؟ نامش ابلیس به معنی ناامید هست «نومید». و منذهنی هم درواقع ناامید است. منذهنی را ادامه بدهیم در چهل پنجاه سالگی، آدم، انسان، آدم اینقدر ناامید میشود که نمیخواهد دیگر کاری بکند، دیگر نمیشود. چون هر راه منذهنی را انتخاب کرده هر راه ابلیسی را امتحان کرده، میگوید بزرگی او در جهان معروف بود اما معروفیاش به عکس شد، وای به حالش!
🔟3️⃣4️⃣ ۵۲ 🔟3️⃣4️⃣
بوک آن عیب از تو گردد نیز فاش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۸)
بوک: باشد که، شاید
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عیب کردن ریش را دارویِ اوست
چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۷)
ریش: زخم
اِرْحَمُو: فعل امر بهمعنیِ رحم کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
جای ترحم خداوند، جای لطف خداوند هست و به شما میگوید فضا را باز کنید، نه غمگین باشید و نه بترسید، من پشت شما هستم. فقط ایرادهای خودتان را پیدا کنید، حواستان به خودتان باشد. این هم که گفتیم، از دفتر اول سه بیت برایتان میخوانم.
لاتَخٰافُوا هست نُزْلِ خایفان
هست در خور از برایِ خایف، آن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۲۹)
نُزل: طعامی که برای مهمان فراهم کنند.
خایِف: ترسان، ترسنده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر که ترسد، مر وَرا ایمن کنند
مَر، دلِ ترسنده را ساکن کنند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۳۰)
آنکه خوفش نیست چون گویی مترس؟
درس چهْدهی؟ نیست او محتاجِ درس
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۳۱)
نُزل یعنی همین غذا، طعام. خایِف: ترسان. میگوید این اصطلاح یا واژهٔ لاتَخافُوا که میگوید مترسید، این غذای آدمهایی است که میترسند و این ترسیدن در اینجا مثبت است، این ترسیدن، ترسیدن منذهنی نیست که شما میگویید فردا چه میشود، بترسید. نه! این ترسیدن حالتی است که انسان فضا را باز کند باز کند باز کند، همانی که الآن خواندم،
هر که او را برگِ این ایمان بُوَد
همچو برگ، از بیمِ این لرزان بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۸۹)
هر کسی این ایمان را داشته باشد از اینکه ایمانش از بین برود و یکدفعه بیفتد به ذهن، دائماً مثل بید میلرزد. این ترسیدن از آن است که نکند یک چیزی بیاید به مرکزم، نکند من با یک چیزی همانیده بشوم، نکند یک درد قدیمی بیاید بالا من بروم ذهن، من حواسم به خودم هست.
لاتَخافُوا به اینجاها دلالت دارد. میگوید لاتَخافُوا غذای کسانی هست که میترسند ایمانشان از دست برود و این شایسته هست برای «ترسنده»، این غذا را به همه نمیدهند، یعنی این غذای خوبی است. «هر که ترسد»، هر که فضا را باز کند و صبر کند و بترسد که این ممکن است بسته بشود و حواسش به خودش باشد مبادا بسته بشود، پرهیز کند و هزارتا کار دیگر که بسته نشود، میگوید زندگی او را ایمن میکند و «دل ترسنده را ساکن» میکند، آن کسی که میترسد یکدفعه پایش بلغزد.
اما کسی که نمیترسد همه کار میکند با منذهنی، به این ایراد میگیرد به آن ایراد میگیرد، به او دروغ میبندد، به این اتهام میبندد، آن کسی که نمیترسد، چهجوری به او بگوییم مترس؟! او که اصلاً نمیترسد هر کار منذهنی را میکند. برای چه درس بدهی؟! او که محتاج درس نیست. پس محتاج درس کسی است که همان که در غزل هم بود، میگفت که این نیاز شما، نیاز واقعی شما، نه ناز شما «مُهر حضرت سلیمان» است و این را از دست نده.
سالها ابلیس، نیکونام زیست
گشت رسوا، بین که او را نام چیست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۰)
در جهان، معروف بُد عُلیایِ او
گشت معروفی به عکس، ای وایِ او
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۱)
عُلیا : بزرگی، عظمت
عَلیا: مکانِ مرتفع، جای بلند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تا نهیی ایمن، تو معروفی مجو
رو بشو از خوف، پس بنْمای رو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۲)
پس سالها، دوباره برگشتیم به ابلیس، نامش نیکو بود، بسیار معروف بود. معروف بود به بزرگی و بعداً رسوا شد. میخواهد بگوید که نه کار ابلیس گرفت نه منذهنی با چرخهٔ بهاصطلاح تخریب به جایی میرسد.
سالها ابلیس، نیکونام زیست
گشت رسوا، بین که او را نام چیست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۰)
ببین نام، نامش چیست؟ نامش ابلیس به معنی ناامید هست «نومید». و منذهنی هم درواقع ناامید است. منذهنی را ادامه بدهیم در چهل پنجاه سالگی، آدم، انسان، آدم اینقدر ناامید میشود که نمیخواهد دیگر کاری بکند، دیگر نمیشود. چون هر راه منذهنی را انتخاب کرده هر راه ابلیسی را امتحان کرده، میگوید بزرگی او در جهان معروف بود اما معروفیاش به عکس شد، وای به حالش!
🔟3️⃣4️⃣ ۵۲ 🔟3️⃣4️⃣
اینها را ما باید به خودمان هم اعمال کنیم که آیا معروفیت من واقعاً دروغین است، من علاقه به معروفیت دارم ولی منذهنی دارم خوشم میآید معروف بشوم؟ میگوید وقتی فضا باز نشده، به زندگی زنده نشدی بهاندازهٔ کافی «تو معروفی مجو» نخواه که معروف بشوی و از ترس صورتت را بشور، از ترس، همان ترس افتادن به خرابکاری. صورتت را بشور تا روی اصلیات را نشان بدهی، روی اصلی شما همین خداییت شما است.
عُلیا: بزرگی. عَلیا: مکان مرتفع و جای بلند که احتمالاً هر دوی این واژهها میخورد به آن، حالا عُلیا خواندیم ما.
تا نرویَد ریشِ تو ای خوبِ من
بر دگر سادهزَنَخ طعنه مَزَن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۳)
سادهزَنَخ : آنکه صورتش مو نَرُسته باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این نگر که مبتلا شد جانِ او
تا در افتادهست و، او شد پندِ تو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۴)
تو نیفتادی که باشی پندِ او
زهر، او نوشید، تو خور قندِ او
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۵)
سادهزَنَخ: آنکه صورتش مو نَرُسته باشد. تمثیلی میزند مولانا، میگوید که تا زمانی که این ریشِ تو نرُسته، ای زیباروی من، بر کسانی که ریششان هنوز نرُسته طعنه مزن. یعنی تمثیل میزند تا زمانی که مرد نشدی، مرد نشدی هم یعنی انسان نشدی، تا زمانی که فضا را باز نکردی بهاندازهٔ کافی به زندگی زنده نشدی به کسانی که منذهنی دارند طعنه مزن. این را نگاه کن که جان او مبتلا شده، گیر افتاده به مسئله برخورده و گرفتار شده، اشتباه کرده و تو از او یاد بگیر، پند بگیر.
پس شما اگر یک منذهنی را میبینید که به مسئلهای برخورده شما دیگر ملامت نکنید و از او یاد بگیرید، بد نگویید، طعنه نزنید. این را ببین چهجوری شد! تو که نیفتادی، تو که سقوط نکردی که پند او بشوی، برو خدا را شکر کن. او «زهر» نوشیده، او برحسب منذهنی عمل کرده، افتاده. حالا تو یاد بگیر و «قند او» را بخور. همینطور که عرض کردم هر لحظه منظور ما آزادی از مانع و یادگیری است. شما فقط میپرسید که من چهجوری از این مانع رد میشوم و به ناموس شما برنمیخورد. شما از پهلوی مانع رد میشوید، از پهلوی مسئله رد میشوید و یاد میگیرید.
لحظهبهلحظه سؤال میکنیم من چه یاد میگیرم، من چه یاد میگیرم، من چه یاد میگیرم. نه اینکه او عیبش را برطرف میکند یا نه، من چه یاد میگیرم؟ من فضا را باز میکنم با فضاگشایی از پهلوی مانع ایجاد شده یاد میگیرم و چرخهٔ سازندگی را به کار میاندازم، فضا را باز میکنم میروم به فضای «لا اَنساب». خودم کردم، من بهتر از او نیستم، من خودم را تغییر میدهم من یاد میگیرم.
تو نیفتادی که باشی پندِ او
زهر، او نوشید، تو خور قندِ او
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۵)
سادهزَنَخ: آنکه صورتش مو نَرُسته باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس کسانی که در اثر ادامهٔ منذهنی میافتند، سقوط میکنند، ما طعنه نمیزنیم بلکه یاد میگیریم. برای اینکه آنها پند ما شدند آنها به مشکل افتادند. همین مشکلشان بسشان است، طعنهٔ ما دیگر لازم نیست.
اجازه بدهید به همینجا بسنده کنیم. پس از چند دقیقه برنامهٔ گنج حضور را ادامه خواهم داد.
🔟3️⃣4️⃣ ۵۳ 🔟3️⃣4️⃣
عُلیا: بزرگی. عَلیا: مکان مرتفع و جای بلند که احتمالاً هر دوی این واژهها میخورد به آن، حالا عُلیا خواندیم ما.
تا نرویَد ریشِ تو ای خوبِ من
بر دگر سادهزَنَخ طعنه مَزَن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۳)
سادهزَنَخ : آنکه صورتش مو نَرُسته باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این نگر که مبتلا شد جانِ او
تا در افتادهست و، او شد پندِ تو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۴)
تو نیفتادی که باشی پندِ او
زهر، او نوشید، تو خور قندِ او
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۵)
سادهزَنَخ: آنکه صورتش مو نَرُسته باشد. تمثیلی میزند مولانا، میگوید که تا زمانی که این ریشِ تو نرُسته، ای زیباروی من، بر کسانی که ریششان هنوز نرُسته طعنه مزن. یعنی تمثیل میزند تا زمانی که مرد نشدی، مرد نشدی هم یعنی انسان نشدی، تا زمانی که فضا را باز نکردی بهاندازهٔ کافی به زندگی زنده نشدی به کسانی که منذهنی دارند طعنه مزن. این را نگاه کن که جان او مبتلا شده، گیر افتاده به مسئله برخورده و گرفتار شده، اشتباه کرده و تو از او یاد بگیر، پند بگیر.
پس شما اگر یک منذهنی را میبینید که به مسئلهای برخورده شما دیگر ملامت نکنید و از او یاد بگیرید، بد نگویید، طعنه نزنید. این را ببین چهجوری شد! تو که نیفتادی، تو که سقوط نکردی که پند او بشوی، برو خدا را شکر کن. او «زهر» نوشیده، او برحسب منذهنی عمل کرده، افتاده. حالا تو یاد بگیر و «قند او» را بخور. همینطور که عرض کردم هر لحظه منظور ما آزادی از مانع و یادگیری است. شما فقط میپرسید که من چهجوری از این مانع رد میشوم و به ناموس شما برنمیخورد. شما از پهلوی مانع رد میشوید، از پهلوی مسئله رد میشوید و یاد میگیرید.
لحظهبهلحظه سؤال میکنیم من چه یاد میگیرم، من چه یاد میگیرم، من چه یاد میگیرم. نه اینکه او عیبش را برطرف میکند یا نه، من چه یاد میگیرم؟ من فضا را باز میکنم با فضاگشایی از پهلوی مانع ایجاد شده یاد میگیرم و چرخهٔ سازندگی را به کار میاندازم، فضا را باز میکنم میروم به فضای «لا اَنساب». خودم کردم، من بهتر از او نیستم، من خودم را تغییر میدهم من یاد میگیرم.
تو نیفتادی که باشی پندِ او
زهر، او نوشید، تو خور قندِ او
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۵)
سادهزَنَخ: آنکه صورتش مو نَرُسته باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس کسانی که در اثر ادامهٔ منذهنی میافتند، سقوط میکنند، ما طعنه نمیزنیم بلکه یاد میگیریم. برای اینکه آنها پند ما شدند آنها به مشکل افتادند. همین مشکلشان بسشان است، طعنهٔ ما دیگر لازم نیست.
اجازه بدهید به همینجا بسنده کنیم. پس از چند دقیقه برنامهٔ گنج حضور را ادامه خواهم داد.
🔟3️⃣4️⃣ ۵۳ 🔟3️⃣4️⃣
Program 1034.docx
812.4 KB
فایل WORD متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۳۴
Program 1034.pdf
6.3 MB
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۳۴
Program 1034-BW.pdf
6.3 MB
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۳۴
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
TelTextProgram1034-0.docx
425.2 KB
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۳۴ (روزهای چهارشنبه)