ما لنگ شدیم اینجا، بربند درِ خانه
چرّنده و پرّنده لنگند درین حضرت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
یا «لنگاند در این حضرت». شما میبینید که ما در فضای همانیدگیها [شکل۹ (افسانه منذهنی)] لنگ هستیم. در این افسانهٔ منذهنی با ابزارهای منذهنی، مثل اشتباه میکنیم گردن دیگران میاندازیم یا اگر میفهمیم خودمان کردیم، خودمان و دیگران را ملامت میکنیم، سببسازی میکنیم. خود این تصویر نشان میدهد که هر لحظه مقاومت و قضاوت میکنیم، چیزهای آفل را به مرکزمان میآوریم، این لحظه زندگی را تبدیل به مانع، مسئله و دشمن میکنیم.
مآلاً همهچیز را میخواهیم به درد تبدیل کنیم، در همهٔ موارد درد ایجاد کنیم. پس اینجا کار پیش نمیرود. دردها بهطور فردی و جمعی بالا میآید، درد را میخواهیم پخش کنیم، نتیجهاش جنگ جمعی است، ستیزههای خانوادگی است. در فضای منذهنی کار پیش نمیرود.
اول باید بفهمیم که ما اینجا لنگ شدیم و مولانا میگوید فضا را باز کن [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، خانهٔ ما این فضای گشودهشده است، درِ خانه را هم ببند کسی نیاید و در این فضای گشودهشده ما لنگ نیستیم، برای اینکه زندگی از طریق ما فکر میکند اول، عمل میکند، «قضا و کُنفَکان» برقرار است، خِرد زندگی به فکر و عمل ما میریزد، پس «بربند درِ خانه».
آیا شما میتوانید فضا را باز کنید و در خانه را ببندید، بگویید من از کسی کمک نمیخواهم، مخصوصاً از منهای ذهنی؟ این بیت را که من مرتب میخوانم، «خاک بر دلداری اغیار پاش»، اغیار میخواهد جسم باشد، میخواهد آدم باشد، اگر منذهنی است به شما نمیتواند زندگی بدهد، ولی میتواند لنگ بکند شما را.
شما که فضا را باز کردید، در این خانه قرار گرفتید، مرتب منهای ذهنی میخواهند، «ناظر جنس منظور را تعیین میکند،» شما را از جنس خودشان بکنند، میخواهند دلداری بدهند، میخواهند عشق بدهند، میخواهند کمک کنند. نمیخواهم من.
«ما لنگ شدیم اینجا، بربند درِ خانه»، خانه، فضای گشودهشده، «چرّنده و پرّنده لنگند در این حضرت». در این حضرت یعنی در بارگاه ایزدی، انسان اگر بخواهد از این دنیا بچَرد یا حتی پرواز کند به آسمان بهصورت منذهنی، باز هم خواهد لنگید. بهعبارت دیگر در اینجا هر مخلوقی به خداوند احتیاج دارد. هر مخلوقی در این جهان برحسب خِرد زندگی اداره میشود، غیر از ما که خودمان را لنگ کردیم. اینهمه دانش هست که بابا این همانیدگیها را، منذهنی را بگذار کنار، بگذار خِرد کُل تو را اداره کند.
در پایین میگوید: «ای عشق تویی کُلّی»، همهچیز من را تو درست اداره میکنی، همهچیز من تو هستی. عشق هم یعنی وحدت با او. بعد آن موقع ما جدایی را ترجیح میدهیم. «بربند درِ خانه» واقعاً یک چیزی است که شما باید اجرا کنید، بگویید من نمیگذارم این محصول معنوی من را منهای ذهنی، اغیار زیر پایشان له کنند. این محافظتِ محصول معنویتان بهعهدۀ خودتان است، همین. «خاک بر دلداری اغیار پاش»، دلداری اغیار را من نمیخواهم.
پس معلوم شد در فضای ذهن ما لنگ هستیم، باید فضا را باز کنیم برویم خانه، در این خانهٔ فضای گشودهشده و در را ببندیم، نگذاریم کسی آنجا بیاید و ما میدانیم اگر کسی مزاحم بشود، تنها پناهمان فضاگشایی بیشتر است، نه انقباض و جواب دادن آن. مردم میخواهند ما را بکِشند بیرون و شما باید بدانید که این لحظه دوتا چیز را باید عمل کنید، یکی رهایی، آزادی، دومی یادگیری.
«بربند درِ خانه» یعنی چه؟ واقعاً یک «دَر» هست باید ببندیم؟ ما توی خیابان راه میرویم، خانه نیست که ببندیم. نمیگوید که برو خانهات بنشین گوشهگیر باش، نگذار کسی بیاید تو. نه تو باید کارهایت را انجام بدهی.
توی خیابان یکی میخواهد با شما دعوا کند سر هیچ و پوچ، شما باید یاد بگیرید از پهلوی مانع با فضاگشایی رد بشوید، این مانع است الآن، ایجاد شده. آزادی اولین ارزش است، من از این مانع باید آزاد بشوم. موانع زیادی ما درست کردهایم برای خودمان. اگر فضاگشایی بلد بودیم، آنها مانع نمیشدند.
شما ببینید چقدر مانع در ذهنتان دارید که میگویید این موانع نمیگذارند من زندگی کنم. خیلیها میگویند همسرم مانع زندگی من است، بچههایم مانع زندگی من است، پدر و مادرم مانع زندگی من است، دوستانم مانع زندگی، اوضاع مانع زندگی. خودشان ایجاد کردند.
فضا را باز کن، یاد بگیر با فضاگشایی آزاد بشوی از مانعی که الآن جلویت هست، با جدی نگرفتن آن چیزی که ذهن نشان میدهد و فضاگشایی، با استفاده از عقل فضای گشودهشده. بدانید که اگر مقاومت کنید و بروید ذهن، فلج هستید آنجا. نباید به این فضا بیایید [شکل۹ (افسانه منذهنی)]. مردم تحریک میکنند شما را بیایید به این فضا، فضای قضاوت، مقاومت، مسئلهسازی.
🔟3️⃣4️⃣ ۲۷ 🔟3️⃣4️⃣
چرّنده و پرّنده لنگند درین حضرت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
یا «لنگاند در این حضرت». شما میبینید که ما در فضای همانیدگیها [شکل۹ (افسانه منذهنی)] لنگ هستیم. در این افسانهٔ منذهنی با ابزارهای منذهنی، مثل اشتباه میکنیم گردن دیگران میاندازیم یا اگر میفهمیم خودمان کردیم، خودمان و دیگران را ملامت میکنیم، سببسازی میکنیم. خود این تصویر نشان میدهد که هر لحظه مقاومت و قضاوت میکنیم، چیزهای آفل را به مرکزمان میآوریم، این لحظه زندگی را تبدیل به مانع، مسئله و دشمن میکنیم.
مآلاً همهچیز را میخواهیم به درد تبدیل کنیم، در همهٔ موارد درد ایجاد کنیم. پس اینجا کار پیش نمیرود. دردها بهطور فردی و جمعی بالا میآید، درد را میخواهیم پخش کنیم، نتیجهاش جنگ جمعی است، ستیزههای خانوادگی است. در فضای منذهنی کار پیش نمیرود.
اول باید بفهمیم که ما اینجا لنگ شدیم و مولانا میگوید فضا را باز کن [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، خانهٔ ما این فضای گشودهشده است، درِ خانه را هم ببند کسی نیاید و در این فضای گشودهشده ما لنگ نیستیم، برای اینکه زندگی از طریق ما فکر میکند اول، عمل میکند، «قضا و کُنفَکان» برقرار است، خِرد زندگی به فکر و عمل ما میریزد، پس «بربند درِ خانه».
آیا شما میتوانید فضا را باز کنید و در خانه را ببندید، بگویید من از کسی کمک نمیخواهم، مخصوصاً از منهای ذهنی؟ این بیت را که من مرتب میخوانم، «خاک بر دلداری اغیار پاش»، اغیار میخواهد جسم باشد، میخواهد آدم باشد، اگر منذهنی است به شما نمیتواند زندگی بدهد، ولی میتواند لنگ بکند شما را.
شما که فضا را باز کردید، در این خانه قرار گرفتید، مرتب منهای ذهنی میخواهند، «ناظر جنس منظور را تعیین میکند،» شما را از جنس خودشان بکنند، میخواهند دلداری بدهند، میخواهند عشق بدهند، میخواهند کمک کنند. نمیخواهم من.
«ما لنگ شدیم اینجا، بربند درِ خانه»، خانه، فضای گشودهشده، «چرّنده و پرّنده لنگند در این حضرت». در این حضرت یعنی در بارگاه ایزدی، انسان اگر بخواهد از این دنیا بچَرد یا حتی پرواز کند به آسمان بهصورت منذهنی، باز هم خواهد لنگید. بهعبارت دیگر در اینجا هر مخلوقی به خداوند احتیاج دارد. هر مخلوقی در این جهان برحسب خِرد زندگی اداره میشود، غیر از ما که خودمان را لنگ کردیم. اینهمه دانش هست که بابا این همانیدگیها را، منذهنی را بگذار کنار، بگذار خِرد کُل تو را اداره کند.
در پایین میگوید: «ای عشق تویی کُلّی»، همهچیز من را تو درست اداره میکنی، همهچیز من تو هستی. عشق هم یعنی وحدت با او. بعد آن موقع ما جدایی را ترجیح میدهیم. «بربند درِ خانه» واقعاً یک چیزی است که شما باید اجرا کنید، بگویید من نمیگذارم این محصول معنوی من را منهای ذهنی، اغیار زیر پایشان له کنند. این محافظتِ محصول معنویتان بهعهدۀ خودتان است، همین. «خاک بر دلداری اغیار پاش»، دلداری اغیار را من نمیخواهم.
پس معلوم شد در فضای ذهن ما لنگ هستیم، باید فضا را باز کنیم برویم خانه، در این خانهٔ فضای گشودهشده و در را ببندیم، نگذاریم کسی آنجا بیاید و ما میدانیم اگر کسی مزاحم بشود، تنها پناهمان فضاگشایی بیشتر است، نه انقباض و جواب دادن آن. مردم میخواهند ما را بکِشند بیرون و شما باید بدانید که این لحظه دوتا چیز را باید عمل کنید، یکی رهایی، آزادی، دومی یادگیری.
«بربند درِ خانه» یعنی چه؟ واقعاً یک «دَر» هست باید ببندیم؟ ما توی خیابان راه میرویم، خانه نیست که ببندیم. نمیگوید که برو خانهات بنشین گوشهگیر باش، نگذار کسی بیاید تو. نه تو باید کارهایت را انجام بدهی.
توی خیابان یکی میخواهد با شما دعوا کند سر هیچ و پوچ، شما باید یاد بگیرید از پهلوی مانع با فضاگشایی رد بشوید، این مانع است الآن، ایجاد شده. آزادی اولین ارزش است، من از این مانع باید آزاد بشوم. موانع زیادی ما درست کردهایم برای خودمان. اگر فضاگشایی بلد بودیم، آنها مانع نمیشدند.
شما ببینید چقدر مانع در ذهنتان دارید که میگویید این موانع نمیگذارند من زندگی کنم. خیلیها میگویند همسرم مانع زندگی من است، بچههایم مانع زندگی من است، پدر و مادرم مانع زندگی من است، دوستانم مانع زندگی، اوضاع مانع زندگی. خودشان ایجاد کردند.
فضا را باز کن، یاد بگیر با فضاگشایی آزاد بشوی از مانعی که الآن جلویت هست، با جدی نگرفتن آن چیزی که ذهن نشان میدهد و فضاگشایی، با استفاده از عقل فضای گشودهشده. بدانید که اگر مقاومت کنید و بروید ذهن، فلج هستید آنجا. نباید به این فضا بیایید [شکل۹ (افسانه منذهنی)]. مردم تحریک میکنند شما را بیایید به این فضا، فضای قضاوت، مقاومت، مسئلهسازی.
🔟3️⃣4️⃣ ۲۷ 🔟3️⃣4️⃣
نه، باید بروید اینجا [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، حقیقت وجودیتان را به معرض نمایش بگذارید، فضا باز کنید، فضا باز کنید و بدانید که در این فضای همانیدگی [شکل۹ (افسانه منذهنی)]، چه بخواهید از این دنیا بچرید، چه بخواهید حتی بال دربیاورید بپرید، در آسمان هم زندگی کنید، باز هم لنگ هستید. مجبور هستید که خودتان را در معرض خِرد زندگی قرار بدهید [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. من باید بهوسیلهٔ عقل کل اداره بشوم، تا حالا بهوسیلهٔ عقل جزوی خودم اداره شدم، لنگ شدم. درست است؟
تو چو بازِ پای بسته، تَنِ تو چو کُنده بَر پا
تو به چنگِ خویش باید که گره ز پا گشایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل۲۸۴۰)
ما هم الٓان مانند باز پایبسته هستیم و این همانیدگیهای ما، موانع ما، مانند کُنده بر پای ما هستند. با فضاگشایی و با خِردی که زندگی میدهد، این موانع را باید از جلوی راهمان برداریم، با چنگ خودمان با دستان خودمان گره را از پای خودمان باید باز کنیم. گره همانیدگیها را ما باید خودمان باز کنیم، درست است که میگوییم زندگی کمک میکند، ولی زندگی کمک میکند با خِردی که به شما میدهد، ولی عمل را شما باید بکنید.
یک بار گفتیم شما رانندگی میکنید، ولی این سیستمی که راه را به شما نشان میدهد، که اخیراً در اتومبیلهایمان نصب میکنیم، آن هم راه را نشان میدهد، آن راه را نشان میدهد، ولی راننده شما هستید، وقتی میگوید چپ بپیچ باید چپ بپیچی، راست برو باید راست بروی. پس بنابراین خِرد زندگی شما را هدایت میکند و عملکننده با چنگ خودت گرهها را از پایت باز میکنی.
پاهایِ تو بگشاید، روشن به تو بنماید
تا تو همه تن چون گُل در خنده شوی با ما
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۷۴)
زندگی به دستان شما، پاهای شما را باز میکند و خیلی صریح و روشن به شما نشان میدهد، همهچیز را نشان میدهد. وقتی شما الآن فضا را باز میکنید بهصورت ناظر نگاه میکنید، خواهید دید که در ذهنتان چه فکرهای منفی میکنید، چه فکرهای خطرناکی میکنید، چرا شب خوابتان نمیبرد؟ چرا میترسید؟ چرا ناامید هستید؟ چرا حسود هستید؟ روشن به تو نشان میدهد، ولی آن خِرد به شما کمک میکند که اینها را همه بریزید، مانند گل باز بشوید و در خنده شوید، با چه کسی؟ با ما، یعنی با خرد زندگی، با خداوند، با فضا گشایی و به کمک او.
ای عشق تویی کُلّی، هم تاجی و هم غُلّی
هم دعوتِ پیغامبر هم دهدلیِ امّت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
غُلّ: بند و زنجیر آهنین که به گردن و دست زندانیان بندند.
دَهدلی: تردید زیاد، شک فراوان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ای عشق همهچیز من تو هستی. واقعاً هیچ کمکی، هیچ نیرویی نیست غیر از یکی شدن با زندگی. همهچیز من تو هستی. هم تاج پادشاهی من هستی اگر وصل به تو باشم. عشق یعنی چه؟ عشق یعنی یکی شدن با خداوند یا زندگی در این لحظه. همین بهاندازهای که فضا باز میکنید، شما به عشق روی میآورید. هرچه توان داریم ما حواسمان را دادیم به فضاگشایی. پس اگر تو بیایی تاج را به سرم میگذارم، ولی اگر از تو جدا بشوم، زنجیر به پایم میافتد، زنجیر همانیدگیها. غیبت تو زنجیر است، آمدن تو تاج شاهیام است.
ای عشق این هم دعوت پیغمبر است، چرا؟ برای اینکه پیغمبر به او زنده است، به مرکز عدم است دائماً، دائماً فضا را گشوده و گشوده نگه داشته. به هر کسی میرسد زندگی را در او قلقلک میدهد. هر کسی که پیغام از آنور میآورد، دعوت پیغمبر یا حضرت رسول یا آدمهایی مثل مولانا که اینها هم پیغام آوردند. هر کسی پیغام آورده، پس هیچ همانیدگی در مرکزش نیست، جزو خوبان شده.
اگر شما جزو خوبان بشوید، در مرکزتان همانیدگی نباشد، زندگی باشد، به هرجا میروید ناظر جنس منظور را تعیین میکند، چون شما را هم نمیشود از این ریشهٔ بینهایت درآورد. چرا ما زودی از فضای گشودهشده بسته میشویم میرویم به ذهن؟ برای اینکه عمق نداریم.
یک موقعی هست شما یک درختی هستید ریشهٔ بینهایت، شما را دیگر نمیشود درآورد، کوه شُدید، تکان نمیخورید با باد حوادث، خشمگین نمیشوید، ناراحت نمیشوید، واکنش نشان نمیدهید، بهراحتی نمیشود شما را به ذهن بُرد، نه اصلاً نمیشود به ذهن برد.
در اینجا منظورش از پیغمبر کسی است که به ذهن دیگر نمیرود. بنابراین ناظر جنس منظور را تعیین میکند، به هر کسی میرسد دعوت میکند به زندگی، چون زندگی را در او شناسایی میکند، آنها فوراً در مرکزشان زندگی را حس میکنند، پس دعوت پیغمبر عشق است، عشق سبب دعوت پیغمبر میشود.
اما چون امت، کسانی که دور و ور پیغمبر هستند، ما اطراف مولانا هستیم، دهدله هستیم، شک داریم، منذهنی داریم، از طریق همانیدگیها میبینیم، تقلید داریم، بنابراین عشق به ما کمک نمیکند. پیغمبر به ما کمک میکند، ما انکار میکنیم، چون ما در فضای قیاس هستیم، در ذهن هستیم.
🔟3️⃣4️⃣ ۲۸ 🔟3️⃣4️⃣
تو چو بازِ پای بسته، تَنِ تو چو کُنده بَر پا
تو به چنگِ خویش باید که گره ز پا گشایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل۲۸۴۰)
ما هم الٓان مانند باز پایبسته هستیم و این همانیدگیهای ما، موانع ما، مانند کُنده بر پای ما هستند. با فضاگشایی و با خِردی که زندگی میدهد، این موانع را باید از جلوی راهمان برداریم، با چنگ خودمان با دستان خودمان گره را از پای خودمان باید باز کنیم. گره همانیدگیها را ما باید خودمان باز کنیم، درست است که میگوییم زندگی کمک میکند، ولی زندگی کمک میکند با خِردی که به شما میدهد، ولی عمل را شما باید بکنید.
یک بار گفتیم شما رانندگی میکنید، ولی این سیستمی که راه را به شما نشان میدهد، که اخیراً در اتومبیلهایمان نصب میکنیم، آن هم راه را نشان میدهد، آن راه را نشان میدهد، ولی راننده شما هستید، وقتی میگوید چپ بپیچ باید چپ بپیچی، راست برو باید راست بروی. پس بنابراین خِرد زندگی شما را هدایت میکند و عملکننده با چنگ خودت گرهها را از پایت باز میکنی.
پاهایِ تو بگشاید، روشن به تو بنماید
تا تو همه تن چون گُل در خنده شوی با ما
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۷۴)
زندگی به دستان شما، پاهای شما را باز میکند و خیلی صریح و روشن به شما نشان میدهد، همهچیز را نشان میدهد. وقتی شما الآن فضا را باز میکنید بهصورت ناظر نگاه میکنید، خواهید دید که در ذهنتان چه فکرهای منفی میکنید، چه فکرهای خطرناکی میکنید، چرا شب خوابتان نمیبرد؟ چرا میترسید؟ چرا ناامید هستید؟ چرا حسود هستید؟ روشن به تو نشان میدهد، ولی آن خِرد به شما کمک میکند که اینها را همه بریزید، مانند گل باز بشوید و در خنده شوید، با چه کسی؟ با ما، یعنی با خرد زندگی، با خداوند، با فضا گشایی و به کمک او.
ای عشق تویی کُلّی، هم تاجی و هم غُلّی
هم دعوتِ پیغامبر هم دهدلیِ امّت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
غُلّ: بند و زنجیر آهنین که به گردن و دست زندانیان بندند.
دَهدلی: تردید زیاد، شک فراوان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ای عشق همهچیز من تو هستی. واقعاً هیچ کمکی، هیچ نیرویی نیست غیر از یکی شدن با زندگی. همهچیز من تو هستی. هم تاج پادشاهی من هستی اگر وصل به تو باشم. عشق یعنی چه؟ عشق یعنی یکی شدن با خداوند یا زندگی در این لحظه. همین بهاندازهای که فضا باز میکنید، شما به عشق روی میآورید. هرچه توان داریم ما حواسمان را دادیم به فضاگشایی. پس اگر تو بیایی تاج را به سرم میگذارم، ولی اگر از تو جدا بشوم، زنجیر به پایم میافتد، زنجیر همانیدگیها. غیبت تو زنجیر است، آمدن تو تاج شاهیام است.
ای عشق این هم دعوت پیغمبر است، چرا؟ برای اینکه پیغمبر به او زنده است، به مرکز عدم است دائماً، دائماً فضا را گشوده و گشوده نگه داشته. به هر کسی میرسد زندگی را در او قلقلک میدهد. هر کسی که پیغام از آنور میآورد، دعوت پیغمبر یا حضرت رسول یا آدمهایی مثل مولانا که اینها هم پیغام آوردند. هر کسی پیغام آورده، پس هیچ همانیدگی در مرکزش نیست، جزو خوبان شده.
اگر شما جزو خوبان بشوید، در مرکزتان همانیدگی نباشد، زندگی باشد، به هرجا میروید ناظر جنس منظور را تعیین میکند، چون شما را هم نمیشود از این ریشهٔ بینهایت درآورد. چرا ما زودی از فضای گشودهشده بسته میشویم میرویم به ذهن؟ برای اینکه عمق نداریم.
یک موقعی هست شما یک درختی هستید ریشهٔ بینهایت، شما را دیگر نمیشود درآورد، کوه شُدید، تکان نمیخورید با باد حوادث، خشمگین نمیشوید، ناراحت نمیشوید، واکنش نشان نمیدهید، بهراحتی نمیشود شما را به ذهن بُرد، نه اصلاً نمیشود به ذهن برد.
در اینجا منظورش از پیغمبر کسی است که به ذهن دیگر نمیرود. بنابراین ناظر جنس منظور را تعیین میکند، به هر کسی میرسد دعوت میکند به زندگی، چون زندگی را در او شناسایی میکند، آنها فوراً در مرکزشان زندگی را حس میکنند، پس دعوت پیغمبر عشق است، عشق سبب دعوت پیغمبر میشود.
اما چون امت، کسانی که دور و ور پیغمبر هستند، ما اطراف مولانا هستیم، دهدله هستیم، شک داریم، منذهنی داریم، از طریق همانیدگیها میبینیم، تقلید داریم، بنابراین عشق به ما کمک نمیکند. پیغمبر به ما کمک میکند، ما انکار میکنیم، چون ما در فضای قیاس هستیم، در ذهن هستیم.
🔟3️⃣4️⃣ ۲۸ 🔟3️⃣4️⃣
او زندگی را، هشیاری را در ما، اَلَست را قلقلک میدهد، اَلَست تکان میخورد، میگوییم این دروغ است. میخواهیم با سببسازی بشناسیم. چهجوری میشود به زندگی زنده شد؟ با سببسازی توضیح بده. چهکار کنیم؟
چهکار کنیم ندارد. این شبیه آن است که میگوید یاوه باید بکنی نیت را. در زنده شدن به زندگی برای چه نداریم ما. شما نمیتوانید بگویید برای چه فضاگشایی میکنم؟ و جواب بدهی که برای زیاد شدن پولم، برای سالم شدن بدنم، برای انداختن دردهایم.
نیست اینطور. برای وصل شدن و یکی شدن، برای منظورِ اصلیمان، این. شما فضاگشایی میکنید فضاگشایی میکنید، فضای تبدیل به او میشوید، خیلی اتفاقات که سازنده است میافتد، اصلاً شما از آن خبر ندارید، نمیتوانی حدس بزنی.
پس دَهدلی، یعنی شک و تردید و سببسازی و تقلید و، که افراد منذهنی دارند، دعوت پیغمبر را خنثی میکنند. اگر پیغمبر بخواهد در شما زندگی را به ارتعاش دربیاورد و شما هم بخواهید پیغمبر را بکِشید به فضای ذهن، میشود همین قضیهٔ کاتبِ وحی. حالا، داریم میرسیم به چه؟ که این «انگشتریِ حاجت، مُهریست سلیمانی» که آیا من از ته دلم این نیاز را دارم یا من ناز دارم؟ ناز یعنی حسّ بینیازی. دَهدلی ما به این دلیل است که ما حسّ بینیازی میکنیم نسبتبه مولانا یا هر کسی که پیغام آورده.
پس کسی که در افسانۀ منذهنی [شکل۹ (افسانه منذهنی)] است و زنجیر در پاهایش است سرتاسر، آزادی را نمیشناسد، شاهیاش را نمیشناسد و مرتب میخواهد از جنس منذهنی بشود، سببسازی کند. میخواهد شک و تردیدش را حفظ کند. میخواهد حتی دیگران را به منذهنی بکشد، قضاوتهای ذهنی میکند. میخواهد توجیه کند با ذهنش. این با اینطوری [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] که فضا را باز کند به او زنده بشود جور نیست.
حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُم
نَحْوَهُ هٰذَا الَّذی لَمْ یَنْهَکُم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۵)
«در هر وضعیتی هستید روی خود را بهسویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن بازنداشتهاست.»
«در هر وضعتی هستید» این بیت میگوید در هر وضعیتی هستی که ذهن ایجاد کرده، رو به او بکن. با سببسازی. فقط این کار ممنوع نیست. هر کار دیگری ممنوع است از نظر زندگی. یعنی در این لحظه غیر از فضاگشایی و روی کردن به او هر کاری که با ذهن بکنید از نظرِ خداوند قدغن است. این بیت این را میگوید و مربوط به آیۀ قرآن هم هست.
در هر وضعیتی هستید روی خود را بهسویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که در اینجا آن وحدت یا سلیمان، خداوند است یا زندگی است که این چیزی است که خدا شما را از آن باز نداشته است. از بقیهٔ چیزها بازداشته است.
دیدِ رویِ جز تو شد غُلِّ گلو
کُلُّ شَیْءٍ ماسِوَیاللَّـه باطِلُ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۸)
«دیدنِ روی هر کس بهجز تو زنجیری است بر گردن. زیرا هر چیز جز خدا باطل است.»
غُلّ: زنجیر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«دیدنِ روی هر کسی» بهجز تو در این لحظه «زنجیری است بر گردن، زیرا هر چیز جز خدا باطل است.» توجه میکنید؟ غیر از اینکه فضا را باز کنیم با او یکی بشویم، هر کاری بکنیم میشود زنجیرِ گردن ما، بسته میشود، ما را میکِشد. «کُلُّ شَیْءٍ ماسِوَیاللَّـه باطِلُ» هر چیزی غیر از خداوند در مرکز ما باطل است. روشن است. و:
«إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلَالًا فَهِيَ إِلَى الْأَذْقَانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ.»
«و ما بر گردنهايشان تا زَنَخها غُلها نهاديم، چنانكه سرهايشان به بالاست و پايين آوردن نتوانند.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ یس (۳۶)، آیهٔ ۸)
«و ما بر گردنهايشان تا زَنَخها غُلها نهاديم،» غُل یعنی زنجیر، «چنانكه سرهايشان به بالاست و پايين آوردن نتوانند.» اینها را بارها و بارها خواندهایم ما برای شما.
اِئْتِیا کَرْهاً مهارِ عاقلان
اِئْتِیا طَوْعاً بهارِ بیدلان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۷۲)
«از روی کراهت و بیمِیلی بیایید، افسار عاقلان است، اما از روی رضا و خرسندی بیایید، بهار عاشقان است.»
در این لحظه یا شما فضا را به میل خودتان باز میکنید میآیید یا به زور میآیید. اما آنهایی که به زور میآیند با بیمیلی میآیند، اینها افسار عاقلان ذهنی است، اما آنهایی که با رضا و خرسندی میروند این «بهارِ عاشقان» است. شما از کدام یکی میخواهید؟ حتماً بهارِ عاشقان که به این برنامه گوش میکنید. بههرحال ما باید با کتک هم شده با سرخوردگیهای تمام، ناامیدیهای تمام بالاخره از سوها برگردیم.
🔟3️⃣4️⃣ ۲۹ 🔟3️⃣4️⃣
چهکار کنیم ندارد. این شبیه آن است که میگوید یاوه باید بکنی نیت را. در زنده شدن به زندگی برای چه نداریم ما. شما نمیتوانید بگویید برای چه فضاگشایی میکنم؟ و جواب بدهی که برای زیاد شدن پولم، برای سالم شدن بدنم، برای انداختن دردهایم.
نیست اینطور. برای وصل شدن و یکی شدن، برای منظورِ اصلیمان، این. شما فضاگشایی میکنید فضاگشایی میکنید، فضای تبدیل به او میشوید، خیلی اتفاقات که سازنده است میافتد، اصلاً شما از آن خبر ندارید، نمیتوانی حدس بزنی.
پس دَهدلی، یعنی شک و تردید و سببسازی و تقلید و، که افراد منذهنی دارند، دعوت پیغمبر را خنثی میکنند. اگر پیغمبر بخواهد در شما زندگی را به ارتعاش دربیاورد و شما هم بخواهید پیغمبر را بکِشید به فضای ذهن، میشود همین قضیهٔ کاتبِ وحی. حالا، داریم میرسیم به چه؟ که این «انگشتریِ حاجت، مُهریست سلیمانی» که آیا من از ته دلم این نیاز را دارم یا من ناز دارم؟ ناز یعنی حسّ بینیازی. دَهدلی ما به این دلیل است که ما حسّ بینیازی میکنیم نسبتبه مولانا یا هر کسی که پیغام آورده.
پس کسی که در افسانۀ منذهنی [شکل۹ (افسانه منذهنی)] است و زنجیر در پاهایش است سرتاسر، آزادی را نمیشناسد، شاهیاش را نمیشناسد و مرتب میخواهد از جنس منذهنی بشود، سببسازی کند. میخواهد شک و تردیدش را حفظ کند. میخواهد حتی دیگران را به منذهنی بکشد، قضاوتهای ذهنی میکند. میخواهد توجیه کند با ذهنش. این با اینطوری [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] که فضا را باز کند به او زنده بشود جور نیست.
حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُم
نَحْوَهُ هٰذَا الَّذی لَمْ یَنْهَکُم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۵)
«در هر وضعیتی هستید روی خود را بهسویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن بازنداشتهاست.»
«در هر وضعتی هستید» این بیت میگوید در هر وضعیتی هستی که ذهن ایجاد کرده، رو به او بکن. با سببسازی. فقط این کار ممنوع نیست. هر کار دیگری ممنوع است از نظر زندگی. یعنی در این لحظه غیر از فضاگشایی و روی کردن به او هر کاری که با ذهن بکنید از نظرِ خداوند قدغن است. این بیت این را میگوید و مربوط به آیۀ قرآن هم هست.
در هر وضعیتی هستید روی خود را بهسویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که در اینجا آن وحدت یا سلیمان، خداوند است یا زندگی است که این چیزی است که خدا شما را از آن باز نداشته است. از بقیهٔ چیزها بازداشته است.
دیدِ رویِ جز تو شد غُلِّ گلو
کُلُّ شَیْءٍ ماسِوَیاللَّـه باطِلُ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۸)
«دیدنِ روی هر کس بهجز تو زنجیری است بر گردن. زیرا هر چیز جز خدا باطل است.»
غُلّ: زنجیر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«دیدنِ روی هر کسی» بهجز تو در این لحظه «زنجیری است بر گردن، زیرا هر چیز جز خدا باطل است.» توجه میکنید؟ غیر از اینکه فضا را باز کنیم با او یکی بشویم، هر کاری بکنیم میشود زنجیرِ گردن ما، بسته میشود، ما را میکِشد. «کُلُّ شَیْءٍ ماسِوَیاللَّـه باطِلُ» هر چیزی غیر از خداوند در مرکز ما باطل است. روشن است. و:
«إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلَالًا فَهِيَ إِلَى الْأَذْقَانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ.»
«و ما بر گردنهايشان تا زَنَخها غُلها نهاديم، چنانكه سرهايشان به بالاست و پايين آوردن نتوانند.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ یس (۳۶)، آیهٔ ۸)
«و ما بر گردنهايشان تا زَنَخها غُلها نهاديم،» غُل یعنی زنجیر، «چنانكه سرهايشان به بالاست و پايين آوردن نتوانند.» اینها را بارها و بارها خواندهایم ما برای شما.
اِئْتِیا کَرْهاً مهارِ عاقلان
اِئْتِیا طَوْعاً بهارِ بیدلان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۷۲)
«از روی کراهت و بیمِیلی بیایید، افسار عاقلان است، اما از روی رضا و خرسندی بیایید، بهار عاشقان است.»
در این لحظه یا شما فضا را به میل خودتان باز میکنید میآیید یا به زور میآیید. اما آنهایی که به زور میآیند با بیمیلی میآیند، اینها افسار عاقلان ذهنی است، اما آنهایی که با رضا و خرسندی میروند این «بهارِ عاشقان» است. شما از کدام یکی میخواهید؟ حتماً بهارِ عاشقان که به این برنامه گوش میکنید. بههرحال ما باید با کتک هم شده با سرخوردگیهای تمام، ناامیدیهای تمام بالاخره از سوها برگردیم.
🔟3️⃣4️⃣ ۲۹ 🔟3️⃣4️⃣
«ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَ هِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ.»
«سپس به آسمان پرداخت و آن دودى بود. پس به آسمان و زمين گفت: خواه يا ناخواه بياييد. گفتند: فرمانبردار آمديم.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ فصّلت (۴۱)، آیهٔ ۱۱)
«سپس به آسمان پرداخت و آن دودى بود.» این آیه هم خیلی مهم است. یعنی «آسمان پرداخت»، یعنی ما به آسمان باید بپردازیم الآن، به باز کردن آسمان و این دودی است، دود همین دودِ ذهن است. «پس به آسمان و زمین گفت:»، یعنی به آسمان درون شما و به زمینِ شما. زمینِ شما الآن فعلاً زمینِ همانیده است. «به آسمان و زمین گفت: خواه ناخواه بیایید. گفتند: فرمانبردار آمدیم.»
یعنی خداوند الآن یا زندگی به شما میگوید فضا را باز کن و این چیزها بگذار کنده بشود این زندگیتان و به آسمان و به بینهایت تبدیل بشوید. شما یا قبول میکنید به میل یا به زور، هیچ چارهای ندارید. کدام یکی را قبول میکنید؟ شما بگویید به میل. بهاندازۀ کافی سختی کشیدیم.
از نیست برآوردی ما را جگری تشنه
بردوختهای ما را بر چشمهٔ این دولت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
مولانا میگوید که جگر ما از فضاگشایی و عدم کردن مرکزمان و ادامۀ این تشنه شده. منذهنی که تشنه نیست، تشنۀ همانیدگی و گرفتن درد است. «از نیست» یعنی با فضاگشایی [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. «از نیست برآوردی» یعنی از فضاگشایی و عدم برآوردی. برای ما چه برآوردی؟ یک جگری تشنه که ما هِی تشنهتر میشویم، هِی بیشتر میخواهیم فضا باز کنیم، هِی بیشتر میخواهیم از تو زندگی بگیریم، آب حیات بگیریم، خِرد بگیریم. «از نیست برآوردی ما را جگری تشنه، بردوختهای ما را» چشممان را دوختی بر این چشمۀ دولت.
پس چشمۀ دولت این فضای گشودهشده است. برای منذهنی [شکل۹ (افسانه منذهنی)] چشمۀ دولت همانیدگیها هستند، این دنیا است. شما از خودتان سؤال کنید که چشمۀ دولت من کجاست؟ جواب بدهید. اگر در ذهن همانیدگی دارید درد دارید، آیا چشمۀ دولتتان دردها هستند؟ مانعها هستند؟ مسائل هستند؟ دشمنها هستند؟ دردهای شما چشمۀ دولت شما هستند؟ نه، پس چرا اینقدر درد ایجاد میکنید؟
جمعاً ما چرا اینقدر درد ایجاد میکنیم؟ چرا مسئله ایجاد میکنیم؟ برای اینکه نمیدانیم که جگرِی تشنه با عدم بهوجود میآید، چشمۀ دولت یک جای دیگر است. دولت یعنی نیکبختی، کرّوفرّ، جلال و شکوه، خردمندی.
«بردوختهای ما را»، چشم ما را دوختهای به این چشمه با فضاگشایی. من هِی فضا را باز میکنم، باز میکنم ببینم از اینجا چه حاصل میشود. آیا در را بستم؟ خانه را بستم؟ اغیار میگذارند شما چشمتان را به این چشمۀ دولت بدوزید که با فضاگشایی برای شما باز شده؟ [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] به این چشمۀ دولت. باز هم «خاک بر دلداری اغیار پاش»، درِ خانه را ببند امروز گفته و چشمت را بدوز به این دولت. نه دولتی که در این شکل [شکل۹ (افسانه منذهنی)] از منذهنی میآید. منذهنی دولت ندارد، نیکبختی ندارد.
شما تا حالا منذهنی دیدید که به نیکبختی برسد؟ با ناموس، با پندارِ کمال، با درد، و پخشِ درد، با میدانم، به خرافات پناه آوردن! اینها چشمۀ دولت است؟! نه، ولی وقتی شما فضا را باز میکنید خردِ کل، عقلِ خداوند میریزد به فکر و عملتان، بله چشمۀ دولت است.
بعد از یک مدتی میبینید «جَفَّالقَلَم»، یعنی خداوند زندگی شما را در درون و بیرون هر لحظه مینویسد و شما با فضاگشایی سزاواریتان را شایستگیتان را بیشتر میکنید، میبینید در درون و بیرون زندگیتان فرداً درست دارد میشود. کاری هم به اغیار ندارید، یعنی کاری به منهای ذهنی دیگر ندارید شما. نه میخواهید درستشان کنید، نه میخواهید آنها به شما دلداری بدهند. شما مطمئن باشید از هیچ غیری، از هیچ منذهنی شما نمیتوانید عشق بگیرید. پس رها کنید.
گفت پیغمبر که جنّت از اِلٰه
گر همیخواهی، ز کَس چیزی مخواه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٣٣٣)
این «کَس» همین اغیار ِهستند. از مولانا میتوانی خرد بگیری. گر نخواهی یا:
چون نخواهی، من کفیلم مر تو را
جَنَّتُ الْمَأویٰ و دیدارِ خدا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۳۴)
جَنَّتُ الْمَأویٰ: یکی از بهشتهای هشتگانه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر از یک اغیار چیزی نخواهی واقعاً میگوید «من کفیلم»، من ضامن شما را به دیدار خدا میرسانم. پس معلوم میشود از اغیار چیز خواستن ما را معطل کرده در این جهان. پس چشمۀ دولت اغیار نیستند.
شما میدانید چقدر جلو میافتید که اگر چشمۀ دولت را اَغیار ندانید. اَغیار میتواند همسر ما باشد، فرزند ما باشد، پدر و مادر ما باشد، دوست ما باشد، رئیس ما باشد، هر کسی باشد. نخواهیم، نمیتواند بدهد. فقط کسی که به زندگی زنده است، «خوبان» هستند که دعوت میکنند.
🔟3️⃣4️⃣ ۳۰ 🔟3️⃣4️⃣
«سپس به آسمان پرداخت و آن دودى بود. پس به آسمان و زمين گفت: خواه يا ناخواه بياييد. گفتند: فرمانبردار آمديم.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ فصّلت (۴۱)، آیهٔ ۱۱)
«سپس به آسمان پرداخت و آن دودى بود.» این آیه هم خیلی مهم است. یعنی «آسمان پرداخت»، یعنی ما به آسمان باید بپردازیم الآن، به باز کردن آسمان و این دودی است، دود همین دودِ ذهن است. «پس به آسمان و زمین گفت:»، یعنی به آسمان درون شما و به زمینِ شما. زمینِ شما الآن فعلاً زمینِ همانیده است. «به آسمان و زمین گفت: خواه ناخواه بیایید. گفتند: فرمانبردار آمدیم.»
یعنی خداوند الآن یا زندگی به شما میگوید فضا را باز کن و این چیزها بگذار کنده بشود این زندگیتان و به آسمان و به بینهایت تبدیل بشوید. شما یا قبول میکنید به میل یا به زور، هیچ چارهای ندارید. کدام یکی را قبول میکنید؟ شما بگویید به میل. بهاندازۀ کافی سختی کشیدیم.
از نیست برآوردی ما را جگری تشنه
بردوختهای ما را بر چشمهٔ این دولت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
مولانا میگوید که جگر ما از فضاگشایی و عدم کردن مرکزمان و ادامۀ این تشنه شده. منذهنی که تشنه نیست، تشنۀ همانیدگی و گرفتن درد است. «از نیست» یعنی با فضاگشایی [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. «از نیست برآوردی» یعنی از فضاگشایی و عدم برآوردی. برای ما چه برآوردی؟ یک جگری تشنه که ما هِی تشنهتر میشویم، هِی بیشتر میخواهیم فضا باز کنیم، هِی بیشتر میخواهیم از تو زندگی بگیریم، آب حیات بگیریم، خِرد بگیریم. «از نیست برآوردی ما را جگری تشنه، بردوختهای ما را» چشممان را دوختی بر این چشمۀ دولت.
پس چشمۀ دولت این فضای گشودهشده است. برای منذهنی [شکل۹ (افسانه منذهنی)] چشمۀ دولت همانیدگیها هستند، این دنیا است. شما از خودتان سؤال کنید که چشمۀ دولت من کجاست؟ جواب بدهید. اگر در ذهن همانیدگی دارید درد دارید، آیا چشمۀ دولتتان دردها هستند؟ مانعها هستند؟ مسائل هستند؟ دشمنها هستند؟ دردهای شما چشمۀ دولت شما هستند؟ نه، پس چرا اینقدر درد ایجاد میکنید؟
جمعاً ما چرا اینقدر درد ایجاد میکنیم؟ چرا مسئله ایجاد میکنیم؟ برای اینکه نمیدانیم که جگرِی تشنه با عدم بهوجود میآید، چشمۀ دولت یک جای دیگر است. دولت یعنی نیکبختی، کرّوفرّ، جلال و شکوه، خردمندی.
«بردوختهای ما را»، چشم ما را دوختهای به این چشمه با فضاگشایی. من هِی فضا را باز میکنم، باز میکنم ببینم از اینجا چه حاصل میشود. آیا در را بستم؟ خانه را بستم؟ اغیار میگذارند شما چشمتان را به این چشمۀ دولت بدوزید که با فضاگشایی برای شما باز شده؟ [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] به این چشمۀ دولت. باز هم «خاک بر دلداری اغیار پاش»، درِ خانه را ببند امروز گفته و چشمت را بدوز به این دولت. نه دولتی که در این شکل [شکل۹ (افسانه منذهنی)] از منذهنی میآید. منذهنی دولت ندارد، نیکبختی ندارد.
شما تا حالا منذهنی دیدید که به نیکبختی برسد؟ با ناموس، با پندارِ کمال، با درد، و پخشِ درد، با میدانم، به خرافات پناه آوردن! اینها چشمۀ دولت است؟! نه، ولی وقتی شما فضا را باز میکنید خردِ کل، عقلِ خداوند میریزد به فکر و عملتان، بله چشمۀ دولت است.
بعد از یک مدتی میبینید «جَفَّالقَلَم»، یعنی خداوند زندگی شما را در درون و بیرون هر لحظه مینویسد و شما با فضاگشایی سزاواریتان را شایستگیتان را بیشتر میکنید، میبینید در درون و بیرون زندگیتان فرداً درست دارد میشود. کاری هم به اغیار ندارید، یعنی کاری به منهای ذهنی دیگر ندارید شما. نه میخواهید درستشان کنید، نه میخواهید آنها به شما دلداری بدهند. شما مطمئن باشید از هیچ غیری، از هیچ منذهنی شما نمیتوانید عشق بگیرید. پس رها کنید.
گفت پیغمبر که جنّت از اِلٰه
گر همیخواهی، ز کَس چیزی مخواه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٣٣٣)
این «کَس» همین اغیار ِهستند. از مولانا میتوانی خرد بگیری. گر نخواهی یا:
چون نخواهی، من کفیلم مر تو را
جَنَّتُ الْمَأویٰ و دیدارِ خدا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۳۴)
جَنَّتُ الْمَأویٰ: یکی از بهشتهای هشتگانه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر از یک اغیار چیزی نخواهی واقعاً میگوید «من کفیلم»، من ضامن شما را به دیدار خدا میرسانم. پس معلوم میشود از اغیار چیز خواستن ما را معطل کرده در این جهان. پس چشمۀ دولت اغیار نیستند.
شما میدانید چقدر جلو میافتید که اگر چشمۀ دولت را اَغیار ندانید. اَغیار میتواند همسر ما باشد، فرزند ما باشد، پدر و مادر ما باشد، دوست ما باشد، رئیس ما باشد، هر کسی باشد. نخواهیم، نمیتواند بدهد. فقط کسی که به زندگی زنده است، «خوبان» هستند که دعوت میکنند.
🔟3️⃣4️⃣ ۳۰ 🔟3️⃣4️⃣
خامش که بهار آمد، گل آمد و خار آمد
از غیب برون جسته خوبان جهتِ دعوت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
فقط خوبان، آنهایی که از ذهن آزاد شدهاند هِی دعوت میکنند شما را. خوششان میآید دعوت کنند. دعوت آنها را بپذیرید.
خارم ز تو گُل گشته و اجزا همه کُل گشته
هم اوّلِ ما رحمت، هم آخرِ ما رحمت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
خب چشممان را دوختند الآن به این چشمۀ دولت با فضاگشایی چه میشود؟ خارِ ما که همین منذهنی است با دردها یواشیواش وقتی همانیدگیها زندگیشان را آزاد کردند، دردهای ما، رنجشهای ما، کینههای ما، خشمهای ما، زندگی ما را آزاد کردند، گُل حضور ما باز میشود، ما به او زنده میشویم، این فضای گشودهشده وسیعتر میشود. منذهنی ما با دردهایش تبدیل به گُلِ حضور میشود. ما میشویم یک آیینه و ترازو. ما میشویم شمس تبریزی که مثل خورشید از مرکزمان طلوع کردیم و عشق و زندگی را در جهان میپراکنیم.
«خارم ز تو گُل گشته»، آیا از اغیار گُل گشته؟ به کمک مردم؟ نه. به کمک این جهان؟ نه. «خارم ز تو»، یعنی ای خدا، ای زندگی، با فضاگشایی ز تو گُل گشته و تمام اجزای من همین همانیدگیها زندگی را یکییکی پس دادند، تبدیل به کُل شدند.
و اینجا است که میبینید که وقتی ما از همانیدگیها خودمان را آزاد میکنیم، این جسم ما بهترین حالت را پیدا میکند، چون شما دیگر از طریق هیچ همانیدگی نمیبینید که به خودتان ضرر بزنید، خرّوب بشوید. دیدن برحسب همانیدگی است که شما را خرّوب میکند. تمام ضررها را ما خودمان به خودمان میزنیم از طریق دیدن برحسب همانیدگیها، ولی خار بودنِ ما از بین رفت، برای اینکه چشمۀ دولت را پیدا کردیم.
چقدر یک همسری از همسرش گدایی عشق کرده نتوانسته بگیرد؟ آخرسر سرخورده شده، ناراحت شده، گِله کرده، خشمگین شده، ناامید شده که تو چرا به من عشق نمیدهی؟ چرا من را خوشبخت نمیکنی؟ نمیتوانسته.
با فضاگشایی، وصل شدن به زندگی خارِ تو، عقلِ جزوی تو، عقلِ کل میشود. اجزای تو همانیدگی را رها میکنند، زندگی را رها میکنند، کُل میشوند، یعنی شما از جنس خدا میشوید.
قبل از ورود به این جهان رحمت بود، الآن که خارج شدیم از این جهان رحمت است. این وسط آیا میتوانسته لحظهبهلحظه رحمت باشد؟ با فضاگشایی بله، ولی کسی به ما نگفته فضاگشایی کن. همهاش ستیزه و مقاومت را یاد دادند.
«هم اوّلِ ما رحمت، هم آخرِ ما رحمت»، وقتی خارِ ما گُل شد، اجزای ما کُل شد، میفهمیم که اِ رحمت آمد! پس این رحمت کجا بوده وقتی ما منذهنی داشتیم؟ آن موقع هم بوده، ما رحمت خدا را رد میکردیم، رحمت جسم را میخواستیم، کمک جسم را میخواستیم، برای اینکه مرکز ما جسم بود، برای اینکه هشیاریِ جسمی داشتیم. الآن از مولانا یاد گرفتیم نه، آن چیزی که ذهن نشان میدهد جسم است، به ما زندگی نمیتواند بدهد، این اغیار است، این را کنار میزنیم، فضا را اطرافش باز میکنیم، آنجا هست، هر موقع فضا باز میشود رحمت میآید. پس:
رحمت اندر رحمت آمد تا به سَر
بر یکی رحمت فِرو مآ ای پسر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۴۱)
«حضرت حق سراپا رحمت است، بر یک رحمت قناعت مکُن.»
تا به سَر: ابدی، اِلَی الاَبد
فِرو مآ: نَایست.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ای پسر، به یک رحمت بسنده نکن. رحمت پس از رحمت. چرا؟ الآن دیگر فضاگشایی پس از فضاگشایی شده. این خار است [شکل۹ (افسانه منذهنی)]، افسانهٔ منذهنی. این نقطهچینها هم اجزای من هستند. آنها همه رها کردند، با فضاگشایی تبدیل شدند به کُل [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. پس قبل از ورود به این جهان رحمت بود، الآن هم رحمت شد و الآن هم در این وضعیت [شکل۹ (افسانه منذهنی)] ما فضاگشایی را یاد گرفتیم. خوشا به حال آنهایی که از ده دوازدهسالگی به برنامه گوش میکنند، در آن سنِ ساخته شدنِ منذهنی هم «رحمت اندر رحمت» را میتوانند تجربه کنند.
جهد کن کز جامِ حق یابی نَوی
بیخود و بیاختیار آنگه شوی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۰۵)
نَوی: تازگی و نشاط
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آنگه آن مِی را بُوَد کُلّ اختیار
تو شوی معذورِ مطلق، مستوار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۰۶)
هرچه کوبی، کُفتهٔ مِی باشد آن
هرچه روبی، رُفتهٔ مِی باشد آن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۰۷)
کُفته: مخفّفِ کوفته بهمعنیِ کوبیدهشده
روبی: بِروبی، جارو کنی.
رُفته: روبیدهشده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🔟3️⃣4️⃣ ۳۱ 🔟3️⃣4️⃣
از غیب برون جسته خوبان جهتِ دعوت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
فقط خوبان، آنهایی که از ذهن آزاد شدهاند هِی دعوت میکنند شما را. خوششان میآید دعوت کنند. دعوت آنها را بپذیرید.
خارم ز تو گُل گشته و اجزا همه کُل گشته
هم اوّلِ ما رحمت، هم آخرِ ما رحمت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
خب چشممان را دوختند الآن به این چشمۀ دولت با فضاگشایی چه میشود؟ خارِ ما که همین منذهنی است با دردها یواشیواش وقتی همانیدگیها زندگیشان را آزاد کردند، دردهای ما، رنجشهای ما، کینههای ما، خشمهای ما، زندگی ما را آزاد کردند، گُل حضور ما باز میشود، ما به او زنده میشویم، این فضای گشودهشده وسیعتر میشود. منذهنی ما با دردهایش تبدیل به گُلِ حضور میشود. ما میشویم یک آیینه و ترازو. ما میشویم شمس تبریزی که مثل خورشید از مرکزمان طلوع کردیم و عشق و زندگی را در جهان میپراکنیم.
«خارم ز تو گُل گشته»، آیا از اغیار گُل گشته؟ به کمک مردم؟ نه. به کمک این جهان؟ نه. «خارم ز تو»، یعنی ای خدا، ای زندگی، با فضاگشایی ز تو گُل گشته و تمام اجزای من همین همانیدگیها زندگی را یکییکی پس دادند، تبدیل به کُل شدند.
و اینجا است که میبینید که وقتی ما از همانیدگیها خودمان را آزاد میکنیم، این جسم ما بهترین حالت را پیدا میکند، چون شما دیگر از طریق هیچ همانیدگی نمیبینید که به خودتان ضرر بزنید، خرّوب بشوید. دیدن برحسب همانیدگی است که شما را خرّوب میکند. تمام ضررها را ما خودمان به خودمان میزنیم از طریق دیدن برحسب همانیدگیها، ولی خار بودنِ ما از بین رفت، برای اینکه چشمۀ دولت را پیدا کردیم.
چقدر یک همسری از همسرش گدایی عشق کرده نتوانسته بگیرد؟ آخرسر سرخورده شده، ناراحت شده، گِله کرده، خشمگین شده، ناامید شده که تو چرا به من عشق نمیدهی؟ چرا من را خوشبخت نمیکنی؟ نمیتوانسته.
با فضاگشایی، وصل شدن به زندگی خارِ تو، عقلِ جزوی تو، عقلِ کل میشود. اجزای تو همانیدگی را رها میکنند، زندگی را رها میکنند، کُل میشوند، یعنی شما از جنس خدا میشوید.
قبل از ورود به این جهان رحمت بود، الآن که خارج شدیم از این جهان رحمت است. این وسط آیا میتوانسته لحظهبهلحظه رحمت باشد؟ با فضاگشایی بله، ولی کسی به ما نگفته فضاگشایی کن. همهاش ستیزه و مقاومت را یاد دادند.
«هم اوّلِ ما رحمت، هم آخرِ ما رحمت»، وقتی خارِ ما گُل شد، اجزای ما کُل شد، میفهمیم که اِ رحمت آمد! پس این رحمت کجا بوده وقتی ما منذهنی داشتیم؟ آن موقع هم بوده، ما رحمت خدا را رد میکردیم، رحمت جسم را میخواستیم، کمک جسم را میخواستیم، برای اینکه مرکز ما جسم بود، برای اینکه هشیاریِ جسمی داشتیم. الآن از مولانا یاد گرفتیم نه، آن چیزی که ذهن نشان میدهد جسم است، به ما زندگی نمیتواند بدهد، این اغیار است، این را کنار میزنیم، فضا را اطرافش باز میکنیم، آنجا هست، هر موقع فضا باز میشود رحمت میآید. پس:
رحمت اندر رحمت آمد تا به سَر
بر یکی رحمت فِرو مآ ای پسر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۴۱)
«حضرت حق سراپا رحمت است، بر یک رحمت قناعت مکُن.»
تا به سَر: ابدی، اِلَی الاَبد
فِرو مآ: نَایست.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ای پسر، به یک رحمت بسنده نکن. رحمت پس از رحمت. چرا؟ الآن دیگر فضاگشایی پس از فضاگشایی شده. این خار است [شکل۹ (افسانه منذهنی)]، افسانهٔ منذهنی. این نقطهچینها هم اجزای من هستند. آنها همه رها کردند، با فضاگشایی تبدیل شدند به کُل [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. پس قبل از ورود به این جهان رحمت بود، الآن هم رحمت شد و الآن هم در این وضعیت [شکل۹ (افسانه منذهنی)] ما فضاگشایی را یاد گرفتیم. خوشا به حال آنهایی که از ده دوازدهسالگی به برنامه گوش میکنند، در آن سنِ ساخته شدنِ منذهنی هم «رحمت اندر رحمت» را میتوانند تجربه کنند.
جهد کن کز جامِ حق یابی نَوی
بیخود و بیاختیار آنگه شوی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۰۵)
نَوی: تازگی و نشاط
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آنگه آن مِی را بُوَد کُلّ اختیار
تو شوی معذورِ مطلق، مستوار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۰۶)
هرچه کوبی، کُفتهٔ مِی باشد آن
هرچه روبی، رُفتهٔ مِی باشد آن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۰۷)
کُفته: مخفّفِ کوفته بهمعنیِ کوبیدهشده
روبی: بِروبی، جارو کنی.
رُفته: روبیدهشده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🔟3️⃣4️⃣ ۳۱ 🔟3️⃣4️⃣
میبینید این بیتها را مرتب میخوانیم ما. ممکن است در یک برنامه سه چهار بار بخوانیم. چرا؟ اینها ابزارِ دست ما هستند. شما جهد کن، با فضاگشایی جهد کن که از جامِ خداوند شراب بگیری. از آنور شراب بگیری، از اینور نه، از جهت از سو نه، از اغیار نه. هر چیزی که ذهن نشان میدهد «غیر» است. فضا را باز کن از آنور شراب بگیر. بیخود یعنی بدونِ منذهنی و بدونِ اختیارِ منذهنی، آن موقع میشود. شما باید بگویید من اختیارِ منذهنی را نمیخواهم. من خودِ منذهنی، «منِ» منذهنی را نمیخواهم. این «من» بهدرد من نمیخورد.
بعد آن موقع، این مِی را که از آنور گرفتی، کل اختیار دستِ او است. شما متوجه میشوی که وقتی مِی از آنور آمد، وقتی هشیاری از آنور آمد، وقتی خرد از آنور آمد، آن خرد از کجا، این خرد از کجا؟! اصلاً شما فضاگشایی میکنی در اطراف یک مانع، میبینی اِ اِ اِ این مانع حل شد! میتوانست سالها طول بکشد.
و تو معذورِ مطلق میشوی، مست میشوی، مستِ عشق، مستِ شادی. آن موقع هرچه میکوبی، کُفته یا کوبیدهٔ مِی است، کوبیدهٔ خداوند است. شما آن موقع بهعنوان ناظر میدانی که کدام گره را باید باز کنی. توجه میکنید؟ میکوبی، خودت را از تویش آزاد میکنی، و هرچه جارو میکنی، رُفتهٔ خداوند است آن.
رحمت اندر رحمت آمد تا به سَر
بر یکی رحمت فِرو مآ ای پسر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١٩۴١)
«حضرت حق سراپا رحمت است، بر یک رحمت قناعت مکُن.»
تا به سَر: ابدی، اِلَی الاَبد
فِرو مآ: نَایست.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس میبینید که با فضاگشایی در ذهن هم «رحمت اندر رحمت» است. شما قبل از ورود به این جهان، از رحمت خداوند برخوردار بودید. بعد از خروج از ذهن، میبینی «رحمت اندر رحمت» است، خب الآن آن کسی که خارج شده، میگوید آنجا مردم گیر کردهاند توی ذهن. میرویم به آنها میگوییم «رحمت اندر رحمت» است، به وضعشان نگاه میکنند، میگویند آهان! نه، لعنت اندر لعنت است، کجا رحمت هست اینجا؟! وضعیت ما را ببین.
آهای مردم، سبب گرفتاری خودتان، خودتان هستید. مرکزتان جسم است، مرکزتان درد است، درد پخش میکنید. ناظر جنس منظور را معلوم میکند. شما منذهنی هستید، آن هم منذهنیِ دردناک! بنابراین مردم را به منذهنیِ دردناک تبدیل میکنید لحظهبهلحظه. ما همدیگر را مرتب به درد سوق میدهیم، به درد تشویق میکنیم، همدیگر را تشویق به خشمگین شدن و حسادت میکنیم.
آخر شما نگاه کنید، یک کسی منذهنی دارد و در معرض حسود بودن است. یک کسی میآید خودش را نشان میدهد، هیکل ما را ببینید، زیبایی ما را ببینید، اتومبیل ما را ببینید، خانهٔ ما را ببینید. دارد خودش را نمایش میدهد. فکر نمیکنید شما تشویق میکنید ایشان را به حسادت؟ ممکن است ضرری هم به شما بزند. شما دارید خیر میکنید؟ خب اتومبیل داری، هیکل خوب داری، برو خیرش را ببین. چرا نمایش میدهی؟ فکر نمیکنی این نمایش هم به ضرر خودت است، هم دیگران را تحریک میکند به حسادت؟ کسی که در درون حسادت دارد، هر کسی که منذهنی دارد، در درون حسود نمیتواند نباشد که، در فضای قیاس است، هی خودش را با دیگران مقایسه میکند.
پس بنابراین «رحمت اندر رحمت» است، منتها ما بهوسیلهٔ منذهنی راه افتادیم، کژبینی را، حسادت را، خشم و ترس را در جهان رواج میدهیم. مثل عقرب میمانیم، نیشمان هم بهعلت کژدم بودنِ ما است، در اقتضای طبیعتمان اینطوری است، که ما به هر کسی رسیدیم یک نیشی بزنیم و درد را در جهان پخش کنیم. باید ترک کنیم، باید ببینیم رحمت خداوند در این فاصله هم که ما منذهنی داریم، میتواند شامل حالمان بشود.
نفْس و شیطان خواستِ خود را پیش بُرد
وآن عنایت قهر گشت و خُرد و مُرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۱۹)
خُرد و مُرد: تهِ بساط، چیزهای خُرد و ریز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ببینید این بیتها چقدر گویا است. «آن عنایت» یعنی رحمت اندر رحمتِ خداوند قهر شد، لعنت شد. امروز خواندیم، لعنت آن است که کژبینش کند. کژبینی یعنی دیدن برحسب دردها و همهویتشدگیها. پس میبینید که فضای قیاس، فضای ذهن بسیار جای خطرناکی است، شما آنجا نباید بایستید.
اوّل و آخِر تویی ما در میان
هیچ هیچی که نیاید در بیان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱)
اول او بوده، آخرش هم بعد از رهایی او است. یعنی ما اول او بودیم، بعد از رهایی از ذهن باز هم او هستیم. در این میان، واقعاً منذهنی هیچِ هیچ است، فکرهایش هم بهدرد نمیخورد. شما فقط فضا باز کنید، عقلش بهدرد شما نمیخورد، به بیان نباید بیاورید. فقط فضا باز کنید، بگذارید قضا و کُنفَکان کار کند.
🔟3️⃣4️⃣ ۳۲ 🔟3️⃣4️⃣
بعد آن موقع، این مِی را که از آنور گرفتی، کل اختیار دستِ او است. شما متوجه میشوی که وقتی مِی از آنور آمد، وقتی هشیاری از آنور آمد، وقتی خرد از آنور آمد، آن خرد از کجا، این خرد از کجا؟! اصلاً شما فضاگشایی میکنی در اطراف یک مانع، میبینی اِ اِ اِ این مانع حل شد! میتوانست سالها طول بکشد.
و تو معذورِ مطلق میشوی، مست میشوی، مستِ عشق، مستِ شادی. آن موقع هرچه میکوبی، کُفته یا کوبیدهٔ مِی است، کوبیدهٔ خداوند است. شما آن موقع بهعنوان ناظر میدانی که کدام گره را باید باز کنی. توجه میکنید؟ میکوبی، خودت را از تویش آزاد میکنی، و هرچه جارو میکنی، رُفتهٔ خداوند است آن.
رحمت اندر رحمت آمد تا به سَر
بر یکی رحمت فِرو مآ ای پسر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١٩۴١)
«حضرت حق سراپا رحمت است، بر یک رحمت قناعت مکُن.»
تا به سَر: ابدی، اِلَی الاَبد
فِرو مآ: نَایست.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس میبینید که با فضاگشایی در ذهن هم «رحمت اندر رحمت» است. شما قبل از ورود به این جهان، از رحمت خداوند برخوردار بودید. بعد از خروج از ذهن، میبینی «رحمت اندر رحمت» است، خب الآن آن کسی که خارج شده، میگوید آنجا مردم گیر کردهاند توی ذهن. میرویم به آنها میگوییم «رحمت اندر رحمت» است، به وضعشان نگاه میکنند، میگویند آهان! نه، لعنت اندر لعنت است، کجا رحمت هست اینجا؟! وضعیت ما را ببین.
آهای مردم، سبب گرفتاری خودتان، خودتان هستید. مرکزتان جسم است، مرکزتان درد است، درد پخش میکنید. ناظر جنس منظور را معلوم میکند. شما منذهنی هستید، آن هم منذهنیِ دردناک! بنابراین مردم را به منذهنیِ دردناک تبدیل میکنید لحظهبهلحظه. ما همدیگر را مرتب به درد سوق میدهیم، به درد تشویق میکنیم، همدیگر را تشویق به خشمگین شدن و حسادت میکنیم.
آخر شما نگاه کنید، یک کسی منذهنی دارد و در معرض حسود بودن است. یک کسی میآید خودش را نشان میدهد، هیکل ما را ببینید، زیبایی ما را ببینید، اتومبیل ما را ببینید، خانهٔ ما را ببینید. دارد خودش را نمایش میدهد. فکر نمیکنید شما تشویق میکنید ایشان را به حسادت؟ ممکن است ضرری هم به شما بزند. شما دارید خیر میکنید؟ خب اتومبیل داری، هیکل خوب داری، برو خیرش را ببین. چرا نمایش میدهی؟ فکر نمیکنی این نمایش هم به ضرر خودت است، هم دیگران را تحریک میکند به حسادت؟ کسی که در درون حسادت دارد، هر کسی که منذهنی دارد، در درون حسود نمیتواند نباشد که، در فضای قیاس است، هی خودش را با دیگران مقایسه میکند.
پس بنابراین «رحمت اندر رحمت» است، منتها ما بهوسیلهٔ منذهنی راه افتادیم، کژبینی را، حسادت را، خشم و ترس را در جهان رواج میدهیم. مثل عقرب میمانیم، نیشمان هم بهعلت کژدم بودنِ ما است، در اقتضای طبیعتمان اینطوری است، که ما به هر کسی رسیدیم یک نیشی بزنیم و درد را در جهان پخش کنیم. باید ترک کنیم، باید ببینیم رحمت خداوند در این فاصله هم که ما منذهنی داریم، میتواند شامل حالمان بشود.
نفْس و شیطان خواستِ خود را پیش بُرد
وآن عنایت قهر گشت و خُرد و مُرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۱۹)
خُرد و مُرد: تهِ بساط، چیزهای خُرد و ریز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ببینید این بیتها چقدر گویا است. «آن عنایت» یعنی رحمت اندر رحمتِ خداوند قهر شد، لعنت شد. امروز خواندیم، لعنت آن است که کژبینش کند. کژبینی یعنی دیدن برحسب دردها و همهویتشدگیها. پس میبینید که فضای قیاس، فضای ذهن بسیار جای خطرناکی است، شما آنجا نباید بایستید.
اوّل و آخِر تویی ما در میان
هیچ هیچی که نیاید در بیان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱)
اول او بوده، آخرش هم بعد از رهایی او است. یعنی ما اول او بودیم، بعد از رهایی از ذهن باز هم او هستیم. در این میان، واقعاً منذهنی هیچِ هیچ است، فکرهایش هم بهدرد نمیخورد. شما فقط فضا باز کنید، عقلش بهدرد شما نمیخورد، به بیان نباید بیاورید. فقط فضا باز کنید، بگذارید قضا و کُنفَکان کار کند.
🔟3️⃣4️⃣ ۳۲ 🔟3️⃣4️⃣
در خار ببین گُل را، بیرون همهکس بیند
در جزو ببین کُل را، این باشد اهلیّت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
اهلیّت: شایستگی، سزاواری، معرفت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اهلیت یعنی شایستگی، سزاواری، معرفت. یعنی هر کسی در خودش باید این کار را انجام بدهد. خودت را که الآن خار هستی، هزارتا درد داری و دردپخشکن هستی، ببین که تو گُل هستی به این صورت درآمدهای. ولی امروز خواندیم «با کریمان کارها دشوار نیست». شما فضا را باز کن، خِرد زندگی را در زندگیات جاری کن، ببین شما را تبدیل میکند. یعنی این خاری که هستی، این را گُل ببین.
خب، الآن باید اینطوری ببینی که خار هستی، وگرنه اگر کسی تبدیل بشود، همه میبینند که این بله، تبدیلشده را همه میبینند. یعنی اگر شما تبدیل بشوی، به گل تبدیل بشوی، آن موقع ببینی این فایده ندارد. الآن ببین، در غنچگی ببین، در خاری ببین. شما یک غنچه را گُل ببینی، به آن آب میدهی، به آن کود میدهی، به آن میرسی تا گل بشود. ولی اگر بگویی این غنچه است، اصلاً بهدرد نمیخورد که، غنچه است. غنچه گل میشود، غوره هم انگور میشود و مِی میشود.
«در جزو ببین کُل را»، ما الآن جزو هستیم اگر منذهنی داریم، ما میتوانیم تبدیل به کُل بشویم، تبدیل به زندگی بشویم، تماماً از جنس زندگی بشویم. میگوید درست دیدن یعنی این، معرفت یعنی این. آیا شما که از جنس درد هستید، خودتان را گُل میبینید که بیدرد باشد و بیدردی را، عشق را در جهان پخش کند؟ میشود شما به آن صورت دربیایید؟ میگوید بله، این را ببین، این قوّه در همه وجود دارد.
«بیرون» یعنی وقتی به نتیجه رسید. شما یک غنچه را میبینی، یک کسی که اهل گُل است میگوید این بعد از ده روز گل خواهد شد. بعد از ده روز میآید گل را میبیند، ولی یکی هم میگوید نه، این همیشه غنچه میماند. خب آن کسی که میگوید این همیشه غنچه خواهد بود، او اهلیت ندارد، معرفت ندارد، عاقبتبینی ندارد. نمیداند که زندگی میخواهد ما را تبدیل کند و هر کسی قوهٔ این تبدیل را دارد. پس ما جزوی هستیم که کل خواهیم شد، خاری هستیم که گل خواهیم شد. و شما الآن خودتان را که خار هستید باید گل ببینید، الآن که جزو هستید باید کل ببینید، این هست شایستگی و درست دیدن.
[شکل۹ (افسانه منذهنی)] اگر شما بگویید من منذهنی هستم، همینطوری منذهنی خواهم ماند، این غلط است. کسی نمیتواند تغییر بدهد، این غلط است. اگر بهخاطر ناموس تن به آموزش ندهید، این غلط است. آقا مردم چه میگویند؟ من آبرویم میرود. همه فکر میکنند من دانا هستم، من بروم توی کلاس بنشینم، آبرویم میرود. نه، ناموس نداشته باش، پندار کمال هم نداشته باش، پس شما بیا نشان بده، آشنایی بده.
گرچه دوری، دور میجُنبان تو دُم
حَیْثُ ماکُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۴)
«گرچه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُمِ آشنایی با او (از جنسِ او بودن) را به حرکت درآور. به این آیهٔ قرآن توجه کن که میگوید: «در هرجا که هستی روی به او کن.»»
گرچه دور هستی، از دور آشنایی بده با فضاگشایی، حتی مختصر. به خداوند یک علاماتی بده که بله، من از جنس تو هستم، میخواهم بیایم.
چشمها چون شد گذاره، نورِ اوست
مغزها میبیند او در عینِ پوست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۸۱)
گذاره: آنچه از حدّ درگذرد، گذرنده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بیند اندر ذرّه خورشیدِ بقا
بیند اندر قطره، کُلِّ بحر را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۸۲)
بحر: دریا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یک کسی که فضاگشا است، اگر یک خرده فضایش بیشتر باز شده باشد، میبینید که زندگی را در آدمها میبیند بهجای منذهنی. میبیند منذهنی دارند، ولی زندگی هم دارند، امتداد خدا هستند.
چشمها چون گذرنده باشد، گذاره یعنی آنچه که از حد درگذرد، گذرنده، یعنی از سطح منذهنی میگذرد و زندگی را میبیند. چشمها وقتی گذاره شد، نور خداوند است، نور نظر است. یعنی در یک، در عین یک پوست، در یک منذهنی، مغز را میبیند، زندگی را میبیند. بنابراین در یک ذره خداوند را میبیند که خورشید بقا است. در یک قطره، تمام بحر را میبیند، تمام دریا را میبیند. پس «بحر» و «خورشید» هر دو نماد زندگی یا خداوند هستند.
🔟3️⃣4️⃣ ۳۳ 🔟3️⃣4️⃣
در جزو ببین کُل را، این باشد اهلیّت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
اهلیّت: شایستگی، سزاواری، معرفت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اهلیت یعنی شایستگی، سزاواری، معرفت. یعنی هر کسی در خودش باید این کار را انجام بدهد. خودت را که الآن خار هستی، هزارتا درد داری و دردپخشکن هستی، ببین که تو گُل هستی به این صورت درآمدهای. ولی امروز خواندیم «با کریمان کارها دشوار نیست». شما فضا را باز کن، خِرد زندگی را در زندگیات جاری کن، ببین شما را تبدیل میکند. یعنی این خاری که هستی، این را گُل ببین.
خب، الآن باید اینطوری ببینی که خار هستی، وگرنه اگر کسی تبدیل بشود، همه میبینند که این بله، تبدیلشده را همه میبینند. یعنی اگر شما تبدیل بشوی، به گل تبدیل بشوی، آن موقع ببینی این فایده ندارد. الآن ببین، در غنچگی ببین، در خاری ببین. شما یک غنچه را گُل ببینی، به آن آب میدهی، به آن کود میدهی، به آن میرسی تا گل بشود. ولی اگر بگویی این غنچه است، اصلاً بهدرد نمیخورد که، غنچه است. غنچه گل میشود، غوره هم انگور میشود و مِی میشود.
«در جزو ببین کُل را»، ما الآن جزو هستیم اگر منذهنی داریم، ما میتوانیم تبدیل به کُل بشویم، تبدیل به زندگی بشویم، تماماً از جنس زندگی بشویم. میگوید درست دیدن یعنی این، معرفت یعنی این. آیا شما که از جنس درد هستید، خودتان را گُل میبینید که بیدرد باشد و بیدردی را، عشق را در جهان پخش کند؟ میشود شما به آن صورت دربیایید؟ میگوید بله، این را ببین، این قوّه در همه وجود دارد.
«بیرون» یعنی وقتی به نتیجه رسید. شما یک غنچه را میبینی، یک کسی که اهل گُل است میگوید این بعد از ده روز گل خواهد شد. بعد از ده روز میآید گل را میبیند، ولی یکی هم میگوید نه، این همیشه غنچه میماند. خب آن کسی که میگوید این همیشه غنچه خواهد بود، او اهلیت ندارد، معرفت ندارد، عاقبتبینی ندارد. نمیداند که زندگی میخواهد ما را تبدیل کند و هر کسی قوهٔ این تبدیل را دارد. پس ما جزوی هستیم که کل خواهیم شد، خاری هستیم که گل خواهیم شد. و شما الآن خودتان را که خار هستید باید گل ببینید، الآن که جزو هستید باید کل ببینید، این هست شایستگی و درست دیدن.
[شکل۹ (افسانه منذهنی)] اگر شما بگویید من منذهنی هستم، همینطوری منذهنی خواهم ماند، این غلط است. کسی نمیتواند تغییر بدهد، این غلط است. اگر بهخاطر ناموس تن به آموزش ندهید، این غلط است. آقا مردم چه میگویند؟ من آبرویم میرود. همه فکر میکنند من دانا هستم، من بروم توی کلاس بنشینم، آبرویم میرود. نه، ناموس نداشته باش، پندار کمال هم نداشته باش، پس شما بیا نشان بده، آشنایی بده.
گرچه دوری، دور میجُنبان تو دُم
حَیْثُ ماکُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۴)
«گرچه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُمِ آشنایی با او (از جنسِ او بودن) را به حرکت درآور. به این آیهٔ قرآن توجه کن که میگوید: «در هرجا که هستی روی به او کن.»»
گرچه دور هستی، از دور آشنایی بده با فضاگشایی، حتی مختصر. به خداوند یک علاماتی بده که بله، من از جنس تو هستم، میخواهم بیایم.
چشمها چون شد گذاره، نورِ اوست
مغزها میبیند او در عینِ پوست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۸۱)
گذاره: آنچه از حدّ درگذرد، گذرنده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بیند اندر ذرّه خورشیدِ بقا
بیند اندر قطره، کُلِّ بحر را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۸۲)
بحر: دریا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یک کسی که فضاگشا است، اگر یک خرده فضایش بیشتر باز شده باشد، میبینید که زندگی را در آدمها میبیند بهجای منذهنی. میبیند منذهنی دارند، ولی زندگی هم دارند، امتداد خدا هستند.
چشمها چون گذرنده باشد، گذاره یعنی آنچه که از حد درگذرد، گذرنده، یعنی از سطح منذهنی میگذرد و زندگی را میبیند. چشمها وقتی گذاره شد، نور خداوند است، نور نظر است. یعنی در یک، در عین یک پوست، در یک منذهنی، مغز را میبیند، زندگی را میبیند. بنابراین در یک ذره خداوند را میبیند که خورشید بقا است. در یک قطره، تمام بحر را میبیند، تمام دریا را میبیند. پس «بحر» و «خورشید» هر دو نماد زندگی یا خداوند هستند.
🔟3️⃣4️⃣ ۳۳ 🔟3️⃣4️⃣
در غوره ببین می را، در نیست ببین شی را
ای یوسف در چَهْ، بین، شاهنشهی و مُلکَت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
شی: چیز
مُلکَت: پادشاهی، سلطنت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
الآن دوباره تأکید میکند. شما ببین که یک غوره انگور خواهد شد، انگور هم مِی خواهد شد. غوره ما هستیم. خیلیها الآن در حال غورگی هستند، منذهنی پیشرفته دارند. این [شکل۹ (افسانه منذهنی)] غوره است، اگر تعداد زیادی نقطهچین در مرکز شما هست و بعضی از این نقطهچینها درد هستند یا هر نقطهچینی درد خودش را دارد، بله؟ شما غوره هستید. شما باید در این غورگی مِی را ببینید. بگویید من مِی هستم، غوره نیستم، قوهٔ مِی شدن دارم.
خب، برای اینکه غوره را شما بیایید انگور کنید، باید در معرض آفتاب قرار بدهید. نیست اینطور؟ که انگور برسد. باید صبر کنید. باید انگور را بفشارید و آبش را بگیرید. اینها همه تمثیل است. این دانههای همانیدگی را بفشارید. معمولاً میکوبند با پا در روستاها، آب انگور را بعداً مِی میکنند.
«در غوره ببین مِی را، در نیست ببین شی را»، «نیست» همین منذهنی است. «شی» یعنی چیز عالی را، زندگی را. «ای یوسف» که شما باشید، در چاه هستی، ولی یوسف در چاه دید آن چیزی را که باید میدید، فهمید که خداوند به او کمک خواهد کرد. منظور چاه همانیدگی است. ای امتداد خدا، ای الست، در چاه همانیدگی ببین که میتوانی از این همانیدگیها یکییکی بیرون بیایی، پلهپله بالا بیایی، از چاه بیرون بیایی و شاه بشوی، پادشاهی کنی. درست است؟ و این شعر مثنوی:
با چنین ناقابلی و دوریای
بخشد این غورهٔ مرا انگوریای؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۴۰)
نیستم اومیدوار از هیچ سو
وآن کَرَم میگویدم: لا تَیْأَسُوا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۴۱)
لا تَیْأَسُوا: نومید مشوید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دایماً خاقانِ ما کردهست طُو
گوشمان را میکشد لا تَقْنَطُوا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۴۲)
طُو: مخفف طُویِ ترکی بهمعنیِ جشن مهمانی
لا تَقْنَطُوا: ناامید نشوید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لا تَیْأَسُوا: نومید مشو. طُو یعنی مخفف طُوی، ترکی است، بهمعنیِ جشن و مهمانی، عروسی. لا تَقْنَطُوا یعنی ناامید و مأیوس نشوید. لا تَیْأَسُوا و لا تَقْنَطُوا هر دو بهمعنی «ناامید نشوید».
الآن در منذهنی، یعنی این حالتی که الآن نشان دادم برایتان، این حالت [شکل۹ (افسانه منذهنی)]، این غوره است و ما خودمان را بسیار ناقابل میدانیم. این دید منذهنیاش که خودش را بسیار کوچک میبیند و ناتوان میبیند. درنتیجه ما میگوییم با چنین ناقابلی، ناشایستگی و دوری که ما هستیم، آیا زندگی غورهٔ ما را به انگور تبدیل خواهد کرد؟
حالا چرا ناامید شدهایم؟ برای اینکه در سوهای مختلف رفتهایم. سوی پول رفتهایم، پول درآوردهایم زیاد، باز هم میبینیم که خوشبخت نشدیم. موفق در خیلی کارها شدهایم، اینها سو بودند، در مقام ایندنیایی، در بدن خوب، در همسر خوب ظاهراً، در بچهٔ خوب، همهٔ این سوها را که آدم میتواند همانیده بشود رفتهایم، ولی هیچکدام زندگی نداده. وقتی نداده و شما این را میدانید، این جای خوبی است.
پس شما میگویید از «سو» من دیگر امیدوار نیستم. آیا آن کَرم، یعنی آن خداوند به من زندگی خواهد داد؟ ولی او میگوید ناامید نشو، فضا باز کن بیا بهسوی من. لحظهبهلحظه «خاقان ما» یعنی خداوند، عروسی راه انداخته، جشن راه انداخته و هی گوش ما را میکشد، حتی وقتی سو میرویم، تنبیه میکند میگوید بابا بیا به جشن من، شادی بیسبب، آرامش بینهایت! فضا را باز کن. چرا سو میروی؟ چرا در جهت این نقطهچینها میروی؟
🔟3️⃣4️⃣ ۳۴ 🔟3️⃣4️⃣
ای یوسف در چَهْ، بین، شاهنشهی و مُلکَت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
شی: چیز
مُلکَت: پادشاهی، سلطنت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
الآن دوباره تأکید میکند. شما ببین که یک غوره انگور خواهد شد، انگور هم مِی خواهد شد. غوره ما هستیم. خیلیها الآن در حال غورگی هستند، منذهنی پیشرفته دارند. این [شکل۹ (افسانه منذهنی)] غوره است، اگر تعداد زیادی نقطهچین در مرکز شما هست و بعضی از این نقطهچینها درد هستند یا هر نقطهچینی درد خودش را دارد، بله؟ شما غوره هستید. شما باید در این غورگی مِی را ببینید. بگویید من مِی هستم، غوره نیستم، قوهٔ مِی شدن دارم.
خب، برای اینکه غوره را شما بیایید انگور کنید، باید در معرض آفتاب قرار بدهید. نیست اینطور؟ که انگور برسد. باید صبر کنید. باید انگور را بفشارید و آبش را بگیرید. اینها همه تمثیل است. این دانههای همانیدگی را بفشارید. معمولاً میکوبند با پا در روستاها، آب انگور را بعداً مِی میکنند.
«در غوره ببین مِی را، در نیست ببین شی را»، «نیست» همین منذهنی است. «شی» یعنی چیز عالی را، زندگی را. «ای یوسف» که شما باشید، در چاه هستی، ولی یوسف در چاه دید آن چیزی را که باید میدید، فهمید که خداوند به او کمک خواهد کرد. منظور چاه همانیدگی است. ای امتداد خدا، ای الست، در چاه همانیدگی ببین که میتوانی از این همانیدگیها یکییکی بیرون بیایی، پلهپله بالا بیایی، از چاه بیرون بیایی و شاه بشوی، پادشاهی کنی. درست است؟ و این شعر مثنوی:
با چنین ناقابلی و دوریای
بخشد این غورهٔ مرا انگوریای؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۴۰)
نیستم اومیدوار از هیچ سو
وآن کَرَم میگویدم: لا تَیْأَسُوا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۴۱)
لا تَیْأَسُوا: نومید مشوید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دایماً خاقانِ ما کردهست طُو
گوشمان را میکشد لا تَقْنَطُوا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۴۲)
طُو: مخفف طُویِ ترکی بهمعنیِ جشن مهمانی
لا تَقْنَطُوا: ناامید نشوید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لا تَیْأَسُوا: نومید مشو. طُو یعنی مخفف طُوی، ترکی است، بهمعنیِ جشن و مهمانی، عروسی. لا تَقْنَطُوا یعنی ناامید و مأیوس نشوید. لا تَیْأَسُوا و لا تَقْنَطُوا هر دو بهمعنی «ناامید نشوید».
الآن در منذهنی، یعنی این حالتی که الآن نشان دادم برایتان، این حالت [شکل۹ (افسانه منذهنی)]، این غوره است و ما خودمان را بسیار ناقابل میدانیم. این دید منذهنیاش که خودش را بسیار کوچک میبیند و ناتوان میبیند. درنتیجه ما میگوییم با چنین ناقابلی، ناشایستگی و دوری که ما هستیم، آیا زندگی غورهٔ ما را به انگور تبدیل خواهد کرد؟
حالا چرا ناامید شدهایم؟ برای اینکه در سوهای مختلف رفتهایم. سوی پول رفتهایم، پول درآوردهایم زیاد، باز هم میبینیم که خوشبخت نشدیم. موفق در خیلی کارها شدهایم، اینها سو بودند، در مقام ایندنیایی، در بدن خوب، در همسر خوب ظاهراً، در بچهٔ خوب، همهٔ این سوها را که آدم میتواند همانیده بشود رفتهایم، ولی هیچکدام زندگی نداده. وقتی نداده و شما این را میدانید، این جای خوبی است.
پس شما میگویید از «سو» من دیگر امیدوار نیستم. آیا آن کَرم، یعنی آن خداوند به من زندگی خواهد داد؟ ولی او میگوید ناامید نشو، فضا باز کن بیا بهسوی من. لحظهبهلحظه «خاقان ما» یعنی خداوند، عروسی راه انداخته، جشن راه انداخته و هی گوش ما را میکشد، حتی وقتی سو میرویم، تنبیه میکند میگوید بابا بیا به جشن من، شادی بیسبب، آرامش بینهایت! فضا را باز کن. چرا سو میروی؟ چرا در جهت این نقطهچینها میروی؟
🔟3️⃣4️⃣ ۳۴ 🔟3️⃣4️⃣
و اینها آیههایی است که الآن نشان دادیم دیگر:
«… وَلَا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّـهِ ۖ إِنَّهُ لَا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّـهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ.»
«… و از رحمت خدا مأيوس مشَويد، زيرا تنها كافران از رحمت خدا مأيوس مىشوند.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ یوسف (۱۲)، آیهٔ ۸۷)
در منذهنی، ما مأیوس میشویم. البته معنی کافر همین منذهنی هست.
«قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّـهِ ۚ إِنَّ اللَّـهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا ۚ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ.»
«بگو: اى بندگان من كه بر زيان خويش اسراف كردهايد، از رحمت خدا مأيوس مشويد. زيرا خدا همهٔ گناهان را مىآمرزد. اوست آمرزنده و مهربان.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ زمر (۳۹)، آیهٔ ۵۳)
«بگو: ای بندگان من که بر زیان خویش اسراف کردهاید»، این آیهٔ جالبی است اگر شما خوب توجه کنید. «بگو: ای بندگان من که بر زیان خویش اسراف کردهاید»، یعنی ما واقعاً در منذهنی خیلی پیشرفته هستیم و خیلی هم ضرر زدیم به خودمان. «از رحمت خدا مأیوس مشوید»، یعنی فضاگشایی کنید، فضاگشایی کنید.
توجه کنید که رفتن به سوها یعنی در جای غلط برای چیز خوب جُستن، ما را پریشان کرده، ناامید کرده. در سوهای این جهان، مثلاً بگویید من پولم را زیاد کنم تا حس خوشبختی کنم، چنین چیزی وجود ندارد. منذهنی را نگه دارم. منذهنی نمیتواند شاد باشد. منذهنی بنابه تعریف مسئلهزا است، مسئلهساز است، دردساز است، مانعساز است، دشمنساز است، منذهنی خروب است. شما با زیاد کردن پول نمیتوانید این را درمان کنید، این مریض است، این پژمرده است، این حال ندارد، این از طریق همانیدگیها چیزهای آفلاند میخواهد احساس امنیت کند، این امکان ندارد. وقتی ترس جان ما را میگیرد، وقتی شک میگیرد، وقتی بیاعتماد میشویم به همه، وقتی کارهای غلط میکنیم و نمیفهمیم، وقتی به ضرر دیگران کار میکنیم فکر میکنیم به سود ما است، که گفت این کژبینی است، این لعنت خداست، وقتی نمیدانیم این بدی ما به ما برمیگردد، هزارتا گرفتاری دارد این منذهنی. اصلاً امکان ندارد شما در داخل ذهن کار را پیش ببرید، موفق به معنای واقعی بشوید.
پس ای بندگان من که در ذهن پیشرفت کردهاید خیلی زیاد، اسراف کردهاید، از رحمت خدا با فضاگشایی مأیوس مشوید و این را مطمئن باشید که اگر فضا را باز کنید، این زندگی شما را از داخل گناهانتان که همانیدگیها هستند، آزاد میکند و خداوند هر لحظه میخواهد به ما کمک کند و اوست آمرزنده و مهربان.
گرچه ما زین ناامیدی در گَویم
چون صلا زد، دستاندازان رَویم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۴۳)
گَو: گودال
صَلا: دعوتِ عمومی
دستاندازان: در حالِ دستافشانی، رقصکنان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بله؟ ما در سوها رفتیم، خیلی هم زیاد رفتیم و ناآگاهانه همانیدگیها را جمع کردیم، ناامید شدیم. واقعاً در سنین بالا، آنهایی که جوان هستند لطف کنند یاد بگیرند در سوها نروند. واقعاً شما فکر نکنید که اگر مثلاً پولتان زیاد شد حتماً موفق میشوید، زندگیتان خوب میشود. در سنین بالا میفهمیم که اینها فایدهای ندارند. سوها و همانیدگیها زیاد بشوند، زندگی ما زیاد نمیشود. درحالیکه محروم هستیم ما، خیلی فکرهای غلط میکنیم. فکرها را بهوسیلهٔ مولانا شما درست کنید. جوان هستید، اشتباه نکنید، چیز باارزش را از چیز بیارزش واقعاً تشخیص بدهید.
گرچه ما از این ناامیدی در گودال هستیم، «گَوْ» یعنی گودال، وقتی دعوت کرده ما را میگوید بیایید، «اِرْجِعی»، بهسوی من بیایید، فضا را باز کنید بهسوی من بیایید، صلا زده دیگر، صلا زده یعنی همه را صدا زده، تمام انسانها را صدا زده، ما دستزنان و رقصکنان بهسویش میرویم، شادیکنان میرویم، هی اینها را میاندازیم بهسوی او میرویم.
گَوْ یعنی گودال. صلا: دعوت عمومی. دستاندازان: در حال دستافشانی و رقصکنان.
🔟3️⃣4️⃣ ۳۵ 🔟3️⃣4️⃣
«… وَلَا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّـهِ ۖ إِنَّهُ لَا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّـهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ.»
«… و از رحمت خدا مأيوس مشَويد، زيرا تنها كافران از رحمت خدا مأيوس مىشوند.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ یوسف (۱۲)، آیهٔ ۸۷)
در منذهنی، ما مأیوس میشویم. البته معنی کافر همین منذهنی هست.
«قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّـهِ ۚ إِنَّ اللَّـهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا ۚ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ.»
«بگو: اى بندگان من كه بر زيان خويش اسراف كردهايد، از رحمت خدا مأيوس مشويد. زيرا خدا همهٔ گناهان را مىآمرزد. اوست آمرزنده و مهربان.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ زمر (۳۹)، آیهٔ ۵۳)
«بگو: ای بندگان من که بر زیان خویش اسراف کردهاید»، این آیهٔ جالبی است اگر شما خوب توجه کنید. «بگو: ای بندگان من که بر زیان خویش اسراف کردهاید»، یعنی ما واقعاً در منذهنی خیلی پیشرفته هستیم و خیلی هم ضرر زدیم به خودمان. «از رحمت خدا مأیوس مشوید»، یعنی فضاگشایی کنید، فضاگشایی کنید.
توجه کنید که رفتن به سوها یعنی در جای غلط برای چیز خوب جُستن، ما را پریشان کرده، ناامید کرده. در سوهای این جهان، مثلاً بگویید من پولم را زیاد کنم تا حس خوشبختی کنم، چنین چیزی وجود ندارد. منذهنی را نگه دارم. منذهنی نمیتواند شاد باشد. منذهنی بنابه تعریف مسئلهزا است، مسئلهساز است، دردساز است، مانعساز است، دشمنساز است، منذهنی خروب است. شما با زیاد کردن پول نمیتوانید این را درمان کنید، این مریض است، این پژمرده است، این حال ندارد، این از طریق همانیدگیها چیزهای آفلاند میخواهد احساس امنیت کند، این امکان ندارد. وقتی ترس جان ما را میگیرد، وقتی شک میگیرد، وقتی بیاعتماد میشویم به همه، وقتی کارهای غلط میکنیم و نمیفهمیم، وقتی به ضرر دیگران کار میکنیم فکر میکنیم به سود ما است، که گفت این کژبینی است، این لعنت خداست، وقتی نمیدانیم این بدی ما به ما برمیگردد، هزارتا گرفتاری دارد این منذهنی. اصلاً امکان ندارد شما در داخل ذهن کار را پیش ببرید، موفق به معنای واقعی بشوید.
پس ای بندگان من که در ذهن پیشرفت کردهاید خیلی زیاد، اسراف کردهاید، از رحمت خدا با فضاگشایی مأیوس مشوید و این را مطمئن باشید که اگر فضا را باز کنید، این زندگی شما را از داخل گناهانتان که همانیدگیها هستند، آزاد میکند و خداوند هر لحظه میخواهد به ما کمک کند و اوست آمرزنده و مهربان.
گرچه ما زین ناامیدی در گَویم
چون صلا زد، دستاندازان رَویم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۴۳)
گَو: گودال
صَلا: دعوتِ عمومی
دستاندازان: در حالِ دستافشانی، رقصکنان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بله؟ ما در سوها رفتیم، خیلی هم زیاد رفتیم و ناآگاهانه همانیدگیها را جمع کردیم، ناامید شدیم. واقعاً در سنین بالا، آنهایی که جوان هستند لطف کنند یاد بگیرند در سوها نروند. واقعاً شما فکر نکنید که اگر مثلاً پولتان زیاد شد حتماً موفق میشوید، زندگیتان خوب میشود. در سنین بالا میفهمیم که اینها فایدهای ندارند. سوها و همانیدگیها زیاد بشوند، زندگی ما زیاد نمیشود. درحالیکه محروم هستیم ما، خیلی فکرهای غلط میکنیم. فکرها را بهوسیلهٔ مولانا شما درست کنید. جوان هستید، اشتباه نکنید، چیز باارزش را از چیز بیارزش واقعاً تشخیص بدهید.
گرچه ما از این ناامیدی در گودال هستیم، «گَوْ» یعنی گودال، وقتی دعوت کرده ما را میگوید بیایید، «اِرْجِعی»، بهسوی من بیایید، فضا را باز کنید بهسوی من بیایید، صلا زده دیگر، صلا زده یعنی همه را صدا زده، تمام انسانها را صدا زده، ما دستزنان و رقصکنان بهسویش میرویم، شادیکنان میرویم، هی اینها را میاندازیم بهسوی او میرویم.
گَوْ یعنی گودال. صلا: دعوت عمومی. دستاندازان: در حال دستافشانی و رقصکنان.
🔟3️⃣4️⃣ ۳۵ 🔟3️⃣4️⃣
خاری که ندارد گل در صدرِ چمن ناید
خاکی ز کجا یابد بیروح سر و سبلت؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
توجه میکنید «صدرِ چمن» یعنی همینجایی که ما هستیم، ما بهترین نوع خلقت هستیم، که انسان هستیم. درست است؟ میگوید اینجا نمیشود کسی بهصورت انسان بیاید خار بماند و به گُل تبدیل نشود. هر انسانی که در روی زمین هست، قوهٔ تبدیل شدن به گُل را دارد، گرچه که الآن پر از خار است، یعنی پر از درد است، پر از همانیدگی است.
یادمان باشد، هر همانیدگی درد خودش را دارد. ما وقتی همانیده میشویم، با خوشحالی هی با این هم همانیده بشوم، با این هم همانیده بشوم، با این آدم هم همانیده بشوم، با آن آدم هم همانیده بشوم، با بچهام، با پدر و مادرم، با همسرم، با این و آن و همه همانیده بشوم. فکر میکنیم همانیده بشوم زندگیام زیاد میشود. نه، هر کدام درد خودش را دارد. اصلاً اینطوری خلق شدیم ما. سازوکار این خلقت این است که با هرچه همانیده بشویم، به شما درد بدهد تا این را از مرکزتان بردارید، خود خداوند را بگذارید، مجبور بشوید. گفت:
اِئْتِیا کَرْهاً مهارِ عاقلان
اِئْتِیا طَوْعاً بهارِ بیدلان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۷۲)
بهزور این جسم را از مرکزتان بردارید، این مال عاقلان است. عاقلان یعنی عاقلانِ منذهنی. بهرغبت، بهمیل این را از مرکزم برمیدارم، برمیدارم، دردش را هم برمیدارم. شما با یک نفر همانیده هستید، همانیدگی از بین میرود، چقدر آزاد میشوید!
من واقعاً پیشنهاد میکنم جوانان به خودشان رحم کنند، وقتشان را تلف نکنند. این همانیدن با یک انسان با عشق فرق دارد. همانیده نشوید با یک، اگر دختر جوان هستید، با یک آقا پسر همانیده نشوید، نروید به هپروت. وای چهجوری میشود! هی فکر میکنید، اینطوری فکر میکنید، آنطوری، ما با هم نشستیم، زن و شوهر شدیم، بچهدار شدیم، خانه خریدیم، فلان. رها کن این تصویرسازیها را. وقتتان تلف میشود، همانیده نشوید. وقتی همانیده شدید، درد ایجاد شد، درد شما را گیج میکند، وقتتان را تلف میکند. توجه میکنید؟
سخت است همانیدگی را از مرکز درآوردن، ممکن است سالها طول بکشد، سالها ما را به هپروت بکشد، ما را به درد بکشد. سر چه؟ هیچ! هیچِ پوچ! همهاش پوچ! شما مینشینید فکر میکنید، چه زن جوان چه مرد جوان، اصلاً طرف هم خبر ندارد، هی هپروت خودت برای خودت میبافی. نکن این کار را، آگاه باش! عاشق شدن یعنی تبدیل به زندگی شدن، زندگی به زندگی عاشق میشود. شما فضا را باز کن. بهجای این هپروتها، بهجای گیر افتادنها فضا را باز کن، به سازندگی بپرداز. هر موقع سازنده میشوی پس فضا باز شده.
شما باید انعکاس فضای بازشده، انعکاس خرد زندگی، فکرهای خردمندانه را، انعکاسش را در بیرون ببینید. گیر افتادن، به تله افتادن که خردمندی نیست. اگر همانیده بشوید سخت است، تا نشدهاید، نکنید این کار را. این پرهیزی است که باید جوانان انجام بدهند به درد نیفتند، به گرفتاری نیفتند.
خاری که ندارد گل در صدرِ چمن ناید
خاکی ز کجا یابد بیروح سر و سبلت؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
پس هر خاری در این «صدرِ چمن» هست بهصورت انسان، قوهٔ گُل شدن دارد. درست است؟ باید به گُل تبدیل بشود. اما اگر در حد خار بماند و بمیرد، صدر چمن را بیخودی اشغال کرده. درست است؟
فرض کن که یک پول زیادی را پدرتان یا مادرتان به ارث گذاشته، در یک صندوقی هست، شما ولی کلیدش را، رمزش را ندارید. هیچچیز، نمیتوانید باز کنید. «خاری که ندارد گل در صدر چمن ناید»، باید فضا را باز کنید، این خار را تبدیل به گل بکنید. وگرنه اگر با خار بمیرید، از زندگیتان استفاده نکردهاید.
بعد میگوید «خاکی» یا «خاکی ز کجا یابد» اگر با منذهنی بمانیم، درست است؟ [شکل۹ (افسانه منذهنی)] این، بدون روح [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، بدون فضاگشایی و بدون هشیاری نظر از کجا «سَر» یعنی خردمندی و «سِبلَت»، جوانمردی و مردانگی را و انسانیت را پیدا میکند؟ بدون روح پیدا نمیکند خاک. خاک یعنی منذهنی [شکل۹ (افسانه منذهنی)]، منذهنی با آن ابزارهایش، بدون فضاگشایی [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] و رو آوردن به روح، «سر و سبلت» را از کجا پیدا میکند؟ بله، نمیتواند پیدا کند. این شعر را هم داشتیم:
🔟3️⃣4️⃣ ۳۶ 🔟3️⃣4️⃣
خاکی ز کجا یابد بیروح سر و سبلت؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
توجه میکنید «صدرِ چمن» یعنی همینجایی که ما هستیم، ما بهترین نوع خلقت هستیم، که انسان هستیم. درست است؟ میگوید اینجا نمیشود کسی بهصورت انسان بیاید خار بماند و به گُل تبدیل نشود. هر انسانی که در روی زمین هست، قوهٔ تبدیل شدن به گُل را دارد، گرچه که الآن پر از خار است، یعنی پر از درد است، پر از همانیدگی است.
یادمان باشد، هر همانیدگی درد خودش را دارد. ما وقتی همانیده میشویم، با خوشحالی هی با این هم همانیده بشوم، با این هم همانیده بشوم، با این آدم هم همانیده بشوم، با آن آدم هم همانیده بشوم، با بچهام، با پدر و مادرم، با همسرم، با این و آن و همه همانیده بشوم. فکر میکنیم همانیده بشوم زندگیام زیاد میشود. نه، هر کدام درد خودش را دارد. اصلاً اینطوری خلق شدیم ما. سازوکار این خلقت این است که با هرچه همانیده بشویم، به شما درد بدهد تا این را از مرکزتان بردارید، خود خداوند را بگذارید، مجبور بشوید. گفت:
اِئْتِیا کَرْهاً مهارِ عاقلان
اِئْتِیا طَوْعاً بهارِ بیدلان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۷۲)
بهزور این جسم را از مرکزتان بردارید، این مال عاقلان است. عاقلان یعنی عاقلانِ منذهنی. بهرغبت، بهمیل این را از مرکزم برمیدارم، برمیدارم، دردش را هم برمیدارم. شما با یک نفر همانیده هستید، همانیدگی از بین میرود، چقدر آزاد میشوید!
من واقعاً پیشنهاد میکنم جوانان به خودشان رحم کنند، وقتشان را تلف نکنند. این همانیدن با یک انسان با عشق فرق دارد. همانیده نشوید با یک، اگر دختر جوان هستید، با یک آقا پسر همانیده نشوید، نروید به هپروت. وای چهجوری میشود! هی فکر میکنید، اینطوری فکر میکنید، آنطوری، ما با هم نشستیم، زن و شوهر شدیم، بچهدار شدیم، خانه خریدیم، فلان. رها کن این تصویرسازیها را. وقتتان تلف میشود، همانیده نشوید. وقتی همانیده شدید، درد ایجاد شد، درد شما را گیج میکند، وقتتان را تلف میکند. توجه میکنید؟
سخت است همانیدگی را از مرکز درآوردن، ممکن است سالها طول بکشد، سالها ما را به هپروت بکشد، ما را به درد بکشد. سر چه؟ هیچ! هیچِ پوچ! همهاش پوچ! شما مینشینید فکر میکنید، چه زن جوان چه مرد جوان، اصلاً طرف هم خبر ندارد، هی هپروت خودت برای خودت میبافی. نکن این کار را، آگاه باش! عاشق شدن یعنی تبدیل به زندگی شدن، زندگی به زندگی عاشق میشود. شما فضا را باز کن. بهجای این هپروتها، بهجای گیر افتادنها فضا را باز کن، به سازندگی بپرداز. هر موقع سازنده میشوی پس فضا باز شده.
شما باید انعکاس فضای بازشده، انعکاس خرد زندگی، فکرهای خردمندانه را، انعکاسش را در بیرون ببینید. گیر افتادن، به تله افتادن که خردمندی نیست. اگر همانیده بشوید سخت است، تا نشدهاید، نکنید این کار را. این پرهیزی است که باید جوانان انجام بدهند به درد نیفتند، به گرفتاری نیفتند.
خاری که ندارد گل در صدرِ چمن ناید
خاکی ز کجا یابد بیروح سر و سبلت؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
پس هر خاری در این «صدرِ چمن» هست بهصورت انسان، قوهٔ گُل شدن دارد. درست است؟ باید به گُل تبدیل بشود. اما اگر در حد خار بماند و بمیرد، صدر چمن را بیخودی اشغال کرده. درست است؟
فرض کن که یک پول زیادی را پدرتان یا مادرتان به ارث گذاشته، در یک صندوقی هست، شما ولی کلیدش را، رمزش را ندارید. هیچچیز، نمیتوانید باز کنید. «خاری که ندارد گل در صدر چمن ناید»، باید فضا را باز کنید، این خار را تبدیل به گل بکنید. وگرنه اگر با خار بمیرید، از زندگیتان استفاده نکردهاید.
بعد میگوید «خاکی» یا «خاکی ز کجا یابد» اگر با منذهنی بمانیم، درست است؟ [شکل۹ (افسانه منذهنی)] این، بدون روح [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، بدون فضاگشایی و بدون هشیاری نظر از کجا «سَر» یعنی خردمندی و «سِبلَت»، جوانمردی و مردانگی را و انسانیت را پیدا میکند؟ بدون روح پیدا نمیکند خاک. خاک یعنی منذهنی [شکل۹ (افسانه منذهنی)]، منذهنی با آن ابزارهایش، بدون فضاگشایی [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] و رو آوردن به روح، «سر و سبلت» را از کجا پیدا میکند؟ بله، نمیتواند پیدا کند. این شعر را هم داشتیم:
🔟3️⃣4️⃣ ۳۶ 🔟3️⃣4️⃣
چون خَری در گِل فُتَد از گامِ تیز
دَم به دَم جُنبد برایِ عزمِ خیز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۵)
جای را هموار نَکْند بهرِ باش
دانَد او که نیست آن جایِ معاش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۶)
معاش: زندگی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درست است؟ تمثیلش انسان است. اگر خر تند برود، پایش بلغزد بیفتد به گِل، هر لحظه تکان میخورد که از آنجا بلند شود، بیرون بیاید. درست است؟ خر هیچ موقع دور و برش را هموار نمیکند، صاف و صوف نمیکند که اینجا حالا ما باید یک سی چهل روزی زندگی کنیم. نه، میداند که آنجا جای ماندن نیست.
ما هم بهعنوان انسان باید بدانیم که گِل همانیدگیها که دراثر تند و تیزی افتادیم توی آن، عجله کردیم افتادیم توی آن، فکر کردیم آنجا خبری است، ما آنجا را هموار نمیکنیم، در حالتی که ما در ذهن پارک ذهنی درست میکنیم. چهجوری هموار میکنیم؟ پارک ذهنی درست میکنیم، که ما توی این ذهن هستیم.
در پارک ذهنی هر چیزی را در جای خودش گذاشتیم، کنترل میکنیم که بههم نریزد؛ درست مثل خر که فرض کن گِل میگوید آن آنجا باشد، آن آنجا باشد، ما هم اینجوری اینجا هستیم. نه، ما باید تکان بخوریم فضا را باز کنیم، از این گِل بیاییم بیرون.
حسِّ تو از حسِّ خر کمتر بُدهست
که دلِ تو زین وَحَلها بَرنَجَست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۷)
وَحَل: گِل و لای که چهارپا در آن بمانَد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در وَحَل تأویلِ رُخصَت میکُنی
چون نمیخواهی کز آن دل بَرکَنی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۸)
وَحَل: گِل و لای که چهارپا در آن بمانَد.
تأویل: در اینجا یعنی توجیه کردن موضوعی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این اشعار بسیاربسیار قدرتمند هستند. حس ما یعنی منذهنی ما از حس خر و عقل خر کمتر است، چرا؟ ما از گِل همانیدگیها و دردها نمیخواهیم بیرون بجهیم و مرتب دنبال بهانه میگردیم بگوییم که فعلاً ما اینجا هستیم، اجازه بدهید ما اینجا باشیم.
«در وَحَل» یعنی در گِل، ما درواقع اجازه میخواهیم از خداوند، از مردم که این وضعیتی که ما داریم خوب است، خواهش میکنم بگذارید ما همین منذهنی را داشته باشیم، از همانیدگیها ما لذت ببریم، برای اینکه دل از آن نمیخواهیم برکنیم. اما به این بیت باید عمل کنیم:
گرچه دوری، دور میجُنبان تو دُم
حَیْثُ ماکُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۴)
«گرچه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُمِ آشنایی با او (از جنسِ او بودن) را به حرکت درآور. به این آیهٔ قرآن توجه کن که میگوید: «در هرجا که هستی روی به او کن.»»
درست است که توی گِل افتادهای، درد داری، خیلی همانیدگی داری، هر چقدر میتوانی فضا را باز کن و علامت بده به خداوند که من از جنس تو هستم، من میخواهم رو به تو بکنم. توجه میکنید؟ گرچه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُمِ آشنایی با او یعنی از جنسِ او بودن را به حرکت درآور و به این آیهٔ قرآن توجه کن که میگوید «در هرجا که هستی روی به او کن».
کف میزن و زین میدان تو منشأ هر بانگی
کاین بانگِ دو کف نَبْوَد بیفُرقَت و بیوصلت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
فُرقَت: فراق، جدایی
وصلت: وصال، پیوند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید دست بزن [عمل دست زدن] اینطوری. از این یک درس بگیر که وقتی اینها بههم میخورند صدا میآید، اینها اگر روی هم بگذاری صدا نمیآید، جدا هم نگه داری صدا نمیآید، فقط باید بههم بخورند. پس ما هم باید بهعنوان امتداد زندگی، اَلَست، دوباره با خداوند وصل بشویم با فضاگشایی، جدا بشویم، وصل بشویم با فضاگشایی، جدا بشویم.
هر دفعه که وصل میشویم میگوید این صدا میآید [صدای دست زدن]. منشأ بانگِ آزاد شدنِ زندگی شما از همانیدگیها هم عیناً همینطور است. منشأ بانگِ شادیِ آزادی از همانیدگیها دراثر تماس با زندگی، وصلت و جدا شدن است.
وصلت، جدا شدن، وصلت، جدا شدن، و درنتیجه چه میشود؟ [شکل۹ (افسانه منذهنی)] هر کدام از این نقطهچینها در یک وصلت زندگیاش را پس میدهد و فضا گشودهتر میشود [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، فضا گشودهتر میشود. هر دفعه که وصل میشوی یک همانیدگی یا دو همانیدگی، امروز گفت در یک لحظه میتواند از صدتا همانیدگی زندگی را آزاد کند، شما فضا را باز کنید. ما این کار را امتحان نکردیم.
پس همینطور که دست میزنید صدا بهوجود میآید، دراثر وصل شدن به زندگی و جدا شدن، از این نقطهچینها [شکل۹ (افسانه منذهنی)] زندگی آزاد میشود و صدایش را شما میشنوید؛ [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] چون صدای شادی است، صدای نعرهٔ شادی شما است که الآن دمیده شد این شادی در وجود من و فضا باز شد.
🔟3️⃣4️⃣ ۳۷ 🔟3️⃣4️⃣
دَم به دَم جُنبد برایِ عزمِ خیز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۵)
جای را هموار نَکْند بهرِ باش
دانَد او که نیست آن جایِ معاش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۶)
معاش: زندگی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درست است؟ تمثیلش انسان است. اگر خر تند برود، پایش بلغزد بیفتد به گِل، هر لحظه تکان میخورد که از آنجا بلند شود، بیرون بیاید. درست است؟ خر هیچ موقع دور و برش را هموار نمیکند، صاف و صوف نمیکند که اینجا حالا ما باید یک سی چهل روزی زندگی کنیم. نه، میداند که آنجا جای ماندن نیست.
ما هم بهعنوان انسان باید بدانیم که گِل همانیدگیها که دراثر تند و تیزی افتادیم توی آن، عجله کردیم افتادیم توی آن، فکر کردیم آنجا خبری است، ما آنجا را هموار نمیکنیم، در حالتی که ما در ذهن پارک ذهنی درست میکنیم. چهجوری هموار میکنیم؟ پارک ذهنی درست میکنیم، که ما توی این ذهن هستیم.
در پارک ذهنی هر چیزی را در جای خودش گذاشتیم، کنترل میکنیم که بههم نریزد؛ درست مثل خر که فرض کن گِل میگوید آن آنجا باشد، آن آنجا باشد، ما هم اینجوری اینجا هستیم. نه، ما باید تکان بخوریم فضا را باز کنیم، از این گِل بیاییم بیرون.
حسِّ تو از حسِّ خر کمتر بُدهست
که دلِ تو زین وَحَلها بَرنَجَست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۷)
وَحَل: گِل و لای که چهارپا در آن بمانَد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در وَحَل تأویلِ رُخصَت میکُنی
چون نمیخواهی کز آن دل بَرکَنی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۸)
وَحَل: گِل و لای که چهارپا در آن بمانَد.
تأویل: در اینجا یعنی توجیه کردن موضوعی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این اشعار بسیاربسیار قدرتمند هستند. حس ما یعنی منذهنی ما از حس خر و عقل خر کمتر است، چرا؟ ما از گِل همانیدگیها و دردها نمیخواهیم بیرون بجهیم و مرتب دنبال بهانه میگردیم بگوییم که فعلاً ما اینجا هستیم، اجازه بدهید ما اینجا باشیم.
«در وَحَل» یعنی در گِل، ما درواقع اجازه میخواهیم از خداوند، از مردم که این وضعیتی که ما داریم خوب است، خواهش میکنم بگذارید ما همین منذهنی را داشته باشیم، از همانیدگیها ما لذت ببریم، برای اینکه دل از آن نمیخواهیم برکنیم. اما به این بیت باید عمل کنیم:
گرچه دوری، دور میجُنبان تو دُم
حَیْثُ ماکُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۴)
«گرچه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُمِ آشنایی با او (از جنسِ او بودن) را به حرکت درآور. به این آیهٔ قرآن توجه کن که میگوید: «در هرجا که هستی روی به او کن.»»
درست است که توی گِل افتادهای، درد داری، خیلی همانیدگی داری، هر چقدر میتوانی فضا را باز کن و علامت بده به خداوند که من از جنس تو هستم، من میخواهم رو به تو بکنم. توجه میکنید؟ گرچه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُمِ آشنایی با او یعنی از جنسِ او بودن را به حرکت درآور و به این آیهٔ قرآن توجه کن که میگوید «در هرجا که هستی روی به او کن».
کف میزن و زین میدان تو منشأ هر بانگی
کاین بانگِ دو کف نَبْوَد بیفُرقَت و بیوصلت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
فُرقَت: فراق، جدایی
وصلت: وصال، پیوند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید دست بزن [عمل دست زدن] اینطوری. از این یک درس بگیر که وقتی اینها بههم میخورند صدا میآید، اینها اگر روی هم بگذاری صدا نمیآید، جدا هم نگه داری صدا نمیآید، فقط باید بههم بخورند. پس ما هم باید بهعنوان امتداد زندگی، اَلَست، دوباره با خداوند وصل بشویم با فضاگشایی، جدا بشویم، وصل بشویم با فضاگشایی، جدا بشویم.
هر دفعه که وصل میشویم میگوید این صدا میآید [صدای دست زدن]. منشأ بانگِ آزاد شدنِ زندگی شما از همانیدگیها هم عیناً همینطور است. منشأ بانگِ شادیِ آزادی از همانیدگیها دراثر تماس با زندگی، وصلت و جدا شدن است.
وصلت، جدا شدن، وصلت، جدا شدن، و درنتیجه چه میشود؟ [شکل۹ (افسانه منذهنی)] هر کدام از این نقطهچینها در یک وصلت زندگیاش را پس میدهد و فضا گشودهتر میشود [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، فضا گشودهتر میشود. هر دفعه که وصل میشوی یک همانیدگی یا دو همانیدگی، امروز گفت در یک لحظه میتواند از صدتا همانیدگی زندگی را آزاد کند، شما فضا را باز کنید. ما این کار را امتحان نکردیم.
پس همینطور که دست میزنید صدا بهوجود میآید، دراثر وصل شدن به زندگی و جدا شدن، از این نقطهچینها [شکل۹ (افسانه منذهنی)] زندگی آزاد میشود و صدایش را شما میشنوید؛ [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] چون صدای شادی است، صدای نعرهٔ شادی شما است که الآن دمیده شد این شادی در وجود من و فضا باز شد.
🔟3️⃣4️⃣ ۳۷ 🔟3️⃣4️⃣
یعنی یک بینش جدید، یک ترقی جدید، یک بینش جامع، یواشیواش من میبینم ذهنم را بهتر میبینم، کارهای غلطم را میبینم، میل دارم دیگر کارهای غلط را نکنم، برگردم، میل دارم از سوها زندگی نخواهم. درست است؟
پس در ابتدا وصل شدن و جدایی، وصل شدن و جدایی، وصل شدن و جدایی، تا وصل شدن و جدا نشدن. آدمهایی مثل مولانا وصل شدند، جدا نشدند، بیدار شدند از خواب ذهن، دیگر به خواب ذهن نرفتند.
شما اگر مدتها این موضوع را تمرین کنید فرقت و وصلت را، خواهید دید که فضا گشوده میشود، پس از یک مدتی فضا بسته نمیشود دیگر. اگر فضا بسته نشود جزو خوبان شدید، خدا را شکر کنید.
خامش که بهار آمد، گل آمد و خار آمد
از غیب برون جسته خوبان جهتِ دعوت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
میگوید ذهن را خاموش کن که الآن بهار آمده، بهارِ انسان است. این دوران بعد از مولانا بهار انسان است، برای اینکه شما در درون خودتان هم گل را میبینید هم خار را میبینید. میبینید که این در بیرون هم میبینید گلی مثل مولانا هست، یک خاری هم هست که آن هم دارد خرابکاری میکند.
در جهان میبینید که بعضیها گل هستند بعضیها خار هستند، ولی یکدفعه میبینید آدمهایی مثل مولانا از غیب برون جستهاند که خوبان هستند، شما هم شاید جزوش باشید. اگر بانگ شادی را با وصل شدن و جدا شدن شنیدید در درون و بیدار شدید و دیگر به خواب نرفتید، شما هم جزو خوبان هستید.
در این جهان خوبانی مثل مولانا از غیب برون جستهاند، مرتب کمک میکنند، این کمکشان دعوت به فضای یکتایی است، دعوت به وحدت است، دعوت به دین واقعی است. پس ذهن را خاموش کن، توجه کن به خار خودت که این دارد گل میشود به کمک خوبانی مثل مولانا، شما سعی کن به خودت کمک کنی.
[شکل۹ (افسانه منذهنی)] این ذهن که دائماً حرف میزند، ما را میبرد به افسانهٔ منذهنی و میخواهد خار را به نمایش بگذارد. و با فضاگشایی، گُل بودن شما خودش را به شما نشان میدهد [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. این دوتا با هم هی میآید، یعنی وصل میشوید گُل میشوید، جدا میشوید خار میشوید. پس مرتب فضا را باز کن، به مولانا هم توجه کن که دارد دعوت میکند تا فضا باز بشود بیدار بشوی از خواب ذهن، دیگر به خواب نروی.
خب این غزل تمام شد. اجازه بدهید من چندتا چیز را در این قسمت به شما توضیح بدهم.
🔟3️⃣4️⃣ ۳۸ 🔟3️⃣4️⃣
پس در ابتدا وصل شدن و جدایی، وصل شدن و جدایی، وصل شدن و جدایی، تا وصل شدن و جدا نشدن. آدمهایی مثل مولانا وصل شدند، جدا نشدند، بیدار شدند از خواب ذهن، دیگر به خواب ذهن نرفتند.
شما اگر مدتها این موضوع را تمرین کنید فرقت و وصلت را، خواهید دید که فضا گشوده میشود، پس از یک مدتی فضا بسته نمیشود دیگر. اگر فضا بسته نشود جزو خوبان شدید، خدا را شکر کنید.
خامش که بهار آمد، گل آمد و خار آمد
از غیب برون جسته خوبان جهتِ دعوت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۶)
میگوید ذهن را خاموش کن که الآن بهار آمده، بهارِ انسان است. این دوران بعد از مولانا بهار انسان است، برای اینکه شما در درون خودتان هم گل را میبینید هم خار را میبینید. میبینید که این در بیرون هم میبینید گلی مثل مولانا هست، یک خاری هم هست که آن هم دارد خرابکاری میکند.
در جهان میبینید که بعضیها گل هستند بعضیها خار هستند، ولی یکدفعه میبینید آدمهایی مثل مولانا از غیب برون جستهاند که خوبان هستند، شما هم شاید جزوش باشید. اگر بانگ شادی را با وصل شدن و جدا شدن شنیدید در درون و بیدار شدید و دیگر به خواب نرفتید، شما هم جزو خوبان هستید.
در این جهان خوبانی مثل مولانا از غیب برون جستهاند، مرتب کمک میکنند، این کمکشان دعوت به فضای یکتایی است، دعوت به وحدت است، دعوت به دین واقعی است. پس ذهن را خاموش کن، توجه کن به خار خودت که این دارد گل میشود به کمک خوبانی مثل مولانا، شما سعی کن به خودت کمک کنی.
[شکل۹ (افسانه منذهنی)] این ذهن که دائماً حرف میزند، ما را میبرد به افسانهٔ منذهنی و میخواهد خار را به نمایش بگذارد. و با فضاگشایی، گُل بودن شما خودش را به شما نشان میدهد [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. این دوتا با هم هی میآید، یعنی وصل میشوید گُل میشوید، جدا میشوید خار میشوید. پس مرتب فضا را باز کن، به مولانا هم توجه کن که دارد دعوت میکند تا فضا باز بشود بیدار بشوی از خواب ذهن، دیگر به خواب نروی.
خب این غزل تمام شد. اجازه بدهید من چندتا چیز را در این قسمت به شما توضیح بدهم.
🔟3️⃣4️⃣ ۳۸ 🔟3️⃣4️⃣
🔹فرمول سازندگی:
لا اَنساب > خودم کردم
تغییر خودم < انکار بهتری
این شکلی که روی صفحه میبینید درواقع «فرمول سازندگی» است یا «چرخهٔ سازندگی» است. مولانا در این بیتهایی که خواندیم ما، واژهٔ «اَنساب» و «لا اَنساب» را بهکار برد. لا اَنساب خارج از فضای ذهن است، فضای گشودهشده است. اَنساب فضای ذهن است یا فضای قیاس است که در آنجا ما میبینیم همهچیز به همدیگر وصل است.
وقتی فضاگشایی میکنید، این فضا فضای لا اَنساب است، یعنی ما به هیچچیزی وصل نیستیم، ما آزاد هستیم. وقتی یک اشکالی پیش میآید، همینطور که میبینید، شما در این چرخه میگویید «خودم کردم». و یک خاصیت ابلیسی مهم را هم انکار میکنید، که من بهتر از تو هستم، «انکار بهتری» و نتیجه میشود «تغییر خودم». میبینید این چرخه بهطور خودکار عمل میکند.
پس در فضای گشودهشده هر اشکالی پیش میآید شما میگویید من خودم کردم، حواست به خودت است. و اگر ذهن وسوسه میکند که شما بهتر از دیگران هستی، شما این را انکار میکنی. اگر این را انکار کنی میتوانی از دیگران کمک بگیری یا از خداوند کمک بگیری.
چون در فضای لا اَنساب فضاگشا هستی، از فضای گشودهشده زندگی به شما کمک میکند. پس در فضای گشودهشده شما اشکالی پیش میآید میگویید خودم کردم. مثلاً یک ضرری به شما میخورد، میگویید خودم کردم.
و در کمک به خودتان نمیگویید که من از همه بهتر هستم، یعنی ناموس داشته باشید، پندار کمال داشته باشید و خودتان را خم نکنید. بگویید نه، من از هیچکس بهتر نیستم. اصلاً در فضای لا اَنساب شما نمیتوانید خودتان را مقایسه کنید. بعد، بهاصطلاح تمرکز میکنید روی خودتان خودتان را تغییر بدهید، اشکال را پیدا کنید و رفع کنید. این چرخهٔ سازندگی است که ابیاتی را میخوانم.
یادتان است آن کر، داستان کر را برایتان خواندم. ما بهعنوان منذهنی کر هستیم، داستان این است اصلاً، این تمثیل است، بهعنوان منذهنی کر هستیم، ما میرویم احوالپرسی من اصلیمان که مریض است، ولی با قیاساتی که میسازیم، حدس و گمانی که میکنیم در ذهن. هر فکری که در ذهن با سببسازی میسازیم اسمش قیاس است، یک چیز مندرآورده است، دور از صنع است که خداوند هر لحظه در کار جدیدی است، اسمش قیاس است، اسمش ساختهٔ منذهنی است.
کر، داستان کر را خواندم، اگر نخواندید بروید از مثنوی بخوانید. و از قیاسی که کرد، کر یک جوابهای پیشساخته ساخت، رفت به عیادت بیماری، که همهاش عوضی از آب درآمد و مریض ناراحت شد و، ولی کر فکر میکرد که وظیفهاش را انجام داده، من دیگر قصه را نمیگویم، و موفق شده.
از قیاسی که بکرد آن کر گُزین
صحبتِ ده ساله باطل شد بدین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۳)
منذهنی فکر میکند موفق شده، درحالیکه دارد میگوید که از قیاساتی که کرده در ذهنش، با فکرهایی که کرده براساس منذهنی، صحبت دهسالهاش باطل شد بدین. یعنی ما میانهمان با زندگی، خداوند، که هزاران سال دوست بودهایم، دراثر قیاسات منذهنی بههم میریزد این رابطه. مخصوصاً:
خاصه ای خواجه قیاسِ حسِّ دون
اندر آن وحیای که هست از حد فزون
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۴)
دون: پایین، پست، فرومایه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مخصوصاً این قیاس منذهنی، ساخته و پرداختهٔ منذهنی در حس دون، حس پست منذهنی، بهوسیلهٔ سببسازی منذهنی که در آن درد هست و سببسازی توهمی هست، در مقایسه با وحی که با فضاگشایی، خرد زندگی فکر ما را میسازد، به ما فکر جدید میدهد، این با آن قابل مقایسه نیست. بعد میگوید:
گوشِ حسِّ تو به حرف، ار درخور است
دان که گوشِ غیبگیرِ تو کَر است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۵)
غیبگیر: گیرندهٔ پیامهای غیبی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر ما منذهنی داریم و میخواهیم حرفهای قیاسی منذهنیها را بشنویم یا قیاسات خودمان را بشنویم، باید بدانیم که گوش ما وحی غیبی را، صنع غیبی را نمیگیرد. یعنی در این لحظه ما نمیتوانیم فکر جدید بسازیم، برای اینکه فکرهای کهنه را داریم میسازیم.
🔟3️⃣4️⃣ ۳۹ 🔟3️⃣4️⃣
لا اَنساب > خودم کردم
تغییر خودم < انکار بهتری
این شکلی که روی صفحه میبینید درواقع «فرمول سازندگی» است یا «چرخهٔ سازندگی» است. مولانا در این بیتهایی که خواندیم ما، واژهٔ «اَنساب» و «لا اَنساب» را بهکار برد. لا اَنساب خارج از فضای ذهن است، فضای گشودهشده است. اَنساب فضای ذهن است یا فضای قیاس است که در آنجا ما میبینیم همهچیز به همدیگر وصل است.
وقتی فضاگشایی میکنید، این فضا فضای لا اَنساب است، یعنی ما به هیچچیزی وصل نیستیم، ما آزاد هستیم. وقتی یک اشکالی پیش میآید، همینطور که میبینید، شما در این چرخه میگویید «خودم کردم». و یک خاصیت ابلیسی مهم را هم انکار میکنید، که من بهتر از تو هستم، «انکار بهتری» و نتیجه میشود «تغییر خودم». میبینید این چرخه بهطور خودکار عمل میکند.
پس در فضای گشودهشده هر اشکالی پیش میآید شما میگویید من خودم کردم، حواست به خودت است. و اگر ذهن وسوسه میکند که شما بهتر از دیگران هستی، شما این را انکار میکنی. اگر این را انکار کنی میتوانی از دیگران کمک بگیری یا از خداوند کمک بگیری.
چون در فضای لا اَنساب فضاگشا هستی، از فضای گشودهشده زندگی به شما کمک میکند. پس در فضای گشودهشده شما اشکالی پیش میآید میگویید خودم کردم. مثلاً یک ضرری به شما میخورد، میگویید خودم کردم.
و در کمک به خودتان نمیگویید که من از همه بهتر هستم، یعنی ناموس داشته باشید، پندار کمال داشته باشید و خودتان را خم نکنید. بگویید نه، من از هیچکس بهتر نیستم. اصلاً در فضای لا اَنساب شما نمیتوانید خودتان را مقایسه کنید. بعد، بهاصطلاح تمرکز میکنید روی خودتان خودتان را تغییر بدهید، اشکال را پیدا کنید و رفع کنید. این چرخهٔ سازندگی است که ابیاتی را میخوانم.
یادتان است آن کر، داستان کر را برایتان خواندم. ما بهعنوان منذهنی کر هستیم، داستان این است اصلاً، این تمثیل است، بهعنوان منذهنی کر هستیم، ما میرویم احوالپرسی من اصلیمان که مریض است، ولی با قیاساتی که میسازیم، حدس و گمانی که میکنیم در ذهن. هر فکری که در ذهن با سببسازی میسازیم اسمش قیاس است، یک چیز مندرآورده است، دور از صنع است که خداوند هر لحظه در کار جدیدی است، اسمش قیاس است، اسمش ساختهٔ منذهنی است.
کر، داستان کر را خواندم، اگر نخواندید بروید از مثنوی بخوانید. و از قیاسی که کرد، کر یک جوابهای پیشساخته ساخت، رفت به عیادت بیماری، که همهاش عوضی از آب درآمد و مریض ناراحت شد و، ولی کر فکر میکرد که وظیفهاش را انجام داده، من دیگر قصه را نمیگویم، و موفق شده.
از قیاسی که بکرد آن کر گُزین
صحبتِ ده ساله باطل شد بدین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۳)
منذهنی فکر میکند موفق شده، درحالیکه دارد میگوید که از قیاساتی که کرده در ذهنش، با فکرهایی که کرده براساس منذهنی، صحبت دهسالهاش باطل شد بدین. یعنی ما میانهمان با زندگی، خداوند، که هزاران سال دوست بودهایم، دراثر قیاسات منذهنی بههم میریزد این رابطه. مخصوصاً:
خاصه ای خواجه قیاسِ حسِّ دون
اندر آن وحیای که هست از حد فزون
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۴)
دون: پایین، پست، فرومایه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مخصوصاً این قیاس منذهنی، ساخته و پرداختهٔ منذهنی در حس دون، حس پست منذهنی، بهوسیلهٔ سببسازی منذهنی که در آن درد هست و سببسازی توهمی هست، در مقایسه با وحی که با فضاگشایی، خرد زندگی فکر ما را میسازد، به ما فکر جدید میدهد، این با آن قابل مقایسه نیست. بعد میگوید:
گوشِ حسِّ تو به حرف، ار درخور است
دان که گوشِ غیبگیرِ تو کَر است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۵)
غیبگیر: گیرندهٔ پیامهای غیبی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر ما منذهنی داریم و میخواهیم حرفهای قیاسی منذهنیها را بشنویم یا قیاسات خودمان را بشنویم، باید بدانیم که گوش ما وحی غیبی را، صنع غیبی را نمیگیرد. یعنی در این لحظه ما نمیتوانیم فکر جدید بسازیم، برای اینکه فکرهای کهنه را داریم میسازیم.
🔟3️⃣4️⃣ ۳۹ 🔟3️⃣4️⃣
«اوّل کسی که در مقابلهٔ نص، قیاس آورد ابلیس بود.»
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۶)
بله، همینطور که میدانید اوّل کسی که در مقابله با نص قیاس آورد ابلیس بود. اینها را خواندهایم. یعنی اولین کسی که در مقابل وحی، در مقابل صنع خداوند، طرب خداوند، رفت به ذهن و قیاس کرد شیطان بود. این سه بیت را هم خواندیم، اینها را هم بخوانم:
اوّل آن کس کاین قیاسکها نمود
پیشِ انوارِ خدا، ابلیس بود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۶)
گفت: نار از خاک بیشک بهتر است
من ز نار و او ز خاکِ اَکدر است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۷)
نار: آتش
اَکدر: تیره، تیرهتر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس قیاسِ فرع، بر اصلش کنیم
او ز ظُلمت، ما ز نورِ روشنیم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۸)
اولین کسی که این قیاسهای کوچک را کرده شیطان بوده. یعنی سببسازی، نور خداوند، وحی به دل ما، فکرهایی که خداوند با صنع میسازد، در مقابل آنها با ذهنش رفت، فکرهای مندرآورده با سببسازی ساخت، میگوید این ابلیس بود و ما هم همین کار را میکنیم.
ما فضا را باز نمیکنیم که از صنع او استفاده کنیم، ما هم سببسازی میکنیم فکرهای قیاسی میسازیم. توجه کنید وقتی میگوییم فضای قیاس همین فضای ذهن است، این دوتا با هم یکی هستند. در فضای قیاس یا ذهن همهچیز بههم مربوط هستند، در فضای گشودهشده هیچچیز بههم مربوط نیست. ما از جنس اَلَست هستیم، هشیاری هستیم، درنتیجه آزاد هستیم از دخالتِ ذهن و ارتباطاتش و قیاساتش.
گفته که خاک پستتر از نار است، من از آتشم او از خاک تیره است. پس من قیاسِ فرع را بر اصلش میکنم و اینها را البته هفتهٔ، در درس گذشته کاملاً بحث کردیم. او از تاریکی است، من از نور روشنم. ابلیس درواقع از درد است. درست مثل اینکه بگوییم آتشی که میسوزاند، آتش که دود هم میکند، این درست مثل نور خورشید است. نیست اینطور. و ابلیس نمیدانست که در آدم، خداوند به بینهایت و ابدیت خودش زنده شده و زنده میشود. بنابراین فقط خاکش را دید برای اینکه هشیاری جسمی داشت و آن بینهایت را ندید. حالا،
«قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ ۖ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ.»
«گفت: من از او بهترم. مرا از آتش آفريدهاى و او را از گِل.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ ص (۳۸)، آیهٔ ۷۶)
این را هم که میدانیم. حالا این بیت را میخواستم بخوانم، آنها مقدمه بود.
گفت حق: نی، بَلْ که لا اَنساب شد
زهد و تقویٰ، فضل را مِحراب شد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۹)
«حقتعالی گفت: قیاس کردن فرع بر اصل، اعتبار ندارد. زیرا تنها پارسایی و پرهیزگاری، محراب و قبلهگاهِ فضل و شرف است نه حَسَب و نَسَب.»
خداوند میگوید نه، تو اگر بخواهی موفق بشوی باید به فضای «لا اَنساب» بروی، یعنی فضا را باز کنی. و این را بدان که فقط فضاگشایی و نیاوردن اغیار به این مرکز، یعنی زُهد و تقوا، محرابِ هم عقل من است، دانش من است. فضل یعنی هم دانش هم بخشش. اگر دانش و بخشش من را میخواهی تو، چیزها را باید به مرکزت نیاوری. به چه کسی گفته؟ به ابلیس گفته. به چه کسی میگوید؟ به من میگوید، به شما میگوید، به انسان میگوید.
پس نتیجه: نتیجه همین فرمول است. شما فضا را باز میکنید میروید به فضای «لا اَنساب»، فضایی که هیچچیز به هیچچیز مربوط نیست. فضایی که شما آنجا سؤال و جواب از روی قیاس نمیکنید، از روی سببسازی نمیکنید. فضایی که فرمهای ذهنی سبب نمیشوند که یک فکرهای منساخته مایهٔ سببسازی بشود، چرا؟ برای اینکه چیزی نیامده مرکزتان، زهد و تقوا دارید.
پس چندتا چیز هست اینجا، یکی اینکه شما میخواهید خداوند به شما کمک کند؟ دانش و بخششَش را بدهد؟ باید زهد و تقوا کنید چیزها به مرکزتان نیاید. و اگر در مرکزتان چیزهایی بههم مربوط است شما آنجا نیستید. از این بهاصطلاح آیه و از این شعرهایی که میخوانیم میرسیم به آن فرمول. و این لا اَنساب مربوط به این آیه است:
🔟3️⃣4️⃣ ۴۰ 🔟3️⃣4️⃣
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۶)
بله، همینطور که میدانید اوّل کسی که در مقابله با نص قیاس آورد ابلیس بود. اینها را خواندهایم. یعنی اولین کسی که در مقابل وحی، در مقابل صنع خداوند، طرب خداوند، رفت به ذهن و قیاس کرد شیطان بود. این سه بیت را هم خواندیم، اینها را هم بخوانم:
اوّل آن کس کاین قیاسکها نمود
پیشِ انوارِ خدا، ابلیس بود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۶)
گفت: نار از خاک بیشک بهتر است
من ز نار و او ز خاکِ اَکدر است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۷)
نار: آتش
اَکدر: تیره، تیرهتر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس قیاسِ فرع، بر اصلش کنیم
او ز ظُلمت، ما ز نورِ روشنیم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۸)
اولین کسی که این قیاسهای کوچک را کرده شیطان بوده. یعنی سببسازی، نور خداوند، وحی به دل ما، فکرهایی که خداوند با صنع میسازد، در مقابل آنها با ذهنش رفت، فکرهای مندرآورده با سببسازی ساخت، میگوید این ابلیس بود و ما هم همین کار را میکنیم.
ما فضا را باز نمیکنیم که از صنع او استفاده کنیم، ما هم سببسازی میکنیم فکرهای قیاسی میسازیم. توجه کنید وقتی میگوییم فضای قیاس همین فضای ذهن است، این دوتا با هم یکی هستند. در فضای قیاس یا ذهن همهچیز بههم مربوط هستند، در فضای گشودهشده هیچچیز بههم مربوط نیست. ما از جنس اَلَست هستیم، هشیاری هستیم، درنتیجه آزاد هستیم از دخالتِ ذهن و ارتباطاتش و قیاساتش.
گفته که خاک پستتر از نار است، من از آتشم او از خاک تیره است. پس من قیاسِ فرع را بر اصلش میکنم و اینها را البته هفتهٔ، در درس گذشته کاملاً بحث کردیم. او از تاریکی است، من از نور روشنم. ابلیس درواقع از درد است. درست مثل اینکه بگوییم آتشی که میسوزاند، آتش که دود هم میکند، این درست مثل نور خورشید است. نیست اینطور. و ابلیس نمیدانست که در آدم، خداوند به بینهایت و ابدیت خودش زنده شده و زنده میشود. بنابراین فقط خاکش را دید برای اینکه هشیاری جسمی داشت و آن بینهایت را ندید. حالا،
«قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ ۖ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ.»
«گفت: من از او بهترم. مرا از آتش آفريدهاى و او را از گِل.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ ص (۳۸)، آیهٔ ۷۶)
این را هم که میدانیم. حالا این بیت را میخواستم بخوانم، آنها مقدمه بود.
گفت حق: نی، بَلْ که لا اَنساب شد
زهد و تقویٰ، فضل را مِحراب شد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۹۹)
«حقتعالی گفت: قیاس کردن فرع بر اصل، اعتبار ندارد. زیرا تنها پارسایی و پرهیزگاری، محراب و قبلهگاهِ فضل و شرف است نه حَسَب و نَسَب.»
خداوند میگوید نه، تو اگر بخواهی موفق بشوی باید به فضای «لا اَنساب» بروی، یعنی فضا را باز کنی. و این را بدان که فقط فضاگشایی و نیاوردن اغیار به این مرکز، یعنی زُهد و تقوا، محرابِ هم عقل من است، دانش من است. فضل یعنی هم دانش هم بخشش. اگر دانش و بخشش من را میخواهی تو، چیزها را باید به مرکزت نیاوری. به چه کسی گفته؟ به ابلیس گفته. به چه کسی میگوید؟ به من میگوید، به شما میگوید، به انسان میگوید.
پس نتیجه: نتیجه همین فرمول است. شما فضا را باز میکنید میروید به فضای «لا اَنساب»، فضایی که هیچچیز به هیچچیز مربوط نیست. فضایی که شما آنجا سؤال و جواب از روی قیاس نمیکنید، از روی سببسازی نمیکنید. فضایی که فرمهای ذهنی سبب نمیشوند که یک فکرهای منساخته مایهٔ سببسازی بشود، چرا؟ برای اینکه چیزی نیامده مرکزتان، زهد و تقوا دارید.
پس چندتا چیز هست اینجا، یکی اینکه شما میخواهید خداوند به شما کمک کند؟ دانش و بخششَش را بدهد؟ باید زهد و تقوا کنید چیزها به مرکزتان نیاید. و اگر در مرکزتان چیزهایی بههم مربوط است شما آنجا نیستید. از این بهاصطلاح آیه و از این شعرهایی که میخوانیم میرسیم به آن فرمول. و این لا اَنساب مربوط به این آیه است:
🔟3️⃣4️⃣ ۴۰ 🔟3️⃣4️⃣
«فَإِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلَا أَنْسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلَا يَتَسَاءَلُونَ.»
«چون در صور دميده شود، هيچ خويشاوندیای ميانشان نماند و هيچ از حال يكديگر نپرسند.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ مؤمنون (۲۳)، آیهٔ ۱۰۱)
«چون در صور دمیده شود» یعنی همین لحظه قیامت ما است، در صور اسرافیل دمیده میشود شما باید زنده بشوید. زنده شدن هم یعنی آزاد کردن زندگی از همانیدگیهایتان. زندگی شما در همانیدگیها و دردهای شما است. چون در صور دمیده شود در این لحظه، فضا را باز کنید در صور دمیده میشود، هیچ خویشاوندیای میانشان نماند. یعنی شما باید تنها عمل کنید در این فضای گشودهشده، به هیچچیز مربوط نیستید، هیچ خویشاوندی با هیچ اغیاری ندارید، نمیتوانید خویشاوندی حس کنید. «و هیچ از حال یکدیگر نپرسند»، پس شما حواستان به دیگران نیست، حال یکی دیگر را نمیپرسید در این فضای لا اَنساب. برعکسش فضای اَنساب است که شیطان در آنجا فعال است. درست است؟
«… إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّـهِ أَتْقَاكُمْ... .»
«… هر آينه گرامىترين شما نزد خدا، پرهيزگارترين شماست… .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ حجرات (۴۹)، آیهٔ ۱۳)
این هم که میدانید. پس چندتا چیز شد، اگر شما میخواهید به زندگی زنده بشوید، در این لحظه باید روی خودتان تمرکز کنید و حال هیچکس را نپرسید، فقط حال خودتان را ببینید چهجوری است، این فضا چقدر گشوده میشود. و بدانید که این لحظه لحظهٔ قیامت شما است و هر کسی این کار را میکند حواسش نباید به اینور و آنور باشد که حال دیگری را بپرسد، ولی حواسش به پرهیز باشد چیزی به مرکزش نیاید. و:
گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا
او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۹)
«ولی حضرت آدم گفت: «پروردگارا، ما به خود ستم کردیم». و او همچون ما از حکمتِ کار حضرت حق بیخبر نبود.»
آدم هم گفته که ما به خودمان ستم کردیم برای اینکه چیزها را گذاشتیم به مرکزمان، به همین دلیل این بلا سر ما آمد. پس الآن با فضاگشایی مرکزم را خالی میکنم تو را میآورم. و از فعل خداوند غافل نشد که اگر او در مرکزش میبود اینهمه درد و گرفتاری بهوجود نمیآمد.
«قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ.»
«گفتند: اى پروردگار، ما به خود ستم كرديم و اگر ما را نیامرزى و بر ما رحمت نیاورى، از زيانديدگان خواهيم بود.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۳)
و این هم گفتند ای پروردگار، ما به خودمان ستم کردیم، یا ای پروردگارِ ما به خود ستم کردیم و اگر ما را نیامرزی و بر ما رحمت نیاوری از زیاندیدگان خواهیم بود.
چونکه هر دم راه خود را میزنم
با دگر کَس سازگاری چون کنم؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۲)
در فضای ذهن هر لحظه راه خودم را میزنم، با دیگران نمیتوانم سازگاری کنم به این ترتیب. و این سه بیت:
هرکه نقصِ خویش را دید و شناخت
اندر اِستِکمالِ خود دواسبه تاخت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٣٢١٢)
اِستِکمال: به کمال رسانیدن، کمالخواهی
دواسبه تاختن: کنایه از شتاب کردن و به شتاب رفتن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
زآن نمیپَرّد به سوی ذوالْجَلال
کاو گُمانی میبَرَد خود را کمال
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٣٢١۳)
علّتی بتّر ز پندارِ کمال
نیست اندر جانِ تو، ای ذودَلال
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٣٢١۴)
بتّر: بدتر
ذودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس بنابراین هر کسی فضا را باز کند عیبِ خودش را بشناسد، در کامل کردن خودش یعنی انداختنِ آن عیب درواقع که همانیدگی است، دواسبه میتازد. به این دلیل بهسوی خداوند نمیپریم که خودمان را کامل میدانیم و مرضی بدتر از پندار کمال در جان ما وجود ندارد. و میرسیم به فرمول تخریب.
🔟3️⃣4️⃣ ۴۱ 🔟3️⃣4️⃣
«چون در صور دميده شود، هيچ خويشاوندیای ميانشان نماند و هيچ از حال يكديگر نپرسند.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ مؤمنون (۲۳)، آیهٔ ۱۰۱)
«چون در صور دمیده شود» یعنی همین لحظه قیامت ما است، در صور اسرافیل دمیده میشود شما باید زنده بشوید. زنده شدن هم یعنی آزاد کردن زندگی از همانیدگیهایتان. زندگی شما در همانیدگیها و دردهای شما است. چون در صور دمیده شود در این لحظه، فضا را باز کنید در صور دمیده میشود، هیچ خویشاوندیای میانشان نماند. یعنی شما باید تنها عمل کنید در این فضای گشودهشده، به هیچچیز مربوط نیستید، هیچ خویشاوندی با هیچ اغیاری ندارید، نمیتوانید خویشاوندی حس کنید. «و هیچ از حال یکدیگر نپرسند»، پس شما حواستان به دیگران نیست، حال یکی دیگر را نمیپرسید در این فضای لا اَنساب. برعکسش فضای اَنساب است که شیطان در آنجا فعال است. درست است؟
«… إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّـهِ أَتْقَاكُمْ... .»
«… هر آينه گرامىترين شما نزد خدا، پرهيزگارترين شماست… .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ حجرات (۴۹)، آیهٔ ۱۳)
این هم که میدانید. پس چندتا چیز شد، اگر شما میخواهید به زندگی زنده بشوید، در این لحظه باید روی خودتان تمرکز کنید و حال هیچکس را نپرسید، فقط حال خودتان را ببینید چهجوری است، این فضا چقدر گشوده میشود. و بدانید که این لحظه لحظهٔ قیامت شما است و هر کسی این کار را میکند حواسش نباید به اینور و آنور باشد که حال دیگری را بپرسد، ولی حواسش به پرهیز باشد چیزی به مرکزش نیاید. و:
گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا
او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۹)
«ولی حضرت آدم گفت: «پروردگارا، ما به خود ستم کردیم». و او همچون ما از حکمتِ کار حضرت حق بیخبر نبود.»
آدم هم گفته که ما به خودمان ستم کردیم برای اینکه چیزها را گذاشتیم به مرکزمان، به همین دلیل این بلا سر ما آمد. پس الآن با فضاگشایی مرکزم را خالی میکنم تو را میآورم. و از فعل خداوند غافل نشد که اگر او در مرکزش میبود اینهمه درد و گرفتاری بهوجود نمیآمد.
«قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ.»
«گفتند: اى پروردگار، ما به خود ستم كرديم و اگر ما را نیامرزى و بر ما رحمت نیاورى، از زيانديدگان خواهيم بود.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۳)
و این هم گفتند ای پروردگار، ما به خودمان ستم کردیم، یا ای پروردگارِ ما به خود ستم کردیم و اگر ما را نیامرزی و بر ما رحمت نیاوری از زیاندیدگان خواهیم بود.
چونکه هر دم راه خود را میزنم
با دگر کَس سازگاری چون کنم؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۲)
در فضای ذهن هر لحظه راه خودم را میزنم، با دیگران نمیتوانم سازگاری کنم به این ترتیب. و این سه بیت:
هرکه نقصِ خویش را دید و شناخت
اندر اِستِکمالِ خود دواسبه تاخت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٣٢١٢)
اِستِکمال: به کمال رسانیدن، کمالخواهی
دواسبه تاختن: کنایه از شتاب کردن و به شتاب رفتن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
زآن نمیپَرّد به سوی ذوالْجَلال
کاو گُمانی میبَرَد خود را کمال
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٣٢١۳)
علّتی بتّر ز پندارِ کمال
نیست اندر جانِ تو، ای ذودَلال
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٣٢١۴)
بتّر: بدتر
ذودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس بنابراین هر کسی فضا را باز کند عیبِ خودش را بشناسد، در کامل کردن خودش یعنی انداختنِ آن عیب درواقع که همانیدگی است، دواسبه میتازد. به این دلیل بهسوی خداوند نمیپریم که خودمان را کامل میدانیم و مرضی بدتر از پندار کمال در جان ما وجود ندارد. و میرسیم به فرمول تخریب.
🔟3️⃣4️⃣ ۴۱ 🔟3️⃣4️⃣
🔹فرمول تخریب:
فضای اَنساب > تو کردی
تو عوض بشو < بهترم
پس بنابراین اینها شعرهایی بود که راجعبه لا اَنساب خواندیم. فرمول «لا اَنساب» بود: لا اَنساب یعنی فضاگشایی، خودم کردم، از هیچکس بهتر نیستم، خودم را عوض میکنم.
این فرمولِ خرابکاری است در فضای ذهن یا قیاس، اولین چیزی که میگوییم «تو کردی». این را شیطان میگوید، شیطان میگوید تو کردی. دومیاش که شیطان میگوید «من بهترم»، من از تو بهترم. اگر ما خرابکاری میکنیم، یک اشتباه میکنیم، به خودمان و دیگران ضرر میزنیم میگوییم تو کردی، راه ابلیس را میرویم. و شما میدانید:
نفْس و شیطان هردو یک تن بودهاند
در دو صورت خویش را بنْمودهاند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)
«تو کردی»، «من بهترم»، حالا مطابق منذهنیِ من «تو عوض بشو». این «چرخهٔ تخریب» است. شما ببینید این فرمول را در خودتان میبینید؟ در فضای قیاس شما به بچههایتان، به همسرتان، به دوستانتان، به کارتان، به همه، همهچیز بههم مربوط است، در آن فضا دارید عمل میکنید. سببسازی میکنید، مجهز به ملامت هستید، مجهز از عدم پذیرش مسئولیت هستید، از زیر بار مسئولیت میتوانید دربروید، پندار کمال دارید.
توجه میکنید که پندار کمال یعنی من کامل هستم، اصلاً محال است که من اشتباه بکنم. اگر به من بگویند اشتباه کردی به من برمیخورد، پس بنابراین تو کردی. در فضای اَنساب «تو کردی»، که «اَنا خَیْرٌ» من بهترم، من از تو بهترم، تو عوض بشو. اینجا فضای گشودهشده و خِرد زندگی نیست که با آن عوض بشویم ما، میگوید تو مطابق میل من عوض بشو، یعنی تخریب اندر تخریب.
آن آدم یک منذهنی دارد، حالا میگوییم منذهنیات را با منذهنی من عوض کن. یعنی اینجا ستیزه و دعوا و گرفتاری و مقاومت و فرمولِ تخریب. ببینید شما اینطوری عمل میکنید؟ اگر عمل میکنید، بهجای این بروید آن یکی فرمول. آن یکی فرمول میگفت فضای «لا اَنساب» یعنی فضاگشایی کنید. میگوییم خودم کردم، انکارِ بهتری، عوض میشوم، عوض میشوم. هرچه پیش میآید شما مانع را رد میکنید، یاد میگیرید، عوض میشوید، عوض میشوید، شما عوض میشوید. ولو فکر میکنید دیگران مقصر هستند، شما عوض میشوید.
یک ابیاتی هم هست مربوط به این چرخهٔ تخریب که در قسمت چهارم برایتان خواهم خواند. دوباره این دوتا فرمول را تکرار میکنم. فضای قیاس، فضای ذهنِ همانیده، اسمش فضای «اَنساب» است یا فضای قیاس است. هر مسئلهای پیش میآید، هر مانعی پیش میآید، هر دردی پیش میآید، متأسفانه با دید من در این فضای اَنساب، تو کردی، من از تو بهترم، من عوض نمیشوم، من قبول ندارم، من به گردن نمیگیرم.
توجه کنید تمام آن ابزارهای تخریب نظیر ملامت، از زیر بار مسئولیت دررفتن، اشتباه را اقرار نکردن، همهاش توی این چرخه هست، من بهترم. برای اینکه شیطان به خدا میگوید تو مرا گمراه کردی، «که اَنا خَیْرٌ دَمِ شیطانی است»، من بهترم دَمِ شیطان است. من از آدم بهترم، به خداوند میگوید:
رنگ رنگِ توست، صَبّاغم تویی
اصلِ جُرم و آفت و داغم تویی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۲)
صَبّاغ: رنگرَز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شیطان در سو رفته، ما هم بهعنوان امتداد او در سو رفتیم. در سو رفتن یعنی رنگ کردن خود. دیدن برحسب یک همانیدگی یعنی رنگی شدن، در حالتی که ما، رنگ ما نور صاف هستیم، نور بیرنگ هستیم. پس در فضای اَنساب میبینید تمام ابزارهای تخریب منذهنی هست متأسفانه. چون بههم مربوط هستیم، راحت میتوانیم گردن هم بیندازیم.
اگر شما میگویید تو کردی، من بهترم، تو عوض بشو، شما دارید زندگی خودتان و دیگران را خراب میکنید با همین فرمول. بروید سر آن یکی، فضا را باز کنید، خودم کردم، انکارِ بهتری، خودم خودم را عوض میکنم، دائماً حواسم به خودم است، خودم را عوض کنم. میبینید که تو عوض بشو یعنی حواسِ من به تو است، من دارم تو را درست میکنم. نه، کار من درست کردن خودم است همیشه، همیشه حواسم به خودم است، باید به خودم درس بدهم، خودم خودم را عوض کنم و میدانم که با عوض کردن خودم ممکن است، فقط از این راه ممکن است روی دیگران هم اثر بگذارم. اگر مستقیم با منذهنیام بروم دیگران را عوض کنم، آن همان سه بیتی میشود که:
مردهٔ خود را رها کردهست او
مردهٔ بیگانه را جویَد رَفو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۱)
خودش مردهٔ خودش را رها کرده، پر از نقص است، رفته دیگران را درست میکند. نه؟ «تا کنی مر غیر را حَبْر و سَنی»، دیگران را که میخواهی حَبر و سَنی کنی، «خویش را بدخو و خالی میکنی». ما نمیخواهیم این کار را بکنیم.
🔟3️⃣4️⃣ ۴۲ 🔟3️⃣4️⃣
فضای اَنساب > تو کردی
تو عوض بشو < بهترم
پس بنابراین اینها شعرهایی بود که راجعبه لا اَنساب خواندیم. فرمول «لا اَنساب» بود: لا اَنساب یعنی فضاگشایی، خودم کردم، از هیچکس بهتر نیستم، خودم را عوض میکنم.
این فرمولِ خرابکاری است در فضای ذهن یا قیاس، اولین چیزی که میگوییم «تو کردی». این را شیطان میگوید، شیطان میگوید تو کردی. دومیاش که شیطان میگوید «من بهترم»، من از تو بهترم. اگر ما خرابکاری میکنیم، یک اشتباه میکنیم، به خودمان و دیگران ضرر میزنیم میگوییم تو کردی، راه ابلیس را میرویم. و شما میدانید:
نفْس و شیطان هردو یک تن بودهاند
در دو صورت خویش را بنْمودهاند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)
«تو کردی»، «من بهترم»، حالا مطابق منذهنیِ من «تو عوض بشو». این «چرخهٔ تخریب» است. شما ببینید این فرمول را در خودتان میبینید؟ در فضای قیاس شما به بچههایتان، به همسرتان، به دوستانتان، به کارتان، به همه، همهچیز بههم مربوط است، در آن فضا دارید عمل میکنید. سببسازی میکنید، مجهز به ملامت هستید، مجهز از عدم پذیرش مسئولیت هستید، از زیر بار مسئولیت میتوانید دربروید، پندار کمال دارید.
توجه میکنید که پندار کمال یعنی من کامل هستم، اصلاً محال است که من اشتباه بکنم. اگر به من بگویند اشتباه کردی به من برمیخورد، پس بنابراین تو کردی. در فضای اَنساب «تو کردی»، که «اَنا خَیْرٌ» من بهترم، من از تو بهترم، تو عوض بشو. اینجا فضای گشودهشده و خِرد زندگی نیست که با آن عوض بشویم ما، میگوید تو مطابق میل من عوض بشو، یعنی تخریب اندر تخریب.
آن آدم یک منذهنی دارد، حالا میگوییم منذهنیات را با منذهنی من عوض کن. یعنی اینجا ستیزه و دعوا و گرفتاری و مقاومت و فرمولِ تخریب. ببینید شما اینطوری عمل میکنید؟ اگر عمل میکنید، بهجای این بروید آن یکی فرمول. آن یکی فرمول میگفت فضای «لا اَنساب» یعنی فضاگشایی کنید. میگوییم خودم کردم، انکارِ بهتری، عوض میشوم، عوض میشوم. هرچه پیش میآید شما مانع را رد میکنید، یاد میگیرید، عوض میشوید، عوض میشوید، شما عوض میشوید. ولو فکر میکنید دیگران مقصر هستند، شما عوض میشوید.
یک ابیاتی هم هست مربوط به این چرخهٔ تخریب که در قسمت چهارم برایتان خواهم خواند. دوباره این دوتا فرمول را تکرار میکنم. فضای قیاس، فضای ذهنِ همانیده، اسمش فضای «اَنساب» است یا فضای قیاس است. هر مسئلهای پیش میآید، هر مانعی پیش میآید، هر دردی پیش میآید، متأسفانه با دید من در این فضای اَنساب، تو کردی، من از تو بهترم، من عوض نمیشوم، من قبول ندارم، من به گردن نمیگیرم.
توجه کنید تمام آن ابزارهای تخریب نظیر ملامت، از زیر بار مسئولیت دررفتن، اشتباه را اقرار نکردن، همهاش توی این چرخه هست، من بهترم. برای اینکه شیطان به خدا میگوید تو مرا گمراه کردی، «که اَنا خَیْرٌ دَمِ شیطانی است»، من بهترم دَمِ شیطان است. من از آدم بهترم، به خداوند میگوید:
رنگ رنگِ توست، صَبّاغم تویی
اصلِ جُرم و آفت و داغم تویی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۲)
صَبّاغ: رنگرَز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شیطان در سو رفته، ما هم بهعنوان امتداد او در سو رفتیم. در سو رفتن یعنی رنگ کردن خود. دیدن برحسب یک همانیدگی یعنی رنگی شدن، در حالتی که ما، رنگ ما نور صاف هستیم، نور بیرنگ هستیم. پس در فضای اَنساب میبینید تمام ابزارهای تخریب منذهنی هست متأسفانه. چون بههم مربوط هستیم، راحت میتوانیم گردن هم بیندازیم.
اگر شما میگویید تو کردی، من بهترم، تو عوض بشو، شما دارید زندگی خودتان و دیگران را خراب میکنید با همین فرمول. بروید سر آن یکی، فضا را باز کنید، خودم کردم، انکارِ بهتری، خودم خودم را عوض میکنم، دائماً حواسم به خودم است، خودم را عوض کنم. میبینید که تو عوض بشو یعنی حواسِ من به تو است، من دارم تو را درست میکنم. نه، کار من درست کردن خودم است همیشه، همیشه حواسم به خودم است، باید به خودم درس بدهم، خودم خودم را عوض کنم و میدانم که با عوض کردن خودم ممکن است، فقط از این راه ممکن است روی دیگران هم اثر بگذارم. اگر مستقیم با منذهنیام بروم دیگران را عوض کنم، آن همان سه بیتی میشود که:
مردهٔ خود را رها کردهست او
مردهٔ بیگانه را جویَد رَفو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۱)
خودش مردهٔ خودش را رها کرده، پر از نقص است، رفته دیگران را درست میکند. نه؟ «تا کنی مر غیر را حَبْر و سَنی»، دیگران را که میخواهی حَبر و سَنی کنی، «خویش را بدخو و خالی میکنی». ما نمیخواهیم این کار را بکنیم.
🔟3️⃣4️⃣ ۴۲ 🔟3️⃣4️⃣