گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour
4.8K subscribers
3.67K photos
675 videos
1.77K files
1.98K links
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا
تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰)

مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
برنامه شماره ۱۰۲۶ گنج حضور
فایل تصویری - بخش‌ چهارم

https://t.me/GanjeHozourMessages
Audio
برنامه شماره ۱۰۲۶ گنج حضور
فایل صوتی - بخش‌ چهارم

https://t.me/GanjeHozourMessages
همین‌طور که ملاحظه فرمودید، مولانا گفت که زندگی یا خداوند می‌خواهد هر لحظه و این لحظه در درون ما یک عید برپا کند و به ما عیدی بدهد. ما به‌عنوان امتداد خداوند، «اَلَست» که درحقیقت از جنس زندگی هستیم، متوجه این نیستیم که برای چه آمده‌ایم. فکر می‌کنیم آمده‌ایم چیزهایی را که ذهن نشان می‌دهد و به ما یاد داده‌اند این‌ها مهم هستند، این‌ها را در مرکزمان قرار بدهیم و از طریق آن‌ها ببینیم و هر لحظه در فکر زندگی باشیم و زندگی را به‌صورت خیال دربیاوریم، فکر دربیاوریم، در ذهن زندگی کنیم، برحسب همانیدگی‌ها ببینیم.

و این‌جور دیدن سبب شده که ما دردهای همانیدگی را درست کنیم و دچار درد بشویم، هشیاری ما پایین بیاید و زندگی را تبدیل به مسئله بکنیم، مانع بکنیم، دشمن بکنیم، درد بکنیم. و فکر کنیم که اگر همانیدگی‌ها زیاد باشند، زندگی‌مان زیاد خواهد شد، و یک زندگی «موهومی»، نه حقیقتاً یکی زنده باشد به زندگی و از طریق «قضا و کن‌فکان»، از طریق خرد زندگی و خواستِ زندگی، زندگی کند، نه، برحسب عقل من‌ذهنی زندگی کند، تعداد زیادی درد و مسئله درست کند، چالش درست کند و تمام وجود خودش را خراب کند، از جمله فکرها و بدنش را، به خودش ضرر بزند، ولی معکوس‌بین باشد فکر کند که به خودش سود می‌رساند.

و گفت که تو موتور عید هستی، موتور خوشبختی هستی و از «روی تو»، اگر تو بیایی مرکز ما و هزاران عید در درون برای ما حاصل می‌شود، و گفت تنها راهش این است که ما از این وجود فکری و خیالی بیرون بیاییم و فضا را باز کنیم، دیگر شما فضاگشایی را می‌دانید چیست، از آن‌جا به‌صورت تو طلوع کنیم. و در طول برنامه خواندیم که اگر این طول کشید، بگوییم ناامید نخواهم شد، ادامه می‌دهم.


ولی مولانا پس از این چهار بیت اول دارد یک مطلبی را بیان می‌کند که یکی از موانع بزرگ پیشرفت معنوی است و آن «برهان جمع» است. جمع من‌ذهنی دارد.

یک چند نفر شاید خردمند و هشیار سؤال می‌کنند که با توجه به ادبیات عرفانی، خداوند از جنس رحمان است، از جنس به‌اصطلاح بخشنده است، لطف است، هر لحظه می‌خواهد به ما لطف کند، چرا وضع من این‌طوری است؟ پس این لطف کو؟ اگر خداوند می‌خواهد لطف کند، چرا به من نمی‌کند؟ بعد تعدادی از این افراد روی می‌آورند به مولانا، مولانا دلیلش را می‌گوید. دلیلش این است که شما بینش من‌ذهنی دارید، برحسب همانیدگی‌ها می‌بینید، این‌ها درد ایجاد می‌کنند، برحسب درد می‌بینید و درد هشیاری شما را پایین می‌کشد و شما گیر افتاده‌اید در ذهن و حتی ناامید شده‌اید. برای همین امروز ما چندین بیت راجع‌به این خواندیم که نباید ناامید بشویم. هیچ عارفی، هیچ پیغمبری نیامده بگوید که شما ناامید بشوید، «ناامیدی را خدا گردن زده‌‌ست».

ولی درعین‌حال ما خوانده‌ایم که فقط از طریق حرف زدن نیست که ما روی هم اثر می‌گذاریم. همین بیت غزل که «هزاران عید در اسرار، ما را»، اسرار یعنی در درون، ما را، این نشان می‌دهد که این قانون فیزیک در مورد انسان‌ها صادق است که ناظر، یعنی کسی که نظارت می‌کند، نگاه می‌کند، با هشیاری‌اش جنس منظور را تعیین می‌کند. و اگر تعداد زیادی مردم من‌ذهنی داشته باشند، هشیاری جسمی داشته باشند، هشیاری درد داشته باشند، در جست‌وجوی درد و زیاد کردن درد باشند، جنگ راه بیندازند، بعد همدیگر را ملامت کنند، زیر بار اشتباهشان نروند و خیلی خاصیت‌های من‌ذهنی که حتی امروز تعداد زیادی‌شان را بیان کردیم، دراین‌صورت این نگاه جمع به‌نام «برهان جمع» روی فرد اثر می‌گذارد، بدون این‌که حرفی رد و بدل بشود. و دل ما از دل جمع که هشیاری پایینی دارد، هشیاری می‌دزدد. یعنی جمع ما را می‌کشند پایین، بدون این‌که حرفی زده باشیم. شما مجبور هستید از میان جمع رد بشوید. اگر بخواهید که واقعاً هشیاری‌تان را بالا نگه دارید، باید حواستان جمع بشود و مثلاً دائماً بیت مولانا بخوانید. اگر کسی می‌خواهد دعوا کند، اوقات‌تلخی کند، مانع ایجاد کند، چالش ایجاد کند، شما یک جوری از کنارش رد بشوید، فضا را باز کنید، صبر کنید، واکنش نشان ندهید تا بتوانید سالم بمانید.

بعد از بیت چهارم در این غزل، مولانا یکی می‌گوید «شما»، همهٔ مردم، یکی هم می‌گوید مای کوچک، عاشقان. و شما هم می‌گویید الآن من به‌عنوان کسی که فهمیده که این هشیاری جسمی پر از معکوس‌بینی است، غلط‌بینی است و من باید مواظب باشم که نه افراد تک‌به‌تک روی من اثر بد بگذارند، قرین، نه جمع. بنابراین از بیت چهارم به بعد این‌طوری صحبت می‌کند:


🔟2️⃣6️⃣ ۴۴ 🔟2️⃣6️⃣
شما را اطلس و شَعْرِ خیالی
خیالِ خوبِ آن دلدار، ما را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۲)

اطلس: نوعی پارچهٔ فاخر
شَعْرِ خیالی: پارچهٔ ابریشمی بسیار نازک


«شَعْر خیالی» پارچهٔ ابریشمی هست. «اطلس» هم پارچهٔ فاخر هست، یک حریر پُرقیمت است مثلاً. ولی هر دوی این‌ها نماد ذهن است با فکرهای خوب، عالی، از نظر ذهن پسندیده است که آدم می‌تواند با آن همانیده بشود.

پس می‌گوید شما ای مردم، می‌توانید با مواد ذهنی زندگی کنید، می‌توانید سبب‌سازی کنید، می‌توانید با عقل من‌ذهنی زندگی‌تان را اداره کنید، می‌توانید برای زنده بودن استدلال کنید. توجه می‌کنید؟ می‌توانید من‌ذهنی داشته باشید، یک زندگی مجازی و توهمی در ذهن داشته باشید، که این پرده و این حریر، این پارچهٔ ابریشمی، حالا هرچه اسمش را می‌گذارید، این‌ها نماد است که با فکرهای خوب بافته شده‌باشد، که می‌شود پردهٔ پندار شما، این مال شما، هم تک‌به‌تک هم جمع، من زیر نفوذ شما نمی‌آیم‌. یعنی شما می‌گویید. شما می‌گویید من راه مولانا را می‌روم، راه جمع را نمی‌روم.

ولی این‌که شما می‌گویید «من چرا پیشرفت نمی‌کنم؟» به احتمال زیاد یک دلیلش این است. یک دلیلش قرین‌هایی که فرداً دارید، یک دلیل سوشال‌میدیا (رسانه‌های اجتماعی :social media) است، جمع است. ما می‌گوییم جمع اشتباه نمی‌کند. جمع اشتباه می‌کند! دارد می‌گوید، «شما را اطلس و شَعْرِ خیالی» یعنی یک زندگی خیالی، توهمی، مجازی در ذهن.

توجه کنید، وقتی می‌رویم توی ذهن و دائماً فکر می‌کنیم، فکر بعد از فکر و این فکرها در ما هیجان ایجاد می‌کنند، واکنش نشان می‌دهیم، برحسب ذهن زندگی می‌کنیم، پندار کمال داریم، ناموس داریم، درد داریم، زندگی را به مسئله تبدیل می‌کنیم، مانع تبدیل می‌کنیم، درد تبدیل می‌کنیم، دشمن تبدیل می‌کنیم و در مقایسه هستیم، ریشهٔ زندگی نداریم، آب از زندگی نمی‌گیریم، آب از چیزها می‌گیریم، برحسب چیزهای ذهنی بلند می‌شویم حس وجود می‌کنیم، وجودمان را، باورهایمان را، فکرهایمان را با دیگران مقایسه می‌کنیم، می‌گوییم حق با من است، من بهتر هستم، وقتی تمام زندگی‌مان را با این عقل اداره می‌کنیم و آن عقل ایجاب می‌کند که ما شتاب داشته باشیم، عجله داشته باشیم و استرس ایجاد کنیم، بقیهٔ دردها را ایجاد کنیم و توجیه کنیم، مثل این‌که مثلاً خشمگین بشویم، بترسیم، حسادت کنیم، بخل کنیم، ضرر به دیگران بزنیم، ضرر به خودمان بزنیم، می‌گوید این چیست؟ «اطلس و شَعْرِ خیالی» است، زندگی در ذهن است، زندگی با اقلام ذهنی است، این مالِ شما. هر چقدر هم که این را بَزَک کنید، زیبا جلوه بدهید، من نمی‌خواهم. آیا شما این را می‌توانید بگویید؟ «من از هیچ‌کس و هیچ جمعی تقلید نمی‌کنم».

در بین این‌ها که می‌گوید «شما»، یک‌سری آدم‌ها صاحب منصب هستند، می‌گویند آقا، یا مثلاً مولانا‌شناس هستند، حافظ‌شناس هستند، ولی باز هم من‌ذهنی دارند، جزو جمع هستند. کسی که از گذشته حرف می‌زند، از آینده حرف می‌زند، پدیده‌ها را جدی می‌گیرد، وصل نیست، «وصل نیست»، این خیلی مهم است.

بنابراین می‌گوید خیالِ خوب آن خدا، «دلدار، ما را». من فضا را باز می‌کنم، هر لحظه می‌دانم که دستور زندگی این است که من با فضاگشایی با او صحبت کنم، نه فضا‌بندی. همهٔ این‌ها را حتی امروز گفتیم که آن «خیالِ خوبِ آن دلدار» یعنی فضاگشایی کنم، نظر او، زندگیِ خداوند در من زندگی بشود، زنده باشم. پس یکی فضاگشایی و سر آوردن از نیستی است، نیست بودن است، اغیار دانستنِ من‌ذهنی است، یکی خویشی با من‌ذهنی است و با من‌های ذهنی است و در پردهٔ‌ پندار زندگی کردن است.

مولانا می‌گوید این «شما»، جمع، مورد تقلید شما نباید باشد. «شما را اطلس و شَعْرِ خیالی»، «خیالِ خوبِ آن دلدار»، ما عاشقان را. می‌توانید عمل کنید؟ این [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] افسانهٔ من‌ذهنی، اطلس و شَعرِ‌ خیالی را نشان می‌دهد. این یکی [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] که فضا گشوده شده، مرکز عدم است، خیال خوب خداوند در مرکز ما است. درست است؟

خب بقیهٔ ابیات، که ما هم ابیاتی از مثنوی آوردیم، می‌خواهد همین مطلب را بیان کند. این مطلب شاید به‌نظر شما مهم نیست، که جمع روی من اثر می‌گذارد برای من مهم نیست. ولی شاید یک دلیل عدمِ پیشرفت شما همین است، قرین است، چه قرین جمع، ما می‌گوییم «حقیقت، جمع است. جمع، حقیقت است»، برای این‌که ما من‌ذهنی داریم. برای من‌ذهنی چون ریشه ندارد، تقلید از جمع بسیار به‌اصطلاح ایمنی‌آور است. برایش پُر از امنیت است که من یکی از جمع هستم و چون جمع را نمی‌شود نابود کرد، پس من را هم نمی‌شود نابود کرد.

🔟2️⃣6️⃣ ۴۵ 🔟2️⃣6️⃣
جمع دارد خودش را خراب می‌کند، می‌خورد، فاسد می‌کند، تو هم همین‌طور. بنابراین اگر قرار باشد ما پیشرفت کنیم، باید حواسمان روی خودمان باشد و خودمان را از جمع جدا کنیم، مولانایی بشویم. توجه می‌کنید؟

شما، گفت «ای عاشق جریده»، جریده یعنی تنها، «بر عاشقان گزیده»، «بگذر ز آفریده» که می‌آید مرکزت، «بنگر در آفریدن». حواس ما به خودمان است. می‌گوییم من حواسم به صنع و طرب خداوند است، نه عقایدی که از جمع می‌آید، باورهایی که جمع به من تحمیل می‌کند. درست است؟

دُهُل زنید و سویِ مطربانِ شهر تنید
مُراهِقانِ رهِ عشق راست روزِ ظهور
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۴۵)

مُراهِقان: جمعِ مُراهِق، پسران نزدیک به سنّ بلوغ


پس ما ابزار شادی‌مان را برمی‌داریم، فضا را باز می‌کنیم، هر لحظه فضاگشایی می‌کنیم، می‌رویم به‌سوی کسانی که آماده هستند، می‌خواهند شادی کنند و طرب کنند و صنع بکنند، آن‌هایی که رسیده‌اند، بالغ هستند به‌لحاظ عاطفی، به‌لحاظ معنوی آماده هستند. کسی که به این برنامه گوش می‌کند، مولانا می‌خواند، آمادهٔ زنده شدن است.

با وصفِ این، ما این‌همه بیت را برای چه می‌خوانیم؟ نمی‌خواهیم وقت شما را بیهوده بگیریم که! برای این‌که به شما ابزار بدهیم در مقابل نفوذ جمع. جمع یک عینک همانیدگی چشم شما گذاشت، بعدی را هم می‌زند، بعدی را هم می‌زند، بعدی را هم می‌زند. همین‌که یک عینک را گذاشت، بِکَنید بیندازید دور. بگویید که این عینک با عینکی که مولانا به من می‌دهد فرق دارد، من را می‌آورد به ذهن.

این‌قدر مشکل نیست که انسان فضا را باز کند، فضا را باز کند، یک‌دفعه به جمع نگاه کند، فضا را ببندد عین جمع شود، برود به ذهن با یک تقلید. پس آن‌هایی که رسیده‌اند، آن‌هایی که پخته شده‌اند و آمادهٔ ظهور هستند، آماده‌اند که فضا را باز کنند، می‌رویم سراغ آن‌ها، آن‌ها هم از جنس عاشقان هستند.

داریم «ما» را می‌گوییم. ماها چه کسانی هستیم؟ ماها عاشقان، کسانی که میل دارند به وحدت مجدد با زندگی برسند و حتی بعضی‌ها از روی سختی فهمیده‌اند که با من‌ذهنی فقط درد ایجاد می‌کنند، جلوی «رحمت اندر رحمت زندگی» را گرفته‌اند، فهمیده‌اند که تقصیر آن‌ها بوده، مثلِ حضرت آدم که می‌گوید ما به خودمان ستم کرده‌ایم با گذاشتن جسم‌ها در مرکزمان. الآن فهمیدم، بعد از این نمی‌کنم این کار را.

مثل شیطان نیستیم که بگوییم «بِما اَغْوَیْتَنی»، تو ما را منحرف کردی، از راه جدا کردی، تقصیر من نیست! شیطان می‌گوید تقصیر من نیست. آدم می‌گوید تقصیر من است، چون تو به من این‌قدر هوش داده بودی و دائماً هم رحمت اندر رحمت بودی که من بفهمم مرکز عدم بهتر از مرکز جسمی است. نفهمیده‌ام، عذر می‌خواهم، این را آدم می‌گوید، یعنی شما می‌گویید. من‌ذهنی و شیطان این را نمی‌گوید.

شما نگاه کنید تمام من‌ذهنی در ملامت هستند. شما یک من‌ذهنی پیدا کنید که بگوید که این تقصیر من بوده، اشتباه من بوده. اگر کسی بگوید اشتباه من بوده، پهلوانی کند، او همین «مراهق» است، به‌اندازهٔ کافی رشد کرده و می‌خواهد به زندگی زنده بشود.

تا کنون کردی چنین، اکنون مکن
تیره کردی آب را، افزون مکن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۴۸۰)

همه‌تان می‌دانید این را. همین الآن من می‌گویم تا حالا توی ذهن زندگی می‌کردم، زندگی مصنوعی داشتم، بعد از این نمی‌کنم، و بعد تا حالا از طریق همانیدگی‌ها دیدم و آب زندگی را تیره کردم، دیگر افزون بر این نخواهم کرد.

کافیَم، بدْهم تو را من جمله خیر
بی‌سبب، بی‌واسطهٔ یاریِ غیر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۱۷)

وقتی فضا را باز می‌کنیم، زندگی می‌آید مرکز ما، ما بر‌حسب او می‌بینیم، فکر می‌کنیم، عمل می‌کنیم، این برای ما کافی است. من با سبب‌سازی ذهن و من‌ذهنی که یاریِ غیر است، الآن فهمیدم اغیار است این، من یاری‌اش را نمی‌خواهم، شما می‌گویید. به جمع نگاه کنید، مجبورید یاری‌اش را بخواهید.

واقعاً معتقدیم به این «کافیَم»؟ یعنی از زبان خداوند و زندگی می‌گوید من برای تو ای انسان، ای انسان کافی‌ام. تو لازم نیست از غیر که من‌ذهنی‌ات هست، اغیار است، کمک بخواهی و سبب‌سازی به‌وسیلهٔ آن بکنی، لازم نیست. شما باور می‌کنید؟ اگر باور می‌کنید، عمل کنید. من همهٔ خیرها را به تو می‌دهم. خب امروز خواندیم باید صبر کنی. گفتیم ناامید نشو، این طول می‌کشد. درست است؟ «بی‌سبب»، لازم نیست به سبب‌های ذهن توجه کنی، بدون واسطهٔ ذهن، آدم‌های دیگر که همه نسبت‌‌به هستیِ شبیهِ نیستِ تو، خیال دلدار، خیال خدا، غیر هستند. هر کسی، هر چیزی را که ذهن نشان می‌دهد غیر است، من کمکش را نمی‌خواهم.

🔟2️⃣6️⃣ ۴۶ 🔟2️⃣6️⃣
کتابِ مکر و عیّاری، شما را
عِتابِ دلبرِ عَیّار، ما را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۲)

عَیّاری: حقه‌بازی، نیرنگ‌بازی
عِتاب: سرزنش، ملامت
دلبر عیّار: معشوق جوان‌مرد، زیرک، چالاک و گریزپا، منظور خداوند


«کتابِ مکر و عیّاری» همین ذهن است، شما می‌خوانید. سبب‌های ذهن که از جنس فکر هستند، باورها. درست است؟ دردها، چیزهای مادی.

سه جور چیز داریم که با آن‌ها همانیده می‌شویم: «باورها» که از جنس فکر هستند، «اجسام مادی» که به‌صورت فکر می‌آید به ذهن ما، که در بیرون به‌صورت جامد وجود دارند، مثل پول من، مثل بدن من، مِلک من. باورها از جنس فکر هستند. «دردهای ما»، با این‌ها همانیده‌ایم، هِی این‌ها را می‌خوانیم. وقتی سبب‌سازی می‌کنیم، در ذهن هستیم، فکر بعد از فکر می‌کنیم، چه چیزی را می‌خوانیم؟ کتاب مکر و حیله را. عیاری اول حقه‌بازی است. عتاب: سرزنش. درست است؟ «دلبر عیار» همین خداوند است، معشوقِ جوان‌مرد. عیاری را در دو معنی به‌کار برده.

«کتابِ مکر و عیّاری» کتاب ذهن است. فضای گشوده‌شده که بعضی موقع‌ها مولانا می‌گوید کتاب مقدس ما، کتاب قرآن ما، همان چیزی که ما باید آن را بخوانیم که با «قضا و کُن‌فَکان»، با هشیاری نظر خوانده می‌شود.

پس با هشیاری جسمی، ما ذهنمان را می‌خوانیم، سبب‌سازی می‌کنیم. این کتاب مکر و حیله و حقه‌بازی است، مال شما، ای مردم! ای جمع!

اما تندی و نکوهشِ دلبر عیار یعنی خداوند، برای ما. یعنی چه؟ یعنی من می‌دانم، خب من آمده‌ام همانیده شده‌ام دیگر، به تعداد این نقطه‌چین‌ها همانیدگی دارم [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]. خب وقتی بر‌حسب این‌ها عمل می‌کنم، فکر می‌کنم، دچار درد می‌شوم. زندگی به من می‌گوید این‌ها را نگذار مرکزت، من را بگذار. درواقع تفاوتِ این شکل [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] و این شکل [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، این را خداوند از من می‌خواهد. می‌گوید فضاگشایی کن مرکزت عدم بشود، من بیایم مرکزت.

من یکی از این نقطه‌چین‌ها [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] را می‌گذارم. خب نتیجه چه می‌شود اگر نقطه‌چین بگذارم؟ چالش، درد، مسئله به‌وجود می‌آید. او عتاب می‌کند، تندی می‌کند، قهر می‌کند. قهر نه این‌که پا شود برود خانه‌اش، یعنی یک چالشی برای من پیش می‌آید. مثلاً خشمگین می‌شوم، منقبض می‌شوم، حسادت می‌کنم، دردی را درست می‌کنم، می‌رنجم. این‌ها عتاب او است که چرا چیز را گذاشتی مرکزت به‌جای من؟ می‌گوید من عتابش را می‌خواهم، چرا؟ می‌خواهم خودم را درست کنم.

شما بیایید ذهنتان را که کتاب حقه‌بازی و حیله است ای جمع، بخوانید، مسئله هم درست کنید، ملامت هم بکنید دیگران را، زیر بار هم نروید، زندگی خودتان را هم خراب کنید، بگویید دیگران خراب کرده‌اند، سیستم خراب کرده، جمع خراب کرده، نمی‌دانم پدر و مادر خراب کرده. بروید به جبر اصلاً که نمی‌توانم درست کنم برای این‌که ژنم خراب است، ژنم از پدرم رسیده، پدرم همه‌اش خشمگین بود، اصلاً خانوادتاً این‌طوری هستیم ما. پدرم خشمگین می‌شد ژنش آمده، من هم خشمگین هستم کاری نمی‌تواند بکنم.

نه! آقا، خانم، این عتاب دلبر عیّار است. هشداری است گوشَت را می‌کشد. یک چیزی در مرکزتان هست، عینکت را عوض کن. پس من دنبال جمع نمی‌روم، توجیه جمع را نمی‌خواهم. بیت آخر می‌گوید، عرض کردم شراب گیرایی به من دادی، وقتی فضا را باز می‌کنی باز می‌کنی باز می کنی، بالاخره این‌قدر شرابِ گیرا و مست‌کننده به تو می‌دهد زندگی حالت این‌قدر خوب می‌شود به‌عنوان مست خدا که دیگر اصلاً لازم نیست حرف بزنی با حرف توجیه کنی که این تقصیر من نیست که خوشحال بشوی. آقا، خانم، بگویید این اشتباهی که پیش آمده این‌قدر ضرر به شما خورده، تقصیر من نبوده.

وقتی شما را متقاعد کردم، نه تقصیر شما نبوده، من خوشحال می‌شوم. دیگر خودم را ملامت نمی‌کنم شما هم من را ملامت نمی‌کنید. چون من از ملامت به‌عنوان من‌ذهنی می‌ترسم. کو آن پهلوانی که زیر بار برود، بگوید بابا این به علت کژبینی من، عِتاب خداوند بوده. «عِتابِ دلبرِ عَیّار» خداوند جوان‌مرد، عادل برای من، شما باید بگویید چون از جنس عاشقان هستید، می‌خواهید بیدار بشوید، می‌خواهید عیبتان را بشناسید. عتاب را می‌پذیرید. عاشق جُور یار می‌شوید.

خداوند از جنس رحمت اندر رحمت است.‌ اگر جُور می‌بینم، همین الآن باید ببینم که چکار می‌کنم که این‌طوری می‌شود؟ من آن را باید پیدا کنم. حواسم به خودم باشد پیدا می‌کنم. خودم را درست می‌کنم. وقتی خودم را درست کردم، سطح هشیاری‌ام آمد بالا، عید گرفتم در مرکزم، عیدی به دیگران می‌دهم. یکی از عیدی‌ها این است که سطح هشیاری‌ آن‌ها را می‌آورم بالا.

🔟2️⃣6️⃣ ۴۷ 🔟2️⃣6️⃣
«هزاران عید در اسرار، ما را»، اگر ما از جنس عاشقان بشویم. همه کمک می‌کنیم عید برپا بشود لحظه‌به‌لحظه. این غزل می‌گوید خداوند می‌خواهد این لحظه و هر لحظه عید را در مرکز شما برپا کند، لحظه‌به‌لحظه هم به شما عیدی بدهد. ولی عتابش را نمی‌پذیریم. و عتابش خواهد آمد، برای این‌که تعداد زیادی همانیدگی داریم ما برحسب این‌ها خواهیم دید، عتابش را شما باید بگیرید و خودتان را آگاه کنید و درست کنید. اگر دربروید، فرار کنید، قهر کنید بخواهید بروید ذهن، آن‌جا می‌روید «کتابِ مَکر و عیّاری» را می‌خوانید.

مَکر یعنی حیله‌گری. من‌ذهنی حیله‌گر است، زیر بار هیچ مسئولیتی نمی‌رود، از جنس شیطان می‌شود.‌ کسی که عتاب دلبر عیّار را می‌پذیرد، از جنس آدم می‌شود، می‌گوید من به خودم ستم کردم الآن یکی‌یکی این ستم‌ها را می‌خواهم درست کنم. و چاره‌اش هم شناسایی و برداشتن این همانیدگی‌ها از مرکزم است، با عتاب خداوند این را می‌فهمم من. پس من منتظرم که عتابش را ببینم.

عِتاب یارِ پری‌چهره عاشقانه بکَش
که یک کرشمه تلافیِ صد جفا بکند
(حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۱۸۷)

پری‌چهره: زیبارُخسار، آن‌که رویش مانند پَری زیبا است.


از حافظ است. شما بیا تندی یار زیبارو را عاشقانه بکش که واضح است این. که یک حرکت ابروی عاشقانهٔ او، یک لبخند معشوق که در غزل مولانا داشتیم گفت یک سین دندان‌های او، دیدن لبخند معشوق یعنی خداوند درون شما می‌خندد. این جبران می‌کند آن صد جفای هشیارانه‌ای که کشیدی. ولی ما این را داشتیم که این من‌ذهنی کور و کر است. حالا بیا به این من‌ذهنی بفهمان که تو عیب داری، همانیدگی داری، درد داری، این‌ها را باید بیندازی.

این طبیعت کور و کَر گر نیست، پس چون آزمود؟
کاین حِجاب و حائل‌ است، آن سوی آن چون مایِل است؟

لیک طَبْع از اصلِ رنج و غُصّه‌ها بررُسته‌ است
در پِیِ رنج و بلاها، عاشقِ بی‌طایِل است
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۰۰)

حائِل: مانع و حجاب میان دو چیز
اصل: در این‌جا یعنی ریشه
بررُسته‌است: روییده‌است.
طایل: وسیع، گسترده، فایده و سود
بی‌طایل: بی‌فایده، بیهوده


این من‌ذهنی ما اگر کور و کر نیست، اگر می‌تواند بشنود، عتاب یار را می‌تواند بفهمد، این که نمی‌تواند بفهمد، تفسیر می‌کنیم خداوند با من دشمن است. رحمت اندر رحمت کجا بود؟ هر کسی از جنس شیطان باشد، «نفْس و شیطان هر دو یک تن بوده‌اند»، می‌گوید تو ما را به این روز انداختی، تو ما را منحرف کردی. شیطان گفته.

«رنگ رنگِ توست، صَبّاغم تویی»، تو مرا رنگ کردی. درد‌ها را درست کرده از طریق دیدن برحسب اجسام همانیده، می‌گوید درد‌ها را تو به ما دادی. شیطان می‌گوید ریشهٔ درد‌های من ای خداوند، تو هستی. با خداوند است؟ نه، تو خودت هستی.

می‌گوید این من‌ذهنی اگر کور و کر نیست، نه می‌شنود، نه می‌بیند. چگونه یک چیزی را که بارها خطا بوده آزمایش می‌کند. می‌داند من‌ذهنی خودش حایل است، مانع هست، دوباره من‌ذهنی را درست می‌کند.

شما می‌دانید من‌ذهنی حایل، مانع بین شما و خدا است. دوباره درست می‌کنی، سه‌باره درست می‌کنی. دوباره همه‌اش، همه‌اش درحال ساختن و دفاع از من‌ذهنی هستیم. آخر این چه‌جور درک است؟ پس کور و کر است. و می‌گوید ریشهٔ این در درد است. لیک طبْع یعنی من‌ذهنی از اصل یعنی ریشهٔ رنج و غصه‌ها روییده‌است، پس همه‌اش درد و رنج درست می‌کند، عاشق بی‌نتیجگی است. می‌خواهد نتیجه‌اش هیچ باشد، زحمت بکشد به هیچ‌چیز نرسد.

ای بابا! یعنی ما این را نمی‌بینیم. هم به‌صورت جمعی، هم به‌صورت فردی. الآن زمان آن است که ما الآن کار من‌ذهنی را به‌صورت به‌اصطلاح جمعی و فردی ببینیم. حالا جمع را نمی‌توانیم کاری کنیم، فرد که می‌تواند یک چاره‌ای برای خودش بیندیشد با این ابیات روشن‌کننده.

حائِل یعنی مانع و حجاب. اصل: در این‌جا ریشه. بررُسته‌ یعنی روییده‌است. طایل یعنی به‌اصطلاح فایده. بی‌طایل یعنی بیهوده. یعنی من‌ذهنی عاشق بیهودگی است. وقت بگذارد کار کند، فکر کند به یک چیزی خواهد رسید که ارزش دارد. مثلاً ما می‌گوییم عشق را در خانواده واقعاً به‌وجود بیاوریم، گرمای خانواده خیلی خوب است، به‌وجود نمی‌آید با من‌ذهنی. کوشش‌های ما با من‌ذهنی بی طایل است.‌

هر فکر و عمل من‌ذهنی که این لحظه به‌وسیلهٔ من‌ذهنی کار می‌شود، در‌واقع وسیله هدف را می‌گوییم فاسد می‌کند، عمل به‌وسیلهٔ من‌ذهنی هدف را فاسد می‌کند.‌ لحظه‌به‌لحظه ما یک‌ چیزی را فاسد می‌کنیم، فاسد می‌کنیم فاسد می‌کنیم، به آن‌جا هم‌ که می‌رسیم نتیجه فاسد، هیچ‌چیز.

🔟2️⃣6️⃣ ۴۸ 🔟2️⃣6️⃣
و ولی درست است که من‌ذهنی، یعنی ذهن همانیده یک کتابِ فریب‌کاری است، حقه‌بازی است، گول زدن خود است، فضای گشوده‌شدهٔ مولانا می‌گوید این قرآن ما است، این کتاب مقدس ما است، این را ما باید بخوانیم. و هر موقع بخواهیم این را بخوانیم فضا را باز کنیم آن‌جا را بخوانیم، خداوند چشمان ما را به ما پس می‌دهد. الآن گرفته از ما. چرا؟ برای این‌که فضا را باز نمی‌کنیم.‌ برای چه می‌گوید کور و کر است این؟ این طبیعت کور و کر است. عشق به اجزا شما را کور و کر می‌کند.‌ سبب‌سازی ما را کور و کر می‌کند، سبب‌سازی ذهنی.

ای یَرانا، لا نَراهُ روز و شب
چشم‌بندِ ما شده دیدِ سبب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۸۹)

«ای خدایی که روز و شب ما را می‌بینی و ما تو را نمی‌بینیم، اصولاً سبب‌سازی ذهنی چشممان را بسته‌است.»

ای کسی که تو ما را همیشه می‌بینی، ما شما را نمی‌بینیم.

ما شما را نمی‌بینیم. چرا نمی‌بینیم؟ برای این‌که چشم‌بند ما سبب‌سازی ذهن ما است، ولی اگر فضا را باز کنیم،

آمد از حضرت ندا کِای مردِ کار
ای به هر رنجی به ما امّیدوار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۶۵)

مردِ‌ کار: آن‌که کارها را به‌نحوِ احسن انجام دهد، ماهر، استاد، حاذق، لایق، مرد‌ کار الهی


حُسنِ ظَنّ است و امیدی خوش تو را
که تو را گوید به هر دَم برتر آ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۶۶)

از خداوند این ندا می‌آید وقتی فضا را باز می‌کنیم ای مرد کار، ای به هر رنجی که پیش می‌آید فکر می‌کنی این عتابِ من است و خودت را درست می‌کنی و به ما امیدوار هستی، مثل آن طفلی که می‌آید زانو‌های مادرش را می‌چسبد اگر مادرش قهر کند و تندی کند.

در تو یک حُسن ظنّی وجود دارد و فضاگشایی و آگاهی از این اصلمان، اَلَستمان، حُسن ظن دارد. بدظنی در سبب‌سازی ذهن است. «حُسنِ ظَنّ است و امیدی خوش تو را» و این امید به‌محض این‌که فضا را باز کردیم، در ما زنده می‌شود که به تو می‌گوید «هر دم برتر آ» بیا بالا.

هر زمان که قصدِ خواندن باشدت
یا ز مُصحَف‌ها قِرائت بایدت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۶٧)

مُصحَف: قرآن


من در آن دَم وادَهَم چشمِ تو را
تا فرو‌خوانی، مُعَظَّم جوهرا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۶٨)

هر لحظه که تو قصد خواندن قرآن درونت را داشته باشی، این اصطلاحی که مولانا به‌کار می‌برد، فضای گشوده‌شده، هر کسی چون احترام به قرآن دارد، یعنی قرآن، مصحف یعنی قرآن حالا یا کتاب مقدس، مصحف کتاب مهم است، حالا به‌‌معنی قرآن هم هست.

«مُصحَف‌ها» یعنی درون مردم، هر کسی یک کتاب عالی را حمل می‌کند با فضاگشایی، می‌تواند آن را بخواند یا می‌توانیم کتاب درون آن‌ها را بخوانیم. «یا ز مُصحَف‌ها قِرائت بایدت» اگر بخواهی قرآن درون خودت و دیگران را بخوانی، من در آن لحظه چشم‌های تو را به تو می‌دهم، این از زبان زندگی است. که این جوهرِ مُعظّم را، جوهر مُعظّم اصلِ تو است، آن را بخوانی، نه آن کتاب حقه‌بازی ذهنت را. مصحف به‌معنی قرآن هست.

شما را عید در سالی، دو بار است
دو صد عید است هر دَم کار، ما را!
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۲)

به‌لحاظ تقویمی که یک چیزِ ذهنی است، مسلمانان دو بار عید می‌کنند، یکی عید فطر است یکی هم عید قربان. ولی آیا عید فطر و عید قربان درست است که تقویمی است دو روز است، می‌شود هر لحظه اجرا بشود. هر لحظه شما پرهیز می‌کنید، هر لحظه من‌ذهنی‌تان را قربان می‌کنید که امروز گفت من هرچه که درست می‌کنم وقتی روی تو را می‌بینم، قربان می‌کنم، می‌اندازم دور. درست است؟

🔟2️⃣6️⃣ ۴۹ 🔟2️⃣6️⃣
«چون نقشِ تو را بینم، در آتشش اندازم». شما به‌لحاظ تقویمی سالی دو بار عید می‌کنید. فکر می‌کنید که فقط در این زمان، در این زمان باید جشن بگیرید. ولی عاشقان، آن‌هایی که به خدا زنده شده‌اند، هر لحظه «دو صد عید» دارند، «دو صد» دوباره علامت کثرت است. یعنی شما با یک فضاگشایی می‌توانید عید‌های زیادی را برای خودتان در درون به‌وجود بیاورید. «دو صد عید است هر دَم کار، ما را!» هر لحظه کارِ ما ایجاد دو صد عید است.

عرض کردم، این دوباره دنبالهٔ آن بیت است. شما فضا را باز می‌کنید، هشیاری‌تان را می‌آورید بالا، راه می‌روید این‌ور آن‌ور در درونِ همه عید به‌وجود می‌آورید. کسی باید متعهد به این کار باشد، متعهد به تمرکز روی خودش باشد، متعهد به کار باشد، که کارِ اصلی ایجاد عید است. و تا او نیاید به مرکز ما، عید صورت نمی‌گیرد.

این‌طوری درست درنمی‌آید که ما بیاییم مطابق تقویم بگوییم امروز عید است، سه ماه پیش هم عید بود، در این روز پا می‌شویم یک مراسمی برپا می‌کنیم، شیرینی می‌خوریم، می‌رقصیم. پس لحظه‌به‌لحظه چه؟ یعنی خداوند فقط در دو روز زنده است؟ در دو روز باید در شما شادمانی کند؟ دوتا دوازده ساعت یا هشت ساعت؟ بقیهٔ لحظات چه؟ نه، آن دید غلط است. آن دید، دیدِ ذهن است.

اگر جمع آن‌ کار را می‌کنند، شما می‌توانید بگویید که نه، من هر لحظه عیدم است. اگر شما این لحظه شادی کنید، لحظهٔ بعد هم شادی کنید، لحظهٔ بعد هم شادی کنید، چیزی از خداوند کم می‌شود؟ شما خودتان نمی‌خواهید شاد باشید. یعنی شما بعضی روزها باید گریه کنید، بعضی روز‌ها شاد باشید؟ چرا؟ مگر روز‌هایی که گریه می‌کنید روزِ خدا نیست؟ مگر این لحظه نیست در آن روز؟

پس به‌لحاظ حرکت در ذهن و تقویم، یک عده‌ای دو بار عید می‌گیرند، ولی عاشقان، آن‌هایی که مرکز را عدم کرده‌اند، به خداوند زنده شده‌اند، هر لحظه تعداد زیادی عید به‌وجود می‌آورند. اصلا ً کارِ ما ایجاد عید است، منتها عید گفت موتور عید تو هستی، موتور عید خداوند است در مرکز شما، بدون او عید نمی‌شود. بعد آن‌ موقع شما من‌ذهنی داشته باشید [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]، در درون پُر از همانیدگی، پُر از غم و غصه، در بیرون ادایِ عید را دربیاوریم. جشن گرفتیم، شیرینی می‌خوریم، این می‌شود عید؟ جانِ عید چه شد؟

تو جانِ عید و از رویِ تو جانا!
هزاران عید در اسرار، ما را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۲)

در این‌جا هم می‌گوید: «دو صد عید است هر دَم کار، ما را!» بله، این قبول نیست که شما مرکز را پُر از همانیدگی بکنید، در بیرون بخواهید جشن بگیرید، همچون چیزی اسمش چیست؟ اسمش نفاق است، به شما می‌گویند منافق. منافق کسی است که مرکزش پُر از درد است، پُر از همانیدگی است، بیرون ادای شادی درمی‌آورد، همچون چیزی نمی‌شود. مرکز ما از هر جنسی است، در بیرون همان منعکس می‌شود، «جَفَّ‌الْقَلَم».

کژ رَوی، جَفَّ‌الْقَلَم کژ آیدت
راستی آری، سعادت زایدت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۳۳)

راستی باید بیاوریم. درست است؟

صوفیان در دَمی دو عید کنند
عنکبوتان مگس قَدید کنند
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۹۷۳)

قَدید کردن: خشک کردن گوشت


صوفیان، عاشق، در این‌جا صوفی مثبت است و یعنی کسی که عاشق است، فضاگشا است، در هر لحظه دوتا عید دارد. درست است؟

برای این‌که فضا را باز می‌کند، آن من‌ذهنی‌اش را قربان می‌کند، آنی‌ که من‌های ذهنی دو بار در سال، این هر لحظه انجام می‌دهد، هم پرهیز را انجام می‌دهد، هم آن چیزی که به‌وجود می‌آید قربان می‌کند. درست است؟ و زندگی می‌کند لحظه‌به‌لحظه. یعنی لحظه‌به‌لحظه متحول می‌شود، لحظه‌به‌لحظه، فضا را باز می‌کند. اما «عنکبوتان» یعنی من‌های ذهنی زندگی نمی‌کنند. عنکبوتان مگس را می‌گیرند می‌پیچند به این تارهایشان و می‌برند می‌گذارند آن بالا. شما اگر به هر تورِ به‌اصطلاح بزرگِ عنکبوتِ خوب نگاه کنید، خواهید دید که پنج شش‌تا مگس آن بالا‌ها دیده می‌شود که این‌ها را پیچیده برای آینده گذاشته.

ما هم زندگی را در این لحظه زندگی نمی‌کنیم، برای این‌که آن چیزی که ذهنمان درست می‌کند، قربان نمی‌کنیم و از آوردن همین چیزِ مرده به مرکزمان پرهیز نمی‌کنیم، درنتیجه در این لحظه زندگی نمی‌کنیم. پس می‌گویم من زندگی را در این لحظه پُر زندگی خواهم کرد، برای همین می‌گفت تو ای زندگی، به‌تنهایی برای من کافی هستی، من از غیر چیزی نمی‌خواهم بگیرم. واقعاً شما می‌توانید این را بگویید و عمل کنید؟ می‌توانید عنکبوت نباشید و زندگی را بسته‌بندی نکنید؟

🔟2️⃣6️⃣ ۵۰ 🔟2️⃣6️⃣
کسی که می‌رنجد، چکار می‌کند؟ زندگی‌ نمی‌کند، زندگی را می‌گذارد توی یک بسته‌ای به درد تبدیل می‌کند و می‌گذارد برای آینده. شما چقدر از زندگی‌تان را مثل عنکبوت «قَدید» کرده‌اید، خشک کرده‌اید، گذاشته‌اید برای آینده؟ به تعداد رنجش‌هایتان، به تعداد کینه‌هایتان، به تعداد درد‌هایتان، چون درد‌های ما زندگیِ زندگی‌نشده است. اگر زندگی را پُر زندگی می‌کردید، چه کسی پُر زندگی می‌کند؟ کسی که فضاگشایی می‌کند. شما هرچه زور دارید، باید فضا را باز کنید و من‌ذهنی‌تان را غیر ببینید، غصه‌اش را نخورید. غصهٔ غیر را نخورید، خودتان هم که غصه ندارید. خودتان به‌عنوان اَلَست غصه دارید؟ شما فکر می‌کنید خداوند غصه می‌خورد؟ بله؟ حسادت می‌کند، غصه می‌خورد، مقایسه می‌کند خودش را، این را ندارم، آن را ندارم، خانه‌ام کوچک است، بچهٔ فلانی نمراتش بهتر از بچهٔ من است، شب‌ها خوابم نمی‌برد! خداوند این‌طوری زندگی‌ می‌کند؟! پس شما چرا این‌طوری زندگی می‌کنید؟ مگر نگفت که اجازه بده من هر لحظه «لَمْ یَکُن» را بخوانم، یعنی بگویم من نظیر ندارم، من نظیر ندارم، من نظیر ندارم.

عقلْ قربان کُن به پیشِ مصطفیٰ
حَسْبِی‌َاللَّـه گو که اَلله‌ام کَفیٰ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۰۸)

عقلِ من‌ذهنی را قربان کن به پیشِ مصطفیٰ، یعنی هشیاری حضور، فضای گشوده‌شده، بگو خدا کافی است برای من. می‌توانید بگویید؟ و این‌ها آیه‌های قرآن هستند:

«أَلَيْسَ اللّٰـهُ بِكَافٍ عَبْدَهُۖ… .»
«آيا خدا براى نگهدارى بنده‌اش كافى نيست… ؟»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ زمر (۳۹)، آیۀ ۳۶)

جوابش هست: «بله هست».

«…قُلْ حَسْبِيَ اللّٰـهُ… .»
«…بگو: خدا براى من بس است… .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ زمر (۳۹)، آیۀ ۳۸)

پس شما هم می‌توانید بگویید؟ این بیت براساس این دوتا آیه هست:

عقلْ قربان کُن به پیشِ مصطفیٰ
حَسْبِی‌َاللَّـه گو که اَلله‌ام کَفیٰ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۰۸)

که خدا برای من بس است.

بامدادی که تفاوت نکند لَیل و نَهار
خوش بُود دامنِ صحرا و تماشای بهار
(سعدی، قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در وصف بهار)

لَیل و نَهار: شب و روز


یک صبحی که هشیاری جسمی با هشیاری حضور، پنجاه درصد این پنجاه درصد باشد، یعنی من دارم چکار می‌کنم؟ به‌سوی هشیاری حضور می‌روم. آن موقع است که دامنِ صحرا، فضای گشوده‌شده و تماشای بهار درون و انعکاسش تماشایی است واقعاً.

یک بیداری، کدام بیداری؟ که متوجه بشود که در شما هشیاری جسمی و هشیاری حضور مساوی شده. یعنی شما، همان تمثیلی که گفتم، شب یلدا شب چلّه برای ایرانیان طولانی‌ترین شب است، بعد از آن روزها بلند می‌شود، بلندتر می‌شود، تا در عید این دوتا با هم مساوی می‌شوند، شب و روز. شما هم یک بامدادی بود فهمیدید که، بامداد یعنی یک بیداری، یک بینشِ جدید، یک‌دفعه متوجه می‌شوید که شب و روز در شما مساوی است. آن موقع است که شما با آن دید فضا را باز کنید، صحرا نه این صحرای بیرون و بهار، آن هم می‌توانید بگویید شما، دارد بهارِ درون را می‌گوید. همین‌طور که عید است می‌گوید عید چیز درونی است، بهار هم چیز درونی است، پدیدهٔ درونی است. بهار درون و زیبایی صحرا، زیبایی انعکاس آن در بیرون. همین‌طور که بهار می‌آید شما صحرا می‌روید، پُر از گُل شده.

مگر تقویمِ یزدانی که طالع‌ها در او باشد
مگر دریایِ غُفرانی کز او شویَند زَلَّت‌ها
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۵۵)

غُفران: آمرزش، بخشایش
زَلَّت‌: لغزش و گناه


ما تقویم یزدانی هستیم، تقویم خدا هستیم. تقویمِ خدا همیشه این لحظه است که طالع‌های خوب در آن است. ما این‌طوری نیست که بعضی موقع‌ها شانس بیاوریم، همیشه خوش‌شانس هستیم با فضاگشایی. ما فضا را باز می‌کنیم خودمان و دیگران را می‌بخشیم، برای این‌که زندگی می‌آید مرکز ما. مگر دریای بخشش هستی ای انسان با فضاگشایی که گناه و لغزش و گمراهی‌ها را بشود با آن شُست؟

یعنی شما به هیچ‌چیز احتیاج ندارید، شما تقویم خدایی هستید که همیشه در این لحظه زنده هستید و شانس خوب همیشه با شما است، بخشش خداوند با شما است و شما دریای بخشش هستید که هم خودتان را ببخشید هم دیگران را با این فضای گشوده‌شده. تمام گمراهی‌ها، زلّت‌ها، لغزش‌ها، گناهان را بشویید ببَرید.

🔟2️⃣6️⃣ ۵۱ 🔟2️⃣6️⃣
شما را سیم و زر بادا فراوان
جمالِ خالقِ جبّار، ما را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۲)

جبّار: از نام‌های خداوند، به‌معنیِ قدرتمند و شکسته‌بند. از آن رو که نواقص موجودات را جبران می‌کند.


جبّار به‌معنی شکسته‌بند است و از نام‌های خداوند است و یک معنی‌اش این است که وقتی شما یکی از این همانیدگی‌ها [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] را می‌اندازید، یک پُمادی می‌زند جای آن را خوب می‌کند، ترمیم می‌کند، ترمیم‌کننده است، خوب‌کننده است. پس شما نباید بترسید همانیدگی را بیندازید، یک خاصیت بد را بیندازید؛ از آن‌جا زندگی را می‌آورد، یکی می‌کند با فضای گشوده‌شده و فضا بسته می‌شود، یعنی دوباره شما را از نو می‌سازد، خداوند شما را از نو می‌سازد.

دارد می‌گوید سیم و زر یعنی همانیدگی‌ها، این نقطه‌چین‌ها، ای مردم، ای مردم عالم همه، شما که قانون جمع را، برهانِ جمع را می‌خواهید به من تحمیل کنید، من نمی‌روم زیر بارش. سیم و زر، نقطه‌چین‌ها همه مالِ شما، فراوان هم مال شما. هر کسی هر چقدر می‌خواهد همانیدگی‌ها را زیاد کند برود زیاد کند، من نمی‌کنم، برای این‌که من جمالِ خالقِ جبّار را می‌خواهم.

عرض کردم جبّار یکی این است که به زور ما را از ذهن می‌خواهد بیرون کند، جبر دارد. یک جبر این است که به زور هم شده، با درد هم شده، ما باید از فضای ذهن برویم به فضای یکتایی. بله؟ از این فضای نقطه‌چین [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] که با همانیدگی‌ها عمل می‌کنیم فکر می‌کنیم، برویم به فضای یکتایی [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. یک معنی‌اش به‌معنیِ شکسته‌بند است. جبّار: از نام‌های خداوند به‌معنی قدرتمند و شکسته‌بند، از آن‌رو که نواقص موجودات را جبران می‌کند، ترمیم می‌کند، یعنی نواقص ما را.

ما نقص خیلی داریم. همین‌ که عرض کردم، چطوری می‌شود که با این‌همه ضرری که ما به خودمان می‌زنیم، هنوز زنده هستیم؟ این‌همه بینش کژ، بینش خَرّوب که با هم جمع می‌کنیم در دنیا چطوری شده که ما از بین نرفتیم، ما همدیگر را هنوز از بین نبردیم؟ درست است؟

بعد، پس اگر شما دنبال نواقص و هم‌هویت‌شدگی‌های خودتان باشید و آن را شناسایی کنید، درد هشیارانه بکشید و شناسایی کنید، شناسایی مساوی آزادی است، آن بیفتد، شما فکر نکنید این دردش شما را می‌کُشد. دردهایش را آن شکسته‌بند، آن ترمیم‌کننده، آن پمادگذار که خود زندگی است درست می‌کند، جبار به این معنی هست.

«جمالِ خالقِ جبّار، ما را»، مگر نگفت که من عِتاب او را می‌خواهم؟ گفت عِتاب او را می‌خواهم من، که به من نشان بده. وقتی به شما نشان می‌دهد، شما می‌ترسید همانیدگی را بردارید. وقتی می‌بینید همانیدگی با بچه دارید، همسر دارید می‌گویید من همسرم را رها کنم بدون کنترل برود این سرخود ممکن است بلا سر خودش بیاورد، من باید همیشه کنترل کنم، اداره کنم. نه! رها کن. دردت می‌آید؟ دردش را خداوند خوب می‌کند. دربیاور از دلت، شناسایی کن بینداز. سخت است؟ خالقِ جبار درست می‌کند. درست است؟


ولی یک عده‌ای سیم و زر، «سیم و زر» یعنی هر همانیدگی. من‌ذهنی همانیدگی‌های خودش را سیم و زر می‌داند، که ارزش نداشت به مرکزش نمی‌گذاشت! پس شما تقلید نمی‌کنید از جمع اگر همه‌اش نقطه‌چین به‌عنوان سیم و زر در مرکزشان می‌گذارند، یعنی مهم هستند این‌ها. شما می‌گویید نه، من فضا را باز می‌کنم [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] مرکز عدم بشود و شناسایی می‌کنم، عتاب او را می‌بینم، می‌اندازم همانیدگی را و نمی‌ترسم، او جبّار است درست می‌کند.

چون شکسته‌دل شدی از حالِ خویش
جابِرِ اشکستگان دیدی به پیش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۶۸۵)

اگر شما شکسته‌دل بشوید از حال خودتان، یعنی بلند نشوید به‌عنوان من‌ذهنی، بگویید نمی‌دانم، درد دارم، سعی‌ام را می‌کنم، بلد نیستم، حالم این‌طوری است، دارم کار می‌کنم، حداکثر کارم را می‌کنم، آن موقع جابرِ شکستگان را، شکسته‌بندِ شکستگان را، ترمیم‌کنندهٔ شکستگان را در پیش می‌بینید که همین خداوند است، اگر شکسته‌دل بشوی از حال خودت. شما شکسته‌دل هستید؟ یا نه آقا ما که ایرادی نداریم، ما کامل هستیم و اصلاً نقصی نداریم. شکسته‌دل نیستی.

چون شکسته می‌رهد، اِشکسته شُو
اَمن در فقرَست، اندر فقر رُو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۷۵۷)

وقتی شکسته می‌رهد، تو شکسته بشو. خودت را سالم نشان نده، نگو بی‌ایراد هستم. امن در انداختن همانیدگی‌ها است، فقرِ همانیدگی است، در فقر رو. امنیت در نداشتن همانیدگی‌ است. برای من‌های ذهنی در داشتن همانیدگی‌های زیاد و قدرت است. یک عده‌ای فکر می‌کنند پولشان زیاد بشود امنیتشان زیادتر می‌شود، نمی‌شود! ترسشان زیادتر می‌شود.



🔟2️⃣6️⃣ ۵۲ 🔟2️⃣6️⃣
«اَمن در فقرَست، اندر فقر رُو». فقر همیشه یعنی کم کردن همانیدگی. هرچه همانیدگی کمتر می‌شود ما فقیرتر می‌شویم. هرچه زیادتر می‌شود، ما ثروتمندتر می‌شویم، از فقر دور می‌شویم. هرچه به خدا زنده‌تر می‌شویم فقیرتر می‌شویم. درویش هم به همین معنی هست که امروز داشتیم.

خواجهٔ اشکسته‌بند، آنجا رَوَد
که در آنجا پایِ اِشکسته بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۰۷)

ببینید چقدر راجع‌به شکسته‌بند مطلب گفته مولانا. خداوندِ شکسته‌بند آن‌جا می‌رود که در آن‌جا پای شکسته باشد. یعنی شما بگویید که این من‌ذهنی من پا داشت، شکست. شما می‌گویید که بابا این کار نمی‌کند، عقل من‌ذهنی من کار نمی‌کند، مَفرغ است، سبب‌سازی‌اش هم مفرغ است. این شکسته شدن است. نیستم چیزی، استاد نیستم، بلد نیستم، این دانسته‌های من مفرغ است در مقابل صنع، دانشی که او الآن با فضاگشایی به من می‌دهد، شکسته شدم، واقعاً شکسته بشوم. شکسته بشوم نه این‌که تظاهر کنم سر شما کلاه بگذارم، نه، واقعاً این‌طوری باشم با صداقت. آن‌ موقع خواجهٔ اشکسته‌بند که خود زندگی است می‌آید سراغتان، می‌گوید حالا که پایتان شکسته، راه نمی‌توانید با پای ذهن بروید، منتظر من هستید، من درست می‌کنم، پای دیگری به شما می‌دهم.

زآن‌که جنّت از مَکارِه رُسته است
رحم، قسمِ عاجزی اِشکسته است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، ‌بیت ۱۸۵۷)

جنّت: بهشت
مَكاره: جمعِ مَكْرَهَه، به‌معنىِ سختى، ناخوشی و هرآن‌چه برای آدمی ناخوش و ناگوار آید.
رُسته‌ است: روییده‌ است.
قِسم: قسمت، نصیب
عاجز: ناتوان


بهشت از سختی‌ها روییده. نمی‌توانیم اقرار کنیم به ندانم‌کاری‌مان، به جهلمان، سخت است برای این‌که پندار کمال داریم. و فهمیدن این‌که این یک کتاب حُقه‌بازی است این من‌ذهنی، تمام این‌ها حیله است، حیلهٔ شیطان است، خیلی ساده است.

مَکاره، این‌‌ها را شما می‌دانید البته. جنّت: بهشت. مَكاره: جمعِ مَكْرَهَه، به‌معنىِ سختى است، ناخوشی و هرآن‌چه برای آدمی ناخوش و ناگوار باشد. رُسته‌است: روییده‌است. قِسم: قسمت، نصیب. عاجز: ناتوان.

عاجز اشاره می‌کند به این‌که ما عاجز هستیم. به‌لحاظ من‌ذهنی عاجز هستیم، به‌لحاظ فضای گشوده‌شده و پشتمان خداوند است ما قدرتمند هستیم. ما باید حس امنیت را با فضا‌گشایی از زندگی بگیریم، هدایت را از او بگیریم، خرد را از او بگیریم، حس امنیت را از او بگیریم. بله؟

پس بهشت از سختی‌ها روییده‌است. این همان حدیث معروف است. رحم به طرف چه کسی می‌رود؟ رحم خداوند به مردم، قسمت عاجزی اشکسته است، کسی است که در پیشگاه خداوند فضا را باز می‌کند می‌گوید نمی‌دانم، نمی‌توانم، بلد نیستم، واقعاً بلد نیستم، نه این‌که بگویی من خودم بلد هستم راه را.

«حُفَّتِ‌ الْجَنَّةُ بِالْمَكَارِهِ وَحُفَّتِ‌ النَّارُ بِالشَّهَوَاتِ.»
«بهشت در سختی‌ها و ناملایمات پیچیده شده‌‌است و دوزخ در شهوات.»
🌴(حدیث)

دوزخ در دیدن برحسب همانیدگی‌ها و ذرات شهوتی، دانه‌های شهوتی، دوزخ. و بهشت در سختیِ واهمانش از آن‌ها، جدا شدن از آن‌ها.

شُکر کِی رویَد ز اَملاک و نِعَم؟
شُکر می‌روید ز بَلویٰ و سَقَم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۱۳)

نِعَم: جمع نِعمَة، نعمت
بَلویٰ: سختی، گرفتاری
سَقَم: بیماری


وقتی حال آدم برحسب همانیدگی‌ها خوب می‌شود، مِلکش، نعمت‌هایش زیاد می‌شود، بدتر من‌ذهنی‌اش درشت‌تر می‌شود، چاق‌تر می‌شود، شکر نمی‌رویَد. شکر از سختی‌ها می‌رویَد. وقتی به سختی می‌افتد آدم می‌فهمد که اشتباه کرده، می‌تواند بفهمد که همانیدگی داشته، عاجز نبوده، شکسته نبوده. درست است؟

انسان وقتی همانیده با چیزها است، دارد، واقعاً حرون می‌شود، سرکش می‌شود، برای همین است که خیلی موقع‌ها زندگی بلا سر ما می‌آورد، یک چالش جلوی روی ما می‌گذارد که ما به خودمان بیاییم. نِعَم: جمع نِعمَة است. بَلویٰ: سختی، گرفتاری. سَقَم یعنی بیماری.

شما را اسبِ تازی باد بی‌حَد
بُراقِ احمدِ مُختار، ما را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۲)

اسبِ تازی: اسب اصیل و نژادهٔ عربیِ گران‌قیمت
بُراق: اسب تندرو، مَرکبِ هشیاری، مَرکبی که پیامبر در شب معراج بر آن سوار شد.


اسبِ تازی در این‌جا نماد به‌اصطلاح فکرها است، فکرهای تیز و بُز به‌اصطلاح. معنی ظاهری‌اش این است می‌گوید شما هر چقدر می‌خواهید اسب تازی داشته باشید، اما ما فقط براق حضرت رسول را می‌خواهیم.

براق حضرت رسول هشیاری است که وقتی فضا را باز می‌کنید شما به‌عنوان اَلَست یا هشیاری سوار هشیاری می‌شوید. اسبِ تازی یعنی بروی ذهن، فکرهای عالی را که مردم می‌پسندند بگیری و برحسب آن‌ها بروی به کجا؟ به سمت زندگی. جمع این‌طوری است، جمع به‌وسیلهٔ فکرهای عالی که برایشان تعریف شده این‌ها عالی هستند، بهترین فکر هستند، با آن‌ها می‌روند، با آن‌ها سبب‌سازی می‌کنند، همه‌اش در ذهن زندانی می‌مانند.


🔟2️⃣6️⃣ ۵۳ 🔟2️⃣6️⃣
پس اگر تمام عالم فقط سبب‌سازی کنند، با ذهن بخواهند خودشان را رها کنند، من این را قبول ندارم، بروند بکنند، من براق را می‌شناسم. براق با فضاگشایی به‌عنوان اَلَست من سوار می‌شوم و پیاده نمی‌شوم. درست است؟ اسبِ تازی: اسب اصیل و نژادهٔ عربیِ گران‌قیمت، در معنی ظاهری‌اش است. بُراق: اسب تندرو، مرکب هشیاری، مرکبی که پیامبر در شب معراج بر آن سوار شد.

در ضمن این براق را، البته شما می‌دانید این‌ها را، براق نه اسب بوده، نه حیوان بوده، نه چیزی، نه پیغمبر از آسمان رفته، هیچ‌جا. پیغمبر فقط فضا را باز کرده، باز کرده، این‌قدر باز کرده در درونش، انسان می‌تواند با یک‌ بار فضاگشایی واقعاً فضا را بی‌نهایت درونش باز کند یا به‌تدریج این کار را بکند. پس شاید ایشان به‌صورت هشیاریِ خدایی سوار هشیاری شده، دیگر پیاده نشده. ولی ما هی سوار می‌شویم پیاده می‌شویم، سوار می‌شویم پیاده می‌شویم، سوار می‌شویم پیاده می‌شویم. ما هی فضا را باز می‌کنیم سوار می‌شویم، بعد جمع فضا را می‌بندد. برای همین می‌گویم، چرا این‌جا هی می‌گوید «شما»، «ما»، «شما»، «ما»، «شما»، «من»؟ شما یعنی جمع، برهان جمع. درست است؟

«شما را اسبِ تازی باد بی‌حَد»، هر چقدر فکر می‌خواهید در ذهنتان پیدا کنید، بهترین فکرها را، با آن‌ها شما به‌سوی خدا بروید، به‌سوی وحدت بروید، به‌سوی عشق بروید، من نمی‌آیم ذهن، من سوار بُراقِ احمدِ مُختار می‌شوم. درست است؟ پس این شکل [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] را می‌بینید، این شکل آدم‌هایی را نشان می‌دهد که به‌وسیلهٔ نقطه‌چین‌ها آن‌ها بهترین فکرها هستند، به آن سمت می‌روند. و این شخص [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] سوار براق شده و اگر فضا را گشوده نگه دارد می‌تواند به مقصد برسد.

هَله صدر و بدرِ عالَم، منِشین، مَخُسب امشب
که بُراق بر در آمد، فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۱)

بَدر: ماه شب چهارده، ماه کامل
بُراق: اسب تندرو، مَرکبِ حضرت رسول در شب معراج
فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ: چون از کار فارغ شَوی به عبادت کوش. اشاره به آیهٔ ۷، سورهٔ انشراح (۹۴).


ای انسان که صدر و ماه شب چهارده عالم هستی، در شب جسم بین صفر تا آخر عمرت منشین و مخواب در ذهن. «امشب»، امشب یعنی شب جسم که در این جسم هستی، بیکار ننشین، نخواب، به خواب همانیدگی‌ها نرو، که براق به در آمده، براق آماده است، فضا را باز کنی سوار شدی. «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» که خوانده‌ایم دیگر، وقتی فراغت یافتی، «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ»: چون از کار فارغ شوی به عبادت کوش. البته این ترجمه شاید بهتر باشد، برای این‌که در این‌جا «فَانْصَبْ» یعنی دوباره درد هشیارانه بکش.

«فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ.»
«پس چون فراغت یافتی، به رنج تن بده.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ انشراح (۹۴)، آیهٔ ۷)

به رنج تن بده، این شاید بهتر باشد. بعضی ترجمه‌ها هست که می‌گوید چون از کار فارغ شوی به عبادت کوش. عبادت در این‌جا باز هم فضاگشایی است، عبادت اصلی، و تحمل رنج آن.

توجه کنید می‌گوید وقتی شما فضا را باز می‌کنی فارغ می‌شوی از چالش و درد یک چیزی که به شما فشار می‌آورد، ولی یک لحظهٔ بعد ممکن است پیاده بشوی، لحظهٔ بعد هم روی براق بمان، لحظهٔ بعد هم روی براق بمان. بنابراین درد هشیارانه بکش، صبر کن، واکنش نشان نده، تأمل کن.

مولانا با «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» می‌گوید که از براق پیاده نشو. چرا بعضی‌ها نمی‌رسند؟ برای این‌که از براق پیاده می‌شوند. همهٔ مشخصات را داری، صدر عالم هستی، بدر عالم هستی، منشین، نخواب در این شب جسم که هر لحظه فضا را باز کنی می‌توانی سوار براق بشوی، ولی وقتی سوار شدی فارغ می‌شوی، راحت می‌شوی. ولی اگر درد هشیارانه را هشیارانه تحمل نکنی، یعنی فضا باز شد جمع می‌خواهد ببندد، هزارتا عامل می‌خواهد این را ببندد، تحریک می‌کنند شما را ببندی، دوباره درد را تحمل کن، درد هشیارانه را، باز نگه دار. یعنی لحظه‌به‌لحظه شما فضاگشایی می‌کنید، فضا‌بندی نمی‌کنید.

بهتر است که این به‌معنی رنج باشد. «پس چون فراغت یافتی، به رنج تن بده». یا اگر خواستی بگویی «از کار فارغ شوی به عبادت کوش»، عبادت همین فضاگشایی و دردهای ایستادن سوار روی براق هست.

🔟2️⃣6️⃣ ۵۴ 🔟2️⃣6️⃣
💠💠💠پایان بخش چهارم💠💠💠
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
برنامه شماره ۱۰۲۶ گنج حضور
فایل تصویری - بخش‌ پنجم

https://t.me/GanjeHozourMessages
Audio
برنامه شماره ۱۰۲۶ گنج حضور
فایل صوتی - بخش‌ پنجم

https://t.me/GanjeHozourMessages
شرطْ تسلیم است، نه کارِ دراز
سود نَبْوَد در ضَلالت تُرک‌تاز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۲۳)

ضَلالت: گمراهی
ترک‌تاز: ترک‌تازی، کنایه از تاخت و تاز به شتاب و تعجیل


پس شرط این است که سوار براق شدی لحظه‌به‌لحظه تسلیم بشوی یعنی اتفاق این لحظه را بپذیری، فضا را باز کنی، نه بروی توی ذهن به‌وسیلهٔ من‌ذهنی کار دراز بکنی. «در ضلالت»، در گمراهی ذهن، تُرک‌تاز کردن یعنی اسبت را آن‌جا جولان بدهی، آن به درد نمی‌خورد. ضلالت: گمراهی. تُرک‌تاز: تاخت و تاز به شتاب و تعجیل در ذهن، تندتند از این فکر به آن فکر بروی.

توجه کنید، بیت می‌گفت که اسبِ تازی، تندتند فکر کردن، فکرهای مقبول کردن، سبب‌سازی ذهنی، فکرها را به همدیگر متصل کردن ولی در ذهن ماندن.

همه‌اش می‌خواهیم بگوییم که تو در ذهن هر چقدر هم زیرک باشی، چیزها را به هم وصل کنی، سبب‌سازی کنی، ارتباط این فکر با آن فکر را پیدا کنی، باز هم در ذهن زندانی می‌مانی. پس شرط تسلیم است نه کارِ درازِ ذهنی و در گمراهی تُرک‌تاز کردن، اسب تاختن، تندتند فکر کردن، ما به هیچ‌جا نمی‌رسیم.

اگر عالَم همه عید است و عشرت
بُرو، عالَم شما را، یار، ما را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۲)

عشرت: کامرانی، خوش‌گذرانی


پس بنابراین باز هم می‌بینید که یک طرف شما هستید، شخص شما، یک طرف همهٔ عالَم. اگر عالَم معتقد است که عید باید ذهنی باشد و عشرت‌های بیرونی باشد، عشرت‌هایی که به‌وسیلهٔ ذهن ایجاد می‌شود، با جمع کردن همانیدگی‌ها، جشن گرفتن به‌وسیلهٔ آن‌ها، به‌وسیلهٔ فکرها، حتی به‌وسیلهٔ دردها که می‌بینید که ما یکی را شکست می‌دهیم چقدر خوشحال می‌شویم، این فایده ندارد.

اگر عالَم همه عید است و عشرت
بُرو، عالَم شما را، یار، ما را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۲)

عشرت: کامرانی، خوش‌گذرانی


[شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] این افسانهٔ من‌ذهنی عید خیالی ایجاد می‌کند با ابزارهای ذهنی در بیرون. مراسمی برپا می‌کند و فکر می‌کند که دارد عید می‌گیرد و عشرت می‌گیرد. این زندگی است و خوش‌گذرانی است، می‌گوید نه، برو همهٔ عالم مال شما که ذهن نشان می‌دهد، یار برای ما. پس شما می‌گویید، عید من با وجود این‌که عالَم یک جور دیگر جشن می‌گیرد از یار می‌آید. «بُرو، عالَم شما را، یار، ما را»، بدون یار که گفت موتور عید است، عید نمی‌شود، جشن نمی‌شود، خوش‌گذرانی نمی‌شود.

به جایِ لقمه و پول ار خدای را جُستی
نشسته بر لبِ خندق ندیدیی یک کور
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۴۵)

خندق: گودال، حفره


مردم با ذهنشان اطراف خندقی نشسته‌اند و از آن آب کثیف می‌خورند. آبِ کثیفِ ذهن، همانیدگی‌ها را می‌خورند. تمام مردم جهان از جوی همانیدگی‌ها آب می‌خورند. به‌جای این‌که در ذهن باشیم، هشیاری جسمی را بخوریم و دنبال لقمه و پول بگردیم در این خندق، اگر فضا را باز می‌کردیم خدای را می‌جُستیم، شما یک نفر هم نمی‌دیدی که بر لبِ خندق نشسته و از بس از این آب کثیف خورده، شور شده. آب کثیف چیست؟ آب کثیف آبی‌ است که از ذهن می‌آید.

شما نگاه کنید، تقریباً همه آب ذهن را می‌خورند. همه هم به‌لحاظ دید عدم کور هستند. پس اگر همه هم کور باشند، شما نباید توجیه کنید چون همه کور هستند من هم کور هستم! نه، شما می‌توانید فضا را باز کنید و چشم عدمتان را از خداوند بگیرید. یا هر موقع خواستی این کتاب درونت را بخوانی و این کتابِ حقه‌بازی ذهن را بگذاری کنار، من چشمت را به تو پس می‌دهم.

تجسمش این است که این جوی ذهن مثل یک خندقی‌ است در تمام بشریت و همهٔ بشریت کنار این خندق نشسته‌اند و آب کثیف می‌خورند، درنتیجه چشم‌هایشان کور شده و فقط لقمه و پول جست‌وجو می‌کنند. در جست‌وجوی لقمه و پول، برای گرفتن زندگی از آن‌ها چشم‌هایشان کور شده. برای این‌که در ذهن حرکت می‌کنند، با همانیدگی‌ها و دردها می‌بینند، فقط پردهٔ ذهن را می‌خوانند، کتاب ذهن را می‌خوانند، کتاب اصلی‌شان را نمی‌خوانند.

🔟2️⃣6️⃣ ۵۵ 🔟2️⃣6️⃣
بیا ای عیدِ اکبر، شمسِ تبریز!
به دستِ این و آن، مَگْذار ما را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۲)

عیدِ اکبر: قیامت، رستاخیز


پس ببینید در آخر می‌گوید که حالا که ما دنبال جمع نرفتیم، فهمیدیم موتور عید، خداوند است و پرهیز کردیم از خیلی چیزها که در ابیات توضیح داد و ما هم تعداد زیادی بیت خواندیم. پس امروز هم به ما گفت که ناامید نباش، دارد به ما مژده می‌دهد که الآن می‌توانی بگویی، «بیا ای عید اکبر» عید اکبر یعنی، یعنی این حالت [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] فضا گشوده شده، در حاشیه هم حتی یک همانیدگی نمانده، دایرهٔ خالی شده.

«بیا ای عیدِ اکبر، شمسِ تبریز!» «شمسِ تبریز» نماد این است که زندگی، خداوند از درون شما طلوع می‌کند و شما او هستید، یعنی شما طلوع می‌کنید از درون خودتان. شمس تبریز، شمس تبریزی از این جنس بوده. زندگی خالص، هشیاری‌ای که آمده همانیده شده، بعد یکی‌یکی جدا شده از همانیدگی‌ها، خالص شده، خالصِ خالص، هیچ همانیدگی ندارد، اما در این فرم است. توجه می‌کنید؟

«بیا ای عیدِ اکبر، شمسِ تبریز!» و خداوند دنبال همین است، دنبال این است که ای صدر و بدر عالَم بنشین روی بُراق، پیاده نشو تا من تو را از همانیدگی‌ها جدا کنم و به‌صورت آفتاب از درونت طلوع کنی. به‌صورت آفتاب از درونت طلوع کنی، من طلوع می‌کنم. «بیا ای عیدِ اکبر، شمسِ تبریز!» اگر تو نیایی، من به دست «این و آن» می‌افتم. این و آن یعنی این همانیدگی، آن همانیدگی.

شما از خودتان سؤال کنید، شمس تبریز این عید کبیر، بزرگ، از مرکز شما طلوع می‌کند، به‌ این‌ صورت که می‌بینید [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، یا نه به‌ دست این نقطه‌چین‌ها هستید؟ «این و آن» یعنی این نقطه‌چین، آن نقطه‌چین.

خب به‌ دست این و آن بیفتم، به‌عنوان اَلَست، این به آن پاس می‌دهد، این به این پاس می‌دهد، امروز درگیر این نقطه‌چین هستم، فردا درگیر آن هستم، دید بد این نقطه‌چین، دید بد آن یکی نقطه چین. همه‌اش درد ایجاد می‌کنم، «به‌ دستِ این و آن، مَگْذار ما را». شما از خودتان بپرسید من به‌ دست این و آن هستم؟ به‌ دست چه‌ چیزی هستم؟ چه چیزی من را اسیر کرده، حول محور چه‌ چیزی من می‌چرخم در بیرون؟ آدم است؟ پول است؟ جنس مخالف است؟ درد است؟ انتقام‌جویی است؟ یک کسی یک کاری کرده، ناموس من زخمی شده، وِل نمی‌کند من را. «به‌ دستِ این و آن» به‌ دست چه کسی؟ نباید بیفتد.

شما امروز خواندید این را، باید همه‌اش در دست زندگی باشید، شما ابزار زندگی هستید. زندگی می‌خواهد عید را در درون شما برپا کند، موتور عید شما است، شما را لازم دارد. می‌خواهد شادی بی‌نهایتش را، خرد‌ورزی‌اش را از طریق شما تجربه کند. شما هم ماندید این‌جا، شش ماه پیش همسرم این کار را کرده، به ناموس من توهین شده، دردش من را وِل نمی‌کند، «به دستِ این و آن».

بگذار شمسِ تبریز طلوع کند، جلویش را نگیر. پس امیدواریم که شمسِ تبریز طلوع کند، برای این‌که کارمان را کردیم با این برنامه و با این غزل.

از این سو می‌کشانندت، و زآن سو می‌کشانندت
مَرو ای ناب با دُردی، بِپَر زین دُرد، رُو بالا
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۵۴)

دُرد: آنچه از مایعات خصوصاً شراب ته‌نشین شود و در تهِ ظرف جا بگیرد، لِرْد.


شما را چه؟ از این‌ سو می‌کشند؟ از آن‌‌ سو می‌کشند؟ از آن‌ سو می‌کشند؟ با مواد ذهنی، دُردی یعنی مواد ذهنی، نرو! ما یک هشیاری داریم که ناب است. یکی هم دُردش، دُرد مواد ذهنی است. ما ناب هستیم، ما خالص هستیم. با دُردی نباید برویم، باید بپریم برویم بالا.

شما بگویید من امتداد خدا هستم. یعنی چه که ناموس دارم؟ یعنی چه که پندار کمال دارم؟ یعنی چه که درد دارم؟ این درد سبب می‌شود که خداوند نمی‌تواند خردورزی‌اش را و شادی بی‌سببش را در من تجربه کند.

این چه توهمی است که به من برخورده؟ بپرسید، به کدام سو کشیده می‌شوید شما؟ چه کسی می‌کشد؟ چه چیزی می‌کشد؟ اغیار است. شما چرا باید اجازه بدهید اغیار یک قسمتی از شما را بگیرد بکشد، برای این‌که از آن جنس هستید. شما چرا از جنس اغیار بشوید؟ از نیستی سر بیاورید. برای خودتان، برای خویشتان، برای من‌ذهنی‌تان اغیار بشوید، به‌طوری‌که من‌ذهنی شما را نشناسد. من‌ذهنی‌ به شما گیر می‌دهد به‌عنوان اَلَست، خب وِل نمی‌کند شما را. شما غصه‌اش را دارید می‌خورید.

🔟2️⃣6️⃣ ۵۶ 🔟2️⃣6️⃣
خامُشی بحرست و، گفتن همچو جو
بحر می‌جویَد تو را، جو را مجو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢٠۶٢)

خامُش بودن دریا است، گفتن مثل جو است. واقعاً این گفتن مثل جو که آب می‌گذرد. آبِ گفتن، آبِ گفت‌و‌گو، اما خاموشی دریا است. دریا، خداوند ما را می‌جوید که از طریق ما خردورزی کند.

این جو چیست؟ این جوی ذهن هِی وِل نمی‌کند ما را هِی متوقف نمی‌شود. چرا این‌قدر حرف می‌زنم؟ برای چه این‌قدر حرف می‌زنم؟ این جو را متوقف می‌کنم، جوی را جوی، این جوی فکرها است که پشت‌سرهم، هر کدام از این‌ها مثل یک مار است من را می‌گزد. چقدر باید بگزد که من دستم را سوراخ مار نکنم؟

چو خاموشانهٔ عشقت قوی شد
سخن کوتاه شد این بار، ما را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۲)

خاموشانه: شرابِ گیرا که خاموشی آورد.


خاموشانه یعنی شراب گیرا که خاموشی آورد. اگر شما متوجه شدید عید یک پدیدۀ درونی است و از روی او است، از روی خداوند است که عید بر پا می‌شود و آثارش هم در بیرون پیدا می‌شود. و او جانِ عید است و وقتی او جانِ عید می‌شود، هزاران عید را ما می‌توانیم تجربه کنیم و ما برای این کار باید فضا را باز کنیم در نیستی سر بکشیم، از نیستی بیاییم بالا. درست است؟

و همچنین برای خودمان اغیار بشویم به‌طوری‌که من‌ذهنیِ ما، ما را نشناسد، ما هم من‌ذهنی را غیر بدانیم. شما ناظر هستید، ذهنتان را غیر می‌دانید. هر چیز که نسبت‌به شما به‌وسیلۀ ذهن دیده می‌شود، می‌گویید این نسبت‌به من که اَلَست هستم و از جنس خداوند هستم، این غیر است. من برای چه غصۀ غیر را بخورم؟ با غیر همانیده نمی‌شوم.

غیر معنی‌اش این است که غیر است دیگر، جدا از من است، از جنس من نیست. من از جنس خدا هستم، بنابراین جمع هم نمی‌تواند من را بِکِشد از این راه، من از نیستی سردرآوردم، به‌صورت نیستی بلند شدم، الآن نمی‌توانم بروم ذهن، هست بشوم.

جمع نتوانست و شعرهایش را خواندیم و آن موقع الآن این‌قدر این تمرین را کردیم، شرابی که این لحظه به ما داد، این‌قدر قوی بود که ما مست شدیم دیگر لازم نیست ذهناً حرف بزنیم.

ما این‌قدر حرف می‌زنیم با ذهنمان، به‌وسیلۀ من‌ذهنی‌مان [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] برای این‌که حال من‌ذهنی‌مان را خوب کنیم. ما در من‌ذهنی همین‌طور که می‌دانید، امروز هم نشان دادم ناموس داریم، پندار کمال داریم.

ما باید حفظ کنیم پندار کمالمان را. پندار کمال یعنی این‌که شما می‌خواهید بگویید آهای مردم من کامل هستم، خیلی بالا هستم و برای این کار حیثیت دارم، براساس این حیثیت دارم.

چرا این‌قدر حرف می‌زنم؟ برای این‌که شما را متقاعد کنم، ولی با این حرکت، دیدن بر‌حسب همانیدگی‌ها حتماً من مسئله می‌سازم، حتماً مورد عتاب قرار می‌گیرم، حتماً چالش پیش می‌آید.

چرا حرف می‌زنم؟ برای این‌که توجیه کنم، برای این‌که شما را متقاعد کنم که این تقصیر من نیست، من هنوز کامل هستم. شما هم بگویید بله تقصیر شما نیست، من حال من‌ذهنی‌ام یک‌‌ خرده خوب می‌شود.

من حرف می‌زنم از زیر بار مسئولیت در‌بروم، بگویم اشتباه من نبوده، در‌حالی‌که در این حالت می‌بینید همه‌اش اشتباه من بوده. من‌ذهنی هرچه می‌گوید اشتباه است. آقا ما در عمرمان یکی دوتا اشتباه جزئی کردیم که اصلاً قابل اغماض است. نه، با من‌ذهنی هرچه می‌بینیم، هرچه می‌گوییم اشتباه است.

برای همین این‌قدر حرف می‌زنیم. حرف می‌زنیم که حال من‌ذهنیِ خراب خودمان را خوب کنیم. غیبت می‌کنیم، بدِ یکی دیگر را می‌گوییم، می‌گوییم ما بهتر هستیم. ما کِی از این بیرون می‌آییم که من از دیگران بهترم؟ فکرهای من بهتر از فکرهای شما است، کِی از این من بیرون می‌آیم؟ چقدر باید حرف بزنم بگویم باورهای من، عقاید من از شما بهتر است؟ آخر برای چه این کار را بکنم؟ ها! ببینید، دارد می‌گوید اگر خاموشانۀ او را نخوری، خاموشانۀ خداوند را نخوری، یعنی شراب گیرایی به شما می‌دهد چنان مست می‌شوی که می‌گویی حال من‌ذهنی را وِل کن، من مست شدم دیگر.


🔟2️⃣6️⃣ ۵۷ 🔟2️⃣6️⃣
پس شما بیایید فضاگشایی را تمرین کنید [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] دنبال جمع نروید، مولانا را بخوانید و متعهد باشید. اگر جمع خواست شما را از این مسیر بازبدارد، متعهد باشید و روی بُراق بایستید.

ابیات مولانا شما را روی بُراق نگه می‌دارد. هشیاری سوار هشیاری، دائماً فضاگشایی، گاهی اوقات این هشیاری روی هشیاری و این فضاگشایی را امروز خواندیم، گفت این چیست؟ گفت این کشتی نوح است.

این هم در نظر بگیرید که در مثال کشتی نوح، پسر نوح سوار نمی‌شود. پسر نوح پناه می‌برد به فکر بلند، کوه بلند. می‌گوید بابا من تا حالا کی به حرف‌های تو گوش دادم؟ من سوار کشتی تو نمی‌شوم.

خداوند می‌گوید بیا سوار کشتی من بشو، امروز روزی نیست که تو به فکرهایت تکیه کنی. می‌گوید نه، من می‌روم سر آن کوه بلند. بالاخره موج می‌زند می‌کُشدش، از بین می‌رود. شما هرچه زودتر فضا را باز کنید، سوار کشتی نوح بشوید و از آسیب‌های زمانه مصون بمانید.

اجازه بدهید که به همین‌جا بسنده کنیم و خسته هم نباشید. پس از چند دقیقه برنامۀ گنج حضور را ادامه خواهم داد.

🔟2️⃣6️⃣ ۵۸ 🔟2️⃣6️⃣
💠💠💠پایان بخش پنجم💠💠💠