مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۰۳
آن کس که ز جان خود نترسد
از کشتن نیک و بد نترسد
وان کس که بدید حسن یوسف
از حاسد و از حسد نترسد
آن کس که هوای شاه دارد
از لشکر بیعدد نترسد
آخر حیوان ز ذوق صحبت
از جفته و از لگد نترسد
آن کس که سعادت ازل دید
از عاقبت ابد نترسد
چون کوه اُحُد دلی بباید
تا او ز جزِ اَحَد نترسد
مرغی که ز دام نفس خود رست
هر جای که برپرد نترسد
هر جای که هست گنج گنجست
کشته اَحَد از لَحَد نترسد
هر جانوری کز اصل آبست
گر غرقه شود عمد نترسد
هر تن که سرشته بهشتست
بر دوزخ برزند نترسد
وان را که مدد از اندرونست
زین عالم بیمدد نترسد
از ابلهیست نی شجاعت
گر جاهل از خرد نترسد
خود سر نبدست آن خسی را
کز عشق تو پا کشد نترسد
این مایه لعنتست کابله
دلهای شهان خلد نترسد
هم پرده خویش میدرد کو
پرده من و تو درد نترسد
پازهر چو نیستش چرا او
زهر دنیا خورد نترسد؟!
در حضرت آن چنان رقیبی
در شاهد بنگرد نترسد
زنهار، به سر برو بدان ره
کانجا دلت از رصد نترسد
صراف کمین درست و آن دزد
از کیسه درم برد نترسد
آن جا گرگان همه شبانند
آن جا مردی ز صد نترسد
آن جا من و تو و او نباشد
چون وام ز خود ستد نترسد
هرگز دل تو ز تو نرنجد
هرگز ذقنت ز خد نترسد
گلشن ز بهار و باغ سوسن
وز سرو لطیف قد نترسد
چون گل بشکفت و روی خود دید
زان پس ز قبول و رد نترسد
بس کن هر چند تا قیامت
این بحر گهر دهد نترسد
🌹 اشعار برنامه 554 - 1 🌹
آن کس که ز جان خود نترسد
از کشتن نیک و بد نترسد
وان کس که بدید حسن یوسف
از حاسد و از حسد نترسد
آن کس که هوای شاه دارد
از لشکر بیعدد نترسد
آخر حیوان ز ذوق صحبت
از جفته و از لگد نترسد
آن کس که سعادت ازل دید
از عاقبت ابد نترسد
چون کوه اُحُد دلی بباید
تا او ز جزِ اَحَد نترسد
مرغی که ز دام نفس خود رست
هر جای که برپرد نترسد
هر جای که هست گنج گنجست
کشته اَحَد از لَحَد نترسد
هر جانوری کز اصل آبست
گر غرقه شود عمد نترسد
هر تن که سرشته بهشتست
بر دوزخ برزند نترسد
وان را که مدد از اندرونست
زین عالم بیمدد نترسد
از ابلهیست نی شجاعت
گر جاهل از خرد نترسد
خود سر نبدست آن خسی را
کز عشق تو پا کشد نترسد
این مایه لعنتست کابله
دلهای شهان خلد نترسد
هم پرده خویش میدرد کو
پرده من و تو درد نترسد
پازهر چو نیستش چرا او
زهر دنیا خورد نترسد؟!
در حضرت آن چنان رقیبی
در شاهد بنگرد نترسد
زنهار، به سر برو بدان ره
کانجا دلت از رصد نترسد
صراف کمین درست و آن دزد
از کیسه درم برد نترسد
آن جا گرگان همه شبانند
آن جا مردی ز صد نترسد
آن جا من و تو و او نباشد
چون وام ز خود ستد نترسد
هرگز دل تو ز تو نرنجد
هرگز ذقنت ز خد نترسد
گلشن ز بهار و باغ سوسن
وز سرو لطیف قد نترسد
چون گل بشکفت و روی خود دید
زان پس ز قبول و رد نترسد
بس کن هر چند تا قیامت
این بحر گهر دهد نترسد
🌹 اشعار برنامه 554 - 1 🌹
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۸۰
از سوی دوزخ به زنجیر گران
میکشمتان تا بهشت جاودان
هر مقلد را درین ره نیک و بد
همچنان بسته به حضرت میکشد
جمله در زنجیر بیم و ابتلا
میروند این ره به غیر اولیا
میکشند این راه را بیگاروار
جز کسانی واقف از اسرار کار
جهد کن تا نور تو رخشان شود
تا سلوک و خدمتت آسان شود
کودکان را میبری مکتب به زور
زانک هستند از فواید چشمکور
چون شود واقف به مکتب میدود
جانش از رفتن شکفته میشود
میرود کودک به مکتب پیچ پیچ
چون ندید از مزد کار خویش هیچ
چون کند در کیسه دانگی دستمزد
آنگهان بیخواب گردد شب چو دزد
جهد کن تا مزد طاعت در رسد
بر مطیعان آنگهت آید حسد
ِائتِیا کَرْهاً مُقلّد گشته را
ائتِیا طَوْعاً صفا بسرشته را
🌹 اشعار برنامه 554 - 2 🌹
از سوی دوزخ به زنجیر گران
میکشمتان تا بهشت جاودان
هر مقلد را درین ره نیک و بد
همچنان بسته به حضرت میکشد
جمله در زنجیر بیم و ابتلا
میروند این ره به غیر اولیا
میکشند این راه را بیگاروار
جز کسانی واقف از اسرار کار
جهد کن تا نور تو رخشان شود
تا سلوک و خدمتت آسان شود
کودکان را میبری مکتب به زور
زانک هستند از فواید چشمکور
چون شود واقف به مکتب میدود
جانش از رفتن شکفته میشود
میرود کودک به مکتب پیچ پیچ
چون ندید از مزد کار خویش هیچ
چون کند در کیسه دانگی دستمزد
آنگهان بیخواب گردد شب چو دزد
جهد کن تا مزد طاعت در رسد
بر مطیعان آنگهت آید حسد
ِائتِیا کَرْهاً مُقلّد گشته را
ائتِیا طَوْعاً صفا بسرشته را
🌹 اشعار برنامه 554 - 2 🌹
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۷۰
عاقلان اشکستهاش از اضطرار
عاشقان اشکسته با صد اختیار
عاقلانش بندگان بندیاند
عاشقانش شکری و قندیاند
ائتِیا کَرْهاً مهار عاقلان
ائتِیا طَوْعاً بهار بیدلان
ترجمه فارسی این بیت
«از روی کراهت و بی میلی بیایید» افسار عاقلان است؛ اما «از روی رضا و خرسندی بیایید» بهار عاشقان است.
قرآن کریم، سوره فصلت(۴۱)، آيه ١١
. . . فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ .
ترجمه فارسی
. . . پس به آسمان و زمين گفت: چه از روی ميل و چه از روی اجبار بياييد. گفتند: فرمانبردارانه آمديم.
ترجمه انگلیسی
…He said to it and to the earth: "Come ye together, willingly or unwillingly." They said: "We do come (together), in willing obedience."
🌹 اشعار برنامه 554 - 3 🌹
عاقلان اشکستهاش از اضطرار
عاشقان اشکسته با صد اختیار
عاقلانش بندگان بندیاند
عاشقانش شکری و قندیاند
ائتِیا کَرْهاً مهار عاقلان
ائتِیا طَوْعاً بهار بیدلان
ترجمه فارسی این بیت
«از روی کراهت و بی میلی بیایید» افسار عاقلان است؛ اما «از روی رضا و خرسندی بیایید» بهار عاشقان است.
قرآن کریم، سوره فصلت(۴۱)، آيه ١١
. . . فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ .
ترجمه فارسی
. . . پس به آسمان و زمين گفت: چه از روی ميل و چه از روی اجبار بياييد. گفتند: فرمانبردارانه آمديم.
ترجمه انگلیسی
…He said to it and to the earth: "Come ye together, willingly or unwillingly." They said: "We do come (together), in willing obedience."
🌹 اشعار برنامه 554 - 3 🌹
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۹
گفت عیسی: یا رب این اسرار چیست؟
میل این ابله درین بیگار چیست؟
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۴۲
امتحان کردن شیر گرگ را و گفتن کی پیش آی ای گرگ بخش کن صیدها را میان ما
گفت شیر: ای گرگ این را بخش کن
معدلت را نو کن ای گرگ کُهُن
نایب من باش در قسمتگری
تا پدید آید که تو چه گوهری؟
گفت: ای شه گاو وحشی بخش توست
آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست
بز مرا که بز میانهست و وسط
روبها خرگوش بستان بی غلط
شیر گفت: ای گرگ چون گفتی؟ بگو
چونک من باشم تو گویی ما و تو؟
گرگ خود چه سگ بود کو خویش دید
پیش چون من شیر بی مثل و ندید؟
گفت: پیش آ، ای خری کو خود بدید
پیشش آمد پنجه زد او را درید
چون ندیدش مغز و تدبیر رشید
در سیاست پوستش از سر کشید
گفت: چون دید مَنَت ز خود نبرد
این چنین جان را بباید زار مرد
چون نبودی فانی اندر پیش من
فضل آمد مر ترا گردن زدن
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ (۱) جز وجه او
چون نهای در وجه او هستی مجو
هر که اندر وجه ما باشد فنا
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ (۱) نبود جزا
زانکه در الاست او از لا گذشت
هر که در الاست او فانی نگشت
هر که بر در من و ما میزند
رد باب است او و بر لا میتند
قرآن کریم، سوره قصص(۲۸)، آیه ۸۸
ترجمه فارسی
هر چیز نابود شدنی است جز ذات او( ذات خدا)
ترجمه انگلیسی
Everything (that exists) will perish except His own Face.
🌹 اشعار برنامه 554 - 4 🌹
گفت عیسی: یا رب این اسرار چیست؟
میل این ابله درین بیگار چیست؟
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۴۲
امتحان کردن شیر گرگ را و گفتن کی پیش آی ای گرگ بخش کن صیدها را میان ما
گفت شیر: ای گرگ این را بخش کن
معدلت را نو کن ای گرگ کُهُن
نایب من باش در قسمتگری
تا پدید آید که تو چه گوهری؟
گفت: ای شه گاو وحشی بخش توست
آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست
بز مرا که بز میانهست و وسط
روبها خرگوش بستان بی غلط
شیر گفت: ای گرگ چون گفتی؟ بگو
چونک من باشم تو گویی ما و تو؟
گرگ خود چه سگ بود کو خویش دید
پیش چون من شیر بی مثل و ندید؟
گفت: پیش آ، ای خری کو خود بدید
پیشش آمد پنجه زد او را درید
چون ندیدش مغز و تدبیر رشید
در سیاست پوستش از سر کشید
گفت: چون دید مَنَت ز خود نبرد
این چنین جان را بباید زار مرد
چون نبودی فانی اندر پیش من
فضل آمد مر ترا گردن زدن
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ (۱) جز وجه او
چون نهای در وجه او هستی مجو
هر که اندر وجه ما باشد فنا
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ (۱) نبود جزا
زانکه در الاست او از لا گذشت
هر که در الاست او فانی نگشت
هر که بر در من و ما میزند
رد باب است او و بر لا میتند
قرآن کریم، سوره قصص(۲۸)، آیه ۸۸
ترجمه فارسی
هر چیز نابود شدنی است جز ذات او( ذات خدا)
ترجمه انگلیسی
Everything (that exists) will perish except His own Face.
🌹 اشعار برنامه 554 - 4 🌹
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۶۵
قسمتش کاهی نه و حرصش چو کوه
وجه نه و کرده تحصیل وجوه
ای مُیَسَّر کرده ما را در جهان
سخره و بیگار، ما را وا رهان
طعمه بنموده بما وان بوده شست
آنچنان بنما بما آن را که هست
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۰
قلعه را چون آب آید از برون
در زمان امن باشد بر فزون
چونک دشمن گِرد آن حلقه کَند
تا که اندر خونشان غرقه کُند
آب بیرون را ببرند آن سپاه
تا نباشد قلعه را زانها پناه
آن زمان یک چاه شوری از درون
به ز صد جیحون شیرین از برون
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۴۵۹
کی فرستادی دمی بر آسمان
نیکیی کز پی نیامد مثل آن؟
گر مراقب باشی و بیدار تو
بینی هر دم پاسخ کردار تو
چون مراقب باشی و گیری رسن
حاجتت ناید قیامت آمدن
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۱۵
چون خدا خواهد که پرده کس درد
میلش اندر طعنه پاکان برد
چون خدا خواهد که پوشد عیب کس
کم زند در عیب معیوبان نفس
چون خدا خواهد که مان یاری کند
میل ما را جانب زاری کند
🌹 اشعار برنامه 554 -5 🌹
قسمتش کاهی نه و حرصش چو کوه
وجه نه و کرده تحصیل وجوه
ای مُیَسَّر کرده ما را در جهان
سخره و بیگار، ما را وا رهان
طعمه بنموده بما وان بوده شست
آنچنان بنما بما آن را که هست
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۰
قلعه را چون آب آید از برون
در زمان امن باشد بر فزون
چونک دشمن گِرد آن حلقه کَند
تا که اندر خونشان غرقه کُند
آب بیرون را ببرند آن سپاه
تا نباشد قلعه را زانها پناه
آن زمان یک چاه شوری از درون
به ز صد جیحون شیرین از برون
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۴۵۹
کی فرستادی دمی بر آسمان
نیکیی کز پی نیامد مثل آن؟
گر مراقب باشی و بیدار تو
بینی هر دم پاسخ کردار تو
چون مراقب باشی و گیری رسن
حاجتت ناید قیامت آمدن
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۱۵
چون خدا خواهد که پرده کس درد
میلش اندر طعنه پاکان برد
چون خدا خواهد که پوشد عیب کس
کم زند در عیب معیوبان نفس
چون خدا خواهد که مان یاری کند
میل ما را جانب زاری کند
🌹 اشعار برنامه 554 -5 🌹
ﺑﺎ ﺳﻼم و اﺣﻮاﻟﭙﺮﺳﯽ، ﺑﺮﻧﺎﻣﮥ ﮔﻨﺞِ ﺣﻀﻮرِاﻣﺮوز را ﺑﺎ ﻏﺰلِ ﺷﻤﺎرۀ ٧٠٣ از دﯾﻮانِ ﺷﻤﺲِ ﻣﻮﻻﻧﺎ ﺷﺮوع ﻣﯽ ﮐﻨﻢ:
ﻣﻮﻟﻮی، دﯾﻮان ﺷﻤﺲ، ﻏﺰل ﺷﻤﺎره ٧٠٣
آن ﮐﺲ ﮐه ز ﺟﺎن ﺧﻮد ﻧﺘﺮﺳﺪ
از ﮐُﺸﺘﻦ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﻧﺘﺮﺳﺪ
ﭘﺲ، ﻣﻮﻻﻧﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﮐه:
آن ﮐﺴﯽ ﮐه از ﮐُﺸﺘﻦِ ﺟﺎنِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ اش ﻧﺘﺮﺳﺪ، از ﮐُﺸﺘﻦِ ﯾﮏ ﺳﯿﺴﺘﻤﯽ ﮐه ﺑﺎ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺑﺎ ﻗﻀﺎوت ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﺪ.
اﻣﺮوز ﻣﻮﻻﻧﺎ، ﻣﻄﻠﺐِ ﺑﺴﯿﺎر ظﺮﯾﻒ و ﻣﮭﻤﯽ را ﻣﻄﺮح ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﺑﻨﺪه ھﻢ ﺑﺎ ﺗﻮﺟه ﺑه اﺑﯿﺎﺗﯽ از ﻣﺜﻨﻮی، ﮐﻮﺷﺶ ﺧﻮاھﻢ ﮐﺮد اﯾﻨﺠﺎ، اﯾﻦ ﻧﮑﺎت را ﺷﺮح دھﻢ:
ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ، ﯾﻌﻨﯽ: دوﯾﯽ، ﻣﺜﻞِ ﺳﻮد و زﯾﺎن، ﻣﺮگ و زﻧﺪﮔﯽ، اﺻﻄﻼﺣﺎتِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ.
در واﻗﻊ ذھﻦ ﺑﺎ ﭘﻨﺞ ﺣﺲ ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ھﻤﯿﻦ ﭘﻨﺞ ﺣﺴﯽ ﮐه ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﯿﺪ. دﯾﺪن و ﺷﻨﯿﺪن و ﺣﺲ ﻻﻣﺴه و ﭼﺸﺎﯾﯽ و ﺑﻮﯾﺎﯾﯽ.
ذھﻦ، ﻣﺤﺼﻮلِ اﯾﻦ ﺣﺲ ھﺎ را، ﺑﺮ اﺳﺎسِ داﻧﺶِ ﮔﺬﺷﺘه ﻗﻀﺎوت ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺗﻔﺴﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﺑﺪ و ﺧﻮب ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﯾﮏ اﺳﻤﯽ رویِ آن ﻣﯽ ﮔﺬارد. اﯾﻦ ﮐﺎر ﺑﻮﺳﯿﻠﮥ ھﺮ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺻﻮرت ﻣﯽ ﮔﯿﺮد و ﭼﻮن ﺑﺪونِ ھﺸﯿﺎری و آﮔﺎھﯽِ ﻣﺎ ﺻﻮرت ﻣﯽ ﮔﯿﺮد، ﺳﺒﺐِ دوامِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﻣﯽ ﺷﻮد و ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺑه اﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ، ﺑه زﻧﺪﮔﯽ و ﮐﺎر ﺧﻮدش اداﻣه ﻣﯽ دھﺪ، ﺑﺪون اﯾﻨﮑه ﻣﺎ ﻣﺘﻮﺟه ﺷﻮﯾﻢ. وﻟﯽ اﯾﻦ ﮐﺎر، ﻗﺴﻤﺖِ اﻋﻈﻢِ ﺗﻮﺟه زﻧﺪۀ ﻣﺎ را ﺟﺬب ﺧﻮدش؛ و ﺗﻠﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
5⃣5⃣4⃣ 1 5⃣5⃣4⃣
ﻣﻮﻟﻮی، دﯾﻮان ﺷﻤﺲ، ﻏﺰل ﺷﻤﺎره ٧٠٣
آن ﮐﺲ ﮐه ز ﺟﺎن ﺧﻮد ﻧﺘﺮﺳﺪ
از ﮐُﺸﺘﻦ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﻧﺘﺮﺳﺪ
ﭘﺲ، ﻣﻮﻻﻧﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﮐه:
آن ﮐﺴﯽ ﮐه از ﮐُﺸﺘﻦِ ﺟﺎنِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ اش ﻧﺘﺮﺳﺪ، از ﮐُﺸﺘﻦِ ﯾﮏ ﺳﯿﺴﺘﻤﯽ ﮐه ﺑﺎ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺑﺎ ﻗﻀﺎوت ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﺪ.
اﻣﺮوز ﻣﻮﻻﻧﺎ، ﻣﻄﻠﺐِ ﺑﺴﯿﺎر ظﺮﯾﻒ و ﻣﮭﻤﯽ را ﻣﻄﺮح ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﺑﻨﺪه ھﻢ ﺑﺎ ﺗﻮﺟه ﺑه اﺑﯿﺎﺗﯽ از ﻣﺜﻨﻮی، ﮐﻮﺷﺶ ﺧﻮاھﻢ ﮐﺮد اﯾﻨﺠﺎ، اﯾﻦ ﻧﮑﺎت را ﺷﺮح دھﻢ:
ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ، ﯾﻌﻨﯽ: دوﯾﯽ، ﻣﺜﻞِ ﺳﻮد و زﯾﺎن، ﻣﺮگ و زﻧﺪﮔﯽ، اﺻﻄﻼﺣﺎتِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ.
در واﻗﻊ ذھﻦ ﺑﺎ ﭘﻨﺞ ﺣﺲ ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ھﻤﯿﻦ ﭘﻨﺞ ﺣﺴﯽ ﮐه ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﯿﺪ. دﯾﺪن و ﺷﻨﯿﺪن و ﺣﺲ ﻻﻣﺴه و ﭼﺸﺎﯾﯽ و ﺑﻮﯾﺎﯾﯽ.
ذھﻦ، ﻣﺤﺼﻮلِ اﯾﻦ ﺣﺲ ھﺎ را، ﺑﺮ اﺳﺎسِ داﻧﺶِ ﮔﺬﺷﺘه ﻗﻀﺎوت ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺗﻔﺴﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﺑﺪ و ﺧﻮب ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﯾﮏ اﺳﻤﯽ رویِ آن ﻣﯽ ﮔﺬارد. اﯾﻦ ﮐﺎر ﺑﻮﺳﯿﻠﮥ ھﺮ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺻﻮرت ﻣﯽ ﮔﯿﺮد و ﭼﻮن ﺑﺪونِ ھﺸﯿﺎری و آﮔﺎھﯽِ ﻣﺎ ﺻﻮرت ﻣﯽ ﮔﯿﺮد، ﺳﺒﺐِ دوامِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﻣﯽ ﺷﻮد و ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺑه اﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ، ﺑه زﻧﺪﮔﯽ و ﮐﺎر ﺧﻮدش اداﻣه ﻣﯽ دھﺪ، ﺑﺪون اﯾﻨﮑه ﻣﺎ ﻣﺘﻮﺟه ﺷﻮﯾﻢ. وﻟﯽ اﯾﻦ ﮐﺎر، ﻗﺴﻤﺖِ اﻋﻈﻢِ ﺗﻮﺟه زﻧﺪۀ ﻣﺎ را ﺟﺬب ﺧﻮدش؛ و ﺗﻠﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
5⃣5⃣4⃣ 1 5⃣5⃣4⃣
ﻣﺎ از ﺟﻨﺲِ ھﺸﯿﺎری ھﺴﺘﯿﻢ، ھﺸﯿﺎریِ ﺑﯽ ﻓُﺮم؛
وﻗﺘﯽ ﺑه اﯾﻦ ﺟﮭﺎن آﻣﺪﯾﻢ، وارد ذھﻦ ﺷﺪﯾﻢ و آﻧﺠﺎ، ﺑﺮ اﺳﺎسِ ﺟﺬب ﺷﺪن ﺑه ﻣﺤﺼﻮﻻتِ ﺣﺴﯽ ﻣﺎن، ﻣﺜﻞ دﯾﺪن و ﺷﻨﯿﺪن و ...، ﯾﮏ ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ درﺳﺖ ﮐﺮدﯾﻢ.
اﯾﻦ ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ، ھﺮ ﻟﺤﻈه در ﺣﺎلِ ﺗﻐﯿﯿﺮ اﺳﺖ؛ وﻟﯽ ﻣﺎ از ﺟﻨﺲِ زﻧﺪﮔﯽ ھﺴﺘﯿﻢ، از ﺟﻨﺲِ ھﺸﯿﺎری ھﺴﺘﯿﻢ، از ﺟﻨﺲِ ﺧﺪا ھﺴﺘﯿﻢ و اﯾﻦ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ، ﺑﺎ ھﻤﯿﻦ ﻋﻤﻞِ ﺑُﺮدنِ ﻣﺤﺼﻮلِ ﺣﺲ ﺑه ذھﻦ و ﻗﻀﺎوت ﮐﺮدن و ﺑﺪ و ﺧﻮب ﮐﺮدن و ﯾﮏ اﺳﻢ ﮔﻔﺘﻦ و ... ﻣﺮﺗﺐ، در ذھﻦِ ﻣﺎ اداﻣه دارد و ﺳﺒﺐِ ھﯿﺠﺎن ﻣﯽ ﺷﻮد.
ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﯿﻢ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ: اﯾﻦ ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ ﮐه ﺑﺎ آن زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ ﺷﺒﺤﯽ؛ ﯾﺎ ﺷَﺒَﺢ ﺧﻮد؛ ﺳﺎﯾه ﺧﻮد؛ ﯾﺎ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ، «ﻣﻦِ» ﺳﺎﺧﺘه ﺷﺪه از ﻓﮑﺮ اﺳﺖ، از ﻓﮑﺮ ﺳﺎﺧﺘه ﺷﺪه و ﻣﺮﺗﺐ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
ﯾﮏ اﻗﻼﻣﯽ را ﺑه ﺧﻮدش ﻧﺴﺒﺖ داده و ﺑﺮ اﺳﺎسِ آﻧﮭﺎ، ﺧﻮدش را ﺳﺎﺧﺘه و ھﺮ دَم آﺳﯿﺐ ﭘﺬﯾﺮ اﺳﺖ.
ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﮐه وﻗﺘﯽ از ﻣﺎ اﻧﺘﻘﺎد ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﯾﻌﻨﯽ: ﺑه ﯾﮑﯽ از اﻗﻼﻣﯽ ﮐه ﻣﺎ ﺑه آن ﭼﺴﺒﯿﺪه اﯾﻢ، ﺣﻤﻠه ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﻓﻮراً اﺣﺴﺎسِ ﺧﻄﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ و ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﻢ!.
5⃣5⃣4⃣ 2 5⃣5⃣4⃣
وﻗﺘﯽ ﺑه اﯾﻦ ﺟﮭﺎن آﻣﺪﯾﻢ، وارد ذھﻦ ﺷﺪﯾﻢ و آﻧﺠﺎ، ﺑﺮ اﺳﺎسِ ﺟﺬب ﺷﺪن ﺑه ﻣﺤﺼﻮﻻتِ ﺣﺴﯽ ﻣﺎن، ﻣﺜﻞ دﯾﺪن و ﺷﻨﯿﺪن و ...، ﯾﮏ ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ درﺳﺖ ﮐﺮدﯾﻢ.
اﯾﻦ ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ، ھﺮ ﻟﺤﻈه در ﺣﺎلِ ﺗﻐﯿﯿﺮ اﺳﺖ؛ وﻟﯽ ﻣﺎ از ﺟﻨﺲِ زﻧﺪﮔﯽ ھﺴﺘﯿﻢ، از ﺟﻨﺲِ ھﺸﯿﺎری ھﺴﺘﯿﻢ، از ﺟﻨﺲِ ﺧﺪا ھﺴﺘﯿﻢ و اﯾﻦ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ، ﺑﺎ ھﻤﯿﻦ ﻋﻤﻞِ ﺑُﺮدنِ ﻣﺤﺼﻮلِ ﺣﺲ ﺑه ذھﻦ و ﻗﻀﺎوت ﮐﺮدن و ﺑﺪ و ﺧﻮب ﮐﺮدن و ﯾﮏ اﺳﻢ ﮔﻔﺘﻦ و ... ﻣﺮﺗﺐ، در ذھﻦِ ﻣﺎ اداﻣه دارد و ﺳﺒﺐِ ھﯿﺠﺎن ﻣﯽ ﺷﻮد.
ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﯿﻢ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ: اﯾﻦ ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ ﮐه ﺑﺎ آن زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ ﺷﺒﺤﯽ؛ ﯾﺎ ﺷَﺒَﺢ ﺧﻮد؛ ﺳﺎﯾه ﺧﻮد؛ ﯾﺎ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ، «ﻣﻦِ» ﺳﺎﺧﺘه ﺷﺪه از ﻓﮑﺮ اﺳﺖ، از ﻓﮑﺮ ﺳﺎﺧﺘه ﺷﺪه و ﻣﺮﺗﺐ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
ﯾﮏ اﻗﻼﻣﯽ را ﺑه ﺧﻮدش ﻧﺴﺒﺖ داده و ﺑﺮ اﺳﺎسِ آﻧﮭﺎ، ﺧﻮدش را ﺳﺎﺧﺘه و ھﺮ دَم آﺳﯿﺐ ﭘﺬﯾﺮ اﺳﺖ.
ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﮐه وﻗﺘﯽ از ﻣﺎ اﻧﺘﻘﺎد ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﯾﻌﻨﯽ: ﺑه ﯾﮑﯽ از اﻗﻼﻣﯽ ﮐه ﻣﺎ ﺑه آن ﭼﺴﺒﯿﺪه اﯾﻢ، ﺣﻤﻠه ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﻓﻮراً اﺣﺴﺎسِ ﺧﻄﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ و ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﻢ!.
5⃣5⃣4⃣ 2 5⃣5⃣4⃣
ھﻤﺎﻧﻄﻮر ﮐه ﻣﯽ داﻧﯿﺪ، ﻏﺰل ﺑه ﻧﺘﺮﺳﺪ ﺧﺘﻢ ﻣﯽ ﺷﻮد.
ﭘﺲ، ﺧﻮدﺗﺎن از ﻗﺒﻞ ﻣﯽ داﻧﯿﺪ ﮐه ﺗﺮس، ﻣﮭﻤﺘﺮﯾﻦ ھﯿﺠﺎنِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ. ﻣﻦِ ذھﻨﯽ، ﺧﻮدش را ﺗﺜﺒﯿﺖ ﮐﺮده و ﻣﺎ ﭼﻮن ھﺸﯿﺎری ھﺴﺘﯿﻢ، ﻣﺎ را ﺑه ﺧﻮدش ﻣﯿﺨﮑﻮب ﮐﺮده!، ھﻤﺎﻧﻄﻮر ﮐه ﺣﺎﻓﻆ و ﻣﻮﻻﻧﺎ ﺗﺸﺒﯿه ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ: ﻣﺜﻞ ﺗﺨﺘه ﺑﻨﺪِ ﺗَﻦ!.
ﯾﻌﻨﯽ: ﻣﺎ ﺑﻌﻨﻮان ھﺸﯿﺎری، ﺑﺎ ﻣﯿﺦ رویِ ﯾﮏ ﺟﺴﻤﯽ ﮐه از ﺟﻨﺲِ ﻓﮑﺮ اﺳﺖ، ﮐﻮﺑﯿﺪه ﺷﺪه اﯾﻢ.
ﺣﺎﻻ آﻧﺠﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ: ﺗﺨﺘه ﺑﻨﺪِ ﺗﻦ، ﯾﻌﻨﯽ ھﻤﯿﻦ!.
ﺗﺮس، ﯾﮏ ھﯿﺠﺎن اﺳﺖ وﻣﯽ داﻧﯿﺪ ﮐه ھﯿﺠﺎن، از اِﻋﻤﺎلِ ﻓﮑﺮ رویِ ﻓﯿﺰﯾﮏِ ﻣﺎ، ﺑﺪنِ ﻣﺎ، ﺑﻮﺟﻮد ﻣﯽ آﯾﺪ.
ﻣﺎ ﭼﮭﺎر ﺑُﻌﺪ دارﯾﻢ: ﺑُﻌﺪِ ﻓﯿﺰﯾﮑﯽ، ﺑُﻌﺪِ ﻓﮑﺮی؛ وﻟﯽ ﺑُﻌﺪِ ﺳﻮم ﯾﻌﻨﯽ: ھﯿﺠﺎن، از اِﻋﻤﺎلِ ﻓﮑﺮ رویِ ﺑﺪن ﺑﻮﺟﻮد ﻣﯽ آﯾﺪ و ﯾﮏ ﻣﺤﺼﻮلِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ.
ﺗﺮس ﻧﻤﯽ ﮔﺬارد ﻣﺎ زﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﻢ، دﯾﺪ را ﮐﺞ و ﻣﻌﻮج ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
وﻗﺘﯽ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﻢ، ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﯿﻢ از آن ﭼﯿﺰھﺎﯾﯽ ﮐه دارﯾﻢ، ﻟﺬت ﺑﺒﺮﯾﻢ.
ﺗﺮس، ذاتِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ، ﯾﻌﻨﯽ: ھﻤﯿﺸه ﺑﺎ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ، ھﻤﺮاه اﺳﺖ، ﭼﻮن ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺑﺮ اﺳﺎسِ ﭼﺴﺒﯿﺪن ﺑه ﭼﯿﺰھﺎیِ از ﺑﯿﻦ رﻓﺘﻨﯽ درﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻮد و ﭼﯿﺰھﺎیِ از ﺑﯿﻦ رﻓﺘﻨﯽ در ﺣﺎل ﺗﻐﯿﯿﺮﻧﺪ و ﻋﻮض ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ و ﻣﺎ آﻧﮭﺎ را ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ و آﻧﮭﺎ ﺑه اﺷﺘﺒﺎه ﺟﺰوِ ﻣﺎ ﺷﺪه اﻧﺪ و ﻣﺎ اﯾﻨﮭﺎ را ﻣﺘﻮﺟه ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯾﻢ، ﺗﺮس ﺑﺎ ﻣﺎ ھﻤﺮاه اﺳﺖ.
5⃣5⃣4⃣ 3 5⃣5⃣4⃣
ﭘﺲ، ﺧﻮدﺗﺎن از ﻗﺒﻞ ﻣﯽ داﻧﯿﺪ ﮐه ﺗﺮس، ﻣﮭﻤﺘﺮﯾﻦ ھﯿﺠﺎنِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ. ﻣﻦِ ذھﻨﯽ، ﺧﻮدش را ﺗﺜﺒﯿﺖ ﮐﺮده و ﻣﺎ ﭼﻮن ھﺸﯿﺎری ھﺴﺘﯿﻢ، ﻣﺎ را ﺑه ﺧﻮدش ﻣﯿﺨﮑﻮب ﮐﺮده!، ھﻤﺎﻧﻄﻮر ﮐه ﺣﺎﻓﻆ و ﻣﻮﻻﻧﺎ ﺗﺸﺒﯿه ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ: ﻣﺜﻞ ﺗﺨﺘه ﺑﻨﺪِ ﺗَﻦ!.
ﯾﻌﻨﯽ: ﻣﺎ ﺑﻌﻨﻮان ھﺸﯿﺎری، ﺑﺎ ﻣﯿﺦ رویِ ﯾﮏ ﺟﺴﻤﯽ ﮐه از ﺟﻨﺲِ ﻓﮑﺮ اﺳﺖ، ﮐﻮﺑﯿﺪه ﺷﺪه اﯾﻢ.
ﺣﺎﻻ آﻧﺠﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ: ﺗﺨﺘه ﺑﻨﺪِ ﺗﻦ، ﯾﻌﻨﯽ ھﻤﯿﻦ!.
ﺗﺮس، ﯾﮏ ھﯿﺠﺎن اﺳﺖ وﻣﯽ داﻧﯿﺪ ﮐه ھﯿﺠﺎن، از اِﻋﻤﺎلِ ﻓﮑﺮ رویِ ﻓﯿﺰﯾﮏِ ﻣﺎ، ﺑﺪنِ ﻣﺎ، ﺑﻮﺟﻮد ﻣﯽ آﯾﺪ.
ﻣﺎ ﭼﮭﺎر ﺑُﻌﺪ دارﯾﻢ: ﺑُﻌﺪِ ﻓﯿﺰﯾﮑﯽ، ﺑُﻌﺪِ ﻓﮑﺮی؛ وﻟﯽ ﺑُﻌﺪِ ﺳﻮم ﯾﻌﻨﯽ: ھﯿﺠﺎن، از اِﻋﻤﺎلِ ﻓﮑﺮ رویِ ﺑﺪن ﺑﻮﺟﻮد ﻣﯽ آﯾﺪ و ﯾﮏ ﻣﺤﺼﻮلِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ.
ﺗﺮس ﻧﻤﯽ ﮔﺬارد ﻣﺎ زﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﻢ، دﯾﺪ را ﮐﺞ و ﻣﻌﻮج ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
وﻗﺘﯽ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﻢ، ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﯿﻢ از آن ﭼﯿﺰھﺎﯾﯽ ﮐه دارﯾﻢ، ﻟﺬت ﺑﺒﺮﯾﻢ.
ﺗﺮس، ذاتِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ، ﯾﻌﻨﯽ: ھﻤﯿﺸه ﺑﺎ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ، ھﻤﺮاه اﺳﺖ، ﭼﻮن ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺑﺮ اﺳﺎسِ ﭼﺴﺒﯿﺪن ﺑه ﭼﯿﺰھﺎیِ از ﺑﯿﻦ رﻓﺘﻨﯽ درﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻮد و ﭼﯿﺰھﺎیِ از ﺑﯿﻦ رﻓﺘﻨﯽ در ﺣﺎل ﺗﻐﯿﯿﺮﻧﺪ و ﻋﻮض ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ و ﻣﺎ آﻧﮭﺎ را ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ و آﻧﮭﺎ ﺑه اﺷﺘﺒﺎه ﺟﺰوِ ﻣﺎ ﺷﺪه اﻧﺪ و ﻣﺎ اﯾﻨﮭﺎ را ﻣﺘﻮﺟه ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯾﻢ، ﺗﺮس ﺑﺎ ﻣﺎ ھﻤﺮاه اﺳﺖ.
5⃣5⃣4⃣ 3 5⃣5⃣4⃣
ﮐﺴﯽ ﮐه ﺑﺘﺮﺳﺪ، ﻧه دﻧﯿﺎ را درﺳﺖ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ، ﻧه از زﻧﺪﮔﯽ ﻟﺬت ﻣﯽ ﺑَﺮَد، داﺋﻤﺎً ﻣﺸﻐﻮلِ ﻣﻔﺎھﯿﻢِ ﭼﯿﺰھﺎﺳﺖ. ﻣﻔﺎھﯿﻢِ ﭼﯿﺰھﺎ ﺧُﺸﮏ و ﺑﯽ روح اﺳﺖ و ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ و اﯾﻦ ھﻢ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺪ؛ و اﻟﺒﺘه ﺗﺮس دوﺳﺘﺎﻧﯽ ھﻢ دارد، ﻣﺜﻞِ ﺣﺴﺎدت، ﻣﺜﻞِ ﮐﯿﻨه، ﻣﺜﻞِ رﻧﺠﺶ، ﻣﺜﻞِ اﺿﻄﺮاب، ﻣﺜﻞِ اﺳﺘﺮس.
ھﻤﮥ اﯾﻨﮭﺎ، ﻣﯽ ﺷﻮد ﮔﻔﺖ ﮐه ﯾﮏ ﺟﻮری، اطﺮافِ ﺗﺮساﻧﺪ. ﭘﺲ، ھﺮ ﮐﺴﯽ ﺑﻌﻨﻮانِ ھﺸﯿﺎری، ﻋﮭﺪه دارِ ﺗﺮساش ﺑﺎﺷﺪ و ﺗﺮساش را ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ، در واﻗﻊ، از ﭼﻨﮓِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ رَھﯿﺪه، آزاد ﺷﺪه. ﻣﺎ از ﺟﻨﺲِ زﻧﺪﮔﯽ ھﺴﺘﯿﻢ، از ﺟﻨﺲِ ھﺸﯿﺎری ھﺴﺘﯿﻢ، واردِ ذھﻦ ﺷﺪﯾﻢ واﯾﻦ ذھﻦ، ﺑﺎرھﺎ ﮔﻔﺘﻢ: ﯾﮏ زِھﺪان، ﯾﮏ رﺣﻢ اﺳﺖ و ﻣﺎ ﻣﻮﻗﺘﺎً ﺑﺎﯾﺪ آﻧﺠﺎ ﺑﺎﺷﯿﻢ،
ﻣﻮﻻﻧﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﯾﺎ ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻮﺟه اﯾﻦ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺮدن در ﺧﻮدﺗﺎن ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ و ﺑﺎ ﻣﯿﻞ ﺧﻮدﺗﺎن و آزاداﻧه و ﺑﺎ ﺧُﺮﺳﻨﺪی و رﺿﺎﯾﺖ از ذھﻦ ﺑﯿﺮون و ﺑه ﻓﻀﺎیِ ﯾﮑﺘﺎﯾﯽ ﻣﯽ روﯾﺪ؛ ﯾﺎ ﺑه زور، ﺑﺎ ﻋﺬاب، ﺑﺎ رﻧﺞ و درد، ﺷﻤﺎ را ﻣﯽ ﮐِﺸﻨﺪ.
ﯾﻌﻨﯽ: ھﯿﭽﮑﺲ در ﺟﮭﺎن ﻧﯿﺴﺖ ﮐه وارد ذھﻦ ﻧﺸﻮد و ﺑﺎ اﺧﻼقِ ﺧﻮب و ﺧﻮﺷﺮوﯾﯽ؛ ﯾﺎ ﺑﺎ زور و ﻟﮕﺪ و ﻣُﺸﺖ ﺑه ﺳﻮیِ ﻓﻀﺎیِ ﯾﮑﺘﺎﯾﯽ ﻧﺮود!. ھﻤه ﺑﺎﯾﺪ ﺑه آن ﺳﻮ ﺑﺮوﻧﺪ. اﻣﺮوز اﯾﻦ ﻣﻄﻠﺐ را ﺧﻮاھﯿﻢ ﺧﻮاﻧﺪ. ﭘﺲ، ﻣﻨﻈﻮر از اﯾﻦ ﻏﺰل، ﺣﺘﯽ اﯾﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣه، اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐه ﺷﻤﺎ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ﺑﺼﻮرت ﻧﺎظﺮ، ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ. ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً، ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً در ﺧﻮدﺗﺎن. ﺗﺎ ﺷﻤﺎ ﺑه ﺻﻮرتِ ﻧﺎظﺮ و ﻣﺸﺎھﺪهﮔﺮِ ﺧﻮدﺗﺎن، ﯾﻌﻨﯽ: ﻣﺸﺎھﺪه ﮔﺮِ ذھﻦ ﺗﺎن ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ ﮐه: ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ، ﻣﯽ ﺷﻨﻮﯾﺪ و اﯾﻨﮭﺎ را واردِ ذھﻦ ﺗﺎن ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ و ﻗﻀﺎوت ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ و اﯾﻦ ﻗﻀﺎوت «ﻣﻦ» دار اﺳﺖ، ﯾﻌﻨﯽ: ازاﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖِ ﻓﮑﺮ، ﺷﻤﺎ ھﻮﯾﺖ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﺪ و اﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖِ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﺪ در ﺷﻤﺎ ھﯿﺠﺎن اﯾﺠﺎد ﮐﻨﺪ، اﮔﺮ اﯾﻦ، را در ﺧﻮدﺗﺎن ﻧﺘﻮاﻧﯿﺪ ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ، ھﻨﻮز ﺣﻀﻮر در ﺷﻤﺎ آﻏﺎز ﻧﺸﺪه اﺳﺖ. ﺑﯿﺪاریِ ھﺸﯿﺎراﻧه، در ﺷﻤﺎ آﻏﺎز ﻧﺸﺪه ﮔﺮﭼه در ﻣﺎ ﺑﯿﺪاری ﺻﻮرت ﮔﺮﻓﺘه، آن اﺗﻔﺎق ﻣﮭﻤﯽ ﮐه ﺧﺪا ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘه اﻧﺠﺎم ﺑﺪھﺪ، اﻧﺠﺎم داده، ﯾﻌﻨﯽ: ھﺸﯿﺎری ﮐه ﺟﻨﺲِ ﺧﺪا را دارد، از ﻓﮑﺮ ﺟﺪا ﺷﺪه.
وﻟﯽ ﻣﺎ ﻣﺪام آب و روﻏﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!. اﯾﻨﮭﺎ را ﺑﺎ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺮدن ھﺎﯾﻤﺎن، ﻗﺎطﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!.
5⃣5⃣4⃣ 4 5⃣5⃣4⃣
ھﻤﮥ اﯾﻨﮭﺎ، ﻣﯽ ﺷﻮد ﮔﻔﺖ ﮐه ﯾﮏ ﺟﻮری، اطﺮافِ ﺗﺮساﻧﺪ. ﭘﺲ، ھﺮ ﮐﺴﯽ ﺑﻌﻨﻮانِ ھﺸﯿﺎری، ﻋﮭﺪه دارِ ﺗﺮساش ﺑﺎﺷﺪ و ﺗﺮساش را ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ، در واﻗﻊ، از ﭼﻨﮓِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ رَھﯿﺪه، آزاد ﺷﺪه. ﻣﺎ از ﺟﻨﺲِ زﻧﺪﮔﯽ ھﺴﺘﯿﻢ، از ﺟﻨﺲِ ھﺸﯿﺎری ھﺴﺘﯿﻢ، واردِ ذھﻦ ﺷﺪﯾﻢ واﯾﻦ ذھﻦ، ﺑﺎرھﺎ ﮔﻔﺘﻢ: ﯾﮏ زِھﺪان، ﯾﮏ رﺣﻢ اﺳﺖ و ﻣﺎ ﻣﻮﻗﺘﺎً ﺑﺎﯾﺪ آﻧﺠﺎ ﺑﺎﺷﯿﻢ،
ﻣﻮﻻﻧﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﯾﺎ ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻮﺟه اﯾﻦ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺮدن در ﺧﻮدﺗﺎن ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ و ﺑﺎ ﻣﯿﻞ ﺧﻮدﺗﺎن و آزاداﻧه و ﺑﺎ ﺧُﺮﺳﻨﺪی و رﺿﺎﯾﺖ از ذھﻦ ﺑﯿﺮون و ﺑه ﻓﻀﺎیِ ﯾﮑﺘﺎﯾﯽ ﻣﯽ روﯾﺪ؛ ﯾﺎ ﺑه زور، ﺑﺎ ﻋﺬاب، ﺑﺎ رﻧﺞ و درد، ﺷﻤﺎ را ﻣﯽ ﮐِﺸﻨﺪ.
ﯾﻌﻨﯽ: ھﯿﭽﮑﺲ در ﺟﮭﺎن ﻧﯿﺴﺖ ﮐه وارد ذھﻦ ﻧﺸﻮد و ﺑﺎ اﺧﻼقِ ﺧﻮب و ﺧﻮﺷﺮوﯾﯽ؛ ﯾﺎ ﺑﺎ زور و ﻟﮕﺪ و ﻣُﺸﺖ ﺑه ﺳﻮیِ ﻓﻀﺎیِ ﯾﮑﺘﺎﯾﯽ ﻧﺮود!. ھﻤه ﺑﺎﯾﺪ ﺑه آن ﺳﻮ ﺑﺮوﻧﺪ. اﻣﺮوز اﯾﻦ ﻣﻄﻠﺐ را ﺧﻮاھﯿﻢ ﺧﻮاﻧﺪ. ﭘﺲ، ﻣﻨﻈﻮر از اﯾﻦ ﻏﺰل، ﺣﺘﯽ اﯾﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣه، اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐه ﺷﻤﺎ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ﺑﺼﻮرت ﻧﺎظﺮ، ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ. ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً، ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً در ﺧﻮدﺗﺎن. ﺗﺎ ﺷﻤﺎ ﺑه ﺻﻮرتِ ﻧﺎظﺮ و ﻣﺸﺎھﺪهﮔﺮِ ﺧﻮدﺗﺎن، ﯾﻌﻨﯽ: ﻣﺸﺎھﺪه ﮔﺮِ ذھﻦ ﺗﺎن ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ ﮐه: ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ، ﻣﯽ ﺷﻨﻮﯾﺪ و اﯾﻨﮭﺎ را واردِ ذھﻦ ﺗﺎن ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ و ﻗﻀﺎوت ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ و اﯾﻦ ﻗﻀﺎوت «ﻣﻦ» دار اﺳﺖ، ﯾﻌﻨﯽ: ازاﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖِ ﻓﮑﺮ، ﺷﻤﺎ ھﻮﯾﺖ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﺪ و اﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖِ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﺪ در ﺷﻤﺎ ھﯿﺠﺎن اﯾﺠﺎد ﮐﻨﺪ، اﮔﺮ اﯾﻦ، را در ﺧﻮدﺗﺎن ﻧﺘﻮاﻧﯿﺪ ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ، ھﻨﻮز ﺣﻀﻮر در ﺷﻤﺎ آﻏﺎز ﻧﺸﺪه اﺳﺖ. ﺑﯿﺪاریِ ھﺸﯿﺎراﻧه، در ﺷﻤﺎ آﻏﺎز ﻧﺸﺪه ﮔﺮﭼه در ﻣﺎ ﺑﯿﺪاری ﺻﻮرت ﮔﺮﻓﺘه، آن اﺗﻔﺎق ﻣﮭﻤﯽ ﮐه ﺧﺪا ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘه اﻧﺠﺎم ﺑﺪھﺪ، اﻧﺠﺎم داده، ﯾﻌﻨﯽ: ھﺸﯿﺎری ﮐه ﺟﻨﺲِ ﺧﺪا را دارد، از ﻓﮑﺮ ﺟﺪا ﺷﺪه.
وﻟﯽ ﻣﺎ ﻣﺪام آب و روﻏﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!. اﯾﻨﮭﺎ را ﺑﺎ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺮدن ھﺎﯾﻤﺎن، ﻗﺎطﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!.
5⃣5⃣4⃣ 4 5⃣5⃣4⃣
ﺧﯿﻠﯽ از ﻣﺮدم، ھﻤﯿﺸه در ذھﻦ ﺷﺎن ھﺴﺘﻨﺪ. ﻣﺎ ﻣﮭﻤﺎﻧﺎﻧﯽ داﺷﺘﯿﻢ ﮐه از اﯾﺮان ﺑه اﯾﻨﺠﺎ آﻣﺪﻧﺪ، ﺑﻌﻀﯽ ﺟﺎھﺎی اﯾﻦ ﺷﮭﺮ را ﻣﯽ روﯾﻢ و ﺑه آﻧﮭﺎ ﻧﺸﺎن ﻣﯽ دھﯿﻢ، ﻣﺜﻼً ﻣﺮﺗﺐ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ: اﯾﻦ راھﯽ ﮐه ﻣﯽ روﯾﻢ، ﺷﺒﯿه ﺟﺎدۀ ﭼﺎﻟﻮس اﺳﺖ، وﻟﯽ ﺧُﺐ ﻣﺜﻞ اﯾﻨﮑه آﻧﺠﺎ از اﯾﻨﺠﺎ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺮ اﺳﺖ؛ ﯾﺎ اﯾﻦ ﺟﺎده از آﻧﺠﺎ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺮ اﺳﺖ!.
ﯾﻌﻨﯽ: اﯾﻨﮭﺎ، ھﯿﭻ ﺟﺎ ﻧﺮﻓﺘه اﻧﺪ، ھﻤه اش در ذھﻦ ﺷﺎن ھﺴﺘﻨﺪ، ﻓﻘﻂ ﺟﺴﻢ ﺷﺎن اﯾﻦ طﺮف و آن طﺮف ﻣﯽ رود، ﻓﻘﻂ در ذھﻦ ﺷﺎن ھﺴﺘﻨﺪ، ﭼﯿﺰی را ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ، ﺑه ذھﻦ ﺷﺎن ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ، ﻣﻘﺎﯾﺴه ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ و ﺑﺪ و ﺧﻮب ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﯾﮏ اﺳﻤﯽ رویِ آن ﻣﯽ ﮔﺬارﻧﺪ، آن اﺳﻢ را ﺑﺎ ﯾﮏ اﺳﻢِ دﯾﮕﺮ ﻣﻘﺎﯾﺴه ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ و ﮐﺎرﺷﺎن اﯾﻦ اﺳﺖ!.
ﭘﺲ، زﻧﺪﮔﯽ را زﻧﺪﮔﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮده ﮔﯽ را زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ھﺮ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺎﯾﺪ در ﺧﻮدش ﺑﺒﯿﻨﺪ.
ﺷﻤﺎ اﮔﺮ ﺧﻮدﺗﺎن را زﯾﺮ ﻧﻮراﻓﮑﻦ ﻗﺮار دھﯿﺪ، ﺑه ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮن ھﻢ ﮐه ﻧﮕﺎه ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ، ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﮐه ﻣﺮﺗﺐ، ﮐﺎﻧﺎل ھﺎ را ﺑﺎﻻ و ﭘﺎﯾﯿﻦ؛ ﺑﺪ و ﺧﻮب ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ!. ﺑﺪاﻧﯿﺪ، ﺧﻮب ھﻢ ﺑﺪاﻧﯿﺪ ﮐه اﯾﻦ ﮐﺎر، ﺗﻘﺮﯾﺒﺎً و ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎﻻی ﻧﻮد در ﺻﺪ اﻧﺮژیِ زﻧﺪۀ ﺷﻤﺎ را ﺗﻠﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
ﭘﺲ، اﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﮐُﺸﺘﻦِ ﺟﺎنِ ﺗﻮھﻤﯽ ﺗﺎن ﮐه ﺟﺎنِ ھﻤﯿﻦ ذھﻦ اﺳﺖ، ...
5⃣5⃣4⃣ 5 5⃣5⃣4⃣
ﯾﻌﻨﯽ: اﯾﻨﮭﺎ، ھﯿﭻ ﺟﺎ ﻧﺮﻓﺘه اﻧﺪ، ھﻤه اش در ذھﻦ ﺷﺎن ھﺴﺘﻨﺪ، ﻓﻘﻂ ﺟﺴﻢ ﺷﺎن اﯾﻦ طﺮف و آن طﺮف ﻣﯽ رود، ﻓﻘﻂ در ذھﻦ ﺷﺎن ھﺴﺘﻨﺪ، ﭼﯿﺰی را ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ، ﺑه ذھﻦ ﺷﺎن ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ، ﻣﻘﺎﯾﺴه ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ و ﺑﺪ و ﺧﻮب ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﯾﮏ اﺳﻤﯽ رویِ آن ﻣﯽ ﮔﺬارﻧﺪ، آن اﺳﻢ را ﺑﺎ ﯾﮏ اﺳﻢِ دﯾﮕﺮ ﻣﻘﺎﯾﺴه ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ و ﮐﺎرﺷﺎن اﯾﻦ اﺳﺖ!.
ﭘﺲ، زﻧﺪﮔﯽ را زﻧﺪﮔﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮده ﮔﯽ را زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ھﺮ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺎﯾﺪ در ﺧﻮدش ﺑﺒﯿﻨﺪ.
ﺷﻤﺎ اﮔﺮ ﺧﻮدﺗﺎن را زﯾﺮ ﻧﻮراﻓﮑﻦ ﻗﺮار دھﯿﺪ، ﺑه ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮن ھﻢ ﮐه ﻧﮕﺎه ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ، ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﮐه ﻣﺮﺗﺐ، ﮐﺎﻧﺎل ھﺎ را ﺑﺎﻻ و ﭘﺎﯾﯿﻦ؛ ﺑﺪ و ﺧﻮب ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ!. ﺑﺪاﻧﯿﺪ، ﺧﻮب ھﻢ ﺑﺪاﻧﯿﺪ ﮐه اﯾﻦ ﮐﺎر، ﺗﻘﺮﯾﺒﺎً و ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎﻻی ﻧﻮد در ﺻﺪ اﻧﺮژیِ زﻧﺪۀ ﺷﻤﺎ را ﺗﻠﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
ﭘﺲ، اﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﮐُﺸﺘﻦِ ﺟﺎنِ ﺗﻮھﻤﯽ ﺗﺎن ﮐه ﺟﺎنِ ھﻤﯿﻦ ذھﻦ اﺳﺖ، ...
5⃣5⃣4⃣ 5 5⃣5⃣4⃣
ما دو ﺗﺎ ﺟﺎن دارﯾﻢ: ﯾﮑﯽ ﺟﺎنِ ﻣﺮﺑﻮط ﺑه اﺻﻞِ ﻣﺎﺳﺖ و ﯾﮑﯽ ﺟﺎﻧﯽ ﺳﺖ ﮐه ﻣﺎ در ذھﻦ ﺑﺎﻓﺘﯿﻢ. ﻗﺒﻞ از اﯾﻨﮑه واردِ ذھﻦ ﺷﻮﯾﻢ، ﻣﺎ روح ھﺴﺘﯿﻢ و زﻧﺪه ھﺴﺘﯿﻢ، وﻗﺘﯽ ھﻢ ﮐه ﻣﯽ ﻣﯿﺮﯾﻢ، ﺑﺎز ھﻢ روح ھﺴﺘﯿﻢ و زﻧﺪه ھﺴﺘﯿﻢ؛ وﻟﯽ اﯾﻦ زﻧﺪﮔﯽِ ﺑه اﺻﻄﻼح ﺑَﺪَﻟﯽ در ذھﻦ، ﻣﺎ را ﺑه اﺷﺘﺒﺎه اﻧﺪاﺧﺘه!.
اﯾﻨﻄﻮری ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ: ﻣﺎ از ﺟﻨﺲِ ھﺸﯿﺎری ھﺴﺘﯿﻢ، از ﺟﻨﺲِ ﺧﺪا، از ﺟﻨﺲِ ﺧﺪاﺋﯿﺖ ھﺴﺘﯿﻢ. اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع، در ﻣﺮﮐﺰِ آﻣﻮزشِ ﻣﻮﻻﻧﺎﺳﺖ، ﮐه: ﻣﺎ از ﺟﻨﺴﯽ ھﺴﺘﯿﻢ ﮐه ﻧﻤﯽ ﺷﻮد از آن ﮐُﭙﯽ ﮔﺮﻓﺖ. ﻧﻤﯽ ﺷﻮد در آن دﺳﺖ ﺑُﺮد.
وﻟﯽ ﻣﺎ از آن ﯾﮏ ﮐُﭙﯽ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ!. ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ اﯾﻦ ﮐُﭙﯽ، ﺑﺮاﺑﺮِ اﺻﻞ اﺳﺖ.
ﯾﻌﻨﯽ: ﻣﺎ از آن زﻧﺪﮔﯽِ زﻧﺪه ﮐه ﺧﻮدﻣﺎن ھﺴﺘﯿﻢ، ﯾﮏ ﮐُﭙﯽِ ﺟﻌﻠﯽ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ، اﺻﻞ و ﻧَﺴَﺐ ﻧﺪارد، اﺳﻤﺶ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ. اﯾﻦ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﯾﮏ ﺟﺎن ھﻢ دارد. ھﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﻤﺎ دردﺗﺎن ﻣﯽ آﯾﺪ، ھﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﺑه ﺷﻤﺎ ﺑﺮﻣﯽ ﺧﻮرد، اﯾﻦ ﺟﺎنِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ ﮐه آزار ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ، وﮔﺮ آن ﺟﺎنِ اﺻﻠﯽ ﺗﺎن اھﻤﯿﺖ ﻧﻤﯽ دھﺪ ﮐه ﮐﺴﯽ ﭘﻮلِ ﺷﻤﺎ را ﻣﯽ دھﺪ؛ ﯾﺎ ﻧﻤﯽ دھﺪ!، ﭘﻮل ﺷﻤﺎ ھﺰار دﻻر اﺳﺖ؛ ﯾﺎ ﻣﺜﻼً ده ﻣﯿﻠﯿﻮن دﻻر اﺳﺖ!، ﺑﺮای آن، ﻣﮭﻢ ﻧﯿﺴﺖ. ﺑﺮای اﯾﻦ ﺟﺎنِ ﺑَﺪَﻟﯽِ ﮐُﭙﯽِ ﺟﻌﻠﯽ ﻣﮭﻢ اﺳﺖ، ﺑﺮای اﯾﻨﮑه ﺑﺮ اﺳﺎسِ آﻧﮭﺎ زﻧﺪه ﺳﺖ.
ﺷﻤﺎ ﺣﺎﺿﺮﯾﺪ اﯾﻦ ﺣﻘﯿﻘﺖ را ﻗﺒﻮل ﮐﻨﯿﺪ ﮐه اﯾﻦ «ﻣﻦِ» ﺟﻌﻠﯽ ﺳﺖ؟، ﺑﺮای اﯾﻨﮑه ﻧﻈﯿﺮ ﺷﻤﺎ و ﻧﻈﯿﺮِ ﺧﺪا را در اﯾﻦ ﺟﮭﺎن، ﻧﻤﯽ ﺷﻮد ﺳﺎﺧﺖ. ﺑﯽ ﻧﻈﯿﺮ اﺳﺖ!. ﺷﻤﺎ ھﻢ ﺑﯽ ﻧﻈﯿﺮﯾﺪ.
5⃣5⃣4⃣ 6 5⃣5⃣4⃣
اﯾﻨﻄﻮری ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ: ﻣﺎ از ﺟﻨﺲِ ھﺸﯿﺎری ھﺴﺘﯿﻢ، از ﺟﻨﺲِ ﺧﺪا، از ﺟﻨﺲِ ﺧﺪاﺋﯿﺖ ھﺴﺘﯿﻢ. اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع، در ﻣﺮﮐﺰِ آﻣﻮزشِ ﻣﻮﻻﻧﺎﺳﺖ، ﮐه: ﻣﺎ از ﺟﻨﺴﯽ ھﺴﺘﯿﻢ ﮐه ﻧﻤﯽ ﺷﻮد از آن ﮐُﭙﯽ ﮔﺮﻓﺖ. ﻧﻤﯽ ﺷﻮد در آن دﺳﺖ ﺑُﺮد.
وﻟﯽ ﻣﺎ از آن ﯾﮏ ﮐُﭙﯽ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ!. ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ اﯾﻦ ﮐُﭙﯽ، ﺑﺮاﺑﺮِ اﺻﻞ اﺳﺖ.
ﯾﻌﻨﯽ: ﻣﺎ از آن زﻧﺪﮔﯽِ زﻧﺪه ﮐه ﺧﻮدﻣﺎن ھﺴﺘﯿﻢ، ﯾﮏ ﮐُﭙﯽِ ﺟﻌﻠﯽ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ، اﺻﻞ و ﻧَﺴَﺐ ﻧﺪارد، اﺳﻤﺶ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ. اﯾﻦ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﯾﮏ ﺟﺎن ھﻢ دارد. ھﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﻤﺎ دردﺗﺎن ﻣﯽ آﯾﺪ، ھﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﺑه ﺷﻤﺎ ﺑﺮﻣﯽ ﺧﻮرد، اﯾﻦ ﺟﺎنِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ ﮐه آزار ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ، وﮔﺮ آن ﺟﺎنِ اﺻﻠﯽ ﺗﺎن اھﻤﯿﺖ ﻧﻤﯽ دھﺪ ﮐه ﮐﺴﯽ ﭘﻮلِ ﺷﻤﺎ را ﻣﯽ دھﺪ؛ ﯾﺎ ﻧﻤﯽ دھﺪ!، ﭘﻮل ﺷﻤﺎ ھﺰار دﻻر اﺳﺖ؛ ﯾﺎ ﻣﺜﻼً ده ﻣﯿﻠﯿﻮن دﻻر اﺳﺖ!، ﺑﺮای آن، ﻣﮭﻢ ﻧﯿﺴﺖ. ﺑﺮای اﯾﻦ ﺟﺎنِ ﺑَﺪَﻟﯽِ ﮐُﭙﯽِ ﺟﻌﻠﯽ ﻣﮭﻢ اﺳﺖ، ﺑﺮای اﯾﻨﮑه ﺑﺮ اﺳﺎسِ آﻧﮭﺎ زﻧﺪه ﺳﺖ.
ﺷﻤﺎ ﺣﺎﺿﺮﯾﺪ اﯾﻦ ﺣﻘﯿﻘﺖ را ﻗﺒﻮل ﮐﻨﯿﺪ ﮐه اﯾﻦ «ﻣﻦِ» ﺟﻌﻠﯽ ﺳﺖ؟، ﺑﺮای اﯾﻨﮑه ﻧﻈﯿﺮ ﺷﻤﺎ و ﻧﻈﯿﺮِ ﺧﺪا را در اﯾﻦ ﺟﮭﺎن، ﻧﻤﯽ ﺷﻮد ﺳﺎﺧﺖ. ﺑﯽ ﻧﻈﯿﺮ اﺳﺖ!. ﺷﻤﺎ ھﻢ ﺑﯽ ﻧﻈﯿﺮﯾﺪ.
5⃣5⃣4⃣ 6 5⃣5⃣4⃣
اﮔﺮ ﺷﻤﺎ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﮐﻨﯿﺪ و در ﺧﻮدﺗﺎن ﺟﺎ ﺑﯿﻨﺪازﯾﺪ،
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ: ﺣﺎﻻ ﮐه ﭼﯿﺰھﺎﯾﯽ، ﺑه اﯾﻦ ﺟﺎنِ ﻣﻦ؛ ﯾﺎ ذھﻦِ ﻣﻦ، ﯾﺎ «ﻣﻦِ» ﻣﻦ، ﺑﺮﻣﯽ ﺧﻮرد، ﻧﻤﯽ ﺧﻮاھﻢ ﺑﺮﺑﺨﻮرد، ﻣﯽ ﺧﻮاھﻢ اﯾﻦ «ﻣﻦ» ﮐﻮﭼﮏ ﺷﻮد. ﻣﯽ ﺧﻮاھﻢ از ﺑﯿﻦ ﺑﺮود.
ﺷﻤﺎ اﮔﺮ اﯾﻦ ﻟﺤﻈه، روی ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪن ﺗﺎن ﺗﻤﺮﮐﺰ ﮐﻨﯿﺪ، ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﮐه ﻓﮑﺮ ﻗﻄﻊ ﻣﯽ ﺷﻮد. آن ﻣﻮﻗﻊ ﮐه ﺑﺎ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ، ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ: ﻣﺮاﻗﺒﮥ ﺗﻨﻔﺲ. ﮐه آﺳﺎن ﺗﺮﯾﻦ راهِ رﯾﻠﮑﺲ ﺷﺪن اﺳﺖ. ﺷﻤﺎ ھﺸﯿﺎراﻧه ﺑﺎ ﻧﻔﺲ ﺗﺎن ﺣﺮﮐﺖ ﮐﻨﯿﺪ، ﯾﮑﺪﻓﻌه ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﮐه ﺑﺪن ﺗﺎن آرام ﺷﺪ، ﭼﺮا؟، ﭼﻮن ذھﻦ ﺧﺎﻣﻮش ﻣﯽ ﺷﻮد.
وﻗﺘﯽ آن ﻟﺤﻈه، ذھﻦﺗﺎن ﺧﺎﻣﻮش ﻣﯽ ﺷﻮد، ﺷﻤﺎ ﻣُﺮده اﯾﺪ؟!، " ﻧه." ﻧﻤﺮدﯾﺪ، ﻓﻘﻂ اﯾﻦ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺧﺎﻣﻮش ﺷﺪه .
ﺣﺎﻻ، ﻣﻮﻻﻧﺎ ﻣﻄﺮح ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐه اﯾﻦ ﮐُﺸﺘﻦِ ﺳﯿﺴﺘﻢِ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺮدن و ﻗﻀﺎوت ﮐه ﺑﺎﻻیِ ﻧﻮد در ﺻﺪِ ھﺸﯿﺎریِ زﻧﺪۀ ﻣﺎ را ﺟﺬب ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺳﺒﺐِ از ﮐﺎر اُﻓﺘﺎدنِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﻣﯽ ﺷﻮد.
اﮔﺮ ﺷﻤﺎ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﮐﻨﯿﺪ، ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ: ﻣﻦ ﺑﺮای ﭼه ﻗﻀﺎوت و ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ!، اﺻﻼً ﺑه ﻣﻦ ﭼه!، ﻣﻦ ﺣﻮاس ام ﺑه ﺧﻮدم اﺳﺖ.
اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ھﻢ ﻣﯽ داﻧﯿﺪ ﮐه ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﯿﺪ از ﺑﯿﺮون زﻧﺪﮔﯽ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ، ھﻤﺎﻧﻄﻮر ﮐه ﻏﺰل ﺑه ﻣﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ و ﺻﺪھﺎ ﺑﺎر ھﻢ ﮔﻔﺘﯿﻢ.
ﭘﺲ ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ، ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮاھﻢ ﺧﻮب و ﺑﺪ ﮐﻨﻢ ﮐه ﺑﺒﯿﻨﻢ اﯾﻨﺠﺎ ﭼﯿﺰی ﺧﻮب ھﺴﺖ، ﺑه ﺧﻮدم اﺿﺎﻓه ﮐﻨﻢ و ﺑﺪ ھﻢ ﺑه ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮط ﻧﯿﺴﺖ، اﯾﻦ ﮐﺎر را ﻧﻤﯽ ﺧﻮاھﻢ ﺑﮑﻨﻢ.
از ﺑﯿﺮون ﮐه ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﻢ زﻧﺪﮔﯽ و ھﻮﯾﺖ و ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﮕﯿﺮم، ﺑﺮای ﭼه اﯾﻨﻘﺪر ﻗﻀﺎوت ﻣﯽ ﮐﻨﻢ؟!. اﯾﻦ ﻗﻀﺎوت، ﻓﻘﻂ ﺳﺒﺐِ ﺑﻘﺎیِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ.
5⃣5⃣4⃣ 7 5⃣5⃣4⃣
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ: ﺣﺎﻻ ﮐه ﭼﯿﺰھﺎﯾﯽ، ﺑه اﯾﻦ ﺟﺎنِ ﻣﻦ؛ ﯾﺎ ذھﻦِ ﻣﻦ، ﯾﺎ «ﻣﻦِ» ﻣﻦ، ﺑﺮﻣﯽ ﺧﻮرد، ﻧﻤﯽ ﺧﻮاھﻢ ﺑﺮﺑﺨﻮرد، ﻣﯽ ﺧﻮاھﻢ اﯾﻦ «ﻣﻦ» ﮐﻮﭼﮏ ﺷﻮد. ﻣﯽ ﺧﻮاھﻢ از ﺑﯿﻦ ﺑﺮود.
ﺷﻤﺎ اﮔﺮ اﯾﻦ ﻟﺤﻈه، روی ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪن ﺗﺎن ﺗﻤﺮﮐﺰ ﮐﻨﯿﺪ، ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﮐه ﻓﮑﺮ ﻗﻄﻊ ﻣﯽ ﺷﻮد. آن ﻣﻮﻗﻊ ﮐه ﺑﺎ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ، ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ: ﻣﺮاﻗﺒﮥ ﺗﻨﻔﺲ. ﮐه آﺳﺎن ﺗﺮﯾﻦ راهِ رﯾﻠﮑﺲ ﺷﺪن اﺳﺖ. ﺷﻤﺎ ھﺸﯿﺎراﻧه ﺑﺎ ﻧﻔﺲ ﺗﺎن ﺣﺮﮐﺖ ﮐﻨﯿﺪ، ﯾﮑﺪﻓﻌه ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﮐه ﺑﺪن ﺗﺎن آرام ﺷﺪ، ﭼﺮا؟، ﭼﻮن ذھﻦ ﺧﺎﻣﻮش ﻣﯽ ﺷﻮد.
وﻗﺘﯽ آن ﻟﺤﻈه، ذھﻦﺗﺎن ﺧﺎﻣﻮش ﻣﯽ ﺷﻮد، ﺷﻤﺎ ﻣُﺮده اﯾﺪ؟!، " ﻧه." ﻧﻤﺮدﯾﺪ، ﻓﻘﻂ اﯾﻦ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺧﺎﻣﻮش ﺷﺪه .
ﺣﺎﻻ، ﻣﻮﻻﻧﺎ ﻣﻄﺮح ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐه اﯾﻦ ﮐُﺸﺘﻦِ ﺳﯿﺴﺘﻢِ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺮدن و ﻗﻀﺎوت ﮐه ﺑﺎﻻیِ ﻧﻮد در ﺻﺪِ ھﺸﯿﺎریِ زﻧﺪۀ ﻣﺎ را ﺟﺬب ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺳﺒﺐِ از ﮐﺎر اُﻓﺘﺎدنِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﻣﯽ ﺷﻮد.
اﮔﺮ ﺷﻤﺎ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﮐﻨﯿﺪ، ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ: ﻣﻦ ﺑﺮای ﭼه ﻗﻀﺎوت و ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ!، اﺻﻼً ﺑه ﻣﻦ ﭼه!، ﻣﻦ ﺣﻮاس ام ﺑه ﺧﻮدم اﺳﺖ.
اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ھﻢ ﻣﯽ داﻧﯿﺪ ﮐه ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﯿﺪ از ﺑﯿﺮون زﻧﺪﮔﯽ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ، ھﻤﺎﻧﻄﻮر ﮐه ﻏﺰل ﺑه ﻣﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ و ﺻﺪھﺎ ﺑﺎر ھﻢ ﮔﻔﺘﯿﻢ.
ﭘﺲ ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ، ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮاھﻢ ﺧﻮب و ﺑﺪ ﮐﻨﻢ ﮐه ﺑﺒﯿﻨﻢ اﯾﻨﺠﺎ ﭼﯿﺰی ﺧﻮب ھﺴﺖ، ﺑه ﺧﻮدم اﺿﺎﻓه ﮐﻨﻢ و ﺑﺪ ھﻢ ﺑه ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮط ﻧﯿﺴﺖ، اﯾﻦ ﮐﺎر را ﻧﻤﯽ ﺧﻮاھﻢ ﺑﮑﻨﻢ.
از ﺑﯿﺮون ﮐه ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﻢ زﻧﺪﮔﯽ و ھﻮﯾﺖ و ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﮕﯿﺮم، ﺑﺮای ﭼه اﯾﻨﻘﺪر ﻗﻀﺎوت ﻣﯽ ﮐﻨﻢ؟!. اﯾﻦ ﻗﻀﺎوت، ﻓﻘﻂ ﺳﺒﺐِ ﺑﻘﺎیِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ.
5⃣5⃣4⃣ 7 5⃣5⃣4⃣
ھﻤﺎﻧﻄﻮر ﮐه ﻋﺮض ﮐﺮدم، اﺑﯿﺎﺗﯽ از ﻣﺜﻨﻮی ﺧﻮاھﯿﻢ ﺧﻮاﻧﺪ و ﺑﻌﺪ دوﺑﺎره ﺑه ﻏﺰلِ ﻣﺎن ﺑﺮﺧﻮاھﯿﻢ ﮔﺸﺖ، ﺷﺎﯾﺪ ﺷﻤﺎ اﯾﻦ اﺑﯿﺎت را آﻧﻘﺪر ﺑﺨﻮاﻧﯿﺪ ﮐه ﺣﻔﻆ ﺷﻮﯾﺪ، ﮐﻤﮏ زﯾﺎدی ﺑه ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:
ﻣﻮﻟﻮی، ﻣﺜﻨﻮی، دﻓﺘﺮ ﺳﻮم، ﺑﯿﺖ ۴۵٨٠
از ﺳﻮی دوزخ ﺑه زﻧﺠﯿﺮ ﮔﺮان
ﻣﯽ ﮐِﺸﻤْﺘﺎن ﺗﺎ ﺑﮭﺸﺖِ ﺟﺎودان
اﯾﻦ ﺧﻮب و ﺑﺪ، زﻧﺠﯿﺮ اﺳﺖ.
اﮔﺮ، ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻮﺟه ﺷﻮﯾﺪ ﮐه: وارد ذھﻦ ﺷﺪه اﯾﺪ، ﻣﻦِ ذھﻨﯽ درﺳﺖ ﮐﺮده اﯾﺪ، ﺑﻮﺳﯿﻠﮥ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺑه ﺳﻄﺢ آﻣﺪه و ﺑه ﻧﺴﺒﺖ ھﺎ ﭼﺴﺒﯿﺪه اﯾﺪ و از آن ﻧﺴﺒﺖ ھﺎ ھﻮﯾﺖ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﺪ و ﺷﻤﺎ آن ﻧﺴﺒﺖ ھﺎ را ارزﯾﺎﺑﯽ و ﻗﻀﺎوت ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ، اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع ﺷﻤﺎ را در اﯾﻦ زِھﺪان ﻧﮕه داﺷﺘه و اﯾﻦ ﮐﺎرِ درﺳﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ.
وﻟﯽ ﺑه ھﺮ ﺣﺎل، ھﺮ وﺿﻌﯿﺘﯽ دارﯾﺪ، ﺣﻮاس ﺗﺎن ﻧﯿﺴﺖ ﮐه ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻣﯿﻞ و رﺿﺎﯾﺖ و ﺑﺎ ﺗﺴﻠﯿﻢ وﺑﺎ ﭘﺬﯾﺮشِ اﺗﻔﺎقِ اﯾﻦ ﻟﺤﻈه، ﺑه ﺳﻮیِ ﻓﻀﺎیِ ﯾﮑﺘﺎﯾﯽ ﺑﺮوﯾﺪ و از اﯾﻦ ذھﻦ زاﯾﯿﺪه ﺷﻮﯾﺪ،
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﺧﺪا؛ ﯾﺎ زﻧﺪﮔﯽ، ﺷﻤﺎ؛ ﯾﺎ ھﺮ ﮐﺴﯽ را ﺑﺎ زﻧﺠﯿﺮِ ﺑﺴﯿﺎر ﮐﻠﻔﺖ، (اﯾﻦ زﻧﺠﯿﺮِ ﮐُﻠُﻔﺖ، ھﻤﯿﻦ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﻗﻀﺎوت اﺳﺖ) از ﺟﮭﻨﻢ ﺑه ﺑﮭﺸﺖِ ﺟﺎودان ﻣﯽ ﮐِﺸَﺪ
ﺷﻤﺎ اﻵن ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﮐه ﺑﺎ ﻣﯿﻞ ﺧﻮدﺗﺎن ﺑﺎ ﺗﺴﻠﯿﻢ و رﺿﺎﯾﺖ و ﺑﺎ ﺧﺸﻨﻮدی ﻣﯽ روﯾﺪ؟؛ ﯾﺎ ﻧه ﻧﺎآﮔﺎھﺎﻧه، ﻣﺮﺗﺐ ﻗﻀﺎوت و ﺑﺪ و ﺧﻮب ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ و اﯾﻦ ﻗﻀﺎوت و ﺑﺪ و ﺧﻮب، ﯾﮏ زﻧﺠﯿﺮِ ﺑﺴﯿﺎر ﻣﺤﮑﻢ در ﺷﻤﺎ اﺳﺖ؛ وﻟﯽ ﻣﺂﻻً ﺑه آن ﺳﻮ ﮐﺸﯿﺪه ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ. درﺳﺖ اﺳﺖ ﮐه ﺷﻤﺎ رو ﺑه دﻧﯿﺎ ھﺴﺘﯿﺪ: "ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮاھﻢ اﺿﺎﻓه ﮐﻨﻢ و ... "؛ وﻟﯽ ﺑه ھﺮ ﺣﺎل، ﺑﺎ درد و ﻣﺸﻘﺖ زﯾﺎد، ﺑه آن ﺳﻤﺖ ﮐﺸﯿﺪه ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ و ھﯿﭻ راھﯽ ھﻢ وﺟﻮد ﻧﺪارد. اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ﺑﺪاﻧﯿﺪ.
5⃣5⃣4⃣ 8 5⃣5⃣4⃣
ﻣﻮﻟﻮی، ﻣﺜﻨﻮی، دﻓﺘﺮ ﺳﻮم، ﺑﯿﺖ ۴۵٨٠
از ﺳﻮی دوزخ ﺑه زﻧﺠﯿﺮ ﮔﺮان
ﻣﯽ ﮐِﺸﻤْﺘﺎن ﺗﺎ ﺑﮭﺸﺖِ ﺟﺎودان
اﯾﻦ ﺧﻮب و ﺑﺪ، زﻧﺠﯿﺮ اﺳﺖ.
اﮔﺮ، ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻮﺟه ﺷﻮﯾﺪ ﮐه: وارد ذھﻦ ﺷﺪه اﯾﺪ، ﻣﻦِ ذھﻨﯽ درﺳﺖ ﮐﺮده اﯾﺪ، ﺑﻮﺳﯿﻠﮥ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺑه ﺳﻄﺢ آﻣﺪه و ﺑه ﻧﺴﺒﺖ ھﺎ ﭼﺴﺒﯿﺪه اﯾﺪ و از آن ﻧﺴﺒﺖ ھﺎ ھﻮﯾﺖ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﺪ و ﺷﻤﺎ آن ﻧﺴﺒﺖ ھﺎ را ارزﯾﺎﺑﯽ و ﻗﻀﺎوت ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ، اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع ﺷﻤﺎ را در اﯾﻦ زِھﺪان ﻧﮕه داﺷﺘه و اﯾﻦ ﮐﺎرِ درﺳﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ.
وﻟﯽ ﺑه ھﺮ ﺣﺎل، ھﺮ وﺿﻌﯿﺘﯽ دارﯾﺪ، ﺣﻮاس ﺗﺎن ﻧﯿﺴﺖ ﮐه ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻣﯿﻞ و رﺿﺎﯾﺖ و ﺑﺎ ﺗﺴﻠﯿﻢ وﺑﺎ ﭘﺬﯾﺮشِ اﺗﻔﺎقِ اﯾﻦ ﻟﺤﻈه، ﺑه ﺳﻮیِ ﻓﻀﺎیِ ﯾﮑﺘﺎﯾﯽ ﺑﺮوﯾﺪ و از اﯾﻦ ذھﻦ زاﯾﯿﺪه ﺷﻮﯾﺪ،
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﺧﺪا؛ ﯾﺎ زﻧﺪﮔﯽ، ﺷﻤﺎ؛ ﯾﺎ ھﺮ ﮐﺴﯽ را ﺑﺎ زﻧﺠﯿﺮِ ﺑﺴﯿﺎر ﮐﻠﻔﺖ، (اﯾﻦ زﻧﺠﯿﺮِ ﮐُﻠُﻔﺖ، ھﻤﯿﻦ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﻗﻀﺎوت اﺳﺖ) از ﺟﮭﻨﻢ ﺑه ﺑﮭﺸﺖِ ﺟﺎودان ﻣﯽ ﮐِﺸَﺪ
ﺷﻤﺎ اﻵن ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﮐه ﺑﺎ ﻣﯿﻞ ﺧﻮدﺗﺎن ﺑﺎ ﺗﺴﻠﯿﻢ و رﺿﺎﯾﺖ و ﺑﺎ ﺧﺸﻨﻮدی ﻣﯽ روﯾﺪ؟؛ ﯾﺎ ﻧه ﻧﺎآﮔﺎھﺎﻧه، ﻣﺮﺗﺐ ﻗﻀﺎوت و ﺑﺪ و ﺧﻮب ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ و اﯾﻦ ﻗﻀﺎوت و ﺑﺪ و ﺧﻮب، ﯾﮏ زﻧﺠﯿﺮِ ﺑﺴﯿﺎر ﻣﺤﮑﻢ در ﺷﻤﺎ اﺳﺖ؛ وﻟﯽ ﻣﺂﻻً ﺑه آن ﺳﻮ ﮐﺸﯿﺪه ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ. درﺳﺖ اﺳﺖ ﮐه ﺷﻤﺎ رو ﺑه دﻧﯿﺎ ھﺴﺘﯿﺪ: "ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮاھﻢ اﺿﺎﻓه ﮐﻨﻢ و ... "؛ وﻟﯽ ﺑه ھﺮ ﺣﺎل، ﺑﺎ درد و ﻣﺸﻘﺖ زﯾﺎد، ﺑه آن ﺳﻤﺖ ﮐﺸﯿﺪه ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ و ھﯿﭻ راھﯽ ھﻢ وﺟﻮد ﻧﺪارد. اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ﺑﺪاﻧﯿﺪ.
5⃣5⃣4⃣ 8 5⃣5⃣4⃣
ھﺮ ﻣُﻘﻠِﺪ را درﯾﻦ رَه ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ
ھﻤﭽﻨﺎن ﺑﺴﺘه ﺑه ﺣﻀﺮت ﻣﯽﮐﺸﺪ
ﻣُﻘﻠِﺪ ﮐﺴﯽ ﺳﺖ ﮐه ﺑه زﻧﺪﮔﯽ زﻧﺪه ﻧﺸﺪه. ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ، ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻣﻔﺎھﯿﻢِ ذھﻨﯽ ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﻣﻦِ ذھﻨﯽ دارد و ھﻤه اش در ذھﻦ، ﺑﺎ ﻣﻔﺎھﯿﻢ اﺳﺖ. از ھﺮ ﭼﯿﺰی ﯾﮏ ﻣﻔﮭﻮم درﺳﺖ ﮐﺮده و آﻧﮭﺎ را ﺑﺎ ھﻢ ﻣﻘﺎﯾﺴه ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺑﺎ آﻧﮭﺎ ﺑﺎزی ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. اﯾﻦ، ﻣُﻘَﻠِﺪ اﺳﺖ.
ﻣُﻘﻠِﺪ ﮐﺴﯽ ﺳﺖ ﮐه ﺗﻘﻠﯿﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﺗﻘﻠﯿﺪ ﻣﺮﺑﻮط ﺑه ذھﻦ اﺳﺖ. ﻣﺜﻼً ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﯿﺪ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ ﮐه ﻣﻦ ﻣﯽ روم و ﯾﮏ آدﻣﯽ را ﭘﯿﺪا ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐه ﺑه ﺣﻀﻮر زﻧﺪه ﺳﺖ، ﻣﺜﻞِ او راه ﻣﯽ روم، ﻣﺜﻞِ او ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻢ، ﻣﺜﻞِ او ﺣﺮف ﻣﯽ زﻧﻢ، ...
" ﻧه. ﺷﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ راهِ ﺧﻮدﺗﺎن را ﺑﺮوﯾﺪ ". اﯾﻦ ﻟﺤﻈه، ﺣﺮﻓﯽ را ﮐه از اﻋﻤﺎقِ وﺟﻮدﺗﺎن و زﻧﺪﮔﯽ ﺑه زﺑﺎنِ ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﮔﺬارد، ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ.
اﯾﻦ ﻟﺤﻈه ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ زﻧﺪﮔﯽ ﻣﻮازی ﺑﺎﺷﯿﺪ. او، از طﺮﯾﻖِ ﺷﻤﺎ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﺪ، او، از طﺮﯾﻖِ ﺷﻤﺎ ﺣﺮف ﺑﺰﻧﺪ، او، از طﺮﯾﻖِ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﮐﺖ اش را ﺑه ﻓﮑﺮ و ﺑه ﻋﻤﻞِ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﯾﺰد، ﻣُﻘَﻠِﺪ اﯾﻦ ﮐﺎر را ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ.
ﻣُﻘَﻠِﺪ ھﻤﺎن ﮐﺴﯽ ﺳﺖ ﮐه ﻣﺤﺼﻮﻻتِ ﺣﺴﯽاش را ﺑه ذھﻦاش ﻣﯽ ﺑَﺮَد، ذھﻦ ﺟﺎیِ ﻓﮑﺮ اﺳﺖ و ﺑﺮ اﺳﺎسِ داﻧﺶ ھﺎﯾﯽ ﮐه ﻗﺒﻼً از اﯾﻦ و آن ﯾﺎد ﮔﺮﻓﺘه و ﺗﻘﻠﯿﺪ ﮐﺮده و آﻧﺠﺎ ﮔﺬاﺷﺘه، ﻣﯽ ﺳﻨﺠﺪ و ﻗﻀﺎوت و ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
و ﯾﮏ اﺳﻤﯽ رویِ آن ﻣﯽ ﮔﺬارد: اﯾﻦ ... ﺑﺪ اﺳﺖ. اﯾﻦ ... ﺧﻮب اﺳﺖ. ﺑﺮای ﺧﻮد ﺑَﺮﭼَﺴﺐ ھﺎﯾﯽ دارد و ﺑﻌﻀﯽ ﻣﻮﻗﻊ ھﺎ، رویِ ﺧﻮدش ھﻢ اﯾﻨﮭﺎ را اِﻋﻤﺎل ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﻣﺮﺗﺐ اﯾﻦ ﺣﺮف ھﺎ را ﺑه ﺧﻮدش ﻣﯽ زﻧﺪ: " ﻣُﺰﺧﺮف اﺳﺖ، ﺑﯽ ﺳﻮاد اﺳﺖ، ﺑﺪرد ﻧﺨﻮر اﺳﺖ، ..."
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﺣﻮاسات ﺑﺎﺷﺪ، اﯾﻦ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ، ﺷﻤﺎ را ﺑﺴﺘه و ﺑه ﺣﻀﺮت و ﺑه ﺑﺎرﮔﺎهِ زﻧﺪﮔﯽ، ﺑه ﻓﻀﺎیِ ﯾﮑﺘﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮐِﺸَﺪ. ﺣﻮاس ﺗﺎن ﺑﺎﺷﺪ.
5⃣5⃣4⃣ 9 5⃣5⃣4⃣
ھﻤﭽﻨﺎن ﺑﺴﺘه ﺑه ﺣﻀﺮت ﻣﯽﮐﺸﺪ
ﻣُﻘﻠِﺪ ﮐﺴﯽ ﺳﺖ ﮐه ﺑه زﻧﺪﮔﯽ زﻧﺪه ﻧﺸﺪه. ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ، ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻣﻔﺎھﯿﻢِ ذھﻨﯽ ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﻣﻦِ ذھﻨﯽ دارد و ھﻤه اش در ذھﻦ، ﺑﺎ ﻣﻔﺎھﯿﻢ اﺳﺖ. از ھﺮ ﭼﯿﺰی ﯾﮏ ﻣﻔﮭﻮم درﺳﺖ ﮐﺮده و آﻧﮭﺎ را ﺑﺎ ھﻢ ﻣﻘﺎﯾﺴه ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺑﺎ آﻧﮭﺎ ﺑﺎزی ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. اﯾﻦ، ﻣُﻘَﻠِﺪ اﺳﺖ.
ﻣُﻘﻠِﺪ ﮐﺴﯽ ﺳﺖ ﮐه ﺗﻘﻠﯿﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﺗﻘﻠﯿﺪ ﻣﺮﺑﻮط ﺑه ذھﻦ اﺳﺖ. ﻣﺜﻼً ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﯿﺪ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ ﮐه ﻣﻦ ﻣﯽ روم و ﯾﮏ آدﻣﯽ را ﭘﯿﺪا ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐه ﺑه ﺣﻀﻮر زﻧﺪه ﺳﺖ، ﻣﺜﻞِ او راه ﻣﯽ روم، ﻣﺜﻞِ او ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻢ، ﻣﺜﻞِ او ﺣﺮف ﻣﯽ زﻧﻢ، ...
" ﻧه. ﺷﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ راهِ ﺧﻮدﺗﺎن را ﺑﺮوﯾﺪ ". اﯾﻦ ﻟﺤﻈه، ﺣﺮﻓﯽ را ﮐه از اﻋﻤﺎقِ وﺟﻮدﺗﺎن و زﻧﺪﮔﯽ ﺑه زﺑﺎنِ ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﮔﺬارد، ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ.
اﯾﻦ ﻟﺤﻈه ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ زﻧﺪﮔﯽ ﻣﻮازی ﺑﺎﺷﯿﺪ. او، از طﺮﯾﻖِ ﺷﻤﺎ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﺪ، او، از طﺮﯾﻖِ ﺷﻤﺎ ﺣﺮف ﺑﺰﻧﺪ، او، از طﺮﯾﻖِ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﮐﺖ اش را ﺑه ﻓﮑﺮ و ﺑه ﻋﻤﻞِ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﯾﺰد، ﻣُﻘَﻠِﺪ اﯾﻦ ﮐﺎر را ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ.
ﻣُﻘَﻠِﺪ ھﻤﺎن ﮐﺴﯽ ﺳﺖ ﮐه ﻣﺤﺼﻮﻻتِ ﺣﺴﯽاش را ﺑه ذھﻦاش ﻣﯽ ﺑَﺮَد، ذھﻦ ﺟﺎیِ ﻓﮑﺮ اﺳﺖ و ﺑﺮ اﺳﺎسِ داﻧﺶ ھﺎﯾﯽ ﮐه ﻗﺒﻼً از اﯾﻦ و آن ﯾﺎد ﮔﺮﻓﺘه و ﺗﻘﻠﯿﺪ ﮐﺮده و آﻧﺠﺎ ﮔﺬاﺷﺘه، ﻣﯽ ﺳﻨﺠﺪ و ﻗﻀﺎوت و ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
و ﯾﮏ اﺳﻤﯽ رویِ آن ﻣﯽ ﮔﺬارد: اﯾﻦ ... ﺑﺪ اﺳﺖ. اﯾﻦ ... ﺧﻮب اﺳﺖ. ﺑﺮای ﺧﻮد ﺑَﺮﭼَﺴﺐ ھﺎﯾﯽ دارد و ﺑﻌﻀﯽ ﻣﻮﻗﻊ ھﺎ، رویِ ﺧﻮدش ھﻢ اﯾﻨﮭﺎ را اِﻋﻤﺎل ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﻣﺮﺗﺐ اﯾﻦ ﺣﺮف ھﺎ را ﺑه ﺧﻮدش ﻣﯽ زﻧﺪ: " ﻣُﺰﺧﺮف اﺳﺖ، ﺑﯽ ﺳﻮاد اﺳﺖ، ﺑﺪرد ﻧﺨﻮر اﺳﺖ، ..."
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﺣﻮاسات ﺑﺎﺷﺪ، اﯾﻦ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ، ﺷﻤﺎ را ﺑﺴﺘه و ﺑه ﺣﻀﺮت و ﺑه ﺑﺎرﮔﺎهِ زﻧﺪﮔﯽ، ﺑه ﻓﻀﺎیِ ﯾﮑﺘﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮐِﺸَﺪ. ﺣﻮاس ﺗﺎن ﺑﺎﺷﺪ.
5⃣5⃣4⃣ 9 5⃣5⃣4⃣
ﺟﻤﻠه در زﻧﺠﯿﺮ ﺑﯿﻢ و اﺑﺘﻼ
ﻣﯽ روﻧﺪ اﯾﻦ ره ﺑه ﻏﯿﺮ اوﻟﯿﺎ
اوﻟﯿﺎ ﮐﺴﺎﻧﯽ ھﺴﺘﻨﺪ ﮐه ﺑه ﺣﻀﻮر زﻧﺪه اﻧﺪ. ھﻤه، ھﻤﮥ ﻣﺮدم، در زﻧﺠﯿﺮِ ﺗﺮس و اﺑﺘﻼ اﻧﺪ.
اﺑﺘﻼ، ﺑه دو ﻣﻌﻨﯽ ﺳﺖ: ھﻢ اﻣﺘﺤﺎن و ھﻢ رﻧﺞ و ﺑﻼﺳﺖ (ھﺮ دو ﻣﻌﻨﯽ ﻣﯽ ﺧﻮرد).
درﺳﺖ اﺳﺖ ﮐه اﻵن ﻣﺎ در ذھﻦ، ﺑﻮﺳﯿﻠﮥ زﻧﺠﯿﺮِ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ دارﯾﻢ ﮐﺸﯿﺪه ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ و ھﺮ ﻟﺤﻈه ھﻢ اﻣﺘﺤﺎن ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ، ھﺮ ﻟﺤﻈه ﺧﺪا ﺷﻤﺎ را اﻣﺘﺤﺎن ﻣﯽ ﮐﻨﺪ: " ﺑﺒﯿﻨﻢ، ﺑﯿﺪار ﺷﺪی!. ﻣﯽ ﺧﻮاھﯽ ﺑﺎ ﻣﯿﻞ و رﺿﺎﯾﺖ ﺑﯿﺎﯾﯽ؟، ﻣﯽ ﺧﻮاھﯽ اﯾﻦ ﻟﺤﻈه ﺑﺎ اﺗﻔﺎق اﯾﻦ ﻟﺤﻈه آﺷﺘﯽ ﮐﻨﯽ؟، ﻣﯽ ﺧﻮاھﯽ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﻮی؟، ... "،
ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ از ﻣﺎ ﺧﺒﺮی ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﺎ ھﻨﻮز ﺑﯿﺪار ﻧﺸﺪهاﯾﻢ!.
"ﺧﯿﻠﯽ ﺧُﺐ، ﻣﻌﻠﻮم اﺳﺖ ﮐه ﺗﻮ دردِ ﺑﯿﺸﺘﺮی ﻣﯽ ﺧﻮاھﯽ".
درد ﺑﺮای ﺑﯿﺪار ﮐﺮدن اﺳﺖ. ﻣﯽ ﺧﻮاھﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺘﺮﺳﯽ، ﺧُﺐ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺎﻧﻨﺪ.
ﻣﺎ ﺑﺎ اﯾﻦ ﻟﺤﻈه ﺳﺘﯿﺰه ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، در ﻣﻘﺎﺑﻞِ اﺗﻔﺎقِ اﯾﻦ ﻟﺤﻈه ﻣﻘﺎوﻣﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﻣﻘﺎوﻣﺖ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ را ﺑﺰرگ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: " ﻣﻦ ﻣﺮﺗﺐ، ﺑﻮﺳﯿﻠﮥ دردھﺎم ﺑه ﺗﻮ ﭘﯿﻐﺎم ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﻢ، اﻟﺒﺘه ﮐه ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮاھﻢ ﺗﻮ درد ﺑِﮑِﺸﯽ". (ﺑه زﺑﺎن دوﯾﯽ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ). ھﻤه در زﻧﺠﯿﺮ ﺑﯿﻢ و اﺑﺘﻼ ھﺴﺘﻨﺪ و ﻣﯽ روﻧﺪ، ﺑه ﮐﺠﺎﻣﯽ روﻧﺪ؟
درﺳﺖ اﺳﺖ ﮐه ﻣﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﻢ: اﺻﻼً ﺑه ﻣﺎ ﻣﺮﺑﻮط ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﺎ زﻧﺪﮔﯽ، ﺧﺪا، ﺳﺮﻣﺎن ﻧﻤﯽ ﺷﻮد، ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺧﻮاھﯿﻢ ﻣﻘﺎم ﻣﺎن ﺑﺎﻻ ﺑﺮود، ﭘﻮلِ ﻣﺎن زﯾﺎد ﺷﻮد، دوﺳﺘﺎنِ زﯾﺎدی ﭘﯿﺪا ﮐﻨﯿﻢ، ﺧﺎﻧه ﻣﺎن ﺑﺰرگ ﺗﺮ ﺷﻮد، ﻣﺎ ﺑﺎ اﯾﻦ ﭼﯿﺰھﺎ ﮐﺎری ﻧﺪارﯾﻢ، درﺳﺖ اﺳﺖ ﮐه ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ ﮐﺎری ﻧﺪارﯾﺪ اﻣﺎ ﺑﺎ دردھﺎ، ﺷﻤﺎ ﺑه آن ﺳﻤﺖ ﻣﯽ روﯾﺪ!.
ﺑﻌﺪھﺎ ﺧﻮاھﯿﺪ دﯾﺪ ﮐه ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﯿﺪ از ھﯿﭽﮑﺪام اﯾﻨﮭﺎ اﺳﺘﻔﺎده ﮐﻨﯿﺪ!.
5⃣5⃣4⃣ 10 5⃣5⃣4⃣
ﻣﯽ روﻧﺪ اﯾﻦ ره ﺑه ﻏﯿﺮ اوﻟﯿﺎ
اوﻟﯿﺎ ﮐﺴﺎﻧﯽ ھﺴﺘﻨﺪ ﮐه ﺑه ﺣﻀﻮر زﻧﺪه اﻧﺪ. ھﻤه، ھﻤﮥ ﻣﺮدم، در زﻧﺠﯿﺮِ ﺗﺮس و اﺑﺘﻼ اﻧﺪ.
اﺑﺘﻼ، ﺑه دو ﻣﻌﻨﯽ ﺳﺖ: ھﻢ اﻣﺘﺤﺎن و ھﻢ رﻧﺞ و ﺑﻼﺳﺖ (ھﺮ دو ﻣﻌﻨﯽ ﻣﯽ ﺧﻮرد).
درﺳﺖ اﺳﺖ ﮐه اﻵن ﻣﺎ در ذھﻦ، ﺑﻮﺳﯿﻠﮥ زﻧﺠﯿﺮِ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ دارﯾﻢ ﮐﺸﯿﺪه ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ و ھﺮ ﻟﺤﻈه ھﻢ اﻣﺘﺤﺎن ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ، ھﺮ ﻟﺤﻈه ﺧﺪا ﺷﻤﺎ را اﻣﺘﺤﺎن ﻣﯽ ﮐﻨﺪ: " ﺑﺒﯿﻨﻢ، ﺑﯿﺪار ﺷﺪی!. ﻣﯽ ﺧﻮاھﯽ ﺑﺎ ﻣﯿﻞ و رﺿﺎﯾﺖ ﺑﯿﺎﯾﯽ؟، ﻣﯽ ﺧﻮاھﯽ اﯾﻦ ﻟﺤﻈه ﺑﺎ اﺗﻔﺎق اﯾﻦ ﻟﺤﻈه آﺷﺘﯽ ﮐﻨﯽ؟، ﻣﯽ ﺧﻮاھﯽ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺷﻮی؟، ... "،
ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ از ﻣﺎ ﺧﺒﺮی ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﺎ ھﻨﻮز ﺑﯿﺪار ﻧﺸﺪهاﯾﻢ!.
"ﺧﯿﻠﯽ ﺧُﺐ، ﻣﻌﻠﻮم اﺳﺖ ﮐه ﺗﻮ دردِ ﺑﯿﺸﺘﺮی ﻣﯽ ﺧﻮاھﯽ".
درد ﺑﺮای ﺑﯿﺪار ﮐﺮدن اﺳﺖ. ﻣﯽ ﺧﻮاھﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺘﺮﺳﯽ، ﺧُﺐ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺎﻧﻨﺪ.
ﻣﺎ ﺑﺎ اﯾﻦ ﻟﺤﻈه ﺳﺘﯿﺰه ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، در ﻣﻘﺎﺑﻞِ اﺗﻔﺎقِ اﯾﻦ ﻟﺤﻈه ﻣﻘﺎوﻣﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﻣﻘﺎوﻣﺖ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ را ﺑﺰرگ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: " ﻣﻦ ﻣﺮﺗﺐ، ﺑﻮﺳﯿﻠﮥ دردھﺎم ﺑه ﺗﻮ ﭘﯿﻐﺎم ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﻢ، اﻟﺒﺘه ﮐه ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮاھﻢ ﺗﻮ درد ﺑِﮑِﺸﯽ". (ﺑه زﺑﺎن دوﯾﯽ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ). ھﻤه در زﻧﺠﯿﺮ ﺑﯿﻢ و اﺑﺘﻼ ھﺴﺘﻨﺪ و ﻣﯽ روﻧﺪ، ﺑه ﮐﺠﺎﻣﯽ روﻧﺪ؟
درﺳﺖ اﺳﺖ ﮐه ﻣﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﻢ: اﺻﻼً ﺑه ﻣﺎ ﻣﺮﺑﻮط ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﺎ زﻧﺪﮔﯽ، ﺧﺪا، ﺳﺮﻣﺎن ﻧﻤﯽ ﺷﻮد، ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺧﻮاھﯿﻢ ﻣﻘﺎم ﻣﺎن ﺑﺎﻻ ﺑﺮود، ﭘﻮلِ ﻣﺎن زﯾﺎد ﺷﻮد، دوﺳﺘﺎنِ زﯾﺎدی ﭘﯿﺪا ﮐﻨﯿﻢ، ﺧﺎﻧه ﻣﺎن ﺑﺰرگ ﺗﺮ ﺷﻮد، ﻣﺎ ﺑﺎ اﯾﻦ ﭼﯿﺰھﺎ ﮐﺎری ﻧﺪارﯾﻢ، درﺳﺖ اﺳﺖ ﮐه ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ ﮐﺎری ﻧﺪارﯾﺪ اﻣﺎ ﺑﺎ دردھﺎ، ﺷﻤﺎ ﺑه آن ﺳﻤﺖ ﻣﯽ روﯾﺪ!.
ﺑﻌﺪھﺎ ﺧﻮاھﯿﺪ دﯾﺪ ﮐه ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﯿﺪ از ھﯿﭽﮑﺪام اﯾﻨﮭﺎ اﺳﺘﻔﺎده ﮐﻨﯿﺪ!.
5⃣5⃣4⃣ 10 5⃣5⃣4⃣
اﯾﻦ را ھﻢ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ: اﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ ﮐه: ﻣﻦ ارادۀ آزاد دارم و ﻣﯽ ﺧﻮاھﻢ در ذھﻦ زﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ و ﺑه ھﯿﭽﮑﺲ ھﻢ ﻣﺮﺑﻮط ﻧﯿﺴﺖ. درﺳﺖ اﺳﺖ، وﻟﯽ ﺑﺎ دردھﺎﯾﯽ ﮐه در ذھﻦ اﯾﺠﺎد ﺧﻮاھﯽ ﮐﺮد، ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﯽ ﻟﺬتِ زﻧﺪﮔﯽ را ﺑﺒﺮی!
ﺷﻤﺎ ﺑه ذھﻦ ﻣﯽ روی، ھﺸﯿﺎراﻧه ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮدی، رویِ زﻧﺪﮔﯽ ﻗﺎﺋﻢ ﻣﯽ ﺷﻮی، دوﺑﺎره ﻣﯽ روی. اﯾﻦ دﻓﻌه ﮐه دوﺑﺎره ﻣﯽ روی، ﻋﺎﺷﻖ دﻧﯿﺎ ﻧﯿﺴﺘﯽ. ﻧﭽﺴﺒﯿﺪی. دوﺑﺎره رﻓﺘﻦ، ﺑﺎ ھﻤﺎن اول رﻓﺘﻦ و زاﯾﯿﺪه ﻧﺸﺪن، ﺧﯿــﻠﯽ ﺧﯿــﻠﯽ ﻓﺮق دارد!.
ﻓﺮق اﺳﺎﺳﯽاش اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐه: ﺷﻤﺎ وﻗﺘﯽ ﺑه ﺟﮭﺎن ﻣﯽ روی و ھﺸﯿﺎراﻧه ﻣﺘﻮﺟه ﻣﯽ ﺷﻮی و ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮدی و زﻧﺪﮔﯽ ھﻢ ھﺸﯿﺎراﻧه ﺑه ﺷﻤﺎ ﮐﻤﮏ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐه زود زاﯾﯿﺪه ﺷﻮی و روی ﭘﺎیِ زﻧﺪﮔﯽ ﻗﺎﺋﻢ ﺷﻮی، ھﺮ ﻓﮑﺮی و ھﺮ ﻋﻤﻠﯽ را از ﭘﺎﯾﮕﺎهِ زﻧﺪۀ زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ. ھﺸﯿﺎری و ﻧﻮع اﻧﺮژی ﮐه ﺑه ﺟﮭﺎن ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﯽ، اﻧﺮژیِ ﻋﺸﻘﯽ زﻧﺪه ﮐﻨﻨﺪه ﺳﺖ.
وﻟﯽ اﮔﺮ ﺑﺮای اوﻟﯿﻦ ﺑﺎر ﺑه ذھﻦ رﻓﺘﯽ و در اﯾﻦ ﺟﮭﺎن ﺑه ﭼﯿﺰھﺎ ﭼﺴﺒﯿﺪی، ﻣﯽ ﺧﻮاھﯽ ھﻤﺎن ھﺎ را زﯾﺎد ﮐﻨﯽ!، اﻧﺮژیِ ﺑﺪِ درد آﻟﻮدۀ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ داری. اﯾﻦ ﺑﺎدام ﭘﻮک ﮐﺎﺷﺘﻦ اﺳﺖ. ھﺮ ﮐﺎری ﺑﮑﻨﯽ، درد اﯾﺠﺎد ﻣﯽ ﺷﻮد. ﺷﻤﺎ از آن ﭼﯿﺰھﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﯽ اﺳﺘﻔﺎده ﮐﻨﯽ، اِﺷﮑﺎلِ ﮐﺎر در اﯾﻦ اﺳﺖ!. اﯾﻦ را ﺷﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ زود ﺑﻔﮭﻤﯿﺪ.
ﭘﺲ، ﺑه ﻏﯿﺮ اوﻟﯿﺎ، ھﻤه در زﻧﺠﯿﺮِ اﺑﺘﻼ ھﺴﺘﻨﺪ.
زﻧﺠﯿﺮ اﺑﺘﻼ ھﻢ، ھﻤﯿﻦ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺮدن اﺳﺖ و ﺷﻤﺎ ھﻢ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﯿﺪ ھﻤﯿﻦ اﻵن ﻋﻘﺐ ﺑِﮑﺸﯿﺪ و ﺑﻌﻨﻮانِ ﻧﺎظﺮ ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﮐه ذھﻦ ﺗﺎن اﯾﻦ ﮐﺎر را ﻣﯽ ﮐﻨﺪ!. ﺷﻤﺎ دارﯾﺪ اﯾﻦ ﮐﺎر را ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ، ﺑه ھﻤﯿﻦ دﻟﯿﻞ ﺑه درد ﻣﺒﺘﻼ ھﺴﺘﯿﺪ.
5⃣5⃣4⃣ 11 5⃣5⃣4⃣
ﺷﻤﺎ ﺑه ذھﻦ ﻣﯽ روی، ھﺸﯿﺎراﻧه ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮدی، رویِ زﻧﺪﮔﯽ ﻗﺎﺋﻢ ﻣﯽ ﺷﻮی، دوﺑﺎره ﻣﯽ روی. اﯾﻦ دﻓﻌه ﮐه دوﺑﺎره ﻣﯽ روی، ﻋﺎﺷﻖ دﻧﯿﺎ ﻧﯿﺴﺘﯽ. ﻧﭽﺴﺒﯿﺪی. دوﺑﺎره رﻓﺘﻦ، ﺑﺎ ھﻤﺎن اول رﻓﺘﻦ و زاﯾﯿﺪه ﻧﺸﺪن، ﺧﯿــﻠﯽ ﺧﯿــﻠﯽ ﻓﺮق دارد!.
ﻓﺮق اﺳﺎﺳﯽاش اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐه: ﺷﻤﺎ وﻗﺘﯽ ﺑه ﺟﮭﺎن ﻣﯽ روی و ھﺸﯿﺎراﻧه ﻣﺘﻮﺟه ﻣﯽ ﺷﻮی و ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮدی و زﻧﺪﮔﯽ ھﻢ ھﺸﯿﺎراﻧه ﺑه ﺷﻤﺎ ﮐﻤﮏ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐه زود زاﯾﯿﺪه ﺷﻮی و روی ﭘﺎیِ زﻧﺪﮔﯽ ﻗﺎﺋﻢ ﺷﻮی، ھﺮ ﻓﮑﺮی و ھﺮ ﻋﻤﻠﯽ را از ﭘﺎﯾﮕﺎهِ زﻧﺪۀ زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ. ھﺸﯿﺎری و ﻧﻮع اﻧﺮژی ﮐه ﺑه ﺟﮭﺎن ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﯽ، اﻧﺮژیِ ﻋﺸﻘﯽ زﻧﺪه ﮐﻨﻨﺪه ﺳﺖ.
وﻟﯽ اﮔﺮ ﺑﺮای اوﻟﯿﻦ ﺑﺎر ﺑه ذھﻦ رﻓﺘﯽ و در اﯾﻦ ﺟﮭﺎن ﺑه ﭼﯿﺰھﺎ ﭼﺴﺒﯿﺪی، ﻣﯽ ﺧﻮاھﯽ ھﻤﺎن ھﺎ را زﯾﺎد ﮐﻨﯽ!، اﻧﺮژیِ ﺑﺪِ درد آﻟﻮدۀ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ داری. اﯾﻦ ﺑﺎدام ﭘﻮک ﮐﺎﺷﺘﻦ اﺳﺖ. ھﺮ ﮐﺎری ﺑﮑﻨﯽ، درد اﯾﺠﺎد ﻣﯽ ﺷﻮد. ﺷﻤﺎ از آن ﭼﯿﺰھﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﯽ اﺳﺘﻔﺎده ﮐﻨﯽ، اِﺷﮑﺎلِ ﮐﺎر در اﯾﻦ اﺳﺖ!. اﯾﻦ را ﺷﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ زود ﺑﻔﮭﻤﯿﺪ.
ﭘﺲ، ﺑه ﻏﯿﺮ اوﻟﯿﺎ، ھﻤه در زﻧﺠﯿﺮِ اﺑﺘﻼ ھﺴﺘﻨﺪ.
زﻧﺠﯿﺮ اﺑﺘﻼ ھﻢ، ھﻤﯿﻦ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺮدن اﺳﺖ و ﺷﻤﺎ ھﻢ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﯿﺪ ھﻤﯿﻦ اﻵن ﻋﻘﺐ ﺑِﮑﺸﯿﺪ و ﺑﻌﻨﻮانِ ﻧﺎظﺮ ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﮐه ذھﻦ ﺗﺎن اﯾﻦ ﮐﺎر را ﻣﯽ ﮐﻨﺪ!. ﺷﻤﺎ دارﯾﺪ اﯾﻦ ﮐﺎر را ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ، ﺑه ھﻤﯿﻦ دﻟﯿﻞ ﺑه درد ﻣﺒﺘﻼ ھﺴﺘﯿﺪ.
5⃣5⃣4⃣ 11 5⃣5⃣4⃣
ﻣﯽ ﮐِﺸﻨﺪ اﯾﻦ راه را ﺑﯿﮕﺎروار
ﺟﺰ ﮐﺴﺎﻧﯽ واﻗﻒ از اﺳﺮار ﮐﺎر
ﺑﯿﮕﺎر، ﮐﺎرِ اﺟﺒﺎری و ﺑﯽ ﻣُﺰد اﺳﺖ. ﭘﺲ وﻗﺘﯽ ﻣﺎ در ذھﻦ، ﺟﺎ ﺧﻮش ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ و ﻧﻤﯽ ﺧﻮاھﯿﻢ ھﺸﯿﺎراﻧه ﺑﯿﺮون ﺑﯿﺎﯾﯿﻢ ودردھﺎ ﻣﺎ را ﺑﯿﺪار ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﮐﺎرِ اﺟﺒﺎریِ ﺑﯽ ﻣُﺰد ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.
ﮐﺎرِ ﺑﯽ ﻣُﺰد ﯾﻌﻨﯽ ﭼه؟
ﯾﻌﻨﯽ: ﻣﺜﻼً ﻣﺎ ﺷﺮوع ﺑه زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، از ﺟﻮاﻧﯽ، از ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻟﮕﯽ، ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﻢ: ﻣﯽ روﯾﻢ و ﺗﺤﺼﯿﻼﺗﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ و ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ و ﮐﺎری ﭘﯿﺪا ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ و ھﻤﺴﺮی اﻧﺘﺨﺎب ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ و ﺑﺎ دو، ﺳه ﺑﭽه. ﺧﺎﻧه ﻣﯽ ﺧﺮﯾﻢ، در آن زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ آنِ ﻣﺎﺳﺖ.
در ﺣﺮف، ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮓ اﺳﺖ. در ﻋﻤﻞ، درﺳﺖ در ﻧﻤﯽ آﯾﺪ. ﺑه اﯾﻦ دﻟﯿﻞ ﮐه ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺷﺮوع ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ. ﺷﻤﺎ دو ﻧﻔﺮ، ﮐﺎر را ﺑﻮﺳﯿﻠﮥ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺷﺮوع ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ. ﻣﻦِ ذھﻨﯽ، وﻗﺘﯽ ﻋﻤﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، درد و ھﺸﯿﺎریِ ﺑﺪ و اﻧﺮژیِ ﺑﺪ، ﺑه آﻧﭽه ﮐه ﺧﻠﻖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﻣﯽ رﯾﺰد. ﺷﻤﺎ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ﺣﺘﻤﺎً ﺗﺠﺮﺑه ﮐﺮده اﯾﺪ.
اﮔﺮ ﺳﻦِ ﺷﻤﺎ ﺑه ﭘﻨﺠﺎه، ﺣﺘﯽ ﭼﮭﻞ ﺳﺎل رﺳﯿﺪه، ﻣﺘﻮﺟه ﺷﺪه اﯾﺪ ﮐه آن ھﺪفھﺎﯾﯽ ﮐه در ﺟﻮاﻧﯽ داﺷﺘه اﯾﺪ ﺑه ﻧﺘﯿﺠه ﻧﺮﺳﯿﺪه. ﻋﻠﺖ اش اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐه ﺑﺎ اﻧﺮژیِ ﻣﺴﻤﻮم و ﻣُﺨَﺮِبِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﻋﻤﻞ ﮐﺮده اﯾﺪ.
ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ، اﯾﻦ راه را ﻣﯽ روﻧﺪ، در ﺣﺎﻟﯿﮑه ﮐﺎرِ ﺑﯽ ﻣُﺰد ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ.
ﺑﻌﻀﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐه: « ﻣﺎ ﺟﺴﺘه و ﮔﺮﯾﺨﺘه ﺑﺮﻧﺎﻣه ھﺎیِ ﮔﻨﺞ ﺣﻀﻮر را ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﯾﻌﻨﯽ: ﮐﺎرھﺎیِ واﺟﺐ ﺗﺮی دارﯾﻢ و ﺑﺮﻧﺎﻣه را ﺗﺎ ھﺮ ﺟﺎ رﺳﯿﺪﯾﻢ، ... اﯾﻦ ھﻢ ﺟﺰوِ ﺑﻘﯿﮥ ﮐﺎرھﺎﺳﺖ »
" .ﻧه! ". اﯾﻦ ﮐﺎر، ﻣﺜﻞِ ﺑﻘﯿﮥ ﮐﺎرھﺎ ﻧﯿﺴﺖ.
5⃣5⃣4⃣ 12 5⃣5⃣4⃣
ﺟﺰ ﮐﺴﺎﻧﯽ واﻗﻒ از اﺳﺮار ﮐﺎر
ﺑﯿﮕﺎر، ﮐﺎرِ اﺟﺒﺎری و ﺑﯽ ﻣُﺰد اﺳﺖ. ﭘﺲ وﻗﺘﯽ ﻣﺎ در ذھﻦ، ﺟﺎ ﺧﻮش ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ و ﻧﻤﯽ ﺧﻮاھﯿﻢ ھﺸﯿﺎراﻧه ﺑﯿﺮون ﺑﯿﺎﯾﯿﻢ ودردھﺎ ﻣﺎ را ﺑﯿﺪار ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﮐﺎرِ اﺟﺒﺎریِ ﺑﯽ ﻣُﺰد ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.
ﮐﺎرِ ﺑﯽ ﻣُﺰد ﯾﻌﻨﯽ ﭼه؟
ﯾﻌﻨﯽ: ﻣﺜﻼً ﻣﺎ ﺷﺮوع ﺑه زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، از ﺟﻮاﻧﯽ، از ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻟﮕﯽ، ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﻢ: ﻣﯽ روﯾﻢ و ﺗﺤﺼﯿﻼﺗﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ و ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ و ﮐﺎری ﭘﯿﺪا ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ و ھﻤﺴﺮی اﻧﺘﺨﺎب ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ و ﺑﺎ دو، ﺳه ﺑﭽه. ﺧﺎﻧه ﻣﯽ ﺧﺮﯾﻢ، در آن زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ آنِ ﻣﺎﺳﺖ.
در ﺣﺮف، ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮓ اﺳﺖ. در ﻋﻤﻞ، درﺳﺖ در ﻧﻤﯽ آﯾﺪ. ﺑه اﯾﻦ دﻟﯿﻞ ﮐه ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺷﺮوع ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ. ﺷﻤﺎ دو ﻧﻔﺮ، ﮐﺎر را ﺑﻮﺳﯿﻠﮥ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺷﺮوع ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ. ﻣﻦِ ذھﻨﯽ، وﻗﺘﯽ ﻋﻤﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، درد و ھﺸﯿﺎریِ ﺑﺪ و اﻧﺮژیِ ﺑﺪ، ﺑه آﻧﭽه ﮐه ﺧﻠﻖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﻣﯽ رﯾﺰد. ﺷﻤﺎ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ﺣﺘﻤﺎً ﺗﺠﺮﺑه ﮐﺮده اﯾﺪ.
اﮔﺮ ﺳﻦِ ﺷﻤﺎ ﺑه ﭘﻨﺠﺎه، ﺣﺘﯽ ﭼﮭﻞ ﺳﺎل رﺳﯿﺪه، ﻣﺘﻮﺟه ﺷﺪه اﯾﺪ ﮐه آن ھﺪفھﺎﯾﯽ ﮐه در ﺟﻮاﻧﯽ داﺷﺘه اﯾﺪ ﺑه ﻧﺘﯿﺠه ﻧﺮﺳﯿﺪه. ﻋﻠﺖ اش اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐه ﺑﺎ اﻧﺮژیِ ﻣﺴﻤﻮم و ﻣُﺨَﺮِبِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﻋﻤﻞ ﮐﺮده اﯾﺪ.
ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ، اﯾﻦ راه را ﻣﯽ روﻧﺪ، در ﺣﺎﻟﯿﮑه ﮐﺎرِ ﺑﯽ ﻣُﺰد ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ.
ﺑﻌﻀﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐه: « ﻣﺎ ﺟﺴﺘه و ﮔﺮﯾﺨﺘه ﺑﺮﻧﺎﻣه ھﺎیِ ﮔﻨﺞ ﺣﻀﻮر را ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﯾﻌﻨﯽ: ﮐﺎرھﺎیِ واﺟﺐ ﺗﺮی دارﯾﻢ و ﺑﺮﻧﺎﻣه را ﺗﺎ ھﺮ ﺟﺎ رﺳﯿﺪﯾﻢ، ... اﯾﻦ ھﻢ ﺟﺰوِ ﺑﻘﯿﮥ ﮐﺎرھﺎﺳﺖ »
" .ﻧه! ". اﯾﻦ ﮐﺎر، ﻣﺜﻞِ ﺑﻘﯿﮥ ﮐﺎرھﺎ ﻧﯿﺴﺖ.
5⃣5⃣4⃣ 12 5⃣5⃣4⃣
ﮐﺎرِ ﺑُﻌﺪِ ﻣﻌﻨﻮی، رﻓﺘﻦْ ھﺸﯿﺎراﻧه و دﯾﺪنِ اﯾﺠﺎدِ درد و ﺑﯿﮕﺎر، ﯾﻌﻨﯽ: ﮐﺎرِ ﺑﯽ ﻣُﺰد و ﮔﻔﺘﻦِ اﯾﻨﮑه:
ﻣﻦ اول ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺎ ﺣﺪودِ زﯾﺎدی از ذھﻦ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﻮم و ﺑﺎ ھﺸﯿﺎری ﺣﻀﻮر در ﺟﮭﺎن ﻓﮑﺮ و ﻋﻤﻞ ﮐﻨﻢ و ﭼﯿﺰھﺎ را ﺑﮑﺎرم،...
اﯾﻦ ﮐﺎر ﻣﮭﻢ اﺳﺖ، ﻣﮭﻤﺘﺮﯾﻦ ﮐﺎر اﺳﺖ، ﺑﺮای اﯾﻨﮑه ﺗﻮ داری ﮐﺎرِ ﺑﯽ ﻣُﺰد ﻣﯽ ﮐﻨﯽ!.
ﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺧﻮاھﯿﻢ وﻗﺘﯽ ﺑه ﭘﻨﺠﺎه ﺳﺎﻟﮕﯽ رﺳﯿﺪﯾﻢ، ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﮐه: رواﺑﻂ ﻣﺎن ﺑﺎ ھﻤه، ﺑﺎ ھﻤﺴﺮﻣﺎن، ﺑﺎ ﺑﭽه ھﺎﻣﺎن ﺧﺮاب ﺷﺪه، ﺧﻮدﻣﺎن ﻧﺎﺧﻮش ھﺴﺘﯿﻢ، ﺑﺪن ﻣﺎن دارد ﺧﺮاب ﻣﯽ ﺷﻮد، اﺻﻼً ﭼﯿﺰی ﮔﯿﺮﻣﺎن ﻧﯿﺎﻣﺪ، زﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎن ﺑﯽ ﺣﺎﺻﻞ ﺑﻮده، ﯾﮏ ﻣﻘﺪار ﻣﺎل اﻧﺪوﺧﺘﯿﻢ ﮐه ﺑﺪردﻣﺎن ھﻢ ﻧﻤﯽ ﺧﻮرد، ﻣﯽ ﺧﻮاھﻢ اﯾﻨﮭﺎ را ﭼﮑﺎر ﮐﻨﻢ!، ﻓﺮدا ﻣﯽ ﻣﯿﺮم و ﻣﯽ روم و اﯾﻦ ھﻢ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ ... ﯾﮏ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ!.
ﺟﺰ ﮐﺴﺎﻧﯽ واﻗﻒ از اَﺳﺮار ﮐﺎر، ﻣﺎ ﺑه ﺧﻮدﻣﺎن ﻧﮕﺎه ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ. ﺷﻤﺎ اﻵن، واﻗﻒِ اَﺳﺮارِ ﮐﺎر ھﺴﺘﯿﺪ، ﺳِﺮِ ﮐﺎر اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐه ﺷﻤﺎ ﻣﺪتِ زﯾﺎدی در ذھﻦ ﻧﻤﺎﻧﯿﺪ. اﯾﻦ ﮐﺎر، ﯾﻌﻨﯽ:
ﺑﯿﺮون رﻓﺘﻦ از ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺑه ﻓﻀﺎیِ ﯾﮑﺘﺎﯾﯽ، ﻣﮭﻢ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻨﻈﻮرِ ﻣﺎﺳﺖ و ﺑﺪونِ اﯾﻦ ﮐﺎر، ﻣﺎ ﮐﺎرِ ﺑﯽ ﻣُﺰد ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ: ﻣﻦ ﮐه ﻣُﺰد ﻧﺨﻮاھﻢ ﮔﺮﻓﺖ، ﭘﺲ ﺑﮭﺘﺮ اﺳﺖ ﮐه آن ﮐﺎرھﺎ را ﻧﮑﻨﻢ، اول ﺑﯿﺎﯾﻢ اﯾﻦ ﮐﺎر را ﺑﮑﻨﻢ، ﺑﻌﺪ از اﯾﻨﮑه از ذھﻦ ﺧﻮدم را ﺧﻼص ﮐﺮدم و رویِ ﭘﺎیِ زﻧﺪﮔﯽ اﯾﺴﺘﺎدم، آن ﻣﻮﻗﻊ، ﮐﺎر ﮐﻨﻢ.
ﭘﺲ ﺑﺎ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ و ﺟﺴﺘه ﮔﺮﯾﺨﺘه، ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﯿﻢ ﻣﻮﻻﻧﺎ ﻣﯽ ﺧﻮاﻧﻢ!.
"وﻗﺖ ﮐه ﻧﻤﯽ ﺷﻮد آدم ﻣﻮﻻﻧﺎ ﺑﺨﻮاﻧﺪ، وﻗﺖ ﻧﻤﯽ ﺷﻮد آدم ﺑُﻌﺪِ ﻣﻌﻨﻮی اش را ﺗﻘﻮﯾﺖ ﮐﻨﺪ،...".
" ﻧﺨﯿﺮ! ". ﺑُﻌﺪِ ﻣﻌﻨﻮی، ﻣﮭﻢ ﺗﺮﯾﻦ ﺑُﻌﺪِ ﻣﺎﺳﺖ. ﯾﻌﻨﯽ: ﻣﺎ ﯾﮏ روز، ھﺮ ﭼه زودﺗﺮ، ﺑﺎﯾﺪ اﯾﻦ ﺗﺮس را ﮐه اﻣﺮوز در ﺑﺎره اش ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﺑﻮﺳﯿﻠﮥ ﯾﮏ اﺣﺴﺎسِ ﻟﻄﯿﻒِ ﺷﺎدی آور و آراﻣﺶ ﺑﺨﺶِ ﺣﻀﻮر ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﮐﻨﯿﻢ. ھﺮ ﭼه زودﺗﺮ ﺑﮭﺘﺮ.
5⃣5⃣4⃣ 13 5⃣5⃣4⃣
ﻣﻦ اول ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺎ ﺣﺪودِ زﯾﺎدی از ذھﻦ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﻮم و ﺑﺎ ھﺸﯿﺎری ﺣﻀﻮر در ﺟﮭﺎن ﻓﮑﺮ و ﻋﻤﻞ ﮐﻨﻢ و ﭼﯿﺰھﺎ را ﺑﮑﺎرم،...
اﯾﻦ ﮐﺎر ﻣﮭﻢ اﺳﺖ، ﻣﮭﻤﺘﺮﯾﻦ ﮐﺎر اﺳﺖ، ﺑﺮای اﯾﻨﮑه ﺗﻮ داری ﮐﺎرِ ﺑﯽ ﻣُﺰد ﻣﯽ ﮐﻨﯽ!.
ﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺧﻮاھﯿﻢ وﻗﺘﯽ ﺑه ﭘﻨﺠﺎه ﺳﺎﻟﮕﯽ رﺳﯿﺪﯾﻢ، ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﮐه: رواﺑﻂ ﻣﺎن ﺑﺎ ھﻤه، ﺑﺎ ھﻤﺴﺮﻣﺎن، ﺑﺎ ﺑﭽه ھﺎﻣﺎن ﺧﺮاب ﺷﺪه، ﺧﻮدﻣﺎن ﻧﺎﺧﻮش ھﺴﺘﯿﻢ، ﺑﺪن ﻣﺎن دارد ﺧﺮاب ﻣﯽ ﺷﻮد، اﺻﻼً ﭼﯿﺰی ﮔﯿﺮﻣﺎن ﻧﯿﺎﻣﺪ، زﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎن ﺑﯽ ﺣﺎﺻﻞ ﺑﻮده، ﯾﮏ ﻣﻘﺪار ﻣﺎل اﻧﺪوﺧﺘﯿﻢ ﮐه ﺑﺪردﻣﺎن ھﻢ ﻧﻤﯽ ﺧﻮرد، ﻣﯽ ﺧﻮاھﻢ اﯾﻨﮭﺎ را ﭼﮑﺎر ﮐﻨﻢ!، ﻓﺮدا ﻣﯽ ﻣﯿﺮم و ﻣﯽ روم و اﯾﻦ ھﻢ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ ... ﯾﮏ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﯽ!.
ﺟﺰ ﮐﺴﺎﻧﯽ واﻗﻒ از اَﺳﺮار ﮐﺎر، ﻣﺎ ﺑه ﺧﻮدﻣﺎن ﻧﮕﺎه ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ. ﺷﻤﺎ اﻵن، واﻗﻒِ اَﺳﺮارِ ﮐﺎر ھﺴﺘﯿﺪ، ﺳِﺮِ ﮐﺎر اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐه ﺷﻤﺎ ﻣﺪتِ زﯾﺎدی در ذھﻦ ﻧﻤﺎﻧﯿﺪ. اﯾﻦ ﮐﺎر، ﯾﻌﻨﯽ:
ﺑﯿﺮون رﻓﺘﻦ از ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺑه ﻓﻀﺎیِ ﯾﮑﺘﺎﯾﯽ، ﻣﮭﻢ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻨﻈﻮرِ ﻣﺎﺳﺖ و ﺑﺪونِ اﯾﻦ ﮐﺎر، ﻣﺎ ﮐﺎرِ ﺑﯽ ﻣُﺰد ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ: ﻣﻦ ﮐه ﻣُﺰد ﻧﺨﻮاھﻢ ﮔﺮﻓﺖ، ﭘﺲ ﺑﮭﺘﺮ اﺳﺖ ﮐه آن ﮐﺎرھﺎ را ﻧﮑﻨﻢ، اول ﺑﯿﺎﯾﻢ اﯾﻦ ﮐﺎر را ﺑﮑﻨﻢ، ﺑﻌﺪ از اﯾﻨﮑه از ذھﻦ ﺧﻮدم را ﺧﻼص ﮐﺮدم و رویِ ﭘﺎیِ زﻧﺪﮔﯽ اﯾﺴﺘﺎدم، آن ﻣﻮﻗﻊ، ﮐﺎر ﮐﻨﻢ.
ﭘﺲ ﺑﺎ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ و ﺟﺴﺘه ﮔﺮﯾﺨﺘه، ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﯿﻢ ﻣﻮﻻﻧﺎ ﻣﯽ ﺧﻮاﻧﻢ!.
"وﻗﺖ ﮐه ﻧﻤﯽ ﺷﻮد آدم ﻣﻮﻻﻧﺎ ﺑﺨﻮاﻧﺪ، وﻗﺖ ﻧﻤﯽ ﺷﻮد آدم ﺑُﻌﺪِ ﻣﻌﻨﻮی اش را ﺗﻘﻮﯾﺖ ﮐﻨﺪ،...".
" ﻧﺨﯿﺮ! ". ﺑُﻌﺪِ ﻣﻌﻨﻮی، ﻣﮭﻢ ﺗﺮﯾﻦ ﺑُﻌﺪِ ﻣﺎﺳﺖ. ﯾﻌﻨﯽ: ﻣﺎ ﯾﮏ روز، ھﺮ ﭼه زودﺗﺮ، ﺑﺎﯾﺪ اﯾﻦ ﺗﺮس را ﮐه اﻣﺮوز در ﺑﺎره اش ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﺑﻮﺳﯿﻠﮥ ﯾﮏ اﺣﺴﺎسِ ﻟﻄﯿﻒِ ﺷﺎدی آور و آراﻣﺶ ﺑﺨﺶِ ﺣﻀﻮر ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﮐﻨﯿﻢ. ھﺮ ﭼه زودﺗﺮ ﺑﮭﺘﺮ.
5⃣5⃣4⃣ 13 5⃣5⃣4⃣
ﺟَﮭﺪ ﮐﻦ ﺗﺎ ﻧﻮر ﺗﻮ رَﺧﺸﺎن ﺷﻮد
ﺗﺎ ﺳُﻠﻮک و ﺧﺪﻣﺘﺖ آﺳﺎن ﺷﻮد
ﮐﻮﺷﺶ ﮐﻦ ﺗﺎ ﻧﻮرِ اﻟﮭﯽِ ﺗﻮ، از ﺗﻮ، ﺳﺎطﻊ ﺷﻮد. ﮐﯽ ﺳﺎطﻊ میﺷﻮد؟
وﻗﺘﯽ ﮐه ﺷﻤﺎ ﺑﺎ اﺗﻔﺎق اﯾﻦ ﻟﺤﻈه آﺷﺘﯽ میﮐﻨﯿﺪ، وﻗﺘﯽ ﺳﺘﯿﺰه ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ، در ﻣﻘﺎﺑﻞ اﺗﻔﺎقِ اﯾﻦ ﻟﺤﻈه ﻣﻘﺎوﻣﺖ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ، وﻗﺘﯽ ﺗﺴﻠﯿﻢ میﺷﻮﯾﺪ. ﺗﺴﻠﯿﻢ، ﭘﺬﯾﺮشِ اﺗﻔﺎقِ اﯾﻦ ﻟﺤﻈه ﺳﺖ، ﻗﺒﻞ از ﻗﻀﺎوت.
ﯾﺎدﺗﺎن ھﺴﺖ ﮔﻔﺘﻢ: اﯾﻦ دوﯾﯽ و اﯾﻦ ﺧﻮب و ﺑﺪ ﮐﺮدن، ﯾﮏ ﺳﯿﺴﺘﻢ اﺳﺖ؟، اﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﺑﺼﻮرت ﻣﺮاﻗﺒهای ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎه ﮐﻨﯿﺪ و ﻣﺤﺼﻮلِ ﺣﺲﺗﺎن را ﻗﻀﺎوت ﻧﮑﻨﯿﺪ، ﺧﻮاھﯿﺪ دﯾﺪ ﮐه اﯾﻦ ﺳﯿﺴﺘﻢِ ﺧﻮب و ﺑﺪ ﮐﺮدن ﯾﻮاش ﯾﻮاش از ﮐﺎر میاُﻓﺘﺪ.
ﻗﺒﻼً ﻋﺎدت داﺷﺘﯿﺪ ﻟﺤﻈه ﺑه ﻟﺤﻈه ﻧﮕﺎه ﮐﻨﯿﺪ و ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ: « اﯾﻦ ... ﭼﯿﺴﺖ!، آن ... ﭼﯿﺴﺖ!، آن ... ﭼﯿﺴﺖ!؛»
وﻟﯽ اﯾﻦ ... ﭼﯿﺴﺖ و آن ... ﭼﯿﺴﺖ، ﺑﺎ ھﻮﯾﺖ ھﻤﺮاه اﺳﺖ، ھﻤﯿﻨﻄﻮر ﮐه ﻣﺎ ﻓﮑﺮ میﮐﻨﯿﻢ، اﯾﻦ ھﻮﯾﺖ ھﻢ ﮐﻮﭼﮏ و ﺑﺰرگ میﺷﻮد.
ﯾﻌﻨﯽ: ﻣﺎ ﺑﻌﻨﻮانِ «ﻣﻦ»، ﻣﺪام زﯾﺎد و ﮐﻢ میﺷﻮﯾﻢ و ھﯿﺠﺎن در ﻣﺎ ﺗﻮﻟﯿﺪ میﺷﻮد.
آﯾﺎ ﻻزم اﺳﺖ ﮐه ھﺮ ﻟﺤﻈه در ﻣﺎ ھﯿﺠﺎن ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺷﻮد؟، " ﻧه، ﻻزم ﻧﯿﺴﺖ! ".
اﺻﻼً ﻻزم اﺳﺖ ﮐه ﻣﺎ ﺑﺘﺮﺳﯿﻢ؟"ﻧه! ".
5⃣5⃣4⃣ 14 5⃣5⃣4⃣
ﺗﺎ ﺳُﻠﻮک و ﺧﺪﻣﺘﺖ آﺳﺎن ﺷﻮد
ﮐﻮﺷﺶ ﮐﻦ ﺗﺎ ﻧﻮرِ اﻟﮭﯽِ ﺗﻮ، از ﺗﻮ، ﺳﺎطﻊ ﺷﻮد. ﮐﯽ ﺳﺎطﻊ میﺷﻮد؟
وﻗﺘﯽ ﮐه ﺷﻤﺎ ﺑﺎ اﺗﻔﺎق اﯾﻦ ﻟﺤﻈه آﺷﺘﯽ میﮐﻨﯿﺪ، وﻗﺘﯽ ﺳﺘﯿﺰه ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ، در ﻣﻘﺎﺑﻞ اﺗﻔﺎقِ اﯾﻦ ﻟﺤﻈه ﻣﻘﺎوﻣﺖ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ، وﻗﺘﯽ ﺗﺴﻠﯿﻢ میﺷﻮﯾﺪ. ﺗﺴﻠﯿﻢ، ﭘﺬﯾﺮشِ اﺗﻔﺎقِ اﯾﻦ ﻟﺤﻈه ﺳﺖ، ﻗﺒﻞ از ﻗﻀﺎوت.
ﯾﺎدﺗﺎن ھﺴﺖ ﮔﻔﺘﻢ: اﯾﻦ دوﯾﯽ و اﯾﻦ ﺧﻮب و ﺑﺪ ﮐﺮدن، ﯾﮏ ﺳﯿﺴﺘﻢ اﺳﺖ؟، اﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﺑﺼﻮرت ﻣﺮاﻗﺒهای ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎه ﮐﻨﯿﺪ و ﻣﺤﺼﻮلِ ﺣﺲﺗﺎن را ﻗﻀﺎوت ﻧﮑﻨﯿﺪ، ﺧﻮاھﯿﺪ دﯾﺪ ﮐه اﯾﻦ ﺳﯿﺴﺘﻢِ ﺧﻮب و ﺑﺪ ﮐﺮدن ﯾﻮاش ﯾﻮاش از ﮐﺎر میاُﻓﺘﺪ.
ﻗﺒﻼً ﻋﺎدت داﺷﺘﯿﺪ ﻟﺤﻈه ﺑه ﻟﺤﻈه ﻧﮕﺎه ﮐﻨﯿﺪ و ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ: « اﯾﻦ ... ﭼﯿﺴﺖ!، آن ... ﭼﯿﺴﺖ!، آن ... ﭼﯿﺴﺖ!؛»
وﻟﯽ اﯾﻦ ... ﭼﯿﺴﺖ و آن ... ﭼﯿﺴﺖ، ﺑﺎ ھﻮﯾﺖ ھﻤﺮاه اﺳﺖ، ھﻤﯿﻨﻄﻮر ﮐه ﻣﺎ ﻓﮑﺮ میﮐﻨﯿﻢ، اﯾﻦ ھﻮﯾﺖ ھﻢ ﮐﻮﭼﮏ و ﺑﺰرگ میﺷﻮد.
ﯾﻌﻨﯽ: ﻣﺎ ﺑﻌﻨﻮانِ «ﻣﻦ»، ﻣﺪام زﯾﺎد و ﮐﻢ میﺷﻮﯾﻢ و ھﯿﺠﺎن در ﻣﺎ ﺗﻮﻟﯿﺪ میﺷﻮد.
آﯾﺎ ﻻزم اﺳﺖ ﮐه ھﺮ ﻟﺤﻈه در ﻣﺎ ھﯿﺠﺎن ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺷﻮد؟، " ﻧه، ﻻزم ﻧﯿﺴﺖ! ".
اﺻﻼً ﻻزم اﺳﺖ ﮐه ﻣﺎ ﺑﺘﺮﺳﯿﻢ؟"ﻧه! ".
5⃣5⃣4⃣ 14 5⃣5⃣4⃣