مثل چرخ تو در گردش و در کار آیی
گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
قدیما وقتی آسیاب آبی میساختند؛ آسیاب آبی را؛ آب را از یک سطح بالایی می آوردند و یک سطح شیب داری همینطور یک کانال چوبی میساختند و زیر منتهاالیه سطح شیب دار یک مکانیزم پره دار میساختند که آب وقتی میآمد می رفت میخورد به آن پره ها و این پره ها را میچرخاند و با این یک مکانیزمی وصل میشد به چرخ آسیاب. وقتی که آب می آمد با سرعت میخورد به این پره ها؛ پره ها را می چرخاند و آسیاب می چرخید. می گوید اگر تو مثل این پره هایی که در منتهاالیه سطح شیب دار قرار دارد جلو آب مقاومت نکنیم؛ مثل آن آسیاب به گردش و بکار می افتیم. الان که با این لحظه ستیزه می کنیم در گردش و در کار نیستیم. ما اختلال در جسم مان ایجاد کردهایم. اختلال در توانایی فکری مان ایجاد کردهایم. ما در گردش و در کار نیستیم. ما در خرابکاری خودمان و محیط مان هستیم.
2⃣1⃣ 26 2⃣1⃣
گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
قدیما وقتی آسیاب آبی میساختند؛ آسیاب آبی را؛ آب را از یک سطح بالایی می آوردند و یک سطح شیب داری همینطور یک کانال چوبی میساختند و زیر منتهاالیه سطح شیب دار یک مکانیزم پره دار میساختند که آب وقتی میآمد می رفت میخورد به آن پره ها و این پره ها را میچرخاند و با این یک مکانیزمی وصل میشد به چرخ آسیاب. وقتی که آب می آمد با سرعت میخورد به این پره ها؛ پره ها را می چرخاند و آسیاب می چرخید. می گوید اگر تو مثل این پره هایی که در منتهاالیه سطح شیب دار قرار دارد جلو آب مقاومت نکنیم؛ مثل آن آسیاب به گردش و بکار می افتیم. الان که با این لحظه ستیزه می کنیم در گردش و در کار نیستیم. ما اختلال در جسم مان ایجاد کردهایم. اختلال در توانایی فکری مان ایجاد کردهایم. ما در گردش و در کار نیستیم. ما در خرابکاری خودمان و محیط مان هستیم.
2⃣1⃣ 26 2⃣1⃣
می گوید اگر تو با این لحظه ستیزه نکنی تو مثل این چرخ آسیاب بکار می افتی. وقتی آن پره ها جلوی آب مقاومت می کنند دیگر آسیاب نمی چرخد؛ آسیاب هم وا می ایستد. اگر زیاد مقاومت بکنی، قدیما وقتی دیگر خیلی مقاومت میکرد و آسیاب خراب میشد؛ آسیابان میرفت آن آب را از آن بالای سطح شیب دار اصلا منحرف میکرد از یک راه فرعی راهش را پیدا کند برود و نیاد از این کانال. ما هم شاید اگر زیاد مقاومت در مقابل این لحظه بکنیم و به ستیزه ادامه بدهیم یا لجاجت کنیم؛ آسیابان هستی این آب را ممکن برگرداند از یک کانال دیگری برود. به همین دلیل که ما زنده بودن زندگی این لحظه را در این لحظه حس نمی کنیم. برای اینکه دائما به ستیزه با این لحظه مشغولیم و لجوجیم؛ اجازه نمیدیم که زنده بودن زندگی در تن ما دمیده بشود. ما دچار بیماریهای روانی هستیم برای اینکه با این لحظه می جنگیم. اگر نجنگیم با این لحظه؛ ستیزه نکنیم وجود فیزیکی ما بکار می افتد؛ مریض نمی شود؛ سامان خودش را پیدا می کند. علت مریضی ما ستیزه با این لحظه ست.
2⃣1⃣ 27 2⃣1⃣
2⃣1⃣ 27 2⃣1⃣
مثل چرخ تو در گردش و در کار آیی
گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی
همینطور که میدانید تصویر روی آیینه زَهره و جسارت و آن قابلیت ستیزه کردن با فضای بوجود آورنده این تصویر را ندارد؛ این واضح. تصویر را آن بوجود آورده. انگار بگوییم نقاشی با نقاش شروع کند به ستیزه. ما بصورتی که الان در آمدهایم، من ذهنی و نفس و با آن باورهایی که جهان را می بینیم؛ ما نباید با زندگی ستیزه بکنیم. نباید با خدا ستیزه بکنیم. چون این زَهره را نداریم. اگر ستیزه کنیم خودمان را نابود میکنیم. جسممان نابود میشود؛ مریض میشود؛ از بین میرود. نمی توانیم درست فکر کنیم. دائما عذاب می کشیم؛ درد می کشیم برای اینکه از این مخمصه نجات پیدا کنیم بهتره که با زندگی ستیزه نکنیم. الله الله یعنی بهیچ وجه سراغ اینکار نرو. مواظب باش؛ هر کاری میخوای بکنی بکن، اینکار را نکن.
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی / مواظب باش با زندگی ستیزه نکنی.
2⃣1⃣ 28 2⃣1⃣
گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی
همینطور که میدانید تصویر روی آیینه زَهره و جسارت و آن قابلیت ستیزه کردن با فضای بوجود آورنده این تصویر را ندارد؛ این واضح. تصویر را آن بوجود آورده. انگار بگوییم نقاشی با نقاش شروع کند به ستیزه. ما بصورتی که الان در آمدهایم، من ذهنی و نفس و با آن باورهایی که جهان را می بینیم؛ ما نباید با زندگی ستیزه بکنیم. نباید با خدا ستیزه بکنیم. چون این زَهره را نداریم. اگر ستیزه کنیم خودمان را نابود میکنیم. جسممان نابود میشود؛ مریض میشود؛ از بین میرود. نمی توانیم درست فکر کنیم. دائما عذاب می کشیم؛ درد می کشیم برای اینکه از این مخمصه نجات پیدا کنیم بهتره که با زندگی ستیزه نکنیم. الله الله یعنی بهیچ وجه سراغ اینکار نرو. مواظب باش؛ هر کاری میخوای بکنی بکن، اینکار را نکن.
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی / مواظب باش با زندگی ستیزه نکنی.
2⃣1⃣ 28 2⃣1⃣
چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی
هم به بغداد رسی روی خلیفه بینی
گر کنی عزم سفر در همدان نستیزی
جایی که ما الان گیر کردیم درون این من ذهنیست. این من ذهنی سرد و بسته و منقبض و ما را سفت گرفته. می گوید اگر تو در اینجا معطل نشوی و به سفر ادامه بدهی که همدان سمبل این مرحله ست. بشر در مرحله من ذهنی گیر کرده. یک نفر دو نفر نیست، همه ماها در این مرحله گیر کردیم. می گوید اگر تو وقتی میخواهی بغداد بروی ، قدیم خلیفه در بغداد بود. می گوید به بغداد میرسی روی خلیفه را هم می بینی؛ یعنی روی زندگی را هم می بینی؛ زندگی میشی؛ آن فضاداری زیر تصویر آیینه میشی؛ لامکان میشی؛ آزاد میشی، بشرطی که در همدان گیر نکنی.
2⃣1⃣ 29 2⃣1⃣
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی
هم به بغداد رسی روی خلیفه بینی
گر کنی عزم سفر در همدان نستیزی
جایی که ما الان گیر کردیم درون این من ذهنیست. این من ذهنی سرد و بسته و منقبض و ما را سفت گرفته. می گوید اگر تو در اینجا معطل نشوی و به سفر ادامه بدهی که همدان سمبل این مرحله ست. بشر در مرحله من ذهنی گیر کرده. یک نفر دو نفر نیست، همه ماها در این مرحله گیر کردیم. می گوید اگر تو وقتی میخواهی بغداد بروی ، قدیم خلیفه در بغداد بود. می گوید به بغداد میرسی روی خلیفه را هم می بینی؛ یعنی روی زندگی را هم می بینی؛ زندگی میشی؛ آن فضاداری زیر تصویر آیینه میشی؛ لامکان میشی؛ آزاد میشی، بشرطی که در همدان گیر نکنی.
2⃣1⃣ 29 2⃣1⃣
حیله و زوبعی و شیوه و روبه بازی
راست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی
شیر ژیان همان فضای زیر آیینه ست که می خواهد تصویر روی آیینه را بخورد. هر چی را که بوجود میارد؛ باید بخورد. می گوید این زرنگ بازی؛ این حیله گری؛ روباه صفتی؛ این دروغگویی و این شیطنت ها و این صنعتگری. صنعت یک معنی دارد در ادبیات ما یعنی حقه بازی. بهرحال اینکار راست میشود. تو همه چیزهات سامان می گیرد در صورتی که با همان شیر ژیان ستیزه نکنی. روباه سمبل من ذهنی، شیر سمبل فضای زیر آن تصویراین زندگیست که زندگی بوجود می اورد؛ دوباره از بین می برد.
در اینجا دوباره وقتی که تصویر روی آیینه می شویم ما از مبدا و معاد خودمان بیخبریم. مبدا یعنی از کجا ؟ واضح که این تصویر از این فضای لایتناهی یا بی مکانی زیر آیینه بوجود میاد و به آن هم فرو می رود. بنابراین این تصویر در شک اینکه از کجا میاد؛ از کجا می رود برای اینکه خبر ندارد. آنچه که خبر دارد فقط تفسیرهای خودشه. می گوید اگر در این مشکوکی، در گمانی ز معاد خود و از مبدا خود / ما در گمان هستیم . ما نمیدونیم از کجا امدیم و به کجا میرویم. می گوید
شودت عین چو با اهل عیان نستیزی / اگر با آن فضای این لحظه؛ اگر با زندگی ستیزه نکنی، با اهل عیان؛ کسانی هستند که به آن حالت رسیده اند، اگر با آنها ستیزه نکنی این آشکار میشود.
2⃣1⃣ 30 2⃣1⃣
راست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی
شیر ژیان همان فضای زیر آیینه ست که می خواهد تصویر روی آیینه را بخورد. هر چی را که بوجود میارد؛ باید بخورد. می گوید این زرنگ بازی؛ این حیله گری؛ روباه صفتی؛ این دروغگویی و این شیطنت ها و این صنعتگری. صنعت یک معنی دارد در ادبیات ما یعنی حقه بازی. بهرحال اینکار راست میشود. تو همه چیزهات سامان می گیرد در صورتی که با همان شیر ژیان ستیزه نکنی. روباه سمبل من ذهنی، شیر سمبل فضای زیر آن تصویراین زندگیست که زندگی بوجود می اورد؛ دوباره از بین می برد.
در اینجا دوباره وقتی که تصویر روی آیینه می شویم ما از مبدا و معاد خودمان بیخبریم. مبدا یعنی از کجا ؟ واضح که این تصویر از این فضای لایتناهی یا بی مکانی زیر آیینه بوجود میاد و به آن هم فرو می رود. بنابراین این تصویر در شک اینکه از کجا میاد؛ از کجا می رود برای اینکه خبر ندارد. آنچه که خبر دارد فقط تفسیرهای خودشه. می گوید اگر در این مشکوکی، در گمانی ز معاد خود و از مبدا خود / ما در گمان هستیم . ما نمیدونیم از کجا امدیم و به کجا میرویم. می گوید
شودت عین چو با اهل عیان نستیزی / اگر با آن فضای این لحظه؛ اگر با زندگی ستیزه نکنی، با اهل عیان؛ کسانی هستند که به آن حالت رسیده اند، اگر با آنها ستیزه نکنی این آشکار میشود.
2⃣1⃣ 30 2⃣1⃣
همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگر
همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی
پایان برنامه 21 گنج حضور
همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی
پایان برنامه 21 گنج حضور
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۰۳
آن کس که ز جان خود نترسد
از کشتن نیک و بد نترسد
وان کس که بدید حسن یوسف
از حاسد و از حسد نترسد
آن کس که هوای شاه دارد
از لشکر بیعدد نترسد
آخر حیوان ز ذوق صحبت
از جفته و از لگد نترسد
آن کس که سعادت ازل دید
از عاقبت ابد نترسد
چون کوه اُحُد دلی بباید
تا او ز جزِ اَحَد نترسد
مرغی که ز دام نفس خود رست
هر جای که برپرد نترسد
هر جای که هست گنج گنجست
کشته اَحَد از لَحَد نترسد
هر جانوری کز اصل آبست
گر غرقه شود عمد نترسد
هر تن که سرشته بهشتست
بر دوزخ برزند نترسد
وان را که مدد از اندرونست
زین عالم بیمدد نترسد
از ابلهیست نی شجاعت
گر جاهل از خرد نترسد
خود سر نبدست آن خسی را
کز عشق تو پا کشد نترسد
این مایه لعنتست کابله
دلهای شهان خلد نترسد
هم پرده خویش میدرد کو
پرده من و تو درد نترسد
پازهر چو نیستش چرا او
زهر دنیا خورد نترسد؟!
در حضرت آن چنان رقیبی
در شاهد بنگرد نترسد
زنهار، به سر برو بدان ره
کانجا دلت از رصد نترسد
صراف کمین درست و آن دزد
از کیسه درم برد نترسد
آن جا گرگان همه شبانند
آن جا مردی ز صد نترسد
آن جا من و تو و او نباشد
چون وام ز خود ستد نترسد
هرگز دل تو ز تو نرنجد
هرگز ذقنت ز خد نترسد
گلشن ز بهار و باغ سوسن
وز سرو لطیف قد نترسد
چون گل بشکفت و روی خود دید
زان پس ز قبول و رد نترسد
بس کن هر چند تا قیامت
این بحر گهر دهد نترسد
🌹 اشعار برنامه 554 - 1 🌹
آن کس که ز جان خود نترسد
از کشتن نیک و بد نترسد
وان کس که بدید حسن یوسف
از حاسد و از حسد نترسد
آن کس که هوای شاه دارد
از لشکر بیعدد نترسد
آخر حیوان ز ذوق صحبت
از جفته و از لگد نترسد
آن کس که سعادت ازل دید
از عاقبت ابد نترسد
چون کوه اُحُد دلی بباید
تا او ز جزِ اَحَد نترسد
مرغی که ز دام نفس خود رست
هر جای که برپرد نترسد
هر جای که هست گنج گنجست
کشته اَحَد از لَحَد نترسد
هر جانوری کز اصل آبست
گر غرقه شود عمد نترسد
هر تن که سرشته بهشتست
بر دوزخ برزند نترسد
وان را که مدد از اندرونست
زین عالم بیمدد نترسد
از ابلهیست نی شجاعت
گر جاهل از خرد نترسد
خود سر نبدست آن خسی را
کز عشق تو پا کشد نترسد
این مایه لعنتست کابله
دلهای شهان خلد نترسد
هم پرده خویش میدرد کو
پرده من و تو درد نترسد
پازهر چو نیستش چرا او
زهر دنیا خورد نترسد؟!
در حضرت آن چنان رقیبی
در شاهد بنگرد نترسد
زنهار، به سر برو بدان ره
کانجا دلت از رصد نترسد
صراف کمین درست و آن دزد
از کیسه درم برد نترسد
آن جا گرگان همه شبانند
آن جا مردی ز صد نترسد
آن جا من و تو و او نباشد
چون وام ز خود ستد نترسد
هرگز دل تو ز تو نرنجد
هرگز ذقنت ز خد نترسد
گلشن ز بهار و باغ سوسن
وز سرو لطیف قد نترسد
چون گل بشکفت و روی خود دید
زان پس ز قبول و رد نترسد
بس کن هر چند تا قیامت
این بحر گهر دهد نترسد
🌹 اشعار برنامه 554 - 1 🌹
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۸۰
از سوی دوزخ به زنجیر گران
میکشمتان تا بهشت جاودان
هر مقلد را درین ره نیک و بد
همچنان بسته به حضرت میکشد
جمله در زنجیر بیم و ابتلا
میروند این ره به غیر اولیا
میکشند این راه را بیگاروار
جز کسانی واقف از اسرار کار
جهد کن تا نور تو رخشان شود
تا سلوک و خدمتت آسان شود
کودکان را میبری مکتب به زور
زانک هستند از فواید چشمکور
چون شود واقف به مکتب میدود
جانش از رفتن شکفته میشود
میرود کودک به مکتب پیچ پیچ
چون ندید از مزد کار خویش هیچ
چون کند در کیسه دانگی دستمزد
آنگهان بیخواب گردد شب چو دزد
جهد کن تا مزد طاعت در رسد
بر مطیعان آنگهت آید حسد
ِائتِیا کَرْهاً مُقلّد گشته را
ائتِیا طَوْعاً صفا بسرشته را
🌹 اشعار برنامه 554 - 2 🌹
از سوی دوزخ به زنجیر گران
میکشمتان تا بهشت جاودان
هر مقلد را درین ره نیک و بد
همچنان بسته به حضرت میکشد
جمله در زنجیر بیم و ابتلا
میروند این ره به غیر اولیا
میکشند این راه را بیگاروار
جز کسانی واقف از اسرار کار
جهد کن تا نور تو رخشان شود
تا سلوک و خدمتت آسان شود
کودکان را میبری مکتب به زور
زانک هستند از فواید چشمکور
چون شود واقف به مکتب میدود
جانش از رفتن شکفته میشود
میرود کودک به مکتب پیچ پیچ
چون ندید از مزد کار خویش هیچ
چون کند در کیسه دانگی دستمزد
آنگهان بیخواب گردد شب چو دزد
جهد کن تا مزد طاعت در رسد
بر مطیعان آنگهت آید حسد
ِائتِیا کَرْهاً مُقلّد گشته را
ائتِیا طَوْعاً صفا بسرشته را
🌹 اشعار برنامه 554 - 2 🌹
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۷۰
عاقلان اشکستهاش از اضطرار
عاشقان اشکسته با صد اختیار
عاقلانش بندگان بندیاند
عاشقانش شکری و قندیاند
ائتِیا کَرْهاً مهار عاقلان
ائتِیا طَوْعاً بهار بیدلان
ترجمه فارسی این بیت
«از روی کراهت و بی میلی بیایید» افسار عاقلان است؛ اما «از روی رضا و خرسندی بیایید» بهار عاشقان است.
قرآن کریم، سوره فصلت(۴۱)، آيه ١١
. . . فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ .
ترجمه فارسی
. . . پس به آسمان و زمين گفت: چه از روی ميل و چه از روی اجبار بياييد. گفتند: فرمانبردارانه آمديم.
ترجمه انگلیسی
…He said to it and to the earth: "Come ye together, willingly or unwillingly." They said: "We do come (together), in willing obedience."
🌹 اشعار برنامه 554 - 3 🌹
عاقلان اشکستهاش از اضطرار
عاشقان اشکسته با صد اختیار
عاقلانش بندگان بندیاند
عاشقانش شکری و قندیاند
ائتِیا کَرْهاً مهار عاقلان
ائتِیا طَوْعاً بهار بیدلان
ترجمه فارسی این بیت
«از روی کراهت و بی میلی بیایید» افسار عاقلان است؛ اما «از روی رضا و خرسندی بیایید» بهار عاشقان است.
قرآن کریم، سوره فصلت(۴۱)، آيه ١١
. . . فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ .
ترجمه فارسی
. . . پس به آسمان و زمين گفت: چه از روی ميل و چه از روی اجبار بياييد. گفتند: فرمانبردارانه آمديم.
ترجمه انگلیسی
…He said to it and to the earth: "Come ye together, willingly or unwillingly." They said: "We do come (together), in willing obedience."
🌹 اشعار برنامه 554 - 3 🌹
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۹
گفت عیسی: یا رب این اسرار چیست؟
میل این ابله درین بیگار چیست؟
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۴۲
امتحان کردن شیر گرگ را و گفتن کی پیش آی ای گرگ بخش کن صیدها را میان ما
گفت شیر: ای گرگ این را بخش کن
معدلت را نو کن ای گرگ کُهُن
نایب من باش در قسمتگری
تا پدید آید که تو چه گوهری؟
گفت: ای شه گاو وحشی بخش توست
آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست
بز مرا که بز میانهست و وسط
روبها خرگوش بستان بی غلط
شیر گفت: ای گرگ چون گفتی؟ بگو
چونک من باشم تو گویی ما و تو؟
گرگ خود چه سگ بود کو خویش دید
پیش چون من شیر بی مثل و ندید؟
گفت: پیش آ، ای خری کو خود بدید
پیشش آمد پنجه زد او را درید
چون ندیدش مغز و تدبیر رشید
در سیاست پوستش از سر کشید
گفت: چون دید مَنَت ز خود نبرد
این چنین جان را بباید زار مرد
چون نبودی فانی اندر پیش من
فضل آمد مر ترا گردن زدن
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ (۱) جز وجه او
چون نهای در وجه او هستی مجو
هر که اندر وجه ما باشد فنا
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ (۱) نبود جزا
زانکه در الاست او از لا گذشت
هر که در الاست او فانی نگشت
هر که بر در من و ما میزند
رد باب است او و بر لا میتند
قرآن کریم، سوره قصص(۲۸)، آیه ۸۸
ترجمه فارسی
هر چیز نابود شدنی است جز ذات او( ذات خدا)
ترجمه انگلیسی
Everything (that exists) will perish except His own Face.
🌹 اشعار برنامه 554 - 4 🌹
گفت عیسی: یا رب این اسرار چیست؟
میل این ابله درین بیگار چیست؟
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۴۲
امتحان کردن شیر گرگ را و گفتن کی پیش آی ای گرگ بخش کن صیدها را میان ما
گفت شیر: ای گرگ این را بخش کن
معدلت را نو کن ای گرگ کُهُن
نایب من باش در قسمتگری
تا پدید آید که تو چه گوهری؟
گفت: ای شه گاو وحشی بخش توست
آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست
بز مرا که بز میانهست و وسط
روبها خرگوش بستان بی غلط
شیر گفت: ای گرگ چون گفتی؟ بگو
چونک من باشم تو گویی ما و تو؟
گرگ خود چه سگ بود کو خویش دید
پیش چون من شیر بی مثل و ندید؟
گفت: پیش آ، ای خری کو خود بدید
پیشش آمد پنجه زد او را درید
چون ندیدش مغز و تدبیر رشید
در سیاست پوستش از سر کشید
گفت: چون دید مَنَت ز خود نبرد
این چنین جان را بباید زار مرد
چون نبودی فانی اندر پیش من
فضل آمد مر ترا گردن زدن
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ (۱) جز وجه او
چون نهای در وجه او هستی مجو
هر که اندر وجه ما باشد فنا
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ (۱) نبود جزا
زانکه در الاست او از لا گذشت
هر که در الاست او فانی نگشت
هر که بر در من و ما میزند
رد باب است او و بر لا میتند
قرآن کریم، سوره قصص(۲۸)، آیه ۸۸
ترجمه فارسی
هر چیز نابود شدنی است جز ذات او( ذات خدا)
ترجمه انگلیسی
Everything (that exists) will perish except His own Face.
🌹 اشعار برنامه 554 - 4 🌹
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۶۵
قسمتش کاهی نه و حرصش چو کوه
وجه نه و کرده تحصیل وجوه
ای مُیَسَّر کرده ما را در جهان
سخره و بیگار، ما را وا رهان
طعمه بنموده بما وان بوده شست
آنچنان بنما بما آن را که هست
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۰
قلعه را چون آب آید از برون
در زمان امن باشد بر فزون
چونک دشمن گِرد آن حلقه کَند
تا که اندر خونشان غرقه کُند
آب بیرون را ببرند آن سپاه
تا نباشد قلعه را زانها پناه
آن زمان یک چاه شوری از درون
به ز صد جیحون شیرین از برون
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۴۵۹
کی فرستادی دمی بر آسمان
نیکیی کز پی نیامد مثل آن؟
گر مراقب باشی و بیدار تو
بینی هر دم پاسخ کردار تو
چون مراقب باشی و گیری رسن
حاجتت ناید قیامت آمدن
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۱۵
چون خدا خواهد که پرده کس درد
میلش اندر طعنه پاکان برد
چون خدا خواهد که پوشد عیب کس
کم زند در عیب معیوبان نفس
چون خدا خواهد که مان یاری کند
میل ما را جانب زاری کند
🌹 اشعار برنامه 554 -5 🌹
قسمتش کاهی نه و حرصش چو کوه
وجه نه و کرده تحصیل وجوه
ای مُیَسَّر کرده ما را در جهان
سخره و بیگار، ما را وا رهان
طعمه بنموده بما وان بوده شست
آنچنان بنما بما آن را که هست
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۰
قلعه را چون آب آید از برون
در زمان امن باشد بر فزون
چونک دشمن گِرد آن حلقه کَند
تا که اندر خونشان غرقه کُند
آب بیرون را ببرند آن سپاه
تا نباشد قلعه را زانها پناه
آن زمان یک چاه شوری از درون
به ز صد جیحون شیرین از برون
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۴۵۹
کی فرستادی دمی بر آسمان
نیکیی کز پی نیامد مثل آن؟
گر مراقب باشی و بیدار تو
بینی هر دم پاسخ کردار تو
چون مراقب باشی و گیری رسن
حاجتت ناید قیامت آمدن
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۱۵
چون خدا خواهد که پرده کس درد
میلش اندر طعنه پاکان برد
چون خدا خواهد که پوشد عیب کس
کم زند در عیب معیوبان نفس
چون خدا خواهد که مان یاری کند
میل ما را جانب زاری کند
🌹 اشعار برنامه 554 -5 🌹
ﺑﺎ ﺳﻼم و اﺣﻮاﻟﭙﺮﺳﯽ، ﺑﺮﻧﺎﻣﮥ ﮔﻨﺞِ ﺣﻀﻮرِاﻣﺮوز را ﺑﺎ ﻏﺰلِ ﺷﻤﺎرۀ ٧٠٣ از دﯾﻮانِ ﺷﻤﺲِ ﻣﻮﻻﻧﺎ ﺷﺮوع ﻣﯽ ﮐﻨﻢ:
ﻣﻮﻟﻮی، دﯾﻮان ﺷﻤﺲ، ﻏﺰل ﺷﻤﺎره ٧٠٣
آن ﮐﺲ ﮐه ز ﺟﺎن ﺧﻮد ﻧﺘﺮﺳﺪ
از ﮐُﺸﺘﻦ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﻧﺘﺮﺳﺪ
ﭘﺲ، ﻣﻮﻻﻧﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﮐه:
آن ﮐﺴﯽ ﮐه از ﮐُﺸﺘﻦِ ﺟﺎنِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ اش ﻧﺘﺮﺳﺪ، از ﮐُﺸﺘﻦِ ﯾﮏ ﺳﯿﺴﺘﻤﯽ ﮐه ﺑﺎ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺑﺎ ﻗﻀﺎوت ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﺪ.
اﻣﺮوز ﻣﻮﻻﻧﺎ، ﻣﻄﻠﺐِ ﺑﺴﯿﺎر ظﺮﯾﻒ و ﻣﮭﻤﯽ را ﻣﻄﺮح ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﺑﻨﺪه ھﻢ ﺑﺎ ﺗﻮﺟه ﺑه اﺑﯿﺎﺗﯽ از ﻣﺜﻨﻮی، ﮐﻮﺷﺶ ﺧﻮاھﻢ ﮐﺮد اﯾﻨﺠﺎ، اﯾﻦ ﻧﮑﺎت را ﺷﺮح دھﻢ:
ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ، ﯾﻌﻨﯽ: دوﯾﯽ، ﻣﺜﻞِ ﺳﻮد و زﯾﺎن، ﻣﺮگ و زﻧﺪﮔﯽ، اﺻﻄﻼﺣﺎتِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ.
در واﻗﻊ ذھﻦ ﺑﺎ ﭘﻨﺞ ﺣﺲ ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ھﻤﯿﻦ ﭘﻨﺞ ﺣﺴﯽ ﮐه ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﯿﺪ. دﯾﺪن و ﺷﻨﯿﺪن و ﺣﺲ ﻻﻣﺴه و ﭼﺸﺎﯾﯽ و ﺑﻮﯾﺎﯾﯽ.
ذھﻦ، ﻣﺤﺼﻮلِ اﯾﻦ ﺣﺲ ھﺎ را، ﺑﺮ اﺳﺎسِ داﻧﺶِ ﮔﺬﺷﺘه ﻗﻀﺎوت ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺗﻔﺴﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﺑﺪ و ﺧﻮب ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﯾﮏ اﺳﻤﯽ رویِ آن ﻣﯽ ﮔﺬارد. اﯾﻦ ﮐﺎر ﺑﻮﺳﯿﻠﮥ ھﺮ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺻﻮرت ﻣﯽ ﮔﯿﺮد و ﭼﻮن ﺑﺪونِ ھﺸﯿﺎری و آﮔﺎھﯽِ ﻣﺎ ﺻﻮرت ﻣﯽ ﮔﯿﺮد، ﺳﺒﺐِ دوامِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﻣﯽ ﺷﻮد و ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺑه اﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ، ﺑه زﻧﺪﮔﯽ و ﮐﺎر ﺧﻮدش اداﻣه ﻣﯽ دھﺪ، ﺑﺪون اﯾﻨﮑه ﻣﺎ ﻣﺘﻮﺟه ﺷﻮﯾﻢ. وﻟﯽ اﯾﻦ ﮐﺎر، ﻗﺴﻤﺖِ اﻋﻈﻢِ ﺗﻮﺟه زﻧﺪۀ ﻣﺎ را ﺟﺬب ﺧﻮدش؛ و ﺗﻠﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
5⃣5⃣4⃣ 1 5⃣5⃣4⃣
ﻣﻮﻟﻮی، دﯾﻮان ﺷﻤﺲ، ﻏﺰل ﺷﻤﺎره ٧٠٣
آن ﮐﺲ ﮐه ز ﺟﺎن ﺧﻮد ﻧﺘﺮﺳﺪ
از ﮐُﺸﺘﻦ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﻧﺘﺮﺳﺪ
ﭘﺲ، ﻣﻮﻻﻧﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﮐه:
آن ﮐﺴﯽ ﮐه از ﮐُﺸﺘﻦِ ﺟﺎنِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ اش ﻧﺘﺮﺳﺪ، از ﮐُﺸﺘﻦِ ﯾﮏ ﺳﯿﺴﺘﻤﯽ ﮐه ﺑﺎ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺑﺎ ﻗﻀﺎوت ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﺪ.
اﻣﺮوز ﻣﻮﻻﻧﺎ، ﻣﻄﻠﺐِ ﺑﺴﯿﺎر ظﺮﯾﻒ و ﻣﮭﻤﯽ را ﻣﻄﺮح ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﺑﻨﺪه ھﻢ ﺑﺎ ﺗﻮﺟه ﺑه اﺑﯿﺎﺗﯽ از ﻣﺜﻨﻮی، ﮐﻮﺷﺶ ﺧﻮاھﻢ ﮐﺮد اﯾﻨﺠﺎ، اﯾﻦ ﻧﮑﺎت را ﺷﺮح دھﻢ:
ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ، ﯾﻌﻨﯽ: دوﯾﯽ، ﻣﺜﻞِ ﺳﻮد و زﯾﺎن، ﻣﺮگ و زﻧﺪﮔﯽ، اﺻﻄﻼﺣﺎتِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ.
در واﻗﻊ ذھﻦ ﺑﺎ ﭘﻨﺞ ﺣﺲ ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ھﻤﯿﻦ ﭘﻨﺞ ﺣﺴﯽ ﮐه ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﯿﺪ. دﯾﺪن و ﺷﻨﯿﺪن و ﺣﺲ ﻻﻣﺴه و ﭼﺸﺎﯾﯽ و ﺑﻮﯾﺎﯾﯽ.
ذھﻦ، ﻣﺤﺼﻮلِ اﯾﻦ ﺣﺲ ھﺎ را، ﺑﺮ اﺳﺎسِ داﻧﺶِ ﮔﺬﺷﺘه ﻗﻀﺎوت ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺗﻔﺴﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﺑﺪ و ﺧﻮب ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﯾﮏ اﺳﻤﯽ رویِ آن ﻣﯽ ﮔﺬارد. اﯾﻦ ﮐﺎر ﺑﻮﺳﯿﻠﮥ ھﺮ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺻﻮرت ﻣﯽ ﮔﯿﺮد و ﭼﻮن ﺑﺪونِ ھﺸﯿﺎری و آﮔﺎھﯽِ ﻣﺎ ﺻﻮرت ﻣﯽ ﮔﯿﺮد، ﺳﺒﺐِ دوامِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﻣﯽ ﺷﻮد و ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺑه اﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ، ﺑه زﻧﺪﮔﯽ و ﮐﺎر ﺧﻮدش اداﻣه ﻣﯽ دھﺪ، ﺑﺪون اﯾﻨﮑه ﻣﺎ ﻣﺘﻮﺟه ﺷﻮﯾﻢ. وﻟﯽ اﯾﻦ ﮐﺎر، ﻗﺴﻤﺖِ اﻋﻈﻢِ ﺗﻮﺟه زﻧﺪۀ ﻣﺎ را ﺟﺬب ﺧﻮدش؛ و ﺗﻠﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
5⃣5⃣4⃣ 1 5⃣5⃣4⃣
ﻣﺎ از ﺟﻨﺲِ ھﺸﯿﺎری ھﺴﺘﯿﻢ، ھﺸﯿﺎریِ ﺑﯽ ﻓُﺮم؛
وﻗﺘﯽ ﺑه اﯾﻦ ﺟﮭﺎن آﻣﺪﯾﻢ، وارد ذھﻦ ﺷﺪﯾﻢ و آﻧﺠﺎ، ﺑﺮ اﺳﺎسِ ﺟﺬب ﺷﺪن ﺑه ﻣﺤﺼﻮﻻتِ ﺣﺴﯽ ﻣﺎن، ﻣﺜﻞ دﯾﺪن و ﺷﻨﯿﺪن و ...، ﯾﮏ ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ درﺳﺖ ﮐﺮدﯾﻢ.
اﯾﻦ ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ، ھﺮ ﻟﺤﻈه در ﺣﺎلِ ﺗﻐﯿﯿﺮ اﺳﺖ؛ وﻟﯽ ﻣﺎ از ﺟﻨﺲِ زﻧﺪﮔﯽ ھﺴﺘﯿﻢ، از ﺟﻨﺲِ ھﺸﯿﺎری ھﺴﺘﯿﻢ، از ﺟﻨﺲِ ﺧﺪا ھﺴﺘﯿﻢ و اﯾﻦ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ، ﺑﺎ ھﻤﯿﻦ ﻋﻤﻞِ ﺑُﺮدنِ ﻣﺤﺼﻮلِ ﺣﺲ ﺑه ذھﻦ و ﻗﻀﺎوت ﮐﺮدن و ﺑﺪ و ﺧﻮب ﮐﺮدن و ﯾﮏ اﺳﻢ ﮔﻔﺘﻦ و ... ﻣﺮﺗﺐ، در ذھﻦِ ﻣﺎ اداﻣه دارد و ﺳﺒﺐِ ھﯿﺠﺎن ﻣﯽ ﺷﻮد.
ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﯿﻢ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ: اﯾﻦ ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ ﮐه ﺑﺎ آن زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ ﺷﺒﺤﯽ؛ ﯾﺎ ﺷَﺒَﺢ ﺧﻮد؛ ﺳﺎﯾه ﺧﻮد؛ ﯾﺎ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ، «ﻣﻦِ» ﺳﺎﺧﺘه ﺷﺪه از ﻓﮑﺮ اﺳﺖ، از ﻓﮑﺮ ﺳﺎﺧﺘه ﺷﺪه و ﻣﺮﺗﺐ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
ﯾﮏ اﻗﻼﻣﯽ را ﺑه ﺧﻮدش ﻧﺴﺒﺖ داده و ﺑﺮ اﺳﺎسِ آﻧﮭﺎ، ﺧﻮدش را ﺳﺎﺧﺘه و ھﺮ دَم آﺳﯿﺐ ﭘﺬﯾﺮ اﺳﺖ.
ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﮐه وﻗﺘﯽ از ﻣﺎ اﻧﺘﻘﺎد ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﯾﻌﻨﯽ: ﺑه ﯾﮑﯽ از اﻗﻼﻣﯽ ﮐه ﻣﺎ ﺑه آن ﭼﺴﺒﯿﺪه اﯾﻢ، ﺣﻤﻠه ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﻓﻮراً اﺣﺴﺎسِ ﺧﻄﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ و ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﻢ!.
5⃣5⃣4⃣ 2 5⃣5⃣4⃣
وﻗﺘﯽ ﺑه اﯾﻦ ﺟﮭﺎن آﻣﺪﯾﻢ، وارد ذھﻦ ﺷﺪﯾﻢ و آﻧﺠﺎ، ﺑﺮ اﺳﺎسِ ﺟﺬب ﺷﺪن ﺑه ﻣﺤﺼﻮﻻتِ ﺣﺴﯽ ﻣﺎن، ﻣﺜﻞ دﯾﺪن و ﺷﻨﯿﺪن و ...، ﯾﮏ ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ درﺳﺖ ﮐﺮدﯾﻢ.
اﯾﻦ ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ، ھﺮ ﻟﺤﻈه در ﺣﺎلِ ﺗﻐﯿﯿﺮ اﺳﺖ؛ وﻟﯽ ﻣﺎ از ﺟﻨﺲِ زﻧﺪﮔﯽ ھﺴﺘﯿﻢ، از ﺟﻨﺲِ ھﺸﯿﺎری ھﺴﺘﯿﻢ، از ﺟﻨﺲِ ﺧﺪا ھﺴﺘﯿﻢ و اﯾﻦ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ، ﺑﺎ ھﻤﯿﻦ ﻋﻤﻞِ ﺑُﺮدنِ ﻣﺤﺼﻮلِ ﺣﺲ ﺑه ذھﻦ و ﻗﻀﺎوت ﮐﺮدن و ﺑﺪ و ﺧﻮب ﮐﺮدن و ﯾﮏ اﺳﻢ ﮔﻔﺘﻦ و ... ﻣﺮﺗﺐ، در ذھﻦِ ﻣﺎ اداﻣه دارد و ﺳﺒﺐِ ھﯿﺠﺎن ﻣﯽ ﺷﻮد.
ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﯿﻢ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ: اﯾﻦ ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ ﮐه ﺑﺎ آن زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﺗﺼﻮﯾﺮِ ذھﻨﯽ ﺷﺒﺤﯽ؛ ﯾﺎ ﺷَﺒَﺢ ﺧﻮد؛ ﺳﺎﯾه ﺧﻮد؛ ﯾﺎ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ، «ﻣﻦِ» ﺳﺎﺧﺘه ﺷﺪه از ﻓﮑﺮ اﺳﺖ، از ﻓﮑﺮ ﺳﺎﺧﺘه ﺷﺪه و ﻣﺮﺗﺐ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
ﯾﮏ اﻗﻼﻣﯽ را ﺑه ﺧﻮدش ﻧﺴﺒﺖ داده و ﺑﺮ اﺳﺎسِ آﻧﮭﺎ، ﺧﻮدش را ﺳﺎﺧﺘه و ھﺮ دَم آﺳﯿﺐ ﭘﺬﯾﺮ اﺳﺖ.
ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﮐه وﻗﺘﯽ از ﻣﺎ اﻧﺘﻘﺎد ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﯾﻌﻨﯽ: ﺑه ﯾﮑﯽ از اﻗﻼﻣﯽ ﮐه ﻣﺎ ﺑه آن ﭼﺴﺒﯿﺪه اﯾﻢ، ﺣﻤﻠه ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﻓﻮراً اﺣﺴﺎسِ ﺧﻄﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ و ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﻢ!.
5⃣5⃣4⃣ 2 5⃣5⃣4⃣
ھﻤﺎﻧﻄﻮر ﮐه ﻣﯽ داﻧﯿﺪ، ﻏﺰل ﺑه ﻧﺘﺮﺳﺪ ﺧﺘﻢ ﻣﯽ ﺷﻮد.
ﭘﺲ، ﺧﻮدﺗﺎن از ﻗﺒﻞ ﻣﯽ داﻧﯿﺪ ﮐه ﺗﺮس، ﻣﮭﻤﺘﺮﯾﻦ ھﯿﺠﺎنِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ. ﻣﻦِ ذھﻨﯽ، ﺧﻮدش را ﺗﺜﺒﯿﺖ ﮐﺮده و ﻣﺎ ﭼﻮن ھﺸﯿﺎری ھﺴﺘﯿﻢ، ﻣﺎ را ﺑه ﺧﻮدش ﻣﯿﺨﮑﻮب ﮐﺮده!، ھﻤﺎﻧﻄﻮر ﮐه ﺣﺎﻓﻆ و ﻣﻮﻻﻧﺎ ﺗﺸﺒﯿه ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ: ﻣﺜﻞ ﺗﺨﺘه ﺑﻨﺪِ ﺗَﻦ!.
ﯾﻌﻨﯽ: ﻣﺎ ﺑﻌﻨﻮان ھﺸﯿﺎری، ﺑﺎ ﻣﯿﺦ رویِ ﯾﮏ ﺟﺴﻤﯽ ﮐه از ﺟﻨﺲِ ﻓﮑﺮ اﺳﺖ، ﮐﻮﺑﯿﺪه ﺷﺪه اﯾﻢ.
ﺣﺎﻻ آﻧﺠﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ: ﺗﺨﺘه ﺑﻨﺪِ ﺗﻦ، ﯾﻌﻨﯽ ھﻤﯿﻦ!.
ﺗﺮس، ﯾﮏ ھﯿﺠﺎن اﺳﺖ وﻣﯽ داﻧﯿﺪ ﮐه ھﯿﺠﺎن، از اِﻋﻤﺎلِ ﻓﮑﺮ رویِ ﻓﯿﺰﯾﮏِ ﻣﺎ، ﺑﺪنِ ﻣﺎ، ﺑﻮﺟﻮد ﻣﯽ آﯾﺪ.
ﻣﺎ ﭼﮭﺎر ﺑُﻌﺪ دارﯾﻢ: ﺑُﻌﺪِ ﻓﯿﺰﯾﮑﯽ، ﺑُﻌﺪِ ﻓﮑﺮی؛ وﻟﯽ ﺑُﻌﺪِ ﺳﻮم ﯾﻌﻨﯽ: ھﯿﺠﺎن، از اِﻋﻤﺎلِ ﻓﮑﺮ رویِ ﺑﺪن ﺑﻮﺟﻮد ﻣﯽ آﯾﺪ و ﯾﮏ ﻣﺤﺼﻮلِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ.
ﺗﺮس ﻧﻤﯽ ﮔﺬارد ﻣﺎ زﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﻢ، دﯾﺪ را ﮐﺞ و ﻣﻌﻮج ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
وﻗﺘﯽ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﻢ، ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﯿﻢ از آن ﭼﯿﺰھﺎﯾﯽ ﮐه دارﯾﻢ، ﻟﺬت ﺑﺒﺮﯾﻢ.
ﺗﺮس، ذاتِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ، ﯾﻌﻨﯽ: ھﻤﯿﺸه ﺑﺎ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ، ھﻤﺮاه اﺳﺖ، ﭼﻮن ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺑﺮ اﺳﺎسِ ﭼﺴﺒﯿﺪن ﺑه ﭼﯿﺰھﺎیِ از ﺑﯿﻦ رﻓﺘﻨﯽ درﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻮد و ﭼﯿﺰھﺎیِ از ﺑﯿﻦ رﻓﺘﻨﯽ در ﺣﺎل ﺗﻐﯿﯿﺮﻧﺪ و ﻋﻮض ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ و ﻣﺎ آﻧﮭﺎ را ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ و آﻧﮭﺎ ﺑه اﺷﺘﺒﺎه ﺟﺰوِ ﻣﺎ ﺷﺪه اﻧﺪ و ﻣﺎ اﯾﻨﮭﺎ را ﻣﺘﻮﺟه ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯾﻢ، ﺗﺮس ﺑﺎ ﻣﺎ ھﻤﺮاه اﺳﺖ.
5⃣5⃣4⃣ 3 5⃣5⃣4⃣
ﭘﺲ، ﺧﻮدﺗﺎن از ﻗﺒﻞ ﻣﯽ داﻧﯿﺪ ﮐه ﺗﺮس، ﻣﮭﻤﺘﺮﯾﻦ ھﯿﺠﺎنِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ. ﻣﻦِ ذھﻨﯽ، ﺧﻮدش را ﺗﺜﺒﯿﺖ ﮐﺮده و ﻣﺎ ﭼﻮن ھﺸﯿﺎری ھﺴﺘﯿﻢ، ﻣﺎ را ﺑه ﺧﻮدش ﻣﯿﺨﮑﻮب ﮐﺮده!، ھﻤﺎﻧﻄﻮر ﮐه ﺣﺎﻓﻆ و ﻣﻮﻻﻧﺎ ﺗﺸﺒﯿه ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ: ﻣﺜﻞ ﺗﺨﺘه ﺑﻨﺪِ ﺗَﻦ!.
ﯾﻌﻨﯽ: ﻣﺎ ﺑﻌﻨﻮان ھﺸﯿﺎری، ﺑﺎ ﻣﯿﺦ رویِ ﯾﮏ ﺟﺴﻤﯽ ﮐه از ﺟﻨﺲِ ﻓﮑﺮ اﺳﺖ، ﮐﻮﺑﯿﺪه ﺷﺪه اﯾﻢ.
ﺣﺎﻻ آﻧﺠﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ: ﺗﺨﺘه ﺑﻨﺪِ ﺗﻦ، ﯾﻌﻨﯽ ھﻤﯿﻦ!.
ﺗﺮس، ﯾﮏ ھﯿﺠﺎن اﺳﺖ وﻣﯽ داﻧﯿﺪ ﮐه ھﯿﺠﺎن، از اِﻋﻤﺎلِ ﻓﮑﺮ رویِ ﻓﯿﺰﯾﮏِ ﻣﺎ، ﺑﺪنِ ﻣﺎ، ﺑﻮﺟﻮد ﻣﯽ آﯾﺪ.
ﻣﺎ ﭼﮭﺎر ﺑُﻌﺪ دارﯾﻢ: ﺑُﻌﺪِ ﻓﯿﺰﯾﮑﯽ، ﺑُﻌﺪِ ﻓﮑﺮی؛ وﻟﯽ ﺑُﻌﺪِ ﺳﻮم ﯾﻌﻨﯽ: ھﯿﺠﺎن، از اِﻋﻤﺎلِ ﻓﮑﺮ رویِ ﺑﺪن ﺑﻮﺟﻮد ﻣﯽ آﯾﺪ و ﯾﮏ ﻣﺤﺼﻮلِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ.
ﺗﺮس ﻧﻤﯽ ﮔﺬارد ﻣﺎ زﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﻢ، دﯾﺪ را ﮐﺞ و ﻣﻌﻮج ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
وﻗﺘﯽ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﻢ، ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﯿﻢ از آن ﭼﯿﺰھﺎﯾﯽ ﮐه دارﯾﻢ، ﻟﺬت ﺑﺒﺮﯾﻢ.
ﺗﺮس، ذاتِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ، ﯾﻌﻨﯽ: ھﻤﯿﺸه ﺑﺎ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ، ھﻤﺮاه اﺳﺖ، ﭼﻮن ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺑﺮ اﺳﺎسِ ﭼﺴﺒﯿﺪن ﺑه ﭼﯿﺰھﺎیِ از ﺑﯿﻦ رﻓﺘﻨﯽ درﺳﺖ ﻣﯽ ﺷﻮد و ﭼﯿﺰھﺎیِ از ﺑﯿﻦ رﻓﺘﻨﯽ در ﺣﺎل ﺗﻐﯿﯿﺮﻧﺪ و ﻋﻮض ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ و ﻣﺎ آﻧﮭﺎ را ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ و آﻧﮭﺎ ﺑه اﺷﺘﺒﺎه ﺟﺰوِ ﻣﺎ ﺷﺪه اﻧﺪ و ﻣﺎ اﯾﻨﮭﺎ را ﻣﺘﻮﺟه ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯾﻢ، ﺗﺮس ﺑﺎ ﻣﺎ ھﻤﺮاه اﺳﺖ.
5⃣5⃣4⃣ 3 5⃣5⃣4⃣
ﮐﺴﯽ ﮐه ﺑﺘﺮﺳﺪ، ﻧه دﻧﯿﺎ را درﺳﺖ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ، ﻧه از زﻧﺪﮔﯽ ﻟﺬت ﻣﯽ ﺑَﺮَد، داﺋﻤﺎً ﻣﺸﻐﻮلِ ﻣﻔﺎھﯿﻢِ ﭼﯿﺰھﺎﺳﺖ. ﻣﻔﺎھﯿﻢِ ﭼﯿﺰھﺎ ﺧُﺸﮏ و ﺑﯽ روح اﺳﺖ و ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ و اﯾﻦ ھﻢ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺪ؛ و اﻟﺒﺘه ﺗﺮس دوﺳﺘﺎﻧﯽ ھﻢ دارد، ﻣﺜﻞِ ﺣﺴﺎدت، ﻣﺜﻞِ ﮐﯿﻨه، ﻣﺜﻞِ رﻧﺠﺶ، ﻣﺜﻞِ اﺿﻄﺮاب، ﻣﺜﻞِ اﺳﺘﺮس.
ھﻤﮥ اﯾﻨﮭﺎ، ﻣﯽ ﺷﻮد ﮔﻔﺖ ﮐه ﯾﮏ ﺟﻮری، اطﺮافِ ﺗﺮساﻧﺪ. ﭘﺲ، ھﺮ ﮐﺴﯽ ﺑﻌﻨﻮانِ ھﺸﯿﺎری، ﻋﮭﺪه دارِ ﺗﺮساش ﺑﺎﺷﺪ و ﺗﺮساش را ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ، در واﻗﻊ، از ﭼﻨﮓِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ رَھﯿﺪه، آزاد ﺷﺪه. ﻣﺎ از ﺟﻨﺲِ زﻧﺪﮔﯽ ھﺴﺘﯿﻢ، از ﺟﻨﺲِ ھﺸﯿﺎری ھﺴﺘﯿﻢ، واردِ ذھﻦ ﺷﺪﯾﻢ واﯾﻦ ذھﻦ، ﺑﺎرھﺎ ﮔﻔﺘﻢ: ﯾﮏ زِھﺪان، ﯾﮏ رﺣﻢ اﺳﺖ و ﻣﺎ ﻣﻮﻗﺘﺎً ﺑﺎﯾﺪ آﻧﺠﺎ ﺑﺎﺷﯿﻢ،
ﻣﻮﻻﻧﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﯾﺎ ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻮﺟه اﯾﻦ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺮدن در ﺧﻮدﺗﺎن ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ و ﺑﺎ ﻣﯿﻞ ﺧﻮدﺗﺎن و آزاداﻧه و ﺑﺎ ﺧُﺮﺳﻨﺪی و رﺿﺎﯾﺖ از ذھﻦ ﺑﯿﺮون و ﺑه ﻓﻀﺎیِ ﯾﮑﺘﺎﯾﯽ ﻣﯽ روﯾﺪ؛ ﯾﺎ ﺑه زور، ﺑﺎ ﻋﺬاب، ﺑﺎ رﻧﺞ و درد، ﺷﻤﺎ را ﻣﯽ ﮐِﺸﻨﺪ.
ﯾﻌﻨﯽ: ھﯿﭽﮑﺲ در ﺟﮭﺎن ﻧﯿﺴﺖ ﮐه وارد ذھﻦ ﻧﺸﻮد و ﺑﺎ اﺧﻼقِ ﺧﻮب و ﺧﻮﺷﺮوﯾﯽ؛ ﯾﺎ ﺑﺎ زور و ﻟﮕﺪ و ﻣُﺸﺖ ﺑه ﺳﻮیِ ﻓﻀﺎیِ ﯾﮑﺘﺎﯾﯽ ﻧﺮود!. ھﻤه ﺑﺎﯾﺪ ﺑه آن ﺳﻮ ﺑﺮوﻧﺪ. اﻣﺮوز اﯾﻦ ﻣﻄﻠﺐ را ﺧﻮاھﯿﻢ ﺧﻮاﻧﺪ. ﭘﺲ، ﻣﻨﻈﻮر از اﯾﻦ ﻏﺰل، ﺣﺘﯽ اﯾﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣه، اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐه ﺷﻤﺎ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ﺑﺼﻮرت ﻧﺎظﺮ، ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ. ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً، ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً در ﺧﻮدﺗﺎن. ﺗﺎ ﺷﻤﺎ ﺑه ﺻﻮرتِ ﻧﺎظﺮ و ﻣﺸﺎھﺪهﮔﺮِ ﺧﻮدﺗﺎن، ﯾﻌﻨﯽ: ﻣﺸﺎھﺪه ﮔﺮِ ذھﻦ ﺗﺎن ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ ﮐه: ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ، ﻣﯽ ﺷﻨﻮﯾﺪ و اﯾﻨﮭﺎ را واردِ ذھﻦ ﺗﺎن ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ و ﻗﻀﺎوت ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ و اﯾﻦ ﻗﻀﺎوت «ﻣﻦ» دار اﺳﺖ، ﯾﻌﻨﯽ: ازاﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖِ ﻓﮑﺮ، ﺷﻤﺎ ھﻮﯾﺖ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﺪ و اﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖِ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﺪ در ﺷﻤﺎ ھﯿﺠﺎن اﯾﺠﺎد ﮐﻨﺪ، اﮔﺮ اﯾﻦ، را در ﺧﻮدﺗﺎن ﻧﺘﻮاﻧﯿﺪ ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ، ھﻨﻮز ﺣﻀﻮر در ﺷﻤﺎ آﻏﺎز ﻧﺸﺪه اﺳﺖ. ﺑﯿﺪاریِ ھﺸﯿﺎراﻧه، در ﺷﻤﺎ آﻏﺎز ﻧﺸﺪه ﮔﺮﭼه در ﻣﺎ ﺑﯿﺪاری ﺻﻮرت ﮔﺮﻓﺘه، آن اﺗﻔﺎق ﻣﮭﻤﯽ ﮐه ﺧﺪا ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘه اﻧﺠﺎم ﺑﺪھﺪ، اﻧﺠﺎم داده، ﯾﻌﻨﯽ: ھﺸﯿﺎری ﮐه ﺟﻨﺲِ ﺧﺪا را دارد، از ﻓﮑﺮ ﺟﺪا ﺷﺪه.
وﻟﯽ ﻣﺎ ﻣﺪام آب و روﻏﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!. اﯾﻨﮭﺎ را ﺑﺎ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺮدن ھﺎﯾﻤﺎن، ﻗﺎطﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!.
5⃣5⃣4⃣ 4 5⃣5⃣4⃣
ھﻤﮥ اﯾﻨﮭﺎ، ﻣﯽ ﺷﻮد ﮔﻔﺖ ﮐه ﯾﮏ ﺟﻮری، اطﺮافِ ﺗﺮساﻧﺪ. ﭘﺲ، ھﺮ ﮐﺴﯽ ﺑﻌﻨﻮانِ ھﺸﯿﺎری، ﻋﮭﺪه دارِ ﺗﺮساش ﺑﺎﺷﺪ و ﺗﺮساش را ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ، در واﻗﻊ، از ﭼﻨﮓِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ رَھﯿﺪه، آزاد ﺷﺪه. ﻣﺎ از ﺟﻨﺲِ زﻧﺪﮔﯽ ھﺴﺘﯿﻢ، از ﺟﻨﺲِ ھﺸﯿﺎری ھﺴﺘﯿﻢ، واردِ ذھﻦ ﺷﺪﯾﻢ واﯾﻦ ذھﻦ، ﺑﺎرھﺎ ﮔﻔﺘﻢ: ﯾﮏ زِھﺪان، ﯾﮏ رﺣﻢ اﺳﺖ و ﻣﺎ ﻣﻮﻗﺘﺎً ﺑﺎﯾﺪ آﻧﺠﺎ ﺑﺎﺷﯿﻢ،
ﻣﻮﻻﻧﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﯾﺎ ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻮﺟه اﯾﻦ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺮدن در ﺧﻮدﺗﺎن ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ و ﺑﺎ ﻣﯿﻞ ﺧﻮدﺗﺎن و آزاداﻧه و ﺑﺎ ﺧُﺮﺳﻨﺪی و رﺿﺎﯾﺖ از ذھﻦ ﺑﯿﺮون و ﺑه ﻓﻀﺎیِ ﯾﮑﺘﺎﯾﯽ ﻣﯽ روﯾﺪ؛ ﯾﺎ ﺑه زور، ﺑﺎ ﻋﺬاب، ﺑﺎ رﻧﺞ و درد، ﺷﻤﺎ را ﻣﯽ ﮐِﺸﻨﺪ.
ﯾﻌﻨﯽ: ھﯿﭽﮑﺲ در ﺟﮭﺎن ﻧﯿﺴﺖ ﮐه وارد ذھﻦ ﻧﺸﻮد و ﺑﺎ اﺧﻼقِ ﺧﻮب و ﺧﻮﺷﺮوﯾﯽ؛ ﯾﺎ ﺑﺎ زور و ﻟﮕﺪ و ﻣُﺸﺖ ﺑه ﺳﻮیِ ﻓﻀﺎیِ ﯾﮑﺘﺎﯾﯽ ﻧﺮود!. ھﻤه ﺑﺎﯾﺪ ﺑه آن ﺳﻮ ﺑﺮوﻧﺪ. اﻣﺮوز اﯾﻦ ﻣﻄﻠﺐ را ﺧﻮاھﯿﻢ ﺧﻮاﻧﺪ. ﭘﺲ، ﻣﻨﻈﻮر از اﯾﻦ ﻏﺰل، ﺣﺘﯽ اﯾﻦ ﺑﺮﻧﺎﻣه، اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐه ﺷﻤﺎ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ﺑﺼﻮرت ﻧﺎظﺮ، ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ. ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً، ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً در ﺧﻮدﺗﺎن. ﺗﺎ ﺷﻤﺎ ﺑه ﺻﻮرتِ ﻧﺎظﺮ و ﻣﺸﺎھﺪهﮔﺮِ ﺧﻮدﺗﺎن، ﯾﻌﻨﯽ: ﻣﺸﺎھﺪه ﮔﺮِ ذھﻦ ﺗﺎن ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ ﮐه: ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ، ﻣﯽ ﺷﻨﻮﯾﺪ و اﯾﻨﮭﺎ را واردِ ذھﻦ ﺗﺎن ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ و ﻗﻀﺎوت ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ و اﯾﻦ ﻗﻀﺎوت «ﻣﻦ» دار اﺳﺖ، ﯾﻌﻨﯽ: ازاﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖِ ﻓﮑﺮ، ﺷﻤﺎ ھﻮﯾﺖ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﺪ و اﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖِ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﺪ در ﺷﻤﺎ ھﯿﺠﺎن اﯾﺠﺎد ﮐﻨﺪ، اﮔﺮ اﯾﻦ، را در ﺧﻮدﺗﺎن ﻧﺘﻮاﻧﯿﺪ ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ، ھﻨﻮز ﺣﻀﻮر در ﺷﻤﺎ آﻏﺎز ﻧﺸﺪه اﺳﺖ. ﺑﯿﺪاریِ ھﺸﯿﺎراﻧه، در ﺷﻤﺎ آﻏﺎز ﻧﺸﺪه ﮔﺮﭼه در ﻣﺎ ﺑﯿﺪاری ﺻﻮرت ﮔﺮﻓﺘه، آن اﺗﻔﺎق ﻣﮭﻤﯽ ﮐه ﺧﺪا ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘه اﻧﺠﺎم ﺑﺪھﺪ، اﻧﺠﺎم داده، ﯾﻌﻨﯽ: ھﺸﯿﺎری ﮐه ﺟﻨﺲِ ﺧﺪا را دارد، از ﻓﮑﺮ ﺟﺪا ﺷﺪه.
وﻟﯽ ﻣﺎ ﻣﺪام آب و روﻏﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!. اﯾﻨﮭﺎ را ﺑﺎ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺮدن ھﺎﯾﻤﺎن، ﻗﺎطﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ!.
5⃣5⃣4⃣ 4 5⃣5⃣4⃣
ﺧﯿﻠﯽ از ﻣﺮدم، ھﻤﯿﺸه در ذھﻦ ﺷﺎن ھﺴﺘﻨﺪ. ﻣﺎ ﻣﮭﻤﺎﻧﺎﻧﯽ داﺷﺘﯿﻢ ﮐه از اﯾﺮان ﺑه اﯾﻨﺠﺎ آﻣﺪﻧﺪ، ﺑﻌﻀﯽ ﺟﺎھﺎی اﯾﻦ ﺷﮭﺮ را ﻣﯽ روﯾﻢ و ﺑه آﻧﮭﺎ ﻧﺸﺎن ﻣﯽ دھﯿﻢ، ﻣﺜﻼً ﻣﺮﺗﺐ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ: اﯾﻦ راھﯽ ﮐه ﻣﯽ روﯾﻢ، ﺷﺒﯿه ﺟﺎدۀ ﭼﺎﻟﻮس اﺳﺖ، وﻟﯽ ﺧُﺐ ﻣﺜﻞ اﯾﻨﮑه آﻧﺠﺎ از اﯾﻨﺠﺎ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺮ اﺳﺖ؛ ﯾﺎ اﯾﻦ ﺟﺎده از آﻧﺠﺎ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺮ اﺳﺖ!.
ﯾﻌﻨﯽ: اﯾﻨﮭﺎ، ھﯿﭻ ﺟﺎ ﻧﺮﻓﺘه اﻧﺪ، ھﻤه اش در ذھﻦ ﺷﺎن ھﺴﺘﻨﺪ، ﻓﻘﻂ ﺟﺴﻢ ﺷﺎن اﯾﻦ طﺮف و آن طﺮف ﻣﯽ رود، ﻓﻘﻂ در ذھﻦ ﺷﺎن ھﺴﺘﻨﺪ، ﭼﯿﺰی را ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ، ﺑه ذھﻦ ﺷﺎن ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ، ﻣﻘﺎﯾﺴه ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ و ﺑﺪ و ﺧﻮب ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﯾﮏ اﺳﻤﯽ رویِ آن ﻣﯽ ﮔﺬارﻧﺪ، آن اﺳﻢ را ﺑﺎ ﯾﮏ اﺳﻢِ دﯾﮕﺮ ﻣﻘﺎﯾﺴه ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ و ﮐﺎرﺷﺎن اﯾﻦ اﺳﺖ!.
ﭘﺲ، زﻧﺪﮔﯽ را زﻧﺪﮔﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮده ﮔﯽ را زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ھﺮ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺎﯾﺪ در ﺧﻮدش ﺑﺒﯿﻨﺪ.
ﺷﻤﺎ اﮔﺮ ﺧﻮدﺗﺎن را زﯾﺮ ﻧﻮراﻓﮑﻦ ﻗﺮار دھﯿﺪ، ﺑه ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮن ھﻢ ﮐه ﻧﮕﺎه ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ، ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﮐه ﻣﺮﺗﺐ، ﮐﺎﻧﺎل ھﺎ را ﺑﺎﻻ و ﭘﺎﯾﯿﻦ؛ ﺑﺪ و ﺧﻮب ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ!. ﺑﺪاﻧﯿﺪ، ﺧﻮب ھﻢ ﺑﺪاﻧﯿﺪ ﮐه اﯾﻦ ﮐﺎر، ﺗﻘﺮﯾﺒﺎً و ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎﻻی ﻧﻮد در ﺻﺪ اﻧﺮژیِ زﻧﺪۀ ﺷﻤﺎ را ﺗﻠﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
ﭘﺲ، اﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﮐُﺸﺘﻦِ ﺟﺎنِ ﺗﻮھﻤﯽ ﺗﺎن ﮐه ﺟﺎنِ ھﻤﯿﻦ ذھﻦ اﺳﺖ، ...
5⃣5⃣4⃣ 5 5⃣5⃣4⃣
ﯾﻌﻨﯽ: اﯾﻨﮭﺎ، ھﯿﭻ ﺟﺎ ﻧﺮﻓﺘه اﻧﺪ، ھﻤه اش در ذھﻦ ﺷﺎن ھﺴﺘﻨﺪ، ﻓﻘﻂ ﺟﺴﻢ ﺷﺎن اﯾﻦ طﺮف و آن طﺮف ﻣﯽ رود، ﻓﻘﻂ در ذھﻦ ﺷﺎن ھﺴﺘﻨﺪ، ﭼﯿﺰی را ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ، ﺑه ذھﻦ ﺷﺎن ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ، ﻣﻘﺎﯾﺴه ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ و ﺑﺪ و ﺧﻮب ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﯾﮏ اﺳﻤﯽ رویِ آن ﻣﯽ ﮔﺬارﻧﺪ، آن اﺳﻢ را ﺑﺎ ﯾﮏ اﺳﻢِ دﯾﮕﺮ ﻣﻘﺎﯾﺴه ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ و ﮐﺎرﺷﺎن اﯾﻦ اﺳﺖ!.
ﭘﺲ، زﻧﺪﮔﯽ را زﻧﺪﮔﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮده ﮔﯽ را زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ھﺮ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺎﯾﺪ در ﺧﻮدش ﺑﺒﯿﻨﺪ.
ﺷﻤﺎ اﮔﺮ ﺧﻮدﺗﺎن را زﯾﺮ ﻧﻮراﻓﮑﻦ ﻗﺮار دھﯿﺪ، ﺑه ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮن ھﻢ ﮐه ﻧﮕﺎه ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ، ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﮐه ﻣﺮﺗﺐ، ﮐﺎﻧﺎل ھﺎ را ﺑﺎﻻ و ﭘﺎﯾﯿﻦ؛ ﺑﺪ و ﺧﻮب ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ!. ﺑﺪاﻧﯿﺪ، ﺧﻮب ھﻢ ﺑﺪاﻧﯿﺪ ﮐه اﯾﻦ ﮐﺎر، ﺗﻘﺮﯾﺒﺎً و ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎﻻی ﻧﻮد در ﺻﺪ اﻧﺮژیِ زﻧﺪۀ ﺷﻤﺎ را ﺗﻠﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
ﭘﺲ، اﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﮐُﺸﺘﻦِ ﺟﺎنِ ﺗﻮھﻤﯽ ﺗﺎن ﮐه ﺟﺎنِ ھﻤﯿﻦ ذھﻦ اﺳﺖ، ...
5⃣5⃣4⃣ 5 5⃣5⃣4⃣
ما دو ﺗﺎ ﺟﺎن دارﯾﻢ: ﯾﮑﯽ ﺟﺎنِ ﻣﺮﺑﻮط ﺑه اﺻﻞِ ﻣﺎﺳﺖ و ﯾﮑﯽ ﺟﺎﻧﯽ ﺳﺖ ﮐه ﻣﺎ در ذھﻦ ﺑﺎﻓﺘﯿﻢ. ﻗﺒﻞ از اﯾﻨﮑه واردِ ذھﻦ ﺷﻮﯾﻢ، ﻣﺎ روح ھﺴﺘﯿﻢ و زﻧﺪه ھﺴﺘﯿﻢ، وﻗﺘﯽ ھﻢ ﮐه ﻣﯽ ﻣﯿﺮﯾﻢ، ﺑﺎز ھﻢ روح ھﺴﺘﯿﻢ و زﻧﺪه ھﺴﺘﯿﻢ؛ وﻟﯽ اﯾﻦ زﻧﺪﮔﯽِ ﺑه اﺻﻄﻼح ﺑَﺪَﻟﯽ در ذھﻦ، ﻣﺎ را ﺑه اﺷﺘﺒﺎه اﻧﺪاﺧﺘه!.
اﯾﻨﻄﻮری ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ: ﻣﺎ از ﺟﻨﺲِ ھﺸﯿﺎری ھﺴﺘﯿﻢ، از ﺟﻨﺲِ ﺧﺪا، از ﺟﻨﺲِ ﺧﺪاﺋﯿﺖ ھﺴﺘﯿﻢ. اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع، در ﻣﺮﮐﺰِ آﻣﻮزشِ ﻣﻮﻻﻧﺎﺳﺖ، ﮐه: ﻣﺎ از ﺟﻨﺴﯽ ھﺴﺘﯿﻢ ﮐه ﻧﻤﯽ ﺷﻮد از آن ﮐُﭙﯽ ﮔﺮﻓﺖ. ﻧﻤﯽ ﺷﻮد در آن دﺳﺖ ﺑُﺮد.
وﻟﯽ ﻣﺎ از آن ﯾﮏ ﮐُﭙﯽ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ!. ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ اﯾﻦ ﮐُﭙﯽ، ﺑﺮاﺑﺮِ اﺻﻞ اﺳﺖ.
ﯾﻌﻨﯽ: ﻣﺎ از آن زﻧﺪﮔﯽِ زﻧﺪه ﮐه ﺧﻮدﻣﺎن ھﺴﺘﯿﻢ، ﯾﮏ ﮐُﭙﯽِ ﺟﻌﻠﯽ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ، اﺻﻞ و ﻧَﺴَﺐ ﻧﺪارد، اﺳﻤﺶ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ. اﯾﻦ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﯾﮏ ﺟﺎن ھﻢ دارد. ھﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﻤﺎ دردﺗﺎن ﻣﯽ آﯾﺪ، ھﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﺑه ﺷﻤﺎ ﺑﺮﻣﯽ ﺧﻮرد، اﯾﻦ ﺟﺎنِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ ﮐه آزار ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ، وﮔﺮ آن ﺟﺎنِ اﺻﻠﯽ ﺗﺎن اھﻤﯿﺖ ﻧﻤﯽ دھﺪ ﮐه ﮐﺴﯽ ﭘﻮلِ ﺷﻤﺎ را ﻣﯽ دھﺪ؛ ﯾﺎ ﻧﻤﯽ دھﺪ!، ﭘﻮل ﺷﻤﺎ ھﺰار دﻻر اﺳﺖ؛ ﯾﺎ ﻣﺜﻼً ده ﻣﯿﻠﯿﻮن دﻻر اﺳﺖ!، ﺑﺮای آن، ﻣﮭﻢ ﻧﯿﺴﺖ. ﺑﺮای اﯾﻦ ﺟﺎنِ ﺑَﺪَﻟﯽِ ﮐُﭙﯽِ ﺟﻌﻠﯽ ﻣﮭﻢ اﺳﺖ، ﺑﺮای اﯾﻨﮑه ﺑﺮ اﺳﺎسِ آﻧﮭﺎ زﻧﺪه ﺳﺖ.
ﺷﻤﺎ ﺣﺎﺿﺮﯾﺪ اﯾﻦ ﺣﻘﯿﻘﺖ را ﻗﺒﻮل ﮐﻨﯿﺪ ﮐه اﯾﻦ «ﻣﻦِ» ﺟﻌﻠﯽ ﺳﺖ؟، ﺑﺮای اﯾﻨﮑه ﻧﻈﯿﺮ ﺷﻤﺎ و ﻧﻈﯿﺮِ ﺧﺪا را در اﯾﻦ ﺟﮭﺎن، ﻧﻤﯽ ﺷﻮد ﺳﺎﺧﺖ. ﺑﯽ ﻧﻈﯿﺮ اﺳﺖ!. ﺷﻤﺎ ھﻢ ﺑﯽ ﻧﻈﯿﺮﯾﺪ.
5⃣5⃣4⃣ 6 5⃣5⃣4⃣
اﯾﻨﻄﻮری ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ: ﻣﺎ از ﺟﻨﺲِ ھﺸﯿﺎری ھﺴﺘﯿﻢ، از ﺟﻨﺲِ ﺧﺪا، از ﺟﻨﺲِ ﺧﺪاﺋﯿﺖ ھﺴﺘﯿﻢ. اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع، در ﻣﺮﮐﺰِ آﻣﻮزشِ ﻣﻮﻻﻧﺎﺳﺖ، ﮐه: ﻣﺎ از ﺟﻨﺴﯽ ھﺴﺘﯿﻢ ﮐه ﻧﻤﯽ ﺷﻮد از آن ﮐُﭙﯽ ﮔﺮﻓﺖ. ﻧﻤﯽ ﺷﻮد در آن دﺳﺖ ﺑُﺮد.
وﻟﯽ ﻣﺎ از آن ﯾﮏ ﮐُﭙﯽ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ!. ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ اﯾﻦ ﮐُﭙﯽ، ﺑﺮاﺑﺮِ اﺻﻞ اﺳﺖ.
ﯾﻌﻨﯽ: ﻣﺎ از آن زﻧﺪﮔﯽِ زﻧﺪه ﮐه ﺧﻮدﻣﺎن ھﺴﺘﯿﻢ، ﯾﮏ ﮐُﭙﯽِ ﺟﻌﻠﯽ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ، اﺻﻞ و ﻧَﺴَﺐ ﻧﺪارد، اﺳﻤﺶ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ. اﯾﻦ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﯾﮏ ﺟﺎن ھﻢ دارد. ھﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﻤﺎ دردﺗﺎن ﻣﯽ آﯾﺪ، ھﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﺑه ﺷﻤﺎ ﺑﺮﻣﯽ ﺧﻮرد، اﯾﻦ ﺟﺎنِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ ﮐه آزار ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ، وﮔﺮ آن ﺟﺎنِ اﺻﻠﯽ ﺗﺎن اھﻤﯿﺖ ﻧﻤﯽ دھﺪ ﮐه ﮐﺴﯽ ﭘﻮلِ ﺷﻤﺎ را ﻣﯽ دھﺪ؛ ﯾﺎ ﻧﻤﯽ دھﺪ!، ﭘﻮل ﺷﻤﺎ ھﺰار دﻻر اﺳﺖ؛ ﯾﺎ ﻣﺜﻼً ده ﻣﯿﻠﯿﻮن دﻻر اﺳﺖ!، ﺑﺮای آن، ﻣﮭﻢ ﻧﯿﺴﺖ. ﺑﺮای اﯾﻦ ﺟﺎنِ ﺑَﺪَﻟﯽِ ﮐُﭙﯽِ ﺟﻌﻠﯽ ﻣﮭﻢ اﺳﺖ، ﺑﺮای اﯾﻨﮑه ﺑﺮ اﺳﺎسِ آﻧﮭﺎ زﻧﺪه ﺳﺖ.
ﺷﻤﺎ ﺣﺎﺿﺮﯾﺪ اﯾﻦ ﺣﻘﯿﻘﺖ را ﻗﺒﻮل ﮐﻨﯿﺪ ﮐه اﯾﻦ «ﻣﻦِ» ﺟﻌﻠﯽ ﺳﺖ؟، ﺑﺮای اﯾﻨﮑه ﻧﻈﯿﺮ ﺷﻤﺎ و ﻧﻈﯿﺮِ ﺧﺪا را در اﯾﻦ ﺟﮭﺎن، ﻧﻤﯽ ﺷﻮد ﺳﺎﺧﺖ. ﺑﯽ ﻧﻈﯿﺮ اﺳﺖ!. ﺷﻤﺎ ھﻢ ﺑﯽ ﻧﻈﯿﺮﯾﺪ.
5⃣5⃣4⃣ 6 5⃣5⃣4⃣
اﮔﺮ ﺷﻤﺎ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﮐﻨﯿﺪ و در ﺧﻮدﺗﺎن ﺟﺎ ﺑﯿﻨﺪازﯾﺪ،
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ: ﺣﺎﻻ ﮐه ﭼﯿﺰھﺎﯾﯽ، ﺑه اﯾﻦ ﺟﺎنِ ﻣﻦ؛ ﯾﺎ ذھﻦِ ﻣﻦ، ﯾﺎ «ﻣﻦِ» ﻣﻦ، ﺑﺮﻣﯽ ﺧﻮرد، ﻧﻤﯽ ﺧﻮاھﻢ ﺑﺮﺑﺨﻮرد، ﻣﯽ ﺧﻮاھﻢ اﯾﻦ «ﻣﻦ» ﮐﻮﭼﮏ ﺷﻮد. ﻣﯽ ﺧﻮاھﻢ از ﺑﯿﻦ ﺑﺮود.
ﺷﻤﺎ اﮔﺮ اﯾﻦ ﻟﺤﻈه، روی ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪن ﺗﺎن ﺗﻤﺮﮐﺰ ﮐﻨﯿﺪ، ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﮐه ﻓﮑﺮ ﻗﻄﻊ ﻣﯽ ﺷﻮد. آن ﻣﻮﻗﻊ ﮐه ﺑﺎ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ، ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ: ﻣﺮاﻗﺒﮥ ﺗﻨﻔﺲ. ﮐه آﺳﺎن ﺗﺮﯾﻦ راهِ رﯾﻠﮑﺲ ﺷﺪن اﺳﺖ. ﺷﻤﺎ ھﺸﯿﺎراﻧه ﺑﺎ ﻧﻔﺲ ﺗﺎن ﺣﺮﮐﺖ ﮐﻨﯿﺪ، ﯾﮑﺪﻓﻌه ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﮐه ﺑﺪن ﺗﺎن آرام ﺷﺪ، ﭼﺮا؟، ﭼﻮن ذھﻦ ﺧﺎﻣﻮش ﻣﯽ ﺷﻮد.
وﻗﺘﯽ آن ﻟﺤﻈه، ذھﻦﺗﺎن ﺧﺎﻣﻮش ﻣﯽ ﺷﻮد، ﺷﻤﺎ ﻣُﺮده اﯾﺪ؟!، " ﻧه." ﻧﻤﺮدﯾﺪ، ﻓﻘﻂ اﯾﻦ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺧﺎﻣﻮش ﺷﺪه .
ﺣﺎﻻ، ﻣﻮﻻﻧﺎ ﻣﻄﺮح ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐه اﯾﻦ ﮐُﺸﺘﻦِ ﺳﯿﺴﺘﻢِ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺮدن و ﻗﻀﺎوت ﮐه ﺑﺎﻻیِ ﻧﻮد در ﺻﺪِ ھﺸﯿﺎریِ زﻧﺪۀ ﻣﺎ را ﺟﺬب ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺳﺒﺐِ از ﮐﺎر اُﻓﺘﺎدنِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﻣﯽ ﺷﻮد.
اﮔﺮ ﺷﻤﺎ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﮐﻨﯿﺪ، ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ: ﻣﻦ ﺑﺮای ﭼه ﻗﻀﺎوت و ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ!، اﺻﻼً ﺑه ﻣﻦ ﭼه!، ﻣﻦ ﺣﻮاس ام ﺑه ﺧﻮدم اﺳﺖ.
اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ھﻢ ﻣﯽ داﻧﯿﺪ ﮐه ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﯿﺪ از ﺑﯿﺮون زﻧﺪﮔﯽ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ، ھﻤﺎﻧﻄﻮر ﮐه ﻏﺰل ﺑه ﻣﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ و ﺻﺪھﺎ ﺑﺎر ھﻢ ﮔﻔﺘﯿﻢ.
ﭘﺲ ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ، ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮاھﻢ ﺧﻮب و ﺑﺪ ﮐﻨﻢ ﮐه ﺑﺒﯿﻨﻢ اﯾﻨﺠﺎ ﭼﯿﺰی ﺧﻮب ھﺴﺖ، ﺑه ﺧﻮدم اﺿﺎﻓه ﮐﻨﻢ و ﺑﺪ ھﻢ ﺑه ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮط ﻧﯿﺴﺖ، اﯾﻦ ﮐﺎر را ﻧﻤﯽ ﺧﻮاھﻢ ﺑﮑﻨﻢ.
از ﺑﯿﺮون ﮐه ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﻢ زﻧﺪﮔﯽ و ھﻮﯾﺖ و ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﮕﯿﺮم، ﺑﺮای ﭼه اﯾﻨﻘﺪر ﻗﻀﺎوت ﻣﯽ ﮐﻨﻢ؟!. اﯾﻦ ﻗﻀﺎوت، ﻓﻘﻂ ﺳﺒﺐِ ﺑﻘﺎیِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ.
5⃣5⃣4⃣ 7 5⃣5⃣4⃣
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ: ﺣﺎﻻ ﮐه ﭼﯿﺰھﺎﯾﯽ، ﺑه اﯾﻦ ﺟﺎنِ ﻣﻦ؛ ﯾﺎ ذھﻦِ ﻣﻦ، ﯾﺎ «ﻣﻦِ» ﻣﻦ، ﺑﺮﻣﯽ ﺧﻮرد، ﻧﻤﯽ ﺧﻮاھﻢ ﺑﺮﺑﺨﻮرد، ﻣﯽ ﺧﻮاھﻢ اﯾﻦ «ﻣﻦ» ﮐﻮﭼﮏ ﺷﻮد. ﻣﯽ ﺧﻮاھﻢ از ﺑﯿﻦ ﺑﺮود.
ﺷﻤﺎ اﮔﺮ اﯾﻦ ﻟﺤﻈه، روی ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪن ﺗﺎن ﺗﻤﺮﮐﺰ ﮐﻨﯿﺪ، ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﮐه ﻓﮑﺮ ﻗﻄﻊ ﻣﯽ ﺷﻮد. آن ﻣﻮﻗﻊ ﮐه ﺑﺎ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ، ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ: ﻣﺮاﻗﺒﮥ ﺗﻨﻔﺲ. ﮐه آﺳﺎن ﺗﺮﯾﻦ راهِ رﯾﻠﮑﺲ ﺷﺪن اﺳﺖ. ﺷﻤﺎ ھﺸﯿﺎراﻧه ﺑﺎ ﻧﻔﺲ ﺗﺎن ﺣﺮﮐﺖ ﮐﻨﯿﺪ، ﯾﮑﺪﻓﻌه ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ ﮐه ﺑﺪن ﺗﺎن آرام ﺷﺪ، ﭼﺮا؟، ﭼﻮن ذھﻦ ﺧﺎﻣﻮش ﻣﯽ ﺷﻮد.
وﻗﺘﯽ آن ﻟﺤﻈه، ذھﻦﺗﺎن ﺧﺎﻣﻮش ﻣﯽ ﺷﻮد، ﺷﻤﺎ ﻣُﺮده اﯾﺪ؟!، " ﻧه." ﻧﻤﺮدﯾﺪ، ﻓﻘﻂ اﯾﻦ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺧﺎﻣﻮش ﺷﺪه .
ﺣﺎﻻ، ﻣﻮﻻﻧﺎ ﻣﻄﺮح ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐه اﯾﻦ ﮐُﺸﺘﻦِ ﺳﯿﺴﺘﻢِ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺮدن و ﻗﻀﺎوت ﮐه ﺑﺎﻻیِ ﻧﻮد در ﺻﺪِ ھﺸﯿﺎریِ زﻧﺪۀ ﻣﺎ را ﺟﺬب ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺳﺒﺐِ از ﮐﺎر اُﻓﺘﺎدنِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﻣﯽ ﺷﻮد.
اﮔﺮ ﺷﻤﺎ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﮐﻨﯿﺪ، ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ: ﻣﻦ ﺑﺮای ﭼه ﻗﻀﺎوت و ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ!، اﺻﻼً ﺑه ﻣﻦ ﭼه!، ﻣﻦ ﺣﻮاس ام ﺑه ﺧﻮدم اﺳﺖ.
اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ھﻢ ﻣﯽ داﻧﯿﺪ ﮐه ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﯿﺪ از ﺑﯿﺮون زﻧﺪﮔﯽ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ، ھﻤﺎﻧﻄﻮر ﮐه ﻏﺰل ﺑه ﻣﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ و ﺻﺪھﺎ ﺑﺎر ھﻢ ﮔﻔﺘﯿﻢ.
ﭘﺲ ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ، ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮاھﻢ ﺧﻮب و ﺑﺪ ﮐﻨﻢ ﮐه ﺑﺒﯿﻨﻢ اﯾﻨﺠﺎ ﭼﯿﺰی ﺧﻮب ھﺴﺖ، ﺑه ﺧﻮدم اﺿﺎﻓه ﮐﻨﻢ و ﺑﺪ ھﻢ ﺑه ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮط ﻧﯿﺴﺖ، اﯾﻦ ﮐﺎر را ﻧﻤﯽ ﺧﻮاھﻢ ﺑﮑﻨﻢ.
از ﺑﯿﺮون ﮐه ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﻢ زﻧﺪﮔﯽ و ھﻮﯾﺖ و ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﮕﯿﺮم، ﺑﺮای ﭼه اﯾﻨﻘﺪر ﻗﻀﺎوت ﻣﯽ ﮐﻨﻢ؟!. اﯾﻦ ﻗﻀﺎوت، ﻓﻘﻂ ﺳﺒﺐِ ﺑﻘﺎیِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ.
5⃣5⃣4⃣ 7 5⃣5⃣4⃣
ھﻤﺎﻧﻄﻮر ﮐه ﻋﺮض ﮐﺮدم، اﺑﯿﺎﺗﯽ از ﻣﺜﻨﻮی ﺧﻮاھﯿﻢ ﺧﻮاﻧﺪ و ﺑﻌﺪ دوﺑﺎره ﺑه ﻏﺰلِ ﻣﺎن ﺑﺮﺧﻮاھﯿﻢ ﮔﺸﺖ، ﺷﺎﯾﺪ ﺷﻤﺎ اﯾﻦ اﺑﯿﺎت را آﻧﻘﺪر ﺑﺨﻮاﻧﯿﺪ ﮐه ﺣﻔﻆ ﺷﻮﯾﺪ، ﮐﻤﮏ زﯾﺎدی ﺑه ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:
ﻣﻮﻟﻮی، ﻣﺜﻨﻮی، دﻓﺘﺮ ﺳﻮم، ﺑﯿﺖ ۴۵٨٠
از ﺳﻮی دوزخ ﺑه زﻧﺠﯿﺮ ﮔﺮان
ﻣﯽ ﮐِﺸﻤْﺘﺎن ﺗﺎ ﺑﮭﺸﺖِ ﺟﺎودان
اﯾﻦ ﺧﻮب و ﺑﺪ، زﻧﺠﯿﺮ اﺳﺖ.
اﮔﺮ، ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻮﺟه ﺷﻮﯾﺪ ﮐه: وارد ذھﻦ ﺷﺪه اﯾﺪ، ﻣﻦِ ذھﻨﯽ درﺳﺖ ﮐﺮده اﯾﺪ، ﺑﻮﺳﯿﻠﮥ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺑه ﺳﻄﺢ آﻣﺪه و ﺑه ﻧﺴﺒﺖ ھﺎ ﭼﺴﺒﯿﺪه اﯾﺪ و از آن ﻧﺴﺒﺖ ھﺎ ھﻮﯾﺖ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﺪ و ﺷﻤﺎ آن ﻧﺴﺒﺖ ھﺎ را ارزﯾﺎﺑﯽ و ﻗﻀﺎوت ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ، اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع ﺷﻤﺎ را در اﯾﻦ زِھﺪان ﻧﮕه داﺷﺘه و اﯾﻦ ﮐﺎرِ درﺳﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ.
وﻟﯽ ﺑه ھﺮ ﺣﺎل، ھﺮ وﺿﻌﯿﺘﯽ دارﯾﺪ، ﺣﻮاس ﺗﺎن ﻧﯿﺴﺖ ﮐه ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻣﯿﻞ و رﺿﺎﯾﺖ و ﺑﺎ ﺗﺴﻠﯿﻢ وﺑﺎ ﭘﺬﯾﺮشِ اﺗﻔﺎقِ اﯾﻦ ﻟﺤﻈه، ﺑه ﺳﻮیِ ﻓﻀﺎیِ ﯾﮑﺘﺎﯾﯽ ﺑﺮوﯾﺪ و از اﯾﻦ ذھﻦ زاﯾﯿﺪه ﺷﻮﯾﺪ،
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﺧﺪا؛ ﯾﺎ زﻧﺪﮔﯽ، ﺷﻤﺎ؛ ﯾﺎ ھﺮ ﮐﺴﯽ را ﺑﺎ زﻧﺠﯿﺮِ ﺑﺴﯿﺎر ﮐﻠﻔﺖ، (اﯾﻦ زﻧﺠﯿﺮِ ﮐُﻠُﻔﺖ، ھﻤﯿﻦ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﻗﻀﺎوت اﺳﺖ) از ﺟﮭﻨﻢ ﺑه ﺑﮭﺸﺖِ ﺟﺎودان ﻣﯽ ﮐِﺸَﺪ
ﺷﻤﺎ اﻵن ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﮐه ﺑﺎ ﻣﯿﻞ ﺧﻮدﺗﺎن ﺑﺎ ﺗﺴﻠﯿﻢ و رﺿﺎﯾﺖ و ﺑﺎ ﺧﺸﻨﻮدی ﻣﯽ روﯾﺪ؟؛ ﯾﺎ ﻧه ﻧﺎآﮔﺎھﺎﻧه، ﻣﺮﺗﺐ ﻗﻀﺎوت و ﺑﺪ و ﺧﻮب ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ و اﯾﻦ ﻗﻀﺎوت و ﺑﺪ و ﺧﻮب، ﯾﮏ زﻧﺠﯿﺮِ ﺑﺴﯿﺎر ﻣﺤﮑﻢ در ﺷﻤﺎ اﺳﺖ؛ وﻟﯽ ﻣﺂﻻً ﺑه آن ﺳﻮ ﮐﺸﯿﺪه ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ. درﺳﺖ اﺳﺖ ﮐه ﺷﻤﺎ رو ﺑه دﻧﯿﺎ ھﺴﺘﯿﺪ: "ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮاھﻢ اﺿﺎﻓه ﮐﻨﻢ و ... "؛ وﻟﯽ ﺑه ھﺮ ﺣﺎل، ﺑﺎ درد و ﻣﺸﻘﺖ زﯾﺎد، ﺑه آن ﺳﻤﺖ ﮐﺸﯿﺪه ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ و ھﯿﭻ راھﯽ ھﻢ وﺟﻮد ﻧﺪارد. اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ﺑﺪاﻧﯿﺪ.
5⃣5⃣4⃣ 8 5⃣5⃣4⃣
ﻣﻮﻟﻮی، ﻣﺜﻨﻮی، دﻓﺘﺮ ﺳﻮم، ﺑﯿﺖ ۴۵٨٠
از ﺳﻮی دوزخ ﺑه زﻧﺠﯿﺮ ﮔﺮان
ﻣﯽ ﮐِﺸﻤْﺘﺎن ﺗﺎ ﺑﮭﺸﺖِ ﺟﺎودان
اﯾﻦ ﺧﻮب و ﺑﺪ، زﻧﺠﯿﺮ اﺳﺖ.
اﮔﺮ، ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻮﺟه ﺷﻮﯾﺪ ﮐه: وارد ذھﻦ ﺷﺪه اﯾﺪ، ﻣﻦِ ذھﻨﯽ درﺳﺖ ﮐﺮده اﯾﺪ، ﺑﻮﺳﯿﻠﮥ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺑه ﺳﻄﺢ آﻣﺪه و ﺑه ﻧﺴﺒﺖ ھﺎ ﭼﺴﺒﯿﺪه اﯾﺪ و از آن ﻧﺴﺒﺖ ھﺎ ھﻮﯾﺖ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﺪ و ﺷﻤﺎ آن ﻧﺴﺒﺖ ھﺎ را ارزﯾﺎﺑﯽ و ﻗﻀﺎوت ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ، اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع ﺷﻤﺎ را در اﯾﻦ زِھﺪان ﻧﮕه داﺷﺘه و اﯾﻦ ﮐﺎرِ درﺳﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ.
وﻟﯽ ﺑه ھﺮ ﺣﺎل، ھﺮ وﺿﻌﯿﺘﯽ دارﯾﺪ، ﺣﻮاس ﺗﺎن ﻧﯿﺴﺖ ﮐه ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻣﯿﻞ و رﺿﺎﯾﺖ و ﺑﺎ ﺗﺴﻠﯿﻢ وﺑﺎ ﭘﺬﯾﺮشِ اﺗﻔﺎقِ اﯾﻦ ﻟﺤﻈه، ﺑه ﺳﻮیِ ﻓﻀﺎیِ ﯾﮑﺘﺎﯾﯽ ﺑﺮوﯾﺪ و از اﯾﻦ ذھﻦ زاﯾﯿﺪه ﺷﻮﯾﺪ،
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﺧﺪا؛ ﯾﺎ زﻧﺪﮔﯽ، ﺷﻤﺎ؛ ﯾﺎ ھﺮ ﮐﺴﯽ را ﺑﺎ زﻧﺠﯿﺮِ ﺑﺴﯿﺎر ﮐﻠﻔﺖ، (اﯾﻦ زﻧﺠﯿﺮِ ﮐُﻠُﻔﺖ، ھﻤﯿﻦ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﻗﻀﺎوت اﺳﺖ) از ﺟﮭﻨﻢ ﺑه ﺑﮭﺸﺖِ ﺟﺎودان ﻣﯽ ﮐِﺸَﺪ
ﺷﻤﺎ اﻵن ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﮐه ﺑﺎ ﻣﯿﻞ ﺧﻮدﺗﺎن ﺑﺎ ﺗﺴﻠﯿﻢ و رﺿﺎﯾﺖ و ﺑﺎ ﺧﺸﻨﻮدی ﻣﯽ روﯾﺪ؟؛ ﯾﺎ ﻧه ﻧﺎآﮔﺎھﺎﻧه، ﻣﺮﺗﺐ ﻗﻀﺎوت و ﺑﺪ و ﺧﻮب ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ و اﯾﻦ ﻗﻀﺎوت و ﺑﺪ و ﺧﻮب، ﯾﮏ زﻧﺠﯿﺮِ ﺑﺴﯿﺎر ﻣﺤﮑﻢ در ﺷﻤﺎ اﺳﺖ؛ وﻟﯽ ﻣﺂﻻً ﺑه آن ﺳﻮ ﮐﺸﯿﺪه ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ. درﺳﺖ اﺳﺖ ﮐه ﺷﻤﺎ رو ﺑه دﻧﯿﺎ ھﺴﺘﯿﺪ: "ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮاھﻢ اﺿﺎﻓه ﮐﻨﻢ و ... "؛ وﻟﯽ ﺑه ھﺮ ﺣﺎل، ﺑﺎ درد و ﻣﺸﻘﺖ زﯾﺎد، ﺑه آن ﺳﻤﺖ ﮐﺸﯿﺪه ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ و ھﯿﭻ راھﯽ ھﻢ وﺟﻮد ﻧﺪارد. اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ﺑﺪاﻧﯿﺪ.
5⃣5⃣4⃣ 8 5⃣5⃣4⃣