چو به ظاهر تو سمعنا و اعطینا گفتی
ظاهر آنگه شود این به به نهان نستیزی
یعنی اگر تو در ظاهر گفتی؛ ما به خدا گفتیم که حرف تو را شنیدیم و اطاعت میکنیم. می گوید تو به زبان گفتی. در واقع آن تصویر روی آیینه ست که این را گفته. به ظاهر گفتی.
چو به ظاهر تو سمعنا و اعطینا گفتی / یعنی گفتی من پیغام تو را شنیدم و اطاعت میکنم. این می گوید موقعی در تو ظاهر میشود؛ موقعی تو را تسخیر می کند که بگذاری این در تو بیان بشود؛ این در تو اظهار بشود . و این موقعی انجام میشود که در نهان؛ در دردون ستیزه نکنی. یعنی با این لحظه ستیزه نکنی. یعنی آنطور که زندگی در این لحظه گشوده میشود جلو شما، آن را بپذیری و باهاش ستیزه نکنی.
2⃣1⃣ 19 2⃣1⃣
ظاهر آنگه شود این به به نهان نستیزی
یعنی اگر تو در ظاهر گفتی؛ ما به خدا گفتیم که حرف تو را شنیدیم و اطاعت میکنیم. می گوید تو به زبان گفتی. در واقع آن تصویر روی آیینه ست که این را گفته. به ظاهر گفتی.
چو به ظاهر تو سمعنا و اعطینا گفتی / یعنی گفتی من پیغام تو را شنیدم و اطاعت میکنم. این می گوید موقعی در تو ظاهر میشود؛ موقعی تو را تسخیر می کند که بگذاری این در تو بیان بشود؛ این در تو اظهار بشود . و این موقعی انجام میشود که در نهان؛ در دردون ستیزه نکنی. یعنی با این لحظه ستیزه نکنی. یعنی آنطور که زندگی در این لحظه گشوده میشود جلو شما، آن را بپذیری و باهاش ستیزه نکنی.
2⃣1⃣ 19 2⃣1⃣
اگر ما با یک کلمه بخواهیم آن فضای زیر تصویر در آیینه را که در واقع فضای زیر این من ذهنی هم هست تعریف کنیم با یک کلمه، آن پذیرش است. پذیرش خاصیت مهم آن فضاست. هر چی که تو آن بگذارید جا میشود. شما دیدید جلو آیینه یک نفر بیاد دو نفر بیاد؛ تا زمانی که آیینه سطحش اجازه می دهد هزارتا چیز بیاد؛ ده هزارتا چیز بیاد در درون آیینه جا میشود؛ جا وجود دارد. ولی در داخل این تصویری که روی آیینه هست هیچی جا وجود ندارد. در نفس ما هم هیچی جا وجود ندارد. بنابراین تنها کلمهای که می تواند به تمام و کمال این من ذهنی یا نفس ما را تعریف کند آن (نه) هست. که به همه چی می گوید نه و با این نه گفتن جدائیش را از دیگران تثبیت می کند و ضد عشقه؛ ضد وحدته. نفس و من ذهنی ضد یکی شدنه؛ ضد عشقه. آن فضای زیر این نفس که لایتناهیه؛ آن یکی شدنه؛ وحدته؛ پذیرشه و همه این چیزها. پس بنابراین برای اینکه دیگر این را بشنوی؛ پیغام خدا را بشنوی، باید آن فضاداری بشوی. برای اینکه آن فضاداری بشی؛ تازه بفهمی پیغام خدا چی بوده، اگر ستیزه بکنی دیگر آن نمی توانی بشوی. پس همین به ظاهر میگویی و متوجه نمی شوی چی میگویی.
2⃣1⃣ 20 2⃣1⃣
2⃣1⃣ 20 2⃣1⃣
در تجلی بنماید دو جهان چون ذرات
گر شوی ذره با چون کوه گران نستیزی
اگر که تو ذره بشی مثل کوه بزرگ؛ گران، ستیزه نکنی که ما این کار را میکنیم وقتی داخل من ذهنی هستیم با رویداد این لحظه ستیزه نکنیم؛ اصلا یکی از ساده ترین و مهم ترین تمرینات معنوی این که ما هر لحظه را بپذیریم. این لحظه را بپذیریم؛ لحظه بعد را بپذیریم؛ لحظه بعد را بپذیریم. این معنیش این نیست که در بیرون ما نخواهیم وضعیتها را عوض بکنیم؛ ولی این لحظه را بپذیریم که بتوانیم به خرد اعماق وجودمان برسیم و آن فضاداری زیر این تصویر ما رو؛ اعمال ما را و گفتار ما را هدایت کند.
اگر ما دو جهان؛ یعنی همان جهان زیر تصویر در آیینه و جهان بیرون؛ جهان خلق شده؛ جهان خلق نشده؛ جهان خلق شده؛ دو جهان. می گوید اگر تو ستیزه نکنی مثل کوه گران، تبدیل میشی به یک هوشیاری؛ به یک آگاهی که فضای خالیست. فقط یک آگاهیست. میشی یک ذره مثل؛ هیچ. بنابراین شما می بینین که؛ اولا که هیچ حجم و وزن ندارید؛ پرواز میکنید. در تجلی بنماید دو جهان چون ذرات / بعد آن موقع این جهان خلق شده را هم بصورت ذرات تو می بینی. بصورت جسم جامد نمی بینی.
2⃣1⃣ 21 2⃣1⃣
گر شوی ذره با چون کوه گران نستیزی
اگر که تو ذره بشی مثل کوه بزرگ؛ گران، ستیزه نکنی که ما این کار را میکنیم وقتی داخل من ذهنی هستیم با رویداد این لحظه ستیزه نکنیم؛ اصلا یکی از ساده ترین و مهم ترین تمرینات معنوی این که ما هر لحظه را بپذیریم. این لحظه را بپذیریم؛ لحظه بعد را بپذیریم؛ لحظه بعد را بپذیریم. این معنیش این نیست که در بیرون ما نخواهیم وضعیتها را عوض بکنیم؛ ولی این لحظه را بپذیریم که بتوانیم به خرد اعماق وجودمان برسیم و آن فضاداری زیر این تصویر ما رو؛ اعمال ما را و گفتار ما را هدایت کند.
اگر ما دو جهان؛ یعنی همان جهان زیر تصویر در آیینه و جهان بیرون؛ جهان خلق شده؛ جهان خلق نشده؛ جهان خلق شده؛ دو جهان. می گوید اگر تو ستیزه نکنی مثل کوه گران، تبدیل میشی به یک هوشیاری؛ به یک آگاهی که فضای خالیست. فقط یک آگاهیست. میشی یک ذره مثل؛ هیچ. بنابراین شما می بینین که؛ اولا که هیچ حجم و وزن ندارید؛ پرواز میکنید. در تجلی بنماید دو جهان چون ذرات / بعد آن موقع این جهان خلق شده را هم بصورت ذرات تو می بینی. بصورت جسم جامد نمی بینی.
2⃣1⃣ 21 2⃣1⃣
یکی از توهم هایی که ما درست کردهایم؛ در واقع من ذهنی درست کرده همین بدن ماست. بدن ما بنظر میاد که یک جسم جامدیست. ولی علم فیزیک و بیولوژی به ما می گوید که همچین چیزی وجود ندارد. اگر شما یک اتم را در نظر بگیرین، اتم یک هسته دارد و الکترون دارد که الکترون در مدارات این هسته میگردد. این خیلی چیز ساده است . حالا یک چیز علمی نیست واقعا. ولی اگر شما یک زمین فوتبال در نظر بگیرین و یک توپ فوتبال. توپ فوتبال را بگذارین در مرکز زمین فوتبال؛ فاصله بین هسته و اولین الکترون به اندازه زمین فوتبال هست. به اندازه شعاع زمین فوتبال هست. پس می بینیند که بین هسته و اولین الکترون خالیه. و حتی توی هسته که میدانید متجاوز از صد و بیست؛ یک موقع می گفتیم پروتون هست؛ نوترون هست؛ پوزیترون هست، الان متجاوز از صد و بیست ذره پیدا کردند و فاصله این ذرات باز هم خالیه. نتیجه. نتیجه اینکه 9/99 % این بدن ما؛ فیزیکدانان؛ علم، می گویند خالیه. خالی یعنی شبیه فضای زیر آن تصویر در آیینه ست. خلاء ست. همچنین چیز جامدی ما نیستیم. تازه آن چیزی که یک ذره بنظر جامد میاد آن شبیه نت موسیقی ست. پس بنابراین جامد بودن این بدن ما؛ این دست ما، یک توهمه که من ذهنی ایجاد می کند. به هر صورت ما با چشم مان و ذهنمان می توانیم جهان را ببینیم و آن بینش دقیق علمی را نداریم.
2⃣1⃣ 22 2⃣1⃣
2⃣1⃣ 22 2⃣1⃣
مولانا در این شعر به ما می گوید :
در تجلی بنماید دو جهان چون ذرات
دو جهان یعنی فضای هنوز خلق نشده. زیرا تصویر آیینه و فضای خلق شده یا دریا یا موجهای روی دریا هر دو بنظر میاد . شما میدانید این موجهای کوچولوی سطح دریا هم از جنس دریاست؛ از جنس آب است، ولی موقتا بصورت موجه. وجود ما هم همین طورهست. وجود ما هم روی دریای هستی بصورت موج کوچیکه. می رویم بالا؛ میایم پایین. همه ما اینطوریم. یک سری از ماها که هم عصر هستیم در یک موجی میرویم بالا بعد میایم پایین؛ بالاخره یک سری دیگر میان؛ آنها هم میان پایین. موقتا این هوشیاری در این تن خودشو اظهار می کند. بسیار بسیار موقت. بهرحال باید اجازه بدهیم این هوشیاری و این زندگی خودش بیان بکند؛ اظهار کند در این لحظه و مزاحمش نشویم. ما با هوشیاری نفس آلوده خودمان مزاحم این اظهار زندگی هستیم. به زندگی خودتان توجه کنید؛ خواهید دید که همینطور هست.
2⃣1⃣ 23 2⃣1⃣
در تجلی بنماید دو جهان چون ذرات
دو جهان یعنی فضای هنوز خلق نشده. زیرا تصویر آیینه و فضای خلق شده یا دریا یا موجهای روی دریا هر دو بنظر میاد . شما میدانید این موجهای کوچولوی سطح دریا هم از جنس دریاست؛ از جنس آب است، ولی موقتا بصورت موجه. وجود ما هم همین طورهست. وجود ما هم روی دریای هستی بصورت موج کوچیکه. می رویم بالا؛ میایم پایین. همه ما اینطوریم. یک سری از ماها که هم عصر هستیم در یک موجی میرویم بالا بعد میایم پایین؛ بالاخره یک سری دیگر میان؛ آنها هم میان پایین. موقتا این هوشیاری در این تن خودشو اظهار می کند. بسیار بسیار موقت. بهرحال باید اجازه بدهیم این هوشیاری و این زندگی خودش بیان بکند؛ اظهار کند در این لحظه و مزاحمش نشویم. ما با هوشیاری نفس آلوده خودمان مزاحم این اظهار زندگی هستیم. به زندگی خودتان توجه کنید؛ خواهید دید که همینطور هست.
2⃣1⃣ 23 2⃣1⃣
ز زمان و ز مکان باز رهی گر تو ز خود
چو زمان بگذری و چو مکان نستیزی
باز رهی؛ همینطور که می بینین می گوید باز رهی. می گوید از زمان و از مکان باز می رهی. پس ما افتادیم در زمان و مکان. یعنی همان تمثیل آیینه را در نظر بگیرید. آن تصویری که روی آیینه هست؛ افتاده تو زمان و مکان. یعنی تصویر روی آیینه فقط در گذشته و آینده زندگی می کند. این من ذهنی ما فقط گذشته و آینده را می شناسد. فضای زیر تصویر در آیینه فقط در این لحظه می تواند اظهار بشود. زندگی فقط در این لحظه در شما می جوشد. زندگی در این لحظه ست. در گذشته و آینده نیست. قبل از اینکه این زندگی بصورت فرم دربیاد؛ بصورت زندگی خام فضای زیر این تصویر در آیینه بوده. و می گوید آن موقع دیگر در زمان نبوده؛ بلکه وقتی تصویر شد به زمان می افتد. یعنی به گذشته و آینده می افتد. می گوید باز می رهی یعنی قبلا نبودی جزو زمان و مکان. یعنی بی فرم بودی و در این لحظه زنده بودی. ما می توانیم فضای زیر تصویر در آیینه بشیم و تصویر را هم روی آیینه ببینیم.
2⃣1⃣ 24 2⃣1⃣
چو زمان بگذری و چو مکان نستیزی
باز رهی؛ همینطور که می بینین می گوید باز رهی. می گوید از زمان و از مکان باز می رهی. پس ما افتادیم در زمان و مکان. یعنی همان تمثیل آیینه را در نظر بگیرید. آن تصویری که روی آیینه هست؛ افتاده تو زمان و مکان. یعنی تصویر روی آیینه فقط در گذشته و آینده زندگی می کند. این من ذهنی ما فقط گذشته و آینده را می شناسد. فضای زیر تصویر در آیینه فقط در این لحظه می تواند اظهار بشود. زندگی فقط در این لحظه در شما می جوشد. زندگی در این لحظه ست. در گذشته و آینده نیست. قبل از اینکه این زندگی بصورت فرم دربیاد؛ بصورت زندگی خام فضای زیر این تصویر در آیینه بوده. و می گوید آن موقع دیگر در زمان نبوده؛ بلکه وقتی تصویر شد به زمان می افتد. یعنی به گذشته و آینده می افتد. می گوید باز می رهی یعنی قبلا نبودی جزو زمان و مکان. یعنی بی فرم بودی و در این لحظه زنده بودی. ما می توانیم فضای زیر تصویر در آیینه بشیم و تصویر را هم روی آیینه ببینیم.
2⃣1⃣ 24 2⃣1⃣
ما می توانیم زنده بودن زندگی این لحظه بشویم. هوشیاری فضادار این لحظه بشویم و وضعیت زندگیمان جلو چشمهامان ببینیم که دارد اتفاق می افتد؛ ولی اهمیت فرعی دارد. شادی و آرامشی که این لحظه از ما اظهار می شود هیچ ربطی به دنیای بیرون ندارد. چه اتفاقی الان در بیرون می افتد ندارد. اتفاقات بیرون همه در زمان هستند؛ آنهارو هم می بینیم ولی این لحظه هوشیار و زنده هستیم. پس می گوید دوباره می توانیم برهیم از زمان و مکان بشرطی که بسرعتی که زمان از ما میگذرد از خودمان بگذریم. یعنی همینطور که از جلو آیینه رد می شویم تصویر زایل میشود؛ ما هم از این من ذهنیمان به آن صورت اگر بگذریم و مثل مکان، همین طور که میز را الان فشار بدید مقاومت می کند؛ مثل این مقاومت الان نکنیم از زمان و مکان باز می رهیم.
2⃣1⃣ 25 2⃣1⃣
2⃣1⃣ 25 2⃣1⃣
مثل چرخ تو در گردش و در کار آیی
گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
قدیما وقتی آسیاب آبی میساختند؛ آسیاب آبی را؛ آب را از یک سطح بالایی می آوردند و یک سطح شیب داری همینطور یک کانال چوبی میساختند و زیر منتهاالیه سطح شیب دار یک مکانیزم پره دار میساختند که آب وقتی میآمد می رفت میخورد به آن پره ها و این پره ها را میچرخاند و با این یک مکانیزمی وصل میشد به چرخ آسیاب. وقتی که آب می آمد با سرعت میخورد به این پره ها؛ پره ها را می چرخاند و آسیاب می چرخید. می گوید اگر تو مثل این پره هایی که در منتهاالیه سطح شیب دار قرار دارد جلو آب مقاومت نکنیم؛ مثل آن آسیاب به گردش و بکار می افتیم. الان که با این لحظه ستیزه می کنیم در گردش و در کار نیستیم. ما اختلال در جسم مان ایجاد کردهایم. اختلال در توانایی فکری مان ایجاد کردهایم. ما در گردش و در کار نیستیم. ما در خرابکاری خودمان و محیط مان هستیم.
2⃣1⃣ 26 2⃣1⃣
گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
قدیما وقتی آسیاب آبی میساختند؛ آسیاب آبی را؛ آب را از یک سطح بالایی می آوردند و یک سطح شیب داری همینطور یک کانال چوبی میساختند و زیر منتهاالیه سطح شیب دار یک مکانیزم پره دار میساختند که آب وقتی میآمد می رفت میخورد به آن پره ها و این پره ها را میچرخاند و با این یک مکانیزمی وصل میشد به چرخ آسیاب. وقتی که آب می آمد با سرعت میخورد به این پره ها؛ پره ها را می چرخاند و آسیاب می چرخید. می گوید اگر تو مثل این پره هایی که در منتهاالیه سطح شیب دار قرار دارد جلو آب مقاومت نکنیم؛ مثل آن آسیاب به گردش و بکار می افتیم. الان که با این لحظه ستیزه می کنیم در گردش و در کار نیستیم. ما اختلال در جسم مان ایجاد کردهایم. اختلال در توانایی فکری مان ایجاد کردهایم. ما در گردش و در کار نیستیم. ما در خرابکاری خودمان و محیط مان هستیم.
2⃣1⃣ 26 2⃣1⃣
می گوید اگر تو با این لحظه ستیزه نکنی تو مثل این چرخ آسیاب بکار می افتی. وقتی آن پره ها جلوی آب مقاومت می کنند دیگر آسیاب نمی چرخد؛ آسیاب هم وا می ایستد. اگر زیاد مقاومت بکنی، قدیما وقتی دیگر خیلی مقاومت میکرد و آسیاب خراب میشد؛ آسیابان میرفت آن آب را از آن بالای سطح شیب دار اصلا منحرف میکرد از یک راه فرعی راهش را پیدا کند برود و نیاد از این کانال. ما هم شاید اگر زیاد مقاومت در مقابل این لحظه بکنیم و به ستیزه ادامه بدهیم یا لجاجت کنیم؛ آسیابان هستی این آب را ممکن برگرداند از یک کانال دیگری برود. به همین دلیل که ما زنده بودن زندگی این لحظه را در این لحظه حس نمی کنیم. برای اینکه دائما به ستیزه با این لحظه مشغولیم و لجوجیم؛ اجازه نمیدیم که زنده بودن زندگی در تن ما دمیده بشود. ما دچار بیماریهای روانی هستیم برای اینکه با این لحظه می جنگیم. اگر نجنگیم با این لحظه؛ ستیزه نکنیم وجود فیزیکی ما بکار می افتد؛ مریض نمی شود؛ سامان خودش را پیدا می کند. علت مریضی ما ستیزه با این لحظه ست.
2⃣1⃣ 27 2⃣1⃣
2⃣1⃣ 27 2⃣1⃣
مثل چرخ تو در گردش و در کار آیی
گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی
همینطور که میدانید تصویر روی آیینه زَهره و جسارت و آن قابلیت ستیزه کردن با فضای بوجود آورنده این تصویر را ندارد؛ این واضح. تصویر را آن بوجود آورده. انگار بگوییم نقاشی با نقاش شروع کند به ستیزه. ما بصورتی که الان در آمدهایم، من ذهنی و نفس و با آن باورهایی که جهان را می بینیم؛ ما نباید با زندگی ستیزه بکنیم. نباید با خدا ستیزه بکنیم. چون این زَهره را نداریم. اگر ستیزه کنیم خودمان را نابود میکنیم. جسممان نابود میشود؛ مریض میشود؛ از بین میرود. نمی توانیم درست فکر کنیم. دائما عذاب می کشیم؛ درد می کشیم برای اینکه از این مخمصه نجات پیدا کنیم بهتره که با زندگی ستیزه نکنیم. الله الله یعنی بهیچ وجه سراغ اینکار نرو. مواظب باش؛ هر کاری میخوای بکنی بکن، اینکار را نکن.
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی / مواظب باش با زندگی ستیزه نکنی.
2⃣1⃣ 28 2⃣1⃣
گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی
همینطور که میدانید تصویر روی آیینه زَهره و جسارت و آن قابلیت ستیزه کردن با فضای بوجود آورنده این تصویر را ندارد؛ این واضح. تصویر را آن بوجود آورده. انگار بگوییم نقاشی با نقاش شروع کند به ستیزه. ما بصورتی که الان در آمدهایم، من ذهنی و نفس و با آن باورهایی که جهان را می بینیم؛ ما نباید با زندگی ستیزه بکنیم. نباید با خدا ستیزه بکنیم. چون این زَهره را نداریم. اگر ستیزه کنیم خودمان را نابود میکنیم. جسممان نابود میشود؛ مریض میشود؛ از بین میرود. نمی توانیم درست فکر کنیم. دائما عذاب می کشیم؛ درد می کشیم برای اینکه از این مخمصه نجات پیدا کنیم بهتره که با زندگی ستیزه نکنیم. الله الله یعنی بهیچ وجه سراغ اینکار نرو. مواظب باش؛ هر کاری میخوای بکنی بکن، اینکار را نکن.
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی / مواظب باش با زندگی ستیزه نکنی.
2⃣1⃣ 28 2⃣1⃣
چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی
هم به بغداد رسی روی خلیفه بینی
گر کنی عزم سفر در همدان نستیزی
جایی که ما الان گیر کردیم درون این من ذهنیست. این من ذهنی سرد و بسته و منقبض و ما را سفت گرفته. می گوید اگر تو در اینجا معطل نشوی و به سفر ادامه بدهی که همدان سمبل این مرحله ست. بشر در مرحله من ذهنی گیر کرده. یک نفر دو نفر نیست، همه ماها در این مرحله گیر کردیم. می گوید اگر تو وقتی میخواهی بغداد بروی ، قدیم خلیفه در بغداد بود. می گوید به بغداد میرسی روی خلیفه را هم می بینی؛ یعنی روی زندگی را هم می بینی؛ زندگی میشی؛ آن فضاداری زیر تصویر آیینه میشی؛ لامکان میشی؛ آزاد میشی، بشرطی که در همدان گیر نکنی.
2⃣1⃣ 29 2⃣1⃣
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی
هم به بغداد رسی روی خلیفه بینی
گر کنی عزم سفر در همدان نستیزی
جایی که ما الان گیر کردیم درون این من ذهنیست. این من ذهنی سرد و بسته و منقبض و ما را سفت گرفته. می گوید اگر تو در اینجا معطل نشوی و به سفر ادامه بدهی که همدان سمبل این مرحله ست. بشر در مرحله من ذهنی گیر کرده. یک نفر دو نفر نیست، همه ماها در این مرحله گیر کردیم. می گوید اگر تو وقتی میخواهی بغداد بروی ، قدیم خلیفه در بغداد بود. می گوید به بغداد میرسی روی خلیفه را هم می بینی؛ یعنی روی زندگی را هم می بینی؛ زندگی میشی؛ آن فضاداری زیر تصویر آیینه میشی؛ لامکان میشی؛ آزاد میشی، بشرطی که در همدان گیر نکنی.
2⃣1⃣ 29 2⃣1⃣
حیله و زوبعی و شیوه و روبه بازی
راست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی
شیر ژیان همان فضای زیر آیینه ست که می خواهد تصویر روی آیینه را بخورد. هر چی را که بوجود میارد؛ باید بخورد. می گوید این زرنگ بازی؛ این حیله گری؛ روباه صفتی؛ این دروغگویی و این شیطنت ها و این صنعتگری. صنعت یک معنی دارد در ادبیات ما یعنی حقه بازی. بهرحال اینکار راست میشود. تو همه چیزهات سامان می گیرد در صورتی که با همان شیر ژیان ستیزه نکنی. روباه سمبل من ذهنی، شیر سمبل فضای زیر آن تصویراین زندگیست که زندگی بوجود می اورد؛ دوباره از بین می برد.
در اینجا دوباره وقتی که تصویر روی آیینه می شویم ما از مبدا و معاد خودمان بیخبریم. مبدا یعنی از کجا ؟ واضح که این تصویر از این فضای لایتناهی یا بی مکانی زیر آیینه بوجود میاد و به آن هم فرو می رود. بنابراین این تصویر در شک اینکه از کجا میاد؛ از کجا می رود برای اینکه خبر ندارد. آنچه که خبر دارد فقط تفسیرهای خودشه. می گوید اگر در این مشکوکی، در گمانی ز معاد خود و از مبدا خود / ما در گمان هستیم . ما نمیدونیم از کجا امدیم و به کجا میرویم. می گوید
شودت عین چو با اهل عیان نستیزی / اگر با آن فضای این لحظه؛ اگر با زندگی ستیزه نکنی، با اهل عیان؛ کسانی هستند که به آن حالت رسیده اند، اگر با آنها ستیزه نکنی این آشکار میشود.
2⃣1⃣ 30 2⃣1⃣
راست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی
شیر ژیان همان فضای زیر آیینه ست که می خواهد تصویر روی آیینه را بخورد. هر چی را که بوجود میارد؛ باید بخورد. می گوید این زرنگ بازی؛ این حیله گری؛ روباه صفتی؛ این دروغگویی و این شیطنت ها و این صنعتگری. صنعت یک معنی دارد در ادبیات ما یعنی حقه بازی. بهرحال اینکار راست میشود. تو همه چیزهات سامان می گیرد در صورتی که با همان شیر ژیان ستیزه نکنی. روباه سمبل من ذهنی، شیر سمبل فضای زیر آن تصویراین زندگیست که زندگی بوجود می اورد؛ دوباره از بین می برد.
در اینجا دوباره وقتی که تصویر روی آیینه می شویم ما از مبدا و معاد خودمان بیخبریم. مبدا یعنی از کجا ؟ واضح که این تصویر از این فضای لایتناهی یا بی مکانی زیر آیینه بوجود میاد و به آن هم فرو می رود. بنابراین این تصویر در شک اینکه از کجا میاد؛ از کجا می رود برای اینکه خبر ندارد. آنچه که خبر دارد فقط تفسیرهای خودشه. می گوید اگر در این مشکوکی، در گمانی ز معاد خود و از مبدا خود / ما در گمان هستیم . ما نمیدونیم از کجا امدیم و به کجا میرویم. می گوید
شودت عین چو با اهل عیان نستیزی / اگر با آن فضای این لحظه؛ اگر با زندگی ستیزه نکنی، با اهل عیان؛ کسانی هستند که به آن حالت رسیده اند، اگر با آنها ستیزه نکنی این آشکار میشود.
2⃣1⃣ 30 2⃣1⃣
همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگر
همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی
پایان برنامه 21 گنج حضور
همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی
پایان برنامه 21 گنج حضور
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۰۳
آن کس که ز جان خود نترسد
از کشتن نیک و بد نترسد
وان کس که بدید حسن یوسف
از حاسد و از حسد نترسد
آن کس که هوای شاه دارد
از لشکر بیعدد نترسد
آخر حیوان ز ذوق صحبت
از جفته و از لگد نترسد
آن کس که سعادت ازل دید
از عاقبت ابد نترسد
چون کوه اُحُد دلی بباید
تا او ز جزِ اَحَد نترسد
مرغی که ز دام نفس خود رست
هر جای که برپرد نترسد
هر جای که هست گنج گنجست
کشته اَحَد از لَحَد نترسد
هر جانوری کز اصل آبست
گر غرقه شود عمد نترسد
هر تن که سرشته بهشتست
بر دوزخ برزند نترسد
وان را که مدد از اندرونست
زین عالم بیمدد نترسد
از ابلهیست نی شجاعت
گر جاهل از خرد نترسد
خود سر نبدست آن خسی را
کز عشق تو پا کشد نترسد
این مایه لعنتست کابله
دلهای شهان خلد نترسد
هم پرده خویش میدرد کو
پرده من و تو درد نترسد
پازهر چو نیستش چرا او
زهر دنیا خورد نترسد؟!
در حضرت آن چنان رقیبی
در شاهد بنگرد نترسد
زنهار، به سر برو بدان ره
کانجا دلت از رصد نترسد
صراف کمین درست و آن دزد
از کیسه درم برد نترسد
آن جا گرگان همه شبانند
آن جا مردی ز صد نترسد
آن جا من و تو و او نباشد
چون وام ز خود ستد نترسد
هرگز دل تو ز تو نرنجد
هرگز ذقنت ز خد نترسد
گلشن ز بهار و باغ سوسن
وز سرو لطیف قد نترسد
چون گل بشکفت و روی خود دید
زان پس ز قبول و رد نترسد
بس کن هر چند تا قیامت
این بحر گهر دهد نترسد
🌹 اشعار برنامه 554 - 1 🌹
آن کس که ز جان خود نترسد
از کشتن نیک و بد نترسد
وان کس که بدید حسن یوسف
از حاسد و از حسد نترسد
آن کس که هوای شاه دارد
از لشکر بیعدد نترسد
آخر حیوان ز ذوق صحبت
از جفته و از لگد نترسد
آن کس که سعادت ازل دید
از عاقبت ابد نترسد
چون کوه اُحُد دلی بباید
تا او ز جزِ اَحَد نترسد
مرغی که ز دام نفس خود رست
هر جای که برپرد نترسد
هر جای که هست گنج گنجست
کشته اَحَد از لَحَد نترسد
هر جانوری کز اصل آبست
گر غرقه شود عمد نترسد
هر تن که سرشته بهشتست
بر دوزخ برزند نترسد
وان را که مدد از اندرونست
زین عالم بیمدد نترسد
از ابلهیست نی شجاعت
گر جاهل از خرد نترسد
خود سر نبدست آن خسی را
کز عشق تو پا کشد نترسد
این مایه لعنتست کابله
دلهای شهان خلد نترسد
هم پرده خویش میدرد کو
پرده من و تو درد نترسد
پازهر چو نیستش چرا او
زهر دنیا خورد نترسد؟!
در حضرت آن چنان رقیبی
در شاهد بنگرد نترسد
زنهار، به سر برو بدان ره
کانجا دلت از رصد نترسد
صراف کمین درست و آن دزد
از کیسه درم برد نترسد
آن جا گرگان همه شبانند
آن جا مردی ز صد نترسد
آن جا من و تو و او نباشد
چون وام ز خود ستد نترسد
هرگز دل تو ز تو نرنجد
هرگز ذقنت ز خد نترسد
گلشن ز بهار و باغ سوسن
وز سرو لطیف قد نترسد
چون گل بشکفت و روی خود دید
زان پس ز قبول و رد نترسد
بس کن هر چند تا قیامت
این بحر گهر دهد نترسد
🌹 اشعار برنامه 554 - 1 🌹
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۵۸۰
از سوی دوزخ به زنجیر گران
میکشمتان تا بهشت جاودان
هر مقلد را درین ره نیک و بد
همچنان بسته به حضرت میکشد
جمله در زنجیر بیم و ابتلا
میروند این ره به غیر اولیا
میکشند این راه را بیگاروار
جز کسانی واقف از اسرار کار
جهد کن تا نور تو رخشان شود
تا سلوک و خدمتت آسان شود
کودکان را میبری مکتب به زور
زانک هستند از فواید چشمکور
چون شود واقف به مکتب میدود
جانش از رفتن شکفته میشود
میرود کودک به مکتب پیچ پیچ
چون ندید از مزد کار خویش هیچ
چون کند در کیسه دانگی دستمزد
آنگهان بیخواب گردد شب چو دزد
جهد کن تا مزد طاعت در رسد
بر مطیعان آنگهت آید حسد
ِائتِیا کَرْهاً مُقلّد گشته را
ائتِیا طَوْعاً صفا بسرشته را
🌹 اشعار برنامه 554 - 2 🌹
از سوی دوزخ به زنجیر گران
میکشمتان تا بهشت جاودان
هر مقلد را درین ره نیک و بد
همچنان بسته به حضرت میکشد
جمله در زنجیر بیم و ابتلا
میروند این ره به غیر اولیا
میکشند این راه را بیگاروار
جز کسانی واقف از اسرار کار
جهد کن تا نور تو رخشان شود
تا سلوک و خدمتت آسان شود
کودکان را میبری مکتب به زور
زانک هستند از فواید چشمکور
چون شود واقف به مکتب میدود
جانش از رفتن شکفته میشود
میرود کودک به مکتب پیچ پیچ
چون ندید از مزد کار خویش هیچ
چون کند در کیسه دانگی دستمزد
آنگهان بیخواب گردد شب چو دزد
جهد کن تا مزد طاعت در رسد
بر مطیعان آنگهت آید حسد
ِائتِیا کَرْهاً مُقلّد گشته را
ائتِیا طَوْعاً صفا بسرشته را
🌹 اشعار برنامه 554 - 2 🌹
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۷۰
عاقلان اشکستهاش از اضطرار
عاشقان اشکسته با صد اختیار
عاقلانش بندگان بندیاند
عاشقانش شکری و قندیاند
ائتِیا کَرْهاً مهار عاقلان
ائتِیا طَوْعاً بهار بیدلان
ترجمه فارسی این بیت
«از روی کراهت و بی میلی بیایید» افسار عاقلان است؛ اما «از روی رضا و خرسندی بیایید» بهار عاشقان است.
قرآن کریم، سوره فصلت(۴۱)، آيه ١١
. . . فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ .
ترجمه فارسی
. . . پس به آسمان و زمين گفت: چه از روی ميل و چه از روی اجبار بياييد. گفتند: فرمانبردارانه آمديم.
ترجمه انگلیسی
…He said to it and to the earth: "Come ye together, willingly or unwillingly." They said: "We do come (together), in willing obedience."
🌹 اشعار برنامه 554 - 3 🌹
عاقلان اشکستهاش از اضطرار
عاشقان اشکسته با صد اختیار
عاقلانش بندگان بندیاند
عاشقانش شکری و قندیاند
ائتِیا کَرْهاً مهار عاقلان
ائتِیا طَوْعاً بهار بیدلان
ترجمه فارسی این بیت
«از روی کراهت و بی میلی بیایید» افسار عاقلان است؛ اما «از روی رضا و خرسندی بیایید» بهار عاشقان است.
قرآن کریم، سوره فصلت(۴۱)، آيه ١١
. . . فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ .
ترجمه فارسی
. . . پس به آسمان و زمين گفت: چه از روی ميل و چه از روی اجبار بياييد. گفتند: فرمانبردارانه آمديم.
ترجمه انگلیسی
…He said to it and to the earth: "Come ye together, willingly or unwillingly." They said: "We do come (together), in willing obedience."
🌹 اشعار برنامه 554 - 3 🌹
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۹
گفت عیسی: یا رب این اسرار چیست؟
میل این ابله درین بیگار چیست؟
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۴۲
امتحان کردن شیر گرگ را و گفتن کی پیش آی ای گرگ بخش کن صیدها را میان ما
گفت شیر: ای گرگ این را بخش کن
معدلت را نو کن ای گرگ کُهُن
نایب من باش در قسمتگری
تا پدید آید که تو چه گوهری؟
گفت: ای شه گاو وحشی بخش توست
آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست
بز مرا که بز میانهست و وسط
روبها خرگوش بستان بی غلط
شیر گفت: ای گرگ چون گفتی؟ بگو
چونک من باشم تو گویی ما و تو؟
گرگ خود چه سگ بود کو خویش دید
پیش چون من شیر بی مثل و ندید؟
گفت: پیش آ، ای خری کو خود بدید
پیشش آمد پنجه زد او را درید
چون ندیدش مغز و تدبیر رشید
در سیاست پوستش از سر کشید
گفت: چون دید مَنَت ز خود نبرد
این چنین جان را بباید زار مرد
چون نبودی فانی اندر پیش من
فضل آمد مر ترا گردن زدن
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ (۱) جز وجه او
چون نهای در وجه او هستی مجو
هر که اندر وجه ما باشد فنا
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ (۱) نبود جزا
زانکه در الاست او از لا گذشت
هر که در الاست او فانی نگشت
هر که بر در من و ما میزند
رد باب است او و بر لا میتند
قرآن کریم، سوره قصص(۲۸)، آیه ۸۸
ترجمه فارسی
هر چیز نابود شدنی است جز ذات او( ذات خدا)
ترجمه انگلیسی
Everything (that exists) will perish except His own Face.
🌹 اشعار برنامه 554 - 4 🌹
گفت عیسی: یا رب این اسرار چیست؟
میل این ابله درین بیگار چیست؟
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۴۲
امتحان کردن شیر گرگ را و گفتن کی پیش آی ای گرگ بخش کن صیدها را میان ما
گفت شیر: ای گرگ این را بخش کن
معدلت را نو کن ای گرگ کُهُن
نایب من باش در قسمتگری
تا پدید آید که تو چه گوهری؟
گفت: ای شه گاو وحشی بخش توست
آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست
بز مرا که بز میانهست و وسط
روبها خرگوش بستان بی غلط
شیر گفت: ای گرگ چون گفتی؟ بگو
چونک من باشم تو گویی ما و تو؟
گرگ خود چه سگ بود کو خویش دید
پیش چون من شیر بی مثل و ندید؟
گفت: پیش آ، ای خری کو خود بدید
پیشش آمد پنجه زد او را درید
چون ندیدش مغز و تدبیر رشید
در سیاست پوستش از سر کشید
گفت: چون دید مَنَت ز خود نبرد
این چنین جان را بباید زار مرد
چون نبودی فانی اندر پیش من
فضل آمد مر ترا گردن زدن
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ (۱) جز وجه او
چون نهای در وجه او هستی مجو
هر که اندر وجه ما باشد فنا
کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ (۱) نبود جزا
زانکه در الاست او از لا گذشت
هر که در الاست او فانی نگشت
هر که بر در من و ما میزند
رد باب است او و بر لا میتند
قرآن کریم، سوره قصص(۲۸)، آیه ۸۸
ترجمه فارسی
هر چیز نابود شدنی است جز ذات او( ذات خدا)
ترجمه انگلیسی
Everything (that exists) will perish except His own Face.
🌹 اشعار برنامه 554 - 4 🌹
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۶۵
قسمتش کاهی نه و حرصش چو کوه
وجه نه و کرده تحصیل وجوه
ای مُیَسَّر کرده ما را در جهان
سخره و بیگار، ما را وا رهان
طعمه بنموده بما وان بوده شست
آنچنان بنما بما آن را که هست
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۰
قلعه را چون آب آید از برون
در زمان امن باشد بر فزون
چونک دشمن گِرد آن حلقه کَند
تا که اندر خونشان غرقه کُند
آب بیرون را ببرند آن سپاه
تا نباشد قلعه را زانها پناه
آن زمان یک چاه شوری از درون
به ز صد جیحون شیرین از برون
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۴۵۹
کی فرستادی دمی بر آسمان
نیکیی کز پی نیامد مثل آن؟
گر مراقب باشی و بیدار تو
بینی هر دم پاسخ کردار تو
چون مراقب باشی و گیری رسن
حاجتت ناید قیامت آمدن
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۱۵
چون خدا خواهد که پرده کس درد
میلش اندر طعنه پاکان برد
چون خدا خواهد که پوشد عیب کس
کم زند در عیب معیوبان نفس
چون خدا خواهد که مان یاری کند
میل ما را جانب زاری کند
🌹 اشعار برنامه 554 -5 🌹
قسمتش کاهی نه و حرصش چو کوه
وجه نه و کرده تحصیل وجوه
ای مُیَسَّر کرده ما را در جهان
سخره و بیگار، ما را وا رهان
طعمه بنموده بما وان بوده شست
آنچنان بنما بما آن را که هست
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۰۰
قلعه را چون آب آید از برون
در زمان امن باشد بر فزون
چونک دشمن گِرد آن حلقه کَند
تا که اندر خونشان غرقه کُند
آب بیرون را ببرند آن سپاه
تا نباشد قلعه را زانها پناه
آن زمان یک چاه شوری از درون
به ز صد جیحون شیرین از برون
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۴۵۹
کی فرستادی دمی بر آسمان
نیکیی کز پی نیامد مثل آن؟
گر مراقب باشی و بیدار تو
بینی هر دم پاسخ کردار تو
چون مراقب باشی و گیری رسن
حاجتت ناید قیامت آمدن
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۱۵
چون خدا خواهد که پرده کس درد
میلش اندر طعنه پاکان برد
چون خدا خواهد که پوشد عیب کس
کم زند در عیب معیوبان نفس
چون خدا خواهد که مان یاری کند
میل ما را جانب زاری کند
🌹 اشعار برنامه 554 -5 🌹
ﺑﺎ ﺳﻼم و اﺣﻮاﻟﭙﺮﺳﯽ، ﺑﺮﻧﺎﻣﮥ ﮔﻨﺞِ ﺣﻀﻮرِاﻣﺮوز را ﺑﺎ ﻏﺰلِ ﺷﻤﺎرۀ ٧٠٣ از دﯾﻮانِ ﺷﻤﺲِ ﻣﻮﻻﻧﺎ ﺷﺮوع ﻣﯽ ﮐﻨﻢ:
ﻣﻮﻟﻮی، دﯾﻮان ﺷﻤﺲ، ﻏﺰل ﺷﻤﺎره ٧٠٣
آن ﮐﺲ ﮐه ز ﺟﺎن ﺧﻮد ﻧﺘﺮﺳﺪ
از ﮐُﺸﺘﻦ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﻧﺘﺮﺳﺪ
ﭘﺲ، ﻣﻮﻻﻧﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﮐه:
آن ﮐﺴﯽ ﮐه از ﮐُﺸﺘﻦِ ﺟﺎنِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ اش ﻧﺘﺮﺳﺪ، از ﮐُﺸﺘﻦِ ﯾﮏ ﺳﯿﺴﺘﻤﯽ ﮐه ﺑﺎ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺑﺎ ﻗﻀﺎوت ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﺪ.
اﻣﺮوز ﻣﻮﻻﻧﺎ، ﻣﻄﻠﺐِ ﺑﺴﯿﺎر ظﺮﯾﻒ و ﻣﮭﻤﯽ را ﻣﻄﺮح ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﺑﻨﺪه ھﻢ ﺑﺎ ﺗﻮﺟه ﺑه اﺑﯿﺎﺗﯽ از ﻣﺜﻨﻮی، ﮐﻮﺷﺶ ﺧﻮاھﻢ ﮐﺮد اﯾﻨﺠﺎ، اﯾﻦ ﻧﮑﺎت را ﺷﺮح دھﻢ:
ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ، ﯾﻌﻨﯽ: دوﯾﯽ، ﻣﺜﻞِ ﺳﻮد و زﯾﺎن، ﻣﺮگ و زﻧﺪﮔﯽ، اﺻﻄﻼﺣﺎتِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ.
در واﻗﻊ ذھﻦ ﺑﺎ ﭘﻨﺞ ﺣﺲ ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ھﻤﯿﻦ ﭘﻨﺞ ﺣﺴﯽ ﮐه ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﯿﺪ. دﯾﺪن و ﺷﻨﯿﺪن و ﺣﺲ ﻻﻣﺴه و ﭼﺸﺎﯾﯽ و ﺑﻮﯾﺎﯾﯽ.
ذھﻦ، ﻣﺤﺼﻮلِ اﯾﻦ ﺣﺲ ھﺎ را، ﺑﺮ اﺳﺎسِ داﻧﺶِ ﮔﺬﺷﺘه ﻗﻀﺎوت ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺗﻔﺴﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﺑﺪ و ﺧﻮب ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﯾﮏ اﺳﻤﯽ رویِ آن ﻣﯽ ﮔﺬارد. اﯾﻦ ﮐﺎر ﺑﻮﺳﯿﻠﮥ ھﺮ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺻﻮرت ﻣﯽ ﮔﯿﺮد و ﭼﻮن ﺑﺪونِ ھﺸﯿﺎری و آﮔﺎھﯽِ ﻣﺎ ﺻﻮرت ﻣﯽ ﮔﯿﺮد، ﺳﺒﺐِ دوامِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﻣﯽ ﺷﻮد و ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺑه اﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ، ﺑه زﻧﺪﮔﯽ و ﮐﺎر ﺧﻮدش اداﻣه ﻣﯽ دھﺪ، ﺑﺪون اﯾﻨﮑه ﻣﺎ ﻣﺘﻮﺟه ﺷﻮﯾﻢ. وﻟﯽ اﯾﻦ ﮐﺎر، ﻗﺴﻤﺖِ اﻋﻈﻢِ ﺗﻮﺟه زﻧﺪۀ ﻣﺎ را ﺟﺬب ﺧﻮدش؛ و ﺗﻠﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
5⃣5⃣4⃣ 1 5⃣5⃣4⃣
ﻣﻮﻟﻮی، دﯾﻮان ﺷﻤﺲ، ﻏﺰل ﺷﻤﺎره ٧٠٣
آن ﮐﺲ ﮐه ز ﺟﺎن ﺧﻮد ﻧﺘﺮﺳﺪ
از ﮐُﺸﺘﻦ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﻧﺘﺮﺳﺪ
ﭘﺲ، ﻣﻮﻻﻧﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﮐه:
آن ﮐﺴﯽ ﮐه از ﮐُﺸﺘﻦِ ﺟﺎنِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ اش ﻧﺘﺮﺳﺪ، از ﮐُﺸﺘﻦِ ﯾﮏ ﺳﯿﺴﺘﻤﯽ ﮐه ﺑﺎ ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺑﺎ ﻗﻀﺎوت ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﺪ.
اﻣﺮوز ﻣﻮﻻﻧﺎ، ﻣﻄﻠﺐِ ﺑﺴﯿﺎر ظﺮﯾﻒ و ﻣﮭﻤﯽ را ﻣﻄﺮح ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﺑﻨﺪه ھﻢ ﺑﺎ ﺗﻮﺟه ﺑه اﺑﯿﺎﺗﯽ از ﻣﺜﻨﻮی، ﮐﻮﺷﺶ ﺧﻮاھﻢ ﮐﺮد اﯾﻨﺠﺎ، اﯾﻦ ﻧﮑﺎت را ﺷﺮح دھﻢ:
ﻧﯿﮏ و ﺑﺪ، ﯾﻌﻨﯽ: دوﯾﯽ، ﻣﺜﻞِ ﺳﻮد و زﯾﺎن، ﻣﺮگ و زﻧﺪﮔﯽ، اﺻﻄﻼﺣﺎتِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺳﺖ.
در واﻗﻊ ذھﻦ ﺑﺎ ﭘﻨﺞ ﺣﺲ ﮐﺎر ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ھﻤﯿﻦ ﭘﻨﺞ ﺣﺴﯽ ﮐه ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﯿﺪ. دﯾﺪن و ﺷﻨﯿﺪن و ﺣﺲ ﻻﻣﺴه و ﭼﺸﺎﯾﯽ و ﺑﻮﯾﺎﯾﯽ.
ذھﻦ، ﻣﺤﺼﻮلِ اﯾﻦ ﺣﺲ ھﺎ را، ﺑﺮ اﺳﺎسِ داﻧﺶِ ﮔﺬﺷﺘه ﻗﻀﺎوت ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺗﻔﺴﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﺑﺪ و ﺧﻮب ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﯾﮏ اﺳﻤﯽ رویِ آن ﻣﯽ ﮔﺬارد. اﯾﻦ ﮐﺎر ﺑﻮﺳﯿﻠﮥ ھﺮ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺻﻮرت ﻣﯽ ﮔﯿﺮد و ﭼﻮن ﺑﺪونِ ھﺸﯿﺎری و آﮔﺎھﯽِ ﻣﺎ ﺻﻮرت ﻣﯽ ﮔﯿﺮد، ﺳﺒﺐِ دوامِ ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﻣﯽ ﺷﻮد و ﻣﻦِ ذھﻨﯽ ﺑه اﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ، ﺑه زﻧﺪﮔﯽ و ﮐﺎر ﺧﻮدش اداﻣه ﻣﯽ دھﺪ، ﺑﺪون اﯾﻨﮑه ﻣﺎ ﻣﺘﻮﺟه ﺷﻮﯾﻢ. وﻟﯽ اﯾﻦ ﮐﺎر، ﻗﺴﻤﺖِ اﻋﻈﻢِ ﺗﻮﺟه زﻧﺪۀ ﻣﺎ را ﺟﺬب ﺧﻮدش؛ و ﺗﻠﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
5⃣5⃣4⃣ 1 5⃣5⃣4⃣