گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour
4.8K subscribers
3.67K photos
675 videos
1.77K files
1.98K links
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا
تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا
(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰)

مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
Download Telegram
پس آیینه تصویر روی آیینه شده، ما هم تصویر روی آیینه خودمان شدیم. یعنی شدیم ذهن و تفسیر میکنیم. این تفسیر و مقایسه که بوسیله ستیزه بوجود میاد، خبرش همین خبرهای تفسیری هست. خبری ست که راجع به یکی می گوید. راجع به دیگران می گوید؛ راجع به اوضاع می گوید. این تصویر روی آیینه با عینک خودش دنیا را می بیند و چون از باور تشکیل شده، با باورهای خودش دنیا را تفسیر می کند. این عین جهل است. اگر یکی فضای زیر این تصویر بشود؛ فضای زیر این تصویر آیینه بشود؛ یعنی آن لامکانی؛ این تهی بودن و این بی صورت بودن و این فضای زیر این ذهن بشود، در اینصورت بی خبر می ماند. بی خبر می ماند؛ یعنی دیگر نمی تواند تفسیر کند. دیگر نمی داند کیه. اصلا لزومی ندارد بداند کیه. و چون نمی داند خودش کیه، دیگران را بصورت فضاداری این لحظه؛ بصورت زندگی می بیند. یعنی میشود زندگی مرتعش و هر کس دیگر را هم بصورت زندگی می بیند. بصورت تفسیر نمی بیند. تفسیر نمی کند؛ مقایسه نمی کند. وقتی با یکی برخورد می کند خودش را با آن مقایسه نمی کند. تو نفس نیست. از نفس بیرون اومده و در آن فضای لایتناهی زیر تصویر آیینه ست. چون تو آن فضاست، با آن فضا با هر کس دیگر برخورد می کند.
2⃣1⃣ 13 2⃣1⃣
بنابراین می گوید :
هله هشدار که با بی خبران نستیزی
بی‌خبران کسانی هستند که فضای زیر تصویر درآیینه هستند و خبر نمی دهند؛ تفسیر نمی کنند. به ما می گوید خبردار باش؛ هوشیار باش؛ هله هشدار؛ مواظب باش؛ خبردار که با کسانی که بی‌خبر هستند، یعنی فضای زیر تصویر آیینه هستند؛ همه‌اش عشق هستند؛ مست هستند؛ و در واقع خبر اصلی را آنها دارند؛ خبر از غیب به آنها می رسد یا خبر از اعماق وجودشان میجوشه میاد بالا بجای تفسیر صورتهای روی آیینه؛ تصاویر روی آیینه ؛ باورهای قدیمی؛ تکرار مکررات، از این خبرها آنها ندارند بلکه خبرهائی است که زندگی؛ خبر زندگی؛ خبر جدیدِ؛ یک چیز نوِ؛ یک فکر نوِ؛ یک خلاقیت جدیدِ؛ خبرهای فضای زیر تصویر آیینه.
می گوید مواظب باش که با بی‌خبران ستیزه نکنی .

2⃣1⃣ 14 2⃣1⃣
پیش مستان چنان رطل گران نستیزی
پیش آن مستانی که قدح هاشان بزرگه؛ یعنی آنها وقتی شراب میخورند؛ شرابشان توی قدح های خیلی بزرگ هست.
«پیش مستان چنان رطل گران» رطل گران یعنی پیمانه بزرگ نستیزی. یعنی اینها در واقع همه‌اش عشق هستند؛ همه‌اش فضاداری این لحظه هستند. زندگی و آرامش مرتعش این لحظه هستند. مواظب باش با اینها ستیزه نکنی.

مولانا با یک تمثیل بسیار بسیار گویا ستیزه نکردن را به ما گوشزد می کند. مولانا می گوید: در صورتی که با رویدادی که در این لحظه زندگی به ما ارائه می کند ما ستیزه نکنیم؛ ما تبدیل به آیینه می شویم.
همینطور که میدانید آیینه تصویر روی آیینه نیست بلکه بینهایت فضاست. بینهایت فضای خالیست. که در عین حال که روانِ و گویاست؛ در عین حال خاموش هم هست. یعنی حرف نمی زند . ما هم تبدیل به آیینه می شویم. بعبارت دیگر ذهنمان خاموش میشود. ذهنمان از تکرا ر مکررات دست برمیدارد. ذهن ما از جستجوی خودش در رویدادها دست برمیدارد.

ما به حالتی تبدیل می شویم که در این جهان هستیم ولی دیگر از این جهان نیستیم. بلکه آن فضای لایتناهی پشت تصویر روی آیینه هستیم یا فضای لایتناهی ست که هر لحظه به ما توانایی بودن می دهد ؛ ما را فعال می کند ولی ما آن تصویر نیستیم. یعنی این بدن‌مان هم نیستیم؛ آن تصویر ذهنی هم نیستیم.

2⃣1⃣ 15 2⃣1⃣
دوتا چیز هست که ما به‌اش مشغولیم.
یکی من ذهنیست؛ که از تصاویر درست شده؛ از باورها درست شده
و یکی هم من جسمی ست. بصورتی که ما این دوتا را می بینیم توهم است.
مولانا می خواهد بگوید که هر دوی اینها مثل تصویر روی آیینه ست. ولی اصل شما همان فضای لایتناهی پشت تصویر در آیینه یا فضای لایتناهی زیر وجود جسمی‌تان هست. و می خواهد بگوید که اگر ما با این لحظه ستیزه نکنیم از این حالت تصویری می شویم آن فضای لایتناهی که در واقع آرامش مرتعشه. آرامش مرتعشه یعنی شادی.
اصل ما شادیست؛ این را می خواهد بگوید؛ اصل ما عشقه. اصل ما همان آرام بودن این لحظه ست. آرام بودن این لحظه یعنی زندگی. وضعیتهای زندگی روی ما گشوده میشود ولی ما باز هم آرام باقی می مانیم. بدون اینکه خودمان را در رویدادها گم کنیم؛ می خواهد این را بگوید.

2⃣1⃣ 16 2⃣1⃣
گر نخواهی که کمان وار ابد کژ مانی
چو کشندت سوی خود همچو کمان نستیزی

کمان میدانید کج هست و می گوید اگه مثل کمان نمی خواهی تا آخر کج بمانی اگر این مستان و بی‌خبران شما را کشیدند به سمت خودشان تو ستیزه نکنی.

گر نخواهی که تو را گرگ هوا بردرّد
چون تو را خواند سوی خویش شبان نستیزی

اگر نمیخواهی تو را گرگ حرص؛ حرص همان طور که قبلا گفتیم عبارت از این که ما با یک تقاضای ذهنی؛ با یک انتظار ذهنی در آینده دنبال یک من بهتر میگردیم. فکر میکنیم اگر آن را بدست بیاوریم؛ آن هم بصورت جنون آمیز؛ و فکر میکنیم اگر آن نباشد ما دیگر وجود نخواهیم داشت. می گوید اگر یک چنین تقاضاهای نفس آلوده نمی خواهی تو را بدرّد، گرگ؛ اینا مثل گرگ می مانند. وقتی شبان، شبان همان فضاداری زیر این تصویرِ. اگر وقتی آن تو را سمت خودش می خواند تو ستیزه نکنی.

بسیار مهم هست ما بدانیم ستیزه چی هست؟ ستیزه یک کار درونی است. من نمیتوانم کسی را وادار به ستیزه بکنم یا اگر ستیزه بکند بگویم ستیزه نکن. یک چیز درونی است و آن عبارت از این که ما به رویداد این لحظه در ذهنمان یک چیزی می گوییم ؛ یک برچسب ذهنی می چسبانیم؛ یعنی یک قضاوت می کنیم؛ به دنبال آن یک هیجان منفی بوجود میاد. این را می گوییم ستیزه. ستیزه یک کار درونی است.

2⃣1⃣ 17 2⃣1⃣
از میان دل و جان تو چو سر بر کردند
جان بشکرانه نهی تو به میان نستیزی

وقتی شما احساس میکنید که یک آرامشی از درون‌تان میاد بالا؛ یک انعطافی در شما بوجود میاد؛ یک پذیرشی در شما بوجود آمده و میخواهید این رویداد را بپذیرید. یک توانایی انگار انعطاف و موافقت در شما بوجود میاد؛ یک لطافتی در شما زاییده میشود باهاش ستیزه نکن. بذار در شما بالا بیاد و این در واقع آن فضاداری زیر تصویر آیینه ست که از درون این تصویر می خواهد بیاد بالا و این تصویر را بردارد، ببرد و شما را راحت کند. شما مقاومت نکن. با گفتن یک چیزی با این کار ستیزه نکن.

از میان دل و جان تو چو سر برکردند/ جان به شکرانه نهی، جان یعنی همان جان ذهنی رو؛ جان تصویری را یعنی آن تصویر روی آیینه رو، به شکر آن؛ به قدردانی آن در میان بگذارید ؛ یعنی بگذارید برود و دست از آن بردارید و ستیزه نکنید.

2⃣1⃣ 18 2⃣1⃣
چو به ظاهر تو سمعنا و اعطینا گفتی
ظاهر آنگه شود این به به نهان نستیزی

یعنی اگر تو در ظاهر گفتی؛ ما به خدا گفتیم که حرف تو را شنیدیم و اطاعت میکنیم. می گوید تو به زبان گفتی. در واقع آن تصویر روی آیینه ست که این را گفته. به ظاهر گفتی.
چو به ظاهر تو سمعنا و اعطینا گفتی / یعنی گفتی من پیغام تو را شنیدم و اطاعت میکنم. این می گوید موقعی در تو ظاهر میشود؛ موقعی تو را تسخیر می کند که بگذاری این در تو بیان بشود؛ این در تو اظهار بشود . و این موقعی انجام میشود که در نهان؛ در دردون ستیزه نکنی. یعنی با این لحظه ستیزه نکنی. یعنی آنطور که زندگی در این لحظه گشوده میشود جلو شما، آن را بپذیری و باهاش ستیزه نکنی.

2⃣1⃣ 19 2⃣1⃣
اگر ما با یک کلمه بخواهیم آن فضای زیر تصویر در آیینه را که در واقع فضای زیر این من ذهنی هم هست تعریف کنیم با یک کلمه، آن پذیرش است. پذیرش خاصیت مهم آن فضاست. هر چی که تو آن بگذارید جا میشود. شما دیدید جلو آیینه یک نفر بیاد دو نفر بیاد؛ تا زمانی که آیینه سطحش اجازه می دهد هزارتا چیز بیاد؛ ده هزارتا چیز بیاد در درون آیینه جا میشود؛ جا وجود دارد. ولی در داخل این تصویری که روی آیینه هست هیچی جا وجود ندارد. در نفس ما هم هیچی جا وجود ندارد. بنابراین تنها کلمه‌ای که می تواند به تمام و کمال این من ذهنی یا نفس ما را تعریف کند آن (نه) هست. که به همه چی می گوید نه و با این نه گفتن جدائیش را از دیگران تثبیت می کند و ضد عشقه؛ ضد وحدته. نفس و من ذهنی ضد یکی شدنه؛ ضد عشقه. آن فضای زیر این نفس که لایتناهیه؛ آن یکی شدنه؛ وحدته؛ پذیرشه و همه این چیزها. پس بنابراین برای اینکه دیگر این را بشنوی؛ پیغام خدا را بشنوی، باید آن فضاداری بشوی. برای اینکه آن فضاداری بشی؛ تازه بفهمی پیغام خدا چی بوده، اگر ستیزه بکنی دیگر آن نمی توانی بشوی. پس همین به ظاهر میگویی و متوجه نمی شوی چی میگویی.


2⃣1⃣ 20 2⃣1⃣
در تجلی بنماید دو جهان چون ذرات
گر شوی ذره با چون کوه گران نستیزی

اگر که تو ذره بشی مثل کوه بزرگ؛ گران، ستیزه نکنی که ما این کار را میکنیم وقتی داخل من ذهنی هستیم با رویداد این لحظه ستیزه نکنیم؛ اصلا یکی از ساده ترین و مهم ترین تمرینات معنوی این که ما هر لحظه را بپذیریم. این لحظه را بپذیریم؛ لحظه بعد را بپذیریم؛ لحظه بعد را بپذیریم. این معنیش این نیست که در بیرون ما نخواهیم وضعیتها را عوض بکنیم؛ ولی این لحظه را بپذیریم که بتوانیم به خرد اعماق وجودمان برسیم و آن فضاداری زیر این تصویر ما رو؛ اعمال ما را و گفتار ما را هدایت کند.

اگر ما دو جهان؛ یعنی همان جهان زیر تصویر در آیینه و جهان بیرون؛ جهان خلق شده؛ جهان خلق نشده؛ جهان خلق شده؛ دو جهان. می گوید اگر تو ستیزه نکنی مثل کوه گران، تبدیل میشی به یک هوشیاری؛ به یک آگاهی که فضای خالیست. فقط یک آگاهیست. میشی یک ذره مثل؛ هیچ. بنابراین شما می بینین که؛ اولا که هیچ حجم و وزن ندارید؛ پرواز میکنید. در تجلی بنماید دو جهان چون ذرات / بعد آن موقع این جهان خلق شده را هم بصورت ذرات تو می بینی. بصورت جسم جامد نمی بینی.

2⃣1⃣ 21 2⃣1⃣
یکی از توهم هایی که ما درست کرده‌ایم؛ در واقع من ذهنی درست کرده همین بدن ماست. بدن ما بنظر میاد که یک جسم جامدیست. ولی علم فیزیک و بیولوژی به ما می گوید که همچین چیزی وجود ندارد. اگر شما یک اتم را در نظر بگیرین، اتم یک هسته دارد و الکترون دارد که الکترون در مدارات این هسته می‌گردد. این خیلی چیز ساده است . حالا یک چیز علمی نیست واقعا. ولی اگر شما یک زمین فوتبال در نظر بگیرین و یک توپ فوتبال. توپ فوتبال را بگذارین در مرکز زمین فوتبال؛ فاصله بین هسته و اولین الکترون به اندازه زمین فوتبال هست. به اندازه شعاع زمین فوتبال هست. پس می بینیند که بین هسته و اولین الکترون خالیه. و حتی توی هسته که میدانید متجاوز از صد و بیست؛ یک موقع می گفتیم پروتون هست؛ نوترون هست؛ پوزیترون هست، الان متجاوز از صد و بیست ذره پیدا کردند و فاصله این ذرات باز هم خالیه. نتیجه. نتیجه اینکه 9/99 % این بدن ما؛ فیزیکدانان؛ علم، می گویند خالیه. خالی یعنی شبیه فضای زیر آن تصویر در آیینه ست. خلاء ست. همچنین چیز جامدی ما نیستیم. تازه آن چیزی که یک ذره بنظر جامد میاد آن شبیه نت موسیقی ست. پس بنابراین جامد بودن این بدن ما؛ این دست ما، یک توهمه که من ذهنی ایجاد می کند. به هر صورت ما با چشم مان و ذهنمان می توانیم جهان را ببینیم و آن بینش دقیق علمی را نداریم.
2⃣1⃣ 22 2⃣1⃣
مولانا در این شعر به ما می گوید :
در تجلی بنماید دو جهان چون ذرات
دو جهان یعنی فضای هنوز خلق نشده. زیرا تصویر آیینه و فضای خلق شده یا دریا یا موجهای روی دریا هر دو بنظر میاد . شما میدانید این موجهای کوچولوی سطح دریا هم از جنس دریاست؛ از جنس آب است، ولی موقتا بصورت موجه. وجود ما هم همین طورهست. وجود ما هم روی دریای هستی بصورت موج کوچیکه. می رویم بالا؛ میایم پایین. همه ما اینطوریم. یک سری از ماها که هم عصر هستیم در یک موجی میرویم بالا بعد میایم پایین؛ بالاخره یک سری دیگر میان؛ آنها هم میان پایین. موقتا این هوشیاری در این تن خودشو اظهار می کند. بسیار بسیار موقت. بهرحال باید اجازه بدهیم این هوشیاری و این زندگی خودش بیان بکند؛ اظهار کند در این لحظه و مزاحمش نشویم. ما با هوشیاری نفس آلوده خودمان مزاحم این اظهار زندگی هستیم. به زندگی خودتان توجه کنید؛ خواهید دید که همینطور هست.

2⃣1⃣ 23 2⃣1⃣
ز زمان و ز مکان باز رهی گر تو ز خود
چو زمان بگذری و چو مکان نستیزی
باز رهی؛ همینطور که می بینین می گوید باز رهی. می گوید از زمان و از مکان باز می رهی. پس ما افتادیم در زمان و مکان. یعنی همان تمثیل آیینه را در نظر بگیرید. آن تصویری که روی آیینه هست؛ افتاده تو زمان و مکان. یعنی تصویر روی آیینه فقط در گذشته و آینده زندگی می کند. این من ذهنی ما فقط گذشته و آینده را می شناسد. فضای زیر تصویر در آیینه فقط در این لحظه می تواند اظهار بشود. زندگی فقط در این لحظه در شما می جوشد. زندگی در این لحظه ست. در گذشته و آینده نیست. قبل از اینکه این زندگی بصورت فرم دربیاد؛ بصورت زندگی خام فضای زیر این تصویر در آیینه بوده. و می گوید آن موقع دیگر در زمان نبوده؛ بلکه وقتی تصویر شد به زمان می افتد. یعنی به گذشته و آینده می افتد. می گوید باز می رهی یعنی قبلا نبودی جزو زمان و مکان. یعنی بی فرم بودی و در این لحظه زنده بودی. ما می توانیم فضای زیر تصویر در آیینه بشیم و تصویر را هم روی آیینه ببینیم.

2⃣1⃣ 24 2⃣1⃣
ما می توانیم زنده بودن زندگی این لحظه بشویم. هوشیاری فضادار این لحظه بشویم و وضعیت زندگی‌مان جلو چشمهامان ببینیم که دارد اتفاق می افتد؛ ولی اهمیت فرعی دارد. شادی و آرامشی که این لحظه از ما اظهار می شود هیچ ربطی به دنیای بیرون ندارد. چه اتفاقی الان در بیرون می افتد ندارد. اتفاقات بیرون همه در زمان هستند؛ آنهارو هم می بینیم ولی این لحظه هوشیار و زنده هستیم. پس می گوید دوباره می توانیم برهیم از زمان و مکان بشرطی که بسرعتی که زمان از ما میگذرد از خودمان بگذریم. یعنی همینطور که از جلو آیینه رد می شویم تصویر زایل میشود؛ ما هم از این من ذهنیمان به آن صورت اگر بگذریم و مثل مکان، همین طور که میز را الان فشار بدید مقاومت می کند؛ مثل این مقاومت الان نکنیم از زمان و مکان باز می رهیم.
2⃣1⃣ 25 2⃣1⃣
مثل چرخ تو در گردش و در کار آیی
گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
قدیما وقتی آسیاب آبی میساختند؛ آسیاب آبی را؛ آب را از یک سطح بالایی می آوردند و یک سطح شیب داری همینطور یک کانال چوبی میساختند و زیر منتهاالیه سطح شیب دار یک مکانیزم پره دار میساختند که آب وقتی می‌آمد می رفت میخورد به آن پره ها و این پره ها را میچرخاند و با این یک مکانیزمی وصل میشد به چرخ آسیاب. وقتی که آب می آمد با سرعت میخورد به این پره ها؛ پره ها را می چرخاند و آسیاب می چرخید. می گوید اگر تو مثل این پره هایی که در منتهاالیه سطح شیب دار قرار دارد جلو آب مقاومت نکنیم؛ مثل آن آسیاب به گردش و بکار می افتیم. الان که با این لحظه ستیزه می کنیم در گردش و در کار نیستیم. ما اختلال در جسم مان ایجاد کرده‌ایم. اختلال در توانایی فکری مان ایجاد کرده‌ایم. ما در گردش و در کار نیستیم. ما در خرابکاری خودمان و محیط مان هستیم.

2⃣1⃣ 26 2⃣1⃣
می گوید اگر تو با این لحظه ستیزه نکنی تو مثل این چرخ آسیاب بکار می افتی. وقتی آن پره ها جلوی آب مقاومت می کنند دیگر آسیاب نمی چرخد؛ آسیاب هم وا می ایستد. اگر زیاد مقاومت بکنی، قدیما وقتی دیگر خیلی مقاومت میکرد و آسیاب خراب میشد؛ آسیابان میرفت آن آب را از آن بالای سطح شیب دار اصلا منحرف میکرد از یک راه فرعی راهش را پیدا کند برود و نیاد از این کانال. ما هم شاید اگر زیاد مقاومت در مقابل این لحظه بکنیم و به ستیزه ادامه بدهیم یا لجاجت کنیم؛ آسیابان هستی این آب را ممکن برگرداند از یک کانال دیگری برود. به همین دلیل که ما زنده بودن زندگی این لحظه را در این لحظه حس نمی کنیم. برای اینکه دائما به ستیزه با این لحظه مشغولیم و لجوجیم؛ اجازه نمیدیم که زنده بودن زندگی در تن ما دمیده بشود. ما دچار بیماریهای روانی هستیم برای اینکه با این لحظه می جنگیم. اگر نجنگیم با این لحظه؛ ستیزه نکنیم وجود فیزیکی ما بکار می افتد؛ مریض نمی شود؛ سامان خودش را پیدا می کند. علت مریضی ما ستیزه با این لحظه ست.
2⃣1⃣ 27 2⃣1⃣
مثل چرخ تو در گردش و در کار آیی
گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی
همینطور که میدانید تصویر روی آیینه زَهره و جسارت و آن قابلیت ستیزه کردن با فضای بوجود آورنده این تصویر را ندارد؛ این واضح. تصویر را آن بوجود آورده. انگار بگوییم نقاشی با نقاش شروع کند به ستیزه. ما بصورتی که الان در آمده‌ایم، من ذهنی و نفس و با آن باورهایی که جهان را می بینیم؛ ما نباید با زندگی ستیزه بکنیم. نباید با خدا ستیزه بکنیم. چون این زَهره را نداریم. اگر ستیزه کنیم خودمان را نابود میکنیم. جسم‌مان نابود میشود؛ مریض میشود؛ از بین میرود. نمی توانیم درست فکر کنیم. دائما عذاب می کشیم؛ درد می کشیم برای اینکه از این مخمصه نجات پیدا کنیم بهتره که با زندگی ستیزه نکنیم. الله الله یعنی بهیچ وجه سراغ اینکار نرو. مواظب باش؛ هر کاری میخوای بکنی بکن، اینکار را نکن.
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی / مواظب باش با زندگی ستیزه نکنی.

2⃣1⃣ 28 2⃣1⃣
چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی

هم به بغداد رسی روی خلیفه بینی
گر کنی عزم سفر در همدان نستیزی
جایی که ما الان گیر کردیم درون این من ذهنیست. این من ذهنی سرد و بسته و منقبض و ما را سفت گرفته. می گوید اگر تو در اینجا معطل نشوی و به سفر ادامه بدهی که همدان سمبل این مرحله ست. بشر در مرحله من ذهنی گیر کرده. یک نفر دو نفر نیست، همه ماها در این مرحله گیر کردیم. می گوید اگر تو وقتی میخواهی بغداد بروی ، قدیم خلیفه در بغداد بود. می گوید به بغداد میرسی روی خلیفه را هم می بینی؛ یعنی روی زندگی را هم می بینی؛ زندگی میشی؛ آن فضاداری زیر تصویر آیینه میشی؛ لامکان میشی؛ آزاد میشی، بشرطی که در همدان گیر نکنی.

2⃣1⃣ 29 2⃣1⃣
حیله و زوبعی و شیوه و روبه بازی
راست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی
شیر ژیان همان فضای زیر آیینه ست که می خواهد تصویر روی آیینه را بخورد. هر چی را که بوجود میارد؛ باید بخورد. می گوید این زرنگ بازی؛ این حیله گری؛ روباه صفتی؛ این دروغگویی و این شیطنت ها و این صنعتگری. صنعت یک معنی دارد در ادبیات ما یعنی حقه بازی. بهرحال اینکار راست میشود. تو همه چیزهات سامان می گیرد در صورتی که با همان شیر ژیان ستیزه نکنی. روباه سمبل من ذهنی، شیر سمبل فضای زیر آن تصویراین زندگیست که زندگی بوجود می اورد؛ دوباره از بین می برد.

در اینجا دوباره وقتی که تصویر روی آیینه می شویم ما از مبدا و معاد خودمان بی‌خبریم. مبدا یعنی از کجا ؟ واضح که این تصویر از این فضای لایتناهی یا بی مکانی زیر آیینه بوجود میاد و به آن هم فرو می رود. بنابراین این تصویر در شک اینکه از کجا میاد؛ از کجا می رود برای اینکه خبر ندارد. آنچه که خبر دارد فقط تفسیرهای خودشه. می گوید اگر در این مشکوکی، در گمانی ز معاد خود و از مبدا خود / ما در گمان هستیم . ما نمیدونیم از کجا امدیم و به کجا میرویم. می گوید
شودت عین چو با اهل عیان نستیزی / اگر با آن فضای این لحظه؛ اگر با زندگی ستیزه نکنی، با اهل عیان؛ کسانی هستند که به آن حالت رسیده اند، اگر با آنها ستیزه نکنی این آشکار میشود.

2⃣1⃣ 30 2⃣1⃣
همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگر
همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی

پایان برنامه 21 گنج حضور
شروع متن کامل برنامه 554
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۰۳

آن کس که ز جان خود نترسد
از کشتن نیک و بد نترسد
وان کس که بدید حسن یوسف
از حاسد و از حسد نترسد
آن کس که هوای شاه دارد
از لشکر بی‌عدد نترسد
آخر حیوان ز ذوق صحبت
از جفته و از لگد نترسد
آن کس که سعادت ازل دید
از عاقبت ابد نترسد
چون کوه اُحُد دلی بباید
تا او ز جزِ اَحَد نترسد
مرغی که ز دام نفس خود رست
هر جای که برپرد نترسد
هر جای که هست گنج گنجست
کشته اَحَد از لَحَد نترسد
هر جانوری کز اصل آبست
گر غرقه شود عمد نترسد
هر تن که سرشته بهشتست
بر دوزخ برزند نترسد
وان را که مدد از اندرونست
زین عالم بی‌مدد نترسد
از ابلهیست نی شجاعت
گر جاهل از خرد نترسد
خود سر نبدست آن خسی را
کز عشق تو پا کشد نترسد
این مایه لعنتست کابله
دل‌های شهان خلد نترسد
هم پرده خویش می‌درد کو
پرده من و تو درد نترسد
پازهر چو نیستش چرا او
زهر دنیا خورد نترسد؟!
در حضرت آن چنان رقیبی
در شاهد بنگرد نترسد
زنهار، به سر برو بدان ره
کانجا دلت از رصد نترسد
صراف کمین درست و آن دزد
از کیسه درم برد نترسد
آن جا گرگان همه شبانند
آن جا مردی ز صد نترسد
آن جا من و تو و او نباشد
چون وام ز خود ستد نترسد
هرگز دل تو ز تو نرنجد
هرگز ذقنت ز خد نترسد
گلشن ز بهار و باغ سوسن
وز سرو لطیف قد نترسد
چون گل بشکفت و روی خود دید
زان پس ز قبول و رد نترسد
بس کن هر چند تا قیامت
این بحر گهر دهد نترسد
🌹 اشعار برنامه 554 - 1 🌹