ﭼو ﻣﺎ ﺑﯽ ﺳر و ﭘﺎﯾﯾم ﭼو ذرات ھواﯾﯾم
ﺑر آن ﻧﺎدره ﺧورﺷﯾد ﻗﻣروار ﺑﮕردﯾم
ﻋﺎﺷق ﺑﯽ ﺳرو ﭘﺎﺳت. ﺗﺎﺑﻊِ ﻋﻘلِ ﻣنِ ذھﻧﯽ ﻧﯾﺳت، ﺳَر و ﭘﺎ ﻧدارد و از ﺟﮭﺎن ﺑرﯾده.
ﺳَر و ﭘﺎ از ﻣنِ ذھﻧﯽ ﺳت. ﻣﻧم ﻣﻧم ﻣﯽ ﮐﻧد، ﻋﻘل دارد، ﭘﺎ دارد، ﺳرَ ﺑﻠﻧد ﻣﯽ ﮐﻧد، ﻗدرت دارد و ﻣﯽ ﺗواﻧد ﺳَر و ﺗه ﮐﺎرھﺎ را ﺑه ھم آورد، اﻣﺎ ﻋﺎﺷق اﯾﻧطور ﻧﯾﺳت.
ﮐﺳﯽ ﮐه ﺑﺎ زﻧدﮔﯽ ﯾﮑﯽ ﺷده، ﻣﯽ داﻧد ﮐه ﺳَر رﺷﺗﮥ ﮐﺎرھﺎ در دﺳتِ زﻧدﮔﯽ ﺳت، ﻧه ﻣنِ ذھﻧﯽ.
ﺑﻧﺎﺑراﯾن ﻋﺎﺷق، ﺑﯽ ﺳَر و ﭘﺎ، ﻣﺛلِ ذراتِ ھواﺳت.
ﻣﺎﻧﻧد ذراتِ ﺳﺗونِ ﻧوری ﮐه ﺧورﺷﯾد روﺷن و رﻗﺻﺎنِ ﺷﺎن ﮐرده.
اﻣﺎ ﺷﻣﺎ ذره ﻧﯾﺳﺗﯾد، ﻣﺎهِ ﺷبِ ﭼﮭﺎرده اﯾد ﮐه ﻧورِ ﺧورﺷﯾدِ زﻧدﮔﯽ را ﻣﯽ ﮔﯾرﯾد و ﺑر اﯾن ﺟﮭﺎن ﻣﻧﻌﮑس ﻣﯽ ﮐﻧﯾد. وﻟﯽ اﯾن ﺧورﺷﯾدی ھم ﮐه ﺷﻣﺎ دورِ آن ﻣﯽ ﮔردﯾد، ﻧﺎدره ﺳت. ﺧورﺷﯾدِ ﮐﻣﯾﺎﺑﯽ ﺳت، ﻓﻘط ﯾﮑﯽ ﺳت، ﻧظﯾرش ﻧﯾﺳت.
ﺑر آن ﻧﺎدره ﺧورﺷﯾد ﻗﻣروار ﺑﮕردﯾم.
ﻣﺎه ﺷبِ ﭼﮭﺎرده از ﺧود ﻧور ﻧدارد، ﻧوری را ﮐه از ﺧورﺷﯾد ﻣﯽ ﮔﯾرد، ﺑر زﻣﯾن ﻣﻧﻌﮑس ﻣﯽ ﮐﻧد و آن را روﺷن ﻣﯽ ﺳﺎزد.
ﻧﺳﺑت ﺑه ﻣنِ ذھﻧﯽ، ﺑﯽ ﺳَر و ﭘﺎ و ﻣﺛل ذراتِ ھوا ﺑﺎﺷﯾم، ﺗﺎ ﻗﻣر وار ﺑﺗواﻧﯾم اﯾن ﻧور را ﻣﻧﻌﮑس ﮐﻧﯾم.
5⃣0⃣0⃣ 97 5⃣0⃣0⃣
ﺑر آن ﻧﺎدره ﺧورﺷﯾد ﻗﻣروار ﺑﮕردﯾم
ﻋﺎﺷق ﺑﯽ ﺳرو ﭘﺎﺳت. ﺗﺎﺑﻊِ ﻋﻘلِ ﻣنِ ذھﻧﯽ ﻧﯾﺳت، ﺳَر و ﭘﺎ ﻧدارد و از ﺟﮭﺎن ﺑرﯾده.
ﺳَر و ﭘﺎ از ﻣنِ ذھﻧﯽ ﺳت. ﻣﻧم ﻣﻧم ﻣﯽ ﮐﻧد، ﻋﻘل دارد، ﭘﺎ دارد، ﺳرَ ﺑﻠﻧد ﻣﯽ ﮐﻧد، ﻗدرت دارد و ﻣﯽ ﺗواﻧد ﺳَر و ﺗه ﮐﺎرھﺎ را ﺑه ھم آورد، اﻣﺎ ﻋﺎﺷق اﯾﻧطور ﻧﯾﺳت.
ﮐﺳﯽ ﮐه ﺑﺎ زﻧدﮔﯽ ﯾﮑﯽ ﺷده، ﻣﯽ داﻧد ﮐه ﺳَر رﺷﺗﮥ ﮐﺎرھﺎ در دﺳتِ زﻧدﮔﯽ ﺳت، ﻧه ﻣنِ ذھﻧﯽ.
ﺑﻧﺎﺑراﯾن ﻋﺎﺷق، ﺑﯽ ﺳَر و ﭘﺎ، ﻣﺛلِ ذراتِ ھواﺳت.
ﻣﺎﻧﻧد ذراتِ ﺳﺗونِ ﻧوری ﮐه ﺧورﺷﯾد روﺷن و رﻗﺻﺎنِ ﺷﺎن ﮐرده.
اﻣﺎ ﺷﻣﺎ ذره ﻧﯾﺳﺗﯾد، ﻣﺎهِ ﺷبِ ﭼﮭﺎرده اﯾد ﮐه ﻧورِ ﺧورﺷﯾدِ زﻧدﮔﯽ را ﻣﯽ ﮔﯾرﯾد و ﺑر اﯾن ﺟﮭﺎن ﻣﻧﻌﮑس ﻣﯽ ﮐﻧﯾد. وﻟﯽ اﯾن ﺧورﺷﯾدی ھم ﮐه ﺷﻣﺎ دورِ آن ﻣﯽ ﮔردﯾد، ﻧﺎدره ﺳت. ﺧورﺷﯾدِ ﮐﻣﯾﺎﺑﯽ ﺳت، ﻓﻘط ﯾﮑﯽ ﺳت، ﻧظﯾرش ﻧﯾﺳت.
ﺑر آن ﻧﺎدره ﺧورﺷﯾد ﻗﻣروار ﺑﮕردﯾم.
ﻣﺎه ﺷبِ ﭼﮭﺎرده از ﺧود ﻧور ﻧدارد، ﻧوری را ﮐه از ﺧورﺷﯾد ﻣﯽ ﮔﯾرد، ﺑر زﻣﯾن ﻣﻧﻌﮑس ﻣﯽ ﮐﻧد و آن را روﺷن ﻣﯽ ﺳﺎزد.
ﻧﺳﺑت ﺑه ﻣنِ ذھﻧﯽ، ﺑﯽ ﺳَر و ﭘﺎ و ﻣﺛل ذراتِ ھوا ﺑﺎﺷﯾم، ﺗﺎ ﻗﻣر وار ﺑﺗواﻧﯾم اﯾن ﻧور را ﻣﻧﻌﮑس ﮐﻧﯾم.
5⃣0⃣0⃣ 97 5⃣0⃣0⃣
ﭼو دوﻻب ﭼه ﮔردﯾم ﭘر از ﻧﺎﻟه و اَﻓﻐﺎن
ﭼو اﻧدﯾﺷه ﺑﯽ ﺷِﮑوت و ﮔﻔﺗﺎر ﺑِﮕردﯾم
اﮔر ﭼرخِ دوﻻب (ﭼرخِ ﭼﺎه) را ﮐه در ﻗدﯾم ﺑوﺳﯾﻠﮥ آن از ﭼﺎه ھﺎ آب ﺑﺎﻻ ﻣﯽ ﮐﺷﯾدﻧد، دﯾده ﺑﺎﺷﯾد (ﺷﺎﯾد اﻣروزه ھﻧوز در روﺳﺗﺎھﺎ وﺟود داﺷﺗه ﺑﺎﺷد)، ﺣولِ ﻣﺣوری ﻣﯽ ﭼرﺧﯾد و ﻣﻌﻣوﻻ" ﺑﺎ اﺻطﮑﺎکِ زﯾﺎدی ھﻣراه ﺑود و ﺳرو ﺻدایِ زﯾﺎدی ﻣﯽ ﮐرد و اﯾن اﺣوالِ ﻣنِ ذھﻧﯽ ﺳت.
ﻣنِ ذھﻧﯽ از ﭼﺎه ﻣﺎدی و ﺣولِ ﻣﺣور ﻣﺎدی ﻣﯽ ﺧواھد اﻣﮑﺎﻧﺎﺗﯽ ﺑﺎﻻ ﺑﮑﺷد، اﻣﺎ آبِ اﯾن ﭼﺎه(ﻗدﯾم ھم ﮐه آب از ﭼﺎه ﺑﺎﻻ ﻣﯽ ﮐﺷﯾدﻧد، در ﻣﻘﺎﯾﺳه ﺑﺎ آب ﮔوارای ﭼﺷﻣه ﯾﺎ آبِ درﯾﺎ، آب ﺻﺎﻓﯽ ﻧﺑود و ﺑﻌﺿﯽ از ﻣواﻗﻊ ﮔِل آﻟود ﺑود و ﻣﺟﺑور ﺑودﻧد آن را ﺑﻧوﺷﻧد) اﻏﻠب، ﮔِل آﻟود اﺳت.
ﯾﻌﻧﯽ ﻣﺎ ﺑﺎ داد و ﺑﯾداد و رﻧﺟش و ﺷِﮑوه از ﭼﺎهِ ﻣردم (ﻣﻘدار ﮐﻣﯽ ھم ﮐه ﺷده) درﺧواﺳتِ آبِ ﺗﺄﯾﯾد ﻣﯽ ﮐﻧﯾم:
,, ﺑﮕو ﻣن آدم ﺧوب و ﺧَ ﯾرِ و ﻧﯾﮑوﮐﺎری ھﺳﺗم، آدم داﻧﺷﻣﻧدی ھﺳﺗم، ﺑﺎ ﻋرُ ﺿه و ﺳرَ ی ﺑﯾن ﺳرَ ھﺎ ھﺳﺗم، ﻣوردِ اﺣﺗرام ھﺳﺗم، ...
5⃣0⃣0⃣ 98 5⃣0⃣0⃣
ﭼو اﻧدﯾﺷه ﺑﯽ ﺷِﮑوت و ﮔﻔﺗﺎر ﺑِﮕردﯾم
اﮔر ﭼرخِ دوﻻب (ﭼرخِ ﭼﺎه) را ﮐه در ﻗدﯾم ﺑوﺳﯾﻠﮥ آن از ﭼﺎه ھﺎ آب ﺑﺎﻻ ﻣﯽ ﮐﺷﯾدﻧد، دﯾده ﺑﺎﺷﯾد (ﺷﺎﯾد اﻣروزه ھﻧوز در روﺳﺗﺎھﺎ وﺟود داﺷﺗه ﺑﺎﺷد)، ﺣولِ ﻣﺣوری ﻣﯽ ﭼرﺧﯾد و ﻣﻌﻣوﻻ" ﺑﺎ اﺻطﮑﺎکِ زﯾﺎدی ھﻣراه ﺑود و ﺳرو ﺻدایِ زﯾﺎدی ﻣﯽ ﮐرد و اﯾن اﺣوالِ ﻣنِ ذھﻧﯽ ﺳت.
ﻣنِ ذھﻧﯽ از ﭼﺎه ﻣﺎدی و ﺣولِ ﻣﺣور ﻣﺎدی ﻣﯽ ﺧواھد اﻣﮑﺎﻧﺎﺗﯽ ﺑﺎﻻ ﺑﮑﺷد، اﻣﺎ آبِ اﯾن ﭼﺎه(ﻗدﯾم ھم ﮐه آب از ﭼﺎه ﺑﺎﻻ ﻣﯽ ﮐﺷﯾدﻧد، در ﻣﻘﺎﯾﺳه ﺑﺎ آب ﮔوارای ﭼﺷﻣه ﯾﺎ آبِ درﯾﺎ، آب ﺻﺎﻓﯽ ﻧﺑود و ﺑﻌﺿﯽ از ﻣواﻗﻊ ﮔِل آﻟود ﺑود و ﻣﺟﺑور ﺑودﻧد آن را ﺑﻧوﺷﻧد) اﻏﻠب، ﮔِل آﻟود اﺳت.
ﯾﻌﻧﯽ ﻣﺎ ﺑﺎ داد و ﺑﯾداد و رﻧﺟش و ﺷِﮑوه از ﭼﺎهِ ﻣردم (ﻣﻘدار ﮐﻣﯽ ھم ﮐه ﺷده) درﺧواﺳتِ آبِ ﺗﺄﯾﯾد ﻣﯽ ﮐﻧﯾم:
,, ﺑﮕو ﻣن آدم ﺧوب و ﺧَ ﯾرِ و ﻧﯾﮑوﮐﺎری ھﺳﺗم، آدم داﻧﺷﻣﻧدی ھﺳﺗم، ﺑﺎ ﻋرُ ﺿه و ﺳرَ ی ﺑﯾن ﺳرَ ھﺎ ھﺳﺗم، ﻣوردِ اﺣﺗرام ھﺳﺗم، ...
5⃣0⃣0⃣ 98 5⃣0⃣0⃣
" آﯾﺎ درﺳت اﺳت ﮐه ﻣﺛل ﭼرخِ ﭼﺎه، ﭘُراز ﻧﺎﻟه و ﻓَﻐﺎن ﺑِﮕردﯾم "؟!.
ھر ﭼه ﺑﯾﺷﺗر ﻧﺎﻟه و ﻓﻐﺎن و ﺷِﮑوه ﮐﻧﯾم، ﻧﺎﻟه و اﻧدوه و دردﻣﺎن ﻣﺎن ﺑﯾﺷﺗر ﻣﯽ ﺷود. ﭼرا؟
ﺑرای اﯾﻧﮑه از ﺟﻧس ﻧﺎﻟه و ﻓﻐﺎن ﻣﯽ ﺷوﯾم و ﻧﺎﻟه و اﻧدوه و ﻓﻐﺎنِ ﺑﯾﺷﺗری را ﺟذب ﻣﯽ ﮐﻧﯾم.
اﮔر ﺷﮑﺎﯾت ﮐﻧﯾم و ﺧﺷﻣﮕﯾن ﺑﺎﺷﯾم و ﻧﻔرﯾن ﮐﻧﯾم و ﭘﺷتِ ﺳرِ ﻣردم ﺣرف ﺑزﻧﯾم و ﻧﺎﺳزاﮔوﯾﯽ ﮐﻧﯾم، ﮔرﻓﺗﺎرﺗر ﺧواھﯾم ﺷد، اﻧدﯾﺷه ای ﮐه ﺷﮑﺎﯾت ﻣﯽ ﮐﻧد و ﺑه ﮔﻔﺗﺎر ﻣﯽ آﯾد ﻣﺗﻌﻠق ﺑه ﻣﻧﯽ ذھﻧﯽ ﺳت. درک اﯾن ﻣوﺿوع ﺳﺎده ﺳت.
وﻟﯽ اﮔر از ﺟﻧسِ ھﺷﯾﺎریِ ﺑﯽ ﺷِﮑوت و ﮔﻔﺗﺎر ﺑﺎﺷﯾم، اﻧدﯾﺷه ای ﮐه ﻣﻧﺑﻊِ ﺧرد و ﻣﻣﻠو از ﺷﺎدی ﺳت، ﻋﯾنِ ﺣﺿوراﺳت. ﺷﻣﺎ ﺣداﻗل اﯾن ﻣوﺿوع را ﻣﺗوﺟه ﺷوﯾد ﮐه اﮔر ﻧﺎﻟه ﮐﻧﯾد، اﮔر ﺷﮑﺎﯾت ﮐﻧﯾد، اﮔر ﺧﺷﻣﮕﯾن ﺑﺎﺷﯾد، اﮔر ﻧﻔرﯾن ﮐﻧﯾد، اﮔر ﻓﺣش دھﯾد و ﯾﺎ ﭘﺷتِ ﺳَرِ ﻣردم ﺣرف ﺑزﻧﯾد، ﮔرﻓﺗﺎرﺗر ﺧواھﯾد ﺷد. درکِ اﯾن ﻣوﺿوع ﭘﯾﭼﯾده ﻧﯾﺳت!.
ﻣﺛلِ ﭼرخ و ﭼﺎه ﻣﯽ ﺧواھﯾد از اﯾن ﺟﮭﺎنِ ﻣﺎدی ﭼﯾزی ﺑِﮑِﺷﯾد ﮐه ﭘُر از آﻟودﮔﯽ و ﮔِل اﺳت، آب ﺷﻔﺎف و زﻻل ﻧﯾﺳت. آبِ زﻻل، از درون ﺷﻣﺎ ﻣﯽ ﺟوﺷد و آن، آبِ ﺣﯾﺎﺗﯽ ﺳت ﮐه ﺧِرَد و ﻋﺷق و ﻟطﺎﻓت را ھﻣراه دارد.
ﺣولِ او ﺑﮕردﯾد.
5⃣0⃣0⃣ 99 5⃣0⃣0⃣
ھر ﭼه ﺑﯾﺷﺗر ﻧﺎﻟه و ﻓﻐﺎن و ﺷِﮑوه ﮐﻧﯾم، ﻧﺎﻟه و اﻧدوه و دردﻣﺎن ﻣﺎن ﺑﯾﺷﺗر ﻣﯽ ﺷود. ﭼرا؟
ﺑرای اﯾﻧﮑه از ﺟﻧس ﻧﺎﻟه و ﻓﻐﺎن ﻣﯽ ﺷوﯾم و ﻧﺎﻟه و اﻧدوه و ﻓﻐﺎنِ ﺑﯾﺷﺗری را ﺟذب ﻣﯽ ﮐﻧﯾم.
اﮔر ﺷﮑﺎﯾت ﮐﻧﯾم و ﺧﺷﻣﮕﯾن ﺑﺎﺷﯾم و ﻧﻔرﯾن ﮐﻧﯾم و ﭘﺷتِ ﺳرِ ﻣردم ﺣرف ﺑزﻧﯾم و ﻧﺎﺳزاﮔوﯾﯽ ﮐﻧﯾم، ﮔرﻓﺗﺎرﺗر ﺧواھﯾم ﺷد، اﻧدﯾﺷه ای ﮐه ﺷﮑﺎﯾت ﻣﯽ ﮐﻧد و ﺑه ﮔﻔﺗﺎر ﻣﯽ آﯾد ﻣﺗﻌﻠق ﺑه ﻣﻧﯽ ذھﻧﯽ ﺳت. درک اﯾن ﻣوﺿوع ﺳﺎده ﺳت.
وﻟﯽ اﮔر از ﺟﻧسِ ھﺷﯾﺎریِ ﺑﯽ ﺷِﮑوت و ﮔﻔﺗﺎر ﺑﺎﺷﯾم، اﻧدﯾﺷه ای ﮐه ﻣﻧﺑﻊِ ﺧرد و ﻣﻣﻠو از ﺷﺎدی ﺳت، ﻋﯾنِ ﺣﺿوراﺳت. ﺷﻣﺎ ﺣداﻗل اﯾن ﻣوﺿوع را ﻣﺗوﺟه ﺷوﯾد ﮐه اﮔر ﻧﺎﻟه ﮐﻧﯾد، اﮔر ﺷﮑﺎﯾت ﮐﻧﯾد، اﮔر ﺧﺷﻣﮕﯾن ﺑﺎﺷﯾد، اﮔر ﻧﻔرﯾن ﮐﻧﯾد، اﮔر ﻓﺣش دھﯾد و ﯾﺎ ﭘﺷتِ ﺳَرِ ﻣردم ﺣرف ﺑزﻧﯾد، ﮔرﻓﺗﺎرﺗر ﺧواھﯾد ﺷد. درکِ اﯾن ﻣوﺿوع ﭘﯾﭼﯾده ﻧﯾﺳت!.
ﻣﺛلِ ﭼرخ و ﭼﺎه ﻣﯽ ﺧواھﯾد از اﯾن ﺟﮭﺎنِ ﻣﺎدی ﭼﯾزی ﺑِﮑِﺷﯾد ﮐه ﭘُر از آﻟودﮔﯽ و ﮔِل اﺳت، آب ﺷﻔﺎف و زﻻل ﻧﯾﺳت. آبِ زﻻل، از درون ﺷﻣﺎ ﻣﯽ ﺟوﺷد و آن، آبِ ﺣﯾﺎﺗﯽ ﺳت ﮐه ﺧِرَد و ﻋﺷق و ﻟطﺎﻓت را ھﻣراه دارد.
ﺣولِ او ﺑﮕردﯾد.
5⃣0⃣0⃣ 99 5⃣0⃣0⃣
اﺟﺎزه ﺑدھﯾد در اﯾﻧﺟﺎ ﺧدا را ﺷَﮑر ﮐﻧﯾم از ﻓرﺻﺗﯽ ﮐه ﻧﺻﯾبِ ﻣﺎن ﺷد و ﺗواﻧﺳﺗﯾم ﺑﺎ ﭘﺎﻧﺻد ﺑرﻧﺎﻣﮥ ﮔﻧﺞِ ﺣﺿوردر ﺧدﻣت ﺷﻣﺎ ﺑﺎﺷﯾم
اﯾن ﺑرﻧﺎﻣه در ﺗﺿﻌﯾفِ ﻣنِ ذھﻧﯽ و ﺗﺷوﯾق ﻣردم در زﻧده ﺷدن ﺑه ﺣﺿور و ﺷﺎدیِ زﻧدﮔﯽ و آراﻣش و ﺻﻠﺢ و ﺳﻼﻣﺗﯽ و ﺗﺳﻠط ﺑر ﻧﻔس و ﺗﻌﺎدل و آﺳودﮔﯽِ ﺧﺎطر، ﻣوﺛر اﺳت و ﻧﻘش ﺑﺳزاﯾﯽ دارد.
ﺗﻌداد زﯾﺎدی از ﻣردم از طرﯾق ﺗﻠﻔن و اﯾﻣﯾل و ... اطﻼع ﻣﯽ دھﻧد ﮐه اﯾن ﺑرﻧﺎﻣه ﺑراﯾﺷﺎن ﻣﻔﯾد و راھﮕﺷﺎﺳت و در ﺣلِ ﻣﺳﺎﺋلِ ﺑﻐرﻧﺞِ زﻧدﮔﯽ روزﻣره ﺷﺎن از آن اﺳﺗﻔﺎده ﻣﯽ ﮐﻧﻧد. ﺑﺎﻋث ﺧوﺷﺣﺎﻟﯽ ﺳت.
پایان برنامه 500
5⃣0⃣0⃣ 100 5⃣0⃣0⃣
پایان برنامه 500
اﯾن ﺑرﻧﺎﻣه در ﺗﺿﻌﯾفِ ﻣنِ ذھﻧﯽ و ﺗﺷوﯾق ﻣردم در زﻧده ﺷدن ﺑه ﺣﺿور و ﺷﺎدیِ زﻧدﮔﯽ و آراﻣش و ﺻﻠﺢ و ﺳﻼﻣﺗﯽ و ﺗﺳﻠط ﺑر ﻧﻔس و ﺗﻌﺎدل و آﺳودﮔﯽِ ﺧﺎطر، ﻣوﺛر اﺳت و ﻧﻘش ﺑﺳزاﯾﯽ دارد.
ﺗﻌداد زﯾﺎدی از ﻣردم از طرﯾق ﺗﻠﻔن و اﯾﻣﯾل و ... اطﻼع ﻣﯽ دھﻧد ﮐه اﯾن ﺑرﻧﺎﻣه ﺑراﯾﺷﺎن ﻣﻔﯾد و راھﮕﺷﺎﺳت و در ﺣلِ ﻣﺳﺎﺋلِ ﺑﻐرﻧﺞِ زﻧدﮔﯽ روزﻣره ﺷﺎن از آن اﺳﺗﻔﺎده ﻣﯽ ﮐﻧﻧد. ﺑﺎﻋث ﺧوﺷﺣﺎﻟﯽ ﺳت.
پایان برنامه 500
5⃣0⃣0⃣ 100 5⃣0⃣0⃣
پایان برنامه 500
متن کامل برنامه شماره 21 گنج حضور
مولوی، دیوان شمس، شماره 2862
هله هشدار که با بی خبران نستیزی
پیش مستان چنان رطل گران نستیزی
گرنخواهی که کمان وار ابد کژ مانی
چون کشندت سوی خود همچو کمان نستیزی
گر نخواهی که تو را گرگ هوا بردرد
چون تو را خواند سوی خویش شبان نستیزی
عجمی وار نگویی تو شهان را که کیید
چون نماید تو را نقش و نشان نستیزی
از میان دل و جان تو چو سر برکردند
جان به شکرانه نهی تو به میان نستیزی
چو به ظاهر تو سمعنا و اطعنا گفتی
ظاهر آنگه شود این که به نهان نستیزی
در گمانی ز معاد خود و از مبدا خود
شودت عین چو با اهل عیان نستیزی
در تجلی بنامید دو جهان چون ذرات
گر شوی ذره و چون کوه گران نستیزی
ز زمان و ز مکان بازرهی گر تو ز خود
چو زمان بگذری و چو مکان نستیزی
مثل چرخ تو در گردش و در کار آیی
گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی
هم به بغداد رسی روی خلیفه بینی
گر کنی عزم سفر در همدان نستیزی
حیله و زوبعی و شیوه و روبه بازی
راست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی
همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگر
همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی
2⃣1⃣ 1 2⃣1⃣
مولوی، دیوان شمس، شماره 2862
هله هشدار که با بی خبران نستیزی
پیش مستان چنان رطل گران نستیزی
گرنخواهی که کمان وار ابد کژ مانی
چون کشندت سوی خود همچو کمان نستیزی
گر نخواهی که تو را گرگ هوا بردرد
چون تو را خواند سوی خویش شبان نستیزی
عجمی وار نگویی تو شهان را که کیید
چون نماید تو را نقش و نشان نستیزی
از میان دل و جان تو چو سر برکردند
جان به شکرانه نهی تو به میان نستیزی
چو به ظاهر تو سمعنا و اطعنا گفتی
ظاهر آنگه شود این که به نهان نستیزی
در گمانی ز معاد خود و از مبدا خود
شودت عین چو با اهل عیان نستیزی
در تجلی بنامید دو جهان چون ذرات
گر شوی ذره و چون کوه گران نستیزی
ز زمان و ز مکان بازرهی گر تو ز خود
چو زمان بگذری و چو مکان نستیزی
مثل چرخ تو در گردش و در کار آیی
گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه
الله الله که تو با شاه جهان نستیزی
هم به بغداد رسی روی خلیفه بینی
گر کنی عزم سفر در همدان نستیزی
حیله و زوبعی و شیوه و روبه بازی
راست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی
همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگر
همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی
2⃣1⃣ 1 2⃣1⃣
همینطور که ملاحظه فرمودید در این غزل مولانا مکرر به ما میگوید: که ستیزه نکن. تمام اشعار غزل به نستیزی ختم میشود. بحث ما هم روی ستیزه نکردن است. همینطور که میدانید ستیزه کردن یک امر درونی است. و در ابتدا ستیزه از درون آغاز میشود. ستیزه کردن یعنی، یک اسم گذاشتن روی رویداد این لحظه و بنابراین قضاوت کردن و بدنبال آن یک هیجان منفی در خود بوجود آوردن. پس ستیزیدن با این لحظه است. یعنی با رویدادی که این لحظه اتفاق می افتد، من با اسم گذاشتن روی رویداد (که این اسم رو از ذهنم میگیرم) با یک قضاوت باهاش می جنگم.
2⃣1⃣ 2 2⃣1⃣
2⃣1⃣ 2 2⃣1⃣
ستیزه یک امر درونی است. ستیزه بیرونی بدنبال ستیزه درونی است. ولی بحث ما در اینجا ستیزه درونی است. گو اینکه دو نفر یا دو قبیله یا دو کشور ممکن است در بیرون ستیزه کنند یعنی بجنگند؛ ولی اصل این اول در ذهن ما آغاز میشود. ذهن ما عادت به ستیزه دارد.
اگر بخواهیم ذهن را یا من ذهنی را با یک کلمه تعریف کنیم، آن کلمه (نه) هست. آن کلمه ستیزه هست.
ذهن ما از طریق ستیزه کردن دنبال هویت میگردد. دنبال این میگردد که من کی هستم؟ بنابراین چون ذهن در واقع ریشه ندارد؛ چون من ذهنی یا نفس ما ریشه ندارد؛ ریشه در اعماق هستی ندارد، برای اینکه بداند کی هست؛ ناچار به ستیزه در این لحظه هست.
پس بنابراین همینطور که در طول غزل توضیح خواهم داد، ما برای اینکه بدانیم کی هستیم، دنبال دشمن در این لحظه میگردیم. دنبال یک وضعیتی میگردیم که باهاش بجنگیم. یعنی بهاش یک اسم بدهیم؛ بعد یک قضاوت بکنیم؛ بعد از آن یک هیجان منفی در خودمان بوجود بیاریم تا بتونیم مرزهای بیرونی من ذهنی رو مشخص بکنیم. بگوییم من؛ منم، تو؛ تو هستی. و چون ما نمیتوانیم این مرز رو مشخص کنیم بنابراین با ستیزه می گوییم که من؛ منم، تو؛ تو هستی. یعنی من متفاوت از تو هستم. و این کار در درون صورت می گیرد. در درون ذهن صورت می گیرد.
2⃣1⃣ 3 2⃣1⃣
اگر بخواهیم ذهن را یا من ذهنی را با یک کلمه تعریف کنیم، آن کلمه (نه) هست. آن کلمه ستیزه هست.
ذهن ما از طریق ستیزه کردن دنبال هویت میگردد. دنبال این میگردد که من کی هستم؟ بنابراین چون ذهن در واقع ریشه ندارد؛ چون من ذهنی یا نفس ما ریشه ندارد؛ ریشه در اعماق هستی ندارد، برای اینکه بداند کی هست؛ ناچار به ستیزه در این لحظه هست.
پس بنابراین همینطور که در طول غزل توضیح خواهم داد، ما برای اینکه بدانیم کی هستیم، دنبال دشمن در این لحظه میگردیم. دنبال یک وضعیتی میگردیم که باهاش بجنگیم. یعنی بهاش یک اسم بدهیم؛ بعد یک قضاوت بکنیم؛ بعد از آن یک هیجان منفی در خودمان بوجود بیاریم تا بتونیم مرزهای بیرونی من ذهنی رو مشخص بکنیم. بگوییم من؛ منم، تو؛ تو هستی. و چون ما نمیتوانیم این مرز رو مشخص کنیم بنابراین با ستیزه می گوییم که من؛ منم، تو؛ تو هستی. یعنی من متفاوت از تو هستم. و این کار در درون صورت می گیرد. در درون ذهن صورت می گیرد.
2⃣1⃣ 3 2⃣1⃣
چون ما از طریق نفس مدام دنبال این هستیم که من کی هستم؟ و دنبال پیدا کردن خودمان در وضعیتهای بیرون هستیم؛ بنابراین در این لحظه من برای اینکه خودم را مشخص کنم با یک چیز معلومی می جنگم؛ می گویم: که من عکس این هستم. چه بسا انسانها؛ یعنی دو نفر با هم ستیزه کنند، فقط برای اینکه بدانند کی هستند.
در طول تاریخ بین دو نفر؛ بین دو قبیله یا بین دو کشور همیشه ستیزه بوده برای اینکه بگویند که من مثل تو نیستم. من کسی هستم که با تو می جنگم! چون من نمیدونم کی هستم. بنابراین با ستیزه کردن و جنگیدن با تو میدونم حالا کی هستم!. برای اینکه من به این موضوع باور دارم، تو باور نداری. اگر تو نباشی من نمیدونم کی هستم. بنابراین نفس می گوید من می خواهم با تو ستیزه کنم تا بدونم کی هستم. اگر تو نباشی و من با تو ستیزه نکنم، من از کجا میفهمم که کی هستم؟ بعلت اینکه من ریشه در اعماق هستی ندارم، پس باید ستیزه کنم.
پس نفس یا من ذهنی دائما درحال ستیزه است، منتها چون این کار ناآگاهانه و در واقع یک الگوی ذهنی است، ما متوجه آن نیستیم. ما متوجه این نیستیم که دائما درحال ستیزه هستیم. اما چون همیشه ما با این لحظه یا با رویداد این لحظه یا در این لحظه با رویدادهای گذشته یا رویدادهایی که در آینده می آیند، در این لحظه ستیزه میکنیم ، بنابراین با این لحظه می ستیزیم. وقتی با این لحظه می ستیزیم، چون زندگی همیشه در این لحظه هست؛ با زندگی می ستیزیم. در عین حال که در زندگی هستیم، با زندگی می ستیزیم و از زندگی بهره مند نمیشویم.
2⃣1⃣ 4 2⃣1⃣
در طول تاریخ بین دو نفر؛ بین دو قبیله یا بین دو کشور همیشه ستیزه بوده برای اینکه بگویند که من مثل تو نیستم. من کسی هستم که با تو می جنگم! چون من نمیدونم کی هستم. بنابراین با ستیزه کردن و جنگیدن با تو میدونم حالا کی هستم!. برای اینکه من به این موضوع باور دارم، تو باور نداری. اگر تو نباشی من نمیدونم کی هستم. بنابراین نفس می گوید من می خواهم با تو ستیزه کنم تا بدونم کی هستم. اگر تو نباشی و من با تو ستیزه نکنم، من از کجا میفهمم که کی هستم؟ بعلت اینکه من ریشه در اعماق هستی ندارم، پس باید ستیزه کنم.
پس نفس یا من ذهنی دائما درحال ستیزه است، منتها چون این کار ناآگاهانه و در واقع یک الگوی ذهنی است، ما متوجه آن نیستیم. ما متوجه این نیستیم که دائما درحال ستیزه هستیم. اما چون همیشه ما با این لحظه یا با رویداد این لحظه یا در این لحظه با رویدادهای گذشته یا رویدادهایی که در آینده می آیند، در این لحظه ستیزه میکنیم ، بنابراین با این لحظه می ستیزیم. وقتی با این لحظه می ستیزیم، چون زندگی همیشه در این لحظه هست؛ با زندگی می ستیزیم. در عین حال که در زندگی هستیم، با زندگی می ستیزیم و از زندگی بهره مند نمیشویم.
2⃣1⃣ 4 2⃣1⃣
در این غزل مولانا به ما راهنمایی می کند که با زندگی نستیزیم. من اول با آخرین شعر شروع میکنم می گوید:
همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگر
همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی
می گوید: تو مثل آیینه میشوی ؛ اگر چو آیینه شوی خامش و گویا ، اگر تو در آن چیزی که زبان می گوید ؛ یعنی زبانت می گوید؛ تو به خودت میگویی یا دیگری می گوید و تو با گوشهایت می شنوی اگر با آن ستیزه نکنی، یعنی وقتی یک چیز کسی می گوید یا از درونت بالا میاد؛ یک فکری در ذهنت تولید میشود، اگر با آن ستیزه نکنی تو شبیه آیینه خواهی شد. و در این صورت همه دل خواهی شد.
2⃣1⃣ 5 2⃣1⃣
همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگر
همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی
می گوید: تو مثل آیینه میشوی ؛ اگر چو آیینه شوی خامش و گویا ، اگر تو در آن چیزی که زبان می گوید ؛ یعنی زبانت می گوید؛ تو به خودت میگویی یا دیگری می گوید و تو با گوشهایت می شنوی اگر با آن ستیزه نکنی، یعنی وقتی یک چیز کسی می گوید یا از درونت بالا میاد؛ یک فکری در ذهنت تولید میشود، اگر با آن ستیزه نکنی تو شبیه آیینه خواهی شد. و در این صورت همه دل خواهی شد.
2⃣1⃣ 5 2⃣1⃣
همچو آیینه شوی خامش و گویا ، آیینه وقتی آیینه ست؛ هم خاموشه و هم گویاست. خاموشه؛ بدلیل اینکه چیزی نمی گوید. گویاست؛ برای اینکه همیشه روان است. همیشه انگار در حال خلاقیت است. انگار همیشه ذات مرموزی از آن در حال وقوع است. به محض اینکه یک چیزی جلو آیینه بیاد، الان شما تجسم کنید روی دیوارتان یک آیینه قدی هست و پشت آیینه هیچی نیست. پشت آیینه خالیه و شما جلو این آیینه ایستادهاید، واضح است که آیینه تصویر شما رو نشان میدهد. نه تنها تصویر شما رو نشان میدهد، ولی پشت تصویر در آیینه بینهایت فضا وجود دارد. انگار بطور اسرارآمیزی این تصویر شما روی آیینه؛ از آیینه متولد میشود. یعنی از آیینه می جوشد میاد بالا. به محض اینکه شما از جلو آیینه رد بشوید تصویر شما از جلو آیینه هم ناپدید میشود. پس به محض ظهور شما جلو آیینه تصویر شما انگار از اعماق وجود آیینه می جوشد میاد بالا روی آیینه رو می گیرد و به محض اینکه از جلوش رد می شوید تصویر ناپدید میشود.
انگار آیینه تصویر رو خلق می کند دوباره آیینه آن تصویر رو می بلعد. درست حالت ماست. حالت هستی ماست. هستی ما هم هر لحظه از اعماق هستی خلق میشود، از جمله بدن مان؛ از جمله فکرهامان میاد بالا و دوباره به آن ناپدید میشود.
2⃣1⃣ 6 2⃣1⃣
انگار آیینه تصویر رو خلق می کند دوباره آیینه آن تصویر رو می بلعد. درست حالت ماست. حالت هستی ماست. هستی ما هم هر لحظه از اعماق هستی خلق میشود، از جمله بدن مان؛ از جمله فکرهامان میاد بالا و دوباره به آن ناپدید میشود.
2⃣1⃣ 6 2⃣1⃣
اما می گوید تو مثل آیینه میشوی. پس تشبیه وضعیت انسان و آیینه بسیار بسیار گویاست. آیینه همینطور که می بینید تصویرش نیست. تصویر جزو آیینه هست و نیست.
وقتی شما جلو آیینه هستید تصویر هم در آیینه هست ولی به محض اینکه کنار بروید دیگر تصویر روی آیینه نیست. پس آیینه مستقل از تصویر است.
اگر افرادی یکی پس از دیگری از جلو این آیینه رد بشوند؛ بلافاصله تصویر آنها روی آیینه ظاهر میشود و ناپدید میشود. ظاهر میشود؛ ناپدید میشود. می بینید که آیینه تصویر نمی شود، آیینه؛ آیینه باقی می ماند.
ما هم اگر ستیزه نکنیم با رویدادهای زندگی مثل آیینه باقی می مانیم. یعنی رویداد بصورت یک فضای لایتناهی و یک هوش لایتناهی که در واقع فضای این لحظه است در ما بوجود میاد و آن رویداد ناپدید می شود. رویداد بعدی بوجود میاد؛ ناپدید می شود. بعدی بوجود میاد؛ ناپدید می شود. و همینطور که آیینه فضای لایتناهی باقی می ماند، ما هم آن هوش و هوشیاری هستی لایتناهی باقی می مانیم. رویداد نمی شویم.
2⃣1⃣ 7 2⃣1⃣
وقتی شما جلو آیینه هستید تصویر هم در آیینه هست ولی به محض اینکه کنار بروید دیگر تصویر روی آیینه نیست. پس آیینه مستقل از تصویر است.
اگر افرادی یکی پس از دیگری از جلو این آیینه رد بشوند؛ بلافاصله تصویر آنها روی آیینه ظاهر میشود و ناپدید میشود. ظاهر میشود؛ ناپدید میشود. می بینید که آیینه تصویر نمی شود، آیینه؛ آیینه باقی می ماند.
ما هم اگر ستیزه نکنیم با رویدادهای زندگی مثل آیینه باقی می مانیم. یعنی رویداد بصورت یک فضای لایتناهی و یک هوش لایتناهی که در واقع فضای این لحظه است در ما بوجود میاد و آن رویداد ناپدید می شود. رویداد بعدی بوجود میاد؛ ناپدید می شود. بعدی بوجود میاد؛ ناپدید می شود. و همینطور که آیینه فضای لایتناهی باقی می ماند، ما هم آن هوش و هوشیاری هستی لایتناهی باقی می مانیم. رویداد نمی شویم.
2⃣1⃣ 7 2⃣1⃣
الان شما تجسم کنید میتوانید در مراودات زندگی؛ در بده بستان های زندگی روزمره آن فضای هوشیاری لایتناهی زیر تصویر آیینه باقی بمانید و این زندگی رو همینطوری ادامه بدید. بنابراین در طول روز که ما راه میرویم فکر نمی کنیم به این هوشیاری رسیدهایم که هر چی که اتفاق می افتد در فضاداری این لحظه؛ در فضای این لحظه؛ در هوش این لحظه که در واقع همان فضای زیر تصویر در آیینه هست اتفاق می افتد و هی ناپدید می شود. اتفاق می افتد؛ ناپدید می شود. اتفاق می افتد؛ ناپدید می شود.
ولی ما همان فضای هوشیاری این لحظه؛ زنده بودن زندگی این لحظه باقی می مانیم. همینطور که می بینید آیینه بودن آیینه هیچ ربطی به تصویر روی آیینه ندارد. آیینه بودن آیینه از ذات آیینه بوجود میاد. آن فضای درون آیینه؛
البته این تشبیه است. تشبیهِ بسیار بسیار قشنگ و با معنیِ که مولانا آورده و به ما خیلی کمک می کند. شاید به لحاظ فیزیکی و علم فیزیک درست نباشد ولیکن این خیلی شبیه وجود ماست. و فضای پشت تصویر در آیینه بنظر میاد این تصویر رو خلق می کند. بنظر میاد می بلعد.
2⃣1⃣ 8 2⃣1⃣
ولی ما همان فضای هوشیاری این لحظه؛ زنده بودن زندگی این لحظه باقی می مانیم. همینطور که می بینید آیینه بودن آیینه هیچ ربطی به تصویر روی آیینه ندارد. آیینه بودن آیینه از ذات آیینه بوجود میاد. آن فضای درون آیینه؛
البته این تشبیه است. تشبیهِ بسیار بسیار قشنگ و با معنیِ که مولانا آورده و به ما خیلی کمک می کند. شاید به لحاظ فیزیکی و علم فیزیک درست نباشد ولیکن این خیلی شبیه وجود ماست. و فضای پشت تصویر در آیینه بنظر میاد این تصویر رو خلق می کند. بنظر میاد می بلعد.
2⃣1⃣ 8 2⃣1⃣
فرض بفرمایید که آیینه بجای اینکه آیینه باقی بماند همینطور که می ماند به تصویری که الان روش افتاده؛ یعنی تصویر شما بچسبد.
یعنی شما که از جلو آیینه رد می شوید، تصویر شما ناپدید نشود و روی آیینه باقی بماند. تصویر قدی شما. این دیگر آیینه نیست. برای اینکه آیینه بودن خودش را از دست داده و فضای درون آیینه با این تصویر هم هویت شده، قاطی شده با این تصویر. دیگر آن تصویر شده.
این بلائی است که ما سر خودمان آوردهایم. ما با تصاویری که در ذهنمان ایجاد می کنیم؛ با آنها هم هویت شدهایم؛ عجین شدهایم. همینطور که اگر آیینه به یک تصویری که روش افتاده بچسبد دیگر تصویر بعدی رو درست نمیتواند نشان بدهد، ما هم حقیقت های زندگی را، آن رویدادهای زندگی را آنطور که باید و شاید نمی توانیم درست نشان بدهیم.
همینطور که تصویر چسبیده به آیینه سبب میشود که شخص دیگری که جلو آیینه می آید دیده نشود یا بد دیده بشود یا کج و معوج دیده بشود، ما هم چون با گذشته؛ با تصویرهای گذشته مان رویدادها رو تفسیر می کنیم بنابراین درست نمی بینیم. ما با چشم گذشته و عینک گذشته، رویداد حال رو می بینیم.
برای اینکه آیینه؛ آیینه باقی بماند، دیدید، که تصاویر را ول می کند که این تصاویر بروند. تصاویر را می خورد. تصاویر توی آن ناپدید می شوند. انگار تصاویر از توی آیینه می جوشند میان بالا و دوباره توی آیینه ناپدید می شوند.
2⃣1⃣ 9 2⃣1⃣
یعنی شما که از جلو آیینه رد می شوید، تصویر شما ناپدید نشود و روی آیینه باقی بماند. تصویر قدی شما. این دیگر آیینه نیست. برای اینکه آیینه بودن خودش را از دست داده و فضای درون آیینه با این تصویر هم هویت شده، قاطی شده با این تصویر. دیگر آن تصویر شده.
این بلائی است که ما سر خودمان آوردهایم. ما با تصاویری که در ذهنمان ایجاد می کنیم؛ با آنها هم هویت شدهایم؛ عجین شدهایم. همینطور که اگر آیینه به یک تصویری که روش افتاده بچسبد دیگر تصویر بعدی رو درست نمیتواند نشان بدهد، ما هم حقیقت های زندگی را، آن رویدادهای زندگی را آنطور که باید و شاید نمی توانیم درست نشان بدهیم.
همینطور که تصویر چسبیده به آیینه سبب میشود که شخص دیگری که جلو آیینه می آید دیده نشود یا بد دیده بشود یا کج و معوج دیده بشود، ما هم چون با گذشته؛ با تصویرهای گذشته مان رویدادها رو تفسیر می کنیم بنابراین درست نمی بینیم. ما با چشم گذشته و عینک گذشته، رویداد حال رو می بینیم.
برای اینکه آیینه؛ آیینه باقی بماند، دیدید، که تصاویر را ول می کند که این تصاویر بروند. تصاویر را می خورد. تصاویر توی آن ناپدید می شوند. انگار تصاویر از توی آیینه می جوشند میان بالا و دوباره توی آیینه ناپدید می شوند.
2⃣1⃣ 9 2⃣1⃣
اما این تصویری که روی آیینه چسبیده و مانده، فرض کردیم که یک کسی از جلو آیینه کنار برود وقتی تصویرش توش افتاده بود ولی آیینه بطور اسرارآمیزی به این تصویر بچسبد! رها نکند! این برود. همان کاری که ما کردیم. درست است که کار غیر طبیعی است ولی ما اینکار رو انجام دادهایم. ما یک کار غیر طبیعی انجام دادهایم و آن اینکه با فکرهامان هم هویت شدهایم. با تصاویری که خودمان در ذهن خودمان بوجود آوردهایم، آنها شدهایم. این کار غیر طبیعی ست.
حالا این تصویر آیینه که به آیینه چسبیده که ما هستیم، این تصویر اگر دقت کنید فقط تفسیر بلدهست. فقط بلد است آن باورها رو فعال بکند و از طریق آن باورهای گذشته جهان رو ببیند. اگر آیینه الان به جهان نگاه می کند؛ فقط آن تصویری که روش است می بیند؛ دیگر چیز دیگر نمی بیند. درست است که آدمهای جدید از جلو آیینه رد می شوند ولی این آیینه دیگر نمی بیند. فرض کنید که اینقدر این آیینه خوشش بیاد از تصاویرش که به همه تصاویرش بچسبد و روی آیینه پُر از تصاویری بشود که از جلوش قبلا رد شدند آدمها بوجود آمده. پس دیگر آیینه اصلا تصویرهای جدید را بوجود نمی آرد و به تصویرهای قدیمی چسبیده و بطور کلی فضای درون آیینه پوشیده شده. این درست حالتی است که ما بوجود آوردهایم.
2⃣1⃣ 10 2⃣1⃣
حالا این تصویر آیینه که به آیینه چسبیده که ما هستیم، این تصویر اگر دقت کنید فقط تفسیر بلدهست. فقط بلد است آن باورها رو فعال بکند و از طریق آن باورهای گذشته جهان رو ببیند. اگر آیینه الان به جهان نگاه می کند؛ فقط آن تصویری که روش است می بیند؛ دیگر چیز دیگر نمی بیند. درست است که آدمهای جدید از جلو آیینه رد می شوند ولی این آیینه دیگر نمی بیند. فرض کنید که اینقدر این آیینه خوشش بیاد از تصاویرش که به همه تصاویرش بچسبد و روی آیینه پُر از تصاویری بشود که از جلوش قبلا رد شدند آدمها بوجود آمده. پس دیگر آیینه اصلا تصویرهای جدید را بوجود نمی آرد و به تصویرهای قدیمی چسبیده و بطور کلی فضای درون آیینه پوشیده شده. این درست حالتی است که ما بوجود آوردهایم.
2⃣1⃣ 10 2⃣1⃣
ما چیزی از تصاویر بوجود آوردهایم بنام «من ذهنی» که گاهی در ادبیات ما بهش میگویند پرده پندار.
پردهای که روی آیینه را گرفته و فضای لایتناهی پشت این تصاویر دیگر دیده نمی شود.
بوسیله ما دیده نمی شود. یعنی ما اصلمان را که آن لامکان باشد. آن فضای پشت تصویر در آیینه لامکان است؛ تُهی است؛ فضای خالی است.
اگر دقت کنید این فضا، فضای بینهایت خلاقه، برای اینکه هر چیز جلو آیینه میاد بلافاصله تصویرش را نشان میدهد. پس در این لحظه، فضائی است خلاق و خلق کننده، همهاش در این لحظه است. مثل اینکه روان است. این لحظه مرتب درحال خلق است. و ذات ما هم همینطور بینهایت خلاق هست.
بدن ما بصورت تصویر یا موج کوچک که روی دریا هست یا تصویر روی آیینه هست، زیر آن این فضای لایتناهی وجود دارد که ما بصورت فکرهایمان یا من ذهنیمان؛ همین طور که تصاویر جلو آیینه را گرفته بود، ما روی آن را پوشاندهایم و الان نمی بینیم.
و این تصاویر، تصاویر روی آیینه همهش تفسیر است. همهش همان چیزی ست که روی آیینه هست. اگر آیینه بخواهد جهان بیرون را ببیند دیگر فقط آن تصاویر را می بیند؛ تصاویری که روش چسبیده. البته از شان آیینه بدور است که به تصاویرش بچسبد. به تصاویری که خودش بوجود آورده ولی آیینه هم بطور طبیعی هیچ موقع این کار را نمی کند. ولی اینکه ما فرض کردیم این کار را بکند کار غیر طبیعی انجام بدهد.
2⃣1⃣ 11 2⃣1⃣
پردهای که روی آیینه را گرفته و فضای لایتناهی پشت این تصاویر دیگر دیده نمی شود.
بوسیله ما دیده نمی شود. یعنی ما اصلمان را که آن لامکان باشد. آن فضای پشت تصویر در آیینه لامکان است؛ تُهی است؛ فضای خالی است.
اگر دقت کنید این فضا، فضای بینهایت خلاقه، برای اینکه هر چیز جلو آیینه میاد بلافاصله تصویرش را نشان میدهد. پس در این لحظه، فضائی است خلاق و خلق کننده، همهاش در این لحظه است. مثل اینکه روان است. این لحظه مرتب درحال خلق است. و ذات ما هم همینطور بینهایت خلاق هست.
بدن ما بصورت تصویر یا موج کوچک که روی دریا هست یا تصویر روی آیینه هست، زیر آن این فضای لایتناهی وجود دارد که ما بصورت فکرهایمان یا من ذهنیمان؛ همین طور که تصاویر جلو آیینه را گرفته بود، ما روی آن را پوشاندهایم و الان نمی بینیم.
و این تصاویر، تصاویر روی آیینه همهش تفسیر است. همهش همان چیزی ست که روی آیینه هست. اگر آیینه بخواهد جهان بیرون را ببیند دیگر فقط آن تصاویر را می بیند؛ تصاویری که روش چسبیده. البته از شان آیینه بدور است که به تصاویرش بچسبد. به تصاویری که خودش بوجود آورده ولی آیینه هم بطور طبیعی هیچ موقع این کار را نمی کند. ولی اینکه ما فرض کردیم این کار را بکند کار غیر طبیعی انجام بدهد.
2⃣1⃣ 11 2⃣1⃣
پس بنابراین آیینه روی خودش را بوسیله تصاویر پوشانده. ما هم روی اصل خودمان را بوسیله این من ذهنی پوشاندیم. الان میخواهیم این من ذهنی را با این تمثیل بکار ببریم. اما ما هم همینطور هستیم به هر رویدادی که در این لحظه رخ میدهد باهاش ستیزه کنیم در این لحظه به ما می چسبد و می ماند. این تصویر می چسبد و آیینه بودن ما را یا آن فضای لایتناهی که بینهایت خلاقه؛ بینهایت آرامه؛ منبع شادی ماست این فضاداری، آن را ما می پوشانیم و میافتیم به این تصویر؛ تصویر روی آیینه یا تصویر ذهنمان. الان ما اینطوری شدیم. ما الان افتادیم به تفسیر.
تنها چیزی که ما بلدیم این که راجع به دیگران تفسیر بکنیم؛ مقایسه بکنیم. اگر شما با یکی برخورد میکنید و یک دفعه احساس بهتر بودن از این آدم به شما دست میدهد، شما در مقایسه هستید. مقایسه یعنی نفس یعنی تصویر ذهنی؛ یعنی من ذهنی. اگر نه؛ احساس میکنید که این شخص بیشتر از شما می داند ؛ بیشتر از شما پول دارد؛ بیشتر از شما قدرت دارد؛ بیشتر از شما می تواند کار انجام بدهد و احساس کمتری نسبت به این آدم به شما دست می دهد شما باز هم توی نفساید؛ توی آن تصویر روی آیینه هستید. مقایسه یکی از ابزارهای این تصویر روی آیینه است.
2⃣1⃣ 12 2⃣1⃣
تنها چیزی که ما بلدیم این که راجع به دیگران تفسیر بکنیم؛ مقایسه بکنیم. اگر شما با یکی برخورد میکنید و یک دفعه احساس بهتر بودن از این آدم به شما دست میدهد، شما در مقایسه هستید. مقایسه یعنی نفس یعنی تصویر ذهنی؛ یعنی من ذهنی. اگر نه؛ احساس میکنید که این شخص بیشتر از شما می داند ؛ بیشتر از شما پول دارد؛ بیشتر از شما قدرت دارد؛ بیشتر از شما می تواند کار انجام بدهد و احساس کمتری نسبت به این آدم به شما دست می دهد شما باز هم توی نفساید؛ توی آن تصویر روی آیینه هستید. مقایسه یکی از ابزارهای این تصویر روی آیینه است.
2⃣1⃣ 12 2⃣1⃣
پس آیینه تصویر روی آیینه شده، ما هم تصویر روی آیینه خودمان شدیم. یعنی شدیم ذهن و تفسیر میکنیم. این تفسیر و مقایسه که بوسیله ستیزه بوجود میاد، خبرش همین خبرهای تفسیری هست. خبری ست که راجع به یکی می گوید. راجع به دیگران می گوید؛ راجع به اوضاع می گوید. این تصویر روی آیینه با عینک خودش دنیا را می بیند و چون از باور تشکیل شده، با باورهای خودش دنیا را تفسیر می کند. این عین جهل است. اگر یکی فضای زیر این تصویر بشود؛ فضای زیر این تصویر آیینه بشود؛ یعنی آن لامکانی؛ این تهی بودن و این بی صورت بودن و این فضای زیر این ذهن بشود، در اینصورت بی خبر می ماند. بی خبر می ماند؛ یعنی دیگر نمی تواند تفسیر کند. دیگر نمی داند کیه. اصلا لزومی ندارد بداند کیه. و چون نمی داند خودش کیه، دیگران را بصورت فضاداری این لحظه؛ بصورت زندگی می بیند. یعنی میشود زندگی مرتعش و هر کس دیگر را هم بصورت زندگی می بیند. بصورت تفسیر نمی بیند. تفسیر نمی کند؛ مقایسه نمی کند. وقتی با یکی برخورد می کند خودش را با آن مقایسه نمی کند. تو نفس نیست. از نفس بیرون اومده و در آن فضای لایتناهی زیر تصویر آیینه ست. چون تو آن فضاست، با آن فضا با هر کس دیگر برخورد می کند.
2⃣1⃣ 13 2⃣1⃣
2⃣1⃣ 13 2⃣1⃣
بنابراین می گوید :
هله هشدار که با بی خبران نستیزی
بیخبران کسانی هستند که فضای زیر تصویر درآیینه هستند و خبر نمی دهند؛ تفسیر نمی کنند. به ما می گوید خبردار باش؛ هوشیار باش؛ هله هشدار؛ مواظب باش؛ خبردار که با کسانی که بیخبر هستند، یعنی فضای زیر تصویر آیینه هستند؛ همهاش عشق هستند؛ مست هستند؛ و در واقع خبر اصلی را آنها دارند؛ خبر از غیب به آنها می رسد یا خبر از اعماق وجودشان میجوشه میاد بالا بجای تفسیر صورتهای روی آیینه؛ تصاویر روی آیینه ؛ باورهای قدیمی؛ تکرار مکررات، از این خبرها آنها ندارند بلکه خبرهائی است که زندگی؛ خبر زندگی؛ خبر جدیدِ؛ یک چیز نوِ؛ یک فکر نوِ؛ یک خلاقیت جدیدِ؛ خبرهای فضای زیر تصویر آیینه.
می گوید مواظب باش که با بیخبران ستیزه نکنی .
2⃣1⃣ 14 2⃣1⃣
هله هشدار که با بی خبران نستیزی
بیخبران کسانی هستند که فضای زیر تصویر درآیینه هستند و خبر نمی دهند؛ تفسیر نمی کنند. به ما می گوید خبردار باش؛ هوشیار باش؛ هله هشدار؛ مواظب باش؛ خبردار که با کسانی که بیخبر هستند، یعنی فضای زیر تصویر آیینه هستند؛ همهاش عشق هستند؛ مست هستند؛ و در واقع خبر اصلی را آنها دارند؛ خبر از غیب به آنها می رسد یا خبر از اعماق وجودشان میجوشه میاد بالا بجای تفسیر صورتهای روی آیینه؛ تصاویر روی آیینه ؛ باورهای قدیمی؛ تکرار مکررات، از این خبرها آنها ندارند بلکه خبرهائی است که زندگی؛ خبر زندگی؛ خبر جدیدِ؛ یک چیز نوِ؛ یک فکر نوِ؛ یک خلاقیت جدیدِ؛ خبرهای فضای زیر تصویر آیینه.
می گوید مواظب باش که با بیخبران ستیزه نکنی .
2⃣1⃣ 14 2⃣1⃣
پیش مستان چنان رطل گران نستیزی
پیش آن مستانی که قدح هاشان بزرگه؛ یعنی آنها وقتی شراب میخورند؛ شرابشان توی قدح های خیلی بزرگ هست.
«پیش مستان چنان رطل گران» رطل گران یعنی پیمانه بزرگ نستیزی. یعنی اینها در واقع همهاش عشق هستند؛ همهاش فضاداری این لحظه هستند. زندگی و آرامش مرتعش این لحظه هستند. مواظب باش با اینها ستیزه نکنی.
مولانا با یک تمثیل بسیار بسیار گویا ستیزه نکردن را به ما گوشزد می کند. مولانا می گوید: در صورتی که با رویدادی که در این لحظه زندگی به ما ارائه می کند ما ستیزه نکنیم؛ ما تبدیل به آیینه می شویم.
همینطور که میدانید آیینه تصویر روی آیینه نیست بلکه بینهایت فضاست. بینهایت فضای خالیست. که در عین حال که روانِ و گویاست؛ در عین حال خاموش هم هست. یعنی حرف نمی زند . ما هم تبدیل به آیینه می شویم. بعبارت دیگر ذهنمان خاموش میشود. ذهنمان از تکرا ر مکررات دست برمیدارد. ذهن ما از جستجوی خودش در رویدادها دست برمیدارد.
ما به حالتی تبدیل می شویم که در این جهان هستیم ولی دیگر از این جهان نیستیم. بلکه آن فضای لایتناهی پشت تصویر روی آیینه هستیم یا فضای لایتناهی ست که هر لحظه به ما توانایی بودن می دهد ؛ ما را فعال می کند ولی ما آن تصویر نیستیم. یعنی این بدنمان هم نیستیم؛ آن تصویر ذهنی هم نیستیم.
2⃣1⃣ 15 2⃣1⃣
پیش آن مستانی که قدح هاشان بزرگه؛ یعنی آنها وقتی شراب میخورند؛ شرابشان توی قدح های خیلی بزرگ هست.
«پیش مستان چنان رطل گران» رطل گران یعنی پیمانه بزرگ نستیزی. یعنی اینها در واقع همهاش عشق هستند؛ همهاش فضاداری این لحظه هستند. زندگی و آرامش مرتعش این لحظه هستند. مواظب باش با اینها ستیزه نکنی.
مولانا با یک تمثیل بسیار بسیار گویا ستیزه نکردن را به ما گوشزد می کند. مولانا می گوید: در صورتی که با رویدادی که در این لحظه زندگی به ما ارائه می کند ما ستیزه نکنیم؛ ما تبدیل به آیینه می شویم.
همینطور که میدانید آیینه تصویر روی آیینه نیست بلکه بینهایت فضاست. بینهایت فضای خالیست. که در عین حال که روانِ و گویاست؛ در عین حال خاموش هم هست. یعنی حرف نمی زند . ما هم تبدیل به آیینه می شویم. بعبارت دیگر ذهنمان خاموش میشود. ذهنمان از تکرا ر مکررات دست برمیدارد. ذهن ما از جستجوی خودش در رویدادها دست برمیدارد.
ما به حالتی تبدیل می شویم که در این جهان هستیم ولی دیگر از این جهان نیستیم. بلکه آن فضای لایتناهی پشت تصویر روی آیینه هستیم یا فضای لایتناهی ست که هر لحظه به ما توانایی بودن می دهد ؛ ما را فعال می کند ولی ما آن تصویر نیستیم. یعنی این بدنمان هم نیستیم؛ آن تصویر ذهنی هم نیستیم.
2⃣1⃣ 15 2⃣1⃣
دوتا چیز هست که ما بهاش مشغولیم.
یکی من ذهنیست؛ که از تصاویر درست شده؛ از باورها درست شده
و یکی هم من جسمی ست. بصورتی که ما این دوتا را می بینیم توهم است.
مولانا می خواهد بگوید که هر دوی اینها مثل تصویر روی آیینه ست. ولی اصل شما همان فضای لایتناهی پشت تصویر در آیینه یا فضای لایتناهی زیر وجود جسمیتان هست. و می خواهد بگوید که اگر ما با این لحظه ستیزه نکنیم از این حالت تصویری می شویم آن فضای لایتناهی که در واقع آرامش مرتعشه. آرامش مرتعشه یعنی شادی.
اصل ما شادیست؛ این را می خواهد بگوید؛ اصل ما عشقه. اصل ما همان آرام بودن این لحظه ست. آرام بودن این لحظه یعنی زندگی. وضعیتهای زندگی روی ما گشوده میشود ولی ما باز هم آرام باقی می مانیم. بدون اینکه خودمان را در رویدادها گم کنیم؛ می خواهد این را بگوید.
2⃣1⃣ 16 2⃣1⃣
یکی من ذهنیست؛ که از تصاویر درست شده؛ از باورها درست شده
و یکی هم من جسمی ست. بصورتی که ما این دوتا را می بینیم توهم است.
مولانا می خواهد بگوید که هر دوی اینها مثل تصویر روی آیینه ست. ولی اصل شما همان فضای لایتناهی پشت تصویر در آیینه یا فضای لایتناهی زیر وجود جسمیتان هست. و می خواهد بگوید که اگر ما با این لحظه ستیزه نکنیم از این حالت تصویری می شویم آن فضای لایتناهی که در واقع آرامش مرتعشه. آرامش مرتعشه یعنی شادی.
اصل ما شادیست؛ این را می خواهد بگوید؛ اصل ما عشقه. اصل ما همان آرام بودن این لحظه ست. آرام بودن این لحظه یعنی زندگی. وضعیتهای زندگی روی ما گشوده میشود ولی ما باز هم آرام باقی می مانیم. بدون اینکه خودمان را در رویدادها گم کنیم؛ می خواهد این را بگوید.
2⃣1⃣ 16 2⃣1⃣